نه.....چیزی نیست...بی توجه از کنار من رد شد و رفت بالا ! چه احساسات قابل توجهی از خودش بروز داد !!!! نمی دونم چرا ته دلم احساس نگرانی می کردم . خواستم برم بالا اما جلوی خودمو گرفتم .... اصلا به من چه ! رفتم توی آشپزخونه تا برای ناهار چیزی سر هم کنم . حوصله نداشتم. می خواستم برنج رو کته بذارم . سه پیمونه برنج رو شستم و گذاشتم توی آب بمونه . گوشت چرخ کرده در آوردم تا کباب دیگی بذارم.شروع کردم به خرد کردن پیاز . این قدر حواسم پرت بود و آشفته بودم که دستم رو به شدت بریدم. محل بریدگی خیلی عمیق بود. تازه سوزش آب پیاز هم بدترش می کرد. یه دفعه گریه م گرفت. دستم رو زیر شیر آب گرفتم و محکم فشار دادم. کلی دستمال دور انگشتم پیچیدم اما سریع باید عوضشون می کردم. نمی دونستم جعبه ی کمک های اولیه اینجا بود اصلا یا نه ؟! رفتم بالا تا از توی کیفم چسب زخم در بیارم.پشت در اتاق اشک هام رو پاک کردم و دستم رو مشت کردم که چیز زیادی مشخص نباشه . خواستم در بزنم اما پشیمون شدم و در رو یکدفعه باز کردم. کوچکترین تکونی نخورد ! روی تخت نشسته بود. به پشت تخت تکیه داده بود و زانوهاش رو با دستاش بغل کرده بود. کاملا روبروی من نشسته بود. عصبی بود ! آروم سرش رو آورد بالا . کوهستان – خوبی ؟ - آره .... کوهستان – منم خوبم - خوش به حالت !! سریع کیفم رو برداشتم و برگشتم پایین. کیف پولم رو از داخلش در آوردم و دوتا چسب از توش برداشتم . برگشتم آشپزخونه . دستم رو خوب شستم و خشک کردم و چسب ها رو دورش چسبوندم. کوهستان – دستت چی شده ؟! از جام پریدم . -ا...... !! -سوال پرسیدما ! -مگه تو به سوال من جواب دادی که من جوابت رو بدم ؟!- چه سوالی ؟؟ فقط بهش پوزخند زدم. اومد داخل . دستم رو گرفت تا نگاهی بهش بندازه اما سریع دستم رو پس کشیدم. به سرعت ترتیب بقیه ی پیاز ها رو دادم. با گوشت چرخ کرده و ادویه نمک قاطی کردم و ریختم توی ماهیتابه . کباب دیگی نمک خیلی کمی می خواد ، چون زود شور می شه . از حد عادی که همیشه می ریختم ، نمکش رو بیشتر گذاشتم.البته اون قدری که خودم بتونم شوریش رو تحمل کنم ! درش رو گذاشتم . زیرش رو روشن کردم. برگشتم. دستش رو زیر چونه ش گذاشته بود زل زده بود به من و لبخند می زد. اخم کردم. -به چی نگاه می کنی ؟! جوابم رو نداد. منم بی توجه رفتم سراغ برنج ! همین طوری ریختمش توی قابلمه . مقداری نمک زدم و بدون روغن همین طوری گذاشتم روی گاز. آبش رو خیلی کم ، بیشتر از اونچه باید روش باشه گذاشتم تا شفته بشه !! زیرش رو زیاد کردم. حالا که برنج شفته ی بدون روغن دادم بهت می فهمی ! چند تا گوجه در آوردم و سیخ زدم تا کبابشون کنم ! وقتی حسابی سوخته شدن برشون داشتم و گذاشتم توی یه ظرف قشنگ !!! با سبزی خوردن دورش رو تزئین کردم. -دستت رو بر دار لطفا . ظرف های ماست رو چیدم روی میز. بی خیال ، دستش رو توی سینه ش جمع کرد اما نگاهش رو برنداشت. شیطونه می گه این ظرف ماست رو چپ کنم روی سرش . خوشبختانه کف کباب دیگی یکم ته گرفت !!! برش داشتم گذاشتمش توی دیس . کنارش خیار شور و ذرت چیدم . متاسفانه برنج خیلی به هم چسبیده نشد ! اونم آوردم گذاشتم سر میز . بشقابی برداشتم و شروع کردم توش برنج ریختن. - یکم بیشتر بریز لطفا ! چه پررو ! بشقاب رو گذاشتم جلوی خودم . چیزی نگفت اما حرکتی نکرد. گوجه ای رو که سالم تر بود جدا کردم با مقداری کباب دیگی گذاشتم توی ظرفم. یه قاشق خوردم. خب ... خیلی بد نشده بود. سریع بشقاب رو از جلوم برداشت و با خنده مشغول شد ! این بار من دست به سینه نشستم ! -غذای منو بده ! - ا ... من فکر کردم اینو برای من کشیدی !! بذار الان خودم برات می کشم . برنجم رو با قاشق از هم جدا کرد و پوست گوجه ی سوخته م رو گرفت .بشقاب پری جلوم گذاشت . -بفرمایین . -من غذای خودمو می خوام . - متاسفم . نمی شه بلند شدم . - ا... سیما بشین . خیله خب ... بگیر ... نشستم. بشقاب قبلیمو گذاشت جلوم ! - خوبی کردن بهت نیومده ! -دقیقا مثل تو ! - چطور ؟!!! -..... - پرسیدم چطور ؟؟! - .... - منو عصبانی نکن ها !!! به جای اینکه مثل بچه ها ادا در بیاری مشکلت رو بگو ! چند لحظه ای مکث کردم ... -امروز صبح کجا بودی ؟؟! یه دفعه غذا پرید توی گلوش . دلم می خواست براش آب بریزم اما تکون نخوردم. خودش یه لیوان آب ریخت و خورد. - ویلای عمه جونتون بودین .... نه ؟؟! توی چشمام خیره شد. شاید می خواست عکس العمل منو ببینه! - آره ! این بار نوبت غافل گیری من بود ! من این حرف رو از حرصم گفتم اما اون انگار خیلی جدی بود. - کوهستان خیلی .... خیلی .... - خیلی چی ؟ بلند شدم رفتم توی اتاق . سریع وسایلم رو توی چمدون می ریختم . خودم هم نمی دونستم باید چی کار کنم ! اومد تو اتاق . - چی کار می کنی ؟ -.... - مثل اینکه یادت رفته ! نمی تونی از اینجا بری . نه تا وقتی که من بذارم بری ! - مسخره !! - اعتراف کن که حسودی می کنی ! - هه ! حسودی ؟!! ... نه خیر از این خبرا نیست ... تو که دختر عمه ت رو دوست داشتی بیخود کردی منو به زور نگه داشتی .. من که به پات افتاده بودم تا بذاری من برم ! اما من نمی تونم خیانت "شوهرم" رو تحمل کنم حتی اگه ازش بدم بیاد یا منو دوست نداشته باشه ! کلمه ی شوهر رو با تمسخر گفتم ! اتاق رو با چند قدم بلند طی کرد و محکم زد تو دهنم. افتادم روی تخت . لبم رو محکم با دندون گرفته بودم تا گریه نکنم ! - من خیانت نکردم ... می فهمی ؟! من اون دختره رو نمی خواستم و نمی خوام ! - .... - سیما ... خوبی ؟!! - دستتو بکش کنار دیوونه ! - خودت منو عصبانی کردی ! من نمی خواستم بزنمت ! - تو که نمی تونی اعصابت رو کنترل کنی برای ..... - ببخشید ! باشه ؟!! ببین من امروز اعصابم سر جاش نیست ! - می بینم !! - نه ... سیما .. ببین ! صبح عمه زنگ زد ... من رفتم توی هال صحبت کنم که تو بیدار نشی !...می دونی .... اون گفت که ... آنوشا خود کشی کرده ... به خاطر ... من ! خب من باور نمی کردم ! هر چی بهش گفتم آدرس بیمارستان رو بده نداد ! منم رفتم ویلاشون ! سرایدارشون گذاشت برم تو حیاط .صدای تلویزیون از پشت پنجره می اومد اما کسی در رو از روم باز نکرد!از سرایدار که پرسیدم کدوم بیمارستان رفتن چیزی بروز نداد! اصلا حرفی نزد ... منم برگشتم ! - .... - ببین حتی اگه خودکشی هم کرده باشه ... که فکر نکنم ... چون جون عزیزتر از این حرفاست ... من باید می فهمیدم یا نه ؟؟! من نگران اون نیستم ... می فهمی ... فقط .. من همین طوری نگاهش می کردم . - حالا ... زنده س ؟!! - آره بابا ... زنده س ! مثلا می گن زود رسوندیمش بیمارستان !! اما من که می گم ... خب پس خطری نبود ! "چه طور ممکنه کسی به خاطر کوهستان با این اخلاقش خودکشی بکنه !!!" - خودمونیم !این عمه و دختر عمه ت هم چقدر بهت اعتماد به نفس کاذب می دنا !! سرشو آورد بالا : منظور ؟ -هیچی و راهمو کشیدم که بیام بیرون مچ دستمو گرفت برگشتم تو چشمام زل زد و گفت : منظورت چی بود هان ؟ عصبی نبود ولی خوب لحنش معمولی هم نبود . جدی جدی بود . آب دهنمو قورت دادم و گفتم : اصلا به من چه خودت می دونی و عمه جونت و دخترش .... - سیما طفره نرو !! - بابا هیچی ببخشید یه یزی از دهنم پربد چرا اینجوری می کنی ؟ دستمو ول کرد ولی معلوم بود عصبانی شده ... تنهاش گذاشتم . نمی دونم چرا احساس می کردم کوهستان داره بهانه میاره بهش شک کرده بودم فک می کردم الکی گفته که آنوشا خودکشی کرده که بگه ببین من چقدر خواهان دارم .... ولی خوب واسه چی باید دروغ بگه ؟ ... اصلا مگه مهمه .... معلومه که مهمه ... سیما خانم یادت رفته دیشب چی شد ؟ دیگه تو واقعا زنشی ... حتی اگرم دوستت نداشته باشه حق داری از کارش سر در بیاری ... باقی مونده ی غذامونو که نصفه خورده بودیم از روی میز برداشتم و میز رو جمع کردم . دستکش پیدا نکردم و چون دستم زخم بود ظرفا رو گذاشتم تو سینک که بعدا بشورمشون ... رفتم بالا خسته بودم . کوهستان رو تخت دراز کشیده بود انگار خوابیده بود آروم بدون اینکه بیدار بشه خودمو رو تخت کشیدم و خوابیدم . نمی دونم چقدر گذشت که صدای زنگ در از خواب بیدارم کرد ... وقتی بیدار شدم دست کوهستان رو کمرم بود و سفت منو گرفته بود ... عین چسب دو قلو می مونه ... اه هههه ... دستاشو داشتم به زور از خودم جدا می کردم که بیدار شد ... تو چشماش زل زدم و گفتم : در میزنن ... میذاری برم ؟ نیم خیز شد و گفت : تو بخواب خودم میرم ... رفت و بعد از یه مدت اومد بالا و گفت : سیما یکی از دوستام با خانمش اومده بیا پایین ... بلندشدم و بی حوصله لباس مناسبی پوشیدم و آرایش مختصری کردم و راهی هال شدم یه مرد هم سن خود کوهستان و خانمی که بسیار ظریف بود . با اومدن من پا شدن ... کوهستان معرفی کرد : همسرم سیما سیما جان ! یکی از دوستان بسیار خوب من شرمان و خانومشون ستاره خانم با شرمان سبلام علیک کردم و با ستاره دست دادم و رفتم کتری برقی رو زدم تا چایی درست کنم . تا چای آماده بشه براشون میوه بردم ... شرمان – سیما خانم تو رو خدا بشینید .. ما نیومدیم مهمونی . من و کوهستان از این حرفا نداریم .. نشستم – نه بابا چه زحمتی ... ستاره – خودمونیم آقا کوهستان خوب خانمی گیرت اومده ها ولی گله داریم که چرا ما رو دعوت نکردین با یادآوری ازدواجمون بغضم گرفت ولی زود مهارش کردم . کوهستان – به خدا ستاره خانم همه چی هول هولی شد . وگرنه شما از مهمان های ویژه بودین . رفتم چای رو آماده کردم و با شیرینی آوردم . بعد از تعارف کردن کنار ستاره نشستم . خیلی به دلم نشسته بودم . ستاره – سیما جون شما درس می خونین - بله داروسازی می خونم - وای چه رشته ی خوبی ... پس خانم دکتر میشی - حالا که خیلی مونده - چند سالته عزیزم ؟ - 20 - وای اصلا بهت نمیاد . صداشو پایین آورد و گفت : خیلی به هم میاین کوهستان خیلی تو انتخاب سخت گیر بود ولی وقتی من فهمیدم ازدواج کرده به شرمان گفتم مطمئنم یه دختر خیلی خوب و خانم پیدا کرده که البته با دیدن تو حرفم تایید شد - شما لطف داری تو دلم گفتم : ای بابا تو که خبر نداری منو به عنوان پول و بدهی از بابام گرفته ... آهی کشیدم و تعارف کردم که چایی بخورن کوهستان رو به شرمان گفت : مامان و خواهرت رو نیاوردیشون ؟ - مامان که نه می دونی که دیسک کمرش اذیتش می کنه ولی شقایق اومده . وقتی فهمید عمه اینات اینجان دیگه رفت اونجا پیش آنوشا الان دو روزه رفتن نمک آبرود ویلای دوست نیلو - دو روز ؟ - آره مگه عمه اینا تو ندیدی ؟ -چرا همن پریروز دیدم ... رفتم تو فکر پس آنوشا دو روزه نمک آبروده پس قضیه ی خودکشی و این حرفا ساخته ی عمه ی خبیثش بوده . نمی دونم چرا از اینکه کوهستان راست گفته بود غرق خوشحالی شدم . مهمونا که خواستن برن ستاره در حالی که دست منو گرفته بود گفت : تو رو خدا به ما هم سر بزنید ویلای ما نزدیکه با ماشین 10 دقیقه اش به این شوهر تنبلت بگو بیارتت پیش هم باشیم ... -چشم خوشحال میشیم . کوهستان – چشم ستاره خانم ... ما که زیاد آوردیم ولی سیما رو هم میارم چشم ... بعد از رفتن اونا تا دم در بدرقه شون کردم ولی کوهستان تا دم ماشینشون رفت ... در حالیکه داشتم فنجونای چای رو جمع می کرد اومد تو ... تو فکر بود ... نگاهی بهم کرد ... رفتم تو آشپزخونه پشت سرم اومد . سینکو دید -ظرفا چرا نشسته اس ؟ انگشتمو نشونش دادم : به خاطر این ... -خوب می گفتی من می شستم . شانس آوردیم ستاره نیومد تو آشپزخونه -چطور؟ -اخه عادت داره میاد کمک هر چی میارن براش می خواد بره جمع می کنه میاره تو اشپزخونه امروز مثل اینکه با تو رودربایستی داشته وگرنه می گفت نگاه کن تو رو خدا زن کوهستانو ... پوزخندی زدم و زیر لب گفتم : خیلی دلتم بخواد -چی گفتی ؟ -هیچی بی حرف ظرفا رو شست و منم رو صندلی آشپزخونه نشستم و نظاره گر بودم ...- سیما ؟ -بله ؟ -میگم دیدی شرمان گفت دو روزه رفته نمک ابرود -آره -خوب ؟