-معدم می سوزهشایا نفسش را پر صدا بیرون داد و با صدای پر از خشم رو به قاسم کرد و گفتشایا:از این راه برو نزدیکترهقاسم:ولی ارباب حالا تاریکه ممکنه...صدای فریاد شایا اجازه بیشتر حرف زدن را به او ندادشایا:کــــاری که می گــــم انجام بدهقاسم حرفی نزد که شایا سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفتشایا:تحمل کن تا برسیمبی صدا سرم را تکان دادم و خودم را جمع کردم که احساس کردم ..دست گرمی بر روی شکمم نشست ... با تعجب سرم را بالا گرفتم که نگاهم در نگاه شایا گره خورد و دستش شروع به حرکت کردن کرد ... سرش را نزدیک آورد و بینی اش را به بینی ام زد و گفتشایا:می خوام ماساژ بدم یکزره از سوزشش کم بشهتاحالا آنقدر نزدیک چشمانش را ندیده بودم ... چشمانش معصومانه بود و پر از غمی که سعی در پنهان کردن آن داشت ... دستم را بر روی دستش که بر روی شکمم بود گذاشتم و گفتم-چرا دکتری رو رها کردیچشمانش برقی زد اما اون برق مانند ستاره ای که خاموش می شد خاموش شد و نگاهش از نگاهم گرفته شد و به بیرون دوخته شد و از حرکت ایستادن ماشین .. دستش را از روی شکمم برداشت که از او فاصله گرفتم و نگاهم را به اطراف دوختم .. به جز سیاهی چیزی به چشمانم نخورد ... از شایا فاصله گرفتم که شایا در ماشین را باز کرد و از آن پیاده شد با پیاده شدنش خم شد و دستش را به طرفم دراز کرد ... نگاهی به دستش و او دوختم ...شایا:دستمو بگیرنگاهم را به چشمانش دوختم که خودش دستش را جلو آورد و دستم را کشید و من را به خودش نزدیک کرد .... دستش را به زیر زانوهایم برد و من را در آغوشش گرفت ... یقه اش را گرفتم که لبخندی زد و من را بالا تر کشید ... سرم را تکیه به شانه اش دادم ... رو به قاسم کرد و گفتشایا:اون وسایلهایی که توی ماشینه رو بذار توی خونه بعد خودت بروقاسم خم شد و گفتقاسم:چشم اربابهر دو به طرف خانه ی که وسط درختها بود به حرکت در آمدیم که شایا ایستاد و بار دیگر با اخمی به طرف قاسم برگشت و گفتشایا:نمی خوام کسی متوجه این اتفاق ها بشهقاسم بار دیگر سرش را تکان داد که شایا بدون حرف دیگری به طرف خانه به راه افتاد ... باز پوزخندی زدم و در دل گفتم ... یعنی شایا دوست نداشت کسی از زهر که به خوردم داده بودن با خبر بشه ... با باز شدن در ساختمان ... همانطور که در آغوش شایا بودم نگاهم را به اطراف دوختم که شایا به گوشه ای از خونه رفت و فانوسی که به دیوار آویزان بود را روشن کرد ... با تعجب به فانوس چشم دوختم که متوجه شدم فانوس یکی از چراغهای فانوسی هستش که تازه به بازار اومده ... کارم باعث شده بود که سر از همه ی این چیز ها در بیارم ... شاید علاقه ی زیادم به تنوع بود که من رو به این کار کشوند ... با قرار گرفتنم بر روی مبلی که در هال بود چشم از فانوس گرفتم و به شایا دوختم که به طرف دیگر هال راه افتاد و فانوس دیگری را روشن کرد .. رفته رفته اون خونه تاریک روشن شد و عکس هایی که بالای شومینه قرار داشت روشن تر شد ... نگاهی به شایا کردم که به طرف شومینه رفت و دستانش را در جیب شلوارش قرار داد و نگاهش را به عکسها دوخت .. همانطور نگاهش می کردم .. دستم را به طرف شالم بردم و شل ترش کردم که قاسم وارد خانه شد ...نگاهم را به قاسم دوختم که پلاستیک در دستانش بود و لبخندی زدم ...شایا:وسایل ها رو بذار همینجا خودت بروقاسم پلاستیک ها را در دستش جا به جا کرد و نگاهی به شایا کرد و پلاستیک ها را کنار در گذاشت ... با تعجب نگاهش کردم که شایا باز گفتشایا:برگرد خونه و هر اتفاق یا خبر شد به من اطلاع بدهنگاهی به شایا کردم که هنوز همانطور ایستاده بود و به عکسها خیره شده بود و بار دیگر نگاهم را به طرف قاسم برگرداندم که نگاهش را غافلگیر کردم ... دست و پاچه سرش را تکان داد و گفتقاسم:چشم اربابو بدون حرف دیگری خارج شد و رفت ... با رفتن او شایا برگشت و به طرف در رفت ... کلیدی از جیبش بیرون آورد و در را قفل کرد ... با چشمان گرد شده نگاهش کردم که خم شد و پلاستیک ها را برداشت و به طرف آشپزخانه به راه افتاد ... سرم را از روی مبل خم کردم که درست بتونم ببینمش با اخمی یکی یکی وسایل ها رو که خوارکی بود خارج کرد و در یخچال گذاشت... راست نشستم و نگاهم را به اطراف دوختم ... چقدر این خونه برام آشنا بود ... کفشهایم را از پایم خارج کردم و به خاطر سوزش معده ام در آغوش جمع کردم .... اما فایده ای نداشت ... باز هم سوزش بیشتر می شد ... دستی به پیشانی عرق کرده ام کشیدم ... باز هم تب کرده بودم ... سرم را به مبل تکیه دادم و نفسم را پر صدا بیرون دادم که دستی داغتر از پیشانی تبدارم بر روی پیشانی ام نشست ... چشمانم را باز کردم که به خاطر مریضی خمار شده بود و به او چشم دوختم ... با دیدن نگاهم اخمی کرد و گفتشایا:باز تب کردیبدون حرفی سرم را تکان دادم که کنار پایم نشست و و دستم را در دستش گرفت و نگاهی به دستم کرد ... فشاری به آن وارد کرد که آهی کشیدم ... مایه ی سردی را بر روی دستم احساس کردم و بعد از آن سوزشی که با آخ بی جونی تبدیل شد .... نگاهی به دستم کردم که حالا سرمی به آن وصل شده بود و نگاهم را پر سوال به شایا دوختم که از جایش بلند شد و گفتشایا:دراز بکش اینطور راحترهبه حرفش گوش دادم و روی مبل سه نفره ی سفید دراز کشیدم و نگاهی به در یکی از اتاق ها گفتم-خوبه این خونه اتاق دارهطعنه ام را گرفت ... نگاهی به من کرد و دستی در موهایش کشید و گفت

شایا:بیشتر دوست دارم اینجا باشی تا توی اتاق

