سر سفره ی هفت سین به اتفاقاتی که تو این مدت برام اُفتاده بود فکر می کردم...از تابستون پارسال تا ...و حالا که شروع سال جدیدی بود...آه می کشم...تموم این 18 سال عمرم یه طرف...این یک سال و یک ماه یه طرف...
این یک سال و یک ماه طولانی تر از اون 18 سال گذشته بود...پر حادثه تر از اون 18 سال گذشته بود...چه یک سال و یک ماه پر فراز و نشیبی داشتم...
یه نگاه به جمع می اندازم...عید دوسال پیش سفره هفت سینی در کار نبود...لباس نویی در کار نبود...مهمونی در کار نبود...عیدی ای در کار نبود...و من می سوختم در حسرت چیزای نداشته
عید پارسال...همه ی این چیزا بود اما...خانواده ای در کار نبود...و من می سوختم در حسرت خانوادم...و در آرزوی خوب شدن و به علی رسیدن
عید امسال...سفره ی هفت سین و لباس نو و مهمون و عیدی و خانواده رو دارم اما...اما می سوزم در حسرت داشتن علی...
خدایا...پارسال ازت خواستم منو برگردونی به تمنای خوب...و تو خواسته منو پذیرفتی...توبه کردم و تو خانواه امو بهم ارمغان دادی...
امسال یه خواسته ی بزرگ ازت دارم...اینکه علی رو بهم برگردونی...خواسته ی بزرگیه اما من از تو توقع بیشتر از اینا رو دارم...
یه نفر دستمو می گیره تو دستاش...چشامو وا می کنم...دستای گرمه مامانه...لبخند می زنم...نگام می اُفته به آقاجون که بالای سفره نشسته و داره قرآن می خونه...قرآن خوندن آقاجون رو با قرآن خوندن شهره مقایسه می کنم و پوزخند می زنم...این کجا و اون کجا...
تیک تاک...تیک تاک...30 ثانیه تا آغاز سال یک هزار و سیصد و...
وجودم از هیجان پر تلاطم می شه...حسم خوشیِ کامل نیس...کمی غم و حسرت قاطیشه...حسم گسِ مث مزه ی خرمالو...اما از خدا می خوام که توی سال آینده برام خوشی رو رقم بزنه...
یامقلب القلوب و الابصار...یا مدبر الیل و النهار...یا محول الحول و الحوال...حول حالنا الی احسن الحال...
بـــــــومـــــــــــــــ ـ....
به محض تحویل سال خودمو می اندازم توی آغوش گرم مامان...
شاید5 دقیقه تو بغلش می مونم...که با صدای معترض بقیه از هم جدا می شیم...
با همگی روبوسی می کنم و عید رو تبریک می گم...
نوبت عیدی ها می شه...عیدی آقا جون یه تراول 100تومنی بود...عیدی مادرجونم یه روسری ابریشمی ناز بود...طاها و رضا هم برام یه لپ تاپ گرفته بودن...وای که چقدر خر ذوق شدم...عیدی مامانم یه گردنبند زمرد بود...
منم واسه 4تادخترا 4تا انگشتر ناز خریده بودم...طلای سفید با یه نگین درشت...ساده و شیک...واسه پسرام از سر ناچار ادکلان گرفتم...واسه مامانم یه گوشی موبایل خریده بودم...واسه آقاجون یه ساعت نقره ی جیبی و واسه مادر جون یه جفت گوشواره ی قشنگ از طلای سفید...
بعد از رد و بدل شدن عیدی ها گوشی ترانه زنگ می خوره و بعد از یه عذرخواهی کوتاه می ره تا جواب بده...
مادر جون با حسرت می گه:
-یعنی می شه عروسی همه ی نوه هامو ببینم و بعد بمیرم
صدای اعتراض بقیه بلند می شه که خدانکنه...و ایشالا صد و بیست سال زنده باشید و...این حرفا دیگه...
و من با خودم فکر می کنم 50 درصد احتمال داره که مادرجون هرگز عروسی منو نبینه...حتی اگه 120 سال عمر کنه...و اون50درصد باقی مونده مربوط به برگشتن علی می شه...
نیم ساعت بعد ترانه شاد و قبراق تر از قبل بر می گرده و با ذوق می گه:
-آخ جــــون...سعید گفت فردا راه می اُفتن سمت شیراز...
رضا به شوخی میگه:
-نیشتو ببن دختره ی پر رو...حداقل از آقاجون و مادرجون خجالت بکش...
ترانه پشت چشم نازک می کنه:
-برو بابا...سعید اگه تا دیروز رفیق شما دوتا بود حالا شوهر منه...دوست دارم به خاطرش ذوق کنم...
و 32دندان رو به نمایش می ذاره...همه می خندن و من هم...
صدای آیفون بلند می شه...طاها پا می شه:
-حتماً عمه اینان
و در رو باز می کنه...چند دقیقه ی بعد عمه،شوهر عمه و فرزاد وارد می شن و بازار روبوسی و تبریک عید و عیدی گرم می شه...
عیدی عمه یه قاب خیلی قشنگ بود...یه قاب از 4نوع پروانه ی طبیعی خشک شده و فوق العاده زیبا...خیلی ازش خوشم میاد و کلی بابتش تشکر می کنم...
وارد آشپزخونه می شم تا وسایل پذیرایی رو آماده کنم...چند دقیقه ی بعد عمه سراسیمه میاد تو آشپزخونه و از توی کیفش یه تراول50تومنی تا نخورده بیرون میاره:
-بیا تمنا جون...عیدت مبارک عزیزم...شرمندتم عمه...نمی دونستم چی دوست داری...عوضش اینو بگیر و هر چی دوست داری واسه خودت بگیر
حیرت زده می گم:
=اما عمه...شما که به من عیدی دادین...این برای چیه؟!
چشمکی می زنه و سرشو میاره نزدیک و در گوشم می گه:
-اون قاب پروانه عیدیِ فرزاد بود...چون می دونست ممکنه تو ازش قبول نکنی داد به من که بدمش به تو...چون می دونست دست منو کوتاه نمی کنی...رو پیشنهاد پسرم فکر کن...
اینو می گه و با یه لبخند عریض از آشپزخونه خارج می شه...حیرت زده به جای خالیش نگاه می کنم...فقط روز اول فروردین رو به خودم استراحت دادم...12 روز بعدی خودمو توی چاردیواری اتاقم حبس کردم...یه نفس درس خوندم و درس...تا آخر فروردین سومین دورم تموم می شد و بعد می رفتم سراغ جمع بندی...به خاطر برنامه ریزی فشردم و از لطف حافظه ی قوی ام تونستم اینقده سریع پیش برم وگرنه به زور یه دور می خونم...
***
ساعت8شب12فروردین بود...هرکاری می کردم نمی تونستم بیشتر از این درس بخونم...دیگه این چار دیواری برام غیرقابل تحمل شده بود...دلو می زنم به دریا و بیخیال درس می شم...کتابامو جمع می کنم و می ذارم تو کمد میز تحریرم تا وسوسه نشم...می رم پایین...مامان مشغول حرف زدن با تلفن بود...طاها و رضا هم پایین بودن...انگاری اونا هم نتونستن بیشتر از این چار دیواری اتاقشونو تحمل کنن...
حرف زدن مامان تموم می شه...گوشیو قطع می کنه...طاها همون طور که مشغول ور رفتن با گوشیش بود می پرسه:
-عمه چی می گفت؟!
-واسه فردا دعوتمون کرد تا بریم باغ شوهرش...
=شما چی گفتین؟!
-گفتم تصمیم با بچه هاست...اگه شما یه فردا رو بیخیال درس بشین...
می پرم وسط حرفش:
=من که فردا رو به خودم مرخصی دادم
رضا می گه:
-منو طاهام همینطور
طاها می گه:
-پس حلِ
و مامان دوباره تلفنو بر می داره تا خبر اومدنمون رو به عمه بگه...
***
طاها توپ والیبال رو از دستم می گیره و می ذاره صندوق عقب ماشین...با یه نگاه کلی به تموم محتویات داخل ماشین می گه:
-چیزی از قلم نیفتاده؟!
=نه...گمون نکنم
-خیله خب...سوار شو...
رضا کنار طاها روی صندلی جلو می نشینه و من کنار ترنم و تبسم جای می گیرم...
ترانه رفته بود تو ماشین سعید جونش...مامانم تو ماشین آقاجون اینا نشسته بود...
ماشین شوهر عمه از همه جلوتره و ما پشت سرش...یه چیپس واسه خودم باز می کنم و مشغول خوردن می شم...ترنم و تبسم طلبکار نگام می کنن...پوفی می کنم
-تعارف بزنمی بد نیستا
=نخواستیم اصلاً...خودتون بخورین...
ماشین سعید می رسه به ماشین ما...اشاره می کنه شیشه رو بکشین پایین...
رضا شیشه ی طرف خودشو پایین می ده و می گه:
-چی می گی خواهر دزد؟!
سعید اخم می کنه:
-پایه این کورس بزاریم؟!
