تا آخر کلاس نازی شوخی می کرد و ما رو مسخره می دیگه اون از اون رامین مادر مرده که منتظر یه نگاه خانومه...به مریم اشاره کرد...اینم از این کوهستان و ریز خندید نگاش کردم ... ا - اوی اوی گازم نگیر خوب نشنیدم تا به حال ... اینم اسمه شوهر تو داره ؟ مریم اشاره کرد که چیزی نگه .. ولی من اصلا بابت حرف نازی ناراحت نبودم ناراحتی ام واسه ی یه چیز دیگه بود .. از اینکه می دیدم مریم خوشحاله و خوشبخت احساس خوبی داشتم ولی یه حسی ته دلمو چنگ می انداخت ... یه حسی مثل .... حسادت !! دانشگاه که تموم شد باهاش تماس نگرفتم که خودم تنها بیام ... از دانشگاه که اومدیم بیرون نازی خواست بره سمت ماشینش که یه نگاه به من انداخت و گفت : خانوم خانوما تحویل بگیر و اشاره به اونور خیابون کرد .. باورم نمی شد کوهستان بود ... من که بهش چیزی نگفته بودم ... از کجا فهمیده بود کلاسم کی تموم میشه ؟ از بچه ها جدا شدم و به سمت ماشینش رفتم  و سوار شدم - سلام - سلام خانم !! از کجا فهمیدی من کی کلاسم تموم میشه ؟ -          خواستی از دستم در بری ؟ من خیلی زرنگ تر از این حرفام .... - نه اصلا بحث این حرفا نیس نمی خواستم مزاحم شم ... -دختر خوب واسه من چهارتایی نیا دوباره بغضم گرفت : رومو کردم به سمتش و گفتم : من دروغ نگفتم خیلی جدی گفت : سیما تو چرا اینجوری هستی  ؟ - چه جوری ؟ - خیلی حساسی اشکت دم مشکته .. -من اینجوری نبودم من قوی بودم ... - پس چرا اینطور شدی ؟ - از خودت بپرس و رومو کردم سمت پنجره ... عصر بود و هوا عالی دلم می خواست بهم پیشنهاد پیاده روی بده ... دلم می خواست دوستم داشت اون موقع دست تو دست هم بی خیال تو پارک قدم می زدیم و از آینده می گفتیم . اما افسوس که نه اون مرد رویایی من بود نه من دختر مورد علاقه ی او ... به خونه رسیدیم ماشین رو که پارک کرد ازش جدا شدم و بالا اومدم ... لباسامو عوض کردم و یه دوش گرفتم ... بیشتر از حد معمول طولش دادم .. .آخه کاری نداشتم بکنم ... جز اینکه تلویزیون ببینم و کتابامو ورق بزنم ... بعد از اینکه از حموم اومدم بیرون موهامو خشک کردم و شروع به خشک کردن موهام کردم . مثل همیشه با آرامش موهامو شونه کردم هنوز نم داشت . از دو طرف بافتمشون مثل دختر بچه ها شده بودم . چتری هام رو هم انداختم تو صورتم . بانمک شده بودم . یه تاپ اسپرت با دامن لی پوشیدم و کتاب به دست راهی هال شدم ... کوهستان نبود . احتمال دادم تو اتاق کارش باشه . شروع کردم به پاک نویس کردن گزارش کار آزمایشگاهم ... احساس کردم کنارمه ... سرمو بلند کردم دیدم دستاش تو جیبشه و داره نگام می کنه ... لبخندی زد و گفت : خطت خوبه هاااا. تشکری کردم - سیما میشه قهوه آماده کنی ؟ -باشه از جام بلند شدم ... رفتم آشپزخونه من همیشه قهوه رو به سبک خودم درست می کردم با قهوه ساز مخالف بودم . دو تا قاشق قهوه رو ریختم تو دو تا فنجون آب سرد و روی حرارت گذاشتم ... بعد از چند جوش کف کرد و وسط کف حفره ایجاد شد این یعنی قهوه آماده اس . قهوه ها رو با سلیقه تو فنجون ریختم ... به همراه شکر و قاشق و دو برش کیک تو سینی گذاشتم و وارد هال شدم کوهستان رو مبل رو به روی آشپزخونه نشسته بود . دستاشو ستون کرده بود و داشت نگام می کزد ... سینی رو روی میز جلوش گذاشتم و خودم مبل رو به رویی اش رو انتخاب کردم پامو رو پام انداخت و دستامو رو زانو گذاشتم ... خنده ای کرد و گفت : قیافه ات مثل بچه مدرسه ای ها شده به همون اندازه تخس و به همون اندازه معصوم تنها به لبخندی اکتفا کردم برشی از کیک در دهانش گذاشت و گفت : اوم خوشمزه اس ... ببینم تو آشپزی بلد نیستی ؟ - چرا -          خوب گاهی اوقات هم مزین کن ما رو شاید تونستیم تحملش کنیم ... -باشه ... فردا -نقد رو ول می کنی نسیه رو می چسبی ؟ امشب چرا نه ؟ - آخه مهین خانم غذا درست کرده از ظهر داریم ... نه تو خوردی نه من -من از غذای مونده خوشم نمیاد - کوهستان  ادا در نیارررر نمی دونم چرا این حرفو زدم ... منتظر عکس العملش بودم ولی گفت : باشه امشب می تونی از زیرش در بری ولی ویلای شمال از این خبرا نیس . خودت باید آشپزی کنی -          ویلای شمال در حالیکه فنجون قهوه رو به لباش نزدیک می کرد گفت : اوهوم . فردا میریم شمال یه چند روزی اونجا باشیم اولش ذوق کردم و با خوشحالی دستامو به هم کوفتم .. ولی بعدش گفتم : چرا زودتر نگفتی من کلی درس دارمممممم -بعدش که دیگه نمی شه ماه عسل ؟ جانم ؟ کوهستان از ماه عسل می گفت . باورم نمیشد . سرمو بالا گرفتم که ببینم راس می گه یانه : برو وسایلاتو جمع کن فردا صبح زود راه می افتیم . در حالیکه تکه ای از کیک رو میذاشتم دهنم بلند شدم که برم بالا پام گیر کرد به پایه ی مبل و افتادم زمین . اونقدر هول شدم که کیک هم پرید تو گلوم داشتم خفه می شدم کوهستان اومد و کوبوند پشتم و گفت : خیلی هولی هاااا سر به هوا از اینکه اینجوری خطابم کرده بود بدم اومد . بلند شدم و رفتم وسایلام رو جمع کردم خیلی خوشحال بودم که قراره بریم مسافرت اونم شمال .. من عاشق شمال بودم . ولی خوب درسام چی می شد ؟ صبح زود با تکان های کوهستان از خواب بیدار شدم . - سیما دیر شد تو ترافیک چالوس می مونیما چشمامو مالیدم و از جام بلند شدم داشتم رختخواب رو مرتب می کردم که اومد تو اتاق و اشاره ای به چمدون کرد و گفت : ببرمش ؟ - ممنون مانتو شلوار خنکی پوشیدم با شال نخی خنک . چشمام پف کرده بود یه کم ریمل چشمامو خوش حالت تر کرد . پایین که رفتم مهین خانم با یه سبد و یه قرآن وایستاده بود  .تا دم در بدرقه مون کردو سبد رو بهم داد و گفت تو راه بخوریم . خیلی زن مهربونی بود . سبد رو گرفتم از زیر قرآن ردم کرد و سوار ماشین شدم . خوابم گرفت .  نمی دونم چقدر گذشته بود که صدام زد : سیما ... سیما چشمامو باز کردم : کجاییم ؟ -نزدیکای کرج . من همسفر خوابالو نمیخواما ... خندیدم و خودمو کشیدم بالا - نمی خوای یه چیزی بدی بخوریم ؟ روده کوچیکه بزرگه رو خورد - اتفاقا خیلی گشنمه و سبد رو باز کردم . توش چند تا ساندویچ بود باز کردم . دو تا ش ساندویچ تخم مرغ بود دو تا نون پنیر گردو و دو تا هم کره عسل -کوهستان چی می خوری ؟ - تخم مرغ بده خیلی گشنمه . ساندویچ رو سمتش گرفتم . شروع به خوردن کرد . از تو فلاسک براش چای ریختم و شیرین کردم و توی جا لیوانی ماشین گذاشتم . خودم هم مشغول خوردن شدم . واقعا چسبید نصفه ی  ساندویچم بود که گفت : سیما بازم تخم مرغ می خوام ... -نداریم شرمنده - اون چیه پس دستت ؟ - مال خودمه با یه حرکت از تو دستم قاپید و شروع به خوردن کرد ... با دهن پر گفت : من واجب ترم نا سلامتی باید انرژی داشته یاشم رانندگی کنم . خنده ام گرفت . از اینکه لقمه ی دهنی منو خورد خوشم اومد . نمی دونم چرا !! ضیط روشن بود یه آهنگ شاد بود که داشتم باهاش هم خونی می کردم ... نگاهی بهم کرد و گفت : اگه می دونستم مسافرت اینقدر سرحالت می کنه زودتر می آوردمت ... فقط خندیدم تا رسیدن به ویلا حرف خیلی خاصی بینمون رد و بدل نشد و کوهستان از خاطراتش می گفت و اینکه چقدر بچه بوده لوس بوده و الان همه ازش حساب می برن و این حرفا . من فقط شنونده بودم . البته یه کم هم از رشته ام پرسید و اینکه چه واحدایی پاس کردم و گفت که سر رشته ای نداره ولی کلی از رشته ام تعریف کرد و گفت : خانم دکتری دیگه ... ویلا تو یه جاده ی فرعی بود . آب و هوای بکری داشت . منطقه ی زیبایی بود . یه ویلای بزرگ و  دوبلکس که کنار دریا واقع شده بود . ساحل شنی بود با چند تخته سنگ بزرگ واقعا رویایی بود . فکرمو به زبونم آوردم ... واقعا رویاییه ... - باید توشو ببینی وارد شدیم . باورم نمیشد واقعا زیبا بود . اول یه هال خیلی بزرگ بود که گوشه اش آشپزخانه ی اوپنی بود . گوشه ی هال سرویس بهداشتی بود . و یک اتاق با چند پله به صورت مارپیچ  بالا می رفت طبقه ی بالا 4 تا اتاق خواب بود . و یک سرویس بهداشتی و حمام . واقعا خوشم اومد . کوهستان در یکی از اتاقا رو باز کرد . یه اتاق بزرگ با تخت دو نفره و سرویس چوبی بود . یک تراش بزرگ انتهای اتاق به چشم می خورد . نگاهم رو تخت ثابت شد و نمی دونم چی شد که گفتم : کوهستان تو همیشه میای اینجا ؟ خندید و گفت : نه زیاد اکثرا با دوستان و گاهی با فامیل میام ... وقتی سکوت منو دید گفت : من هیچ وقت به این اتاق نیومدم . بیا بریم اتاق خودمو نشونت بدم . خودم نمی دونستم چرا وانمود می کردم که مهمه ... مگه مهمه ؟ خوب .... یه کم آره منو به یه اتاق دیگه برد . یه اتاق با رنگ آبی . با یه تخت سفید که رو تختی آبی روشن داشت . پرده های آبی اتاق به آدم آرامش میداد . برگشتم دیدم کوهستان تو یک قدمیه . افتادم تو بغلش !! چرا اینقدر نزدیک وایستاده بود ؟ خودمو عقب کشیدم و گفتم : اتاق خیلی قشنگی داری . می تونی همین جا باشی اگه ... -          اگه چی ؟ و با خنده گفت : من  دوس دارم دو تایی تو اون اتاق باشیم . گر گرفتم . در حالیکه بیرون می اومدم گفتم : هر جورکه راحتی ... همین طور که داشتم وارد اتاق می شدم اونم دنبالم می اومد -          می گم اینجا سرایدار نداری ؟ - رفتن روستاشون خانمش پا به ماه بود رفته استراحت . گفتم که کارا با توئه یعنی الان نهار درست کنم ؟ دستاشو تو سینه گره کرد و گفت : دقیقاااااا با اکراه رفتم تو آشپزخونه در یخچال و فریزر و کمدا رو باز کردم و مشغول وارسی شدم . همه چی پر و پیمون بود پشت سرم گفت : به آقا عبدل گفته بودم قبل از رفتن همه چی بذاره تو خونه ... سکوت منو که دید گفت : من برم یه کم غذا که حاضر شد صدام کن ... - باشه تصمیم گرفتم ماکارونی درست کنم . سالاد هم درست کردم . میز نهار رو به خوشگلی چیدم و رفتم که صداش کنم . خوابیده بود . به چهره اش تو خواب نگاه کردم . دلم یه جوری شد . به احساسم غلبه کردم و صداش کردم : کوهستان ... دستمو گذاشتم رو شونه اش و تکونش دادم . چشماشو باز کرد . - بلند شو غذا  حاضره رفتم پایین . چند دقیقه دیگه اومد . براش کشیدم . نگاهی کرد و گفت : قیافه اش که خوبه حالا ببینیم مزه اش چطوره ؟ یه مقدار خورد و گفت : نه بابا ترشی نخوری یه چیزی میشی - نوش جون دو تا بشقاب پر خورد و این منو خیلی خوشحال کرد . تا عصر یه استراحتی کردیم و بعد به پیشنهاد کوهستان رفتیم کنار دریا قدم زدیم ... بلوز شلوار نخی مو پوشیدم و موهامو پریشون گذاشتم و زدم بیرون کمی کنار دریا راه رفتیم . صدای امواج دیوونه کننده بود . انگار اونا هم دل پری از روزگار داشتن . باد خنکی وزید و همین باعث شد که مچاله بشم . دستی دورم حلقه شد و منو به خودش فشار داد . کوهستان بود . گر گرفتم . موهام تو باد می رقصید برگشتم سمتش .موهام مثل شلاق به صورتش خورد . برگشتم . کنار ساحل نشستیم . هنوز دستاش دور بدنم حلقه بود . حس خوبی بود اما من می ترسیدم . -          سیما ؟ برگشتم سمتش ... صورتم با صورتش فقط دو بند انگشت فاصله داشت . فقط دیدم که لباشو رو لبام گذاشت ... نفسم داشت بند می اومد . خواستم خودم جدا کنم ولی با دستاش محکم در آغوشم گرفته بود . حس خوبی نداشتم نذاشت جدا شم . بعد از اینکه خودشم خسته شد لباشو از لبام جدا کرد ... نگاهی از سر نفرت بهش کردم  و خواستم که بلند بشم که گفت : سیما این مسخره بازی ها یعنی چی ؟ تو زنمی ... سهممی .... پس حدسم درست یود علاقه ای در کار نبود . داشت از سهم حرف می زد ... به سمت ویلا راه افتادم . کوهستان هم پشت سرم بود . وقتی به در ویلا رسیدم خشکم زد دختری با لباس نامناسب و ارایش غلیظ در حالیکه ادامس می جوید وایستاده بود . این کی بود ؟ صدای کوهستان حیرتم رو چند برابر کرد : آنوشا تو اینجا چیکار می کنی ؟ پس آنوشا این بود ؟ این جا چیکار می کرد ... اگه کوهستان از پشت منو نگرفته بود بی گمان رو زمین پخش شده بودم ... کوهستان – سیما ...عزیزم ... - من خوبم ... چیزی ... چیزی نیست ... یه لحظه جلوی چشمام سیاه شد. نمی خواستم بهش بگم که چه حالی شدم. نامرد ! خیلی دلم می خواست دستاش رو کنار می زدم اما پاهام اصلا هنوز سست بودن . نمی تونستن وزن بدنم رو نگه دارن. کوهستان – پرسیدم اینجا ، توی ویلای من چی کار می کنی ؟ آنوشا – بهت نگفته بودم ما هم اومدیم شمال ؟! احتمالا یادم رفته بود .... زنگ زدم خونه ت حالتو بپرسم. مهین خانم گفت داری میای اینجا ! می دونی که شهرای شمالی فاصله ی زیادی از هم ندارم. نسبتا زود رسیدم. به هر حال می دونم اگه می فهمیدی منم شمالم ازم می خواستی بیام . خب ، من زحمت تو رو کم کردم عزیزم. واقعا کنترلم رو داشتم از دست می دادم. تمام بدنم می لرزید. مهین خانم اشتباه می کرد. حتما کوهستانم اونو می خواست که با اعتماد به نفس داره جلوی هر دو تامون این حرفا رو می زنه ! که با این ریخت و قیافه اینجا ایستاده ، بی شعور خجالتم نمی کشه ! چقدر دوست داشتم هر دو تا شونو می انداختم بیرون. نه ... می کشتمشون . اما ... نفس هام منقطع شده بود . می خواستم یه چیزی بگم اما نمی تونستم . کوهستان که احساس کرده بود هر لحظه حالم بدتر می شه ،روی منو به طرف خودش برگردوند. بازوهامو محکم تکون می داد. بدنم به جلو و عقب و سرم مخالف جهت بدنم تکون می خورد. می دونستم الان از هوش می رم. اما دلم نمی خواست جلوی .... متوجه شدم کوهستان منو روی دستاش بلند کرد و سریع از کنار آنوشا رد شد که بیاد داخل . صدای آنوشا رو شنیدم ... آنوشا – راستی این دختره کیه با خودت آوردی ؟! چقدر لاغر و بی جون به نظر می رسه ! تمسخر توی صداش برام مثل سیلی بود .چشمام رو به هم فشار دادم. نباید گریه می کردم اما اشک هام از لای چشمای بسته م آروم سرازیر شد. کوهستان – بهتره خفه شی ! صدای قدم های آنوشا رو حس کردم که نزدیک می شد. آنوشا –بذار درو برات باز کنم . دختر بیچاره !! غشیه ؟!؟؟ نکنه ... کوهستان – خفه شو آنوشا !! در مورد زن من عین آدم صحبت کن ! چنان دادی کشید که گوشم کر شد ! یکدفعه برگشت عقب . ایستادن و تغییر جهتشو با وجود چشمای بسته م تشخیص دادم. کوهستان – تو کجا می یای ؟!! آنوشا – خب می یام تو دیگه !! چت شده کوهستان ؟! چرا این قدر اخلاقت عوض شده ؟!! کوهستان – متوجه منظورت نمی شم ؟؟! بهتره بزنی به چاک ! نمی خوام مزاحم منو خانمم بشی ! آنوشا – خیله خب !!! انگار نوبرشو آورده ! این دختره چی داره که تو منو به خاطرش پس زدی ؟!! کوهستان – تو واقعا نمی فهمی ؟ من تو رو پس نزدم . تو اصلا برای من وجود نداری ! من اصلا تو رو به حساب نمی یارم ! حتی نمی خوام خودتو با سیما مقایسه کنی ! آنوشا – اوه جدا ؟!! پس اون همه جایی که منو می بردی ؟! اون مهمونی هایی که با هم می رفتیم ... چرا وقتی دایی یا مامانم حرفی می زدن اعتراضی نمی کردی ؟! تو منو مسخره ی خودت کردی و رفتی سراغ یکی دیگه ؟! اونم این دختره ؟! اینم نمی دونه گیر چه آدمی افتاده . کوهستان –تو بودی که ازم می خواستی باهات بیام . تو بودی که راه به راه به بابا زنگ می زدی که مجبورم کنه ببرمت بیرون . حرفای دیگران برام مهم نیست . خودتم می دونی !اینا رو یادته اما چه طور یادت نیست که گفتم نمی خوامت ؟!! اونم چند بار . مگه غیر از اینه؟!! آنوشا – برات متاسفم. خلایق هر چه لایق !! کوهستان – آره خب ! تو هم لایق من نبودی! همین الان از اینجا می ری . منو روی یه جای نرم قرار داد . آروم با دستاش صورتم رو تکون داد. کوهستان - سیما ... سیما ... چشمام رو به سختی باز کردم. می خواستم بدونه بیدارم و حرفاشونو شنیدم. روی کاناپه دراز شده بودم. آنوشا – برات متاسفم ... می دونم که پشیمون می شی ! اونم یکی لنگه ی مادرته ! صدای ضربه ی محکمی اومد! وقتی نگاه کردم آنوشا دستش روی صورتش بود . نگاهی از روی تنفر بهم انداخت ! اون قدر این حس توی چشماش قوی بود که ترسیدم! سریع چرخید ، به سمت در رفت ، در رو محکم به هم کوبید. چند لحظه بعد صدای اتومبیلی رو که با سرعت زیاد شروع به حرکت کرد شنیدم. این چند لحظه ... کوهستان هنوز سر جاش ایستاده بود.بعد برگشت طرف من ... انگار منو یادش رفته بود ! دید که چشمام باز و اشکی بهش خیره شدن. دستشو گذاشت روی صورتم . به سختی دستمو آوردم بالا و دستشو با دست لرزونم پس زدم. - اون کسی که باید از اینجا می رفت من بودم نه اون .... خودم از صدای خش دار و ضعیفم تعجب کردم .انگار کس دیگه ای به جای من حرف میزد. کوهستان دوباره دستاش رو جلو آورد و اشکام رو پاک کرد. کوهستان - این چه حرفیه که می زنی ؟؟؟ تو زن منی !! بهش پوزخند زدم. - من ...الان .... نمی تونم ... حرف بزنم.... نمی خوام حالا چیزی بگی.... دستتو بردار . کوهستان – باشه ... بدنت یخ کرده ! می خوای برات آب قند بیارم ؟! - من چیزی نمی خوام . من فقط می خوام بمیرم ! این بار با صدای بلند زدم زیر گریه . می خواست بهم نزدیک بشه اما با دستام بهش فهموندم جلو نیاد . عجیب بود ! عادت نداشت به خواسته م اهمیت بده ! اما بلند شد. کوهستان – بیا این آب رو بخور . آروم بشی . قرص آرام بخشی رو هم داد دستم. قرص رو خوردم. خودش لیوان آب رو به لبم نزدیک کرد. نصفش رو بیشتر نتونستم بخورم. خوابیدن توی شرایطی که من داشتم اونقدرهام سخت نبود. مخصوصا بعد از خوردن قرص . خیلی طول نکشید که خوابم برد.************ چشمام رو که باز کردم نور از پنجره از لای پرده ی حریر سفید به داخل می تابید. هوای اتاق خنک بود اما رطوبت رو می تونستم حس کنم . روی تخت چوبی با روتختی سفید خوابیده بودم. دیوار اتاق ، سرویس خواب ، پرده ها ... همه سفید بودن . اونجا زیادی سفید بود ! برگشتم. یه دفعه پریدم عقب . کوهستان بلند بلند خندید. چهارزانو روی تخت نشسته بود . آرنج هاش رو به پاهاش تکیه داده بود و دستاش زیر چونه ش قفل شده بود. به جلو خم شده بود و منو نگاه می کرد. کوهستان – ساعت هشت و نیمه . چقدر می خوابی ؟ دیگه داشتم نگران می شدم ! چیزی نگفتم . یاد دیروز افتاده بودم ... چیزی نبود که یادم بره . کوهستان – امروز صبحانه رو من آماده کردم . بریم ؟! بازم جوابش رو ندادم. پررو حتی به روی خودش هم نمی آورد! دستام رو گرفت و بلندم کرد. ترجیح دادم لج نکنم . از قهر کردن بدم می یومد. در مقابل آدمی مثل کوهستان هم جواب نمی داد. می خواستم بی تفاوت باشم. گذاشتم دستام توی دستش بمونه و منو همراهی کنه. صندلی رو کشید جلو. نشستم. شروع کردم به خوردن و خیلی زود بشقابم رو کنار زدم. نه تزئین زیبای میز نه صبحانه ی رنگارنگی که چیده بود به چشمم نمی اومد. بعد از خوردن مقداری نیمرو سرمو پایین انداختم . احساس خوبی نداشتم . خودمو با آنوشا مقایسه می کردم . اون دختره ی ... کوهستان عاشق اون بوده حتما ... این حرفا رو واسه دل من زده ؟ دل من ؟ هه مگه واسه اش مهمم ؟ -          سیما ... خانمی تو چرا اینجوری می کنی ؟ راستشو بخوام بگم ته دلم از طرز صدا کردنش خوشم اومد ولی سرمو آوردم بالا و سرد بهش نگاه کردم ... -          کوهستان تا به حال شده احساس کنی مزاحمی ؟ یه طفیلی که ... نگاه غضبناکی بهم کرد و با لحنی عصبی گفت : مزاحمه چی ؟ تو چی فکر می کنی ؟ هیچی نگفتم ... بعد لبخندی بهم زد و گفت : نکنه ترسیدی شوهرتو غر بزنن ؟ نگاهی بهش کردم و با پوزخند گفتم : اصلا !! - پس باید خدمتت عرض کنم که آره من و آنوشا خیلی همو دوس داریم و عاشق همیم ... اینجوری هم وانمود کردم که تو ناراحت نشی ... فهمیدی کوچولو بغضم گرفته بود . پس ...      بلند شدم و گفتم  : ازت متنفرم لیاقتت همون دختره ی ... دیگه ادامه ندادم و رفتم . منتظر بودم بزنه تو گوشم آخه تنفرمو بهش گفته بودم ولی هیچی نگفت و بی صدا خندید رفتم تو اتاق و خودمو انداختم رو تخت ... تا تونستم گریه کردم . خوشبختانه خبری از کوهستان نشد ساعت حدود 2 بود ولی خبری ازش نبود ... حتما پیش آنوشا جونش رفته بود ... معده ام به قار و قور افتاده بود . اما نمی خواستم از اتاق برم بیرون ... نمی دونم با کی لج کرده بودم رو تخت دراز کشیده بودم . صدای بالا اومدن روی پله ها اومد .  فوری ملحفه رو کشیدم رو سرم و خودمو به خواب زدم ... وارد اتاق شد و یکراست اومد بالای سرم . کنارم رو تخت نشست پاهاش به کنار بدنم خورد انگار برق 1000 ولتی بهم وصل کردن ... ملحفه رو زد کنار ... صورتشو آورد جلو طوری که نفساش به گردنم می خورد : تو الان خوابی دیگه ؟ نفسم بند اومد ... با انگشتش دو تا ضربه ی آروم به نوک بینی ام زد و گفت : دینگ دینگ کسی خونه نیس ؟ داشت خنده ام می گرفت ولی خودمو کنترل کردم نباید پررو می شد ... ملحفه رو کلا از روم زد کنار ... دستشو گذاشت رو شکمم ... وای خدایا الان دیگه بیهوش می شدم ... آروم آروم شروع کرد به قلقلک از شکمم ... دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و خنده ام گرفت ... وقتی دید چشمامو باز کردم گفت : خانم خواب بودن دیگه ؟ - این چه طرز بیدار کردنه ؟ لحنم خیلی جدی بود . خودممم کوپ کردم ... -خواستم مچتو بگیرم که موفق شدم ... -متوجه منظورت نمی شم خندید و گفت : خودتی و بلند شد و گفت : پاشو بیا نهار بخور صبحونه که درس حسابی نخوردی آنوشا هم که نیس اینجا من تنهایی از گلوم نمیره پایین ... لعنت بهت ... می دونه من حساسم هی میگه ... -          مرده شور خودتو و عشقتو ببرن ... -من نمیام اومد جلو لحنش خیلی جدی بود – ببین کوچولو دیگه خیلی داری زیاده روی می کنیا ... چشمای پر اشکمو بهش دوختم و گفتم : خدا هیچ وقت تو رو نمی بخشه که اینقدر یه دختر معصومو له می کنی ؟ چی گیرت میاد ؟ سرمو انداختم پایین ... دستشو برد و چونمو گرفت بالا ... -          تو نمی خواد جای خدا تصمیم بگیری باشه ؟ فعلا بیا نهارتو بخور تا نمردی اون موقع جنازه ات رو دستم می مونه ... وقتی دوباره بغض منو دید گفت : شوخی کردم بابا ... بی هیچ حرفی راهی آشپزخونه شدم ... ماهی سرخ شده بود. ... خندبد و گفت : اولین بارمه از این کارا دارم می کنم ... ببین تو رو خدا ... مهین خانم کجایی ببینی ؟ مقداری تو بشقابم گذاشتم و مشغول خوردن شدم ولی از اونجایی که همه اش تو فکر آنوشا بودم یه تکه تیغ ماهی پرید تو گلوم ... اینقدر سرفه کردم که کبود شدم .. .کوهستان با شتاب اومد سمتم و زد پشتم . بی فایده بود . انگشتشو انداخت تو گلوم و تیغو درآورد ... از اینکه اینکارو کرد حس بدی بهم دست داد . حالت تهوع گرفتم ... نه به خاطر تیغ ماهی بلکه به خاطر اون حس بد ... رفتم دستشویی و معده ی خالی مو خالی تر کردم ... بیرون اومدم و خودمو رو کاناپه انداختم اومد بالاسرم و گفت : سیما چی شدی تو ؟ رنگ به رو نداری مقدای شربت آبلیمو آورد گفت :اینو بخور خوب میشی تو همون حال گفتم : کی گفته آبلیمو به معده ی خالی میسازه ؟ در حالیکه که لیوانو به زور به لبم نزدیک می کرد گفت : من می گم !! بخور حرفم نزن ... به زور خوردم . شیرینی اش به دلم نشست ... -          حالت بهتره ؟ -          بله مرسی - پاشو یه کم غذا بخور ... - نه سنگین می شم -تو چیزی خوردی که سنگین بشی ؟ -میل ندارم مقداری نون و پنیر گردو برام آورد با چای شیرین ... -بیا اینو بخور هم سبکه . هم سیرت می کنه تشکر کردم و شروع به خوردن کردم . تنهام گذاشت رفت بالا نیم ساعتی گذشت سینی رو بردم آشپزخونه حالم خیلی بهتر شده بود . ولی هنوز قلبم گرفته بود . هنوز نیومد . احتمالا خواب بود . یه چرخی توی ویلا زدم و به باغ پشت ویلا نگاهی انداختم . یه تاپ دو نفره ی خیلی خوشگل توی یه جای دنج !! خوشحال شدم که پیداش کردم . یه کم روش نشستم و خوشحال از اینکه یه مخفیگاه پیدا کردم به سمت ویلا راه افتادم . نمازم رو خوندم سراغ کوهستان نرفتم . نمی خواستم فکر کنه برام اهمیت داره . نگاهی تو آینه ی روی شومینه انداختم . موهام خیلی شلخته بود . از تو کشوی جا کفشی شانه ای برداشتم و موهامو مرتب کردم . لبامم بیرنگ بود . خواستم برم یه مقدار رژ بزنم همین که خواستم برم بالا صدای زنگ ویلا متوقفم کرد ... کی می تونست باشه ... از آیفون  جواب دادم بله ؟ باز کن -شما ؟ -فخری -به جا نمیارم -          کسی هم نخواست به جا بیاری باز کن صداش با تحکم بود . درو باز کردم . مدتی بعد به درب اصلی ویلا رسیدن و من به استقبال رفتم . باورم نمیشد آنوشا هم همراهش بود . از شباهت چهره اش به آنوشا فهمیدم مادرشه یعنی عمه ی کوهستان !! سلامم رو بی پاسخ گفت آنوشا هم پشتشو به من کرد و وارد شد . هیچ کی منو به حساب نمی آورد . زنی چاق و پر اقتدار با کت و دامن قهوه ای و کیف و کفش پوست مار !! خیلی وحشتناک بود ... - بفرمایید بشینید . من الان میرم کوهستان رو صدا کنم ... -          لازم نیس با خودت کار دارم همون طور وایستاده چرخی دورم زد و گفت : هه آقا رو گند زده با زن گرفتنش اینم سلیقه اس ؟ - محترم باشین ... -خفه شو !! تو دختره هرجایی کی هستی که زندگی دختر منو خراب کردی ؟ تو اومدی کوهستانو گول زدی .. .فکر می کنی نمی دونم واسه چی اومدی جلو ؟ اون خامه ... نمی فهمه که تو پولاشو می خوای نه خودشو ... لال شده بودم . قدرت دفاع از خودمو نذاشتم ... - لال شدی دختره ی چش سفید ؟ بایدم بشی ... حقیقت تلخه مثله ته خیار ...  صدای کوهستان از پشت سرم اومد : آره فخری جون خیلی تلخه . تلخ بود که وقتی گفتم از این دختره خوشم نمیاد هفت جاتون سوخته ... سیما زن منه ... اینو تو گوشتون فرو کنید یه تار گندیدشو با صد تای امثال آنوشا عوض نمی کنم . خودتونم خوب می دونین و آنوشا بینمون چیزی نبوده که با اومدن سیما به هم بخوره ... من هیچ وقت دنبال همچین دختری نبودم و نیستم عمه خانم . تا فخری اومد دهنش رو باز کنه گفت : نمی خوام چیزی بشنوم ... اگه احترام سیما رو نگه داشتین جاتون رو تخم چشم منه ... اگه نه که با تمام احترامی که براتون قائلم به بدترین شکل باهاتون مقابله می کنم و می دونین که اینکارو می کنمم ... - این دختره خامت کرده مغزه تو شستشو داده ... - حداقل از این مطمئنم که اگه اینجاس واسه پول من نیس ... ولی تو واون دختره وامونده ات همه اش فکر اینید که ثروت بادآورده ی منو بالا بکشید ؟ زهی خیال باطل ... آنوشا هیچی نگفت راهشو کشید رفت اما فخری برگشت و در حالیکه انگشت اشاره اش رو تکون میداد گفت : یادت باشه تو دل دختر منو شیکوندی بد می بینی کوهستان - خوش اومدین ... واقعا کنف شد  . دلم خنک شد . این که آنوشا رو جلوی من و مامانش خراب کرد نشونه ی خوبی بود یعنی بینشون چیزی نبوده . عمه اش رفت . کوهستان نگاهی به من کرد و بالا رفت ... لباسمو عوض کردم و لبامو رژ کمرنگی زدم و وارد باغ شدم . رفتم سراغ مخفیگاه جدیدم ... دلم گرفته بود ... رفتم رو تاپ نشستم و پاهامو گذاشتم زمین آروم آروم خودمو تکون دادم . با دست چپم زنجیر تابو گرفته بودم و سرمو چسبونده بودم به دستم ... چشمامو بستم و بوی عطر بهار نارنج رو به ریه کشیدم . مدتی نگذشته بود که دستی روی شونه ام گذاشته شد . تکونی خوردم و ترسیدم ... کوهستان بود اومد کنارم نشست و گفت : خوب خلوت کردی ... -کوهستان ... من ... من ... متاسفم .... تو به خاطر من نباید... دستشو گذاشت جلوی دهنم و گفت : هیچی نگو ... دلم نمی خواد بقیه ی سفرمون خراب شه ... لبخندی زدم ته دلم خوشحال بودم که کوهستان به خاطر من مقابل عمه اش ایستاد .. دستاشو کشید روی موهامو و شروع به نوازششون کرد . سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم ... نمی دونم تو چشمام چی دید که گفت : سیما این نگاهت خیلی معصومه ... دستمو از زنجیر تاپ درآوردم و به سمتش چرخیدم . نمی دونم چی شد که منم دستامو فرو بردم تو موهاش ... حس عجیبی بود اولین بار بود که به موهاش دست می زدم ... شروع کردم به نوازششون . فاصله اش رو باهام کم کرد و دستاشو قاب صورتم کرد . سرشو خم کرد و لباشو گذاشت رو لبام ... این بار جدا نشدم . همراهی اش کردم . بغلم کرد و با یه حرکت از تخت بلندم کرد . همون طور که تو بغلش بودم منو برد تو ویلا دستامو دورگردنش انداخته بودم .. وقتی رفتیم بالا منو برد تو اتاق خواب و رو تخت گذاشت ... آمادگی شو نداشتم اما اون مشتاق تر از این بود که مخالفت کنم . اون شب پر رمز و راز نیازو تو چشماش خوندم ... زمزمه هاش گرچه عاشقانه نبود ولی ته دلمو فرو ریخت ... صبح که از خواب پاشدم . اشعه های خورشید رو روی بدن برهنه ام احساس کردم . چشمامو مالیدم کوهستان کنارم نبود ... خوشحال شدم چون روی نگاه کردن تو چشماشو نداشتم ... خوب بالاخره دیر یا زود این اتفاق می افتاد پس چرا من ... ؟ حمام رفتم و دوشی گرفتم . موهامو همون طور خیس به صورت وحشی بالای سرم جمع کردم . بلوز دامنی پوشیدم و رفتم آشپزخونه ... اونجا هم نبود ... دلم واقعا شور می زد ... ساعت حدود 11 بود و خبری از کوهستان نشد . گوشی اش هم در دسترس نبود ... دلم مثل سیر و سرکه می جوشید تا اینکه اومد ... وقتی درو باز کرد خیلی عصبی بود . چشماش قرمز بودن ... جلو رفتم ... کوهستان کجا بودی ؟ اتفاقی افتاده ؟ روشو سمتم کرد ... حرفی نزد ... آنقدر صداش زدم تا اینکه لب باز کرد و گفت