شالم را با یک دست باز کردم و گوشه ی مبل گذاشتم و گفتم-چرا ؟شانه ای بالا انداخت و باز به طرف شومینه رفت و گفتشایا:اینطور زیر نظرمی حواسم بهت هستخنده ی کردم و گفتم-مگه دزد گرفتی که اینطور می خوای زیر نظر بگیریششایا:شاید ...نگاهی بهش انداختم ... تکیه اش را به دیوار کنار شومینه داده بود و نگاهم می کرد ... چشمانش می درخشید ... یک نگاه دلخور و شاید یک نگاهی که معنای آن برایم سخت بود و خودم نمی خواستم که بدونم چی هست ... سرم را برگرداندم و نگاهی به اطراف کردم ... با بی حالی به طرف شایا برگشتم که نگاهم می کرد و گفتم-اینجا خونه ی کیهشایا پوزخندی زد و دست به سینه نگاهم کرد و گفتشایا:اینجارو یادت نیستعمیق نگاهم کرد و قدم هایش را به طرفم برداشت و اشاره ای به اطراف کرد و گفتشایا:چطور خونه ای خودت رو یادت نمی آدبا تعجب نگاهش کردم و گفتم-خونه ی منشایا کنارم نشست و نگاهم کرد که سرش را مشکوک تکان داد ... بار دیگر نگاهم را به اطراف که شایا دستم را گرفت و گفتشایا:مهتابنگاهی به دستش که در دستم گره خورده بود دوختم ... آه از نهادم بیرون آمد این خونه ی مهتاب بود ... لبخند تلخی زدم و دستش را فشردم و گفتم-آره یادم اومد ..سرم را به طرف دیگر برگرداندم و با ناراحتی گفتم-چرا نمی آیم اینجا زندگی کنیمشایا تکیه اش را به مبل داد و گفتشایا:چون تو نخواستینگاهش کردم که با اخمی نگاهم می کرد و چشمانم را بستم ... نمی خواستم با بیشتر حرف زدم سوتی های دیگه ای هم بدم ... نفسم را بیرون دادم ... که دستی به شکمم کشید که با سرعت چشمانم باز کردم و سیخ نشستم ... با همون اخم نگاهی کرد و گفتشایا:نخواب تا داروهاتو نخوردیدستی به شکمم کشیدم که مور مور شده بود و سرم را تکان دادم .. شایا بدون حرفی از جایش بلند شد .. و به طرف آشپزخانه رفت ... نگاهی از پشت به او انداختم ... دلشوره ی بدی در دلم برپا شده بود ... سوالهایی که می کردم انگار شایا رو در شک انداخته بود ... نگاهی به آشپزخانه کردم و آهی کشیدم ... اینجا خونه ی مهتابم بود مهتابی که حالا باید کنار شایا باشه ... روی مبل دراز کشیدم و خیره به سقف شدم .. که باز سوزشی در معده ام پیچید ... اخمی کردم و نالیدم-فقط بدونم کی زهر به خوردم داده روزگارش رو سیاه می کنمشایا:فکر نکنم بتونی کاری بکنیبا شنیدن صداش کنارم با ترس از جام بلند شدم که سرم کشیده شد و رده ی خون از دستم سرازیر شد ... شایا با اخمی دستم را گرفت که گفتم-چی گفتی؟دستم را با خشم گرفت و بار دیگر سرم را در دستم درست نهاد و گفتشایا:دیونه شدی این چه کاری بود که کردیبا اخمی نگاهی به دستم کردم و دستش بیرون کشیدم که نگاه خیره اش را به چشمانم دوخت که حرفم را تکرار کردم و گفتم-تو چی گفتیدستی به موهایم که بر روی صورتم ریخته بود کشید و گفتشایا:فکر نکنم بتونی کاری بکنیدستش را پس زدم و موهایم را پشت گوشم بردم و گفتم-چه کاری ؟شایا پوزخندی زد و کاسه ی سوپی را که بر روی میز گذاشته بود را برداشت و رو به رو یم گرفت ... با تعجب نگاهی به کاسه کردم چه زود غذا درست کرده بود ... با صدای شایا سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردمشایا:اینکه بتونی روزگارش رو سیاه کنیقاشقی سوپ را به طرفم گرفت .. که مشکوک نگاهش کردم ... شایا عجیب شده بود ... دهانم را باز کردم و گفتم-مگه تو می دونی کیهقاشق سوپش را در دهان بردم که نگاهی به لبهایم کرد و با بدجنسی که در چشمانش دیده می شد گفتشایا:آره می دونم

بدون اینکه تعجب یا ناراحت باشم .. نگاهش کردم .. برای اولین بار بود که می دیدم چشمانش از شیطنت می درخشید ... قاشق دیگری پر از سوپ کرد و به طرف دهانم نزدیک کرد و گفتشایا:نمی خوای بپرسی کی بودهنگاهش کردم و قاشق پر سوپ را خوردم و چشمانم را باز بسته کردم و گفتم-اگه می خوای بگی که خودت می گی نیازی به پرسیدن نمی بینمدروغ می گفتم ... کنجکاو بدونم که دشمنم به جز زرین خاتون کی می تونه باشه ... لبخند نایابش را زد و قاشق دیگری را پر کرد و گفتشایا:خوشم می آد باهوشیلبخندش به اخمی تبدیل شد و یک تای ابرویش را بالا داد و گفتشایا:اما اونقدرها نه که بتونی بدون فکر و با عجله یک کار مسخره بکنیبا اخمی دهان را از قاشق دور کردم و گفتم-منظورت چیهبدون توجه به من که قاشق را پس زده بودم بار دیگر به دهانم نزدیک کرد و قاشق را در دهانم گذاشت و گفتشایا:منظورم اینه که اون زهر رو من ریخته بودمبا این حرفش مایه ی سوپ در گلویم پرید و با چشمان گرد شده نگاهش کرد و از او فاصله گرفتم ... قهقه اش بلند شد ... با تعجب به خنده اش نگاه کردم اگه توی موقعیت بهتری بودم به نرگسی و آناهیتا می گفتم که بیا دیدن به خنده اش انداختم ... اما توی اون موقعیت از خنده اش ترسیدم ... از لحن کلامش وحشت کردم ... شایا با دیدن چشمان کرد شده ام همانطور که می خندید ... قاشقی در سوپ فرو برد و خودش خورد و ضربه ای به بینی ام زد و گفتشایا:نترس من که همسرم رو نمی کشمقاشقی دیگر خورد و گفتشایا:اینطور که باهوش به نظر نمی رسی نیستیدستی به موهایم کشیدم و نگاهش کردم ... این شایا به نظرم وحشتناک می زد ... خواستم بیشتر ازش فاصله بگیرم که کمرم را گرفت و من را به خودش نزدیک کرد و با اخمی در چشمانم خیره شد و گفتشایا:مهتاب فکر نمی کردم اینقدر بچه باشی که فکر کنی من بخوام به تو صدمه ای برسونم ...صداقت رو می شد از چشماش بخونم ...اما رفتارش چه معنی داشت ... شایا دستی به گونه ام کشید و گفتشایا:من جلوی خودت همه چی رو درست کردم هر دو با هم خوردیمقاشقی دیگر به طرفم گرفت که فقط نگاهش کردم .. قاشق را به دهانم نزدیک کرد و مجبورم کرد که آن را باز کنم ... بی حال دستم را پیش بردم و بر روی دستش گذاشتم و گفتم-بسه دیگه نمی تونم بخورمشایا:نمی تونی بخوری یا اعتماد ندارینگاهش کردم که پوزخندی به لب آوردم و از جایش بلند شد ... با تعجب نگاهش کردم ... گیچ شده بودم ... از این اخلاقش که رنگ دیگر می گرفت و عوض می شد ... نگاهی به او که در آشپزخانه بود انداختم ... روی مبل دراز کشیدم و باز نگاهم به او که کلافه کنار یخچال ایستاده بود دوختم ... با احساس سنگینی نگاهم ... نگاهش را برگرداند و نگاهم کرد که از سوزش معده چشمانم را به هم فشردم .... صدای قدم های سنگینش را که نزدیک می شد را شنیدم و بعد از او دیگر چیزی نفهمیدم... فقط تنها چیزی که لبخندی بر روی لبم جاری کرد .. گرمی دستی بود که بر روی گونه ام قرار گرفتبا سوزشی که دستم پیچید .. با آخی چشمانم را باز کردم که با تابش نور در چشمان بار دیگر آن را بستم... که دستی بر روی سرم قرار گرفت ... با سرعت چشمانم را باز کردم که شایا را کنارم نشسته بر روی میز کنار مبل دیدم ... با دیدنش نفس آسوده ای کشیدم ... برای اولین بار بود توی این چند روزی که به این روستای کوفتی اومده بودم ... بدون خواب بدی خوابی بودم اما این دلشوره هر احساس بدی را در من منتقل می کرد ... شایا چسپی به دستم زد و از جایش بلند شد که چشم بسته گفتم-صبح شما هم خوش باشهشایا:خیلی وقته دیگه صبحهام خوش نیستچشمانم را باز کردم و نگاهش کردم ...آنقدر با ناراحتی آن حرف را زده بود که لبخند تلخی بر روی لبم نشست ... درست عین من صبحاش دیگه خوش نبود ... روی مبل نشستم که نفسش را پر صدا بیرون داد و گفتشایا:فکر کنم حالت بهتر شدهنگاهی به خودم کردم ... و تکانی به خودم دادم و سرم را تکان دادم و گفتم-اوهوم آره خوبمشایا:خوبه ... اگه می گفتی نه باید به شب بیداری های بالا سرت شک می کردبا تعجب نگاهش کردم و گفتم-نخوابیدی اصلا"خمیازه ای کشید و شانه اش را بالا انداخت و همانطور که به طرف یکی از اتاق ها می رفت گفتشایا:چه فرقی می کنهکنار یکی از درها مکثی کرد و همانطور که پشتش به من بود گفتشایا:حالا که حالت خوبه یک صبحونه ای درست کنبا این حرفش بدون اینکه جوابی از من باشد ... وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست .... با اخمی به در بسته ی اتاق کردم و زیر لب گفتم-شاید من توانی برای درست کردن صبحونه ندارم ...غر غر کنان از جام بلند شدم که معده ام تیر کشید ... اما تا کی باید اینطور ضعیف باشم ... راست ایستادم و به طرف آشپزخونه به راه افتادم ... نگاهی به آشپزخونه کردم ... لبخندی روی لبم نشست ... چقدر این آشپزخونه به نظرم آشنا بود .. اما جای یخچال اشتباه بود .. باید کنار مایکروفر باشه فک کنم جالبتر باشه ... شانه ای بالا انداخت و با زیر لب به من چه ای .. در یخچال را باز کردم و وسایلی را که برای صحانه لازم بود را از آن خارج کردم و هر یک را در یک بشقاب کوچکی قرار دادم که چشمم به تخم مرغ افتاد ... چقدر دلم از اون تخمه مرغ پنیری که پویا برایم درست می کرد می خواست .... نفسم را پر حرس بیرون دادم و دست بردم و دو تخم مرغ برداشتم و مشغول درست کردن تخمه مرغ شدم ... نمی دونم چقدر مشغول به کار بودم که با سنگینی نگاهی به طرف میز برگشتم که شایا را نشسته با موهای خیس بر روی صندلی دیدم ... با ترس دستی بر روی قلبم گذاشتم و گفتمشایا:نمی خوای بپرسی کی بوده نگاهش کردم و قاشق پر سوپ را خوردم و چشمانم را باز بسته کردم و گفتم -اگه می خوای بگی که خودت می گی نیازی به پرسیدن نمی بینم دروغ می گفتم ... کنجکاو بدونم که دشمنم به جز زرین خاتون کی می تونه باشه ... لبخند نایابش را زد و قاشق دیگری را پر کرد و گفت شایا:خوشم می آد باهوشی لبخندش به اخمی تبدیل شد و یک تای ابرویش را بالا داد و گفت شایا:اما اونقدرها نه که بتونی بدون فکر و با عجله یک کار مسخره بکنی با اخمی دهان را از قاشق دور کردم و گفتم -منظورت چیه بدون توجه به من که قاشق را پس زده بودم بار دیگر به دهانم نزدیک کرد و قاشق را در دهانم گذاشت و گفت شایا:منظورم اینه که اون زهر رو من ریخته بودم با این حرفش مایه ی سوپ در گلویم پرید و با چشمان گرد شده نگاهش کرد و از او فاصله گرفتم ... قهقه اش بلند شد ... با تعجب به خنده اش نگاه کردم اگه توی موقعیت بهتری بودم به نرگسی و آناهیتا می گفتم که بیا دیدن به خنده اش انداختم ... اما توی اون موقعیت از خنده اش ترسیدم ... از لحن کلامش وحشت کردم ... شایا با دیدن چشمان کرد شده ام همانطور که می خندید ... قاشقی در سوپ فرو برد و خودش خورد و ضربه ای به بینی ام زد و گفت شایا:نترس من که همسرم رو نمی کشم قاشقی دیگر خورد و گفت شایا:اینطور که باهوش به نظر نمی رسی نیستی دستی به موهایم کشیدم و نگاهش کردم ... این شایا به نظرم وحشتناک می زد ... خواستم بیشتر ازش فاصله بگیرم که کمرم را گرفت و من را به خودش نزدیک کرد و با اخمی در چشمانم خیره شد و گفت شایا:مهتاب فکر نمی کردم اینقدر بچه باشی که فکر کنی من بخوام به تو صدمه ای برسونم ... صداقت رو می شد از چشماش بخونم ...اما رفتارش چه معنی داشت ... شایا دستی به گونه ام کشید و گفت شایا:من جلوی خودت همه چی رو درست کردم هر دو با هم خوردیم قاشقی دیگر به طرفم گرفت که فقط نگاهش کردم .. قاشق را به دهانم نزدیک کرد و مجبورم کرد که آن را باز کنم ... بی حال دستم را پیش بردم و بر روی دستش گذاشتم و گفتم -بسه دیگه نمی تونم بخورم شایا:نمی تونی بخوری یا اعتماد نداری نگاهش کردم که پوزخندی به لب آوردم و از جایش بلند شد ... با تعجب نگاهش کردم ... گیچ شده بودم ... از این اخلاقش که رنگ دیگر می گرفت و عوض می شد ... نگاهی به او که در آشپزخانه بود انداختم ... روی مبل دراز کشیدم و باز نگاهم به او که کلافه کنار یخچال ایستاده بود دوختم ... با احساس سنگینی نگاهم ... نگاهش را برگرداند و نگاهم کرد که از سوزش معده چشمانم را به هم فشردم .... صدای قدم های سنگینش را که نزدیک می شد را شنیدم و بعد از او دیگر چیزی نفهمیدم... فقط تنها چیزی که لبخندی بر روی لبم جاری کرد .. گرمی دستی بود که بر روی گونه ام قرار گرفت با سوزشی که دستم پیچید .. با آخی چشمانم را باز کردم که با تابش نور در چشمان بار دیگر آن را بستم... که دستی بر روی سرم قرار گرفت ... با سرعت چشمانم را باز کردم که شایا را کنارم نشسته بر روی میز کنار مبل دیدم ... با دیدنش نفس آسوده ای کشیدم ... برای اولین بار بود توی این چند روزی که به این روستای کوفتی اومده بودم ... بدون خواب بدی خوابی بودم اما این دلشوره هر احساس بدی را در من منتقل می کرد ... شایا چسپی به دستم زد و از جایش بلند شد که چشم بسته گفتم -صبح شما هم خوش باشه شایا:خیلی وقته دیگه صبحهام خوش نیست چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم ...آنقدر با ناراحتی آن حرف را زده بود که لبخند تلخی بر روی لبم نشست ... درست عین من صبحاش دیگه خوش نبود ... روی مبل نشستم که نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت شایا:فکر کنم حالت بهتر شده نگاهی به خودم کردم ... و تکانی به خودم دادم و سرم را تکان دادم و گفتم -اوهوم آره خوبم شایا:خوبه ... اگه می گفتی نه باید به شب بیداری های بالا سرت شک می کرد با تعجب نگاهش کردم و گفتم -نخوابیدی اصلا"خمیازه ای کشید و شانه اش را بالا انداخت و همانطور که به طرف یکی از اتاق ها می رفت گفت شایا:چه فرقی می کنهکنار یکی از درها مکثی کرد و همانطور که پشتش به من بود گفت شایا:حالا که حالت خوبه یک صبحونه ای درست کن با این حرفش بدون اینکه جوابی از من باشد ... وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست .... با اخمی به در بسته ی اتاق کردم و زیر لب گفتم -شاید من توانی برای درست کردن صبحونه ندارم ...غر غر کنان از جام بلند شدم که معده ام تیر کشید ... اما تا کی باید اینطور ضعیف باشم ... راست ایستادم و به طرف آشپزخونه به راه افتادم ... نگاهی به آشپزخونه کردم ... لبخندی روی لبم نشست ... چقدر این آشپزخونه به نظرم آشنا بود .. اما جای یخچال اشتباه بود .. باید کنار مایکروفر باشه فک کنم جالبتر باشه ... شانه ای بالا انداخت و با زیر لب به من چه ای .. در یخچال را باز کردم و وسایلی را که برای صحانه لازم بود را از آن خارج کردم و هر یک را در یک بشقاب کوچکی قرار دادم که چشمم به تخم مرغ افتاد ... چقدر دلم از اون تخمه مرغ پنیری که پویا برایم درست می کرد می خواست .... نفسم را پر حرس بیرون دادم و دست بردم و دو تخم مرغ برداشتم و مشغول درست کردن تخمه مرغ شدم ... نمی دونم چقدر مشغول به کار بودم که با سنگینی نگاهی به طرف میز برگشتم که شایا را نشسته با موهای خیس بر روی صندلی دیدم ... با ترس دستی بر روی قلبم گذاشتم و گفتم-هـــــی ... کی اومدی تو هوله ای که دور گردنش بود را بر روی سرش نهاد و بدون آنکه جوابم را بدهد شروع به خشک کردنش کرد ... اخمی کردم ... مردیکه بد اخلاق .. تخمه مرغ را در بشقاب ریختم و بر روی صندلی رو به رویش نشستم ... که نگاهی به من کرد وگفت شایا:چایی نداریم اشاره ای به میز کردم و رو به خودش و همانطور که اخمی کرده بودم گفتم -تو روی میز چایی می بینی شایا سرش را به نه تکان داد که لبخندی زدم و همانطور که لقمه را در دهانم می گذاشتم گفتم -پس نپرس داریم یا نداریم اخمی کرد که لبخندی زدم و اخمش بیشتر در هم رفت ... شاد از اینکه حالش را گرفته بود لقمه ی دیگه ای از تخمه مرغم درست کردم که با ریخته شدن عسل بر روی تخمه مرغ های درست شده ام چشمانم گرد شد و نگاهم را به دستی این کا رو کرده بود دوختم و کم کم بالا بردم که نگاهم در نگاه بدجنسش گره خورد ... با ناله گفتم -چی کار کردی شایا شایا شانه ای بالا انداخت و بار دیگر عسل را بر روی تخمه مرغ در بشقابم ریخت و با خونسردی گفت شایا:مگه نمی بینی دارم عسل می ریزم روی تخمه مرغسرم را به مثبت تکان دادم که لبخندی برای حرس دادن من زد و گفت شایا:پس نپرس دارم چیکار می کنم یا نمی کنم با خشمی نگاهش کردم ... داشت حرفای خودم را به خودم می زد ... با همون خشم بشقاب رو به طرفش کشیدم و با صدای ناراحتی گفتم -من از تخمه مرغ عسلی خوشم نمی آد شایا بی توجه به ناراحتی من لقمه ای برای خودش گرفت و در دهانش گذاشت و گفت شایا:اونش دیگه به من مربوط نشست با تعجب با لقمه ی بزرگی که در دهانش گذاشته بود نگاه کردم و گفتم-حالا خفه نشی سرش را تکان داد و لقمه ی بزرگ دیگری برداشت که بشقاب خالی شد ... با حالت زار نگاهی به لقمه اش کردم که وارد دهانش شد .. و اهی کشیدم ... ای زهر باشه توی این تخمه مرغا که تو هم مثل من بیوفتی گوشه ی بیمارستان ... اخمی کردم و از جایم بلند شدم که نگاهم کرد و یک تا ابرویش را بالا داد که بی توجه به او سرم را برگرداندم و از آشپزخونه خارج شدم ... به طرف در به راه افتادم و به آن نزدیک شدم که صدای کشیده شدن صندلی را در آشپزخانه شنیدم و بعد از آن صدای شایا که گفت شایا:کجا می ری موهامو بالا سرم جمع کردم و با همون اخم رو بهش گفتم -می خوام برم بدوم اخمی کرد و هوله اش را بر روی میز گذاشت و از آشپزخانه خارج شد و گفت شایا:برای چی بری بدویی -اینجا دارم خفه می شم می خوام برم بدوم اعصابم آروم بشه شایا قدمی به جلو آمد و گفت شایا:فکر نمی کردم اینقدر بچه باشی که به خاطر یک تخمه مرغ اعصابت خورد بشه عصبی قدمی به او نزدیک شدم که موهایم بار دیگر بر روی شانه ام سرازیر شد ... دستم را مشت کردم و گفتم -چرا حرف زور می زنی می خوام فکرم آزاد باشه بدونم دور و برم چه خبره شایا:با این حالت می خوای بری بدویی که چی بشهنفسم را بیرون دادم و سرم را با تأسف برایش تکان دادم و گفتم -حرف از باهوشی می زنی اینطور که دارم می بینی از همون اول هم اینجا هیچ نداشتی اشاره ای به سرم کردم که به طرف خیز برداشت ... من که انتظار این حرکت را از او نداشتم ... جیغ کشیدم و به پشت مبل پریدم ... شایا با دیدن ترسم .. لبخندی روی لبش نشد و خم شد و کیفش را که بر روی میز بود برداشت و راست ایستاد و انگشت اشاره اش را به طرفم گرفت و گفت شایا:حواست به حرفات باشه من همیشه اینقدر مهربون نیستم حالا که مطمئن شدم برای اذیت کردم اینطور کرده بود با خونسردی لبخندی زدم و گفتم -مثلا" می خواستی منو بترسونی پوزخندی زد و نگاهی به من کرد که هنوز پشت مبل ایستاده بودم و همانطور که به طرف اتاق می رفت گفت شایا:نترسیدی !!با جیغی که کشیدم خنده ی پر صدایی سر داد و وارد اتاق شد ... نه به اون روزا که نمی خندید نه به حالا که فقط یک حرکت کافی بود برای خنده ی آقا ... اخمی کردم و به طرف در رفتم ... دستگیره رو پایین بالا کردم ... اما در باز نشد ... بار دیگه امتحان کردم .. اما باز در باز نشد ... چند باره دیگه امتحان کردم که یاد دیشب افتادم که شایا در رو قفل کرد .. جیغی کشیدم و بلند گفتم-شایا این در چرا قفلهصدایی ازش بیرون نیومد ... اخمی کردم و با قدم های بلند به طرف اتاق رفتم و دستگیره رو گرفتم تا در رو باز کنم که در اتاق هم قفل بود ... مشتی به در زدم و گفتم-چرا درو قفل کردیبازم حرفی نزد که مشت دیگری به در زدم ... نگاهی به اطرافم کردم ... یک خونه ی صد متری با یک آشپزخونه اوپن .. و چهار اتاق و با دیزاینه مدرن ... سنتی با هم ...تکیه ام را به کنار دیوار دادم و نگاهی به اطراف کردم ... چقدر این خونه برای من آشنا می زد... با نگاهی به شومینه تکیه ام را از دیوار گرفتم و به طرفش رفتم ... نگاهم را به عکس ها دوختم و قدم دیگری برداشتم که کلید در در چرخید ... بدون انکه فرصت کنم یکی از عکسها رو ببینم به طرف در برگشتم که شایا لباسی به دست از آن خارج شد .... نگاهی به او کردم که سرش را بالا گرفت ... چشمامو ریز کردم و به طرفش رفتم و گفتم-چرا درا قفلهبدون اینکه جوابی به من بده لباسها رو به طرفم گرفت و گفتشایا:یک دوش بگیر تا من یک فکری برای نهار می کنملباس هارو از دستش گرفتم و گفتم-نگفتی چرا درارو قفل کردیشایا پشتش را به من کرد و اشاره ای به اتاق کرد و گفتشایا:سمت چپ حموم دستشویی هستش ... هوله..صابون ... همه چی توش گذاشتم که راحت باشیبا تعجب نگاهش کردم و نگاهی به خودم کردم ... نکنه دارم بو می دم داره این حرفارو می زنه .... حتما" بو می دم ... فکر کنم به خاطر این مریضی .. عرقهایی که کردم ... سرم را خجالت زده به زیر انداختم که بدون حرفی از من فاصله کردم و این باور را رساند که واقعا" بو می دم ... با عصبانیت و کلی خجالت وارد اتاق شدم و درو پشت سرم بستم و دست برم لباسهامو بو کردم ... بو نمی داد ... دستم را بالا بردم و زیر بغلم را بو کشیدم ... باز هم بویی به بینی ام نرسید .. نفسی پر از حرص کشیدم که با یاد آوری سرما خوردگی ام آه از نهادم بیرون اومد ... بدون اینکه لحظه ای فکر کنم بو نمی دم ... وارد حموم شدم ...نگاهی به وان پر شده از آب که بخاری از آن بیرون آمد کردم و ممنون شایا شدم که همچین کاری برایم کرده بودم .. یکی یکی ... لباس هایم را خارج کردم و در وان خوابیدم ... بدن کوفته ام آروم شده بود... چشمامو بستم و اجازه دادم که بدنم استراحت بکنههوله رو دور موهام پیچیدم و از اتاق بیرون اومدم که نگاهم به شایا افتاد که کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد ... لبخندی زدم و به او نزدیک شدم که بدون اینکه به طرفم برگرده گفتشایا:عافیت باشهلبخندی زدم و کنارش ایستادم و نگاهش را دنبال کردم ببینم داره به چی اینطور خیره نگاه می کنه ..و زیر لب گفتم-سلامت باشینگاهش را از پنجره گرفت و به من دوخت که نگاهش کردم و با همون لبخند گفتم-واقعا" ممنون نیاز با این دوش داشتمسرش را تکان داد و بدون آنکه نگاهش را از چشمانم بگیرد گفتشایا:می دونمهوله رو که روی سرم سنگینی می کرد را برداشتم و دستم را بین موهای نمدارم فرو بردم و با خنده گفتم-چی هست که تو نمی دونینگاهی به لباسهای تنم کردم و با خنده ی بلندی گفتم-واقعا" می دونی این لباسها با چه سختی روی تنم می ایستهقدمی جلو برداشت و دسته ای از موهایم را در دستش گرفت که خنده ام بند آمد و نگاهش کردم ... آروم زمزمه کرد و گفتشایا:اونم می دونمدستش را کنار زدم و قدمی به عقب برداشتم که دستم را گرفت و دستش را وارد موهایم کرد و همانطور گفتشایا:خیلی از چیزهارو می دونمخواستم ازش فاصله بگیرم که کمرم را گرفت ومن را به دیوار چسپاند ... دستم را برروی سینه اش گذاشتم و همانند او آروم گفتم-شایا...دستم را که بر روی سینه اش بود را فشرد و موهایم را که حالا مانند حالم پریشان بر روی صورتم ریخته بود را کنار زد و فوتی در صورتم کرد که چشمامو بستم و فشاری به سینه اش وارد کردم که بی فایده بود حتی یک سانتی هم از من فاصله نگرفتم ... صورتش را جلو آورد ... نفس های گرمش به صورتم می خورد و حالم را پریشانتر می کرد ... داغی لبش را بر روی گردنم احساس کردم .... با حالی خراب چشمانم را باز کردم و سعی کردم او را کنار بزنم اما بی فایده بود... لبش بر روی گردنم کشیدم می شد و نفسم در سینه حبس تر .... احساس گناه خیانت سرتاسر وجودم را در بر گرفته بود ... دستم را بالا بردم و شانه اش را گرفتم و از این احساس نالیدم-شایاسرش را بالا آورد و نگاه خمار و قرمزش را در نگاهم دوخت ... شرمنده ی این نگاه پر از خواهش و نیاز بودم ... با ناراحتی نگاهش کردم که سرش را نزددیک آورد ... گرمی نفسهایش به صورتم می خورد ... قفسه ی سینه از هیجان بالا پایین می رفت... چشمامو بستم ...-نـــکـــن شـــایـــابا صدای فریادم با تمام قدرتی که در توانم بود شایا را پس زدم ... نفس نفس می زدم و به قیافه سرخش نگاه کردم... کلافه دستی در موهایش کشید ... زانوهایم می لرزید ... این همه فشار یکجا برام کافی بود ... اخمی کردم .. موهایم را کنار زدم و به طرف در رفتم....این بازی رو شروع کردم بدون اینکه به آخر این بازی فکر کنم ... این بازی رو شروع کردم بدون اینکه احساس یک مرد یک شوهر رو در نظر گرفته باشم ... از گوشه ی چشمم اشک به پایین سرازیر شد که با پشت دست آن را کنار زدم و دستگیره رو گرفتم ... اما باز هم قفل بود ...مشتی به در زدم و رو به شایا غریدم-این لــعنـــتی رو بازش کنشایا:چرا؟مشتی محکم به در زدم و به طرفش برگشتم ... اینقدر خونسرد گفته بود چرا که به لحظه ای جا و مکان یادم رفت ... یادم رفت که من مهتابم برایش نه ستاره ... با قدم های محکم به طرفش رفتم و محکم به سینه اش زدم-چرا؟ چرا؟مشت دیگه ای زدم که شایا قدمی به عقب رفت و پوزخندی زد که فریادی زدم-چرا چون دارم از خودم متنفر می شم ... چون که تا کجاها توی گناه فرو رفتمشت دیگه ای به سینه اش زدم که شایا دستم را گرفت که نالیدم-چون که بسمه دیگه نمی تونم دیگه نمی تونم خیانت کنمشایا دستم را که گرفته بود را به طرف خودش کشید که رخ به رخش شدم ... از چشمانش شله های خشم می بارید ولی پوزخند بر روی لبهایش محفوظ مانده بود ...خیره در نگاهم شد و گفتشایا:بازی خوبی شروع نکردیبا تعجب نگاهش کردم که فشاری به دستم وارد کرد و با اخمی به ابرو گفتشایا:اما حالا که شروع کردی باید تا تهش پای این گناهت به ایستیبا یک حرکت من را به طرف شومینه پرت کرد ... نفس توی سینه ام حبس شده بود ... منظور حرفهایش چی بود ... موهای نمدارم را کنار زدم ... زانوم با افتادنم به درد آمده بود... با اخمی سرم را بالا گرفتم که با دیدن عکسهایی که بالای شومینه قرار گرفته بود ... سینه ام از زور بغض بالا پایین رفت ...صدای شایا با عصبانیت در گوشم پیچید که گفتشایا:مهتاب بختیاری... تاریخ وفات ...نفس کشیدن برایم سخت شده بود و با هر کلمه ی شایا نگاهم به عکس های من و مهتاب که بالای شومینه قرار گرفته بود از نگاهم می گذشت ... عکس من مهتاب و آناهیتا ... عکس مهتاب که با لبخندی به دوربین لبخند زده بود ... باز صدای شایا به گوشم رسید که گفتشایا:ستاره بختیاری ... خواهر دوقلوی مهتاب بختیاری ... فوق لیسانس طراحی داخلی دانشگاه بین المللی انگلیس ...اشک در چشمانم جمع شده بود ... نگاهم به عکسی افتاد که مهتاب در آغوش شایا قرار گرفته بود و سرش با لبخندی بر روی سینه ی شایا بود ... این آغوش مطعلق به مهتاب بود نه ستاره با کشیده شدن موهایم به پشت نگاهمو از عکسها گرفتم و به شایا دوختم که با خشمی نگاهم می کرد .... نگاهش آشنا نبود ... دیگه اون نگاه مهربون و نگران نبود... با صدای فریاد شایا چشمانم را بستم که گفتشایا:فکر کردی خرم .... فکر کردی هالومبا فشاری که به موهایم وارد کرد ...مچ دستش را گرفتم ... فریاد دیگه ای زد و گفتشایا:باز کن اون چشمای لعنتی رو که ببینی این شایا خر نیستبدون اینکه چشمامو باز کنم زیر لب نالیدم-شایاشایا:خــــفه شـــو فـــقط خفهچانه ام را گرفت که چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم که فشاری به چانه ام وارد کرد و گفتشایا:فکر کردی اینقدر ابله ام زنم رو با خواهر زنم تشخیص ندمپوزخندی زد و با یک حرکت پرتم کرد ... کلافه دستی در موهایش کشید و غریدشایا:تــــو مـــهتا نیستی ... چشات مهتاب نیست ... رنگ موهات ... حتی بوی تنتقدمی به جلو برداشت که خودم را به عقب کشیدم و گفتم-بذار توضیح بدمشانه هایم را گرفت و از جا بلندم کرد و غریدشایا:مـــی خوای چیو توضیح بدی اینکه زن من ...مهتاب من رفتهسرم را به طرف عکسها برگرداندم ... که ادامه دادشایا:با خودت فکر نکردی که هیچوقت نمی تونی مهتاب باشی ... مهتاب من خیلی وقته رفته ... رفته که تنها بمونم و فراموش کنم موندنش رونگاهم بین عکس ها به لبخند هر دوی آنها در عکسی خیره ماند که صدای پر از بغضش دلم را لرزاندشایا:اون رفت قولش رو یادش رفت نگفت شایا نمی تونه ... نگفت شایا چطور می تونه بی چشمهای مهربونش زندگی کنه .... مهتاب من مرده اون مردهچشمامو بستم و اجازه دادم اشکهایم سرازیر شود .. من بعد از گذشت این چند وقت نمی خواستم باور کنم که مهتابم .. خواهر کوچلوی مهربونم رفته ... اما حرفای شایا مانند آورای بر روی سرم خراب می شد .. می دونستم با ادامه دادن حرفهایش ... می شکنم .. فرو می ریزم ...شایا:رنگ چشمهای مهتاب خیلی وقته به روم بسته شده خیلی وقته که....مشتی به سینه اش زدم و او را از خودم فاصله دادم با خشم نگاهش کردم و غریدم و انگشت اشاره ام را تهدید گونه به طرفش گرفتم و گفتم-حق نداری از بی فروغی چشماش حرف بزنی... حق نداری حتی از رفتنش حرف بزنیشایا اخمی کرد و قدمی به جلو برداشت و کلافه گفتشایا:نکنه فکر می کنی مهتابی آرهاخمهایش به خشمی تبدیل شد و مچ دستم را گرفت و میان دستان قدرتمندش فشرد و غریدشایا:مهتاب رفت حتی نتونستم دستاشو بگیرم بگم کنارتم مهتاب ... نتونستم بگم دنیامو به پات می ریزم ...نتونستم بگم مهتاب دستتون نگاهتو از من نگیرشوکه شدم عصبی شدم ... دستان بی جون مهتاب در نگاهم جان گرفت ... نگاه بسته شده اش مانند فیلمی از جلو چشمانم گذشت ... مهتاب رفته بود ...بی حواسم مچ دستم را از دستش خارج کرد و مشتی حواله ی صورتش کردم که خودم دستم به درد آمد اما خشم از دست دادن مهتاب کم نشد ... شایا با خشمی نگاهم کرد که بار دیگر به طرفش خیز برداشتم که دستم را در هوا گرفت ... با پوزخند پر خشمی نگاهش کردم و با پام به پاش زدم که از درد صورتش در هم رفت و دستم را رها کرد که مشت دیگری به صورتش زدم ... عصبی صورتش را به طرفم برگرداند و بی هوا سیلی به صورتم زد که از سنگینی دستش صورتم به چپ برگشت... اگه نمی گرفتمش مطمئن بودم می افتادم ... یقه ی لباسش رو گرفتم که از سقوطم جلو گیری کنم ... شایا موهایم را در دستش گرفت و غریدشایا:هار شدی داری گاز می گیریخشمگین همانند خودش در چشمانش خیره شدم و غریدم-دارم حقه خواهرمو از نا حق می گیرمشایا سیلی دیگه ای به صورتم زد که مشتی به شکمش زدم که دستانش شل شد ... هر دو عصبی بودیم و دردمون یکی بود و اون هم مهتاب بود ... مهتابی که سایه اش بود اما خودش نبود ... با سکندری که به شایا زدم هر دو به زمین افتادیم ... شوتی به پهلوی شایا زدم که دادی کشید ومشت سنگینش را به شکمم زد که از درد معده و حال مریضم به خودم پیچیدم .. اما کم نیاوردم باز هم به طرفش حمله کردم .... هردو وحشی شده ...شایا:روانیموهایش را کشیدم و داد زدم-روانی هفت جد آباد بی ناموستهمی دونم حرفم خیلی بد بود ... اعصابم خورد بود و هر چی از دهنم در می اومد توجه نمی کردم.... شایا با چشمان به خون نشسته به طرفم خیز برداشت و شوتی به کمرم زد که دادی از درد کشیدم و با کشیدن فرش کوچیک زیر پاش نقش زمینش کردم و رو شکمش نشست و مشت دیگه ای به صوردش زدم که با زانوش به کمرم زد و با دردی که در کمرم پیچید من را به طرفی پرت کرد ...روی زمین افتادم ... و نگاهش کردم هردو نفس نفس می زدیم ... یک طرف صورت شایا خونی شده بود ... پوزخندی زدم و دستی به گوشه ی لبم کشیدم .. که شایا بار دیگه به طرفم خیز برداشت که ... به سختی بلند شدم و گلدون روی میز رو برداشتم به طرفش پرت کردم ... جا خالی داد که پشت سرش یک گلدون دیگه پرت کردم که محکم به سرش خورد ... با آخی که گفت .. چشمانم گرد شد .... دستی به پیشونیش کشید که خون می اومد ... فریادی کشید و گفتشایا:کشتمت دختره ی وحشیتلفونی که بر روی میز بود را برداشت و به طرفم پرت کرد... من که انتظار این حرکت رو از شایا نداشتم صورتم را برگرداندم که تلفون به یک طرف صورتم برخورد کرد .. جیغی از درد کشیدم ... اما هردو تازه داشتیم خالی می شدیم ...به طرف دیگه ی خونه رفتم ... سرم گیج می رفت ... اما تا خالی نشم دست بردار نیستم ... بشقاب تزئینی روی میز رو برداشتم به طرفش پرت کردم که جاخالی داد و از روی میز پرید که جیغی کشیدم و برگشتم که بدوم ... که صدای فریادش توی خونه ی خالی پیچیدشایا:مـــــواظب باشبا برخورد سرم با ستون پشت سرم ... بی حال روی زمین افتادم .. که صدای گرومپ دیگری نگاهم را به طرف دیگر برگرداند که شایا نیز از روی مبل افتاده بود ... دستی به یک طرف صورتم کشیدم که درد می کرد و نگاهم را به سقف دوختم ... هر دو به نفس افتاده بودیم ... دستی به پیشانی ام کشیدم که درد می کرد و به آرامی از جام بلند شدم .. به دلیل درد کمرم تکیه ام را به ستونی که خورده بودم دادم و سعی کردم نفس های آرومی بکشم ... بعد از چند دقیقه نگاهی به شایا کردم که او هم خسته و با سر و صورت خونی تکیه اش را به دیوار داد ... نفسش را بیرون داد که نگاهش کردم و با صدایی که با درد همراه بود گفتم-از کی می دونی ؟نگاهم کرد یک نگاه عمیق ... خواست پوزخندی بزنه که به دلیل مشتی که به دهنش زده بودم از درد اخمی کرد و گفتشایا:از وقتی شناختمتنفسم رو سنگین بیرون دادم و کلافه گفتم-دقیق از کیشایا نیز کلافه با اخمی دستی به موهایش کشید و چشماشو بست و گفتشایا:از روز آتیش سوزیهمانطور که چشمامم به او بود گفتم-تشخیصمون خیلی سخته ...شایا چشمانش را باز کرد و نگاهم کردشایا:سخت نیست ... برای منی که کنار مهتاب بود باهاش زندگی کردم سخت نیست ... رنگ چشمهات ... موهات ... حتی بوی تنت هم مثل اون نیست ... شاید با اولین نظر گول بخورم اما رنگ چشمها توی یک هفته تغییر نمی کنه ...آه از نهادم بیرون اومد ... حق با شایا بود ... همه ی حق ها با او بود ...چشمامو بستم و گفتم-چطور فهمیدی که مهتاب ...نتونستم ادامه بدم .. یا نخواستم خودم این حرف رو بزنم و قبول کنم که مهتاب برای همیشه هر دوی مارو تنها گذاشته...صدای پر از بغض شایا رو شنیدم که گفتشایا:من اربابم و مهتاب زن من ... می خواستی از زنم هیچ خبری نداشته باشم از همون اولش می دونستمبا خشم چشمامو باز کردم و پوزخندی زدم که از درد لبم صورتم جمع شد و گفتم-پس چرا کنارش نیودی هـــــانشایا نگاهم کرد و یک تای ابرویش را بالا داد و گفتشایا:شوکه بودم ... از اینکه یکی رو می دیدم همزاد زنم که بین اون بارون داشت می دوید بدون اینکه به عابری نگاه کنه تنه می زد و با حالت گیجی فقط می دوید .. وقتی رسیدم .. نگاهم فقط به جسد سرد و بی روح مهتاب افتاد که توی سرد خونه داشت از سرما یخ می زد ... اون روز بودم ... اما دیده نشدم ... بودم ولی دیر رسیدم ... بودم و مهتاب رو از دور فرو رفته زیر خاروار خاک دیدم ... و همزادی از مهتاب کنار اون خاروار خاک ...کسی که گرچه شباهتی به مهتاب داشت اما مهتاب نبودنگاهش رو به چشمانم دوخت و با نفرتی که در صدایش بود حرفش رو تکرار کردشایا:مهتاب نبود و نخواهد بودبغض کرده نگاه رو از او گرفتم و به طرف شومینه برگرداندم و گفتم-مواظبش نبودیقطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد که شایا پر از خشم گفتشایا:حق نداری از این حرفا بزنی که آتیشم بدی ... مهتاب از جونم بیشتر برام ارزش داشتپوزخندی زدم و نگاه بی حالم را به طرفش دوختم که از خشم نفس نفس می زد و گفتم-تن کبود شده ی جونتو دیدی ...اون شلاقهای که به تن و روحش وارد شده بود رو دیدی ... دستای بی جون کبود شده اش رو دیدیشایا با چشمانی گرد نگاهم کرد که پوزخندی پر صدایی زدم و با نفرت گفتم-آقای ارباب شما از جونت هیچی ندیدی ولی منی که نبودم دیدم ... جای اون شلاقها و کمربندهارو دیدم و تکرار مقررش رو توی تن و روح آروین هم دیدم ... اما شایا یا همون ارباب که از جونش مایه می زاره رو برای جلوگیری از این چیزها ندیدمخیره در چشمانش شدم و با بغض گفتم-من جون دادن روحم رو جلو چشمام دیدم ... دردهاش رو شنیدم ... اما نتونستم کاری کنم ... نتونستی کاری کنیدست لرزانم رو که حالا حلقه رو کف دستم گذاشته بودم رو جلو آوردم و گفتم-من دستهای بی جونش رو توی دستهام دیدم ... احساس کردم .. اما نتونستم دستهای سردش رو گرم کنم و نذارم دستهاش از میان دستهام رها بشه ...شایا با ناراحتی نگاهش به حلقه ی کفه دستم بود کرد که حلقه را به طرفش پرت کردم و نالیدم-مواظب جونت نبودی شایا... مواظب مهتابم نبودی که جلوی حرفهای مردم رو بگیری که توهینی به پاکیش نکن ... مواظب خواهر کوچکم نبودی که یکی از امثال تو بی عفتش کنه و مانند چرکی پرتش کنهشایا غمگین سرش را برگرداند ... هق هق گریه ام در گلویم مانده بود و سرباز نمی زد ... نگاهم را بار دیگر به طرف شومینه برگرداندم ... هر دو سکوت کرده بودیم ... تنها صدای هیزم ها....سکوت را می شکست ... هیزم ها مانند قلبم در حال آتیش گرفتن بود ....در سکوتی فرو رفته بودیم که شایا گفتشایا:چرا اومدی اینجا ... چرا ازت خواستم بری نرفتی... برای چی به جای مهتاب اومدینگاهم را به طرفش برگرداندم که نگاهم می کرد و گفتم-برای انتقامشایا نگاهش یخ زد ... سرد شد ... پوزخندی زدم و ادامه دادم-اومدم که پاکی خواهرم رو ثابت کنمشایا با همون نگاه سرد گفتشایا:با انتقام چی رو می تونی ثابت کنی-اون چیزی که تو نتونستی ثابت کنی و به گردن گرفتیجا خورد ... تکون خوردنش رو دیدم ... اما چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم ... نگاهمو به حلقه که کنار پاش افتاده بود دوختم و گفتم-چرا به گردن گرفتی ... به جای اینکه دنبال باعث و بانیش بگردی چرا به گردن گرفتیشایا سردتر از قبل نگاهم کرد و نگاهش را به حلقه دوخت و گفتشایا:چون مقصر بودمپوزخندی زد که زخم لبش سرباز زد و همانطور که خون از گوشه لبش سرازیر می شد گفتشایا:مقصر بودم چون مواظب مهتاب نبودم .... مواظب اون خانوم معلم مهربون نبودم که با هر لبخندش برایم یک دنیا آرزو بود ... مقصر من بودم که گفتم از مدرسه خارج نشه چون بارون گرفت ...رفتم و توی اون مدرسه کوفتی تنهاش گذاشتمبا تعجب نگاهش کردم که غمگین چشمانش رو در چشمانم دوخت و ادامه دادشایا:آره کنارش نبودم نتونستم از جونم مراقبت کنم ... رفتم که برای مدرسه ای که گرمی بخشیده بود گرما بیارم اما وقتی برگشتم ... مهتاب سرد رو دیدم که با یک ناله ای بر روی زمین افتاده بود و به جای خنده اش هق هق گریه اش بود که سکوت کلاس رو در بر گرفته بودشایا سرش را میان دستهایش گرفت ...فهمیده بودم که برگشته به همون روز به همون روز نحسی که روح مهتاب رو با خود برده بود شایا .. با حالت زاری گفتشایا:آره به گردن گرفتم چون ارباب شایا خشک و خشن از بازی با این روزگار کم آورده بود ... دیدن مهتاب در اون حال از من شایا.. یک آدم ضعیفی ساخت یک آدمی که چشمش رو به همه ی مردم حتی خانواده اش بست ... چون غرورم مهتابم رو زیر سوال بردنسرش را بالا گرفت و خیره در چشمانم شد و بلند تر گفتشایا:گردن گرفتم که جبران کنم اما بدترش کردم.... زدم و تنها چیزی که برای من موند ایناشاره ای به حلقه ی کنار پاش کرد و گفتشایا:این حلقه ی خالی از انگشت مهتابمحکم به سینه اش زد و نالیدشایا:من با خودخواهیم مهتاب رو کشتمبا ناراحتی نگاهش کردم ... چه بلایی به سر شایا آورده بودن ... حالا معنی اون تغییر حالتهاش رو می فهمیدم ... شایا از درون داغون شده بود ... شایا شکسته بود و کسی برای مرهم دردش نبود ... با مرگ مهتاب نه تنها من بلکه شایا نیز با مهتاب رفته بود ... نگاهم رو از شایا گرفتم و غمگین به رو به رو خیره شدم ... چشمامو بستم که تصوریر مهتاب وقتی در بیمارستان حلقه را کف دستم گذاشت جون گرفت "نذار غم هم خونه اش بشه ... کمکش کن ".. با ناراحتی چشمامو باز کردم و به شایا دوختم که با نگاه غم گرفته به حلقه خیره شده بود ...و صدای مهتاب بود که باز در گوشم طنین انداخت"به جای من زندگی کن ستاره"... آره اومده بودم که انتقام بگیرم و نذارم غم هم خونه ی مردی باشه که خودش رو مقصر تمام دردهای مهتاب می دونست ... اومدم کمکش کنم و اون کمکم کنه ... از درد صورتم ناله ای کردم که سرش را نگران بالا گرفت و نگاهم کرد ... این نگاه آشنا رو دوست داشتم ... این مرد رو که به من امنیت می بخشید دو.... نذاشتم افکارم کامل بشه ... شایا حق من نبود ... مال من نبود ... باز نگاهش کردم و آروم گفتم