وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

چشمان سرد6

  -آریاتواینجوری فقط داری خودت رواذیت میکنی؟بیابروخونه یه کم استراحت کن -نمیتونم مرد!نمیتونماین دفعه عصبانی شدوگفت -یعنی چی که نمیتونی؟فکرخودت رونمیکنی فکراون مادربدبختمون باش که هرشب که من میرم خونه میگه پس چراآریانیومد؟فکرمیکنه مابهش دروغ گفتیم که توسالمی وزندهبافکرمادرم یه دفعه ازجام بلندشدم وگفتم -آرادمنوببرخونه!بااین حرفم بااین که ازحرکتم جاخورده بوداماخوشحال شدوسری تکون دادآره من بایدمیرفتم خونه!بایدمیرفتم پیش مادرم اون همیشه غم خوارم بوده مطمئنم میتونم پیش اون کمی آرامش پیداکنمباآرادازستادخارج شدیم تمام مدت که ازاتاقم تادرب ورودی رومیگذروندم همه باتعجب به قیافه ام نگاه میکردن.آخرین لحظه خودم هم خودم روتوی شیشه های درب ورودی دیدم.واقعاچقدروضعیتم زارشده بودتمام ریشام دراومده بودودورچشام هم گودی افتاده بود.اونم کی منی که همیشه به سرووضعم میرسیدم اماالان دیگه مهم نبود.اونی که برام مهم بودجلوش خوب به نظربیام دیگه کنارم نبودآراددرروبرام بازکردتاسوارشمتاسوارشدم برگشتم به طرفش وگفتم   -آرادتندبرو!بدوردلم مامان رومیخوادآرادهم خنده ای کردوگفت   -گریه نکن پسرکوچولوالان مامانت روپیدامیکنیمخنده ی کوتاهی کردم وگفتم   -خفه شو!اماآراداصلابه حرفم توجهی نکردفقط لبخندی زدوگفت   -بالاخره بعدازچندوقته خنده رو روی لبات دیدم گرچه خیلی تلخ بودامابازم خوب بودبعدهم دستی به شونم زدوگفت   -خوشحالم برات آریا!هیچ وقت فکرش روهم نمیکردم که یه روزی عاشق بشی گرچه خنده هات تلخه امابه شیرینی عشقی که توی قلبته میارزه!من هم لبخندی براش زدم وگفتم   -آراددعاکن پیداش کنم وگرنه دیگه همین خنده تلخ هم روی لبام نمیاد   -پیداش میکنیم آریا!مطمئن باش.امیدداشته باشبعدازاین حرف هم فوراحرکت کردبه سمت خونهآره!نبایدامیدم روازدست میدادم من طنینم روپیدامیکنمخونه که رسیدیم آراددرزدمامان فورااومدپشت آیفن   -آرادتویی؟آریاهم همراته؟   آراد-آره مامانم!پسرخل وچلت روآوردممن هم رفتم جلوی آیفن وگفتم   -سلام مامان خانومبااین حرف من صدای جیغ مامان توی آیفن پیچیدآرادخنده ای کردوگفت   -فکرکنم مامان غش کردچون مامان یادش رفته بوددرروبازکنهدوباره آراددرزدکه اینبارمامان خودش اومددم درودرروبرامون بازکردانگارمیخواست باچشمای خودش ببینه که من پشت درمتامنودیداشک ازچشماش جاری شدومنوکشیدتوبغلش من هم خم شدم طرفش ودستام روانداختم دورکمرش وبایه نفس عمیق بوی مادرم روتوی ریه هام کشیدم وای که چقدرآرامش بخش بودهمین جورجلوی درهمدیگه روبغل کرده بودیم که صدای آراددراومد   -خداشانس بده ماکه اومدیم بعضی هافقط چشم غره میرفتن حالاهمچین پسرشون رومیچلونن که آب لمبوشدبعدهم دوباره غرغری کردوگفت   -حداقل برین تو!جلودروهمسایه زشتهتوی تمام مدتی که داشت غرغرمیکرداصلاحواسش به مانبودکه داشتیم بهش نگاه میکردیمیه دفعه مامان رفت طرفش وگردنش روکشیدپایین وبوسه ای روی پیشونیش زدکه نیش آرادبازشدومامان روگرفت توآغوششمامان هم که داشت گریه میکردگفت   - من جونم روهم واسه پسرام میدم.مگه برای من تووآریادارین شمادوتاتون جگرگوشه های منین!بالاخره همه باهم رفتیم تو.باآرادرفتیم روی مبلای توی سالن نشستیم.مامان هم رفت تابرامون شربت بیارهبعدکه شربت روآوردبهمون تعارف کردونشست اماتمام این مدت به قیافه عجیب من نگاه میکردآخرهم آرادطاقت نیاوردوگفت   -اه!آریاپاشویه دستی به این سروروت بکش مامان ازبس باتعجب به تونگاه کردچشاش زدبیرونمن هم بالبخندبلندشدم وگفتم   - باشه پس یه نیم ساعت دیگه درخدمتتونمآرادسری تکون دادوگفت   -تاتوبیای من هم یه کمی قضیه روواسه مامان بازمیکنم -چی؟-کوفته چی!نکنه میخوای چیزی نگی؟بروببینمبعدهم بدون توجه به من چرخیدسمت مامان وگفت-مامان خوشگلم بیااینجا کنارخودم بشین تابرات بگه چه خبره .میترسم آخرش چشمات ازتعجب بزنه بیروندوباره روکردبه من که توپله هاوایساده بودم وگفت-گمشوبرودیگه!جلوی تونمیتونم داستان عشقولانه ام رودرست تعریف کنم-خیلی خری!-خرعمته!بااین حرف آرادمان گفت-اِ -آرادمودب باشآرادهم مثل این بچه هاسرش روانداخت پایین وگفت-ببخشیدمامیمامان خندید.من هم رفتم تابه خودم برسم واین آرادتعریفاش روبکنهحالامعلوم نیست چیامیخوادبگه که من نبایدمیبودماول رفتم سراغ کمدلباسم ویه تیشرت وشلوارتیره انتخاب کردم که بپوشمدلم نمیخواست روشن بپوشم.بعدهم باریش تراش ریشم روزدم وبعدازیه دوش حسابی موهام روخشک کردم واومدم پایینپایین که رفتم دیدم مامان داره میخنده معلوم بودکه آراداحمق همه چی روتعریف کرده-هی آراد!دروغ بافته باشی حالت رومیگیرمبااین حرف من مامان برگشت بالبخندبهم نگاه کرد.لبخندی که اشک هم توی چشاش جمع بودبادیدن چشمای اشکیش ناخودآگاه اشک توی چشمای من هم جمع شدویه قطره ازچشمم چکیدمامان هم پاشدایستادوآغوشش روبازکرددیگه بیشترازاین صبرجایزنبوداون مامانم بودپس میتونستم راحت براش دردودل کنمواسه همین من بادوقدم خودم رورسوندم به مامان وتوی بغلش فرورفتمتابغلش کردم اشکام خودبه خودریخت.هیج وقت جلوی مامانم خوددارنبودم گرچه آدم مغروری بودم وکمترکسی اشکم رودیده بوداماجلوی مامانم یه پسربچه ی بی پناه بودم که تنهامحل امن برام آغوش خودش بودمامان ازلرزش شونه هام متوجه گریه ام شدوگفت-گریه کن پسرم!گریه کن.میدونم دلت سوخته پس گریه کن تاآروم شی.همینجورکه من گریه میکردم مامان هم روس شونه هام دست میکشیدوباحرفاش دل داریم میدادآخرش هم گفت-گریه کن اماامیدت روازدست نده.من مطمئنم که پیداش میکنیبعدیه دفعه تندی بااخم منوبلندکردروبه من انگشت اشاره اش روتکون دادوگفت-یعنی بایدپیداش کنی.توبایدعروس منوپیداکنی .مگه میشه من به همین راحتی دختری روکه توروبه ازدواج راضی کرده ازدست بدم محالهبااین حرف مامان خنده ای کردم وتازه تونستم چشمای سرخ ازگریه اش روببینم من هم گفتم-باشه مامان.قسم میخورم که پیداش کنمبعدهم چرخیدم طرف آرادکه دیدم باباهم کنارش نشسته وهردودارن بالبخندبه من نگاه میکنن وچشمای اوناهم اشکیهباتعجب نگاهی بهشون کردم وگفتم-گریه کردین؟باباخنده ی تلخی کردوگفت-گریه ات دل سنگ وآب میکردبابامگه میشه گریه نکرد؟بااین حرف بابابلندشدم ورفتم طرفش که اون هم بلندشد ومنوتوی آغوشش گرفت وبعدزدپشتم وگفت-پسرم دیگه مردشده.اون عاشق شدهبااین حرف بابالبخندی زدم واونوسفت توی بغلم فشاردادم که دوباره صدای آرادبلندشد-اه!بسه دیگه حالم بهم خورد!چه خبرته آریاهمه روآب لمبوکردی؟باخنده ازباباجداشدم ورفتم طرفش وبعدهم گفتم- حالاچون تودوست نداری آب لمبوشی پس اینوبگیربعدهم مشتی توی بازوش زدم که صدای اعتراضش بلندشد-آخ!الهی دستت قلم شه.توکه بدترمنوخردوخاکشیرکردی.ای خداکنه بی طنین...فورادستم رو روی دهنش گذاشتم وگفتم-اینونگوداداش.نگو.دلم میسوزهاون هم لبخندی زدوگفت-ببخشیدفقط شوخی بودمن هم سری تکون دادم ورفتم کنارش نشستمبااین که خودم اونجا بودم امانمیتونستم فکرم رواونجابیارم همش فکرم پیش طنین بودطنین من کجایی؟بالاخره یک ماه گذشت وماهنوزنتونسته بودیم طنین روپیداکنیم حسابی کلافه بودم اماامیدم روازدست نداده بودم امروزقراربودخبرمفقودشدن طنین روتوی تلویزیون اعلام کنن انگارهمه ناامیدشده بودندوست نداشتم این کارروبکنن امانمیتونستم جلوشون روبگیرمفقط درجواب سردارکریمی که این خبرروبهم دادگفتم چرا؟که اون هم سرش روانداخت پایین ورفتخدای من خانواده اش چی میکشن؟قراربودبه اوناهم خبربدن.مطمئنم دیوونه میشنحتی هنوزستادقبلی هم که طنین توش کارمیکردخبرنداشتن که چه بلایی سرش اومده وامروزهمه باهم خبرمیشدنطنین خواهش میکنم خودت روزودترنشون بدهیه نشونه میخوام تاپیدات کنم.خواهش میکنم. طرلان ازدانشگاه که اومدم یه راست رفتم سراغ مامان که دیدم توی آشپزخونه داره غذادرست میکنه -سلام برمامان گل خودمبرگشت طرفم وگفت -سلام عزیزدلم.برودست وروت روبشورتابابات که اومدناهاربخوریمامامن اصلابه حرفش توجهی نکردم ونگاهم فقط به چشمای سرخش بودمطمئن بودم به خاطرطنین گریه کرده.رفتم جلوودستم روانداختم دورگردنش -مامانم!بازم که توگریه کردی؟به خداطنین حالش خوبه -پس چراباماتماس نمیگیره؟ -آخه خودت که بهترمیدونی اون توی ماموریت باه نمیتونه تماس بگیره -میدونم عزیزم تودرست میگی!امابازم دلم آروم نمیشه.آخه امروزیه نامه ازوزارتشون اومدکه برای طنین بودمنم یادش اوتادم نتونستم طاقت بیارمباتعجب به مامان نگاه کردم وگفت -نامه؟چرابایدنامه طنین بیاداینجا؟ -نمیدونم!حالابابات که اومدبازش میکنیم ببینیم چیه؟ -باشه کاری دارین من انجام بدم -نه عزیزم توبرواستراحت کن -پس تابابابیادمن میرم پای تلویزیون -باشه!بروبزن شبکه ارتش ببینم چیزخاصی ازخواهرت نمیگن؟ -وامامان!مگه طنین رئیس جمهوره؟ -کمترازاونم نیست.دخترم سرهنگه -اوهو!بااین دختردماغوت!-برودختر.اینقدرحرصم ندهخنده ای کردم ورفتم سراغ تلویزیون بعدازاینکه رمزشبکه روزدم نشستم روی مبلداشت اخبارنشون میدادهیچ چیزخاصی نمیگفت-نگفتم مامان؟دخترت که...همون موقع صدای گوینده تلویزیون باعث شدکه قلبم وایسه برگشتم به تلویزیون نگاه کردک که داشت خبربدی رومیدادنمیدونم چرایه دفعه دلم آشوب شدبه صفحه تلویزیون که نگاه کردم عکس طنین رودیدم وبعدهم صدای گوینده که میگفت-هم اکنون خبربدی رودریافت کردیم.سررهنگ طنین رستگارسرهنگ ارتش سایبری مفقودشدن وهیچ اثری تاکنون ازایشون یافت نشدهدیگه بقیه خبررونمیشنیدم کاملاتوی شوک بودم که صدای جیغ مامان منوبه خودم آوردبرگشتم طرف آشپزخونه که دیدم ممامان حالش بدشده وافتاده روی سرامیکا!فورابه سمتش رفتم بغلش کردم-مامانم!مامان خوبم!بلندشو.چشماتوبازکن مامانامااصلاچشاش روبازنمیکرددویدم سمت آشپزخونه وبایه لیوان آب برگشتم کم کم به هوش اومدفورازنگ زدم به بابا-الوباباسلام!-سلام گلم!خوبی؟بابا-بابایی خودت روزودبرشون خونه! مامان حالش خوب نیستهمینطورکه این حرفارومیزدم ازشدت شوک میلرزیدم-باشه عزیزم الان میام!بعدازباباهم فورازنگ زدم به حسام که چندروزی بوداومده بودشیرازوبدون اینکه بزارم حرفی بزنه گفتم-الوحسام خودت روبرسون خونمون.مامانم حالش بدهاون هم باشه ای گفت وقطع کردرفتم سراغ مامان وبغلش کردم وهمون جاروی سرامیکای توی سالن نشستمباهم گریه میکردی ومامان مدام طنین روصدامیزدکه یه دفعه صدای درسالن اومدوباباوحسام باهم واردشدنمامان تابابارودیدبلندشدورفت طرفش وباگریه گفت-محمود.دخترم!طنینمبعدهم خودش روانداخت توی بغل باباباباکه هنوزنفهمیده بودچی شده گفت-چی میگی؟چه خبرشده؟باباکه دیدمامان دیگه چیزی نمیگه وفقط گریه میکنه روکردبه من وگفت-طرلان چی شده؟بابا.سکته کردم یکی یه چیزی بگهباگریه وایسادم وگفتم-باباطنین؟-طنین چی؟-طنین.اون...حسام که ازتکه تکه حرف زدن من عصبی شده بوددادزد-طرلان مثل آدم حرف بزن!سکتمون دادیمنم مثل خودش دادزدم-باباطنین مفقودشده.هیچ اثری ازش نیست امروزتوی اخبارگفتنبااین حرف من بابادستش روگذاشت روی قلبش وافتادزمین که صدای یاخدای حسام بلندشدوبه سرعت دویدیم سمتشحسام روبه من گفت-بروقرصاش روبیار.بدوطرلانفورارفتم سراغ داروهای باباواوناروآوردم!کمی که حال باباخوب شددیدم همون جورکه سرش پایینه داره شونه هاش میلرزههمهمون بادیدن گریه ی باباشروع به گریه کردیم .خدای من!باورمون نمیشدکه طنین مفقودشده باشهباباناله میکردومیگفت-خدای من حتی نتونستم خوب ببینمش!دخترم.دخترعزیزمگریه ی بابادل هممون روخون کرده بودبابا-دلم میسوزه که وقتی هم اومداینجااینقدراذیتش کردیم که یه روزروهم به زورموند.خدایاخودت طنینم روبهم برگردونبااین حرف باباصدای گریه مامان تبدیل به شیون شدتوی یه ساعت همه اقوام خبرمفقودشدن طنین روشنیدن واومدن خونه ما!نامه هم درباره مفقودشدن طنین بود ومیخواستن ماروخبرکننبالاخره باتصمیم همه قرارشدکه ماهم بریم تهران.حسام هم بامابرمیگشت تهران.ماهم قراربودکه بریم خونه حسام اینابه شدت نگران طنین بودیم پس باهواپیمااومدیم تهران.باماشین اومدن سخت بودوطول میکشیدوماهم توانایی صبررونداشتیمازهواپیماکه پیاده شدیم داخل فرودگاه بهنازرومنتظرخودمون دیدم.تامنودیدبه سمتم دویدکه من هم به سمت اون دویدم وبغلش کردم ازقبل بهش خبرداده بودن.فوراشروع به گریه کردوگفت-طرلان!متاسفممن هم شروع به گریه کردم وگفتم-نه نگومتاسفم!خواهرم پیدامیشه من مطمئنم.من مطمئنماون هم تندتندسرش روبه تاییدحرفام تکون میدادواشک میریختمنوازخودش جداکردوروبه چدرومادرم که حالارسیده بودن به ما گفت-سلام.بفرمایین بیرون منتظرتون هستنبعدهم روکردبه مادرم وگفت-واقعامتاسفمدوباره صدای گریه مامان بلندشدبهناز-گروهی ازسران ارتش بیرون ازفرودگاه منتظرتون هستنبااین حرف همه به بهنازنگاه کردیم که سرش روانداخت پایینرفتم جلوش ونگهش داشتم-منظورت چیه؟دوباره اشکاش دراومدوگفت-همه ازپیداشدن طنین ناامیدشدن-چی؟