رضا با تعجب به خیابون اشاره می کنه:
-تو این شلوغی؟!...بین این همه ماشین؟!
-خب آره...
طاها می گه:
-برو بابا...مگه از جونمون سیر شدیم؟!...هم زندگی خودمو دوست دارم هم زندگیِ خواهرامو...
سعید با گفتن:
-ترسوها
از ما جلو می اُفته...راستش از پیشنهاد سعید بدم نیومده بود اما واقعاً خطرش می چربید به هیجانش...
رضا خم می شه و ضبط رو روشن می کنه...یه آهنگ می پیچه تو ماشین...آهنگی که:
جز تو که دنیامو بغل کردی
حال منو هیشکی نمی پرسه
من با تو از هیچی نمی ترسم
هرجا تو باشی من دلم قرصه

اندازه ی دریا عطش دارم
این سینه اُقیانوس آشوبه
امشب بذار از اشک خالی شم
من عاشقم ، گریه واسم خوبه

من با تو دوران خوشی دارم
دلچسبه مثل لحظه ی دیدار
هروقت دیدی جونمُ میخای
دستت رو از رو قلب من بردار

من تازه فهمیدم تو کی هستی
قلبم داره دنبال کی میره
بین من و آغوش پر مهرت
این عشقه که تصمیم می گیره

نه انگاری خوشی به من نیومده...تو بیخیال ترین لحظه ها هم چیزی هست که منو یاد علی بیندازه...چیزی هست که باعث ناراحتی ام بشه...بغض می کنم...یه بغضی که اصرار داره بشکنه...اما نه...باید جلوشو بگیرم...
سرمو تکیه می دم به پشت صندلیِ جلو و رومو می گردونم سمت پنجره...چونم می لرزه...لبمو گاز می گیرم...پلک نمی زنم بلکه پرده ی اشکی که دیدمو تار کرده جاری نشه اما...
اولین و دومین و سومین قطره ی اشک جاری می شه...زیر لب زمزمه می کنم:
=من عاشقم،گریه واسم خوبه...من عاشقم،گریه واسم خوبه
نفس عمیقی میکشم...یاد اون روز یه لحظه ام رهام نمی کنه...اون روز پر از تنش و اضطراب...روزی که تصمیم گرفته بودم پیش علی اعتراف کنم...یه اعتراف سخت...اما علی با گذاشتن موسیقی مورد علاقش برای چند دقیقه منو از این دنیا جدا کرد...برای چند دقیقه اضطراب و نگرانی ازم دور شد...برای چندقیقه توی اون لحظه های بد مزه رفتم توی رویا...
اما حال...با شنیدن این آهنگ نه تنها توی رویا نمی رم بلکه کابوس اون روز میاد جلو چشام...
تا می تونم لبمو گاز می گیرم تا گریم به هق هق تبدیل نشه...شوری خون رو احساس می کنم و جیک نمی زنم...زمزمه می کنم:
=من عاشقم،گریه واسم خوبه...من عاشقم،گریه واسم خوبه...من عاشقم،گریه واسم خوبه...
-تمنا...خوابی؟!...پاشو...رسیدیم ...
تند تند اشکامو پاک می کنم و بدون حرف از ماشین پیاده می شم...تا جایی که می تونم سرمو پایین می اندازم تا کسی متوجه ی سرخیِ چشمام نشه...سبد پیک نیک رو بر می دارم و توپ والیبال رو میزنم زیر بغل و می رم تو باغ...با اون حالم زیبایی های اون به چشمم نمیاد...با اون حالِ داغونم زیبایی بهار شیراز رو حس نمی کنم...
با اون حالِ ناخوشم عطر گل ها رو حس نمی کنم...
شوهر عمه جلوتر از همه داره می ره سمت ساختمون...در رو باز می کنه و به بقیه تعارف می زنه...سرمو می اندازم پایین و بدون تعارف وارد می شم...سبد رو یه گوشه می ذارم و می رم سمت آینه و زل می زنم تو چشمام...نه انگاری زیاد سرخ نیس...سعی می کنم لبخند بزنم...لبام از دو طرف کش میاد...چقدر سخته الکی لبخند بزنی اما تو دلت خون گریه کنی...
می رم تو یه اتاق و مانتو شلوارمو بیرون میارم و بلوز شلوار راحتی می پوشم...میام بیرون...صدای فرزاد می اومد که داشت با چندتا پسر یگه بلند بلند حرف می زد و می خندید...با تعجب می رم سمت پنجره...فرزاد با 3تا پسر دیگه داشتن می اومدن سمت ساختمون...رو به عمه می پرسم:
=عمه جون اینا کی ان دیگه؟!
عمه با ناراحتی می گه:
-دوستای فرزادن...وقتی فهمیدن ما داریم میایم اینجا بدون دعوت آویزون ما شدن...آخه پارسال واسه 13فرزاد دعوتشون کرد...انگاری بهشون خیلی خوش گذشته...خواستن امسالم بیان...
پـــــوفی می کنم...ای خدا...من اصلاً دل و دماغ غریبه ها رو ندارم...
صدای باز شدن در ورودی میاد...و بعد صدای فرزاد:
-بلاخره این آویزونا هم از راه رسیدن
و صدای سرخوش یه پسر که می گه:
-آویزون عمه ته
و صدای شیطون فرزاد که میگه:
-هواستو جمع کن علی...بابام روی خواهرش تعصب داره ها...
من پشت به در ورودی نشسته بودم که یهو...با شنیدن اسم علی دست پاچه می شم...گُر می گیرم و ضربان قلبم می ره رو هزار...خدایا...یعنی خودشه...به صداش فکر می کنم...شبیه صدای علیِ من بود...پا می شم...نفس عمیقی می کشم و بر می گردم عقب...با حالت سنکوپ می چرخم...نفس حبس شده مو بیرون می فرستم و به خوش خیالی خودم نیشخند می زنم...آخه احمق!...علی کجا اینجا کجا؟!...علی کجا،دوست فرزاد کجا؟!.. علیِ من کجا و این علی کجا؟!...
چشامو می بندم...این علی با قد بلند و هیکل متوسط و موهای خرمایی روشن و چشمای آبی تیره هیچ شباهتی به علیِ من نداشت...
فرزاد رو به ما می گه:
-این مزاحما دوستای من هستن...
به علی اشاره می کنه:
-این آقا، علیِ آقایی هست...
و به دو پسر دیگه اشاره میکنه:
-این دوتام امین نعمتی و بهزاد بهادر هستن...بهزاد علاوه بر رفیق شریکمم هست...تو جمع ما به غیر از علی همه مهندس هستن...علی مأمور آتش نشانیِ...
و با اشاره به مامان و ما می گه:
-ایشون زن دایی گم گشته ی ما هستن...این دوتا خوشتیپ هم پسر دایی هام هستن...طاها و رضا...این دخترای گلم دختر دایی هام هستن...تمنا،ترانه،ترنم و تبسم...و ایشونم آقا سعید شوهر ترانه خانم با خانواده محترمشون...
3پسر با همه خیلی خودمونی سلام و احوال پرسی می کنن...وا رفته روی مبل می نشینم...
نیم ساعت به حرفای معمولی می گذره و علی آقایی از هیجان کارش حرف می زنه...کم کم حوصلم سر می ره...فرزاد انگار حال منو درک می کنه که می گه:
-ای بابا...ناسلامتی اومدیم 13 به در...اگه می خواستیم بشینیم تو چاردیواری که همون خونه ی خودمون بهتر بود...
پا می شه:
-بلند شید بریم تو باغ
و رو به علی می گه:
-کباب امروز با توئه ها...نمی تونی از زیرش در بری
-ای به چشم...جوجه هم برات به سیخ می کشم
فرزاد رو به ما می گه:
-کبابای علی حرف نداره...مواظب باشین سیخ رو با کباب قورت ندین
رو می کنه به من و دوباره فَک می زنه:
-تمنا...برو اون توپ والیبال رو بیار...
همگی می ریم تو باغ...بچه ها می رن سراغ زمین والیبال...من از همون دوران مدرسه اصلاً از والیبال خوشم نمی اومد...بنابراین کنار می کشم و فقط تماشا می کنم...
دسته ها بدبینتونمو میارم:
=کی حوصله ی بدبینتون داره؟!
فرزاد میاد جلو:
-من
=تو که هنوز عرق والیبالت خشک نشده
یکی از دسته ها رو ازم می گیره و چیزی نمی گه...گرم بازی می شیم...نه بابا...انگار فرزادم مث من بدبینتونش عالیه...
وسطای بازی بودیم که یه باد می وزه و می خوره زیر توپ بدبینتون و توپ منحرف می شه و با فاصله ی زیادی می اُفته روی زمین...شانس آوردیم گیر نکرد بالای درخت...
=من میارمش
و می رم سمت جایی که توپ اُفتاده...خم می شم و توپ رو بر می دارم...کمی خاکی شده بود...فوتش می کنم و می چرخم که یهو...
سینه به سینه ی فرزاد می شم...با تعجب می گم:
=تو واسه چی اومدی؟!...گفتم که خودم میارمش
-واسه توپ نیومدم...
اخم می کنم:
=پس واسه چی اومدی؟!
-خواستم یه جا تنها باهات حرف بزنم...
دور و اطرافشو نگاه می کنه:
-الان تنهاییم...با بقیه فاصله ی زیادی داریم...
=چی می خوای بگی فرزاد...داری منو میترسونی...
-نترس خانوم کوچولو...از اول فروردین تا امروز ندیدمت...بدجوری دل تنگت بودم...راستی...از عیدی ام خوشت اومد؟!
=آره دیگه...خوبه جلو خودت از عمه کلی تشکر کردم...ولی از اینکه فریبم دادی خوشم نیومد...
-شرمنده...مجبور بودم...به درخواستم فکر کردی؟!
اخم می کنم:
=من همون موقع جوابتو دادم
-یعنی تا این حد برات مهمه؟!
=من از عشقم نمی گذرم
-منم از عشقم نمی گذرم
=تا آخر دنیام دنبالم باشی بازم نظرم عوض نمی شه
اینا رو محکم و با تأکید می گم و می رم...خدایا...من دلم نمی خواد دل کسی رو بشکنم...اما نمی خوام به خاطر کس دیگه ای پا روی دل خودم بذارم...نجاتم بده از این بلاتکلیفی...
***
شب ساعت 9 می رسیم خونه...بعده یه دوش حسابی می رم زیر پتو...سعی می کنم ذهنمو از همه چیز خالی کنم...باید خودمو آماده می کردم برای اومدن فردا و شروع یک روز پر درس دیگه...
بلاخره روزی که این همه براش تلاش کردم رسید...بلاخره دیوی که برای رسیدن به آرزوهام باید باهاش دست و پنجه نرم می کردم جلوم قد علم کرد...آره...بلاخره روز کنکور رسید...
ساعت 6:30 از خواب نـــاز بیدار می شم...بلافاصله وارد حموم می شم و دوش می گیرم...این چند روز آخر اینقدر فشرده درس می خوندم که دیگه وقت دوش گرفتن و حمام کردنم نداشتم...حوله پیچ از حمام بیرون میام و موهامو سشوار می کشم...وقتی خوب بدنم خشک می شه لباسامو می پوشم...یه مانتو ساده به رنگ سفید با یه جین دغالی رنگ...مقنعه مو روی سَرَم می کشم و یه نگاه تو آینه به خودم می اندازم...لبخند می زنم...بلاخره بعد از مدت ها چشمام برق می زد...کوچکترین اضطراب و دلهره ای نداشتم...هیچی...عین سیب زمینی...
البته دروغ چرا...ته دلم کمی شور می زد...اما نه اونقدر که نسبت به توانایی هام بی اعتماد بشم...من درسمو خونده بودم...تلاشمو کرده بودم...بقیش با خداس...مطمئنم خودش هوامو داره...یه بوس واسه خدا می فرستم و واسه خودم مستانه می خندم...
برق لبی به لب هام می کشم و از آینه دور می شم...محتویات کیفم رو چک می کنم...چندتا مداد و پاک کن...کارت ملی...کارت ورود به جلسه و کمی خوراکی قند دار...
از اتاق می زنم بیرون و می رم پایین...با تعجب می بینم که همه حتی ترنم و تبسم بیدارن...مامان مشغول خوندن نماز بود و مادر جون مشغول خوندن قرآن...همشون داشتن به نوعی برام آرزوی موفقیت می کردن...بی اراده بغض می کنم...یه بغض خوب که از سر شوقِ...شوق برای داشتن یه خانواده...یه خانواده ی با محبت...یه خانواده ای که به فکرتن...که براشون مهمی...و این یعنی خوشبختی...یعنی بی نیازی...
صورت مادر جونو می بوسم...لبخند می زنه و به قرآن خوندنش ادامه می ده...نماز مامان تموم می شه...صورت اونو هم می بوسم و چند دقیقه توی آغوشش می مونم تا آرومتر بشم
-پاشو دختر خودتو لوس نکن...پاشو تا برم میز صبحونه رو بچینم...یه چیز بخوری جون بگیری بتونی سوالا رو جواب بدی...مگه نگفتی باید نیم ساعت قبل از شروع آزمون توی حوزه ی امتحانی باشی؟!...با این شلوغی دیر می رسیا...
با آرامشی چند برابر قبل از مامان جدا می شم...مامان سجاده شو جمع می کنه و می ره تو آشپزخونه...ترانه هم کمکش می کنه...هر دو نمی ذارن من دست به سیاه و سفید بزنم...وقتی تا خرخره توسط غذاهای مغزی از جمله گردو و بادام و خامه و عسل تغذیه می شم با معده ی پُر از آشپزخونه میام بیرون...
مامان از زیر قرآن ردم می کنه و پشت سَرَم آب می ریزه...
خدافظی میکنم و سوار ماشین می شم...قرار بود پسرا منو تا حوزه ی امتحانی برسونن...امروز کنکور بچه های تجربی بود و فردا کنکور بچه های ریاضی...
از ماشین پیاده می شم و صورت هر دوشونو می بوسم و کلی بابت کمک هاشون تشکر می کنم...با توکل برخدا وارد حوزه ی امتحانی می شم
***
با نیش از بنا گوش در رفته از حوزه خارج می شم...وای باورم نمی شد...آسون تر از اونی که فکر می کردم بود...سوالا برام مثل آب خوردن بود...
دلم می خواست از هیجان اینقدر جیغ بکشم تا حنجره ام جــــــــــــــــر بخوره...
دلم می خواست دستامو از هم باز کنم و بچرخم و بچرخم و بخندم...اما دوست نداشتم کسی به عقلم شک کنه...
اما بازم نتونستم جلو ابراز شادی و هیجانمو بگیرم...لی لی کنان به طرف طاها و رضا که در فاصله چند متری از حوزه ی امتحانی،کنار ماشین ایستاده بودن می رم...پدر و مادرهایی که اون اطراف بودن با دهن باز به این حرکت بچه گانه ی من نگاه می کنن...اما من اهمیتی نمی دم...
طاها رو می بینم که با اخم داره نگام می کنه...رضا اما لبخند به لب داره:
-چیه شیطون...کبکت خروس می خونه؟!
بشکن زنان می پرم تو بغلش و می گم:
=نمی خوای به خانوم دکتر آینده تبریک بگی؟!
-یعنی تا این حد مطمئنی؟!
=اونقدر که مطمئنم تو رضایی و اون آقا اخمالو طاها
و بعد خودمو توی بغل طاها می اندازم:
=اخماتو وا کن دیگه داداشی...ناسلامتی خواهرت قراره دکتر بشه ها
منو به خودش می فشاره و می گه:
-دیگه تو خیابون از این حرکات انجام ندیا...تمنای من باید همیشه خانم و موقر باشه
=چشـــــــــــــم
-بی بلا...خانوم دکتر
از ذوقم مث اسب شیهه می کشم که باعث خنده ی دو قلوهای همسان می شه...
سوار ماشین می شیم و طاها به خواست من آهنگ شادی می ذاره...
=رضا بزن کنار
-چرا؟!
=واه...می خوام شیرینی بگیرم
-اول بذار نتیجه ها بیاد بعد...
=نه...می خوام الان بگیرم
طاها میگه:
-رضا بزن کنار...اینقدر نزن تو ذوق بچه
ازماشین می پرم بیرون...یه جعبه ی بزرگ پر از شیرینی خامه ای می گیرم و سوار ماشین می شم...دره جعبه رو وا می کنم و از فاصله ی بین دو صندلی جلو،مقابل طاها و رضا می گیرم و میگم:
=بفرمایید اینم از شیرینی خانوم دکتر شدن اینجانب
و با اُمیدواری ادامه می دم:
=مطمئنم فردا همین موقع داریم شیرینی مهندس شدن شما دوتا کچل رو می خوریم...
و پسرا با شادی قهقهه می زنن...هیجان زده پله ها رو با سانسور رد می کنم و جیغ جیغ زنان وارد هال می شم:

=آقایون مهندس کجان؟!آقایون مهندس کجان؟!
طاها می خنده:
-دیوونه...هنوز که چیزی مشخص نیس...حالا کو تا نیمه ی مرداد
=حاضرم سرشاهرگم شرط ببندم که بهترین رشته توی بهترین دانشگاه قبولین...ببین کی گفتم...
رضا بغلم می کنه و می چرخه:
=خدا از دهنت بشنوه خانوم کوچولو
سَرَم گیج می ره...اعتراض می کنم:
=بذارم زمین رضا...الان حالم بد می شه...
رضا ولم می کنه رو زمین...دستامو به کمر می زنم:
=پس شیرینی کو؟!
طاها لم می ده رو مبل و با کنترل تی وی ور می ره:
-ما مث تو عجول نیستیم...نتایج که اومد اون موقع تصمیم می گیریم شیرینی بگیریم یا نه...
=اَه...منو بگو که چقده دلمو صابون زده بودم...
صدای آیفون بلند می شه...ترانه با شادی،آژیر کشان می دوه سمت آیفون...رضا دمغ رو می کنه به طاها و می گه:
-ترانه قراره تا کی تهران باشه؟!
طاها با با ناراحتی می گه:
-گمون کنم تا اواسط مرداد...
رضا آه می کشه و می گه:
-اوایل شهریورم که عروسیشِ
با یادآوری تاریخ عروسیِ ترانه،سعی می کنم جلو حس حسادتمو بگیرم و به حس شادیِ ناشی از خانوم دکتر شدنم پر و بال بدم...
در ورودی باز می شه و ترانه و سعید وارد می شن...
-سلام به همگی
طاها پا می شه:
-خواهر دزد تو باز اومدی خواهرمو با خودت ببری
ترانه اعتراض می کنه:
-إإإإإإإإإإإ...طاها...
سعید با پسرا دست می ده و روبوسی می کنه:
-اومدم زن خودمو ببرم نه خواهر شما دوتا رو...!!
و با مامان و آقاجون و مادر جون روبوسی می کنه و با ما دخترا احوال پرسی گرمی می کنه...دور هم می نشینیم...سعید رو به من می گه:
-خب...با کنکور چه کردین تمنا خانوم؟!
نیشم شل می شه:
=درسته قورتش دادم...
-پس خواهر خانومم قراره خانوم دکتر بشه؟!
=با اجازه تون...
رو به پسرا می پرسه:
-شما دوتا چه کردین؟!...شیرین یا روباه؟!
طاها با غرور می گه:
-شیرِشیر
و رضا تأیید می کنه:
-صنعتی شریف قبولیم
سعید با خنده می گه:
-داری پُز صنعتی شریف رو به منی که دانشجوشم می دی؟!
و رو به ترانه می گه:
-چمدونتو بستی؟!
ترانه پلک می زنه:
-آره
رضا اعتراض می کنه:
-به این زودی می خوای بری؟!
-آره دیگه...از اولم قرار نبود بمونم که...
طاها می گه:
-حداقل چند ساعتی استراحت کن تا خستگی راه از تنت در بره...
-نه خسته نیستم...راستش دیشب رسیدم شیراز...منتها چون دیروقت بود یه راست رفتم هتل...
مامان اعتراض می کنه:
-خب چرا نیومدی اینجا؟!...مگه خونه غریبه اس؟!
-اختیار دارین مادر جون...نخواستم مزاحم استراحت شما...
به طاهاو رضا اشاره می کنه:
-و مخصوصاً این دوتا گل پسر بشم...
20 دقیقه ی بعد سعید و ترانه با بدرقه ی ما خونه رو ترک می کنن...بعد از رفتن اونا هر کس یه گوشه ولو می شه...صدا از کسی در نمیاد...انگار همه یه جورایی غمباد می گیرن...
بی حوصله می رم تو اتاقم...لپ تاپمو روشن می کنم و با چرخیدن تو سایت های مختلف خودمو سر گرم می کنمتصمیم گرفته بودم واسه سپری کردن اوقات بی کاری ام برم کلاس...علاقه ی زیادی به یادگیری زبان فرانسه داشتم...واسه همین توی نزدیک ترین آموزشگاه به خونه ثبت نام کردم تا رفت و اومدم راحت تر باشه...روزا بدون حضور ترانه می اومدن و می رفتن...نبود ترانه همه مونو اذیت می کرد...به خصوص مامان...اما همه سعی می کردیم ناراحتیمونو بروز ندیم...
یه روز در میون کلاس زبان داشتم...توی آموزشگاه همه جور دختر پسر بود...اما یه چیز بین اکثرشون مشترک بود...هیزی پسرا و نخ دادن دخترا...
بین این همه دختر فقط با یکی شون مچ شده بودم...دریا دختر خوب و با محبتی بود...قیافه ی جذابی داشت و مث اکثر دخترا جلف نبود...واسه همین خیلی سریع جذبش شدم...یه سال از من کوچیکتر بود و مث من چشم به راه اومدن نتایج کنکور...
***
با دلشوره از دریا جدا می شم و راه می اُفتم سمت خونه...ساعت 7 صبح نتایج اومده بود روی سایت و من هنوز ندیده بودم...صبح که رفتم سایت هر کاری کردم باز نشد...تاعصر کلی خودخوری کردم... بماند که چقدر طاها و رضا سر به سرم گذاشتن...عصرم که با دلهره راهیِ کلاس زبان شدم...دریا نتایج رو دیده بود...حقوق دانشگاه تهران قبول شده بود...
دستمو می ذارم روی زنگ و بر نمی دارم...در،بدون جواب با صدای تیکی باز می شه...پا می ذارم به دو...به نظرم مسیر در باغ تا در ساختمون چند برابر شده...نزدیکای ساختمون بودم که با شنیدن صدای خنده و تبریک سرجام متوقف می شم...دستمو جلو دهنم می ذارم و از هیجان گاز محکمی می گیرم...زیر لب خدا رو صدا می کنم و پله ها رو می رم بالا و در رو باز می کنم:
=اینجا چه خبره؟!...طاها...رضا...قبول شدین؟!
یه دفعه حس می کنم بین زمین و آسمون معلقم...از ترس چشامو می بندم و جیغ می کشم...صدای یکی از دوقلوها بلند می شه:
-اه اه...چه خانوم دکتر ترسویی...
چشامو وا می کنم...رضا منو رو دستاش بلند کرده و داره می چرخه...تو چشاش پر از ستاره های طلاییه...
با جیغ می گم:
=رضا...یعنی؟!
می خنده و منو می ذاره پایین:
-بعله...یعنی شما با رتبه ی 73قبول شدین...
=شوخی می کنی؟!...وای وای...فکر نمی کردم اینقدر خوب بشم...
یه دفعه اخم می کنم:
=داری سرکارم می ذاری؟!...اصلاً شما چطوری رتبه مو دیدین؟!
-مامان طاقت نداشت صبر کنه تا تو بیای خونه...دوست داشت زودتر بفهمه چه گلی کاشتی...سایت که باز شد و ما رتبه هامونو دیدیم گفت که بریم و رتبه ی تو رو هم ببینیم...کد رهگیری و باقیِ چیزام روی میز اتاقت بود...
دستمو می کشه:
=حالا بیا دهنتو شیرین کن خانوم دکتر
همه یکی یکی بغلم می کنن و صورتمو می بوسن...یه دونه شیرینی بر می دارم و تازه حس فوضولیم بیدار می شه...یه گاز از شیرینی می زنم و با دهن پُر می پرسم:
=شما دوتا چی کار کردین؟!
مامان با افتخار می گه:
-طاها 55 شده و رضا 69...
با شوق و ذوق با لبای چسبناک و دهن پر از شیرینی صورت طاها و رضا رو می بوسم...
صدای زنگ تلفن بلند می شه...ترانه بود که میخواست بدونه خواهر و برادرش چیکار کردن...
به محض گذاشتن تلفن روی شاسی،دوباره صدای زنگش بلند می شه...این بار فرزاد بود ...ازم قول گرفت امشب شام مهمون ما باشه...تو یه رستوران به انتخاب خودش...
موبایلمو برمی دارم و شماره ی دریا رو می گیرم:
-جــــــــونم تمنا خره...
=مژدگونی بده...
جیغ می کشه:
-قبول شدی؟!؟!
=آره...اونم با رتبه ی73

-وایـــــــــــــی...آخ جـــــــــــــــــون... خوشحال شدم تمنا
=دلم می خواد پرواز کنم
-بپا سقوط نکنی...
=می ترسم همش خواب باشه
-خواب نیس...بیداری جونم
یه نفر صداش می زنه:
-دریا
دستپاچه می شه:
-تمنا جون من دیگه برم خوب؟!
=صدای کی بود؟!
-صدای پسر دائیم...امروز رسیده شیراز...باورت نمی شه عصر که اومدم و اینو اینجا دیدم از تعجب داشت شاخام در می اومد
=چـــرا؟!
-آخه اون هیچ وقت این طرفا پیداش نمی شد...نمی دونم آفتاب از کدوم طرف در اومده که آقا یه هو یاد عمه و دختر عمه اش اُفتاده...
=خب شاید منظوری داشته از این کارش
و با شیطنت می خندم
-نه بابا...ما مث خواهر و برادریم
=خدا از دلت بشنو
-گمشو...فعلاً کاری نداری؟!
=نــــه
-پس فعلاً
=فعلاًهر چقدر عمه اصرار کرد که بمونم قبول نکردم که نکردم...تصمیم داشتم برم خونه و دوش بگیرم و یه سروسامونی به خودم بدم...آخه امشب خونه ی عمه اینا دعوت بودیم...منم از صبح رفته بودم واسه کمک و حالا داشتم بر می گشتم خونه...ساعت 4 عصر بود و هوا گرم و خیابون خلوت...چیزی تا خونه نمونده بود...برای محافظت،عینک آفتابی به چشم زده بودم...داشتم با گوشه ی مقنعه ام خودمو باد می زدم و آروم آروم قدم بر می داشتم...جلوتر از من پسری خوش قد و بالا در حالی که سرش پایین بود و دستاش توی جیب شلوار،زیر سنگ ریزه ای شوت می کرد و قدم بر می داشت...
فقط یه خیابون تا خونه فاصله داشتیم...بدجوری تشنه ام بود...به قدم هام سرعت می دم...صدای گاز دادن یه موتوری از پشت سَرَم سکوت خیابون رو می شکنه...بی اراده می ترسم...آب دهنمو قورت می دم و کیفمو محکم تر می چسبم...نگام می اُفته به پیاده رو...به نظر اونجا امن تر میاد...
می خوام تغییر جهت بدم که...
که یه دفه با کشیده شدن بند کیفم دستم و بعد همه ی تنم کشیده می شه و همراه جیغ بلندی که می کشم با سر پخش زمین می شم و پوست صورتم کشیده می شه روی آسفالت کف خیابون...چشامو می بندم تا شیشه های خورد شده ی عینک کورم نکنه...
صورتم از درد و سوزش جمع می شه و چشمام خیس...به زور سرمو بلند می کنم و در همون حال می بینم که پسر مرموز بازوی سرنشین موتور سوار در حال عبور رو می کشه و موتور و موتور سوار یه وری می اُفتن روی زمین...و بعد می بینم که پسر مرموزموتور سوار رو می گیره و چندتا مشت نثار تن و بندش می کنه...دیگه حوصله ی تماشا ندارم...سعی می کنم تن پخش شده روی زمینم رو جمع کنم...سرجام می نشینم...تموم مانتو و شلوارم پر از خاکه و کف دوتا دستم پر از سنگ ریزه و پر از زخم...
با دیدن زانوی پاره ی شلوارم اشکم در میاد...دراومدن اشکم همانا و دو برابر شدن سوزش صورتم همانا...
دستای زخمی ام رو روی صورتم می ذارم و زار می زنم...
-خانم...خانم حالتون خوبه؟!
به زور از بین صدای گریه ام صدای مردونه ای رو تشخیص می دم...باید ازش تشکر می کردم...دستامو پایین میارم و صورت زخمی و خیسم رو در معرض تماشا قرار می دم...چشمامو وا می کنم...
دهنم که برای تشکر باز کرده بودم همون طور باز می مونه...چشام گرد می شه و به یکباره انگار چشمه ی اشکم خشک می شه...به وضوح حس می کنم تموم علائم حیاتی ام رو از دست دادم...باورم نمی شد...علی بود...
علــــــی...!!!
هردو خُشک می شیم...من مات او می شم و او مات من...علی خم شده بود طرفم و دستش که کیفمو حمل می کرد دراز شده بود سمتم....رنگ به صورت نداشت...منم همینطور...قلبش نمی زد...منم همینطور...
ثانیه ها متوقف می شن و ما زل می زنیم تو چشمای همدیگه...
نگامو می دوزم تو نگاش...با یه دنیا بهت و حیرت...با یه دنیا دل تنگی...با یه دنیا محبت...
یعنی می فهمه؟!...یعنی معنیِ نگامو درک می کنه؟!...یعنی می فهمه چقدر می خوامش؟!...که چقدر منتظرش بودم؟!...که الان وجودشو باور ندارم؟!...که فکر می کنم دارم رویا می بینم؟!...
چشماشو جستجو می کنم...دنبال نفرت چشماش می گردم اما...هرچی بیشتر می گردم کمتر پیدا می کنم...نه...نگاش سرد نیس...نگاش پر از نفرت نیس...نگاش گرمه...گرمِ گرم...آره...من اشتباه نمی کنم...این نگاه منو گرم می کنه...نه سرد

با صدای جیغ لاستیک های یه ماشین به خودم میام و با ترس نگامو از نگاه علی می گیرم...یه206نقره ای...و بعد پاهای یه مرد که به سمت ما میاد...سرمو بالاتر می برم...صورت نگران و وحشت زده ی فرزاد جلوم چشام جون می گیره...زانو می زنه کنارم و بازوهامو می گیره:
-تمنا...چی شده؟!...خوبی؟!...چه بلایی سرت اومده؟!...کی به این روز انداختت؟!...چرا حرف نمی زنی دختر؟!...
و با غیظ به علی نگاه می کنه...شاید فکر می کنه علی منو به این حال و روز انداخته...می خوام از اشتباه درش بیارم...می خوام از علی دفاع کنم...اما نمی تونم...نمی تونم حتی پلک بزنم چه برسه دهن وا کنم و حرف بزنم...
فرزاد منو رها می کنه...می ایسته رو به روی علی...یقه شو می گیره تو دستاش:
-کار تو بوده نه؟!...آره؟!...تو این بلا رو سرِ تمنای من آوردی؟!...تو اونو به این روز و حال در آوردی؟!...می کشمت...به خدا می کشمت...
اشکم جاری می شه...نه فرزاد...تو رو به هرکی می پرستی قسم می دم دیگه ادامه نده...من تمنای تو نیستم...من مال تو نیستم...من مطمئنم علی هنوزم عاشقمه...خودم گرمیِ نگاشو دیدم...نمی خوام دوباره از دستش بدم...نذار علی به خیال اینکه من مال توام رهام کنه...خواهش می کنم...
با اشک و عجز نگاشون می کنم...ناله می کنم:
=فرزاد نه...خواهش می کنم...
اما فرزاد صدامو نمی شنوه...مشت جانانه ای نثار صورت علی می کنه...سر علی خم می شه سمت من و نگاش قفل می شه تو نگام...تو نگاش پر از غم بود...پر از غم...
به سینه ام چنگ می زنم و قلبمو توی مشتم می گیرم...نزن فرزاد...نزن...اون عشق منِ...خواهش می کنم بیشتر از این آزارش نده...علی هیچ عکس العملی نشون نمی ده...هیچی...حتی از خودشم دفاع نمی کنه...
دست فرزاد دوباره مشت می شه و این بار شکم علی رو نشونه می گیره...علی از درد خم می شه...ناله نمی کنه...فقط از درد لبشو گاز می گیره و چهره اش در هم می شه...نفسم می گیره...تو یک آن خلاء همه جا رو پُر می کنه...مث ماهیِ از اب جدا شده دهنمو باز و بسته می کنم...چیزی عایدم نمی شه...
با فرود اومدن مشت گره خورده ی فرزاد به صورت علی با صورت پخش زمین می شم...وبعد...تاریکیِ مطلق...
***
چشامو وا می کنم...من کجام؟!...اینجا کجاس؟!...نکنه مُردم؟!...یعنی اینجا برزخِ؟!
نگامو می چرخونم...یه اتاق با در و دیوار سفید و سبز...آه می کشم...تو بیمارستان بودم...نگام می اُفته به فرزاد...با چشمای پر از بغض داشت نگام می کرد:
-بهتری؟!
با نفرت نگامو ازش می گردونم...عوضی...آشغال...ازت بیزارم...تو علیِ منو زدی..علیِ من...
زیر لب زمزمه می کنم:
=علیِ من...علیِ من...
-تمنا؟!
با غیظ نگاش می کنم:
=کی منو رسوند بیمارستان؟!
-من دیگه...الانم استراحت کن تا سِرُمت تموم بشه...دکتر زخم هاتو پانسمان کرده...درد که نداری؟!
دستی به صورتم می کشم...تازه متوجه ی سوزش دستا و صورتم و زانو می شم...با اخم و پر غیظ می گم:
=به تو ربطی نداره
حیرت زده نگام می کنه:
-تمنا؟!
=اون پسره چی شد؟!کجا رفت؟!
صورتش از تنفر جمع می شه:
-نفهمیدم کدوم گوری رفت...وقتی تو از حال رفتی اونقدر دستپاچه شدم که سریع گذاشتمش تو ماشین و آوردمت بیمارستان...دیگه دقت نکردم اون عوضی کجا رفت...
تو دلم می گم :
"عوضی تویی"
وجدانم سَرَم داد می کشه که:
"هی بی ادب خانوم...این بیچاره که نمی دونست علی کیِ...نمی دونست اون کمکت کرده...نمی دونست اون کیف تو رو از اون دزدا پس گرفته...نمی دونست تو جونت در می ره واسه علی...فکر می کرد اون این بلا رو سر تو آورده...خیر سرش خواسته از تو دفاع کنه...اومده ثواب کنه کباب شده"
عقلم حق رو به وجدانم می ده اما دلم...دلم همچنان نسبت به فرزاد کینه داره...
=تو اونجا چیکار داشتی؟!
-موبایلتو خونه ی ما جا گذاشته بودی...مامان فکر کرد شاید لازمش داری...ازم خواست برات بیارمش...که وقتی رسیدم تو رو با اون وضع پیدا کردم و...
می پَرَم وسط حرفش:
=مامانم اینا کجان پس؟!
ساعت رو نگاه می کنه:
-حتماً الان همه خونه ما جمع اند...من چیزی به کسی نگفتم...راستش می ترسیدم زن دایی الکی نگران بشه و واسه خودش فکرا خطرناک بکنه...می دونی که هیجان و نگرانی واسه قلب مادرت خوب نیس...
سرمو تکون می دم:
=کار خوبی کردی
یه نگاه به سرُم بالا سرم می اندازه:
-چیزی نمونده تا تموم بشه...وقتی مرخص شدی با هم می ریم خونه ی ما
***یه هفته از اون روز می گذره و جای زخم ها تقریباً خوب شده...اما...زخم دلم...داغ دلم همچنان تازه اس...یه هفته اس مث یه مُرده زندگی کردم...!مث یه مُرده نفس کشیدم...!مث یه مُرده راه رفتم و حرف زدم و غذا خوردم...ترانه برگشته بود خونه...دقیقاً بعد از اون روز و اون اتفاق...

نتونستم اون همه حرف و اون همه غم رو تنهایی تحمل کنم...همه رو ریختم بیرون...با هق هق همه چیزو برای ترانه تعریف کردم و اون هر کاری کرد نتونست آرومم کنه...
یه بارم دریا اومد خونمون...هر چقدر التماس کرد براش بگم چی شده لب باز نکردم...
دومین محرمم بعد از خدا،ترانه بود...فقط ترانه...
حتی نتونستم واسه انتخاب رشته از خونه بزنم بیرون...واسه همین طاها و رضا با نظر خودم انتخاب رشته کردن...
***
حوصله ی کلاس زبان رو نداشتم...ولی چاره ای نبود...باید می رفتم...در و دیوار اتاقم بیشتر اذیتم می کردن...بیشتر تنهایی هامو به رُخم می کشیدن...
حاضر می شم و یه ساعت قبل از شروع کلاس از خونه می زنم بیرون...هرچقدر طاها و رضا اصرار می کنن که تا آموزشگاه همراهیم کنن قبول نمی کنم...دوست داشتم قدم بزنم...تنهایی...بدون مزاحم...
چشم دوختم به زمین و قدم می زنم...بی توجه به عابرای پیاده تنه می زنم و فُش و ناسزاهاشونو به جون می خرم...
ذهنم می ره سراغ یه هفته قبل...سراغ اون لحظه که با علی چشم تو چشم شدم...هنوزم باورش برام سخته...علی اینجا چی کار می کرد؟!...توی شیراز...یعنی رد منو زده و به شیراز رسیده...هه...به همین خیال باش تمنا خانوم...
اینکه علی چرا و چطوری اومده شیراز مهم نیس...مهم عشق چشمای علیِ که من دوباره دیدم...با همین دوتا چشمام...دوباره حسش کردم...با همه ی وجودم...
از تصور گرمای چشمای علی بعد از مدت ها لبخندی می شینه رو لبام...که سریع با یاد آوریِ کلمه ی"تمنای من"از زبون فرزاد محو می شه...نکنه علی باور کرده باشه که من مالِ فرزادم؟!
سر کلاس هواسم به درس و استاد نیس...حتی چندبار بهم تذکر می دن اما کی اهمیت می ده؟!
-نمی خوای بگی چی شده؟!
=نپرس دریا...خواهش می کنم...
-آخه چرا...می دونی از آخرین باری که دیدمت چقدر ضعیف تر شدی؟!...داری از بین می ری تمنا...
=به درک...بزار بمیرم...مرگ بهتر از این زندگیِ لعنتیِ...
حیرت زده می گه:
-ولی تو که اینقده نااُمید نبودی...کلی برنامه و آرزو داشتی واسه آیندت...واسه چی به این روز اُفتادی؟!
***
از کلاس میام بیرون...دستم تو دستای دریاس و اون داره منو به سمت درِ خروجی هدایت می کنه...صدای موبایلش می ره رو هوا...سریع جواب می ده:
-بله
-...
-سلام...خوبی؟!
-...
-آره...همین الان تموم شد...اومدی دنبالم
-...
-مرسی...باشه...دارم میام
-...
-فعلاً
گوشی رو قطع می کنه و می گه:
-پسر دائیم بود
فقط سر تکون می دم...کلافه از سکوت من،نفسشو می ده بیرون و سر تکون می ده...از آموزشگاه میایم بیرون...نگام می اُفته به فرزاد که دست به سینه تکیه داده به ماشینش...با دیدن من یه قدم از ماشین فاصله می گیره و می گه:
-زود بیا
همین...و سوار ماشینش می شه...دریا با شیطنت بازومو نیشگون می گیره:
-این خوشگله کی بود شیطون
صورتشو می بوسم و کوتاه می گم:
=پسر عمه ام...خدافظ
و براش دست تکون می دم...سوار ماشین می شم:
=سلام
-سلام...خوبی؟!
=ممنون...تو اینجا چیکار می کنی؟!
به آسمون اشاره می کنه:
-می بینی که هوا داره تاریک می شه...زن دایی نگرانت بود...هیچ کدوم از پسرا خونه نبودن...از من خواست بیام دنبال تو...
اینو می گه و پا می ذاره روی گاز...سرمو به شیشه تکیه می دم...اینم از غروب یه روزِ بدون علیِ دیگه...
صبح،ساعت10 با صدای زنگ موبایلم بیدار می شم...غر غر کنان سرجام می نشینم و با یه چشم باز و یه چشم بسته دنبال گوشیم می گردم...بلاخره روی زمین پیداش می کنم!
خم می شم و بَرِِش می دارم و با خودم فکر می کنم:این گوشی کی اُفتاد رو زمین؟!
بدون نگاه به صفحه و شماره با صدای گرفته و خواب آلود جواب می دم:
=بله؟!
صدای شاد و پر انرژی دریا می پیچه تو گوشی:
-سلامـــــــــــ...تنبل خانوم...اوقور بخیر...
=سلام...خوبی؟!...چی می خوای کله سحر؟!
-همچین می گه کله سحر انگار ساعت 6صبحِ...خره فقط2ساعت مونده به ظهر
=خیله خب بابا...غلط کردم...راضی شدی...
می خنده:
-تمنـــــــا
=هــــان؟!
-هان و مرض...یه سوال بپرسم...جواب می دی؟!
-حالا تو بپرس
-راستشو بگیا...
=ای بابا...می پرسی یا نه؟!
-اون پسره...اونی که دیروز اومده بود دنبالت...کی بود؟!
=گفتم که...پسر عمه ام
-یعنی فقط پسر عمه؟!
-چیه؟!...گلوت پیشش گیر کرده؟!
-نه خره...منظورم اینه نامزت نیس؟!...یا چیزی تو این مایه ها...
=نـــــــــــــه
-مطمئن؟!
گیج می گم:
=خب آره...واسه چی بهت دروغ بگم؟!
-ازت خواستگاری نکرده؟!
مشکوک می گم:
=این سوالا واسه چیه؟!
-واسه کنجکاوی...
=آهان...منم ساده...
-جون تو راست می گم...می دونی که چقدر فوضولم...حالا بگو؟!
=آره...دوبار خواستگاری کرده...ولی جواب رد دادم...
ذوق زده می گه:
-پس دوسش نداری؟!
=دوسش دارم
پنچر می شه...با صدای تحلیل رفته می پرسه:
-دوسش داری؟!
=آره خب...تو پسر عمه تو دوست نداری؟!
-نه خره...منظورم اینه عاشقشی یا نه
=نـه
جیغ می کشه:
-آخ جـــــــون
گوشی رو از گوشم فاصله می دم:
=کر شدم دختر
-تمنــــا...عاشقتم شدید
=این سوالا واسه چی بود؟!هان؟!جون مامانت راستشو بگو
-داداشم عاشقت شده شدید
=داداشت؟!...تو که گفتی تک فرزندی چاخان؟!
-منظورم پسر دائیمه که بهش می گم داداش...الانم به خاطر اون زنگ زدم بازجوییت کردم...آخه می خواست از مجرد بودن تو مطمئن بشه بعد پا پیش بذاره...ما فردا شب میایم خونتون واسه امر خیر...منتظرمون باش عروس خانوم...می بینمت...بایــــ

بوق بوق بوق...
حیرت زده به گوشیِ توی دستم نگاه می کنم...چند دقیقه طول می کشه تا حرفای آخر دریا رو سبک سنگین کنم...پوزخند می زنم...حتماً خواسته سر به سرم بذاره...آره همینِ...دیده این اواخر دپرس و غمگینم خواسته با این کار شادم کنه...ولی خبر نداره زده به کاهدون...
تا عصر خودمو توی اتاق حبس می کنم...عصر می رم پایین...هیشکی خونه نیس جز مامان که داره با تلفن حرف می زنه...لم می دم جلو تلوزیون و شبکه ها رو بالا پایین می کنم...حوصله ی گوش دادن به حرفای مامان رو ندارم...حتماً عمه پشت خطه...خم می شم و از روی شیرینی خوریِ روی میز یه شکلات بر می دارم و می ذارم دهنم...از تلوزیون داره یه فیلم کره ای پخش می شه...حواسمو می دم بهش...تلفن مامان تموم می شه..می پرسم:
=عمه چی می گفت؟!
گیج نگام می کنه:
-فریده نبود
=پس کی بود؟!
-مامانِ دریا
سیخ سرجام می نشینم:
=چی؟!...مامانِ دریا؟!...شما مطمئنین؟!
