وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

عشق ارباب1

  عشق ارباب1
مقدمه:
 

 

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی ،دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

 

 

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی، دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

 

 

دوستت دارم چون به یک نگاه ، عشق منی...

 

 

 

 

 

دستان ظریف و لطیفش از بین دستهایم شل شد واز روی تخت آویزان شد ...نگاهم را به حلقه ای که کف دستم گذاشته بود دوختم ..و همانطور از کنار تختش بلند شدم ...نگاه آخرم را به او دوختم که چشمان زیبایش برای همیشه بسته شده بود ...با حالت گنگی سرم را برگرداندم و به طرف در اتاق به راه افتادم... با بی حالی دستگیره را گرفتم و از اتاق خارج شدم ..چشم های پر از اشک آن دو نفر را نا دیده گرفتم و به طرف آخر راهرو راه افتادم که صدای جیغ نرگس جون عمه ای که مانند مادری دلسوز کنارمان بود به اوج رسید 

نرگس جون:مــــــهــــتاب

این آغازی بود برای اینکه به خودم بیایم و با قدم های بلندتر و تندتر از راهرو بگذرم و راه خروجی بیمارستان را در پیش بگیرم ...قدم هایم تندتر شد وبا حالت دو از بین مردم می گذشتم و حلقه را در دستم می فشردم .. دوست داشتم فریاد بکشم و داد بزنم اما خودم را باتنه ای که به عابران می زدم و آنها مرا دیوانه خطاب می کردن خالی می کردم ...اون رفته بود برای همیشه رفته بود ... و خواسته ی بزرگی را به من واگذار کرده بود..با کشیده شدن بازویم ایستادم و سرم را به زیر انداختم 

مرد:خانوم زدی همه ی دار و ندارمو ریختی بی هیچ داری می ری

سرم را بالا گرفتم که مرد با دیدن وضع خرابم بازویم را رها کرد و با تعجب نگاهم کرد ... پوزخندی زدم ...شاید فهمید وضع من بدتر از اونه ..قدمی به عقب برداشتم و بدون حرفی پشت به او کردم و خودم را به پارکی رساندم و شروع به دویدن کردم ... می دویدم می خواستم نبودنش را باور کنم ... خودم را آرام کنم ... صدایش هنوز در گوشم بود که با صدایی که با سختی از من خواست .. یک خواسته ای که هنوز در شوک آن بودم 

مهتاب:برای من زندگی کن ..مهتاب باش و درس زندگی بده

سوز سردی به صورتم خورد و قطره ای بارون بر روی گونه ام فرود آمد ... تلخ خندیدم و تندتر دویدم که آسمان هم مانند دلم شروع به باریدن کرد ... چه خواب ها که برای آمدنم به ایران ندیده بودم ...این نبود اون سوپرایزی که من می خواستم بکنم ...مهتاب اجازه سوپرایز رو به من نداد ...خسته از دویدن تکیه ام را به درختی که در پارک بود دادم ... و به نیمکت خیره شدم ... رفتم به اون روزی که پویا کنار پایم زانو زده بود و منتظر نگاهم می کرد 

پویا:شب و روزم شدی تو .. دیگه صبرم تموم شد 

لبخند شیرنش را زد و نگاهش را در چشمانم دوخت

پویا:با من ازدواج می کنی ستاره 

نفس توی سینه ام حبس شده بود ... از اون دخترها نبودم که سرخ و سفید بشم و رنگ عوض کنم ..به جای خجالت لبخند دندون نمایی زدم... باورش برام سخت بود که پویا... کسی که مانند یک دوست خوب دوستش داشتم همچین پیشنهادی بکنه ...لبخندم عمیق تر شد 

-باورم نمی شه پویا تو از من بخوای باهات ازدواج کنم 

پویا خنده ای کرد :دیونه نگاه کن به زانو درم آوردی این کافی نیست 

خنده ی بلندی سر دادم وابرویی برایش بالا انداختم و صورتم را به صورتش نزدیک کردم ...نگاهم را در چشمان او دوختم به عشق اعتقادی نداشتم ...پویا هم همیشه همراهم بود و او را مانند یک حامی دوست داشتم که همیشه هوایم را داشت ...خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ موبایلم ...فضای رمانتیک ما را خراب کرد ..با همان لبخند صورتم را فاصله دادم و نگاهی به شماره کردم ...با تعجب با دیدن شماره آناهیتا نگاهم را به ساعت دوختم ...و دکمه ی پاسخ را فشردم که به جای صدای شاد آناهیتا ...هق هق گریه اش در گوشم پیچید و لبخند را از روی لبانم محو کرد ... تا به خودم آمدم در فرودگاه بودم و کوله پشتی به دست به سمت هواپیما می رفتم که به مهتاب که نفس های آخرش را می کشید برسم ...

با صدای زنگ موبایلم از فکر خارج شدم ...هوا تاریک شده بود من دو ساعتی بود که به نیمکت خیره شده بودم ... دستی به صورتم کشیدم که حلقه ای که در دستم می فشردمش به زمین افتاد ...خم شدم و حلقه را از روی زمین برداشتم که بار دیگر موبایلم زنگ خورد و من بی توجه به آن روی زمین نشستم و بار دیگر در رویا فرو رفتم ... رویایی که مانند کابوسی از جلوی چشمانم مانند فیلمی می گذشت

نگاه سرگردانم را گرداندم تا در آن بیمارستان شلوغ آناهیتا یا حتی نرگس جون را پیدا کنم که چشمم به نرگس جون افتاد که دستش را بر روی دهنش گذاشته بود و به دکتر که رو به رویش بود نگاه می کرد ...با قدم های لرزان و خسته به آنها نزدیک شدم که صدای دکتر که به گوشم رسید از حرکت ایستادم 

دکتر:خون ریزی داخلی دارن ..امیدی برای زنده موندنشون نیست حداقلش یک ساعت یا دو ساعت ...ضربه ای که به سرشون خورده هر چی امید را با خود برده ...و من تنها چیزی که می تونم بگم اینکه ...متأسفم

بار دیگر صدای زنگ موبایلم از آن کابوس خارجم کرد ... و زانوهایم را در بغل جمع کردم ... پارک خلوت شده بود و هوا تاریک تر ...نم نم بارون به تن خسته ام التیام می بخشید اما از دردم هیچ کم نمی کرد ... چشمامو بستم که صدای خندون مهتاب در گوشم پیچید که همیشه پشت تلفن به من می گفت"وااای ستاره زود بیا که منتظرتم خواهری خیلی چیزا هست که باید بدونی دیر نکنی باز"

-نموندی مهتاب منتظرم نموندی و من آخرین لحظه رسیدم و چشمان بی فروغت رو دیدم گل من 

سرم را به طرف دیگر گرداندم و حلقه را در دستم فشردم و چشمانم را بستم و به چند ساعت پیش فکر کردم ...که با پاهای لرزان به اتاق 104 که مهتاب عزیزم در آن آرامیده بود نزدیک شدم ... دست های لرزانم را به طرف دستگیره دراز کردم و آرام در آن را باز کردم... صدای زیبا و مهربانش در فضای خالی اتاق که تنها یک دستگاه در آن بود شکست 

مهتاب:نیومد 

تکیه ام را به در دادم و آنرا بستم ... با ناراحتی به مهتابی که روی تخت بود نگاه کردم ... از درد ناله ای کشید همان ناله کافی بود که من را به طرف او بکشاند و بالای سرش به ایستم ... با چشمان بسته لبخندی زد 

مهتاب:مثل همیشه دیر کردی

چشمان عسلی و پر از اشکش را باز کرد و زل زد در چشمانم و لبخند بی جونی زد

 

مهتاب:چقدر دلم برات تنگ شده بود خواهری 

اشکی که از گوشه ی چشمش سر می خورد را با انگشت اشاره ام گرفتم و لبخندی زدم که شبیه به پوزخندی بود و گفتم 

-قرار ما این نبود مهتاب

آهی کشید و همان لبخند مهربان بر روی لبانش حفظ کرد ... روی صندلی کنارش تختش نشستم ...صورت زخمیش را برگرداند 

مهتاب:نمی خواستم در این حال ببینیم 

-می خواستم سوپرایزت کنم 

خنده ای کرد که خنده اش به سرفه ای تبدیل شد ...صورتش را به طرفم برگرداند وگفت

مهتاب:برعکسش من سوپرایزت کردم 

اخمی کردم و دستش را در دستم گرفتم که ناله ای از درد کشید و قلبم را آتیش زد ...ناله اش به خنده ی تلخی تبدیل شد و نگاهش را به سقف دوخت 

مهتاب:دیر کردی ستاره خیلی دیر کردی ... خیلی اتفاق ها افتاد ..دلها شکست ...غم هم خونه ما شد ..اما تو باز هم دیر رسیدی که حامی سخت همیشگیم باشی و برای من بجنگی 

دستش را فشردم که با ناراحتی نگاهم کرد

مهتاب:نبودی ستاره زجرم دادن و درد کشیدم ... اما کسی برای حمایتم نبود ...شاید خودم نخواستم کسی از من حمایت کنه ... برای همین شکستم ... سعی کردم تو باشم ..اما ستاره ستاره است و مهتاب فقط مهتاب....خسته شده بودم خودم رو توی آینه نگاه می کردم که شاید تورو ببینم ...ستاره ای رو ببینم که قویی بود و هر مشکلی رو با همون غرور حل می کرد ..اما من تو نبودم ستاره من مهتاب بودم مهتابی که بی ستاره هیچ نبود جز یک دختر سر به زیر... کاش بودی و اون ظلم ها رومی گرفتی 

صدای هق هق درد آورش در اتاق پیچید که به طرف صورتش خم شدم 

-مهتابم

فشار خفیفی به دستم داد 

مهتاب:هـــیــــس بذار این لحظه ی آخر رو هرچی توی دلم سنگینی می کنه رو بگم و راحت از این دنیا برم

دستم را از دستش بیرون کشیدم و غریدم 

-تو هیچ جا نمی ری فهمیدی

مهتاب نگاهش را از من گرفت و بار دیگر به سقف دوخت 

مهتاب:دارم می رم جای بهتری 

صداش ضعیف شده بود و نگاهش بی فروغ ... نگاهش اون شادی همیشگی رو نداشت ...خیره در چشمانم شد و دستم را در دست سردش گرفت 

مهتاب:ستاره 

بهش نزدیک شدم ودستم را به گونه اش کشیدم... 

-جونم خواهری 

مهتاب:می دونستم این روز می آد اما نه به این زودی اما منتظر این روز بودم

سردرگم و با تعجب به مهتاب نگاه کردم که با سختی نفس می کشید و دستم را می فشرد 

مهتاب:زندگی کن ستاره ...برای مهتاب زندگی کن به جای من زندگی کن و زندگی کردن رو بیاموز...نذار غم هم خونه اش بشه ... کمکش کن 

دست راستش را از دستم خارج کرد و حلقه ای که در دستش می درخشید را بیرون آورد و آن را در کف دستم نهاد و دست خود را بر روی حلقه نهاد و به آرامی زمزمه کرد 

مهتاب:به جای من زندگی کن ستاره

با بارش تند باران و یاد آوری تن بی جون مهتاب که برای همیشه تنهام گذاشت از کابوسم خارج شدم و نگاهم را به اطراف دوختم ...و سرم را تکیه به نیمکت پشت سرم دادم ..باران تن داغم را پر التهاب کرده بود و چیزی را می خواستم که دیگر رفته بود و برای همیشه مرا ترک کرده بود ... خواهر و دوستی که با تمام وجود دوستش داشتم تنهایم گذاشته بود ...گلویم از بغضی که در آن گیر کرده بود به درد آمده بود ...از جایم بلند شدم و به طرف خروجی پارک به راه افتادم ... خیابان مثل همیشه شلوغ بود و ماشین ها در رفت آمد...دستم را بالا بردم که ماشینی کنار پایم ترمز گرفت و صدای عصبی و گرفته ی آناهیتا به گوشم رسید 

آناهیتا:دختره ی دیونه سوار شو

بدون حرفی سوار شدم ...صدای پر بغضش بیشتر این باور را به من می رساند که دیگه مهتابی نیست 

آناهیتا:کجا بودی .. نمی گی این نرگس جون دق می کنه ..یکی که رفته تو دیگ...

به طرفش برگشتم و با چشمان بی روحم خیره به او شدم که حرفش را نیمه رها کرد و ماشین را به حرکت در آورد... عینکی همیشگی ام را بر روی چشمانم گذاشتم ...پوزخندی زدم و به رو به رو خیره شدم ...با صدای زنگ موبایلم ...آن را به طرف آناهیتا گرفتم ...آناهیتا همانطور که آب بینی اش را بالا می کشید موبایل را از دستم گرفت و جواب داد 

آناهیتا:بله...آره ...نگران نباشین ...می یارمش خونه 

با حرفایی که آناهیتا می زد ..فهمیدم که نرگس جون پشت خطه و نگران من ...بی توجه به مکالمه ی آن دو ضبط را روشن کردم و صدایش را بالا بردم

 

گـــــریـــه کن تا می تونی پیش اون ....نمی مونی.... اون دیگه رفته بسه تمومش کن 

گریه کن ته خطه عشق تو

 

آناهیتا دستش را جلو برد و صدای آن را کم کرد و غمگین نگاهم کرد که لجوجانه دستم را پیش بردم و صدایش را زیاد کردم ...آهنگش حرف دلم را می زد و می خواستم گوش بدم ...نگاه غمگین آناهیتا را نادیده گرفتم و سرم را تکیه به پنجره دادم

 

تنها می مونی ....آخه اینو می دونی .... مثل اون پیدا نمی شه

 

تصویر بچگی های من و مهتاب از جلوی چشمانم گذشت و بغضم را سنگینتر کرد و قطره اشکی را اجازه به باریدن داد

 

اشکات می ریزه.... آخه اون واست عزیزه ... توی قلبته همیشه

 

صدای هق هق گریه آناهیتا به گوشم رسید ... حق داشت مهتاب برای همه عزیز بود ... مهتاب مهربون بود سنگ صبور بود برای همه برای من برای آناهیتا

یادش می افتی .... دلت آتیش می گیره می گیره... کاش برگرده پیشت

آناهیتا ماشین را به گوشه ی خیابون هدایت کرد آن را نگه داشت .... هق هق گریه اش قلب آتیش گرفته ام را بیشتر می سوزاند .. دیگه مهتابی نبود جز خاطراتش ..جز یادش... ولی مهتاب رو می خواستم ....خواهرم رو می خواستم تنها امیدم

 

راهی نداری .... تو باید طاقت بیاری آخه می دونی نمی شه

 

 

آهی کشیدم و از بغض و درد قلبم در ماشین را باز کردم و از آن خارج شدم ... وشروع به دویدن کردم ...بارش باران مانند شلاقی به صورتم می خورد ... و این باور را به من می رساند که مهتاب نیست دیگه بر نمی گرده ...همبازی بچگیهام دیگه بر نمی گرده ...کسی که توی این دنیای بزرگ ...هم خواهر بود و هم برادر ...هم مادر ... هم پدر ...صدای بوق ماشین پشت سرم به صدا در آمد و حال پریشانم را دگرگون تر کرد ... همانطور که می دویدم ...ایستادم و به زانو در آمدم ... مهتاب با همان لبخند زیبایش نگاهم کرد و دستی برایم تکان داد که فریاد زدم ... از درد از بی کسیم 

-خـــــــــــــدا

بغضم شکست ...اشکم بر روی گونه ام سرازیر شد ...صورتم را بین دستهایم پنهان کردم و بی توجه به مردمی که دورم جمع شده بودم زار زدم ...شخصی مرا در آغوش گرفت .... او را به خود فشردم 

آناهیتا:آروم باش ستاره

صدای خودش هم پر بود از آن بغضی که حالا من شکسته بودمش ... آناهیتا محکمتر خودش را به من فشرد که نالیدم

-مهتابم رفت آناهیتا ... گلم پر پر شد 

هق هق او نیز بالا رفت... صدای هم همه ی مردم را می شنیدم ... و باز زار می زدم و از خدا مهتابم را می خواستم ... خواهرم را می خواستم ... مهتابی که در حق هیچکس بدی نکرد جز خودش

-تنها شدم آناهیتا ...دیگه هیچ کس رو ندارم هیچ کس 

من را از خودش جدا کرد و نگاهش را در چشمانم دوخت ... چشمانش خیس بود ... و بارانی که می بارید آن چشمها را زیبا تر کرده بود ..بازویم را فشرد 

آناهیتا:نه تنها نیستی ... من هستم ...نرگس جون هست 

می دونستم نبودن مهتاب رو اون هم احساس می کنه ...دستم را بر روی قلبش گذاشتم 

-مهتابم هست 

سرش را تکان داد و دستش را بر روی دستم که بر روی قلبش بود گذاشت و با صدای گرفته ای گفت 

آناهیتا: مهتابم هست 

صورت زیبای مهتاب را پشت سر آناهیتا دیدم .... لبخندی به رویم زد و زمزمه وار گفت 

مهتاب:منم هستم 

لبخند بی جونی بر روی لبم نشست .... محکم تر از قبل از جایم بلند شدم وآناهیتا را نیز با خود بلند کردم ... بی توجه به مردمی که با ترحم نگاهمان می کردن به طرف ماشین رفتیم ... آناهیتا ماشین را به حرکت در آورد و هر دو به طرف خانه ای راه افتادیم که دیگه مهتابی در آن نبود ... آهی کشیدم نگاهم را به بیرون دوختم ...با نزدیک شدن به کوچه ای که همیشه یادآور خاطراتی بود که با هم داشتیم ...دلم فشرده شد ماشین کنار آپارتمان نگه داشت ... چشمامو بستم که صدای آناهیتا به گوشم رسید

-پیاده نمی شی 

-پیاده شو من پشت سرت می آم 

آناهیتا از ماشین پیاده شد... چشمامو باز کردم و به کوچه خیره شدم ... عینکی که بر روی چشمامم بود را از روی چشمانم برداشتم و حلقه را بر روی داشبورد گذاشتم ...صدای زیبای مهتاب در گوشم پیچید"زندگی کن ستاره ...برای مهتاب زندگی کن به جای من زندگی کن و زندگی کردن رو بیاموز...نذار غم هم خونه اش بشه ... کمکش کن " موهای خیسم را که به پیشانی ام چسپیده بود را کنار زدم و بار دیگر به حلقه خیره شدم ... با تقه ای که به شیشه ی کناریم خورد... نگاهم را از حلقه گرفتم وبه نرگس جون که بیرون زیر بارون ایستاده بود خیره شدم... نرگس جون دستش را بر روی دهانش گرفت و سرش را به زیر انداخت ... شانه هایش از شدت گریه تکان می خورد ... اشکهایم را با پشت دست پاک کردم ...حلقه ای که بر روی داشبورد گذاشته بودم چنگ زدم و از ماشین پیاده شدم و نرگس جون را در آغوش گرفتم وبا صدای گرفته ای گفتم 

-نرگسی گریه چرا 

صدای هق هق گریه اش سکوت کوچه را شکست

نرگس جون:نتونستم ..نتونستم از امانتی شهاب مواظبت کنم ... نتونستم از پاره ی تنم محافظت کنم 

قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد ...نرگس جون را بیشتر به خود فشردم 

-بابا خودش می دونه که شما همیشه از ما محافظت کردین 

نرگس جون:مهتابم رفت ستاره مهتابم رفتم 

او را از خود جدا کردم ... نگاهم را در چشمانش دوختم 

-مهتاب همیشه پیش ماست کنار ماست توی قلب ماست

با انگشتم اشکش رو پاک کردم ... می دونستم مهتاب جاش امنه .. دلم می سوخت ..اما چاره ای نبود ... نگاهم را به آناهیتا دوختم که به در تکیه داده بود و با پشت دستش اشکش را پاک می کرد ... احساس کردم مهتاب پشت سرش ایستاده و با لبخندی نظاره گر ماست ... لبخند بی جونی زدم و بار دیگر نرگس جون را در آغوش گرفتم ... قدم های آناهیتا نیز به ما کشیده شد و از پشت نرگس جون را در آغوش گرفت...چشمامو بستم و غمم را پشت آن چشمان بسته شده پنهان کردم

 

 

کنار پنجره ایستاده بودم و نگاهم را از پنجره به بیرون دوخته بودم ... دو هفته ای از رفتن مهتاب می گذشت و من تصمیم برگشتن گرفته بودم ...نمی دونستم چطور این درخواست را از آناهیتا و نرگس جون داشته باشم که همراه من بیان اونجا ... ولی یک جای این قصه معمایی بود ... معمای حلقه ای که حالا روی میزم جاخوش کرده ... این ممکن نبود که مهتاب بدون اینکه به من بگه ازدواج کرده باشه ... حتما" به من اطلاع می داد که توی جشن شرکت کنم ...اگه ازدواج کرده پس شوهرش روز خاک سپاری کجا بود...دوباره نگاهم را به حلقه می دوختم و یاد حرف آخر مهتاب می افتادم که گفت"می دونستم این روز می آد اما نه به این زودی اما منتظر این روز بودم" عصبی دستی به موهایم می کشیدم و آن را به پشت گوشم بردم و نالیدم

-مهتاب منظورت از این حرف چی بود 

آناهیتا:با خود درگیری داری هـــا

با صدای آناهیتا از فکر خارج شدم و به طرفش برگشتم و با ابرویی بالا رفته گفتم

-چیزی گفتی

آناهیتا خنده ای کرد و برروی تخت نشست و گفت

آناهیتا:می گم که با خودت صحبت می کردی 

لبخندی زدم با تکیه ام را به دیوار کنار پنجره دادم و رو به او گفتم 

-نه داشتم فکر می کردم 

آناهیتا:به احتمال زیاد با صدای بلند فکر می کردی 

موهایم را که حالا از پشت گوشم بیرون اومده... باز به پشت گوشم بردم و نگاهم را به آناهیتا دوختم که به عکس من خودش و مهتاب خیره شده بود

-چشاتو درویش کن خواهر 

با اخمی نگاهم کرد و با عصبانیتی ساختگی گفت

آناهیتا:تحفه ای انگار 

خنده ای کردم و به طرف پنجره برگشتم ...ولی تمام حواسم به آناهیتا بود که با چشمان به غم نشسته اش به قاب عکس خیره شده بود

-آناهیتا

آناهیتا:جونم

با لبخندی روی لب به طرفش برگشتم و گفتم

-جونت سلامت 

با لبخندی روی لب نگاهش را به چشمانم دوخت و با مهربانی گفت 

آناهیتا:نمی خوای حرفت رو ادامه بدی؟

-شاید من چیزی که می خوام بگم شما رو ناراحت کنه 

آناهیتا غمگین آهی کشید:می خوای برگردی 

بدون اینکه تعجب کنم نگاهش کردم و سرم را تکان دادم

-بهونه ای برای موندن ندارم

آناهیتا پوزخندی می زد:پس داری فرار می کنی 

با لبخندی فقط نگاهش کردم و سرم را به طرف دیگر برگرداندم که با حرصی که همیشه در رفتارش بود محکم بر روی تخت زد و گفت

آناهیتا:از خونسردیت بدم می آد

خنده ای کردم که به طرفم خیز برداشت و مشتی به بازویم زد .... با خنده نگاهش کردم و پرتش کردم روی تخت و خودم کنارش دراز کشیدم ... دستم را زیر سر بردم و به سقف خیره شدم که آناهیتا سرش را بر روی دستم گذاشت و گفت

آناهیتا:هروقت اینطور خونسرد می بینمت ازت می ترسم

-چرا؟

آناهیتا:این آرامش قبل از طوفانه توی این 20سال خوب شناختمت 

لبخندی زذم و برگشتم به اون زمانی که برای اولین بار آناهیتا به خونمون اومد ...مامان بابا اناهیتا رو به مهتاب سپردن ... از اینکه آناهیتا دوست مهتاب شده بود خوشحال بودم ولی رفته رفته حسادت می کردم از اینکه مهتاب با اون خوش رفتاری می کرد و حواسش هیچ به من نبود ...وقتی بلایی به سر آناهیتا آوردم ..بابا دو روز بدون غذا توی کتابخونه زندونیم کرد ... اون موقعه ها خیلی از دست آناهیتا شاکی بودم هم خانواده ام را از من گرفته بود و هم خواهرم را ...ولی بعد از شنیدن حرفهای بابا که آناهیتا کسی رو جز ما توی زندگیش نداره عذاب وجدان گرفتم برای همین همیشه از آناهیتا و مهتاب حمایت می کردم چه در بین دوستام چه در بحث خانوادگی ...خانواده ای که بعد از مردن مامان بابا توی اون تصادف لعنتی هیچ سراغی از ما نگرفتن ... حتی برای مرگ مهتاب عزیزم هم کس نیومده بود ...اخمی کردم و نگاهم را خیره به سقف دوختم ... شاید ثروت زیادی چشمهای این مردم طمع کار رو گرفته بود...بعد رفتن مامان بابا فقط من بودم ..مهتاب ...اناهیتا و نرگس جون خواهر بابا که همه ی خانواده اون رو پس زدن...هیچ وقت نفهمیدم چرا این کار رو کردن حتی نرگسی هم هیچ وقت از این موضوع حرفی نمی زد... با تکون های دست آناهیتا به خودم آمدم و به طرفش برگشتم و گفتم

-هـــان چته 

آناهیتا اخمی کرد:کوفت دو ساعته دارم صدات می زنم 

باز هم نگاهم را به سقف دوختم که آناهیتا روم خم شد ... از این حرکتش با خنده نگاهش کردم و گفتم

-من که از اولش می دونستم 

آناهیتا با حالت مشکوکی نگاهم کرد و گفت 

آناهیتا:چیو می دونستی 

او را از روی خود کنار زدم و بر روی تخت نشست و با حالت تأسفی گفتم 

-برای همین بود خواستگار رو نرسیده به در خونه می نداختی بیرون 

آناهیتا:درست حرف بزن ببینم داری چی می گی

-چی باید بگم دیگه باید به نرگسی بگم دوتا بشکه بگیره 

آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و با حالت بهتی گفت 

آناهیتا:بشکه برای چی

 

با اخمی نگاهش کردم و همانطور که سرم را تکان می دادم گفتم

 

 

-برای چی داره ...بدبخت مامان بابا چه آرزوهایی که برامون نداشتن 

با اخمی از جایش بلند شد و دست به سینه رو به رویم ایستاد و با چشمان ریز شده گفت

آناهیتا:فیلمم کردی ستاره دیگه 

با جدیت نگاهش کردم و نوچ نوچی کردم و گفتم 

-برات متأسفم من به فکر توام... باید بگم سرکه هم بگیره 

آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد

آناهیتا:این چرت و پرتا چیه داری واسه خودت می گی ...بشکه... سرکه 

-خواستگاراتو از قلم انداختی 

آناهیتا با نگاه مشکوک شده یک قدمی نزدیک آمد و گفت

آناهیتا:ستاره زر نزن درست حرف بزن ببینم داری چی می گی

محکم به پیشانی ام زدم و با تأسف گفتم

-خاک بر سرم کنن من فقط چهار پنج سال نبودم ... ای خدا چرا آخه این دختر 

آناهیتا پر حرص جیغی کشید و پاش رو محکم به زمین ماننده بچه ها کوبید و گفت

آناهیتا:ستاره داری می ری رو اعصابم ها

-نوچ ...نوچ ..همجنس باز که هستی ... نفهمم که هستی ... اعصاب معصاب درست حسابی هم که نداری ... دیگه چه انتظاری می تونی داشته باشی ..باید برم پیش نرگسی و بهش بگم بره دوتا بشکه بگیره ...وقتی برای من خواستگار بیاد و تورو ببینن از همون در فرار میکنن می رن پس همون بهتر من و تو با هم باشیمو نرگسی ما رو تر...

هنوز حرفم به اتمام نرسیده بود که آناهیتا با جیغی که کشید به طرفم خیز برداشت

آناهیتا:ســــــــتاره!

با خنده پا به فرار گذاشتم و از اتاق خارج شدم ... نرگس جون از جیغ ما با ترس با دستکش های کفی و بشقا به دست از آشپزخانه خارج شده بود و با چشمان گرد شده نگاهمان می کرد ...خنده ی پر صدایی کردم و پشت مبل پریدم

آناهیتا:وایسا گیس بریده 

همونطور که پشت مبل ایستاده بودم ابرویی بالا انداختم

-نه عزیز من به ایستم این گیسامو از دست می دم

آناهیتا:ستاره با زبون خوش بهت می گم بیا اینطرف

-اااا زبون دیگه ام مگه حالیت می شه

خنده ای کردم که آناهیتا با چشمان به خون نشسته از عصبانیتش نگاهم کرد ... نرگس جون که نگاهمان می کرد سرش را با تأسف تکان داد و دستکشهایش را خارج کرد و گفت

نرگس جون:چیه چتونه شما دوتا 

همانطور که با خنده نگاهم به آناهیتا بود که با چشمانش برای خط نشون می کشید ...با خنده بلند گفتم

-و آنگاه آناهیتا خشمگین می شود 

نرگس جون نگاهش را از من گرفت و نگاهش را به آناهیتا دوخت 

نرگس جون:آناهیتا

آناهیتا با حالت زاری نگاهش را به نرگس جون دوخت و بر روی زمین نشست و محکم به سرش زد و گفت

آناهیتا:آخه خدا من چه گناهی توی درگاه تو کردم ... من بگم غلت کردم من بگم دیگه نمی رم سراغ این حیون ..من اگه بگم..

پریدم وسط حرفش و گفتم

-بگو چیز خوردم 

آناهیتا با حواس پرتی حرفم را تکرار کرد

آناهیتا:من بگم چیز خوردم...

با گفتن این حرفش انگار که به خودش می آید با تعجب سرش را بالا میگیرد و نگاهم می کند که با دیدن ابرهای بالا رفته ام و خنده ی روی لبم ...محکم به دهانش می زند ...نرگسی که خنده اش گرفته سری با تأسف برای ما تکون می دهد و به آشپزخونه می رود .. آناهیتا جیغی می کشه ... با یک خیز از بالای مبل پریدم و جلوی دهانش را گرفتم

-هیــــس اژده ها همسایه ها می شنون

آناهیتا که حالا دستش به من رسیده بود موهایم را گرفت ... هنوز نکشیده جیغی کشیدم

-آناهیتا موهای نازنینم رو بکشی خودت رو مرده حساب کن 

آناهیتا دستم را که بر روی دهانش گذاشته بودم را گازی گرفت و خودش رو روی من انداخت ... با چشمان گرد شده به اون که بالای من نشسته بود نگاه کردم و با جیغ گفتم

-هیولا بلند شو شکوندیم 

ابرویی بالا انداخت

آناهیتا:جام خوبه شما راحت باش

-من ناراحتم حالا بلند شو لگنم شکست 

آناهیتا خنده ای کرد ... با حرصی گفتم

-زهرانار به چی می خندی تو

آناهیتا:آخه من کجاشو روی لگن تو نشستم 

خودمم خنده ام گرفته بود اما با جدیت نگاهش کردم و گفتم

-آناهیتا رژیم هم خیلی خوبه بگیری کسی بهت چیزی نمی گه

آناهیتا با اخمی نگاهم کرد و دستش را بالا برد که مشتی به بازویم بزند که... با صدای زنگ تلفن ..هر دو نگاهمان را به تلفن می دوزیم ...برای اولین بار توی این دو هفته ای که امده بودم ... این تلفن به صدا در آمده بود ...نرگس جون با اخمی از آشپزخونه خارج شد ...با دیدن ما در آن حالتچیزی بگوید که با زنگ تلفن فقط سرش را با تأسف تکان داد و به طرف تلفن به راه افتاد ... نگاهی به آناهیتا کردم که هنوز رویم نشسته بود و به نرگس جون خیره شده بود ... با اخمی به عقب هلش دادم که از رویم افتاد

 

 

 

-گمشو اونور جا خوش کرده واسه من

آناهیتا خنده ای کرد و رو به من و گفت

آناهیتا:ولی ستاره خوش به حال شوهرت چه حالی بکنه با تو 

ابروییبالا انداختم و گفتم

-اونش دیگه به شوهرم مربوط تو فقط از من فاصله بگیر

روی مبل نشستم و نگاهم را به آناهیتا که با خنده کنارم می نشست چشم دوختم که نگاهم کرد و گفت

آناهیتا:یک وقت خجالت نکشی ها 

-تو و مهتاب معلمین شما به من یاد بدین من می کشم 

آناهیتا با ناراحتی نگاهم کرد ... آه از نهادم بیرون آمدد ... هنوز باورش برایم سخت بود که مهتاب رفته ...نگاهم را از چشمان غمگین آناهیتا گرفتم و به نرگس جون دوختم که با رنگی پریده با تلفن صحبت می کرد .. با تعجب از جای خودم بلند می شدم و به طرف نرگس جون راه افتادم که صدایش را شنیدم که گفت 

نرگس جون:ارباب مهتاب...

با صدای فریاد مردی که از پشت گوشی به گوش رسید... با تعجب به طرف آناهیتا بر گشتم که پشت سرم ایستاده بود... با دیدن اخمش ...با ابرویی بالا رفته نگاهش کردم ...بار دیگر به طرف نرگس جون بر گشتم ...که دستی به صورت عرق کرده اش کشید

نرگس جون:ارباب باید بهتون بگم که...

آناهیتا دستش را به طرف سیم تلفن برد ... با یک حرکت تلفن را از برق کشید و تلفن نقش بر زمین شد ... با دیدن تلفن با اخمی به طرف آناهیتا بر گشتم که چیزی بگویم... اما جلوتر از انکه حرفی بزنم آناهیتا با چشمان به غم نشسته اش به طرف نرگس جون برگشت و گفت

آناهیتا:اصلا" به اون چه مهتاب کجاست... مگه نگفتم حق نداره به این خونه زنگ بزنه 

نرگس جون با ناراحتی نگاهش کرد و گفت

نرگس جون:حق اونه که بدونه چه بلایی به سر مهتاب اومده 

آناهیتا:اون هیچ حقی نداره ... نداره حقی.. دیگه مهتاب مرده ... مرده مهتاب 

نرگس جونسرش را برگرداند تا ما شاهد گریه اش نباشیم... آناهیتا با هق هق گریه دستش را بر روی شانه ی نرگس جون گذاشت و گفت

آناهیتا:این ارباب شما کجا بود وقتی مهتاب روی تخت بیمارستان جون می داد کجا بود این ارباب بدونه مهتاب رو ک...

با فریاد نرگس جون آناهیتا سکوت کرد ... با هق هق ارومی که می کرد زل زد در چشمان نرگس جون 

نرگس جون:تمومش کن اون شوهرشه حقشه بدونه

با شنیدن این حرف دردی در سینه ام پیچید ... نفس در سینه ام حبس شد ... تصویر حلقه ی مهتاب در نگاهم جان گرفت ... چشمانم را بستم ... صدای شوهر گفتن نرگس جون باز توی گوشم تکرار شد"اون شوهرشه حقشه بدونه"..نفسم را به سختی بیرون دادم و به ارامی گفتم

-پس شوهر کرده بود 

با صدای من هر دوی آنها سکوت کردن... نه صدای هق هق آناهیتا شنیده می شد .. و نه صدای بغض دار نرگس جون... چشمامو باز کرد و نگاهم را به آن دو که با چشمان گرد شده نگاهم می کردن چشم دوختم ... پوزخندی روی لبم نشست و نگاهم را به طرف دیگر گرداندم و با صدایی که دلخوری از آن پدیدار بود گفتم ... 

-چرا به من نگفتین 

با ناراحتی نگاهم کردن ... باز همان پوزخند را زدم و بلند غریدم

-یعنی اینقدر منو از خودتون جدا می دونستین که حتی خبرم ند...

نرگس جون: نه اینطور نیست ستاره

با ناراحتی نگاهش کردم و بلند تر از قبل غریدم

-پس چطوره بعد از مرگ خواهرم من باید بدونم اون ازدواج کرده ...چــــــــرا نگفتین 

نرگس جون سرش را به زیر انداخت 

نرگس جون:چون مهتاب از ما خواست چیزی به تو نگیم 

پوزخندم جایش را به خنده ی مسخره ای داد و غم را خانه ی تمام وجودم کرد... به آن دو پشت کردم و با صدایی که تمام ناراحتی ام را در ان ریخته بودم گفتم

-هفته دیگه من دارم از ایران می رم اگه خواستین می تونین باهام بیاین اگه نه هم...

نرگس جون وسط حرفم پرید و دستش را بر روی شانه ام گذاشت که دستش را پس زدم 

نرگس جون:اینطور که فکر می کنی نیست 

-آره کاملا" مشخصه ... اگه می خواستن منو جزئی از خودتون بدونین این چیزا مخفی نمی موند 

به طرف اتاق راه افتاد که با صدای آناهیتا ...قدم ها یم می ایستاد و با دستان مشت کردم

آناهیتا:راه خوبی انتخاب کردی برای فرار 

-من فرار نمی کنم ... دارم ازجایی که همه ی زندگیم رو از من گرفت می رم 

آناهیتا با صدای بلندی به من نزدیک شد

آناهیتا:دروغ نگو ستاره ...من تورو می شناسم ... از روزی که مهتاب رفته ...پاتو توی اتاق کوفتی نذاشتی ... می دونی دلیلش چیه ...چون می ترسی 

با اخمی به طرفش برگشتم و با اخمی نگاهم را خیره به چشمانش دوختم

-من از هیچی نمی ترسم 

آناهیتا:چــــــرا تو می ترسی که در اون اتاق رو باز کنی اما مهتابی توی اون اتاق نبینی 

دستی در موهایم کشیدم و نگاهم را از او گرفتم که بازویم را گرفت و مجبورم کرد که نگاهش کنم تا از درونم از اینکه مهتاب من را از خود نداسته بود را از چشمانم بخواند ... نگاه بی روحم را در چشمانش دوختم 

آناهیتا:ضعیف نبودی ستاره ... تو که اینطور نبودی ...مهتاب ستاره ی ضعیف رو دوست نداشت 

با آوردن اسم مهتاب عصبی دستانش را پس زدم و قدمی به عقب بر می داشتم و با صدای بلند رو به هر دوی آنها گفتم

-اگه مهتاب دوستم داشت از من پنهون نمی کرد ...فــهــمـــیــدین

پشتم را به او کرد ... قطره اشکی که از چشمانم سرازیر می شود را نبیند... آناهیتا نیز همانند من با صدای بلند گفت 

آناهیتا:نگفت چــــون ننگه هرزگی بهش زدن

نرگس جون:آنــــاهیتا 

 

با سرعت به طرف آناهیتا برگشتم ... باورم نمی شد که نرگس جون دست روی آناهیتا بلند کرده باشد ... آناهیتا با ناراحتی همانطور که دستش بر روی گونه اش بود نگاهم کرد ... با قدم های لرزان به ان دو نزدیک شدم و با صدایی که از بغض پر بود رو به آناهیتا و گفتم 

-تو..تو چی گفتی 

نر گس جون خواست حرفی بزند که دستم را بالا بردم و او را به سکوت دعوت کردم ...آناهیتا آهی کشید و گفت 

آناهیتا:درست شنیدی به مهتاب پاکتر از گلت ننگ هرزگی زدن ... مردم همون روستایی که برای درس دادن بهشون رفته بود 

نفس در سینه ام حبس شده بود ... این ممکن نبود مهتاب من پاک بود ... نگاه پر از خشمم را از آناهیتا گرفتم و به نرگس جون که همپای آناهیتا اشک می ریخت دوختم و گفتم

-این.. این چی می گه نرگسی ... اون مردم چرا همچین حرفی زدن ... مهتاب از چشماشم پاکیش مشخصه ... چطور می تونن همچین تهمتی روی خواهر من بزنن... مهتابی که حتی آزارش به یک مورچه هم نمی رسه 

نرگس جون که دیگر طاقت ایستادن نداشت زانوهایش خم شد و بر روی زمین نشست 

نرگس جون:مجبور بود ..مجبور بود 

با قدم های لرزان خودم را به او رساندم و کنار پایش زانو زدم و دستش را در دستانم گرفتم و گفتم 

-نرگسی چه اتفاقی برای مهتاب افتاده بود 

نرگس جون:اونا مهتاب رو مجبور با ازدواج با ارباب کردن ..اونا باعثش شدن 

دستهای لرزانش را از دستم خارج کردم و با تعجب نگاهش کردم و با صدای بلندی رو به آن دو و گفتم 

-چـــــرا نمی گین چه اتفاقی اینجا افتاده 

آناهیتا:می خوای بدونی 

سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به آناهیتا دوختم ... مهتاب دستش را به طرفم دراز کرد 

آناهیتا:با من بیا 

دستم را در دستش گذاشتم و همراه او به طرف اتاق ها رفتم ... آناهیتا کنار اتاق مهتاب ایستاد که دستم را از دستش خارج کردم و قدمی به عقب رفتم و نگاهم را به نرگس جون دوختم که هنوز همانجا نشسته بود و دستش را بر روی صورتش گذاشته بود 

آناهیتا:تو که ترسو نبودی ستاره

بدون آنکه به طرفش برگردم با او می گویم

-باورش برام سخته آناهیتا 

آناهیتا:وارد شو و بی گناهی مهتاب رو ثابت کن ستاره 

سرم را به طرفش برگرداندم ... با دیدن آن چشمان غمگین قدمی به جلو برمی دارم که لبخندی بر روی لبانش می نشیند ... هر دو وارد اتاق می شویم ... باد سردی به صورتم می خورد ... چشمانم را می بندم ... می دونستم با باز کردن چشمانم باید رفتن مهتاب را باور کنم ... باید بدانم که مهتاب رفته اون هم برای همیشه ... آروم چشمامو باز کردم و به جای خالی اش در اتاق خیره می شوم ... بدون آنکه به اطراف نگاهی بیندازم ...خودم رابه پنجره می رسانم 

آناهیتا:این ورقه ها رو نگاه کن

به طرفش بر می گردم که از توی کشوی تخت مهتاب ورقه هایی به طرفم گرفته بود 

با قدمی خودم را به او می رسانم و ورقه ها را از دستش می گیرم ... همه ی ورقه ها از پزشک قانونی بود ... ضرب دیدگی دنده ها... کبودی بیش از حد ... با تعجب ورق را عوض کردم ... در آن هم همان چیزهایی بود که در ورقه اول نوشته شده بود ... به علاوه ی شکستگی سر ...

-اینا چیه ... مال کیه؟

آناهیتا تکیه اش را به دیوار می دهد و به رو به رویش خیره می شود و می گوید

آناهیتا:بخون ببین اسم کی نوشته 

نگاهی به بالای صفحه انداختم ... با دیدین اسم مهتاب بختیاری ... ورقه ها از دستم افتاد و بر روی تخت نشستم ... اسم مهتاب که بر روی ورقه ها نوشته بود برایم چشمک می زد 

آناهیتا:از آموزشگاه به ما اطلاع دادن که برای آموزشتون باید به یکی از روستاها بریم برای آموزش ... بدشانسی ما فقط یک نفر از ما می تونست بره یکی برای روستای پایین یکی برای روستای بالا ... مهتاب روستای پایین رو انتخاب کرده بود ... کاش هیچ وقت به اون روستا نمی رفتیم 

بی توجه به داستانی که تعریف می کرد فریاد زدم 

-کی این بالا رو سر مهتاب آورده 

آناهیتا آهی کشید و رو به من و با ناراحتی گفت 

آناهیتا:با رفتن مهتاب به اون روستا و با دیدن ظلمی که به مردم می کردن با خانواده ارباب دشمنی سر گرفت ... این دشمنی برای خانواده ارباب بد تموم شد برای همین ... پسر کوچک اون خانواده خواست به مهتاب تجاوز کنه که ....

با خشمی از جایم بلند شدم و به طرف آناهیتا خیز برداشتم که سرش را به پایین انداخته بود... یقه اش را گرفتم و گفتم 

-چه بلایی به سر مهتابم آورده بودن آناهیتا

آناهیتا نگاهش را در نگاهم دوخت در نگاه او هم همان خشم ...همان نفرت را می دیدم ... غمی می دیدم که دلم را آتیش می زد 

آناهیتا:نتونستم ازش محافظت کنم ستاره ... اونا مهتاب رو نابود کردن ... مادر ارباب مهتاب رو به باد کتک گرفت و اون رو مجبور با ازدواج با ارباب کرد ... اربابی که هیچی جز غرورش و خانواده اش براش مهم نیست هیچی 

زانوهایم خم شد و خودم را بر روی زمین خم کردم ...حالا حرفای مهتاب برای معنا گرفته بود (مثل همیشه دیر کردی) آره دیر کرده بودم ... برای اینکه جلوی تهمت هارو بگیرم دیر کرده بودم...(دیر کردی ستاره خیلی دیر کردی ... خیلی اتفاق ها افتاد ..دلها شکست ...غم هم خونه ما شد ...اما تو باز هم دیر رسیدی که حامی سخت همیشگیم باشی و برای من بجنگی ) قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد ....نبودم که بجنگم برات خواهری ... نبودم که غم رو ازت دور کنم (زجرم دادن و درد کشیدم ... اما کسی برای حمایتم نبود ).... چطور مهتاب زجر کشید و کسی برای حمایت اون نبود ... با خشمی از جابم بلند شدم و اشکهایم را با پشت دست پاک کردم ... حالا وقت ضعیف شدنم نبود ... حالا که تمام حقیقت را می دانستم ... نباید ضعیف می شدم

-باید تاوان تمام اون زجرهایی که مهتاب کشیده رو پس بدن

آناهیتا با تعجب نگاهم کرد ... با دیدن خشمی که در چشمانم بود قدمی به جلو برداشت .. که ورقه ها را از روی زمین برداشتم و آن را بر روی تخت پرت کرد

-باید همشون تاوان پس بدن تاوان تهمت ناپاکی که به مهتاب زدن

با صدای من نرگس جون وارد اتاق شد و با دیدن من و آناهیتا خواست چیزی بگوید که از کنارش گذشتم و به طرف در به راه افتادم ... مانتو و شال را از روی جالباسی برداشتم و بدون توجه به ... صدا کردن آن دو از خانه خارج شدم ... هنگام پایین اومدنم از پله ها نزدیک بود به زمین بیوفتم که خودم را نگه داشتم و وارد خیابان شدم .... با سوز سردی که به صورتم خورد به خود لرزید ...و شروع به دویدن کردم ... مکانم مشخص نبود و فقط می دویدم که خودم را آرام کنم ... ورقه های پزشک قانونی و نام مهتاب که بر رو آنها نوشته شده بود ... از جلوی چشمانم رد می شد.... خشم سرتا سر وجودم را گرفته بود و تنها حرفی که در گوشم تکرار می شد انتقام بود ... انتقام از کسی که باعث و بانی این اتفاق ها بود کسی که مهتابم را زیر خواروار خاک فرو برده بود .... تنها انتقام می تونست آرومم کنه فقط انتقام... انتقام از ارباب

از شدت دویدن به نفس افتاده بودم ... وارد کوچه که شدم ... خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم ... اما اینکه چطور وارد آن روستا و خانواده ارباب شوم هنوز برایم گنگ بود ... زن همسایه با دیدن من که نفس نفس می زدم تعجب کرد و به من نزدیک شد

همسایه:دخترم چی شده

دستم را تکیه به دیوار دادم و لبخندی زدم

-هیچی خانوم دویدم برای همین به نفس افتادم

زن همسایه لبخندی زد و دستش را بر روی شانه ام گذاشت

همسایه:کی برگشتی دخترم شنیدم توی همون روستا شوهر کردی

با چشمان گرد شده نگاهش کردم

-بله!

همسایه:مهتاب جون حالا اگه دعوتمون می کردی چی ازت کم می شد

لبخندی زدم... تازه متوجه سوتفاهمش شده بودم ... معلوم بود این یکی از همسایه های فضوله ... خواستم اون رو از سوتفاهمی که پیش اومده در بیارم که جرقه ای به مغزم زد رو به زن همسایه کردم و گفتم

-شما به من چی گفتین

زن همسایه با دیدن این حالتم دست از حرف زدن برداشت و با تعجب نگاهم کرد

همسایه:چی گفتم

-همون که گفتین شوهر کردم

همسایه:آهان گفتم چرا دعوتم نکردین

-نه قبلش چی گفتین

همسایه:شوهر کردی

-نه بعدش

زن همسایه با چشمان گرد شده نگاهم کرد ... می دونستم به عقل نداشته ام شک کرده بود خنده ای کردم که یکی به گونه اش زد

همسایه:مهتاب جون...

بدون اینکه اجازه بدم حرفش را کامل کند گونه اش را بوسیدم و دستم را بر روی زنگ گذاشتم .... سنگینی نگاه زن همسایه را بر روی خود احساس می کردم اما بی توجه به نگاهش با خوشحالی زنگ را گرفته بودم

آناهیتا:چته سر در آوردی

-آنی در باز کن زود باش

آناهیتا با شنیدن صدای شادم ... در را باز کرد از حالا می تونستم چهر ه ی پر از تعجب هر دوی آنها را تصور کنم ... با خوشحالی وارد واحد خودمون شدم و هر دوی آنها را صدا زدم .... با وارد شدنم در آنجا نگاهم به صورت پکر هر دوی انها افتاد ... با تعجب نگاهشان کردم و گفتم

-چیه چتونه

می دونستم که هر دو با دیدن تغییر رفتارم تعجب می کنن ولی نه اینقدر ... خواستم حرف دیگری بزنم که تلفن به صدا در آمد ... با ابرویی بالا رفته نگاهی به آن دو و به تلفن کردم

-نمی خواین جواب بدین

نرگس جون با ناراحتی نگاهم کرد که آناهیتا با پوزخندی رو به من و گفت

آناهیتا:برای شماست خانوم

با اخمی به رفتار آن دو نگاه کردم و به طرف تلفن راه افتادم ... و آن را جواب دادم ... با شنیدن صدای منشی ام که با انگلیسی اسم را گفت ... نگاهم را به آن دو دوختم

منشی: ستاره خانوم

-خودم هستم

منشی:خانوم ما بلیط شما رو برای روز پنج شنبه هفته ی دیگه اوکی کردیم

-پنج شنبه هفته دیگه

منشی:بله

نگاهم را به آن دو دوختم که با نگرانی نگاهم می کردن ... همانطور که نگاهم به ان دو بود به منشی گفتم

-کنسلش کنین فعلا" قصد بر گشتن ندارم
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد