وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

ریما5

من آخرش نفهمیدم اینا چه مرگشونه!این ویلا 5 تا اتاق داره ولی این 5 تا خرفت همشون میرن میچپن تو یه اتاق!شبا با یه وضع فلاکتباری میخوابن که اصلا اوووه!بعد از اینکه ناهار و صبحونه رو یکی کردیم راه افتادیم سمت تهران.بچه ها تو ماشین کلی رقصیدن و شفت باز درآوردن.تا برسیم خونه حسابی شادمون کردن!بعد از یه استراحت 2 ساعته دوباره رفتیم سراغ زندگیه اصلیمون!با عصبانیت خودکارو کوبیدم رو میز و سرمو گرفتم بین دستام.دیگه دارن شورشو در میارن.چند تقه به در خورد.ریما:کیه؟رایان:منم ریما.ریما:بیا تو.بلند شدم و رفتم سمتش.قیافه ی درب و داغونمو که دید سریع اومد جلو و بغلم کرد.رایان:چی شده عزیزم؟چرا انقدر تو همی؟ریما:هیــس!میشه بعدا درموردش حرف بزنیم؟رایان:حتما خانومی!بیشتر تو بغلش فرو رفتم. تنها چیزی که الان بهش احتیاج داره یه جای امن و آرامش بخشه!و آغوش رایان هر دو تا ویژگی رو داره!بعد از اینکه یه ذره آروم شدم رفتم سمت میزم و رو صندلیم نشستم.دوباره خونسردیمو بدست آورده بودم و اینو مدیون رایان بودم!رایان با نیش باز اومد کنارم ایستاد و گفت:بلند شو من بشینم!ریما:جـــــــــان؟بدون اینکه جوابمو بده خودش بلندم کرد،نشست رو صندلیم و منو نشوند رو پاش!رایان:خب حالا شد!خندیدم و گونشو بوسیدم.رایان:سمت راست ...پایین تر!اونجا خوبه!با خنده گوششو کشیدم و یه دستمو دور گردنش حلقه کردم!رایان یه ذره با کنجکاوی به ورقه A4 روی میز نگاه کرد و خم شد برش داشت!ریما:یعنی اجازه مجازه تو کارت نیستا!اگه یکی دیگه بود حتما از این کارش پشیمون میشد!رایان برگشت سمتم و با نیش باز گفت:یکی دیگه!یه سوتی زد و ادامه داد:اوفـــــــــف!چه برنامه ی پر و پیمونی!واسه کی اینجوری نقشه ریختی؟ریز خندید و گفت:هر کی هست پیشا پیش خدا بیامرزتش!خونسرد گفتم:هرکی پا رو دم من بذاره عاقبتش همین میشه!رایان:حالا این خدابیامرزتش چی کرده که اینجوری میخوای بترکونیش؟عصبی گفتم:زده خانواده ی سوژمو ترکونده!لهش میکنم!رایان ناباور گفت:تموم خانوادش فوت کردن؟یه آهی کشیدم و گفتم:تموم خانوادش!جوجه پلیسمون خانواده ی کم جمعیتی داشت!فقط پدرمادرش و خاله و شوهر خالش!نه پدربزرگ مادربزرگی نه دایی و عمه و عمو!تموم خانوادش همینا بودن که الان زیر خاکن!الان تنها کسش...رایان:مانی باقری!پسرخالش که از جونشم بیشتر میخوادش!میشناسمش!ولی میگم ریما...ریما:هوم؟رایان:منم یه برنامه واسه این آشغال مینویسم بذار رو این باهم اجراش کنیم طرفو با خاک یکسان کنیم!ریما:عزیزم تو به خودت زحمت نده!براشون بدنقشه ای دارم!کسی که بخواد چه از نظر روحی چه جسمی به سوژه ی من آسیب برسونه با من طرفه!رایان:راستی ریما از اشکان چه خبر؟یه ماه و خورده ای میشه خبری ازش نیست!ریما:نمیدونم!خبر جدیدی بهم نداده ولی کاملا بهش اعتماد دارم!کاری خلاف میل من انجام نمیده!رایان:ریما...خودت میگی حتی به چشم و عقلتون هم اعتماد کامل نکنین پس...ریما:گفتم بهش اعتماد دارم!رایان:باشه عزیزم!الان انقدر پشیمونم چرا بجای اشکان نرفتم!یه ماه مرخصی و دو میلیارد پاداش چیز کمی نیست!ریما:اول نه اینکه تو درآمد ماهانت کمتره؟دوما تو اگرم میخواستی نمیذاشتم بری!شیطون گفت:چرا خوشکلم؟ریما:خودت میدونی که هم مدت سفر زیاد بود هم ریسکش!ابروشو انداخت بالا و گفت:و تو نه طاقت دوریش رو داشتی نه جرات ریسکش!اوهوم؟اون یکی دستم هم دور گردنش حلقه کردم و عاشقانه تو چشماش زل زدم و آروم گفتم:دقیقا!لباش از شادی باز شد و یه لبخند خوشکل زد!آروم سرمو بهش نزدیک کردم و آروم و عمیق بوسیدمش!بعد یه بوسه ی طولانی کشیدم عقب.چشماش بدجور خمار شده بود!با چشمای خمار و لبخند نصفه و نیمش بلند شد و رفت سمت در!با تعجب نگاش کردم!امکان نداره رایان به این زودی سیر بشه!جلوی چشمای متعجبم درو قفل کرد و کلیدشو انداخت گوشه ی اتاق و با نیش کج و کوله برگشت سمتم!با خجالت و خنده سرمو انداختم پایین!با خنده ای خمار بغلم کرد و نشوندم رو میز و خودش رو به روم واستاد و بی قرار لبشو گذاشت رو لبم.بعد 7،8 دقیقه کشید عقب.لرزون گفتم:رایان....لاله ی گوشم رو بوسید و خمار گفت:جانم؟بریم رو کاناپه؟بدون منتظر موندن برای جوابم منو گذاشت رو کاناپه.خودش رفت سمت پخش و یه آهنگ ملایم گذاشت و صداشو زیاد کرد.از خجالت داشتم آب میشدم!دوباره اومد سمتم و با لباش بی تابم کرد....آخرین دکمه ی پیراهنم رو هم بستم و از رو کاناپه بلند شدم.رایان هنوز دست به سینه رو کاناپه دراز کشیده بود و داشت خیره خیره نگام میکرد!طاقت نیاوردم و با خنده گفتم:چیه؟آروم و با لحنی عاشقانه گفت:دارم فکر میکنم تو زندگیم چیکار کردم که خدا تو رو بهم هدیه داد! رایان**ماشینو یه گوشه پارک کردم،یه دستی به لباسام کشیدم و پیاده شدم.خیلی وقت بود که پاپیج ریما شده بودم که یه بار بیرون از حیطه و شهر خودمون قرار بذاریم و بریم خوش گذرونی!خوب منم دوست داشتم مثل هم سن و سالای خودم با زنم برم بیرون و خوش بگذرونم.ریما راضی نبود و میگفت فعلا موقعیتش نیست ولی من بالاخره دیروز مخشو زدم و الان هم تو یه کافی شاپ شیک و شلوغ تو ولیعصر باهاش قرار دارم.اگه رضای خرفت تازه موقع حرکت یادش نمیومد کارشو بگه با ریما میومدم.با قدمای محکم و مستقیم رفتم سمت کافی شاپ.از رو به روم سه تا دختر ژیگول میگول میومدن که با دیدن من به بال بال زدن افتادن!از دخترایی که انقدر زود خودشونو در اختیار پسرا میذارن متنفرم!جنس مونث فقط ریمای من...!با یه اخم غلیظ بدون توجه به شماره هایی که موذیانه سمتم گرفته بودن رفتم سمت کافی شاپ!دیدمش.روی یه میز پشت پنجره نشسته بود و با لبخند زل زده بود بهم!ناخودآگاه یه لبخند شیرین نشست رو لبام!خواستم از خیابون رد شم که بین دو تا ماشینی که جلوم ترمز کرده بودن تا مسافرشون رو پیاده کنن گیر کردم.هنوز لبخند به لب به ریما خیره بودم.ماشینا رد شدن.خواستم منم رد شم که یه لحظه صدای ترمز یه ماشین پشت سرم و بعدش یه شوک قوی رو گردنم حس کردم و.....فقط سیاهی!*************************************************ریما**تو کافی شاپ زیر نگاه های سنگین پسرای میز بغلی منتظر رایان بودم.دوست داشتم برم بزنم خوردشون کنم ولی اصلا حالشو نداشتم!