-آره...گفت برادر زاده ام دختر شما رو دیده و پسندیده...قرار شد فردا شب بیان خواستگاری؟!
حیرت زده جیغ می کشم:
=چیـــــــــــــــــــــ؟!
و با خودم فکر می کنم...یعنی دریا راست می گفت؟!...ولی غیر ممکنه؟!
-منم نفهمیدم چرا اینقدر اصرار دارن فردا شب بیان...
=اصلاً چرا قبول کردین؟!
-چی کار کنم...بنده خدا از بس اصرار کرد نتونستم بگم نه...
=توی این همه گرفتاریِ عروسیِ ترانه؟!
مامان اخم می کنه:
-من که نمی تونم به خاطر عروسیِ ترانه که 2هفته دیگه اس مردم رو معطل کنم...
=ولی مامان...من...من قصد ازدواج ندارم
-تو خیلی بیخود کردی...همین الانشم بین در و همسایه حرفت پیچیده...که دختر کوچیکتر زودتر از بزرگتره داره می ره خونه شوهر
=برام مهم نیس
-ولی برای من مهمه...من مادرتم...دوست ندارم پشت سرت حرف باشه...اونم حرف ناحق...
***
توی اتاق،روی تخت، رو به رویِ آینه ی قدیِ کمد نشستمو زل زدم به خودم...به صورت سرسختم و چشمای سردم...تا نیم ساعت دیگه خواستگارا از راه می رسیدن و من خالی بودم...خالی هر حسی...
یاد شب خواستگاری ترانه آزارم می ده...چقدر حس و حالمون متفاوت بود...چقدر این دو شب با هم متفاوت بود...ترانه شاد بود...من بی احساس...ترانه مضطرب بود...من بی احساس...ترانه هیجان زده بود و من...بازم بی احساس...
در باز می شه و ترانه سراسیمه وارد اتاق می شه...با دیدن وضع آشفته ام جیغش می ره بالا:

-وایــــــــــــــــی....
تو هنوز حاضر نشدی؟!...بلند شو...یالا...الان خواستگارا از راه می رسن
زیر بازومو می گیره و پرتم می کنه تو حمام...می رم زیر دوش...دوش آب سرد رو تا ته باز می کنم و چشامو می بندم...آخیش...چه آرامشی...پوست سرمو مالش می دم...احساس می کنم تمام سلول های مغزم نفس می کشن...
ترانه چند ضربه به در می زنه:
-تمنا...بیا بیرون
دوش رو می بندم و حوله صورتی رنگمو می پوشم و می رم بیرون...ترانه یه دست کت و شلوار سبز شیک آماده کرده:
-بشین اینجا موهاتو شونه کنم و سشوار بکشم...بعدم باید اینا رو بپوشی و آرایش کنی...وای عجله کن...کلی کار داریم...وقت نداریم...
مث یه ربات می نشینم روی صندلی و ترانه مشغول سشوار کشدن موهام می شه...کار موهام که تموم می شه،کت و شلوار رو می گیره جلو:
-وقت واسه اتو کشیدن موهات نیس...یالا اینا رو بپوش
=اینا نه...اینا خیلی قشنگن
-منم واسه همین می گم اینا رو بپوش...یالا
حوصله ی جر و بحث رو ندارم...کت و شلوار رو می پوشم و ناراضی به خودم نگاه می کنم...متأسفانه بدجوری بهم می اومد...اندامم ظریف تر از همیشه جلوه می کرد...
ترانه مشغول نقاشی روی صورتم می شه...با این حال بهش اجازه ی زیاده روی نمی دم...فقط کمی ریمل حجم دهنده و یه رژ صورتی...
ترانه موهامو جمع می کنه پشت و با یه کلیپس مهار می کنه...گلسر شش پر سبز رنگ رو می زنه به شقیقه ی سمت راستم و چند تار مو از کنارش ول می ده تو صورتم...یه روسری ساتن سبز می کشه رو موهام و می بره عقب...نصف موهام پیدا می شه...با ذوق دستاشو می کوبه به هم:
-وای تمنا...چه ناز شدی...من می خوام برات غش کنم چه برسه به آقا دوماد...اینطوری هم حجاب داری هم طرف می فهمه چی داره انتخاب می کنه
انگشت اشاره مو تهدید وار جلو صورتش تکون می دم:
-ببین ترانه...من از حالا جوابم معلومه...من به هیچ وجه زیر بارِ این ازدواج نمی رم...پس الکی نگو آقا دوماد...
یه هو درِ اتاق باز می شه و در یه دور رفت و برگشتی می خوره تو دیوار و ترنم خودشو می اندازه داخل و بریده بریده می گه:
-خواستگارا...اومدن...الان...تو. ..پذیرایی ان...
نگامو می دوزم به ساعت...8 بود...اوووف...کاش زودتر شرشون کنده می شد...بدجوری خستم...
دخترا دو طرف من قرار می گیرن...ترانه سمت راست و ترنم سمت چپ...با هم از پله ها پایین میایم...یه راست می رم تو آشپزخونه...باید از این مهمانان ناخونده پذیرایی می کردم...
***
با یه سینی چای بزرگ و سنگین از آشپزخونه میام بیرون...پشت دیوار پذیرایینفسی تازه می کنمو با یه بسم الله وارد می شم...از دیدن صحنه ی رو به روم مث صاعقه زده ها خشک می شم...یه شُک دیگه بهم وارد می شه...بزرگترین شک عمرم...
پسری که روی مبل رو به روی ورودی پذیرای نشسته بود و داشت لبخند می زد علی بود...

 -تمنا...چرا ماتت برده؟!
با صدای یکی از دو قلو ها به خودم میام...نگاه گیجمو از صورت علی می گیرم و به اخمای درهم طاها می دوزم...سرمو پایین می اندازم...می رم سمت خانم چادری که کمی شبیه علیِ...جلوش خم می شم و با صدای ضعیفی می گم:
-بفرمایید
با همون نگاه خیره و خریدارش یه فنجون بر می داره و قربون صدقه ام می رم...قربون صدقه ی قد و بالای عروسش!!
نفر بعدی مادر دریا و عمه ی علی بود...اونم کلی قربون صدقه ام می رم...جلو دریا خم می شم...نیشش رو تا بنا گوش باز می کنه...اخم گنده ای تحویلش می دم و آروم پچ پچ می کنم:
-بردار تا مجبور نشدم با همین سینی بکوبم فرق سرت
دستشو دراز می کنه و یه فنجون بر می داره و می گه:
-دستت طلا زن داداش...چه چایی خوش رنگی...این چایی خوردن داره...
صداش تو مغزم اکو پیدا می کنه...زن داداش...زن داداش...
نفر بعدی علی بود...
نفس می گیرم و خم می شم جلوش...با نگاه مشتاقش زل می زن تو چشام...همراه با برداشت یه فنجون چای میگه:
-بازم که تو موهاتو ریختی بیرون...ولی اشکال نداره...این یه بار رو می بخشم...ولی دیگه تکرار نشه...
بی حرف ازش دور می شم...در حالی که ته دلم از این تعصب علی غنج می ره...
بعد از تعارف چای به همه کنار مامان می نشینم و سرمو می اندازم پایین...هنوزم فکر می کنم اینا همش خوابه...مامان آروم خم می شه و دره گوشم می گه:
-پسر خوبی به نظر می رسه نه؟!...من که از خودش و خانوادش خوشم اومده...
بی اختیار سرمو به علامت تأیید تکون می دم...و مامان مات تآیید من می شه...
چند دقیقه به حرفای معمول می گذره...علی پنهانی به مادر علامت می ده و من که زیر چشمی همه جا رو زیر نظر داشتم متوجه می شم...
مادر علی"عاطفه خانوم"رو به آقاجون می گه:
-راستش علیِ من با تمنا خانوم شما حرف ها دارن..اگه اجازه بدین برن یه گوشه تا راحت بتونن حرفای دلشونو بزنن...
آقاجون به مامان نگاه می کنه:
-والا صاحب اختیار تمنا ،تکین خانمه...هرچی عروسم بگه...
مامان با لبخندی شاد می گه:
-چه اشکالی داره...می تونن هرچقدر دلشون خواست حرف بزنن...
بلافاصله بعد از این حرف علی بلند می شه و منتظر نگام می کنه...منم با یه نگاه به آقاجون و مادر جون،مامان،پسرا و دخترا بلند می شم و پشت سرِ علی حرکت می کنم...
توی هال روی دوتا مبل رو به روی هم می نشینیم...سرمو می اندازم پایین و با گوشه کُتم ور می رم...علی سینه صاف می کنه و کمی خم می شه:
-خوبی تمنا؟!
شونه بالا می اندازم...یعنی نمی دونم...و واقعاً هم نمی دونستم...!!!
-شوکه ای؟!...انتظار دیدن منو نداشتی؟!
سرمو به علامت تأیید تکون می دم...کلافه می گه:
-ای بابا...خب یه حرفی بزن...دلم بدجوری واسه شنیدن صدات تنگ شده...
گُر می گیرم...ته دلم از خوشی غنج می ره...با صدای ضعیف می گم:
=یه درخواست داشتم ازت...
لبخندش عمیق تر می شه:
=چه بلایی سر شهره و گروهش اومد؟!
لبخندش تبدیل می شه به اخم:
-خیله خب باشه...برات می گم...همشون اعدام شدن
تعجب نمی کنم...حیرت نمی کنم...خودم از قبل حدسشو زده بودم
علی ادامه می ده:
-البته به جز دخترای زیر دست شهره که به خاطر همکاریی هایی که با ما کردن بهشون تخفیف خورد...اما خب...حبس ابد کم حکمی نیس...
با حیرت سرموبلند می کنم...وایـــی...چه تلخ...حبس شدن توی یه جایِ محدود...یه جایِ بدون آزادی و پُر از محدودیت...
علی دوباره لب باز می کنه:
-با اعترافات دخترا تقریباَ کل باند لو رفت و دستگیر شد...می دونی تمنا...تو وارد باند خیلی بزرگ و خطرناکی شده بودی...اونا همه جور خلافی می کردن...از دله دزدی بگیر تا قاچاق دختر،مواد و اعضای بدن انسان...
با ناراحتی چشامو می بندم...وای عجب غلطی نکردما...کاش این سوال رو نمی پرسیدم...یا حداقل الان نمی پرسیدم...الکی حال خودمو خراب کردم...
-گور بابای شهره و هرچی دزد و پلیسِ...خودمونو عشقه...مگه نه؟!
=و یه سوال دیگه؟!
علی منتظر نگام می کنه...می پرسم:
=شهره نگفت چطوری به این راه کشیده شده؟!
-چرا... اول اینو بگم اسم اصلی شهره مرضیه س...گویا وقتی 19 سالش بوده ناپدریش یه روز مست از غیاب مادرش سوء استفاده می کنه و به شهره تجاوز می کنه...بعد از این اتفاق مرضیه سر خورده از خونه فرار می کنه و با زنی به نام مانا آشنا می شه که به قول خودش به دخترای فراری پناه می داده اما در حقیقت اونا رو مجبور به کار خلاف می کرده...مرضیه بعد از آشنایی با مانا تبدیل می شه به این شهره ای که الان می بینی...مانا همچین آدم کله گنده ای نبوده...خلاف سنگینش رفتن از دیوار خونه ی مردم بوده...اما شهره حریصتر از این حرفا بوده...واسه همین بعد از فوت مانا با آدمای گنده گنده ارتباط برقرار می کنه و اعتمادشونو جلب می کنه...و کم کم با اونا همکاری می کنه...و روز به روز قوی تر و کله گنده تر می شه...البته بیشتر نقش واسطه بین دو طرف قرار داد رو بازی می کرده...که در این بین سودی هم گیرش می اومده...که این از زرنگیش بوده

=یه سوال دیگه بپرسم؟!
-بپرس...
=چرا اومدی خواستگاری؟!مگه نگفتی از من متنفری؟!
-خب...وقتی من اون شب...با اون واقعیت مواجه شدم...ضربه ی سختی بهم وارد شد...تموم معادلاتم ریخت بهم...تموم تصوراتم برعکس شد...و این برام خیلی سخت و دشوار بود...واسه همین اون لحظه...خدا شاهده فقط برای چند لحظه ازت متنفر شدم...اماوقتی پشیمون شدم که کار از کار گذشته بود و تو رفته بودی...دلم می خواست بیام دنبالت...دلم می خواست ازت محافظت کنم...اما نتونستم...حس اینکه تو تمام مدت منو فریب داده بودی نذاشت بیام دنبالت...اون شب تا خوده صبح به حرفات فکر کردم...حتی یه لحظه ام چشم روی هم نذاشتم...دلم حق رو می داد به تو و عقلم حق رو می داد به خودم...
چند هفته ای به همین منوال گذشت...تو این چند هفته همش درگیر بودم...درگیر دستگیریِ اعضای باند...مواقعی هم که تو خونه بودم درگیر تو و حرفات بودم...
همه ی کارا به سرعت پیش می رفت و ما تموم اعضایِ باند رو دستگیر کردیم...طی اعترافاتی که ازشون گرفتیم یه اعتراف برام خیلی سنگین تموم شد...
=چی؟!
-فهمیدم قاتلین بابام از اعضای همون باندن...و من اینو مدیون تو بودم...چون اگه تو اون شب ما رو مطلع نمی کردی شاید حالا حالا ها اون باند به کارهای خلافش ادامه می داد...
=وای...خدای من...متأسفم...
لبخند تلخی می زنه:
-داشتم می گفتم...از قضیه اون شب و شنیدن حرفای تو من یه آدم دیگه شدم...یه علیِ دیگه شدم...تأثیر تو و حرفات اونقدر توی من زیاد بود که وارد کارمم شده بود...جوری که هر مجرمی واسه اعتراف و بازجویی می اومد زیر دستم ازش می پرسیدم چی شد که به راه خلاف کشیده شدی؟!...چه جوری به اینجا رسیدی؟!...خواست تو بود با جبر زندگی؟!
جناب سرگرد رحمانی،با دیدن اوضاع بد روحیم بهم پیشنهاد داد چند روزی مرخصی بگیرم و برم مسافرت...اولش زیر بار نرفتم...گفتم خوبم و احتیاجی به مرخصی ندارم...اما بعد دیدم نه...اشتباه می کنم...من واقعاً به یه مرخصی نیاز داشتم...من واقعاً به این نیاز داشتم که فارغ از مشغله ی کاری یه گوشه با خودم خلوت کنم و با دل و عقلم کنار بیام...این شد که مرخصی گرفتم ...اولش قصد داشتم برم شمال اما نمی دونم چی شد که یاد عمه و دریا اُفتادم...انگار خدا یاد اونا رو انداخت تو دلم و من به این بهونه به تو رسیدم...
وقتی اومدم شیراز با عمه راجع به تو و عشقم گفتم...عمه فقط یه جمله بهم گفت"به صدای قلبت گوش کن" و من به صدای قلبم گوش دادم...تو رو فریاد می زد...تو رو تمنا می کرد...می دونستم تا دلم به دلت وصل نشه آروم و قرار ندارم...اما چطوری؟!...من که هیچ ردی ازت نداشتم...
اون روز توی اوج گرما از خونه زدم بیرون...مقصد خاصی نداشتم...راستش به دلم خورده بود که حتماً تورو پیدا می کنم...
کمی مکث می کنه...نفسی تازه می کنه و ادامه می ده:
-تا اینکه تو رو دیدم...با اون وضعیت...و بعد سروکله ی فرزاد پیدا شد...کلمه ی"تمنای من"اونقدر برام سنگین بود که نتونستم در مقابل ضربات مشت و لگدش از خودم دفاع کنم...مات و مبهوت گذاشتم هر بلایی که دلش می خواد سره من بیاره...بعد از اون اتفاق تا چند روز توی بهت بودم...باورم نمی شد هنوز پیدات نکرده از دست داده باشمت...بیچاره عمه...چقر دلداریم داد...چقدر مث پروانه دورم چرخید...
این جریان ادامه پیدا کرد تا اون روز دم آموزشگاه زبان...نفهمیدم از اینکه تو دوست دریا هستی خوشحال باشم یا از دیدن فرزاد در کنارتِ ناراحت...وقتی دریا سوار ماشین شد ازش پرسیدم دوستت مجرده یا متأهل؟! و اون متعجب گفت که مجرد...ته دلم کمی روشن شد...پرسیدم نامزدی نداره؟!...اونم گفت که نمی دونه...قرار شد فردا ته و توی قضیه رو در بیاره...وقتی فهمیدم فرزاد خواستگارته و تو بهش جواب رد دادی و علاقه ای بهش نداری اُمیدواریم صد چندان شد...همون موقع زنگ زدم به مامان و گفتم پاشو بیا شیراز که باید برای پیر پسرت بری خواستگاری...بیچاره شادی...چقدر دلش می خواست اونم توی این مجلس باشه اما به خاطر آبتین پسرش نمی تونست...مامان با کله خودشو رسوند شیراز...اونقدر که مامان ذوق داشت من ذوق نداشتم...خب،حالا تو بگو تو این مدت چه اتفاقاتی واست اُفتاد؟!
نفسی می گیرم و همه چیز رو براش می گم...بی کم و کاست...
-پس قراره خانوم دکتر بشی؟!
با لبخند پلک می زنم...علی سری تکون می ده و می گه:
-تمنا...از قضیه آشنایی و دوستی ما فقط من می دونم و تو و عمه و خدا...بقیه فکر می کنن من تو رو جلو آموزشگاه زبان دیدم و پسندیم...
لبخند می زنم:
=به اضافه ی یه نفر دیگه...ترانه...
-خب...بیخیال گذشته...هر چی بوده تموم شده و رفته پی کارش...نظرت چیه تمنا؟!حاضری همسر جناب سروان علی احمدی بشی؟!
با این حرفش داغ می کنم...سرمو می اندازم پایین و لبخند می زنم...از ته دل...

پایان