چرا؟مگه چندوقته ازگم شدنش میگذره؟-یه ماهه!باتعجب دادزدم-چی؟پس چراحالابه ماخبردادین؟توچرازودترنگفت ی؟-ستاداصلی به هیچ کس خبرنداده بودماهم تازه خبردارشدیمخدای من باورم نمیشد.ایناچی پیش خودشون فکرکردن.اونافکرمیکنن خواهرمن مردهبیرون که اومدیم حدودبیست نفرنظامی جلوی درب خروجی فرودگاه وایساده بودن که بادیدن بهنازکنارمافورااحترام گذاشتندلم میخواست برم بزنمشون.محال بودکه خواهرمن مرده باشه!اون زنده است ایناچرااینقدرباترحم به مانگاه یکننرفتم جلوباجیغ گفتم-اومدین اینجاچیکار؟به جای این کارابرین خواهرم روپیداکنین.اون نمرده اون نمردهبعدهم باگریه روی زمین افتادم که بهنازکمکم کردبلندشمبرام سخت بودغیرقابل باوربود   آریاباآرادبیرون ازفرودگاه وایساده بودیم.خبرداشتیم که امروزقراره خانواده طنین بیان تهران ازطریق حسام خبردارشده بودیم.بلافاصله بعدازاین خبرزنگ زده بودبه من وصحت ماجراروپرسیدکه من هم تاییدکردمهمین طورمنتطربودیم که دیدیم خانواده طنین اومدن بیرون.من وآراددورترازبقیه وایساده بودیم درواقع به خاطرمن چون رویی نداشتم که جلوبرمحدودبیست نفرجلوی درفرودگاه ایستاده بودنداشتم به مادرطنین که زارمیزدنگاه میکردم که یه دفعه طرلان اومدجلودادزد-اومدین اینجاچیکار؟به جای اینکارابرین خواهرم روپیداکنین.اون نمرده اون نمردهبعدهم افتادروی زمین وشروع به گریه کرد.باگریه ی اون صدای شیون مادرش هم بلندشدسردارکریمی جلورفت وگفت-واقعامتاسفم!ماتمام تلاشمون روکردیم اماهیچ اثری ازایشون نیستداشت بدترخون به دلشون میکردبااین حرف سردارصدای گریه ی اون دوتابلندترشددیگه نمیتونستم طاقت بیارم من مطمئن بودم که طنین ززنده است واسه همین حرکت کردم برم جلوکه آراددستم روگرفت-ولم کن آرادنمیبینی دارن میشکنن؟-چرابرادرمن دارم میبینم.امانرو-چرا؟بزاربرم بهشون بگم که من پیداش میکنم-نه !نبایدالکی بهشون امیدداد-چی میگی؟من مطمئنم طنین زنده است-آره منم مطمئنم!امااگه خدای نکرده پیداش نکنیم میدونی ازاین بیشترمیشکنننگاهی بهشون انداختم وچرخیدم طرف آرادکه ادامه داد-صبرکن!آریا.ان شاالله وقتی پیداش کردی میریم واین خبرخوب روبهشون میدیم اماالان وقتش نیستبعدهم دست منوکشیدوازاونجادورکردامام ن هنوزنمیتونستم لحظه شکستن مادرش روفراموش کنماون زن گرچه ازچهره جوون به نظرمیرسیداماکمرش خم شده بودوقتی خونه که رفتیم این چیزاروبرای مامان تعریف کردم مامان هم گریه کردوگفت-کم چیزی نیست!جگرگوشه اش روازدست داده.وقتی به این فکرمیکنم که اگه جای اون زن بودم چه به سرم میومددلم میسوزهبعدهم برای دل بیچاره مادرطنین گریه کردوگفت -فرداحتمابایدبرم بهش سربزنم.اون به هم زبون وهم دردنیازداره.محاله مادرعروسم روول کنممن هم بااین حرف مامان لبخندتلخی زدم وگفتم-ممنونم مامانچندروزدیگه هم گذشت اماماهیچ خبری ازطنین نبودازتمام کسایی هم که دستگیرکرده بودیم چیزی بدست نیاورده بودیم مثل اینکه رئیسشون روفقط ازقیافه حبیب اون رومیشناخته همه فقط یه اسم رومیگفتن-سامهممون درگیربودیم البته بقیه به جزمن وشایدآرادقطع امیدکرده بودن هنوزروم نشده بودکه سری به خانواده طنین بزنم اماحسام ومامان میگفتن که حالشون اصلاتعریفی ندارههمین طورداشتیم باآرادشواهدروبررسی میکردیم که اول صدای تلفن من وبعدهم تلفن آرادبلندشدمثل اینکه پیام اومده بودبه سرعت رفتیم طرف گوشی هامون وبعدهردومون باهم سرمون روبالاکردیم وگفتیم-پیداشددیگه ازخوشحالی نمیدونستم چکارکنم دویدم طرف آرادوبغلش کردم وهمون جورپشت سرهم میگفتم-آراد!طنین پیداشد.طنینم پیداشد.اون برامون آدرس فرستاده.اون کسی روکه دزدیدتش رویه دفعه باحرفی که میخواستم بزنم به شک افتادم.برگشتم وبه گوشی توی دستم نگاه کردمخدای من باورم نمیشداینکه؟چطوری؟به ارادنگاه کردم اون هم مثل من شوکه شده بود   طنیندیگه چشمام بازنمیشدازبس کتک خورده بودم نایی نداشتم هنوزهم باورم نمیشدکه رئیس احسنی سام باشههمون اولش که دیدمش باخنده روبه من گفت-چیه؟فکرنمیکردی که پسرعموی حسام رئیس این تشکیلات بزرگ باشه؟به هرحال اگه اونطرفش پلیس شداینطرف هم بایدخلاف کارمیشدبعدهم بلندزدزیرخنده .بهش که حمله کردم بایه لگدکوبیدتوی قفسه سینه اموپرتم کردکه دادزدم-چی ازجونم میخوای عوضی؟من چه بدردتومیخورم-ازتو؟هیچی!امامیخوام انتقام بگیرم -انتقام؟-آره هنوزجشن حسام روکه یادت نرفته هم انتقام اون روزهم انتقام ازدست دادن محموله ام روتوی عوضی باعث همه ایناشدیبعدهم به شدشروع به کتک زدنم کردتمام بدنم دردمیکنه فکرکنم یه ده روزی هست که اینجام وهرروزفقط اون عوضی میادوکتکم میزنهداشتم روی زمین مینالیدم کهدوباره صدای درکه بالگدبازشداومدبه سختی سرم روبلندکردم که دیدم اون عوضی وایساده اونجاویه سرنگ هم دستشهخنده ی کثیفی کردوگفت-سلام!جناب سرهنگ.امروزمیخوام بهت حالی بدم آماده ای؟تاسرم روبالاکردم که ببینم میخوادچه غلطی بکنه سوزش سرنگ روتوی دستم حس کردم وبعدش هم بیهوشی کاملنمیدونم چقدربیهوش بودم اماوقتی چششمام روبازکردم دیدم که دوباره اون بایه سرنگ دیگه بالای سرم وایسادهگفت-دیروزکه اونوبهت زدم انگارخیلی بهت نساخت.امااین حالت روجامیارهوبعدهم سوزن روبه دستم زداینباربیهوش نشدم اماسرم گیج میرفتهرروزمیومدبهم یه سرنگ میزدومیرفت دیگه این آخری هابدون اینکه چیزی بگه دستم روجلوش میگرفتم اون هم باخنده بهم سرنگ رومیزدنمیدونم چی بودکه اگه یه ساعت دیرترمیومدتموم بدنم شروع دردگرفتن میکردطوری که خودم روبه درودیوارمیکوبیدم وازشون میخواستم که کمکم کننخدای من چه به سرم اومده؟داشتم بدنم روبه دیوارمیکوبیدم که صدای دراومدوحبیب اومدتو-سلام عزیزم.خوبی؟-گمشوکثافت-اوه اوه!توکه بی ادب نبودی؟-خفه شومهدی!تمام بدنم دردمیکنهاومدطرفم وگفت-منم اومدم کمکت کنمبعدهم دستم روگرفت که بامشت زدم توی صورتش بااینکه مشتم جون نداشت امابازهم دردش اومد-زنیکه عوضی حالت رومیگیرمبعدهم بهم حمله کردبهترین موقعیت بوداگه اینوازدست میدادم دیگه معلوم نبودکه کی ازاینجاآزادمیشدم ایناهم که کمربه مرگ من بسته بودن.بعیدمیدونستم آریاهم پیدام کنه چون مطمئن بودم ردیابم ازکارافتاده وگرنه تاحالاپیدام کرده بودنبهم که حمله کردبهش چسبیدم وبا مشت توی شکمش میزدم واون هم بامشت توی شکمم جوابم رومیدادبادست راستم مشت میزدم وبادست چپم سعی میکردم که گوشیش روبردارم واون هم که سعی میکردجلوی مشتام روبگیره وجوابشون روبده اصلاحواسش نبودگوشی روکه درآوردمخودم روخم روی زمین انداختم اون هم باچندتالگدمنورهاکردورفت اماقبل ازرفتنش گفت-اینقدردردبکش تاجونت دربیاد.