پسرا مدام دم گوشم وز وز میکردن و اعصابمو بهم میریختن!با اعصاب خورد نگامو به بیرون دوختم!حالا خوبه هیچ کدوم قیافه هم ندارن که با این اعتماد به نفس هی به شماره دادن اصرار دارن!بعد چند لحظه رایانمو از دور دیدم.یه چند ثانیه بعد اونم منو دید .لبخند رو لبش دلمو گرم کرد.موقع رد شدن از خیابون یه لحظه بین دو تا ماشین که داشتن مسافر پیاه میکردن گیر کرد و .....اتفاق افتاد!فقط تو چند ثانیه یه ون پشتش واستاد یه نفر با شوک بیهوشش کرد و کشیدش تو ون راه افتاد!دنیا دور سرم چرخید...رفت!رایانمو بردن!شکه از جام بلند شدم و نگاه خیرمو به مسیر ون دوختم!قلبم سرم داد میزد که برم دنبالش ولی نه عقلم این اجازه رو بهم میداد نه سرگیجه و سیاهی چشمم!کیفمو برداشتم و تو شک رفتم بیرون.پسرای میز بغلی چرت میگفتن و بیشتر اعصابمو میریختن بهم!به مسیری که ون چند لحظه پیش طی کرده بود خیره شدم و با دستای لرزون گوشیمو از تو کیفم درآوردم و شماره پلاک ون رو که به حافظم سپرده بودم سیو کردم.درسته بهش احتیاجی نبود ولی واسه احتیاط بد نبود!سعی کردم مثل همیشه خونسردیم رو حفظ کنم!ولی نمیشد!عصبی رفتم سمت ماشینم و سوارش شدم.میدونستم که رایان تا شب کنارمه ولی بازم نگران بودم..اون شک الکتریکی برای رایانم که مشکل قلبی داره درست مثل سمه!با تموم سرعتی که بوگاتی مشکیم توانشو داشت سمت خونه روندم.مستقیم و با قدمهای تند رفتم سمت اتاقم.رادین صدام میکرد و دنبالم میومد...باهام کار داشت ولی فعلا کار من از همه چیز مهمتره!با حرص مانتو و شالمو کندم و رفتم سمت اتاق کاری که تو واحدم بود.رفتم تو و درو پشت سرم قفل کردم.کلید برق رو زدم،همزمان با روشن شدن برق اتاق مانیتور هایی که یه سمت دیوار رو پوشونده بودن هم روشن شد!رادین پشت در اتاق بود و صدام میکرد.رادین:ریما...ریما چی شده؟رایان کو؟با هم دعواتون شده؟یه پوزخند نشست رو لبم.....ریما:تنهام بذار ...کار دارم!رادین:ریما رایان کجاست؟جیغ زدم:بردنــــــــش!رایانمو بردن!اشکم داشت درمیومد!بغضمو قورت دادم و سعی کردم صدام بلند باشه.ریما:بردنش ولی من بر میگردونمش!نمیذارم دست اون کثافتا بهش بخوره!زیر لب با خشم غریدم:بهتره فاتحه ی خودشونو بخونن!اشتباه محض کردن....رو بد کسی دست گذاشتن!بی همه چیزا میدونستن با هیچ راهی جز بیهوشی با شک نمیتونن ببرنش!دستتونو میشکنم آشغالا!سریع ردیاب ماهواره ایم رو روشن کردم و تو کمتر از 2 ثانیه موقعیت کامل رایانم اومد رو مونیتور!یعنی واقعا فکر کردن میتونن به رایان من آسیب برسونن؟مگه تو خواب ببینن!رادین هنوز پشت در بود و میخواست بیاد تو تا باهام حرف بزنه ولی من اصلا فرصتشو نداشتم!سریع به فرهاد ایمیل زدم و وسایل مورد نیازمو سفارش دادم و تاکید کردم که فوریه و زود میخوامشون!زود جواب داد و گفت که تا 3 ساعت دیگه بهم میرسونشون.خوبه!قبر خودتو بکن عوضی بدجوری رو اعصاب ریما راه رفتی!زندگیتو جهنم میکنم...روزگارتو سیاه میکنم!یه نفس عمیق کشیدم و از اتاق زدم بیرون.رادین رو مبل کلافه نشسته بود و انقدر ذهنش درگیر بود که متوجه من نشد.رفتم روبه روش نشستم.نفسشو فوت کرد بیرون و سرشو بلند کرد که منو دید.سریع بلند شد و اومد کنارم نشست و دستامو تو دستای گرمش گرفت.رادین:ریما...چی...چی شد؟اصلا چجوری اتفاق افتاد؟سعی کردم خونسرد باشم و آرامشمو حفظ کنم.یه نفس عمیق کشیدم و جریانو واسش گفتم.صدام از بغض سنگین شده بود.با اینکه میدونستم امکان نداره اتفاقی براش بیوفته ولی بازم خیلی نگران بودم!رادین حالمو فهمید و محکم بغلم کرد.آروم تر که شدم از بغلش اومدم بیرون.دوست نداشتم لوس بازی دربیارم!رادین:حالا میخوای چیکار کنکی؟چجوری میخوای پیداش کنی؟وسط این همه نگرانی لبخنی نشست روی لبم.چهره ی رادین متعجب شد!زل زدم به قیافه ی مبهوتش و لبخندم عمیق تر شد!ریما:داداشی یعنی فکر کردی انقدر گاگولم؟ رادین سوالی نگام کرد.ریما:داداشی یعنی واقعا فکر کردی اولین باری که داریم با هم میریم بیرون میذارم رایان بدون ردیاب پاشو از تو خونه بذاره بیرون؟رادین شاد شد و با هبجان گفت:ای ول!پس حله!یهو قیافش نگران شد.با استرس گفت:میگم ریما...نکنه ردیابشو پیدا کنن؟با اطمینان گفتم:گاگول تر از این حرفاست!رادین:مگه میشناسیش؟سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم.ریما:فقط باید تا ساعت 8:30 صبر کنیم که هم تجهزاتمون برسه هم نقشه رو کامل واسه بچه ها بگم.اصلا دوست ندارم کوچکترین اشتباهی در طول اجرای نقشه پیش بیاد!من رایانو سالم میخوام!رادین:میگم بهتر نیست سریعتر راه بیوفتیم؟آخه...ممکنه بخوان بلایی سر رایان بیارن...واسه این میگم!با خیال راحت به مبل تکیه دادم و گفت:خیالت راحت!هنوز اونقدرا باجرات نشده!چیزی نمیشه!بچه ها رو تو سالن کنفرانس جمع کردم و نقشه رو واسشون گفتم.اوناهم خیلی اعصابشون خورد شد.همشون عصبی بودن و این اصلا به نفع گروه نبود!ولی...خودمم یه ذره عصبی بودم و نه حال اینو داشتم که آرومشون کنم نه توانش رو!رادین:ریما مطمئنی؟بذار حداقل یکیمون باهات بیاد!ریما:اره مطمئنم!فعلا نیازی نیست!شما فقط تو جایگاه خودتون بمونین تا وقتش!از ماشین پیاده شدم و آروم و قدم زنون رفتم سمت خونه ی مورد نظر.خیلی به نفعمون شد که خونه تو یه جای دور افتاه و خلوته!خیلی راحت از دیوار پریدم اونور.خیلی خیلی بدبخته که افرادش راحت اونو به پول میفروشن.قربون افراد خودم که جونشون واسه رئیسشون در میره!سگای بیچاره به خاطر داروی بیهوشی که امروز همرا غذاشون نوش جان کردن یه گوشه افتاده بودن!خنده داره که نگهبان خونش اونو خیلی راحت به 5 میلیون فروخت!این همه ورزش رزمی رو الکی آموزش ندیده بودم که!بالاخره باید یه جا ازش استفاده کنم!امشب میخوام بعد 8 سال از توانایی هام استفاده کنم!هیچ وقت داخل شدن از در ورودی رو دوست نداشتم و ندارم!خونه سه طبقه بود و پنجره هاش عریض و طاقچه دار....آستینا رو زدم بالا و بسم الله!راحت از پنجره ها رفتم بالا تا طبقه سوم.پرده ها کشیده شده بود! مثل اینکه شانس با منه!عینکم رو زدم به چشمم.یه عینک گرمایی حرارتی که مخصوص دید در شبه و پارسال آخرین سریش تولید شد و بخاطر استفاده ی زیادش تو کارای خلاف تولیش متوقف شد و الان خیلی ها دنبالشن!خب خب چی داریم؟هوم....ا این که رایانمه و...همش همش 8 نفر؟خب!عینکمو برداشتم و بی خیال یه آدامس انداختم تو دهنم!یه بار بادش کردم و ترکوندمش،خواستم دست بکار شم که یه نفر پنجره رو باز کرد!شونمو انداختم بالا...چه بهتر!محافظه،بنده ی خدا همچین پرده رو زد کنار با پا رفتم تو صورتش!جوری زدم که تا فردا نتونه از جاش تکون بخوره!همزمان با بالا گرفتن سرم شات گانای(یه مدل اصلحه ی سنگین خفن!) خوشکلمو از تو غلافشون درآوردم و گرفتم سمتشون! با لبخند زل زدم به چهره های غافلگیرشون و شاد گفتم:سلام!شب خوش!مهمون نمیخواین؟رایان برگشت سمتم و با یه لبخند نگاهم کرد که از درد چهرش جمع شد!چشمم که به صورت کبود و خونیش افتاد تنم لرزید!گونه هاش ورم کرده بودن و لبش پاره شده بود و خون میومد!لرزش تنم دست خودم نبود!از ترس و نگرانی نبود....تمومش خشم بود!آروم نگاهمو برگردوندم سمتشون!تو چشماشون ترس بیداد میکرد...خب کیه که از ریما اونم تو این حالت نترسه؟با خشم گفتم:به به!میبینم که خوب از شوهرم پذیرایی کردین!زل زدم تو چشماش و با عصبانیتی که حد نداشت گفتم:دست پخت تو جناب کثافت؟**************************************************رایان**با گرفتگیه شدید گردنم و سرگیجه چشمامو باز کردم!یه ذره طول کشید تا بتونم کامل چشمامو باز کنم.بعد 5 دقیقه سرگیجم قطع شد ولی گردنم هنوز گرفته بود.یه نگاه به دور و برم انداختم.یه اتاق ساده ی 12 متری که چیز زیادی جز یه تخت و کمد و چوب لباسی توش نبود.دست و پامو محکم به صندلی بسته بودن.حتی نمیتونستم جم بخورم!بعد یه ربع کلید تو قفل در چرخید.آخیش!حداقل بذار یه نفر بیاد تو ببینم با کی طرفم!در باز شد و دو نفر هیکلی و کت و شلواری اومدن تو.محافظ؟خونسرد بهشون زل زدم و با بیخیالی که خیلی خوب از ریما یاد گرفته بودم گفتم:دوستان!میشه بگین برای کی کار میکنین و منو چرا آوردین اینجا؟یه نگاهی بهم انداختن و زدن زیر خنده!با همون حالت گفتم:مرض!چیز خنده داری نگفتم!حالا هم جوابمو بدین!یکیشون که موهای فر و قهوه ای داشت اومد جلو و گفت:یه وقت نچایی جوجه فکلی!رایان:نگران نباش کله فر بابا!لباس گرم تنمه امکانش کمه!انگار خیلی بهش بر خورد که به حالت موهاش توهین کردم!به من چه!میخواست جوابمو بده که ترور شخصیتیش نکنم!اومد با مشت بیاد تو فکم که اون یکی دستش رو گرفت.کله فر:ولم کن محمود!بذار بزنم لهش کنم جوجه رو تا بفهمه بزرگتر از دهنش نباید حرف بزنه!محمود با حالت گنگی گفت:دستت بهش بخوره روزگارت سیاهه!کله فر با پوزخند گفت:چطور؟نکنه این جوجه فکل هالکه که اگه عصبیش کنم یهو بترکه لهم کنه؟محمود با صدایی که حالا توش ترس هم موج میزد گفت:خودش هالک نیست ولی کسی که پشتشه اگه عصبی شه از 100 تا هالکم بدتره!کله فر با تعجب گفت:مگه کی پشتشه؟محمود با ترس گفت:امروز...شنیدم رئیس به یه نفر دیگه میگفت ..میگفت این شوهر....ژنرال!کله فر یهو چنان جا خورد که چند قدم تند تند رفت عقب!هه!با پوزخند گفتم:فقط اگه دستام باز شه خیلی زود میفهمین که به اندازه ی زنم از منم میشه ترسید! رایان:دستامو باز کنین!هر دوشون عقب عقب رفتن و سرشونو به نشونه ی نه تکون دادن! خرسای گنده خجالتم نمیکشن!خندم گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم و سعی کردم طبیعی نقش بازی کنم!مثلا عصبی گفتم:کجا لش میبرین؟مثل گاوی که براش رابطه ی فیثاغورس توضیح میدن زل زدن بهم!بلندتر داد زدم:مگه کرین؟میگم بیاین دستامو باز کنین!از ترس یه تکونی خوردن و بهم نزدیک تر شدن!هه!تو دلم قهقهه میزدم ولی اونا فقط یه پوزخند میدیدن!اومدم بازم یه ذره داد و بیداد کنم اینا بترسن من یه ذره بخندم که در باز شد.نگامو از اون دوتا گرفتم و دوختم به در.تو یه لحظه خشم تموم وجودمو گرفت!با خشم غریدم:خیلی خوش شانسی که دستام بستست!بلند زد زیر خنده.چنان قهقهه میزد که یقین پیدا کردم طرف دیوانست! یهو سمتم هجوم آورد و با حرص چونمو گرفت تو دستش.بلند گفت:هیچ غلطی نمیتونی بکنی!دستاتم باز باشه هیچ غلطی نمیتونی بکنی!چونمو ول کرد و با افتخار به 5 نفری که همراهش اومده بودن تو اشاره کرد!به اینا مینازه!ناخودآگاه یه پوزخند عمیق نشست رو لبم!همون روز اول فهمیده بودم از پوزخند متنفره!با حرص داد زد:چته؟با پوزخند صدا داری گفتم:فقط کافیه دستامو باز کنی تا بفهمی به این 5 نفر هم نمیتونی بنازی!یا صبر کن ببینم!اینا میدونن من کیم؟شاید واکنششون از محمود و کله فر بابا بدتر باشه!میدونن؟مجید با نیشخند گفت:افراد من نترسن!رایان:ا؟هووووم!مطمئنی؟پس بذار یه چیزی بگم!هی شما...غول تشنا!اون 5 نفر که نگاشون به محمود و کله فر لرزون بود برگشتن سمتم.رایان:هی شماها!میدونین الان کی رو به روتون نشسته؟مجید:خفه شو عوضی!رایان:چرا؟مگه نگفتی افرادت انده خفنیات و نترس بودنن؟پس بذار امتحان کنیم!5 نفر کنجکاو نگام میکردن.با پوزخند یه نگاه به مجید انداختم و رو به اون 5 تا گفتم:میدونستین ژنرال زنمه؟خشکشون زد!حالا خوبه فقط همینو گفتم!اگه میگفتم سپهبد جلوتون نشسته فکر کنم جاشونو خراب میکردن!همه فکر میکنن سپهبد دشمن ژنراله و این افکار بخاطر اسم نظامیم بود!کمتر کسی میدونست من همون سپهبدم!کسی که مافیای ایران و خاورمیانه عین سگ ازش میترسن!هنوز با پوزخند به مجید خیره بودم که مشت گره خوردش مهمون پای چشمام شد!میدونستم اینجوری که این عقده ای میزنه گونم حتما ورم میکنه ولی فقط خندیدم!با خنده گفتم:زورت همین قدر بود پهلون پنبه؟اومد مشت دوم رو بزنه که یکی از محافظا گفت:رئیس شرمنده دخالت میکنم ولی فکر نمیکنین اگه ژنرال بیاد و شوهرشو تو همیچین وضعیتی ببینه عصبی بشه؟مجید با پوزخند گفت:تا دو روز دیگه که زنگ بزنم و قرار ملاقات رو بذارم که کی بیاد و پولا رو جای این جوجه خروس بده زخماش خوب میشه!مگه نه؟با یه چشمک به همون محافظ مشت دوم رو خوابوند تو صورتم!خندم بیشتر شد!خرس پیر با این سنش هنوز نمیدونه چجوری باید درست و حسابی مشت بزنه!نیم ساعت تمام فقط کتکم زد ولی من فقط خندیدم و (...)یدم تو اعصابشون!از بس ضایع مشت میرد خرفت!ولی ناکس ضرب دستش زیاد بود!از بس دستش پهن و گنده بود!ولی هر چی بود خیلی بهتر از مبارزه ی همزمان با جان و فرانک بود!یه بار تنبیهم کرده بودن و مجبورم کردن بطور همزمان با دو تاشون مبارزه کنم!اول فکر کردم حداقل توان مقابله دارم ولی وقتی 5 دقیقه بعد رو زمین آش و لاش افتاده بودم فهمیدم کاملا در اشتباه بودم!البته اون موقع فقط 20 سالم بود و خداییش حقم هم بود!میدونستم نباید کلاساشون رو بپیچونم ولی....خخخ!ولی انقدر حال کردم ریما تا دو ماه مرخصیشون رو تعطیل کرد و میدونم هنوزم که هنوزه سر اون موضوع باهاشون چپه!گوشه ی لبم پاره شده بود و خون میومد.سرمو کج کردم و با شونم لبمو پاک کردم.سرمو که برگردوندم چشمم خورد به پلاکم.ممن که امروز صبح پلاک خودم گردنم بود پس چرا الان پلاک ریما...لبخند روی لبم چنان عمیق شد که مجید فکر کرد دارم اونو مسخره میکنم و کاملا درست فکر میکرد!با حرص کوبید تو دماغم.اُخ!بی شرف!درسته این دفعه یه ذره دردم اومد ولی حتی اخمام هم تو هم نرفت!مجید عقب عقب رفت و یه نفس عمیق کشید و رو به یکی از محافظا گفت:برو پنجره رو باز کن!راست میگفت بچم!فعالیتش زیاد بود و خیس عرق شده بود!عرق رو پیشونیش رو با ساعدش پاک کرد .صدای باز شدن پنجره و کشیدن پرده اومد و بعدش...صدای زمین خوردن محافظ بدبخت و....صدای دلنشین عشقم!الان مجید انتظار هر چیزی رو داشت بجز ریمای من!برگشتم سمتش و یه لبخند بهش زدم که لامصب لبم بازم خون اومد!میخواستم بهش نشون بدم که تو بدترن وضعیتم هم پشتشم! ریما**مجید:تو...تو...اینجا چیکار میکنی؟ریما:هوم!خب اومدم شوهرمو ببرم!درضمن یه تسویه حساب کوچیکم باهاتون ارم!یه لحظه رعشه ای که به بدن تک تکشون افتاد رو به چشم دیدم!با پوزخند عصبی گفتم:شاتباه کردی کثافت!بدجوری اشتباه کردی!با این سنت هنوز نمیدونی نباید تو قلمرو ژنرال پا گذاشت؟هنوز نمیدونی دزدیدن عزیزترین های ژنرال یعنی مرگ؟ها؟نمیدونی؟با داد من همشون یه متر از جاشون پریدن!ریما:محمود دست و پای رایانو باز کن.محمود:بله رئیس!چشمای همشون درشت شد،حتی رایانم متعجب نگام میکرد!شونمو انداختم بالا و رو به رایان گفتم:خب چیه؟خریدمش!رایان از جاش بلند شد و همونجور که میومد سمتم مچ دستاشو میمالید.یعنی دست تک تکتون رو قلم نکنم ریما نیستم!یعنی مجید خاک تو سرت! تو که انقدر پول نداری افرادت رو مسلح کنی غلط میکنی آدم ربایی میکنی!رایان دو قدم بیشتر نیومده بود سمتم که یهو وایستاد!همونجور که روش به من بود عقب عقب رفت و برگشت سمت اونا و جلوی یکی از محافظا که موهای فرفری داشت وایستاد.ریما:رایان....رایان:الان میام ریما...یهو پرید هوا و چرخشی زد تو کتفش و پهن زمینش کرد!راحت سر جاش پایین اومد و گفت:کله فر بابا این یکی از کارایی بود که اگه دستم باز باشه میتونم انجام بدم!همشون عین سگ ترسیده بودن!مخصوصا با این هنر نمایی رایان!با لذت خیره شدم بهش!اون مرد هم حقش بود!لابد رو مخ رایان راه رفته بود وگرنه رایان هرگز کسی رو بی دلیل نمیزنه!ریما:آخه من نمیدونم 9 نفر آدم،اونم همه از دم ترسو با چه اعتماد به نفسی شوهر منو تو روز روشن جلوی چشمم دزدیدین؟آخه با چه اعتماد به نفسی؟یهو چشمای مجید برق زد.ایــــــول!!!!!!میدونستم!م یدونستم امکان نداره مجید بدون پشتیبان عمل کنه!خب...که اینطور!یه ذره گردنمو خاروندم و به رایان نگاه کردم.رایان یه ذره مشکوک نگاشون کرد و یهو پقی زد زیر خنده!رایان:اوخی!نکنه رفتی بزرگترتو آوردی؟یه لحظه چپ چپ نگاش کردم!در هر صورت بزرگتره مجید بابا جونم حساب میشه!یعنی میشد!رایان:بله!خب...کو؟....کجان؟مجید و افرادش از اینکه انقدر زود فهمیدیم پای کس دیگه ای هم وسط شکه شده بودمن و مبهوت نگامون میکردن!رایان دم گوشم گفت:ریما دو طرف رو بپا!دیوارا یونولیتن،اونم نازک...حرفش تموم نشده دیوارا شکستن و . یه گله آدم ریختن تو!همشونم مسلح!یکی از شات گانا رو پرت کردم واسه رایان و حالت بک تو بک نشونه گرفتیم سمتشون!(بک تو بک:پشت به پشت)هر طرف 15 نفری بودن.جالب اینجا بود که نه حرفی میزدن ،نه تهدید و حرکتی!پس منتظر رئیشونن!چند تقه به در خورد و یه مرد میانسال و کت شلواری اومد تو.چشمای آبی و موهای بورش داد میزد که خارجکیه!فقط چقدر با ادب!افرادش با اشارش اسلحه هاشونو پایین آوردن و یکیشون نمیدونم از کجا بدو بدو یه صندلی آورد و گذاشت تا رئیسش نزول اجلال کنه!مرد آروم نشست و با لهجه ی غلیظ فرانسویش گفت:سلام!اُه لطفا راحت باشین!افراد من بدون اجازم هیچ آسیبی بهتون نمیزنن!رایان یه نیم نگاه بهم انداخت،کار دیگه ای نمیتونستیم بکنیم!آروم برگشتیم سمت مرده و اسلحه هامون رو پایین آوردیم.مرده یه ذره جابجا شد و گفت:میتونین راحت باشین و اُردُک (ordock)صدام کنین!رایان یهو پق زد زیر خنده و گفت:هه!آردک؟اسمش...هه...اسمش اُردکه!اُر...یهو ساکت شد و سریع سرشو بلند کرد و با چشمای درشت زل زد به مرده!منم که پا به پاش نیشم باز بودساکت شدم... تنها زمانی که کسی میتونه من و رایان رو خندون ببینه وقتیه که داریم میریم حال گیری!حالا اینا رو بیخیال جریان چیه؟اُردُک:سلام پسرم!حالا نوبت من بود تا چشمام درشت شه!این پدر رایانه؟سرگردون برگشتم سمت رایان...چشماش قرمز بود و اخماش گره خورده...خب...جوابمو گرفتم!اُردُک:من قصد ندارم هیچ آسیبی بهتون بزنم!ممن وقتی رد رایانو تو ایران گرفتم اومدم دنیالش ولی پیداش نکردم تا اینکه با ایشون آشننا شدم.به مجید اشاره کرد و ادامه داد:ایشون قصد دارن از شما انتقام بگیرن!به من اشاره کرد.اُردُک:منم تصمیم گرفتم با ایشون همکاری کنم که عوض کمکم در صورت نیاز به افرادم ته این موضوع پسرم رو بردارم و برم!مجید داشت از ته میسوخت!آروم گفتم:واصلا براتون مهم نیست که همکارتون تا نیم ساعت پیش داشت پسرتون رو میزد؟به سر و صورت رایان اشاره کردم.بیخیال گفت:در هر صورت من پسرم رو زنده میخواستم که الانم هست...فقط یه سری خراش کوچیک برداشته!حرصم دراومد!میخواستم برم بزنم لهش کنم مرتیکه رو!الحق که حقت بود پسرت ترکت کنه!رایان برگشت سمتم و گفت:آروم باش عزیزم!اون هم یه کثافتیه مثل شریکش!ارزش ندارن!برگشت سمت باباجونش و گفت:ولی من باهات جایی نمیام!اردک که انتظار این واکنش رو داشت ریلکس گفت:تو انتخابی نداری!مجبوری که بیای!رایان:اگه قرار بودبرگردم از دستت فرار نمیکردن کفتار!من باهات قبرستونم نمیام!اردک که حسابی از کله شق بازیای رایان حرص میخورد با عصبانیت اومد سمتمون و گفت:باید بیای!هیچ کاری نمیتونی بکنی!دست تنها میخوای چیکار کنی؟یه نگاه کثیف بهم انداخت که تنم لرزید!منو نشون داد و گفت:نکنه این خوشکله میخواد کمکت کنه؟رایان که از عصبانیت میلرزید با شدت دست باباشو پس زد و فریاد زد:دستت به زن من بخوره،جنازت از اینجا میره بیرون! اردک متعجب دستشو کشید عقب و مبهوت گفت:زنت؟این دختر زنته؟رایان با افتخار گفت:آره زنمه!و اگه یه بار دیگه مزاحم من و زنم بشی زنده نمیمونی!اردک بلند زد زیر خنده..خنده ای که بوی تمسخر میداد...بوی ناتوانیه ما!اُردُک:چیکار میخوای بکنی؟مثلا اگه بخوام زنتو با خودم ببرم جیکار میکنی؟چیکار میتونی بکنی؟تو...قبل از اینکه حرف دیگه ای از دهن کثیفش بیرون بیاد رایان گردنشو گرفت و چرخوندش و با تمام قدرت بلندش کرد و کوبیدش زمین!حالا من این وسط از هیجان تو پوست خودم نمیگنجیدم!دوست داشتم بلند بگم:ای جونــــــــــــــم!افرادش سریع واکنش نشون دادن و من و رایان رو نشونه گرفتن!اُردُک اخ و اوخ گویان رو زمین به پشت خوابید و زد زیر خنده!دونفر از افرادش بلندش کردن و نشوندنش رو صندلیش!با خنده گفت:مثل اینکه خیلی دوسش داری!رایان:یه بار دیگه بخوای دهن کثیفتو باز کنی و در مورد زن من حرف بزنی تک تک استخونات رو خورد میکنم!اُردُک اخماش رفت تو هم و گفت:حالا که دهنت داره بیشتر از حد باز میشه باید سریعتر ببندمش!بعد با اخم به افرادش اشاره کرد.12 نفر اومدن رو به روی من و رایان وایستادن.8 نفر هم اومدن و به زور اسلحه هامونو گرفتن.اون 12 نفر هم گارد گرفتن!ای جون!مبارزه؟یه نگاه به رایان انداختم که با نیش باز نگام میکرد.اُردُک هم متعجب به چهره های خندون ما نگاه میکرد!با اشارش بهمون حمله کردن.تموم حرصی که از مجید و افرادش و اون اردک بیرخت داشتم سر بدبختایی که بهم حمله میکردن خالی میکردم!بدبختا همشون آش و لاش شدن!تو یه ربع جوری دخل اون 12 نفر رو آوردیم که حتی نمیتونستن تکون بخورن!اُردُک با عصبانیت به افرادش اشاره کرد که جمعشون کنن.یه سری دیگه هم اومدن و با اسلحه تهدید کردن و مجبورمون کردن بریم جلوی اُردُک وایستیم!رایان:مردی افرادت رو دست خالی بفرست!بیخیال گفت:نیستم چون اگه بفرستم وضعیتشون میشه مثل همون 12 نفر!رایان با پوزخند گفت:بگو میترسی بدبخت!اُردُک:زیادی حرف میزنی !با تهدید مجبور شدیم دنبالش بریم.از در ورودی که اومدیم بیرون رایان گفت:ریما....با خنده گفتم:جونم؟یه ذره نگام کرد و بعد با خنده گفت:عاشقتم!وسط حیاط بودیم که بلند گفتم:یه لحظه صبر کنین!همه متعجب برگشتن سمتم.رو به اُردُک گفتم:اگه همین الان افرادت رو برداری و بی سر و صدا از اینجا بری و برگردی کشور خودت قول میدم که بهتون کاری نداشته باشم!من از این گناه راحت نمیگذرم ولی ...چون پدر رایانی نمیخوام بهت آسیب بزنم!رایان آروم گفت:بزنی هم ملالی نیست!اُردُک نگام کرد و بلند خندید.بهم نزدیک شد و گفت:ای جان!مثلا چجوری میخوای بهم آسیب بزنی؟نکنه...یه ذره دور و برش رو نگاه کرد و مثلا با ترس ادامه داد:نکنه میخوای گازم بگیری؟با این حرفش همه زدن زیر خنده.یه نفس عمیق کشیدم و دستمو گذاشتم رو سینه ی رایان که داشت میرفت سمتش.ریما:باشه...فقط بدون خودت خواستی!یه نگاه به دیوارای بلند خونه انداختم و بلند گفتم:امیر...یهو امیر بلند داد زد:چشم رئیس!یهو حیاط با نور پروژکتورهایی که رو دیوار نصب شده بودن روشن شد و بقیه تونستن تک تیرانداز ها و 150 نفر از افراد مسلحمو که کل خونه رو محاصره کرده بودن ببینن!سامیار و رادین و رامیتن هم ک عشق دوشکا بودن منو کلی تو خرج انداختن و الان شاد رو دیوار سنگر گرفتن و آماده به ما خیره شدن!همه شوکه شده بودن و با ترس خیره شده بودن بهم.نفسمو فوت کردم بیرون و گفتم:خودت خواستی!من بهت فرصت دادم!در حیاط باز شد و افرادم اومدن تو.بعد 5 دقیقه تموم افراد اردک خلع سلاح شده بودن و رو به روی ما رو زمین زانو زده بودن!دستمو دور بازوی رایان حلقه کردم و گفتم:خب!الکی اینجوری نگاهم نکنین که خودتون خواستین!اینم براتون تجربه میشه که دیگه پا رو دم ژنرال نذارین!ولی...من قاتل نیستم...سامیار شاد گفت:ولی من هستم رئیس!میخوای همشون رو برات پر پر کنم؟من...جوری نگاش کردم که سریع سرشو انداخت پایین و گفت:شرمنده رئیس!عجب غلطی کردم به همشون فرانسه و انگلیس و ایتالیا یاد دادم!ریما:و چون من نمیتونم کسی رو بکشم حق دارین برین!فقط شرطش اینه که مستقیم برین مرز آذربایجان و از اونجا قاچاقی برگردین کشورتون،مجید و افرادش هم همینطور!همشون متعجب نگام میکردن!ریما:برین دیگه تا پشیمون نشدم!حیاط 10 دقیقه ای خالی شد!افرادمو هم فرستادم پایگاهشون.رادین اومد سمتم و با خنده گفت:چیکار کردی آبجی جونم؟با خنده زل زدم به رضا و گفتم:کارتو کردی؟احترام نظامی گذاشت و گفت:تو هر ماشین 2 کیلو کراک و 6 کیلو شیشه! وسط راه پلیس براشون کمین کرده،به مرز نرسیده یه سره میرن آب خونک و هوا خوری!ریما:حالا کی زنگ زد به پلیس؟رامتین با هیجان گفت:من...من..با دبیت زدم...کلی هم خفن حرف زدم!رایان با خنده گفت:حالا از کدوم محموله برداشتین؟رضا:از محموله ی آخری که از مافیای جنوب مصادره کرده بودیم!رایان:خوبه!رادین یهو گفت:رایان؟رایان یه متر از جاش پرید!رایان:ب..بله؟رادین:چرا زدن چشم و چالتو ترکوندن؟رایان با خنده گفت:سکتم دادی!هیچی بابا!یه ذره سر به سرشون گذاشتم،مثل اینکه خوششون نیومد!یه خمیازه کشیدم که رامتین با خنده گفت:بهتره فعلا بریم خونه تا ریما همین جا هلاک نشده!خمار گفتم:اوهوم...اوهوم...خونه خوبه.... سانیار**بی حوصله و بی هدف رو مبل نشسته بودم.یه روز از اون روز کذایی میگذره و من از نظر روحی تکون نخوردم!باز مانی وضعش بهتر از من بود چون با مرگ اطرافیانش چه دور باشه چه نزدیک زود کنار میاد!منم دارم سعی میکنم کنار بیام ولی...سخته!خیلی سخته!در اتاق باز شد و مانی بهم اشاره کرد که برم تو حموم!اوف!بی حوصله از جام بلند شدم و رفتم پیشش.در حموم رو بست و بهم نگاه کرد.متعجب بود و برای گفتن حرفی تردید داشت!سانیار:چی شده؟بگو!مانی:میگم...سانی میشه یه نگاه به اینا بندازی؟من اصلا سر درنمیارم!از زیر پیراهنش یه دسته کاغذ درآورد.یه سریش کاغذای رمز گشایی بودن.بی حوصله گفتم:به نظرت الان حوصلش رو دارم؟مانی یهو قرمز شد.با عصبانیت نفس نفس میزد!متعجب گفتم:مانی؟چی شده؟بدون اینکه بفهمم چی شد یه طرف صورتم سوخت!!!ناباور برگشتم سمتش...اون...منو زد؟...زد؟با عصبانیت گفت:زدم تا به خودت بیای!زدم تا بفهمی با یه گوشه نشستن و غمبرک زدن چیزی درست نمیشه!زدم تا بفهمی که باید بازم مرد باشی و پشت من،نه یه دختر بچه ی مامانی!زدم تا بفهمی الان وقت جا زدن نیست!آخه بیشعور الان بجای اینکه بهم کمک کنی اینا رو رمز گشایی کنیم نشستی زانوی غم بغل گرفتی؟میدونم عذا داری!منم هستم...درکت میکنم ولی میدونم که الان وقتش نیست!الان ما فقط و فقط باید سر رمز گشایی بقیه ی رمزا تمرکز کنیم!عصبی از حرفاش بلند گفتم:که چی بشه؟رمزاشو باز کنیم که چی بشه؟که چی؟بلند تر از من گفت:باز کنیم تا بفهمیم دور و برمون چه خبره!باید بفهمیم از چه راهی باید بریم!اینا بهمون فهموندن که پدر و مادرمون رو از دست دادیم!اینا بهمون نشون دادن که تو خطریم!باید بفهمیم راهمون کدومه!چه بخوایم چه نخوایم این هکر خیلی چیزا در موردمون میدونه و تا حالا خیلی چیزا رو بهمون نشون داده!باید بفهمیم چه خبره!راست میگفت...درسته فراموش کردن مرگشون برام سخته ولی بایه گوشه نشستن هم چیزی گیرم نمیاد!باید راهمو پیدا کنم!با تردید دستمو بردم جلو و کاغذا رو ازش گرفتم!مانی:آفرین پسر خوب!ببین من تو رمز گشایی اعداد ترتیبی خوبم و الان اصلا نمیفهمم چه خبره!باز تو بهتر بلدی!یه نگاه به اعدادی که دورشون خط کشیده شده بود انداختم.تنها نقطه ی مشترکشون ضریب 3 بودن بود!هیچ ربط دیگه ای بهم نداشتن.قشنگ یادمه که این اعداد بصورت جدا از هم نوشته شده بودن.یادم میومد که یه چیزی در مورد این دسته اعداد خوندم ولی یادم نمیومد چی بود!ناامیدانه به مانی گفتم:یادم میاد یه چیزی درمورد این جور اعداد خوندم ولی الان اصلا حضور ذهن ندارم!مانی سریع ورقه ها رو ازم گرفت و دوباره زیر پیراهنش جاساز کرد.مانی:برو...برو 10 دقیقه تو توالت بشین یادت میاد!متعجب گفتم:چرا چرت میگی؟چرا باید برم دستشویی؟مانی:تحقیقات نشون میدن که 90 درصد بلوغ فکری تو توالت شکفته میشن!برو...برو!سانیار:ا ولم کن!چرت نگو...ولم کن مانی!به زور دستمو گرفت و انداختم تو دستشویی و درو قفل کرد!با حرص گفتم:درو چرا قفل کردی دیوونه؟باز کن!مانی:یه 10 دقیه بشین،اگه جواب نگرفتی باز میکنم!عصبی شرئع کردم به راه رفتن.مانی داد زد:گفتم بشین!با حرص رفتم رو توالت فرنگی نشستم و یه نفس عمیق کشیدم.چشمامو بستم و سعی کردم تو این موضوع مسخره به مانی اعتماد کنم!خیلی فکر کردم ولی خبری نشد!با حرص رفتم سمت در و چند بار محکم در زدم!سانیار:بیا باز کن این درو !توهم با این پیشنهادات مضخـ.....کم کم صدام تحلیل رفت!مانی بی حوصله درو باز کرد و با تعجب به قیافه ی چپر چلاق من نگاه کرد!مشکوک گفت:جو توالت گرفتت؟چرا این شکلی شدی تو؟کم کم بعد یه روز لبخند نشست رو لبم!چشمام به حالت عادی برگشت و برقش رو خودم حس کردم!مانی:ای جون!فهمیدی؟یادت اومد؟تند تند سرمو با ذوق تکون دادم!مانی:نگفتم؟نگفتم توالت جواب میده؟سریع آروم گفتم:برو کاغذا رو بیار.مانی با نیش باز درحالیکه بلند بلند حرف میزد ورقه ها رو از زیر پیراهنش درآورد و با یه خودکار از تو جیبش داد بهم.مانی:حالا تو برو یه ذره دیگه زور بزن شاید موفق شدی!منم میرم برات نبات درست کنم!با خنده گفتم:کثیف!مانی:راستی زیاد اون تو نمون موهات میریزه کچل میشی!با خنده رو توالت فرنگی نشستم.تمیز بود چون هیچ کدوممون ازش استفاده نمیکردیم.ورقه ها رو مرتب کردم و یه نگاه به اعداد مشخص شده انداختم.تابحال یادم اومده بود که یه سال پیش تو کتابخونه تهران یه کتاب در مورد رمز گشایی اعدادی که ضریب عدد خاصی هستن رو خونده بودم.خب اول باید عدد ها رو از کوچیک به بزرگ مرتب بنویسیم.بعد تک تکشون رو به ضریب تقسیم کنیم و اعداد بدست اومده رو در عدد بعدیشون ضرب کینم و تهش به هر عدد بدست اومده تعداد کل اعداد رو اضافه کنیم!خب..اینم از این!یه نگاه به اعداد انداختم.از 30 تا 60 بود.این دیگه دست مانی رو میبوسه!کاغذا رو تا کردم و گذاشتم تو جیبم.شکممو گرفتم و با حال زار رفتم بیرون.حالا باید جامو با مانی عوض کنم...باید بفهمیم کابوس تاریک چی میخواد بهمون بگه!اون قصد داره یه چیزی بهمون حالی کنه ولی......سخته که بخوای منظور یه نابغه ی تمام عیار رو درک کنی!رفتم تو آشپزخونه دیدم مانی نشسته پشت میز و داره چایی نبات میخوره!سانیار:من دل درد دارم!تو چرا داری خودتو خفه میکنی؟مانی:خی چایی نبات دوست دارم!اصلا به تو چه؟نشستم کنارش و کاغذا رو از تو جیبم درآوردم و از زیر میز گذاشتم رو پاش.مانی بیخیال یه قلوپ دیگه از چاییش خورد و یه قند انداخت دهنش و شروع کرد به گاز زدن!با حرص زدم پس گردنش و گفتم:میبندی یا بزنم خوردش کنم؟مانی که دید خیلی وضع خرابه فرار رو بر قرار ترجیح داد و جیم زد!مانی:من دارم میرم حموم!سانیار:من چیکار کنم؟مانی:گفتم شاید هوس کرده باشی با هم بریم!دمپاییم رو پرت کردم طرفش که متسفانه خورد تو در حموم.آشغال!بعد 45 دقیقه اومد بیرون.انقدر سفید شده بود که ترسیدم رو به موت باشه!سانیار:خوبی؟چرا انقدر سفید شدی؟مانی:حموم میرم سفید شم دیگه!با تاسف گفتم:تو آخرش تو حموم تلف میشی!همونجور که موهاشو خشک میکرد گفت:راستی سنگ پامون تموم شده!متفکر گفتم:میدونستی سال به سال داری قدکوتاهتر میشی؟انقدر کف پاتو میسابی داری شور میری!تا پارسال قابلیت عضویت تو تیم ملی بسکتبال رو داشتی ،الان نمیتونی تو تیم ملی هفت سنگم عضو شی!مانی:خفه بمیر!تا شب دیگه کاملا عادی بودیم.چند باری خواستم سر صحبت رو باز کنم که اشاره کرد الان نمیشه!دلم میخواست لهش کنم!بعد شام با اعصابی خورد و خاکشیر رفتم تا کپه بذارم.بعد 5 دقیقه دیدم تختم تکون خورد.چشم باز کرد که دیدم مانی بالا سرم نشسته و با نیش باز داره نگام میکنه!متعجب نگاش کردم که با نیش باز گفت:داداشی هوس کردم مثل قدیما رو زمین تشک بندازیم پیش هم بخوابیم!سریع دو هزاریم افتاد!سانیار:خب...باشه!برو پتو و بالشتو بیار. پتو هامونو کنار هم رو زمین پهن کردیم و قل زدیم روش!مانی اومد بهم چسبید که چپ چپ نگاش کردم.اصلا توجه نکرد و بیشتر بهم چسبید.قبل از اینکه دهن باز کنم به حرف اومد.مانی:اومدم گزارش بدم بوفالو!دو دقیقه آروم بگیر!بعد دودقیقه دیدم هنوز ساکته.برگشتم بزنم لهش کنم که دیدم آقا خوابیده!با حرص یه نیشگون از پهلوش گرفتم که یهو از خواب پرید!مانی:ووی...ووی...چی بود؟چی شده؟حالت انگشتامو بهش نشون دادم و گفتم:این شده!حالا بنال!آروم گفت:آها!حالا چرا میزنی؟دوباره برگشت بهم چسبید و شروع کرد:اون 30 تا عدد رو به هر جون کندنی شد معنی کردم!نفسمو با خیال آسوده دادم بیرون و گفتم:خیلی خوبه!حالا معنیش چی میشد؟مانی:خیلی خفن بود..!دقیقا همینا رو گفت:«من به شما نزدیکم.از فرصت هاتون استفاده کنین.به هیچ کس اعتماد نکنین.گرگ اطرافتون پرسه میزنه.جونتون در خطره.از پسر جوون دوری کنین.»مانی:کیو میگفت؟سانیار:نمیدونم!نمیشه الکی به حدسیاتمون اعتماد کنیم.مانی:ولی من...من به پدرام مشکوکم!وقتی پیششم انگاری دارن تو دلم گربه میشورن!حس بدی بهم القا میکنه!با اون لبخندای مسخرش برای آدم اعصاب نمیذاره!سانیار:منم بهش خیلی مشکوکم ولی فعلا نمیشه بطور قطع نظر داد!راستی ورقه هایی که روش رمز نوشته بودم تموم شد؟مانی:اوهوم!انگار بقول معروف هشدار آخر بود!سانیار:همچین آخر آخرم نیست!ماهنوز یه رمز باز نشده داریم!اون اعداد بی سر و ته!مانی:آخ نگو که دلم ازشون خونه!به هیچ سراطی مستقیم نیستن بی صاحابا!هیچ جوره نمیشه رمز گشاییشون کرد!یه آه کشیدم و گفتم:فعلا بهتره بخوابیم تا فردا.مانی هم یه خمیازه کشید و گفت:آی گفتی!از بی خوابی دارم میمیرم!سانیار:پس بیگیر بکپ!دیگه صداش درنیومد!فکر کنم خوابیدیه قلتی زدم و به پشت خوابیدم،اصلا نمیتونم رو شکمم بخوابم.صبح با گردن درد از خواب بیدار شدم.حس خفگس داشتم..چشمم باز نمیشد!معدم هم درد میکنه.....فکر کنم دیگه آخراشه!به زور چشممو باز کردم و بی جون مانی رو صدا زدم تا در آخرین لحظات کنارم باشه. چشمم که باز شد اولین چیزی که دیدم پاچه ی شلوار مانی بود!یه ذره که دقت کردم دیدم خاک بر سر پاشو گذاشته رو حلقم.به زور و با خستگی پاشو انداختم اونور که دیدم اون کنده ای که رو شکمم سنگینی میکرد اون یکی لنگ آقاست!با عصبانیت اون یکی پاشم انداختم اونور و با ناله نشستم سر جام.یه نگاه بهش انداختم.4 زانو بود و تو همون حالت سرش رو بالش بود و خواب هفت پادشاه رو میدید!آخه من نمیدونم این پسر چجوری تو این حالات میتونه بخوابه!من بودم تموم استخونام درد میگرفت!یه لگد آروم به پهلوش زد که یه وری وا رفت!رفتم بالا سرش،هنوز خواب بود.دهنش هم باز بود و آب دهنش آویزون!اه اه نجاست!چند بار زدم تو سرش و صداش کردم.با هزار بدبختی بالاخره بیدارش کردم!سر میز نشسته بودیم و داشتیم میز رو شخم میزدیم که در باز شد و یه نفر عــــین گاو،دقیقا عین گاو اومد تو!جواد یکی از محافظای گردن کلفت و قدیمیه مقر بود که اخلاقش فوق سگی بود!جواد:بخور بخور بسه حیف نونا!سریعتر حاضر شین برین رئیس باهاتون کار مهمی داره... یه نگاه به مانی انداختم که با لپای باد کرده شونشو انداخت بالا!سریع آماده شدیم و پشت سر جواد راه افتادیم.با هم رفتیم سمت واحد سیاه.پشت در اتاق صالحی جواد چند تقه به در زد و بعد گرفتن اجازه ی ورود ما دو تا رو هل داد تو و خودش بعد احترام گذاشتن به رئیسش رفت بیرون.صالحی یه نگاه بهمون انداخت و گفت:بشینین.با مانی رفتیم رو یه مبل 4 نفره ی چرم نشستیم.نزدیک یه ربع رو به روش نشسته بودیم و بهش خیره شده بودیم ولی بوزینه سرش تو کار خودش بود و بهمون نگاهم نمیکرد!یه لحظه شک کردم...نکنه فهمیده کتاب و پرونده ها نیستن و به ما مشکوک شده؟ولی...ما که تنها نبودیم!همین لحظه در باز شد و نیلا و نیکا شوت شدن تو!مانی چنان نیشش شل شد که هر لحظه انتظار داشتم لب و لوچش جر بخوره!نیلا هم سعی میکرد لبخندشو کنترل کنه ولی زیاد موفق نبود!هیچی!مثل اینکه واقعا باید بعنوان زن داداش آیندم قبولش کنم!اصلا به نیکا نگاهم نمیکردم!بازم یاد کار احمقانم افتادم و به خودم لعنت فرستادم که چرا وقتی عصبی میشم اندازه ی مرغم نمیفهمم!اونم نگاهشو ازم میدزدید...پس اونم اشتباهشو قبول کرده!صالحی با نگاه هیزش دخترا رو آنالیز کرد و مبلی که ما روش نشسته بودیم رو نشون داد و گفت:بشینین خوشکل خانوما!مشتم گره خورد!دوست داشتم برم با خاک یکسانش کنم و چشماشو از کاسه دربیارم تا دیگه اینجوری به نیکای من نگاه نکنه....از افکار تو سرم مبهوت موندم!نیکای...من؟مانی هم عصبی بود و صد در صد اگه میتونست همون لحظه دخل صالحی رو میاورد!یه ذره رفتم سمت چپ تا دخترا بشینن.نیلا کنار مانی نشست و نیکا هم کنار نیلا.حالا کی میخواد نیش مانی رو ببنده؟صالحی بالاخره پرونده هاشو گذاشت کنار و با لبخند مسخره ای که معلوم بود مصنوعیه گفت:خب چطورین بچه ها؟ما 4 تا یه نگاه متعجب بهم انداختیم و با هم آروم گفتیم:ممنون رئیس!صالحی:براتون یه خبر خوش دارم گرچه این خبر برای خودم اصلا خوش آیند نیست!شما بخاطر دستگیریه اون 3 تا جاسوس ترفیع گرفتین و به دستور رئیس کل امشب تو مقر اصلی مستقر میشین.با دراومدن این جمله از دهن صالحی متعجب خیره شدیم بهش.کم کم خوشحالی جای تعجب رو گرفت!تو چهره ی تک تکمون شادی موج میزد!صالحی با پوزخند گفت:مثل اینکه خیلی خوشحال شدین دارین از اینجا میرین!ههمون شاد گفتیم:آره خیلی!یه جوری نگامون کرد که ترجیح دادیم ساکت شیم!صالحی:میرین وسایلتون رو جمع میکنین،امشب حرکته.حالا هم از جلوی چشمام دور شین!متعجب با ته مایه ی خنده ازش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون!معلوم بود بدبخت بدجوری سوخته!نمیدونم نیلا و مانی یهو کجا غیبشون زد!نیکا بدون توجه به غیبت خواهرش هی رو نوک پنجه ی پاش و پاشنه جابجا میشد و دستاشو بهم میپیچید!نیکا:وای وای خداجون!خدا جون اصلا باورم نمیشه به این راحتی بتونیم بریم مقر اصلی!وای خدا جون شکرت!با خوشحالی دستاشو بهم کوبید.چشمهای خاکستریش برق میزد.نگاه خیرمو که رو صورتش دید ساکت شد.چند ثانیه خیره نگام کرد و بعد سریع نگاهشو ازم گرفت.نیکا:ب..ببخشید نمیدونی نیلا کجا رفت؟نیلا...خواست بره دنبالش که مچ دستش رو گرفتم.با ترس برگشت سمتم!آرم زمزمه کردم:تا وقتی عصبیم نکنی بهت کاری ندارم!نیلا هم...بهتره بذاری کاری رو که قلبش میگه انجام بده...اونم زندگیه خودشو داره!نیکا همونجور که سعی در آزاد کردن مچش داشت گفت:قلب هیچ وقت راه درست رو نشون نمیده!ما آدما بهتره درک داشته باشیم و دنبال عقلمون بریم..نه قلبمون!دستشو کشیدم و سریع کمر باریکشو بین دستام قفل کردم.دستاش رو سینم بود و با چشمای درشت نگاهم میکرد!سانیار:تا حالا دنبال عقلت رفتی...بهتره یه بارم به حرف قلبت گوش کنی!لحنم ملایم و وسوسه انگیز بود...اینو تو چشماش میدیدم!هرگز همچین لحنی رو از خودم سراغ نداشتم!آروم سرمو خم کردم و یه بوسه ی نرم از لباش گرفتم و آروم ولش کردم.لپاش قرمز شد و دوید سمت مجتمعمون!خیره بهش نیشم گشاد شد!تو چیکار کردی دختر؟چیکارم کردی که ضربان قلبم دیگه دست خودم نیست؟چیکارم کردی که در برابرت کنترلم رو از دست میدم؟چیکارم کردی نیکا...؟آروم رفتم سمت مجتمع.رو مبل وا رفته بودم و خیره بودم به اعدادی که هیچی ازشون نمیفهمیدم!نمیدونم چجوری باید معنیشون کنم!انگار معنیه خاصی ندارن و فقط و فقط یه سری عددن!در باز شد ومانی شاد و شنگول اومد تو!به به!لب و لوچش هم که قرمزه!خاک بر سر نکرد حداقل بعد کارای خاک بر سری لبشو پاک کنه!مانی:هوم؟چیه؟خوشکل ندیدی؟سانیار:چرا دیدم!خوشکل مشنگ ندیده بودم که به حمد خدا دیدم!مانی:چرا توهین میکنی بی شخصیت؟سانیار:یه نگاه به لبت بنداز!مانی سریع تو آینه یه نگاه به خودش انداخت.یهو پق زد زیر خنده!مانی:هه خخخخخ...میگم چرا محافظ دم در اینجوری نگام میکرد! سرمو تکون دادم و با تاسف به خودم اعتراف کردم که مانی هرگز آدم نمیشه! ریما**ریما:همشون آمادن؟رضا:بله رئیس!ریما:نمیخوام هیچ نقصی تو کارشون باشه...دو روز دیگه هم به آموزشیشون اضافه کن!تمرینا رو سخت تر کن!رضا:بله رئیس.ریما:میتونی بری.رضا که رفت منم رفتم یه سر به پسرا بزنم تا ببینم وضعیت اونا چه جوریه.نزدیک باشگاه که شدم سر و صداشون واضح میرسید.آروم وارد باشگاه شدم.چندتاییشون دو به دو مبارزه میکردن و بقیه داشتن با جاناتان و فرانک تمرین میکردن.رفتم یه گوشه و بهشون چشم دوختم.جاناتان:همگی!تمرین کافیه!وقت مبارزست!بیاین بالا ....سامیار و رامتین.سامیار یه ذره غر غر میکرد ولی رامتین شنگول بود!خوب میدونستم اصلا دوست نداره رغیبش رایان باشه!تو 10 دقیقه رامتین،سامیار رو شکست داد.با لذت بهشون خیره شدم...درست چیزی که میخواستم...آمادن!آخر از همه رایان رفت تو رینگ.این قانون جان بود! قوی ترین رو نگه میداشت آخر و یک نفر باید برای مبارزه باهاش داوطلب میشد و اگه کسی داوطلب نمیشد انتخاب به عهده ی خود مربی بود.طبق انتظارم هیچ کس حاضر نشد با رایان مبارزه کنه!جان عصبی گفت:یا خودتون داوطلب میشین یا همتون رو مجبور میکنم باهاش مبارزه کنید!یالا!کسی نیست؟از ته سالن بلند گفتم:من هستم!همه متعجب برگشتن سمتم.آروم رفتم سمتشون.به چهره های متعجبشون لبخند زدم و گفتم:من حاضرم باهاش مبارزه کنم!رایان با اعتراض گفت:قبول نیست!تو جزو لیست مبارزا نبودی ریما!میدونستم الان خستست و توان مبارزه با منو نداره ولی .....باید...باید قوی تر از این حرفا باشه!ریما:نبودم ولی حالا هستم!زودباش!یالا.کتمو درآوردم و با تاپ و شلوار لی رفتم تو رینگ.همه ی پسرا سوت میزدن و تشویقم میکردن،این وسط فقط رایانم حرص میخورد!با اشاره ی فرانک مبارزه شروع شد.همون اول فهمیدم قصد حمله نداره و فقط داره دفاع میکنه!عصبی با پا یه ضربه ی نسبتا سنگین به کشاله ی رونش زدم و بلند گفتم:دفاع نکن!مبارزه کن.وقتی جدیت رو تو چشمام دید خوی جنگجوییش خودشو نشون داد! داشتم نهایت لذت رو از مبارزه میبردم.از دو ماه پیش که باهاش مبارزه داشتم خیلی قوی تر شده بود و این منو به وجد میاورد!دوست داشتم قوی تر باشه...حتی جوری که منم حریفش نشم...من مَردم رو قوی تر از خودم میخوام!تو اوج مبارزه یه لحظه حس کردم کم آوردم!نمیدونم چرا جدیدا خیلی زود از مبارزه و فعالیت خسته میشم!پاهام کم توان شد و نتونستم واکنش لازم رو در برابر ضربه ی رایان نشون بدم و اگه رایان به موقع مسیر ضربشو عوض نمیکرد صد در صد در اثر برخورد پاش به گردنم بیهوش میشدم!یه نفس عمیق کشیدم و رو زمین نشستم.پسرا با نگرانی دورم حلقه زدن.رایان با احتیاط منو کشید تو بغلش و گفت:خوبی ریما جان؟چی شد؟چرا یهو انقدر بیحال شدی؟نفسمو فوت کردم بیرون و گفتم:بخاطر خستگیه،با یه استراحت مختصر حل میشه.رایان بغلم کرد و با آسانسور یه سره بردتم به واحد مشترکمون.حتی نزاشت یه لحظه هم پامو زمین بذارم.یه دوش گرفتم و رو تخت دراز کشیدم.رایان بعد 5 دقیقه با یه لیوان شیر موز برگشت.رکابیشو کنده بود و نگاه منم خیره به عضله هاش!با شادی خندید و گفت:اول اینو بخور تا من برم یه دوش بگیرم بیام،اومدم میتونی منم بخوری!با خنده زدم رو بازوش و یه ذره از شیر موز خوردم تا رایانو راه بندازم.رایان که رفت لیوانم رو تو گلدون خالی کردم!اه اه حالم بهم خورد!از بچگی از شیر موز متنفر بودم.اه!دوست داشتم بالا بیارم!ای کاش همون یه ذره هم نمیخوردم!آخه شیر رو چه به عسل؟رایان بعد 15 دقیقه اومد بیرون.فقط یه حوله دور کمرش پیچیده بود و بالا تنه ی لختش برق میزد!خیره شدم بهش!بدون اینکه نگاهمو بردارم...خیره شدم به مردی که 8 روزه بهم محرم شده.کسی که از همون اول از هر محرمی بهم نزدیکتر بوده.رایان حوله ای رو که داشت باهاش موهاشو خشک میکرد انداخت یه گوشه و دو تا قر ریز اومد که از خنده ترکیدم!با چشم غره گفت:چیه؟مگه ما مردا دل نداریم؟چطور تو هر وقت از حموم میای واسه من کمر میجنبونی،اونوقت من نمیتونم؟آها بیا!دست دست!همونجور که شفت بازی درمیاورد و قر میداد اومد سمت تخت.منم دیگه رو تخت بند نبودم از خنده!خودشو انداخت کنارم و منو کشید تو بغلش و سرمو گذاشت رو سینش.اخمام رفت تو هم!ریما:رایان!رایان دستاش که داشت آروم میرفت سمت کمربند حولم تو هوا خشک شد و سریع گفت:جونم؟بله...بله؟سرمو بلند کردم و معترض گفتم:رایان شامپو بدن جدیدت چه بوی بدی میده!رایان چشماش درشت شد و گفت:جـــــــــان؟بوی بد میده؟3 ساعت سامیار بدبختو تو بازار چرخوندم تا تونست اینو برام بخره!اخمو گفتم:در هر صورت خیلی بدبوئه!رایان:باشه عزیزم.دیگه ازش استفاده نمیکنم!ریما:میگم...میشه دوباره بری حموم؟رایان:جان من بیخیال!اصلا حال ندارم...اصلا یه لحظه وایستا!خم شد و از رو پاتختی عطرشو برداشت و رو خودش خالی کرد.برگشت سر جاش و با نیش باز گفت:خوب شد؟با لبخند گفتم:بهتر شد ولی هنوز بو میدی!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد