منشی:ولی خانوم آقا پو...
اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد و با اخمی گفتم
-تصمیم با منه پس من فعلا" نمی آم
با عصبانیت گوشی رو گذاشتم و رو به آن دو گفتم
-من باید این منشی رو در به در کنم به جای من تصمیم می گیره ... اینجور منشی ها هم نوبرن به والا
آناهیتا با خنده از جایش بلند شد و محکم در آغوشم گرفت ... خنده ی شادی بعد از دو هفته کردم و دستانم را دورش حلقه کردم
-وقتی می گم همجنس بازی نگو نه
آناهیتا با جیغی من را کنار زد و مشتی به بازویم زد
آناهیتا:لیاقت نداری دیگه
خنده ای سر دادم و لپش را محکم کشیدم
نرگس جون:موندن تو بی مورد نمی تونه باشه
به طرفش برمی گردم ... می دونستم اون جدیتی که در صداش هست انتظار از این می ره که من هم مانند خودش جدی باشم ... آناهیتا هم منتظر نگاهم می کرد که گفتم
-می خوام برای مهتاب زندگی کنم
جیغ خفه ی آناهیتا با اخم نرگس جون که راضی از تصمیم نیستن را پشت اخمم پنهان کردم ... نر گس جون از جایش بلند شد
نرگس جون:می دونستم موندنت بی منظور نمی تونه باشه
-من تصمیم رو گرفتم
نرگس جون:من به تو اجازه نمی دم که پاتو توی اون روستای کوفتی بذاری
لبخندی می زنم که آناهیتا با دیدن لبخند خونسردم خودش را بر روی مبل می اندازد ... قدمی به عقب بر می دارم و رو به ان دو و می گویم
-باید تاوان پاکی مهتاب رو پس بدن
پشتم را به آن دو می کنم و به طرف اتاق خودم راه می افتم ...
نرگس جون:ســــــتاره!
بی توجه به فریادش وارد اتاق می شوم و در را می بندم ... صدای آناهیتا را می شنوم که به نرگس جون می گوید
آناهیتا:شما ستاره رو می شناسین می دونین که کار خودش رو می کنه
از در فاصله می گیرم و با همان لبخند که خونسردی ام را نشان می دهد به طرف آینه راه می افتم ... نگاهی به خودم در آنیه می کنم و دستی به صورتم می کشم ... آخرش این دوقلو بودنمون به کارم اومد... دو دوقلوی همسان ...سیبی که دو نصف شده بودن ...فقط یک تفاوت بود اون هم رنگ چشمها ... چشمان مهتاب عسلی خالص بود ... اما چشمان من با عسلی بودنش ... رگهای قرمز رنگی هم در خودش داشت ... نگاهم را از آینه به حلقه ی روی میز می افته و به طرفش بر می گردم ... صدای مهتاب وقتی این حلقه را در دستم می داد در گوشم می پیچه وقتی که گفت "به جای من زندگی کن ستاره"
-به جای تو زندگی می کنم مهتاب و انتقامت رو از ارباب می گیرم
با نفرت حلقه را در دستم فشار می دهم و نگاهم را از پنجره به بیرون می دوزم ... به جز نابودی ارباب به چیز دیگری فکر نمی کردم ....باید انتقام مهتاب را از او می گرفتم
همه ی وسایل لازمه را در صندق عقب ماشین مهتاب گذاشتم و دستی به ماشین کشیدم ... ماشینی که روزی خواهرم در آن می نشست و حالا من به عنوان مهتاب پشت آن می نشستم ... با صدای نرگس جون که از اول صبح تا حالا غرغر می کردم به طرفش برگشتم
-باز چی شده نرگسی
نرگس جون با اخمی نگاهم کرد و رو به آناهیتا که در حال ترکوند آدمسش بود گفت
نرگس جون:به این بگو با من صحبت نکنه
آناهیتا رو به من کرد و گفت
آناهیتا:نرگس جون می گه باهاش حرف نزنی
با لبخندی تکیه ام را به ماشین دادم و گفتم
-به نرگسی بگو دلیلش چیه
آناهیتا رو به نرگس جون کرد
آناهیتا:نرگس جون ستاره می گه من چه غلتی کردم
مشتی به بازویش زدم و گفتم
-من کی همچین حرفی زدم
آناهیتا با اخمی بازویش را ماساژ داد و رو به نرگس جون کرد ... نرگس جون با همون اخم رو به آناهیتا گفت
نرگس جون:بهش بگو می خوای بری اونجا چی بگی ... نمی گن مهتاب اینطور نبود ... نمی گن توی وحشی با مهتاب خیلی متفاوتی
آناهیتا:باشه حالا می گم
آناهیتا با لبخندی رو به من کرد
آناهیتا:نرگس جون می گه ... توی از خدا بی خبر ... توی وحشی ... توی دیونه ...چطور خودت رو با مهتابی که فرشته بود می خوای جا بدی ... توی که ابلیسی از ریخت و قیافه ات می ریزه
-هووووی درست صحبت کنا
ایندفعه نوبت نرگس جون بود که مشتش را مهار بازوی او بکند ... با خنده نگاهی به آناهیتا کردم
آناهیتا:زهرمار ... کوفت ... اصلا" این تو این نرگسیت به من چه خودمو انداختم وسط شما
من و نرگس جون هر دو خندیدم و به او که در ماشین می نشست نگاه کردیم... آناهیتا دست به سینه همانطور که آدامسش را می جوید با اخمی نگاهش را از ما گرفت ... نگاهی به نرگس جون انداختم که صورتش از اخم چند لحظه پیش خبری نبود ... به او نزدیک شدم و دستش را گرفتم
-من به کاری که می خوام بکنم ایمان دارم نرگسی
دست دیگرش را بر روی دستم گذاشت و با ناراحتی نگاهم کرد
نرگس جون:منم به تو ایمان دارم گلم .. اما انتقام راهش نیست
سرم را به زیر انداختم و فشاری به دستش وارد کردم
-اینطور آروم می شم
با آهی که کشید پی به نگرانیش بردم .. فشار خفیف دیگری به دستش وارد کردم و نگاهم را در چشمانش که بی شباهت به چشمان بابا نبود دوختم و با اعتمادی که همیشه در خودم سراغ داشتم گفتم
-نمی زارم حق خواهرم بی خودی ضایع بشه نرگسی ... می دونم راهی که می خوام برم شاید اشتباه باشه ... اما برای آروم کردن خودم و به خاطر قولی که به مهتاب دادم که به جایش زندگی کنم ... باید این کار رو بکنم
نرگس جون نگاهی به چشمانم کرد و دستی به گونه ام کشید و بدون حرفی از کنارم گذشت و سوار ماشین شد ... با دو نفس عممیقی که کشیدم ... همه ی ناراحتی ها را رها کردم و سوار ماشین شدم ... آناهیتا نگاهی به ساعت مچی اش کرد و سرش را تکان داد
آناهیتا:فکر کنم نصف شب برسیم روستا
لبخندی زدم ...که آناهیتا دستش را به سمت آسمون دراز کرد
آناهیتا:خدایا من بنده ی خوبتم هوامو داشته باش که امیدی به این نیست ما رو سالم به اونجا برسونه
خنده ای می کنم و رو به نرگس جون و می گویم
-دلت پرواز می خواد نرگسی
با این حرف بدون آنکه منتظر حرف آن دو بمانم ماشین را از پارکینگ خارج کردم و با صدای بد لاستیک های ماشین ماشین را به مقصد به حرکت در آوردم
آناهیتا
چند ساعتی بود که توی راه بودیم ... نرگس جون به خواب عمیقی رفته بود و انگار خیالش بابت همه چی راحت شده بود ... اما من هنوز نگران رفتار ستاره بودم ... نگاهم را به اون که پفک می خورد دوختم و لبخندی زدم
-نمی شه این زهرماری رو نخوری حالا
با اخمی نگاهش را از جاده گرفت و نگاهم کرد ... انگار که توهینی کرده باشم با دهان پر گفت
ستاره:تو بیجا می کنی به پفک می گی زهرماری
خنده ای می کنم که با لبخندی بار دیگر نگاهش را به جاده می دوزد... همونطور که یکی از دستاش به فرمان ماشینه ... دستش دیگرش رو به طرف بسته پفک می برد و با لذت یک دانه ی آن را در دهانش می گذارد ... خنده ی بلند تری سر می دهم که او هم همراهیم می کند
-انگار از آمازون اومدی ..مگه اونجا پفک نداشت
ستاره:نه جــــون آنی اونجا همه اش چیپس داشت ... این مردم ایطالیا هم که چیپس خوراکشون بود ولی جدا از شوخی هیچی پفکای ایران خودمون نمی شه
همانطور که با دهانی پر صحبت می کرد سرم را با تأسف برایش تکان دادم و گفتم
-هنوز همون دختر بچه ی شکمویی
با خنده ی شادی که سر داد ... لبخندی زدم و نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم ... می دونستم پشت این همه خنده و شادی ... یک غمی هست ... مهتاب خیلی برای ستاره عزیز بود ... ستاره ای که هیچوقت نمی شکست ... آن روز زیر باران شکستنش را دیدم ... شکستن کسی که با تمام غمی که داشت باز هم پابرجا بود .... می دانستم آن لبخندهایش هم برای من و نرگس جون هست
ستاره:اه!
با صدای بلند و ناراحتش با تعجب به طرفش برگشتم و گفتم
-چیه چی شد ؟
با ناراحتی به پلاستیک خالی از پفک نگاه کرد و گفت
ستاره :پفکام تموم شد
با چشمان گرد شده نگاهش کردم و بعد از هلاجی کردن حرفش یکی به سرش زدم
-یعنی خاک بر سرت ستاره گفتم حالا چی شده
ستاره:چــــــی شده ... چـــــی شده ... مگه نمی بینی پفکام تموم شد من به شما گفتم بیشتر بگیرین ولی شماها باز به حرف من گوش ندادین
-اندازه ده نفر پفک و چیپس گرفته بودیم
با چشمان گرد شده نگاهم کرد و گفت
ستاره:واقعا" پس چرا من احساس می کنم دوتا بیشتر نخوردم
-ســـــــــتاره
با جیغی که کشیدم ستاره به خنده افتاد ... با حرصی نگاهش کردم که با پس گردنی که به سرم خورد به طرف عقب برگشتم ... نرگس جون همانطور که خمیازه می کشید گفت
نرگس جون:زهرمار توی خواب زهره ام ترکید
ستاره همانطور که با صدای بلند می خندید به طرف ما برگشت که نرگس جون اخمی کرد و گفت
نرگس جون: تو یکی ببند گاله رو و نگاهت به جلو باشه مارو به کشتن ندی
ستاره با این حرف نرگس جون لبخندی زد و نگاهش را به رو به رو می دوزد ... نرگس جون همانطور که با لبخندی او را نگاه می کند چشمانش را می بندد و اجازه اعتراض را از من می گیرد... با اخمی دست به سینه در جایم می شینم که ستاره لپم را می کشد و می گوید
ستاره:چی شد گوگولی
نرگس جون:خـــــفه
با صدای نرگس جون هر دو به رو به رو خیره می شویم و ریز شروع به خندیدن می کنیم ... با آهی نگاهم را از پنجره به بیرون می دوزم و به آن زمانی برمی گردم که بابا شهاب و مامان سرمه من را به خانه شان آوردن .. خانه ای که نه از محبت مادر پدر کم داشت و نه از محبت خواهر و یا حتی برادر ... از موقعه ای که خودم را شناختم بابا از من دوری می کرد و هیچ مادری را کنار خود نداشتم شاید به خاطر اینکه فرصت نمی کرد از دوستاش جدا بشه و به دختر یکی دونه اش سر بزنه ... بعد از مرگ بابا مامان برای همیشه من را از زندگیش بیرون انداخت و این شد که من وارد خانواده بختیاری شدم و از آناهیتا اسفندی به اناهیتا بختیاری تبدیل شدم ... اولین روزهایی که بابا شهاب دستم را در دست مهتاب گذاشت فهمیدم دیگه من هم خانواده ای دارم و می تونم زندگی کنم ... اما از ستاره همیشه نفرت می دیدم تا اون روزی که از پله ها پایین پرتم کرد و بابا شهاب او را در کتابخانه زندانی کرد ... خودم را باعث بانی تمام این اتفاق ها می دانستم ... برای همین برای معذرت خواهی از ستاره وارد کتابخونه شدم ... رو به روی ستاره ایستادم خواستم حرفی بزنم که ستاره بدون اینکه اجازه حرفی را به من بدهد من را در آغوش گرفت و محکم به خودش فشرد ... هنوز صدایش در گوشم بود که گفت
-هیـــــس خواهری از این به بعد تنها نیستی منو مهتاب هستیم
اون با آن سن و سالش دنیای اطرافش را شناخته بود و مثل یک حامی همیشه هوای من و مهتاب را داشت مثل یک پسر اجازه نمی داد که کسی به ما نزدیک شود یا حتی صدمه ای به ما برساند ...شاید دلیل اینکه بابا شهاب از ستاره خواسته بود مواظب ما باشد همین بود ... می دانستم که مهتاب ضربه ی بزرگی برای او بوده است ... او قول محافظت مهتاب را داده بود اما با این اتفاقها هیچ کاری از دست او بر نیامده بود جز اینکه برای آرامی وجدان خود از ارباب انتقام بگیرد
بار دیگر نگاهم را به او می دوزم که بی خیال از همه جا فقط با اخمی به جاده خیره شده بود ... از این همه آرامش و خونسردی اش می ترسیدم چون می دانستم پشت این خونسردی طوفانی در انتظار است ... و من از همان می ترسیدم
-من می ترسم ستاره
با لبخندی به طرفم برگشت و با چشمکی رو به من گفت
ستاره:ترس خوبه یک زره اون چربیهای بدنت هم آب می شه
با اینکه می دونست به وزنم حساسم باز برای حرص دادن من همچین حرفی زده بود بیشتر عصبی شدم و گفتم
-آخه ترس من چه ربطی به چربی داره
ستاره:نــــــداره
-نه که نداره پرو
صورتم را با حالت قهر به طرف پنجره برگرداندم که گقت
ستاره:حالا قهر نکن یک سوال ازت می پرسم درست جوابم رو بده
با صدای جدی اش به طرفش برگشتم و نگاهش کردم که با اخمی به رو به رو خیره شده بود-چه سوالی؟
ستاره همانطور با جدیت گفت
ستاره:ببین می خوام درست اینجا نگاه کنی و سوالی ازت می پرسم درست جواب بدی
به حرفایش گوش کردم و نگاهم را به جاده دوختم و سرم را تکون دادم
-باشه
ستاره:ببین درست
نگاه دقیقم را به اطراف دوختم و گفتم
-خوب سوالتو بپرس
ستاره:اینور مغازه ای رستورانی چیزی نزدیک نیست پفکی اسنکی چیزی بگیریم گشنمه
در بهت حرفش بودم که به خودم آمدم و با عصبانیت ساختگی به طرفش که می خندید برگشتم
-زهرمار دیونه
سرم را برگردوندم و از شیطنتش لبخندی روی لبم نشست ... می دونستم برای منحرف کردن فکرم از ترسیدنم آن حرف را زده بود ... با همان لبخند دست به سینه نشستم و چشمانم را بستم
ستاره
یک نفس به طرف مقصد رونده بودم از خستگی کمرم به درد امده بود نگاهی به آن دو کردم که ...بی دغدغه و آرام خوابیده بودن لبخندی زدم ... مثلا" باید راه را به من نشان می دادن ...خدا را شکر که روی این تابلو ها رو می خوندم ...یعنی حالا ناکجا آباد بودیم .. نگاهم را بار دیگر به آن دو دوختم... از اول راه که این نرگسی به خواب رفته بود و این آناهیتا هم رفیق نیمه راه دیگه نتونسته بود چشمانش را باز نگه دارد و آن را بسته بود ... با دیدن مغازه ای یا همون دکه ای که کنار جاده بود ماشین را به گوشه ای هدایت کردم و پیاده شدم ...پیرمرد با دیدنم با تعجب نگاهم کرد که لبخندی زدم
-ســــلام آقا
پیرمرد سرش را به عنوان سلام تکان داد اما هنوز تعجب از چشمانش پیدا بود ... نگاهی به دکه اش کردم که جز سیگار چند بسته پسته و چند پسکویت و یک بسته پفک بیشتر نداشت ... همانقدر که برای سیر شدن بود را خریدم و پول را حساب کردم که پیرمرد گفت
پیرمرد:خانوم معلم
با تعجب به طرفش برگشتم ... و با ابروی بالا رفته نگاهش کردم
-با من بودین
پیرمرد باز هم با چشمان گرد شده نگاهم کرد و سرش را به زیر انداخت ... پولها را به طرفم گرفت
پیرمرد:ما از شما نمی تونیم این پولهارو قبول کنیم
قدمی نزدیک شدم و گفتم
-چرا؟
پیرمرد با صدای لرزان رو به من کرد و گفت
پیرمرد:اینجا مطعلق به ارباب و خانواده اش هست پس این وسایل رو مال خودتون بدونین خانوم معلم
با آوردن اسم ارباب اخمهایم در هم رفت و به او نزدیک شدم ... فهمیده بودم او مرا با مهتاب اشتباه گرفته است و من همین چیز را می خواستم ... پولها را به طرفش گرفتم و گفتم
-این مال شماست و حق شما ... نه من و نه ارباب نمی تونیم از شما بگیریم
از او فاصله گرفتم و با وسایل در دستم سوار ماشین شدم ... و ماشین را به راه انداختم ...غرغر کنان نگاهی به جاده ی تاریک کردم ... پس به روستا رسیده بودم ...نگاهی به خاکی کردم ... از دور می شد چند چراغ را دید ... به نزدیکی روستا که رسیدم ماشین را گوشه ای پارک کردم و پفک را از زور گشنگی از روی داشبورد برداشتم و با لبخندی شیطانی نگاهم را به آن دو دوختم و پفک را بین دستانم قرار دادم و با یک حرکت دستانم را محکم به بسته ی پفک کوبیدم و صدای ....بـــــــوب در ماشین پیچید و آن دو هرسان از خواب پریدن
آناهیتا:تــــرکــــید
با خنده نگاهش کردم و گفتم
-چی ترکید
با این حرفم نگاهم کرد و با دیدن پفک در دستم اخمی کرد ... پس گردنی که نرگس جون به سرم زد هم خنده ام را بند نیاورد ..آناهیتا خمیازه ای کشید و به رو به رو خیره شد که یک دانه پفک را دهانم گذاشتم
-ببند دهنتو مگس می ره توش
و شروع به جویدن پفکم کردم که آناهیتا بسته ی پفک را از دستم گرفت و مشتی به بازویم زد
آناهیتا:رسیدیمهمانطور که با دلخوری نگاهم را به پفک دوخته بودم سرم را تکون دادم
-آره
نرگس جون که عقب نشسته بود به خنده افتاد ...من و آناهیتا با تعجب به طرفش برگشتیم که گفت
نرگس جون:نمیری دختر همچین نگاهتو به این پفک دوختی انگار چیز با ارزشی رو ازت گرفتن
خنده ای کردم و راست نشستم که آناهیتا دانه ای پفک را در دهانش گذاشت
آناهیتا:پس چرا حرکت نمی کنی
صورتم را در هم جمع کردم و پفک را از او گرفتم و گفتم
-اه حالمو بد کردی
اخمی کرد خواست چیزی بگوید که دستم را بر روی دهانش گذاشتم
-و اینکه آخه خواهر من من تا همینجاشم که اومدم به برکت این تابلو ها بوده بقیه اش رو که نمی دونم کجاست و کجا برم
آناهیتا سرش را تکان داد که دستی از عقب جلو آمد و پفک را از دستم گرفت ... از آینه نگاهی به نرگس جون کردم و گفتم
-نرگسی شما هم بله
نرگس جون:دختر خوب نیست واست توی این سن چاق بشی
آناهیتا به خنده افتاد و به طرف نرگس جون برگشت
آناهیتا:همچین می گین انگار خودتون چند سالتونه
نرگس جون دستی به شالش کشید و رو به او گفت
نرگس جون:ای ای دخترم چهل و شش سال هم شد سن هم شد سن... آخه اگه مثل شما بیست پنجی ... بیست چهاری بودم حالا می شد گفت چیزی
آناهتیا خنده کرد و رو به من چشمکی زد و گفت
آناهیتا:می بینی منظورش اینه که باید قدر خودمونو بدونیم
خنده ای کردم خواستم چیزی بگویم که چشمم را به دودی که از یکی از خانه ها بیرون می آمد دوختم و گفتم
-ببینم امروز چهار شنبه سوریه احیانن
هردو با هم یکصدا گفتن:نه!
با لبخندی نگاهشان کردم و گفتم
-پس این دودی که از این خونه می آد بیرون چیه
آناهیتا نگاهم را دنبال کرد و گفت
آناهیتا:چیزی نیست حتما" دارن نونی چیزی درست می کنن
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم و با شادی گفتم
-ای جونم یعنی نون تنوریا
آناهیتا با لبخندی سرش را تکان داد که نرگس جون همانطور که پفک می خورد گفت
نرگس جون:آره همون نون های گرمی که از این پنیر بسته ای ها هست بزنی روش نعنا سبزی بذاری لاش با یک چای شیرین و هندونه بزنی بخوری آخ چه حالی بده
با خنده نگاهمان را به او دوختیم ... اشتهایم را بد تحریک کرده بود و صدایش در آورده بود
-نرگسی می خوای خودم بخورمت دیگه
نرگس جون خنده ای کرد و نگاهش را به رو به رو دوخت و با رنگی پریده رو به من و گفت
نرگس جون:این ...این آتیش نیست
با تعجب نگاهش را دنبال کردم و با دیدن آتیشی که از همان خانه بیرون می آمد از ماشین پیاده شدم ...صدای هم همه ی مردم و جیغ زدن های شخصی به گوش می رسید ... با پیاده شدن من آن دو نیز پیاده شدن
آناهیتا:ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه
قدمی به جلو برداشتم که نرگس جون جیغی کشید
نرگس جون :ستـــــاره کجا می ری
بی توجه به نرگس جون ... به طرف مردمی که جمع شده بودم یا با عجله خودشان را به مکان حادثه می رساندن رساندم ... نگاهم را به شعله های آتش که از خانه بیرون می آمد دوختم و زیر لبم گفتم
-چرا کسی آتیش رو خاموش نمی که
با صدای داد پسری به طرفش برگشتم که چند نفر دستش را گرفته بودن
پسر:بـــــذار برم.... خواهرم ... خواهرم هنوز اون توه
با چشمان گرد شده به او نگاه کردم و نگاهم را بار دیگر به خانه دوختم... یعنی کسی توی این آتیش زنده مونده ... نگاهی به مردم کردم که هیچکدام برایخاموش کردن آتش سعی نمی کردن ... باز هم داد پسر نگاهم را خیره به او کرد
پسر:آقــــــاجون .... بذار کمکش کنن ... اون هنوز زنده است
مرد که با خونسردی تکیه اش را به دیوار داده بود پوزخندی زد و با لذت به آتش نگاه کرد و گفت
مرد:بذار بمیره یک نون خور کم تر
پسر:آقاجون بی انصاف نباش .... ولم کنین ناجونمردا ولم کنین
با صدای فریاد دختری که برادرش را صدا می زد...با عصبانیت دستانم را مشت کردم ... و به مردم که بی خیال ایستاده بودن نگاه کردم ....پسر با گریه رو به دوستش که بازویش را گرفته بود کرد و با ناله گفت
پسر:احمد اون توه بذار برم بیارمش
باز هم صدای دختر که دادشش را صدا می زد خشمم را بیشتر کرد
دختر:فـــــرهــــاد ... داداش
پسر به زانو نشست و همانطور که به خانه نگاه می کرد نالید
پسر:نامردا کمکش کنین
با اخمی نگاهی به جمع کردم که آنها را نیز خونسرد نظاره گر دیدم ... قدمی برداشتم که بازویم کشیده شد
آناهیتا:بیا بریم
بازویم را از دستش خارج کردم و با اخمی گفتم
-چرا کسی کمک نمی کنه
آناهیتا با پوزخندی نگاهی به آن همه مردم که جمع شده بودن کرد گفت
آناهیتا:دختر برای اینها ارزش نداره چه زنده بمونه برای اینها همون مرده حساب می شه
با اخمی نگاهشان کردم که با یک خیز پسر از دست آنها فرار کرد و خودش را در خانه انداخت ... با وارد شدن پسر در خانه ... هم همه ی مردم زیاد شد و هر کس چیزی می گفت ... با فریادی رو به آنها کردم
-برید آب بیارید
همه با تعجب و بعد با اخم نگاهم کردن که باز رو به آنها گفتم
-گفتم گمشین برین آب بیارین این آتیشو خاموش کنین
همان مرد که پسر آقا جون صدایش می زد گفت
مرد:خانوم معلم شما دخالت نکنین بهتره
حالا صدای داد هر دوی آنها را از داخل می شنیدم با خشمی به طرف مرد برگشتم و گفتم
-مردیکه اونایی که توی اون خونه دارن می سوزن بچه هاتن
شانه اش را بی تفاوت بالا انداخت و خندید
مرد:بذار بمیرن دختر که واسم نون نمی شه پسرم بزار بمیره تا دوباره برای کمک این گیس بریده نره
تفی جلوی پایش انداختم که با خشم نگاهم کرد
-حیف اسم پدر که به توی حیون بگن
قدمی نزدیک شد خواست حرفی بزند که نرگس جون دستم را گرفت ... دستم را از دستش خارج کردم و رو به آن مردمی که فیلم سینمایی می دیدن کردم و با دادی گفتم
-یعنی همینقدر بود مردونگیتون
رو به دوست پسر که با نگرانی به خانه نگاه می کرد کردم و گفتم
-به تو هم می گن دوست
یکی از مردها جلو آمد و رو به من و گفت
-خانوم خودش آتیش روشن کرده ما هم نمی تونیم خاموش کنیم
اخمی کردم:چرا؟
پدر پسر پوزخندی زد و گفت
-چون نمی خوام آتیش خاموش بشه
نگاهی به دوست پسر کردم که پسر سرش را زیر انداخت .... باز جیغ و داد آن دو که در آن خانه می سوختن بالا رفت حالا زن ها هم به ما اضافه شده بودن ... با نگرانی به خانه نگاه کردم که نگاهم به کت همان پسر افتاد ... معلوم بود از پوست بره استفاده کرده... با عجله به او نزدیک شدم ... باید یک کاری می کردم ...
-کتت رو دربیار
با تعجب نگاهم کرد که اخمی کردم
-باید کمکشون کن ... کتت رو در بیار
پسر با تعجب کتش را در آورد ... که اخمی کردم و کت را از دستش گرفتم و رو به او گفتم
-فکر می کنی حالا همین دوستی که برای خواهرش توی آتیش پریده برای تو هم می پره؟
پسر شرمنده سرش را به طرف خانه دوخت و گفت-فرهاد خیلی مردتر از این حرفاست
به طرف آتیش به راه افتادم که صدای جیغ آناهیتا و نرگس جون بلند شد
آناهیتا:چکار می کنی دیونه ؟
نرگس جون:کجا می ری؟
نگاهم را به آن دو دوختم که با نگرانی نگاهم می کردن و با عصبانیت غریدم
-وقتی این مردم هنامرد و بی وجدان نمی تونن کاری کنن نمی تونم دست به سینه به ایستم و بذارم دو نفر این تو کباب بشن
نگاهم را به مردم دوختم که با غضب نگاهم می کردن ... قدمی به طرف خانه برداشتم که همان پسر جلو آمد ... رو به او کردم و گفتم
-گمشو برو کمک بیار ... یکی باید این آتیش کوفتی رو خاموش کنه
سنگینی نگاه همه را روی خودم احساس می کردم ... بی توجه به آن نگاها و داد و فریاد آناهیتا و نرگس جون وارد خانه شدم .... همه جای خانه را شعله های آتیش در بر گرفته بود .... با شنیدن صدای سرفه ای به آن طرف رفتم که از بالا ی سرم تیکه چوبی که در حالا آتیش گرفتن بود جلویم افتاد ... با ترس یک قدم به عقب رفتم که باز صدای سرفه شنیده شد ... با عزمی جمع به طرف صدا رفتم که پسر را که خواهرش را در آغوش گرفته بود دیدم ... با عجله خودم را به آن دو رساندم و کت را بر روی شانه ی دختر انداختم که هر دوی آنها با سرفه های پی در پی به طرفم بر گشتن ... شال گردنم را از دور گردنم خارج کردم و به دختر که سرفه هایش خش دار و زیاد شده بود دادم و گفتم
-بیا بگیرش جلو دهنت
دختر با ترس خودش را به برادرش چسپاند که نگاهم را به پسر دوختم
-بهش بده باید زودتر از اینجا بریم بیرون
با منفجر شدن چیزی از کنارم ... جیغ من و دختر بالا رفت که پسر دستم را گرفت و با چشمان وحشت شده اش رو به من گفت
پسر:اول... اول... خواهرم رو ببرین بیرون ...
-همه با هم می ریم
پسر سرش را چند بار تکان داد و همانطور که سرفه میکرد ... شال گردنم را به دهان خواهرش نزدیک کرد و با ناراحتی نگاهم کرد و گفت
پسر:تورو خدا خواهرم سالم بیرون برسه خیالم راحت تره
با ناراحتی نگاهش کردم و با یک لبخندی که برای دلش بود سرم را تکان دادم و دست خواهرش را گرفتم ... که خواهرش با ترس دستم را پس زد و با گریه در آغوش برادرش فرو رفت ...فرهاد همانطور که سرفه می کرد خواهرش را به خود فشرد
فرهاد:مهتابم برو بیرون من هم می آم
با شنیدن نام مهتاب دستانم شل شد ... و غمگین تر از قبل نگاهم را به آن دو دوختم که همان دختر گفت
-باهم می ریم داداش
شعله های آتیش بالا تر می رفت و نگرانی ام بابت آن دو بیشتر می شد ... صدای داد و فریاد را از بیرون می شنیدم ولی بی توجه به آنها دست هر دوی آنها را گرفتم و گفتم
-اینجا وقتش نیست ... چند دقیقه دیگه ممکنه این خونه رو سرمون خراب بشه
هر دو نگاهشان را به اطراف چرخواند و با تصدیق حرفم از جایشان بلند شدن .... نگاهی به پسر کردم که لنگان لنگان راه می رفت و گفتم
-پات چی شده
فرهاد:یکی از تیکه چوب ها افتاد روی پام
دود سیاه تمام خانه را گرفته بود و من را نیز به سرفه انداخته بود ... زیر بغل فرهاد را گرفتم که قدم هایش با ما هم قدم شود و مهتاب را به جلو راهنمایی کردم
-برو عزیزم ... مواظب هم باش
سرش را تکان داد که یکی از پنجره ها به دلیلی بخاری که در خانه ی بسته پیچیده بود ترکید ... به موقعه مهتاب را به خود چسپاندم و او را که از ترس خودش را به من چسپاند تکان دادم که گریه را سر داد ... خنده ی زورکی کردم و گفتم
-اینطور مواظب بودی مهتاب کوچلو
با لحن آرامم سرش را بالا گرفت و نگاهی به برادرش که از درد اخمهایش در هم رفته بود کرد
مهتاب:فرهاد
فرهاد لبخندی به او زد که مهتاب را به جلو هل دادم ... نگاهم را به فرهاد انداختم که همانطور که سرفه می کرد ... چشمانش خمار تر می شد ... با رسیدن به در خانه مهتاب را به بیرون هل دادم که وقت خارج شدن من و فرهاد چوپ بزرگی از آتیش بین ما افتاد و راه رفتن را برای ما صد کرد ... فریاد مهتاب که برادرش را صدا می زد بین سرفه های خشک فرهاد گم شد و فرهاد بی حال کنار پایم افتاد
مهتاب:فــــــرهــــاد ... داداش ...
به طرف فرهاد خم شدم و نگاهش کردم ... نفس هایش کند شده بود ... دود سیاه همه جای خانه را گرفته بود ... و راه نفس کشیدن را سخت کرده بود ... به اطرافم نگاه کردم چیزی جز آتش دور برم به چشم نمی خورد نه راهی برای بیرون رفتن نه حتی چیز دیگری
آناهیتا:خــــواهرم اون تو مونده یکی کمک کنه
با شنیدن صدای بغض دارش ... بلند شدم و داد زدم
-آناهیتا!
آناهیتا با شنیدن صدایم سکوت کرد و با صدای بلند گریه اش قلب غمگینم را غمگین تر کرد ... به طرف فرهاد برگشتم که تکان نمی خورد .... سرم را بر روی سینه اش گذاشتم ... ضربان قلبش خیلی کند شده بود بلند شدم و فریاد زدم
-یـــــکی یه راهی باز کنه
با این حرفم باران شروع به باریدن کرد و صد آتیشی که جلویم بود با کمک دوست فرهاد احمد شکسته شد .... با خوشحالی به طرف فرهاد برگشتم ... که با دیدن جسم بی جانش به طرف احمد بر گشتم و غریدمجنب بیاریمش بیرون
هر دو به طرف فرهاد رفتیم و او را از روی زمین بلند کردیم و او را خارج کردیم .... نگاهم را برای دیدن مهتاب چرخواند که بعد از دیدن او در آغوش آناهیتا خیالم راحت شد ... با غضبی به مردمی که در بهت بودن نگاه کردم همانطور که با تأسف سرم را برایشان تکان می دادم به طرف فرهاد برگشتم ... نرگس جون بالا سرم آمد و با ناراحتی و اشک نگاهم کرد که گفتم
-نرگسی حالا وقتش نیست
گلویم از دودی که خورده بودم می سوخت ... خم شدم روی فرهاد و چند بار به صورتش زدم ... اما باز تکانی نخورد ... دکمه های لباسش را باز کردم که داد پدرش به هوا رفت
پدر فرهاد:چکار می کنی خانم
با غضب نگاهش کردم که نگاهم به نگاه پر تعجب مردم افتاد ... بی توجه به آنها کارم را ادامه دادم و شروع به ماساژ دادن قفسه سینه اش کردم که پدر فرهاد دستم راگرفت
پدرفرهاد:دست کثیفت رو از رو پسرم بردار
با خشمی به عقب راندمش و با صدای بلندی رو به او و گفتم
-خـــــفه شو و گمشو کنار
با مشت محکم به سینه فرهاد زدم
-فرهاد ... فرهاد
اما تکانی نخورد بار دیگر کارم را تکرار کردم ... نم نم باران باعث شده بود تمام لباسهایم به تنم بچسپد ... احمد با گریه نگاهی به من کرد و سرش را با ناراحتی تکان داد که اخمی کردم و محکم تر به سینه فرهاد زدم
-بــــــلند شو پسر ... توی دار دنیا خواهرت فقط تورو داره
فشاری به قفسه سینه اش وارد کردم که مهتاب بالای سر فرهاد نشست و با حالت شوکی او را نگاه کرد... این حالت را می شناختم حالت خودم بود وقتی مهتاب دست بی جانش از بین دستانم شل شده بود .... با عصبانیت به طرف آناهیتا برگشتم
-بیا اینو بلند کن
به جای آناهیتا پدر فرهاد جلو اومد که با عصبانیت رو به او کردم و گفتم
-دستت به این دختر بخوره دستت رو می شکونم
پدر فرهاد با اخمی نگاهی به من و به دخترش کرد ... نگاهی به فرهاد کردم و به طرفش خم شدم ... دهانش را باز کردم و دهان خود را بر روی دهانش گذاشتم و به او نفس مصنوعی دادم باز هم... با صدای فریاد پدر فرهاد دست از کارم بر نداشتم
پدر فرهاد:خــــــانوم مــــعلم
صدای استغفرا... و لا ال.... مردم را نشنیده گرفتم و بار دیگر کارم را تکرار کردم و قفسه سینه اش را ماساژ دادم
-پسر مگه تو چقدر دود خوردی
دیدگاهم تار می شد و خودم بابت دودی که در گلویم بود ... و غذایی که نخورده بودم ... ضعف داشتم ... بار دیگر کار قبل را تکرار کردم و با تنفس مصنوعی محکمتر از قبل به سینه اش زدم ..و فریاد زدم
-نفس بکش لعنتی
فرهاد ...با سرفه نفسش را بیرون داد و با دادش که خواهرش را صدا می زد لبخندی را بر روی لبانم نشاند
فرهاد:مـــــهتاب
مهتاب با دیدن چشمان باز برادرش گریه سر داد و خودش را در آغوش او انداخت که بی حال کنار فرهاد افتادم ... صداها گنگ به گوشم می رسید ... با صدای شیهه ی اسب ... چشمانم را بستم و بی توجه به داد و فریاد اطراف به خواب عمیقی فرو رفتم
وی ماشینی نشسته بودم ... ماشین ناآشنایی که بوی سیگار در آن پیچیده بود ... همان موقعه در راننده باز شد و شخصی ملفی را به طرفم پرت کرد و خودش با عجله در آن نشست ... با تعجب به طرف ملف خم شدم و آن را بین دستانم گرفتم .. دیدگاهم تار بود و درست نمی توانستم روی ملف را بخوانم ... دستی به چشمام کشیدم و به طرف شخص برگشتم ... با دیدن شخصی که روبه روی ام بود به لحظه ای شوکه شدم ... و نگاهم را به گوشه لبش دوختم که از آن خون می آمد ... غمگین نگاهش کردم و گفتم
-مهتاب
مهتاب بی توجه به من با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و از آینه ماشین نگاهش را به پشت سرش دوخت ... با دیدن پشت سرش رنگش پرید و محکم بر روی فرمان ماشین زد
مهتاب: لعنتی
بار دیگر نگاهش را از آینه به عقب دوخت که نگاهش را دنبال کردم و به عقب نگاه کردم که ماشینی در حال تعقیبمان بود ... با تعجب به طرفش برگشتم و گفتم
-اینا ک....
هنوز حرفم تموم نشده بود که تنه ای به ماشین زده شد ... به خاطر لغزندگی خیابون و بارش بارون ... کنترول ماشین از دست خارج شد ... با ترس به مهتاب نگاه کردم ... که سرش بر روی فرمان بود ... و ماشین به دور خودش می چرخید ... دستم را به طرفش دراز کردم ...که دستم از بین او رد شد ... با چشمان گرد شده نگاهش کردم که از پنجره اش کامیونی که به طرفمان می آمد مرا از خواب پراند ... دستی به پیشانی ام کشیدم که خیس عرق بود و نگاهی به دستم که سرم به آن وصل شده بود کردم ... نگاهم را به اطراف دوختم ... مکان برایم نا آشنا بود ... نگاه دیگری به سرم کردم و با خودم گفتم "نکنه توی بیمارستانم " دوباره نگاهم را به اطراف دوختم با دیدن اتاق لیمویی و وسایل سبز یشمی لبخندی زدم و گفتم
-روستا هم بیمارستان مجهز و خوشگل داره ما نمی دونستیم
نرگس جون:این چرت و پرتا چیه می گی
با شنیدن صدای نرگس جون از جام پریدم و دستم را بر روی قلبم گذاشتم و رو به اون و گفتم
-ترسوندیم
لبخند مهربانی زد و از روی مبل بلند شد و همانطور که با لبخند به من نزدیک می شد کنارم نشست و مهربانانه و دلسوزانه نگاهم کرد ... با لبخندی جواب لبخندش رو دادم که با سیلی که به صورتم زد ... با چشمان گرد شده نگاهش کردم
نرگس جون:آخیش حالا راحت شدم
با تعجب دستم را بر روی گونه ام گذاشتم و مظلومانه نگاهش کردم که گفت
نرگس جون:اینطور نگام نکنا
اخمی کرد و به پیشانیم زد و گفت
نرگس جون:این سوپرمن بازیت مال چی بود
سرم رو به زیر انداختم و آروم گفتم
-سوپر وومن نرگسی
با پس گردنی که به سرم زد... با خنده سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم
-ای بابا نرگسی ول کن تورو خدا
با ناراحتی نگاهم کرد و من را در آغوش گرفت با لبخندی اون رو به خودم فشردم و نگاهم را به نقطه ای خیره کردم که کنار گوشم گفت
نرگس جون:دیگه طاقت از دست دادن تورو نداشتم ستاره ... وقتی توی آتیش پریدی روح از تنم جدا شد ... دیگه با من این کارو نکن
اون رو بیشتر به خودم فشردم و با یاد آوری خوابم و لب خونی مهتاب ... سرم را در سینه اش فرو بردم ... و بغضم را خفه کردم و گفتم
-نتونستم یک مهتاب رو نجات بدم ...بابت این خوشحالم که مهتاب دیگه رو نجات دادم
او را از خود فاصله دادم و گونه اش را بوسیدم و اشکش را پاک کردم و گفتم
-فرهاد و مهتاب کجان
آناهیتا:یک وقت نگی آناهیتا کجاست
با خنده به پشت سر نرگس جون نگاه کردم و او را که به چهارچوب در تکیه داده بود و ما را نگاه می کردم گفتم
-تو که جای خود داری جیگر
آناهیتا با اخمی سرش را تکان داد و گفت
آناهیتا:آره آره خر شدم
-وااا آناهیتا فهمیدی
آناهیتا با ابرویی بالا رفته نگاهم کرد و گفت
آناهیتا:چیو ؟
-همینی که حالا گفتی
آناهیتا:اونوقت من چی چی گفتم
-اینکه خری
آناهیتا با عصبانیت نگاهم کرد و با جیغی کفشش رو از پایش بیرون آورد که صورتم را بر گردوندم و کفش به لیوان پر آب روی میز خورد و به زمین افتاد و شکست .... خواستم چیزی بگم که نرگس جون دستش رو بر روی دهانم گذاشت و با اخمی رو به آناهیتا و گفت
نرگس جون:تو که اینو می شناسی چرا اینقدر حرف می زنی
آناهیتا لب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت-دستت درد نکنه نرگس جون داشتیم
دست نرگس جون رو کنار زدم و خندیدم که نرگس جون نیشکونی از پام گرفت ... میان خنده اخمی کردم و گفتم
-ای بابا چرا اینقدر می لپونی منو
نرگس جون و آناهیتا خنده ای کردن که اشاره ای به سرم دستم کردم
-کی بنده مرخص می شم
آناهیتا با خنده نزدیک شد و گفت
آناهیتا:مگه بیمارستانی که مرخص بشی
با تعجب نگاهش کردم که یکی به سرم زد و گفت
آناهیتا:آخه دیونه تو این تخت کمد این کتابخونه رو نمی بینی
همونطور که سرم را ماساژ می دادم گفتم
-خوب من فکر کردم که روستا یک بیمارستان مجهز داره به من چه
هر دو با صدای بلند خندیدن که لبخندی زدم و گفتم
-خوب این سرم کی وصل کرده برو بهش بگو که بیاد درش بیاره
آناهیتا دستی به موهای خوشحالتش که از شالش بیرون زده بود کشید و گفت
آناهیتا:ارباب سرم بهت وصل کرده
با تعجب نگاهشان کردم که نرگس جون نگاهم کرد
-ارباب!
نرگس جون:انگار همون موقع دوست فرهاد احمد رو فرستاده بودی دنبال کمک سر راهش ارباب رو می بینی و تمام جریان رو براش توضیح می ده ... ارباب هم با دونستن اینکه تو توی آتیش پریدی می ره که از ده های کنار کمک بیاره که آخرین لحظه که تو از حال رفتی می رسه
-خـــــوب
آناهیتا : خوبو کوفت
با اخمی نگاهش می کنم که خنده ای می کنه و کنارم می شینه
آناهیتا:ولی جـــــون ستاره عجب جذبه ای داشت هــــا پدر فرهاد تا ارباب رو دید جیم زد ... این ارباب هم اومد یک نعره ای کشید که این اهالی روستا بدبختا فکر کنم خیس کردن خودشونو
مشتی به بازوش زدم و گفتم
-مودب باش هــــا
آناهیتا اخمی کرد:کی به کی می گه مودب باش
با لبخند دندون نمایی نگاهش کردم که با خنده گفت
آناهیتا:ببند اون نیشو.. مسواک گرون شده ... خوب دیگه بعدش که ارباب بلند کرد تورو آورد خونه
-پس فرهاد با مهتاب چی شدن
نرگس جون:ارباب فرستادشون بیمارستان خارج روستا
لبخندی زدم و همونطور که خودمو خم می کردم تا سرم رو از دستم خارج کنم گفتم
-پس این ارباب رو زیادی به زحمت انداختیم دیشب
آناهیتا که می خندید گفت
آناهیتا:با اسبش اومده بود پیاده رویی
همانطور که سرم رو از دستم خارج می کردم گفتم
-من زحمتهای دیگه ای هم دارم برای این ارباب
نرگس جون:تو اونطور که فکر می کنی ارباب بد نیست
با اخمی نگاهش کردم که ادامه داد
نرگس جون:اینطور نگام نکن ... ارباب کوچیک بود که خواست به مهتاب تجاوز کنه نه این یکی
-شما می خواین چی بگین
آناهیتا:نرگس جون می خواد اینو بگه که این اربابی که مهتاب باهاش ازدواج کرده فقط برای آبروی مهتاب و خانواده اش حاضر شده مهتاب رو بگیره که دیگه هیچ احد والناسی به مهتاب تهمت نزنه
با تعجب از جام بلند شدم
-یعنی می خواین بگین که این به مهتاب کمک کرده
نرگس جون و آناهیتا سرشان را به مثبت تکان دادن که به فکر فرو رفتم ... چطور ممکن بود یکی بخواد به خواهرم تجاوز بکنه و دیگری ازدواج ... دستی به موهام کشیدم که جلوی صورتم ریخته بود و پشت گوشم بردم و با خودم گفت"از یک راه دیگه برای انتقام استفاده می کنم ... ولی باید ازشون انتقام خون خواهر پاکم رو بگیرم "
-پس این ارباب کوچیکه اونوقت کدوم گوریه
نرگس جون:نمی دونیم
نگاهی به اناهیتا کردم و گفتم
-پس تو چرا اینقدر ازش متنفری
آناهیتا اخمی کرد و دست به سینه نشست و گفت