سام که نیستش من هم محاله بهت موادبرسونمبااین حرفش دادزدم-مواد؟خندبدوگفت-پس چی؟بدبخت نمیدونستی که معتادشدی؟بعدهم دوباره خنده ی کثیفی کردورفتباورنمیشدمن معتادشده بودم!نه!خدای من!زندگیم نابودشدهمون جانشستم وزارزدم حالم اصلاخوب نبودهم درد داشتم هم به خاطرکتکایی که خرده بودم همش خون بالامیاوردم باتمام تلاشم سعی کردم که به آریاپیام بدم اول میخواستم به اون فقط پیام بدم اماترسیدم که متوجه نشه پس به آرادهم پیام دادم وآدرس جایی روکه بودم وهمراه بااسم سام رونوشتم حداقل اگه جام روعوض کنن بادیدن اسم سام پیدام میکننخدای من خودت کمک کندیگه دردم غیرقابل تحمل شده بودوبادادخداروصدامیزدمیه چندبارهم حبیب اومدوپشت درخندیدتاحرص منوبیشترکنه امامن اونقدردردداشتم که به اون توجه نمیکردم وآخرش هم ازدردبیهوش شدم   آریاباآرادبه سرعت آدرس روپیداکردیم وبه همه نیروهاآماده باش دادیمهمه ازاین که طنین زنده است خوشحال بودن اولش باورنمیکردن اماوقتی پیامش رونشونشون دادم فوراآماده شدنسردارکریمی هم دستوربه تحت نظرداشتن ساختمون مذکوردادقراربودساعت چهارصبح بهشون حمله کنیم الان هم داشتیم باآرادمیرفتیم که به خانواده طنین این خبرخوب روبدیماونقدرخوشحال بودم که نمیدونستم چطوری خودم روبرسونم به خونه حسام اینا!مامانم هم اونجابودازقبل به حسام زنگ زده بودم وگفته بودم که کارتون دارماونجاکه رسیدیم آرادماشین روپارک کردمن هم پیاده شدم تازنگ درروبزنمتاآرادماشین روپارک کنه وبیاددرروبرامون بازکردمداخل که رفتیم مامان وحسام هردوشون بیرون اومدن وگفتن-چی شده؟آریالبخندی زدم که ازلبخندم انگارنگاه اوناهم گرم شد-بریم داخل تابه همتون بگمباهم رفتیم داخل.مامان وبابای زنین وطرلان همراه باخاله وشوهرخاله ام هم نشسته بودنتارفتم داخل طرلان بلندشدواومدطرفم وبالحن تندی گفت-خوب شدبالاخره خودت رونشون دادی.چیه؟میترسیدی؟چه بلایی سرش آوردین؟کجاست ؟خواهرم کجاست؟بعدهم شروع به گریه کردکه حسام اومدواونوازمن دورکردوسعی کردآرومش کنهمن هم سرم روانداختم پایین وگفتم-میدونم وظیفه ی من بودبه عنوان رهبرگروه که زودترازاینابهتون سربزنم اماباورکنین روش رونداشتم.من بایدازدخترتون مواظبت میکردم اماباورکنبن تمام تلاشم روکردم وبه خاطرهمین که نتونسته بودم نجاتش بدم رویی نداشتم که اینجابیامبابای طنین اومدجلوودست گذاشت روشونه ام وگفت-تقصیرتونیست پسرم!تقصیراون عوضیاست.طنینم رو...امادیگه نتونست ادامه بده وروع به گریه کردازروزاولی که دیده بودمش شکسته ترشده بودمیدونستم بااین خبرم خیلی خوشحال میشه کمکش کردم که بشینه بعدهم روکردم به همشون وگفتم-اماالان من یه خبربراتون دارممامان طنین فوراازجا بلندشدوگفت-چی؟چی شده پسرم؟لبخندی بهش زدم وسرم روبین همشون چرخوندم ویه نگاه به آرادانداختم که بالبخندتاییدکرد-ماطنین روپیداکردیمطرلان-چی؟-آره جاش روپیداکردیم وامشب موقع سحربه اونجاحمله میکنیم ونجاتش میدیمبااین حرف من بابای طنین روی زمین نشست وسجده شکربه جا آوردهمه خوشحال بودنبیچاره مادرطنین که هنوزداشت گریه میکرد.البته مطمئن بودم این دیگه ازخوشحالیهحسام-عالی بودآریا!خبرت عالی بودهمه ماخوشحال شدیم-ماهم خوشحال شدیمآراد-خوب آریابریم دیگه؟سری تکون دادم روبه بقیه گفتم-خوب مادیگه میریم برامون دعاکنینمامان- برین به سلامت پسرم!مواظب خودتون باشیندوباره سری تکون دادم وباارادازاونجا خارج شدیمکه آرادگفت-حداقل یه لیوان آب هم دستمون ندادن!حالامن هیچی تواونجااینقدرفک زدی فکت داغون شد،گلوت هم که خشک شده نبایدیه چیزی بدن بخوریخنده ای کردم وگفتم-آراد!-باشه بابا!بعدهم یه دفعه روکردبه منوگفت-توهم خوب میتونی فک بزنیا!همچین رفته بودی رومنبرکه پایین آوردنت کارحضرت فیل بودمشتی بهش زدم واینبارخودم پشت فرمون نشستم وبه سرعت رفتیم به محل عملیاتتمام کسایی که توی ماموریت همراهمون بودن توی عملیات امروزهم حضورداشتن.مثل اینکه همه منتظربودن خبری ازطنین بشه تاخودشون روبرسوننبه محل که رسیدیم سرگردخانی اومدجلوبعدازاحترام گذاشتن گفت-سرهنگ!تمام دوربینای ساختمون روهک کردیم ده نفرتوی ساختمونن باحبیب وفکرکنم که سرهنگ روهم توی زیرزمین زندانی کرده باشن.چون اونجازیرزمین داره امادوربینی اونجانیست-خوبه!کارتون عالی بود؟سردارکریمی تماس نگرفتن؟-چراقربان!گفتن که روندکارروبهشون اطلاع بدیم-باشه!به بچه هااطلاع بده که یه ساعت دیگه بهشون حمله میکنیم آماده باشن.طبق نقشه بایدپیش بریم مواظب باشن اشتباه نکنن-چشمدوباره احترام گذاشت ودورشدروبه آرادگفتم-بیابریم شرایط دورخونه روبررسی کنیم نبایدهیچ راه فراری براشون بزاریمباآرادتمام اطراف خونه روکه یه باغ بودروبررسی کردیم وهرجاکه احتمال میدادیم امکان فرارباشه رونیروقراردادیمنقشه ازاین قراربودکه اول منوآرادهمراه باشش تاکوماندوواردبشیم وبعدگروه اصلیسرساعت هردومون جلوی دیوارجنوبی آماده بودیمدیوارجنوبی ساختمون کوتاه تربودوالبته درختای زیادی هم اینطرف وجودداشت که راحت میشدپشتش پناه گرفت-آرادقلاب میگرم بروبالا-باشهآرادباقلاب گرفتن من ازدیواررفت بالاوبعدعم خم شدروی دیوارودست منوگرفتدستش روگرفتم وسعی کردم باکمک پاهابرم بالابایه حالت پرشی رفتم بالاوبعدبااستفاده ازدست آرادبه صورت پرشی بایه حرکت پریدم پایینآراد-پسرعجب حرکتی بود!کف برشدم-بیاپایین اینقدرحرف نزن-نه خداوکیلی!برای جنگولک بازی حرف نداری.بایدببرمت سیرک-آرادخفه شو-خودت خفه شو-میام میزنمتا-منم زنت رومیزنم-جرات داری؟سرش روخاروندوگفت-راستش روبخوای نه!زن تویکی خودش کورکدیل هست چه برسه به تو-هی مواظب باش چی بلغورمیکنی؟-مگه چی گفتم-که طنین کورکدیله نه؟!-خوب خود هم الان گفتی-چی؟-گفتی طنین کورکدیلهکثافت داشت ازخودم سواستفاده میکرد   -آراداگه خفه نشی این پنج تاانگشت روتوی صورتت خردمیکنمبعدهم مشتم رونشونش دادم که آب دهنش رومثلاباترس قورت دادوگفت-اونجوری که میره توی دهن من!نگران نیستی دستت رودندون بگیرم؟-آراد!جون من یه بارجدی باشفوراراست ایستادواخماش روباحالت بامزه ای توی هم کرد-چرااخم میکنی؟-میخوام جدی باشم-جدی بودن اینجوریه؟-توهرموقع که جدی هستی اینجوری میشیسری تکون دادم این بشرآدم نمیشد-خیلی خری-دخترخالته-اون که هستبرگشت بالبخندبهم نگاه کردوگفت-النازمنم لبخندی زدم وگفتم-الناز همون لحظه صدایی اومدکه هردومون باهم رفتیم وپشت درختاپنهان شدیم-آرادمواظب باش-مواظبمصدای پایی میومدکه هرلحظه نزدیک میشدتااومدطرف ماآرادبامشت اوبیدتوی صورتش وبعدهم چنان زدپشت گردنش که فورابیهوش شد.نتونست پفریادی بزنهاونوبه یکی ازکوماندوهاسپردیم تاببرتش بیرون همراه باپنج تای دیگه رفتیم سراغ بقیه نگهبانا!پنج تاشون توی حیاط بودن پنج تای دیگه هم توی ساختمونبالاخره ترتیب نگهباناروکه دادیم در روبرای بقیه گروه بازکردیم-سرگردخانی باگروهت بروپشت ساختمون-بله قربان-سرگردامینی سمت راست-بله-سرگرد...سمت چپ روداشته باشین-چشم قربان-من هم ازجلومیام.حواستون روخوب جمع کنینبادوبه طرف دررفتیم وقبل ازاینکه واردبشیم پشت دیواراپنهان شدیم بلندگوروبرداشتم وگفت-شمادرمحاصره پلیسین.اسلحه هاتون روبندازین وبیاین بیرونمنتظربودم بیان بیرون که صدای آرادازتوی بیسیم بلندشد-کف برصدات شدم!عجب اکوی خفنی داشت.وای من عاشق این لحظه بلندگوبه دستی پلیسم-برعکس من ازش متنفرم!انگارداریم خودمون رومسخره میکنیم.این که کاملامشخصه که اونابیرون نمیان پس چراگلوی خودمون روپاره کنیم-پس توچراگلوی خودت روجردادی؟-طبق قانون درضمنخنده ای کردم وگفتم-میخواستم اکوی صدام روتست کنمآرادهم خندیدوگفت-حقاکه داداش خودمی.فعلابایبیسیم که قطع شدبرگشتم داخل رونگاه کردم که دیدم توی هول ولاافتادن ودارن سعی میکنن فرارکنن اماچون دیدن نمیتونن فرارکنن شروع کردن به تیراندازیماهم باگلوله جوابشن رودادیمبالاخره بعدازحدودنیم ساعت حبیب وافرادش رودستگیرکردیم البته سه نفرشون هم کشته شدازماهم فقط یه سه چهارتاازبچه هازخمی شده بودن که فورافرستادیمشون بیمارستاناوناروکه به سرگدخانی سپردیم باآرادرفتیم تادنبال طنین بگردیمدرورودی زیرزمین ازداخل خونه بازمیشدپس واردشدیم درروبازکردیمطنیندوروزبودکه دیگه بهم موادنزده بودن حالم خیلی خراب بودنمیدونم چراآریاهم نیومده بودیعنی نتونسته بودن پیدام کنن؟یانکنه پیامابهشون نرسیده؟بافکراینکه پیامانرسیده یه چندتافحش به مخابرات دادمدیگه نایی نداشتمحالم داشت بدمیشدتمام تنم دردمیکردودردش هم مثل این بودکه دارن مته میکنن توی استخونامهمش اینوراونورمیچرخیدم وخودم روبه درودیوارمیکوبیدمدوباره داشتم ازدردبیهوش میشدم که صداهایی روازبیرون شنیدم صداهامثل صدای تیراندازی بوداماچنددقیقه بعدصدای دونفرکهتوی راه پله های زیرزمین میدویدن اومدخودم روجمع کرده بودم دیگه حتی توانایی حفاظت ازخودم روهم نداشتم.وضعیتم خیلی داغون بودمیدونستم که چندتاازدنده هام شکسته چون نمیتونستم خودم روازحالت جمع تکون بدم دردش وحشتناک بودبدترازاون هم وضعیتی که توش گرفتارشدده بودم.خماریم نمیزاشت که بتونم مثل قبل حرکتی بکنمدیگه کم مونده بودبزنم زیرگریهباصدای دراتاقک که بازشدهه ایی کردم وبه زورخودم روعقب کشیدم اماتاسرم روبلندکردم ازچیزی که میدیدم کم مونده بودجیغ بزنم اماتوان همون هم نداشتمفقط تونستم بگم-آریاوبعددوباره بیهوشی!آریاازپله هاکه پایین رفتیم یه اتاقک اونجابودکه صدای ناله ظریفی ازاونجامیومدبه سرعت درروبازکردیم که دیدم آدم نحیفی بایه هه خودش روعقب کشیدوبعدهم سرش روبلندکردخیلی نحیف وزردرنگ بودداشتیم باتعجب بهش نگاه میکردیم که باصدای اون که گفت-آریابه خودمون اومدیم اول یه نگاه بهآرادانداختم وبعدهردومون به سمتش دویدیم که روی زمین بیهوش شده بودخدای من این طنین بود؟نه باورم نمیشه!طنین من خیلی قوی تربوداین دخترنحیف وزردرنگ اصلابه طنین سرحال من نمیخوردجلورفتم وازروی زمین بلندش کردم تابلندش کردم موهاش ازروی صورتش کناررفت ومن تونستم صورت قشنگش روکه حالابه شدت ضعیف وزردشده بودروببینم خودش بود.مگه میشدمن طنین روبااون موهاوابروی مشکی نشناسم بااین که چشماش بسته بودشناختمش دیدنش توی اون حالت قلبم روبه درآورد-طنینم!توی بغلم گرفتمش که صدای ناله اش بلندشدآراد-آروم آریا!ممکنه جاییش شکسته باشه.ازناله ای هم که میکنه مطمئنادنده هاش شکسته-آراد!میبینی؟این اصلابه طنین شبیهه؟چه به سرش آوردن-بهتره زودترببریمش بیمارستان آریا!اصلاحالش خوب نیست اگه حالش خوب بودبیهوش نمیشد-باشه!بعدهم فوراازروی زمین بلندشدم وزنگ زدم تایه برانکادربفرستن داخل اماچون برانکادررونمیشدآوردتوی زیرزمین آروم دستم روانداختم زیرزانوهاش وآروم بلندش کردم تادردنکشهئ امابازهم ناله خفیفی کرداینبارنتونستم طاقت بیارم وباتمام تلاشم یه قطره اشک ازچشمم چکیدآراد-آروم باش مرد!خداروشکرکه زنده پیداش کردیم حالش هم خوب میشه-آراد!گاهی توی این وضع ندیده بودمش دارم دیوونه میشم.ببین دیگه چیزی ازاون طنین قبل باقی مونده اصلا؟-اون هنوزهم همون طنینه فقط مریض شده وآسیب دیده.اگه خودش نبودمحال بودکه بااین حال زارش بتونه همراه گیربیاره وبه ماپیام بدهسری تکون دادم به سمت بیرون حرکت کردمازپله هاکه بالامیرفتم لحظه ای چشماش روبازکردوگفت-خوشحالم که اومدی.آریا!بااین حرفش قلبم آروم شد.خوبه که خوشحالش کردم.بیرون اززیرزمین افراداورژانس آماده بودن تااونوببرنآروم روی برانکادرگذاشتمش ولحظه آخرکه داشتن میبردنش نتونستم طاقت بیارم وبوسه ای به پیشونیش زدمبعدازاینکه طنین روبردنآراداومدجلو ومشتی زدتوی شکمم-چکارمیکنی؟دیوونه-آبجی منومیبوسی؟-بروبابا!نامزدخودمه-کی گفته؟توهنوزبه خودش هم نگفتی.ازکجامعلوم قبول کنهباترس برگشتم طرفش که گفت-شوخی کردم قبول میکنه.من هم لبخندی زدم وباهم به طرف بیرون رفتیم-آرادبه نظرت میشه همون طنین قبل!-هنوزهم خودکورکدیلشه!-هی نکنه میخوای حالت روبگیرم-به توچه آبجی خودمه!-خیلی خری-نه به اندازه توهمین جورکه ارادچرت وپرت میگفت باهم ازساختمون خارج شدیم وبه سمت ماشین رفتیم تاپشت سرآمبولانس طنین بریم بیمارستان   اریاهنوزحرفای دکتربرام قابل فهم نیست داشتم دیوونه میشدمهمراه آمبولانس که رفتیم به نزدیک ترین بیمارستان رفتاونجاتاطنین روواردکردیم فورافرستادنش بخش ویژه تابهش رسیدگی کننبعدازحدوددوساعت وقتی دکتربیرون اومدگفت-باتوجه به اعتیادش نمیتونیم درمانش سخته!باتعجب بهش نگاه کردم وگفتم-اعتیادش؟-بله ایشون معتادبه ...هستندکه باسرنگ تزریق میکردن.شمانمیدونستین؟-نه!آخه ایشون رودزدیده بودن.-میتونم اسمشون روبپرسم-بله!طنین رستگاردکترباتعجب به من نگاه کرد-ایسون سرهنگ رستگارمفقودشده هستن؟-بله امروزنجاتشون دادیم.ماهم ازوزارت اطلاعات هستیم-خوشبختم.امابایدبگم که به ایشون مقدارزیادی...تزریق شده که باتوجه به اعتیادشدیدشون درمانش خیلی سخت میشه بایدبدن قویی داشته باشه تاهم بتونه درمان روتحمل کنه هم ترک اعتیادش رو!-خدای من باورنمیشه!همون لحظه آراداومدرفته بودکه به خانواده طنین خبربده تابیان ببیننشدکترکه رفت برگشتم سمت آرادکه بادیدن چهره درهم من گفت-چی شده؟دکترچی گفت-آراد!من اون کثافت رومیکشم.من سام تهرانی روباهمین دستام خفه میکنمهمینجوردادشم دادمیزدکه آرادگفت-چته مرد؟چی شده؟چرااینجوری میکنی؟-اون کثافت به طنین مقدارزیادی...تزریق کرده-چی؟برای گفتن حرفی که میخواستم بزنم جگرم آتیش گرفت.نمیتونستم سختم بود-آراد!طنین بیست روزه که معتادشدیدبه...شدهبااین حرف من آراددستش روروی سرش گذاشت وگفت-خدای من!حالابایدچکارکنیمرفتم وروی صندلی های بیمارستان نشستم-هیچی.بایددعاکنیم که خداکمکش کنه بتونه هم درمان روتحمل کنه هم ترکش اعتیادش روباشدت موهام روکشیدم وگفتم-شرمم میشه که بگم معتاده!آخه اون حیفه که بخوای این لقب روبهش بدیآرادکه متوجه حال وخیمم شده بود اومدجلوودست گذاشت روشونه ام-آریا!خودت رواذیت نکن طنین فقط مریض شدهنمیشه به اون گفت معتاداونوفقط مریضش کردن.توبایدکمکش کنی تاخوب بشهمن فقط سرتکون دادم.برام سخت بودامابایدکمکش میکردم اون عشق من بودطنین من بودپس بایدازش محافظت میکردمهمون جورتوی بیمارستان پشت دراتاقش نشسته بودیم که دکتراومدوگفت-الان بیهوشه شایدکم کم بیدارشه!خودتون روبرای ناله هاش وشیون هاش آماده کنینبااینکه برام سخت بوداماگفتم-بله دکتر!تادکتررفت خانواده طنین هم رسیدن که طرلان فوری پرسید-طنین کجاست؟دکترش بود؟چی میگفت؟پشت سرهم سوال میپرسیدوبادستاش که گذاشته بودروی بازوی من منوتکون میداد.اصلاهم اجازه نمیدادکس دیگه ای حرف بزنهبالاخره حسام اومدطرفش وگفت-طرلان جان صبرکن!آریاالان خودش همه چی رومیگهبااین حرفش نگاه همشون ازطرلان به سمت من چرخیدباحالت زاری نگاهی به آرادانداختم وبانگاهم ازش خواستم که اون حرف بزنه که فوراسرش روانداخت پایین.ازآرادهم ناامیدشدم ناچاربودم بایدخودم میگفتمروکردم بهشون امانمیتونستم حرفی بزنمحسام که تعلل منودیدگفت-آریاچی شده؟طنین زنده استبااین حرفش صدای گریه ی مادرطنین بلندشدفوراگفتم-خداروشکرزنده است فقططرلان-فقط چی؟-ببینین نمیخوام نگرانتون کنم امابایدآماده باشین چونتااومدم ادامه حرفم روبگم صدای ناله بلندطنین ازاتاق بلندشدهمه باهم سرشون به سمت اتاق چرخیدطرلان-طنینه؟سرم روبه نشونه تاییدتکون دادم که فورابهه سمت اتاق رفت من هم فورابه سمتش رفتم وگفتم-طرلان خانم صبرکنین!بزارین حرفم روبزنم بعدبرین تو-آخه چش شده که اینجور ناله میکنه؟انگاربدن دردداره؟جاییش شکسته؟بزاربرم توامامن ازحسام خاستم که جلوش روبگیره تامن حرفام روبزنم-آره بدن دردداره امابدن دردش ازشکستگی نیست دوتاازدنده هاش شکسته امااونقدرنیست که اینطوری ناله کنهبابای طنین-پس چرااینجوری داره مینالهدیگه بایدمیگفتم بیشترازاین نمیتونستم منتظرشون بزارم گرچه دادن چنین خبری خیلی سخت بود.چیزکمی نبوداعتیاد به...بوددوباره نگاهی به آرادکردم که گفت-بگوآریا!حقشونه بدونندوباره سرم روبردم طرف باباش وگفتم-طنین توی این مدت معتادبه...شدهبااین حرف من باباش انگارکه متوجه نشده باشه گفت-معتادشده؟-آره!یعنی معتادش کردن هرروزبهش تزریق میکردنبعدهم سری تکون دادم وگفتم-نمیخوام نگرانتون گنم اماوقتی رفتین توی اتاقش توقع نداشته باشین که همون طنین قبل روببینین ازنظرظاهرخیلی تغییرکردهدیگه باباش روی پابندنبودباحسام به طرفش دویدیم وزیربازوهاش روگرفتیم وکمکش کردیم که بشینهباباش-وای خدایعنی حالش خوب میشه؟طنین.دخترنازبابا!بعدهم شروع کردبه گریه کردن .بااین حرف باباش مادرش هم شروع کردبه زارزدن ومیون حرفاش که اون خلاف کارارونفرین میکردوگفت-وای خدا!حالامردم چی میگن؟میگن دخترشون معتادشده.نمیدونن که چه بلای سرش اومدهبااین حرفش گرچه خیلی ناراحت شدم اماچیزی نگفتم نمیخواستم داغ دلش روتازه کنم.فقط مشتم رومحکم فشاردادمآرادکه متوجه سرخی صورتم شده بودپی به عصبانیتم بردفورااومدطرفم وگفت-آریاآروم باش!اون مادرشه!یه چیزی میگه اماازته دلش که نیست.الان توی شرایط خوبی نیستزیرلب غریدم -درسته امااون الان به جای اینکه نگران حال خودطنین باشه نگران حرف مردمه!-اون حق داره!شرایط زندگیش اینجوری بارش آورده که به حرف مردم توجه کنه پس آروم باشسری برای آرادتکون دادم اماباهربارشنیدن اون حرفاازدهن مادرش حرصم بیشترمیشدبالاخره مثل اینکه طرلان هم ازحرفای مادرش عصبانی شده بودکه دادزد-بسه مادرمن!این همه سال به جای اینکه نگرران حال خودطنین باشی نگران حرف مردم بودی تاجایی که میخواستی اونومجبورکنی دوباره برگرده پیش اون عوضی.فکرکردی طنین چراتنهامون گذاشت؟به خاطرحرفای توبه خاطرحمایت نشدن ازطرف تووبابا!به جای اینکه برای ازدواجش برین تحقیق فورامثل خوشحالااونودادین به مهدی وگه طنین چندسالش بودفقط بیست سالش بودحالااگه توی اقوام خواستارنداشت دلیل نمیشدکه روی دستتون بمونه که.کاری بازندگیش کردین که حالانتونه طرف ککسی بره نتونه عاشق بشه.همیشه بایدازمردترس داشته باشهلحظه ای سکوت کرد.امابعددوباره دستش روبلندکردومادرش رونشونه گرفت وگفت-همش تقصیرتوئه مامان!این که الان اون روی تخت بیمارستانه تقصیرتوئه!این که همیشه ازمافراری بودتقصیرتوئه!هنوزکه یادت نرفته موقعی که اومدخونه چه الم شنگه ای به پاکردی.کاری کردی اومدنش بهش زهربشه.همیشه همین طوربود.برای همین نمیومدخونهبالاخره آروم شدفقط آخرش گفت-این باربه جای حرف مردم فکرخودش باشینبااین حرفش صدای گریه یمادرش که ازشوک حرفای طرلان قطع شده بودبلندشدوهمراهش گفت-مگه من بدیش رومیخواستم میخواستم سختش نشه که هربارببینه واسه خواهرسه سال ازخودش کوچکترش خواستگارمیاداماواسه اون نمیاد.گرچه نشون نمیداداماسختش بودمن مادرم درددخترم روحس میکنم گرچه نمیخواست ازدواج کنه اماخواسته شدن وخواستارداشتن یه خصلت ذاتیه.هرکسی دوست داره محبوب باشه.من میخواستم طنین بامهدی باشه تاآرامش داشته باشه برای همین هم دوباره میخواستم مجبورش کنم که بااون باشه اماخودش نخواستبااین حرف مادرش دیگه نتونستم طاقت بیارم نمیتونستم اسم هیچ مردی روکناراسم طنین بشنوم وچیزی نگم.طنین حالادیگه مال من بودیعنی بایدمال من میشدرفتم جلوگفتم-خانم رستگارصبرکنین.اینقدرسریع نتیجه گیری نکنین بااینکه شماهنوزتصورمیکنین که مهدی برای طنین خوب بوده والبته هم بایدچنین تصوری کنین چون مهدی یکی ازاقوام شماست امابایداینو بگم تابدونین که مهدی یکی عوامل اصلی گروه قاچاقچی احسنی بودوکسی هم که لحظه آخرطنین رودزدیدوباعث شدکه اون بلاسرش بیادکسی نیست جزمهدی. پس فکرکنم دیگه شایسته طرفداری شمانیستدیگه داشتم جوش میاوردم پس ازگفتن این حرفم فوراچرخیدم به سمت بیرون رفتم.دیگه نمیتونستم اون شرایط روتحمل کنم مادرش بااینکه خیلی مهربون بوداما...اه!بیخیال به هرحال همین مادرطنین روبه دنیاآورده وتربیت کرده بایدمتشکرش هم باشمنمیدونم چم بود؟فقط ازحرفای مادرش حسابی عصبی شده بودم داشتم توی حیاط بیمارستان قدم میزدم که آرادوحسام خودشون روبه من رسوندنحسام-چت شد؟پسر!توکه همیشه خیلی صبوربودی؟فکرنمیکردم اینقدرتنداون حرفاروبه مادرطنین بزنیبرگشتم بهش نگاه تندی انداختم وگفتم-مادرش حرفای خوبی نمیزدنمیتونستم طاقت بیارم- یعنی چی؟توحق نداشتی اونجوری باهاش حرف بزنی.اون مادرشه توچکاره ایحسام که ازجواب من عصبانی شد بودهمینجورداشت پشت سرهم منودعوامیکردوبه خشم من که هرلحظه بیشترمیشدواشاره های آرادکه سعی داشت اونوساکت کنه توجهی نمیکردبالاخره نتونستم طاقت بیارم به سمتش حمله کردم وچسبوندمش بهه دیواروبادادگفتم-ببین من دربرابرهرکسی طاقت میارم الاطنین.به هیچ کس هم اجازه نمیدم که حقش روضایع کنه دربرابراون هم هرحقی دارم.پس توخفه شو.وگرنه دندونات روتوی دهنت خردمیکنمحسام که ازحرکت من ساکت شده بودفق بهم زل زدکه من هم ولش کردم وفوراازاونادورشدم فقط صدای آرادروشنیدم که میگفت-پسرتوچرااصلابه من توجه نمیکنی؟بروخداروشکرکن که نزدشل وپلت کنه   آرادآریاکه ازمادورشدروکردم به حسام وگفتم-پسرتوچرااصلابه من توجه نمیکنی؟بروخداروشکرکن که نزدشل وپلت کنهحسام که هنوزتوشوک کارآریابودگفت-این چش بود؟دستم روبه کمرم زدم وگفتم-یعنی هنوزنفهمیدی؟-چی؟-یعنی بااین کاراورفتارای آریاکه همش دورطنین بال بال میزدنفهمیدی؟-چیو؟-کاچیو!اینکه آریاعاشق ودلباخته طنینه!بااین حرفم حسام چشاش درشت شدوگفت-نه-پسرتوچطوری اینقدردهنت بازمیشه؟ببنداون گاله روالان پشه میره توشبااین حرف من حسام دهنش روبست امادوباره بازش ککردوگفت-جون حسام راست میگی-مرگ توآره!حسام که حالاازشوک دراومده بودبانیش بازگفت-گفتم این چرااینقدرمشکوکه!وای خدا-ذوق مرگ نشی!عروس ودومادکسای دیگه این!توذوق میکنی؟بروذوق نامزدخودت روبکن-گمشوپسر!من ذوق آبجیم رومیکنم-کی گفته آبجی توئه؟آبجی خودمه!-نه خیرم اون محاله توی منگل روبه برادری انتخاب کنه امامن رسمابه عنوان برادرش اعلام شدم-اِ.پس بهتره بدونی که توی این ماموریت منوداداش صدامیزد-بروباباکی به توی کروکدیل میگه برادر؟-خودکروکدیلش!بااین حرفم خنده ای کردوگفت-نه این یکی روراست میگی.داشتیم باهم میخندیدم که یه دفعه یه دستی محکم خوردتوی سرم وبعدهم صدای آریااومدکه میگفت-هی درموردنامزدمن درست صحبت کنینا!کروکدیل خودتونیننیشم فوری ازخوب شدن حال آریابازشد.همیشه همین طوربودعصبانیتش برای یه ساعت بودفوراحالش خوب میشدحسام- حالاهمچین میگه نامزدم انگاراون به طنین گفته واون هم گفته بله.اصلاازکجا معلوم که ردت نکنه؟بااین حرفش منم زدم پشت شونه حسام وگفتم-دمت گرم!زبونت روبایدطلاگرفت!منم بهش گفتم امااین آقاخیلی خوشخیاله!آریاهم نامردی نکردویه دونه هم زدپس کله حسام گفت-گم شین ببینم!اینادارن ته دل منوخالی میکنن.من مطمئنم اون بهم جواب مثبت میدهمن هم لبخندی زدم روبهش گفتم-ندادهم اشکالی نداره عزیزم!خودم میام زنت میشمحسام-اه!کی میادتوی منگل روبگیره که کلت بوی قرمه سبزی میدهدستبی به سروروم کشیدم وگفتم-مگه من چمه؟دختربه این آقایی!بااین حرف من هردوشون زدن زیرخندهحسام-آره اگه آقابودی الان اَذَب اُقلی نبودیمن هم صدام رونازک کردم وگفتم-گمشو!داداشم نمیزاره من بترشم یه شوهرخوب برام پیدامیکنهآریاهم لبخندی زدوگفت-تولب ترکن!من هم درعوضش براش پشت عشوه ای اومدم که خیلی شتری بودکه باپس کله ای حسام مواجه شدم   آریاآروم ترکه شدم باحسام وآرادبرگشتیم توی بیمارستان.داشتم باحسام حرف میزدم که یه دفعه طرلان رودیدم که ازدورداره میدوه!ما هم به سرعت به طرفش رفتیمهمون جورکه نفس نفس میزدگفتطرلان-حسام!حسام طنینباشنیدن اسمش ازدهن طرلان بدون اینکه اجازه بدم حسام چیزی بگه گفتم-چی شده؟طنین چی شده؟طرلان هم که حالانفس زدنش آروم ترشده بودباگریه گفت-رفتیم توی اتاقش که ببینیمش که یه دفعه بیدارشد.خوشحال بودیم که چشماش روبازکرده -خوب خوب!-امافورابه حالت هیستریک شروع کردبدنش روفشاردادن وبعدهم دادوبیدادکردن.طوری که ماترسیدیم واومدیم بیرون.میخواست بیادبیرون که بابادروروش قفل کرد.الان هم داره خودش روبه درودیوارمیکوبهآراد-چرا؟من-میخوادبیادبیرون!اگه بیادبیرون دیگه بایدبریم توی محله معتاداپیداش کنیمبااین حرف من گریه ی طرلان شدت گرفتبه سمت اتاقش دویدم که بادیدن صحنه روبه روم خشک شدم صدای دادوبیداش میاد.گاهی التماس میکردوگاهی هم فحش میداد.مامانش روزمین نشسته بودوخودش رومیزدباباش هم شونه هاش ازشدت گریه میلرزیدامابه زوردراتاقش روچسبیده بودکه بیرون نیاد.باهردفعه که طنین به درفشارمیاورداون مردبیچاره به زورمیخوردبه دیواروبرمیگشت.پرستاراهم اونجاریخته بودن خیلی شلوغ شده بوددکترش ازقبل گفته بودکه نمیتونیم بهش آرامبخش بزنیم تادردنکشه چون به اونامعتادمیشهخدایا!بایدچکارکنم؟ازشوک دراومدم رفتم طرف باباشآراد-آریاچکارمیکنی؟-نمیدونم!آرادهم دیگه چیزی نگفت باحسام پشت سرمن میومدنرفتم طرف پدرش-آقای رستگاراجازه میدین؟باهمون صداش که ازشدت گریه گرفته بودگفت-پسرم میخوادبیادبیرون.من نمیدونم این دختراین همه زور روازکجاآورده؟لبخندی زدم وگفتم-هم ازشماارث برده هم اینکه اون یه رزمی کارماهره!اون هم لبخندی زدوگفت-من که دیگه دارم به زوردارم طاقت میارم-پس اجازه بدین من کمکتون کنمنگاهی به من کردکه اول به قیافه ام بعدبه چشمام نمیدونم چی دیدکه راحت کنارکشیدبعدباشوخی گفت-آره زورتوبیشتره!طرلان-میخواین چکارکنین؟-میخوام باهاش حرف بزنم-ماهم باهاش حرف زدیم امانشدمثلاتومیخوای چی بگی؟اومده بودوجلوم وایساده بوددوباره مجبورشدم ازحسام بخوام که این نامزدکله شقش رودورکنه!باخواهرش مونمیزد.کپی برابراصل همدیگه بودنحسام اومددست یرلان روکشیدوازجلوی من دورش کردطرلان-حسام این میخوادچکارکنه؟-توصبرکن.حتماخودش میدونه-یعنی چی؟-صبرکن بعدابرات میگمهنوزصدای دادوبیدادطنین میومدامادیگه به درضربه نمیزدرفتم داخل ودروپشت سرم بستمتامنودیدگفت-آریادروبازکن بزاربرم-کجا؟-نمیدونم قبرستون!فقط اون دروبازکن-نه.توبایدبمونی تاخوب بشیبااین حرف من دوباره شروع به دادوبیدادکرد-میگم اون دروبازکن لعنتی من نخوام خوب بشم بایدکدوم آشغالی روببینم.میگم بازکنبعدهم به سمتم حمله کردکه مقاومت کردم وهلش دادم.سعی میکردم بهش آسیبی نزنم امااون مداوم بهم حمله میکردواصلاهم خسته نمیشد-آریاگمشوکنارلعنتی!میخوام معتادبمونم میگم گمشو.دیگه نمیتونستم طاقت بیارم هرچی باهاش حرف میزدم بازجوابم رومیدادمداوم هم بهم حمله میکرد طوری که خسته شده بودمیه دفعه دستم روبالابردم سیلی بهش زدم اول باتعجب بهم نگاه کردامابعدش آروم آروم شروع کردبه اشک ریختنباهربارهق هقش خودم رونفرین میکردم که زدم توی صورتش اماازکاری که کرده بودم راضی بودم چون دیگه داشت ازکنترل خارج میشدهمینجورکه گریه میکردعقب عقب میرفت تارسیدبه تختش .نشست روی تخت وپاهاش روتوی شکمش جمع کردوهمینجوراشک میریختآروم آروم رفتم طرفش وهمینجورهم باهاش حرف میزدم-ببین طنین!توحیفی!توخیلی مقاوم ترازاینابودی که بخوای حالادرمقابل این جابزنی.باورکن فقط چندروزه بعدسم ازبدنت خارج میشه.کافیه یه کم طاقت بیاری-نمیتونم آریا!نمیشه!توکه تجربه نکردی بدونی چه دردی دارهباشنیدن صدای ضعیفش باسرعت به سمتش رفتم وبغلش کردماون هم خودش روتوی بغلم جمع کردوبیشترگریه کرد-آریا!سخته.نمیشه تمام استخونام داره خردمیشه!دردمیکنه انگاردارن بامته سوراخشون میکنن.آریابدکردن بامن.من این وضعیت حقم نبود-هیشش.آروم باش عزیزم.مطمئن باش خوب میشی این همه آدم کنارته همشون ازت محافظت میکنن.درداستخونات کم میشه باورکن.خوب میشی.فقط بایدخودت بخوایسرش روبلندکردوبااون تیله های مشکی که حالابه شدت مظلوم میزدگفت-توهم هستی؟بااین حرفش باانگاردنیام روبهم داده باشن لبخندی ازته دل زدم وگفتم   -من هم هستم.منم همینجا کنارتم-خوبه که توهم هستی!بعدهم سرش روبردپایین وتوی سینه ام فشاردادقلبم داشت به شدت میزدازاینکه طنین میون این همه آدم ،منوخواسته بودداشتم توی عرش سیرمیکردمهنوزهم هق هق میکرد-آریادستام دردمیکنه!هرکاری میکنم آروم نمیشه-من برات ماساژشون میدم تاآروم شه باشه؟فقط سرش روتکون دادمن هم دستم روگذاشتم روی دستاش وآروم آروم فشاردادم تابالاخره هق هقش تموم شدونفسهاش منظمآروم ازاون حالت جمع دستام روبازکردم نگاهی به صورتش کردم که خوابش برده بود.آروم مثل یه بچه خوابیده بودتوی جاش خوابوندمش وپتوروکشیدم روش بعدهم بوسه ای به پیشونیش زدم وازش دورشدماومدم برم بیرون که صداش اومد-آریانمیری که؟برگشتم که دیدم چشماش بازه.لبخندی زدم وگفتم-همین جاپیشتم باشه؟اون هم سری تکون دادودوباره چشماش روبستازاتاق که اومدم بیرون همه بهم حمله کردنلبخندی به همشون زدم که آرادگفت-چی شدآریا؟-هیچی!خوابیدهمه بجزآرادوحسام باتعجب واون دوتاهم بالبخندبهم نگاه میکردن-نمیخواددیگه نگرانش باشین.دیگه تلاش نمیکنه که بیادبیرونبابای طنین-مطمئنی؟پسرم-آره!آره مطمئن بودم چون اگه به زبون نیاوردامامن مطمئنم چون که باچشاش بهم قول دادلبخندی دوباره به اونازدم وازشون دورشدم حالاکه طنین خواسته بودمن باشم پس بایدمیبودم رفتم واسه همه قهوه گرفتم وبرگشتمهمشون خسته نشسته بودن روی صندلی ها.تانزدیکشون شدم آرادوحسام فورابلندشدن واومدن سمت منآراد-چکارکردی که آروم شد؟فقط لبخندی زدمحسام-آرادراست میگه؟بگودیگهبازم لبخندی زدم که آرادزدپس کله اموگفت-زهرمار!هی لبخندژکوندمیزنه!اونی که بایدبراش ازاین لبخندابزنی مانیستیم خودش هم که بااین وضعش دیگه توانایی تشخیص ژکوندازغیرژکوندرونداره. هی برامون دهنت روکش میدیدوباره لبخندی زدم وکه دوباره زدپس کله اماین دفعه اخمام روتوهم کردم وگفت-بروگمشو!چراهی میزنی توسرم.هیچی باباازم قول گرفت که بمونم همینچشای دوتاشون گشادشدحسام-طنین ازتوخواست که بمونی؟نیشم روبازکردم گفتم-آره!حسام-شوخی که نمیکنی؟سرم روبه طرفین به نشونه نه تکون دادم که نیش اون دوتاهم بازشدامادوباره آرادیکی دیگه زدتوی سرم وگفت-خاک برسرت چه ذوقیم میکنه!دختره ازت خواسته بشی حمال وجون بکنی بعدتوذوق میکنی؟حسام -گمشوآراد!این که گفته بمونه هزارتامعنی ازش بیرون میاداونوقت تواینوازکجات درآوردیبعدهم حسام زدتوی سرش وگفت-خاک برسرت!به خاطرهمینه رودست خاله موندیآرادهم لباش روجمع کردوباحالتی که مثلاگیج شده سرش روخاروندامابلافاصله بعدخندیدوگفت-همین شمادوتاخودتون روگرفتارکروکدیل کردین بسه!من همینجوری روبیشترمیپسندممن وحسام هم باهم گفتیم-نامزدمن کروکدیل نیستبعدهم هردومون باهم خندیدیمهمون لحظه طرلان پیداش شدکه آرادگفت-کروکدیل کوچیکه اومدوباتوسری حسام روبه روشدطرلان-چتونه شماهی میزنین توی سرهمدیگه؟مگه بچه این؟ازقدوقوارتون هم خجالت نمیکشین؟ماهاهم نیشمون روبازکردیم که فکرکنم به عقلمون شک کردقهوه هاروگرفتم روبه روش وگفت-بفرمایین طرلان خانم ایناروببرین فکرکنم همه خسته شده باشن یه لیوان قهوه داغ میچسبهلبخندی زدکه به شدت شبیه لبخندای طنینم بود.دلم برای لبخندای قشنگش والبته کمیابش تنگ شد-وای ممنونم!خیلی لطف کردین-خواهش میکنم.کاری نکردماون هم دوباره لبخندی زدوقهوه هاروگرفت ورفت طرف بقیهآراد-ببین ازالان چه خودش روهم شیرین میکنه!مردهم اینقدرننر؟حسام هم گفت-گفته باشما!طنین ابجی ماست اول بایدماروراضی کنی.-بروبابا!اصل خودشه!تاوقتی خودش هست شمادوتاسرخرچکاره این؟بعدهم سرم روبالاگرفتم وازکنارشون ردشدم ورفتم کنارپدرطنین نشستم ودستم روگذاشتم روی شونه اش که اون هم به من تکیه دادبعدهم سرم روچرخوندم طرف اون دوتاوبانیش بازبراشون ابروهام روبالاانداختم که آرادهمون جورکه به من نزدیک میشدگفت-ببین چه مارمولکیه!حسام هم خندیدوسرش روبه طرفین تکون دادهمه چی خوب بودفقط دلم میخواست حال طنین هم زودترخوب بشهالبته یه نگرانی دیگه هم داشتیم سام ازدستمون فرارکرده بودوهنوزنتونسته بودیم پیداش کنیمبهتربودالان بهش فکرنکنم.الان بایدتمام تمرکزمون رومیزاشتیم روخوب شدن طنین.اون عوضی روهم حتماپیدامیکنم وانتقام دردایی که طنینم میکشه روازش میگیرم  
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد