یه لبخند خبیث زدم و با نیش باز قفل در اتاق رضا و امیر علی رو با تب لتم هک کردم.مستقیم رفتم سراغ اتاق خواب.دو تاشون با بالا تنه ی لخت و شلوارک رو تختشون وا رفته بودن و داشتن خواب هفت کچلان رو میدیدن!اوففف!نه بابا!جونم هیکل!نیشمو بستم و سعی کردم نخندم.بتری آب یخم رو از تو کولم درآوردم.چیکار کنم از بچگی عاشق مردم آزاری بودم!با شادی نصف آب رو روی سر رضا و بقیشو رو شکم امیر خالی کردم!یه دادی زدن و عین جنی ها پریدن پایین و گارد گرفتن!از خنده پوکیدم!ریما:پاشین ببینم کروکدیلا!نکنه میخواین کل هفته رو تو هتل بخوابین؟بچه ها خیلی التماس کردن که بذارم بیشتر بخوابن ولی تو کتم نرفت که نرفت!به زور بلندشون کردم و مجبورشون کردم لباساشون رو عوض کنن.اشکان و سامیار و رامتین تو یه اتاق بودن.اون سه تا بهتر با هم میسازن.باخنده در اتاق اونا هم هک کردم و رفتیم تو.اشکان مثل بچه ها زیر پتو فرو رفته بود و توی خواب عمیقی به سر میبرد!چشمم که به رامتین و سامیار خورد کبود شدم از خنده!سر سامیار روی سینه ی لخت رامتین بود و تو بغلش فرو رفته بود.رامتین هم پاهای سامیار رو با پاهاش قفل کرده بود! اینا همدیگه رو با دوست دختراشون اشتباه گرفتن!یه نگا به امیر و رضا انداختم که ریز ریز میخندیدن و ادای عق زدن رو درمیاوردن!با خنده نقشمو دم گوششون گفتم و رفتم سراغ اشکان.سرمو بردم دم گوشش،یه نگا به اون دو تا انداختم که چسبیده بودن به گوش سامیار و رامتین.با دستم از یک تا سه رو شمردم.با نشون دادن عدد سه شروع کردم به جیغ زدن،اون دو تا هم به طرز هیولایی داد میزدن!اشکان به طرز فلاکت باری بامخ خورد رفت تو زمین.اون دوتا هم از ترس بیشتر به هم چسبیده بودن و عین دخترای 18 ساله جیغ میزدن!خلاصه اول صبحی کلی خندیدیم!اون سه تا هم لباس پوشیدن و رفتیم پایین تا یه چیزی کوفت کنیم!اون روز و 4 روز بعدش به خرید و تفریح و گردش گذشت.بچه ها مدام میگفتن دیگه هرگز انتظار نداشتن لبخند منو ببینن!خب هر کسی عقیده ی خودشو داره دیگه!روز 6 یه قرار ملاقات سری با موسیو کچلو داشتم که در کل مراسم پاچه خواری بود!خبر سر پا شدن دوباره ی کارخونه ی کارسیقو عین بمب تو فرانسه ترکیده بود و همه دنبال عامل این سرپایی بودن.ولی من به موسیو گفته بودم که به هیچ کس چیزی نگه.فعلا نباید کسی بفهمه.فعلا زوده!روز آخر پسرامو بردم پارک! گاهی اوقات یادم میره که این 5 نفر پسرای بالغن!تو پارک به زور بچه ها رو از رو تاب بلند میکردن و خودشون مینشستن!خودم چند بار به چشم دیدم که تو صف سرسره بچه ها رو هل میدادن!منم مجبور شدم نسبت به اعتراض والدین بچه ها بگم که همشون عقب مونده ی ذهنین!حالا خوبه پسرا فرانسه بلد نیستن وگرنه درسته منو میخوردن!واقعا خیلی براشون متاسفم! با این تیپ و قیافه و هیکل هر کدومشون آرزوی هر دختری میتونن باشن ولی از بس خل و چلن دخترا از دستشون فرارین!دفعه ی آخری که سعی کردم خیر سرم عاقل ترینشون؛رامتین خاک بر سر بی عرضه رو سر و سامون بدم،دختره آژیر کشون از کافی شاپ فرار کرد!آخرش نفهمیدم این ذلیل مرده چه بلایی سر دختر مردم آورد!کلا ازشون قطع امید کردم!هر کی برای اولین بار ببینتشون تو کف جذابیت و ابهتشون میمونه،یه روز از آشنایی نگذشته میفهمه با یه پسر بچه ی 4 ساله طرفه!دیدم دارن پارک رو خراب میکنن ورشون داشتم و برگشتیم سمت هتل.از نصیحت کارشون گذشته، اینا آدم نمیشن!تو راه برگشت بودیم که حس کردم صدای داد و بیداد میاد.صدا رو دنبال کردم و رسیدم به یه کوچه بن بست.از بچه ها خواستم که سر کوچه بمونن و جلو نیان.آروم یه گوشه قایم شدم.سه تا مرد هیکلی و اتو کشیده بودن که با نهایت احترام به فرانسوی از یه نفر درخواست میکردن که همراهشون بره.یهو یه صدای دورگه اومد که به ایرانی داشت به اونا فحش میداد! چشمام گرد شد!از صداش معلوم بود که یه پسر نوجونه.یه ذره جابجا شدم دیدم روبهروی اون سه تا یه پسر 16،17 ساله واستاده.یکی از اون مردا گفت:آقا شما باید همراه ما بیاین.وگرنه ما مجبوریم به زور با خودمون ببریمتون.پسر:برین گم شین گوریلا!من با شما قبرستونم نمیام!هیچ غلطی هم نمیتونین بکنین!قشنگ قیافشون داد میزد که یه کلمه هم از حرف پسره رو نفمیدن! یه نگاه به همدیگه انداختن و خیلی راحت بازوهای پسره رو گرفتن و بلندش کردن.حرصم دراومد!هموطن منو خفت میکنین؟زورتون به بچه میرسه؟عصبی روبه روشون واستادم و به فرانسه گفتم:هوی نره غولا!ولش میکنین یا بیام فکتون رو بیارم پایین؟یکی از مردا یه نیشخند زد و اومد سمتم!نخیر!اینجوری نمیشه!دلشون کتک میخواد.آستینامو زدم بالا و شروع کردم.ظرف 10 دقیقه قیمه قیمشون کردم. کمرمو صاف کردم و برگشتم سمت پسره.اوخی!گارد گرفته بود!کاملا معلوم بود ناشیه!به نظر نمیومد فاصله سنی زیادی داشته باشیم ولی قدش از من خیلی کوتاه تر بود،یا شایدم من زیادی نسبت به سنم بلند بودم!واسه 19 سال 178 بلنده؟فکر نکنم!اومدم حرفی بزنم که زودتر گفت:هوی؟تو کی هستی؟چی ازجونم میخوای عوضی؟جاش بود یه جور میزدم تو گوشش یه متر بره تو آسفالت!ولی هیف،هیف که بچه بود!اومدم حرف بزنم که دوباره گفت:نه!حرف نزن،حرف نزن!دختره ی فرانسوی!چنان با چندش اینو گفت که خندم گرفت!نمیدونم چرا ازش خوشم اومده بود، در غیر اون صورت بود که میزدم خوردش میکردم!پسره:به چی میخندی دختره؟مگه تو چیزی از زبون شیرین پارسی حالیت میشه؟اوفــــــــــــــف!نه بابا!جونم عرق ملی!با خنده گفتم:سلام،اسم من ریما.اسم تو چیه؟چشماش برق زد و گفت:وای خدا!تو ایرانی بلدی!با نیشخند گفتم:یه ایرانی نباید بلد باشه ایرانی حرف بزنه؟بیشتر ذوق کرد و گفت:وای خداجونم!تو ایرانی هستی؟از طرز برخوردش معلوم بود مامانی و لوس تشریف داره!اینم شانس من!ریما:نگفتی اسمت چیه آقا کوچولو.اخماش رفت توهم.نه!مثل اینکه میشه امید داشت حداقل مامانی نیست!عصبی گفت:کوچولو خودتی!من 17 سالم!فقط دو سال؟پس چرا انقدر کوچولوئه؟.لی دمم گرم سنشو درست حدس زدم!با خنده گفتم:خیلی خوب بابا بزرگ!نگفتی اسمت چیه!یه لبخند خوشکل زد و موهای لختشو داد کنار و گفت:اسمم رایان.از آشناییت خوشبختم ریما.خیره به چماش باهاش دست دادم.چطور تا حالا نفهمیده بودم؟چشماش کپی برابر اصل چشمای رادینم بود.رادینی که هنوز قدرت کافی برای بیرون کشیدن و چزوندن عوامل دستگیریش رو نداشتم!تو چشماش رادینم رو دیدم.اشک تو چشمام حلقه زد.چرا رایان نتونه جای داداشم رو برام پر کنه؟چرا اون نشه داداش کوچیکم؟رایان:چی شده ریما؟چرا گریه میکنی؟بی اختیار بغلش کردم و با بغض گفتم:میدونستی چشمای داداشم رو داری؟متعجب گفت:ولی من چشمم به مادرم رفته!دم گوشش گفتم:با من میای؟داداش کوچیکم میشی؟آره داداشم میشی؟با من میای؟خودشو کشید عقب و گفت:کجا ریما؟با ذوق گفتم:ایران.میای؟گل از گلش شکفت و با شادی گفت:آره میام آبجی.میام آبجی ریما.من کسی رو ندارم.تو رو خدا منو با خودت ببر.میبری؟با خوشحالی پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:آره داداشی!با هم میریم.دستشو و گرفتم و با هم رفتیم سمت پسرا.باید بهشون بگم،بگم که چه تصمیمی گرفتم.رایان رادینمه.داداشمه.با خودم میبرمش!
با رایان رفتیم سمت بچه ها که بی قرار تو کوچه راه میرفتن.تا منو دیدن اومدن سمتم.رامتین:کجا بودی ریما؟میدونی چقدر نگرانت شدیم؟ها؟خوشم نمیاد کسی سرم داد بزنه حتی رادین!اخمام رفت تو هم!رامتین که فهمید زیاده روی کرده با لحن ملایم تری گفت:ببخشید ریما جان.نگرانت شدیم خوب.نگفتی کجا رفتی!چی شد؟این کیه؟با خوشی برگشتم سمت رایان و لپشو کشیدم!ریما:این آقا خوشکله رایانه.قراره بشه داداشی من!بچه ها متعجب زل زدن بهم!ریما:پوف!بریم هتل جریانو واستون میگم!تو هتل جریان رو واسشون تعریف کردم و رایان هم جریان اون سه تا مرد رو برام گفت.اون سه نفر از افراد پدرش بودن.باباش یه قاچاقچی فرانسوی بود و مادرش یه دختر ایرانی.مثل اینکه باباش یه شب تو مستی مادرشو میکشه و رایان هم چون دوست نداشت پیش باباش بمونه و بشه یکی مثل اون فرار کرد.اون مردا هم دنبالش بودن.البته اون مردا فقط 3 نفر از گروه 36 نفری جستجو بودن!مثل اینکه باباهه خیلی خاطرشو میخواد!شب تا دیر وقت بیدار موندم و یه شناسنامه ی جدید برای رایان درست کردم.تو شناسنامش جای اسم پدر اسم بابایی رو نوشتم و جای مادر اسم همسر خدابیامرز بابایی، شهرزاد ملکی رو نوشتم.منم شدم خواهر بزرگترش!فردا بدون هیچ مشکلی برگشتیم ایران.رایان رو مستقیم بردم پیش ماهرخ.ماهرخ دایه ام بود و من خیلی دوسش داشتم.4 سال پیش یه خونه ی ویلایی تو یه جای خلوت واسش گرفتم،دوست داشتم راحت باشه.البته از همون سال 4 تا محافظ از افراد بابایی 24 ساعته کشیک خونشو میدن،نگرانشم!خونه ی ماهرخ بنظرم امن ترین جا واسه داداش کوچیکمه!موضوع رو واسه ماهرخ توضیح دادم و اونم خیلی خوشحال شد که از تنهایی در میاد!رایان مخالف بود و ازم میخواست که با خودم ببرمش،منم با هزار بدبختی پیچوندمش.یه ماهی از اون موضوع میگذشت و رایان ظاهرا به خونه ی جدید و ماهرخ عادت کرده بود. امروز صبح ماهرخ زنگ زد و گفت که یکی از دندونای رایان درد میکنه و میخواد ببرش دکتر.منم که دیدم فرصت بهتر از این گیرم نمیاد بهش گفتم که تا غروب با مسکن آرومش کنه که خودم برم دنبالش و ببرمش دکتر.یه زنگ به دکتر مجد زدم و ازش خواستم که وسایلی رو که چند وقت پیش ازش خواسته بودم آماده کنه.ساعت 5 ماهرخ رایان رو برد خونه ی بابایی و منم رفتم دنبالش و بردمش مطب دکتر مجد.دکتر بعد معاینه گفت که دندونش باید پر بشه.یه ساعتی کارش طول کشید.رایان اصلا نمیگفت دارین چه بلایی سرم میارین،مدام وول میخورد و تو وسایل دکتر فوضولی میکرد!من بدونم این چرا انقدر فوضوله؟!با نیم وجب قد من و دکتر رو به رقص آورد!دهنمونو صاف کرد میمون!بعد تموم شدن کار دکتر بردمش یه ذره گردوندمش و بعد گذاشتمش خونه ی ماهرخ و خودم برگشتم مطب.منتظر موندم تا همه ی مریضاش برن تو.وقتی رفتم پیشش کلی غرغر کرد که چرا به منشیش نگفتم کیم!من خودم به شخصه عاشق این دکترم!یه پیرمرد شیک و تر و تمیز!دکتر:خب ریما جان،بفرما!اینم چیزی که میخواستی!دکتر یکی از لب تابامو که از امروز صبح داده بودم دستش رو داد دستم و منم برنامه رو اجرا کردم.ردیاب بصورت یه نقطه ی قرمز تو موقعیت جغرافیاییش رایان رو نشون میداد!دقیق موقعیت خونه ی ماهرخ!با رضایت لبخند زدم.ریما:راستی دکتر شما مطمئنین نمیتونه پیداش کنه؟همونطور که دیدین رایان پسر خیلی خیلی کنجکاویه!دکتر خندید و گفت:آره بابا!عمرا بتونه پیداش کنه!یکم دیگه با دکتر حرف زدم و برگشتم خونه تا یکم استراحت کنم.تو جلسه با دو تا از تاجرای آمریکایی بودم که فرزاد مدیر بخش امنیتیم اومد تو.نزدیکم شد و دم گوشم گفت:رئیس تابحال دو تا از بچه ها یه جاسوس پیدا کردن که قصد نفوذ داشت. اخمام رفت تو هم و زیر لب گفتم:حواستون 4 چشمی بهش باشه تا من بیام.با حداکثر سرعت جلسه رو تموم کردم.تموم حواسم به اون جاسوسه بود.این جاسوس نشونه ی ضعف امنیتی ما بود که من اصلا اینو قبول نداشتم!عصبی رفتم تو اتاقم.به فرزاد گفتم که بره طرف رو بیاره.اعصابم خورد بود،پسرا رفته بودن بوشهر ماموریت و فقط اشکان دم دستم بود که اونم سرش با کاراش گرم بود. بیچاره مدیر ارشد بخش کامپیوتری و هکرام بود و وقت سرخاروندنم نداشت!افراد درجه یکم رو اطرافم نداشتم و این جاسوسه بدجور اعصابمو بهم ریخته بود!صدای تقه ی در اومد،اجازه ی ورود دادم ولی برنگشتم سمتشون.صدای تقلا و تلاش نفر سومی میومد.یه نفس عمیق کشیدم و برگشتم سمتشون که چشمام از حدقه زد بیرون!متعجب به فرزاد و ماهان و نفر سوم خیره شدم.کم کم اخمام رفت توهم.با صدای آروم گفتم:فرزاد و ماهان شما میتونین برین بیرون.اون دوتا رفتن بیرون.با حرص رفتم سمتش،دستاشو باز کردم و چسب رو دهنش رو کندم که سریع گفت:سلام آبجی!یهو ترکیدم:آبجی و درد،آبجی و مرض!تو اینجا چیکار میکنی؟چجوری اومدی اینجا؟مگه نگفتم بدون اجازه ی من و ماهرخ جایی نمیری؟من داد و بیداد میکردم و اون بیخیال اطرافو دید میزد!با حرص دا زدم:رایان!سریع برگشت سمتم و گفت:جونم آبجی؟این همه تخس بازی و بیخیالیش حرصم رو درمیاورد!تازه میفهمم اطرافیانم چی از دستم میکشیدن!از اینکه نمیتونم کنترلش کنم حرصم درمیومد!رایان برخلاف رادین که خیلی آروم بود، خیلی پرجنب و جوش و سرکشه!نیششو تا بناگوش باز کرده بود و زل زده بود بهم.من از عصبانیت داشتم میترکیدم این واسه من نیش باز کرده!قیافش خیلی خنده دار شده بود.برگشتم سرجام و پشتم رو بهش کردم تا نیش بازم رو نبینه و دور برنداره!ریما:چجوری اینجا رو پیدا کردی؟برگشتم سمتش و با اخم زل زدم بهش.یهو اخماش رفت تو هم و با غیض گفت:آبجی داشتیم؟چرا زیرآبی میری؟متوجه منظورش نشدم و گیج زل زدم بهش!کیفشو برداشت و تب لتشو درآورد.اومد سمتم و جلو چشمم یه برنامه عین برنامه ی ردیابی خودم رو اجرا کرد.برنامه موقعیت خونه رو نشون میداد!یه لحظه از اینکه ماهانه پول زیادی براش واریز میکنم تا هرچی میخواد داشته باشه عین سگ پشیمون شدم!ولی ردیاب رو از کجا آورده؟نکنه...نکنه پیداش کرده؟رایان:آبجی منو دقیقا واسه چی بردی دندون پزشکی؟واسه دندون دردم یا زیر نظر گرفتنم؟خودت میدونی از اینکه تحت نظر باشم متنفرم پس چرا بازم اینکارو باهام کردی؟نتیجه میگیریم...پیداش کرده!اما چجوری؟یهو سوالی رو که ذهنم رو مشغول کرده بود پرسیدم.ریما:راستی چجوری منو پیدا کردی؟رایان یه ابروشو انداخت بالا و گفت:چاه کن اول خودش ته چاه!ریما:با ردیاب خودم؟چجوری..کجا؟بیخیال گفت:سه روز پیش خونه ی ماهرخ.یه نگاه پشت یقه ی مانتو سرمه ایت بنداز!نیشمون همزمان باز شد!نمیدونم چرا برخلاف بقیه ی موارد از شیطنت ها و موذی بازی های رایان عصبی نمیشم!یهو نیشم رو بستم!نه..نباید!ریما:ولی تو نباید اینجا باشی!
رایان:نه!چرا آخه؟منم میخوام اینجا پیش تو باشم آبجی!چرا منو از خودت دور میکنی؟رفتم کنارش نشستم و پیشونیش رو بوسیدم.ریما:رایان جان منم دوست دارم کنارت باشم ولی نمیشه.محیط اینجا برات مناسب نیست.رایان:چرا؟چرا مناسب نیست؟مناسب تو هست تا میرسه به من جیز میشه؟نمیدونستم چی باید جوابشو بدم.همونطور که میرفتم سمت تلفن رو میزم گفتم:نمیشه.نپرس چرا که نمیگم!تلفن رو برداشتم و شماره گرفتم.فرزاد:بله رئیس؟ریما:سریع بیا اتاقم.فرزاد:همین الان.رایان مشکوک گفت:آبجی تو اینجا چیکاره ای؟یعنی شغلت چیه؟دیگه داشت زیادی فوضولی میکرد!یه چشم ره واسش رفتم که خودشو جمع و جور کرد.اشکان اومد تو.از دیدن رایان حسابی شکه شد.فرزاد:بله رئیس امرتون؟رایان مشکوک گفت:رئیس؟چنان بد نگاش کردم که لال شد!ریما:رایان رو با دو نفر میفرستی خونه ی ماهرخ.بلدی که؟فرزاد:بله رئیس.رفتم کنار رایان نشستم و یه دستی به موهاش کشیدم.ریما:رایان جونم الان میره خونه ی ماهرخ،پسر خوبی میشه،دیگه هم این اطراف پیداش نمیشه!رایان با حرص نگام کرد،با خنده یه چشمک براش زدم و فرستادمش بیرون.ریما:فرزاد تو بمون.رایان رو فرستاد بیرون و خودش دوباره اومد تو.ریما:محافظاشو بیشتر کن.اگه از مسیر مدرسه تا خونه یا زمین فوتبال و جاهایی که معمولا میره فراتر رفت برش گردونین.فرزاد:بله رئیس.ریما:راستی یه نفر هم به انتخاب خودت به عنوان بادیگارد باهاش بفرست.حواست رو کاملا جمع کن.بلایی سر رایان بیاد زنده نمیمونی!فرزاد:اطاعت رئیس.امر دیگه؟ریما:میتونی بری.زل زده بودم به لب تابم ولی تمام حواسم پیش رایان بود.اون پسر خیلی شیطونیه و بعید میدونم دیگه این اطراف نیاد!حدسم کاملا درست بود!یه هفته از اون روز میگذشت و هر روز رایان یه جور بادیگارداشو میپیچوند و سر از اینجا در میاورد!ای خــــــــــــدا!من نمیدونم چجوری 4 تا بادیگارد 180 کیلویی و 5 تا محافظ 90 کیلویی از پس یه پسر 45 کیلویی با نیم وجب قد برنمیان؟ تموم حواسم به لب تابم بود.دستم با سرعت روی کی برد حرکت میکرد.چند تا جابجایی،شکستن پسورد...اینتر!دستامو پشت گردنم حلقه کردم و یه کش و قوسی به کمرم دادم.با نیش باز زل زدم به مونیتور.همون چیزی که میخواستم.درخواست بازنویسی برنامه!همونطور که فکر میکردم هک کردن سزمان اطلاعات انقدر ها هم آسون نبود!حالا به چیزی که میخواستم رسیدم.بهم درخواست دادن یه برنامه ی جدید با تراز امنیتی بالاتر واسشون طراحی کنم.طراحی سیستم،اونم سیستم خودم واسه همچین سازمانی خیلی میتونه به نفعم باشه.داشتم مزیت ها و برتری های سیستم جدید رو تو ذهنم بالا و پایین میکردم که در زدن.ریما:بیا تو.فرزاد اومد تو و پشت سرش دست یه نفرم کشید آورد تو.فرزاد:بازم بادیگارداشو دور زده!رایان بی خیال گفت:اونا زیادی احمقن!من فقط میخوام برم جاهایی که دوست دارم و اوناهم زیادی تو دست و پامن!با انگشت اشارم پشت پلکام رو مالیدم.ریما:فرزاد تو میتونی بری.اون سه تا بادیگارد هم بفرست سر کارشون.دیگه به کارم نمیان.فرزاد رفت بیرون و منم لب تابم رو بستم و زل زدم به رایان.دستشو مشت کرد و آرنجشو سمت شکمش خم کرد و باشادی گفت:یــــــس!خندم گرفت. نمیتونستم بهش خرده بگیرم ،چون منم اگه تو همچین موقعیتی بودم شاید بلاهای بدتری سر بادیگاردام میاوردم!رایان روح سرکش و آزادی طلبی داره و روحیاتش خیلی شبیه منه و این باعث میشه که لذت ببرم!با ذهنی پر از برنامه های آینده بهش زل زدم.تاکی میتونم هویتم رو ازش قایم کنم؟تا کی میتونم همه چیز رو ازش پنهان کنم؟چرا یه کاری نکنم که اونم قوی باشه؟چرا اون نتونه یکی بشه مثل خودم؟به اندازه ی خودم قدرتمند!با هیجان خیره شدم بهش.رایان جزو معدود افرادیه که واسه نقشه کشیدن براش ذوق دارم.داداشی من باید بزرگ شه،به قدری که بتونه برام یه پشتیبان باشه.رایان فارغ از همه جا داشت با گوی های مغناطیسی روی میزم کلنجار میرفت.با لبخند گفتم:رایان؟سوالی برگشت سمتم و زل زد به دهنم.ریما:دوست داری بیای اینجا؟دوست داری پیش من زندگی کنی؟یهو تموم صورتش رو شادی پر کرد.کنارم نشست و محکم لپم رو بوسید.باخنده از خودم جداش کردم و گفتم:فقط یه شرط داره.رایان:هر چی باشه قبوله!ریما:باید یه ذره از شیطنت هات کم کنی.رایان:روی تخم چشمم آبجی خانوم.انرژیش منم به وجد میاورد.باید دقت کنم،باید تموم انرژیمو روش متمرکزکنم. تا بشه روش حساب باز کرد.تا بتونم یه جانشین واسه خودم بسازم.کسی که به اندازه ی خودم قوی باشه،از هر لحاظ!
سانیار**کلافه یه دستی به صورتم کشیدم و زل زدم به مانیتور.بازم هیچی!هیچ اثر و رد پایی نمونده!سرمو گذاشتم رو میز و تکرار کردم.تکرار کردم سوالی رو که 4 ساله ذهنم رو درگیر کرده.اون کیه؟چند تقه به در خورد و مانی پرید تو اتاق.این پسر آدم نمیشه!برگشتم سمتش.تا چهره ی عبوسم رو دید سریع سیخ واستاد و احترام نظامی گذاشت.سانیار:سروان باقری شما کی میخواین این عادت زشتتون رو ترک کنین؟ دفعه ی بعد تنبیه سختی درانتظارتونه!مانی:جون سانی بیخیال!فعلا موضوع مهم تری برای برسی وجود داره!سانیار:بیابشین.چی شده؟از اسی و باندش خبر جدیدی داری؟مانی که تازه رو صندلی ولو شده بود،چشماشو ریز کرد گفت:اسی؟اسی کیه؟چپ چپ نگاش کردم.یه ذره فکر کرد و گفت:آها!همون قاچاقچیه که پارسال زده بود یکی از کله گنده های مرزبانی رو کتلت کرده بود؟همونی که...پریدم وسط حرفش و گفتم:آره همون!چی شده؟مانی کوبید تو سرش و با لحن عاجزی گفت:مامانامون!شکه گفتم:چی؟مامان و خاله حالشون خوبه؟مانی صاف سرجاش نشست و با حالت خنده داری یه دست به موهای لختش کشید و گفت:ننه هامون حالشون خوبه.فقط تا آخر هفته قراره حال ما بد بشه!سانیار:میگی یا بزنم؟مانی:باشه باشه!اخر هفته قراره یه جفت دوقلو رو بندازن به ما!قرار خواستگاری هم گذاشتن!عصبی گفتم:فقط همینو کم داشتیم که به حمد خدا جور شد!من چقدر باید به این مادر گرامی بگم که فعلا قصد ازدواج ندارم؟مانی:باشه بابا!چرا داد میزنی؟تو اینه وضعت ،من دیگه باید چی بگم؟سانیار:نکنه تو داری به پای من میسوزی؟الکی گردن من ننداز!مانی:البته که دارم پاسوز تو میشم!من هنوز 24 سالمه،تویی که داری سیب زمینی میشی!ننت دید داری فسیل میشی گفت تا نشدی زنت بده که این مامان منم سر هوا زد و واسه منم تور پهن کرد!فکر نکنم این دوتا خواهر از بدو تولد کاری رو بدون هم انجام داده باشن!بی حوصله گفتم:خفه شو مانی!مگه من چند سالمه؟هنوز 30 سالمم نشده!مانی:آره راست میگی.حالا کـــــــــو تا 30 سال؟اوووه!هنوز دو مـــــــاه مونده!هنوزم جوونی داداش!ناامید گفتم:مانی من زن نمیخوام!دست و بالم رو میبنده.تا نتونم بفهمم این هکر نابغه کیه آروم نمیگیرم.مانی:بیخیال داداش من.ته راه تو هم میشه یه چیزی مثل 4 نفر قبلی که مامور همین پرونده بودن!یهو عصبی شدم.من....نه!من شکست نمیخورم،همونطور که تاحالا نخوردم! مانی که قیافه ی منو دید ترسید و یه ذره خودشو جمع و جور کرد.مانی:خ..خب چته؟چرا هیولا میشی؟راست میگم دیگه تو تقریبا هیچی ازش نداری!داد زدم:دارم!من ازش نشونه دارم.مانی:آخه یه اسم و یه عالمه عدد هم شد نشونه؟سانیار:همین اسم و اعداد رو اون 4 نفر نداشتن.مانی:تو اصلا میدونی اون صفحه های رمزی پر عدد چیه؟سانیار:من..چند تقه به در خورد.یه نفس عمیق کشیدم تا یکم آروم شم.سانیار:بیاتو.سروان احمدی اومد تو وبعد گذاشتن احترام نظامی گفت:جناب سرگرد تیمسار میخوان ببیننتون.همینطور شما رو سروان باقری.کنجکاو به مانی نگاه کردم که اونم شونشو به نشون ندونستن انداخت بالا.تو راهرو مانی نزدیکم شد و گفت:میگم سانی،اگه این تیمساره خواست منو بخوره تو نمیذاری دیگه؟مگه نه؟یه لرزی به تنش افتاد و زیر لب گفت:ووی!خندم گرفت.بیچاره تیمسار فقط یه ذره خشک و خشنه.البته مانی یه نمه حق داره.بنده ی خدا یه ذره قیافش ترسناکه!دم در مانی رو که چسبیده بود به بازوم رو از خودم جدا کردم و در زدم.تیمسار با ابهت گفت:بیاین تو.رفتیم تو و احترام نظامی گذاشتیم.تیمسار:راحت باشین،بشینین.رو صندلی نشستم و مانی هم کنارم نشست.تیمسار:دارین میرین ماموریت.فردا!مانی از زیر میز یه چنگی به پام انداخت!فهمیدم مثل همیشه ترسیده!تیمسار:مثل هر سال دارن نیرو میگیرن.ما هم بعد 6 سال برسی شما رو داریم میفرستیم.این پرونده ها رو خوب بخونین.فردا بعدظهر حرکت میکنین. سوالی نیست؟با هم گفتیم:خیر قربان.تیمسار:میتونین برین.بعد گذاشتن احترام نظامی رفتیم سمت اتاق من.تا پامونو گذاشتیم تو اتاق مانی رو صندلی وا رفت.مانی:وای!وای خدایا شکرت!هر لحظه انتظار داشتم بپره سرم و خونمو بمکه!با نیشخند گفتم:نگو مانی!بنده ی خدا فقط یه ذره خشک و خشنه!مانی سیخ نشست و با چشم درشت بلند گفت:فقط یه ذره؟یه ذره...یهو ساکت شد و خشک ایستاد.کنج لبش کم کم رفت بالا و نیشش باز شد!مبهوت گفتم:م...مانی حالت خوبه؟یهو عین دیوونه ها شروع کرد به رقصیدن و بشکن زدن!سانیار:مانی چت شده؟جوابمو نمیداد فقط قر میداد و بشکن زنون میگفت:در رفتیم، در رفتیم!دیدم نخیر خیال نداره دست از قر دادن برداره.دستشو گرفتم وبه زور نگهش داشتم.سانیار:چی میگی؟چی چی رو در رفتیم؟مگه...یهو ذهنم جرقه زد!فردا 4 شنبه،پس فردا آخر هفته!با نیشخند ولش کردم و گفتم:آها!حالا قر بده!تا ولش کردم دوباره شروع کرد به رقصیدن.یهو واستاد.برگشت سمتم و نگران گفت:میگم سانی...این گروه..همون گروهیه که پارسال 4 تن محموله بدون رد و مدرک جابجا کرد؟سانیار:متاسفانه آره!خیلی دنبال مدرک گشتیم ولی هیچ کاری نتونستیم بکنیم.مانی:پس مردیم!سانیار:اگه حواسمونو جمع کنیم هیچ بلایی سرمون نمیاد!چشماشو ریز کرد و گفت:نکنه یادت رفته 6 سال پیش چه بلایی سر اون 4 نفر آوردن؟اگه یادت رفته خودم برات میگم.اونا خیلی راحت 4 نفر از زبده ترین افرادمون رو شناسایی کردن و تیکه تیکشون کردن،بعدش خیلی راحت ریختنشون تو آب تا ماهیا بخورنشون!میدونم،میدونم!منم تیکه تیکه میکنن میریزن اسب دریایی بخورتم!با حرص کوبیدم رو میز و گفتم:هیچ بلایی سرت نمیاد!کافیه هواست رو جمع کنی!فقط همین!مانی غمزده نشست رو به روم و گفت:منو بیخیال!شمسی جونم دق میکنه!وای کبری جونو بگو!متعجب گفتم:شمسی و کبری دیگه کین؟مانی:همون دوتا خواهر دوقلو که قرار بود بگیریمشون دیگه!با خنده گفتم:خفه مانی!بیا این پرونده رو بخون تا خوراک اسب های دریایی نشی!مانی سریع پرونده رو گرفت و شروع کرد به خوندن!
رایان:رضا میدونی کی ریما برمیگرده؟وقت نشد ازش بپرسم. رضا:فردا برمیگرده.راستی میدونی این سری بارش چی بود؟دونستن رو میدونستم ولی تو این سالا خوب یاد گرفته بودم که هر چیزی رو به همه نگم،حتی اگه طرفم صمیمی ترین دوستم باشه.پس بنابراین...شونمو انداختم بالا و بیخیال گفتم:من از کجا باید بدونم؟رضا زد تو بازوم و با نیشخند گفت:آره جون عمت!این رئیس هم خودش نباشه جانشینش خوب جاشو پر میکنه!اخلاقات عین خودشه!با نیشخند گفتم:نباید باشه؟رضا:صدالبته!حالا کجا داری میری؟رایان:باشگاه.میای؟رضا:نه قربونت برم،خوش باش با اون مربی های سگت!راستی مگه دیروز نبودی؟رایان:نچ!دیروز نتونشتم برم.امروز جبرانیه.رضا یه نگاه به هیکلم انداخت و گفت:بیخیال بیا بریم «کافه برگ» یه بستنی بزنیم تو رگ شاد شیم.حالا یه جلسه به جایی بر نمیخوره!رایان:نه مرسی.خودت برو.ممکنه هیکلم افت کنه.رضا کلافه گفت:با یه جلسه؟رایان:رضا میدونی که ریما با یه نگاه میفهمه.واقعا حوصله ی مبارزه های نفس گیرشو ندارم!رضا با خنده گفت:من نمیفهمم!رئیس دقیقا یک سوم توئه!آخه چجوری حریفش نمیشی؟چپ چپ نگاش کردم که گفت:درسته اون سالهاست که رزمی کار میکنه ولی هر چی باشه تو مردی،قدرت بدنیت بیشتره!بی حوصله گفتم:رضا بیخیال!قدرت بدنی وقتی تکنیک نداشته باشی به هیچ دردی نمیخوره!رضا:باشه هر جور میلته.ولی انقدر دمبل نزن.یه ذره از این گنده تر شی کسی بهت زن نمیده!با تعجب گفتم:کجام گندست؟خیلی هم رو فرمم!تو کوری!رضا با خنده گفت:نمیگم رو فرم نیستی!خیلی هم رو فرمی،هیکلت خیلی خره!ولی منظورم اینه که اصلا هیکل و قیافت به سنت نمیخوره.تو اولین نظر میخوره 30،31 سالت باشه،اصلا بهت نمیاد که 25 سالت بیشترنباشه!قیافت خیلی مردونست!رایان:مگه به ریما میخوره 27 سالش باشه؟اصلا خودتون چی؟رو صورت هیچکدومتون یه چروکم پیدا نمیشه،با اینکه همتون دیگه پیر کفتال شدین!خیر سرتون همتون بالای 34،35 سالین،به عبارت دیگه گونی سیب زمینی!رضا:خاموش باش!برو پی کارت بی ریخت!با خنده زدم پس کلش و رفتم سمت باشگاه.رضا و اشکان و امیر و سامی و رامتین با اینکه همشون بالای 34 سالن ولی از جوونای 20 ساله هم دیوونه ترن!تی شرتمو با یه حرکت از تنم درآوردم و تو آینه قدی زل زدم به قد و بالام!ماشاالله!قد نیست که،چناره!نه به دوران نوجوونیم که نصف ریما بودم نه به الان که ریما تا قفسه سینمه،تازه با کفش پاشنه 10 سانتی!بقیه راست میگن قیافم اصلا به سنم نمیخوره!یه فیگور گرفتم و یه چشمک واسه خودم زدم.ریما کاملا راست میگه که خدای دخترکشم!ولی چه کنم که حوصله ی هیچ دختری رو به جز آبجیم ندارم!هیکلو بخورم!ای جون!ای جون!همونجور واسه خودم فیگور میگرفتم و با هیکلم کیف میکردم که صدای غرغر جاناتان بلند شد!جان مربی بدن سازیمه.اصالتا روس ولی 6 سالی میشه که ریما آوردتش ایران و اینجا مستقرش کرده.وقتی واسه اولین بار دیدمش خدا رو شکر کردم که استاد زبانی به خوبیه ریما دارم!تا 19 سالگی به زورم که شده مجبورم کردبه 7 زبان زنده ی دنیا مسلط شم!حالا خوبه بچه خنگ نبودم وگرنه ریما رو دق میدادم!البته هنوزم گاهی اوقات به یه زبونایی حرف میزنه که من ازشون سردر نمیارم!6 ساله که دارم بدنسازی کار میکنم ولی ریما هنوز رضایت نداده که بدون مربی کار کنم.بعد تموم شدن تمرین جان چیزی گفت که آه از نهادم بلند شد!گفت که فرانک مربی موی تایم واسه فردا جایی کار داره و تمرین رو انداخته واسه نیم ساعت دیگه!فرانک تایلندیه و از بچگی موی تای کارمیکرده و یه مربی فوق العاده خشنه!البته هرچی هم باشه به پای ریما نمیرسه!ریما هرچقدر بیرون باشگاه مهربونه و قربون صدقم میره سرتمرین و باشگاه خیلی خشن و بی رحم میشه!عقیده داره همیشه تموم افرادش بایددر حالت آماده باش باشند!واسه همین تمام کسایی که دور و برم هستن و من قیافشون رو دیدم قبل شروع کار 8 ماه آموزش فشرده ی رزمی میبینن.تازه این تمرینات مخصوص تازه کارا و دست پایینی هاست،بالایی ها و پست های مهم که جای خود دارن!مثل من بدبخت و اون 5 تا دیوونه!خودش از 18 سالگیم مربی گریه کاراته و بکس و تکواندوم رو به عهده گرفت.با اینکه 7،8 ساله شاگردشم با این حال،بازم بیشتر مواقع ازش عین سگ کتک میخورم!ولی باید به این نکته ی ظریف هم اشاره کنم که بعد ریما تو کل افراد کسی حریف من نمیشه!فرانک بالاخره تشریف آورد و بعد 2 ساعت تمرین دست از سرم برداشت.انقدر تنم کوفته بود که مجبور شدم یه ربعی رو تو وان آب یخ بخوابم.اگه ریما میفهمید پوست از سرم میکند!بعد یه دوش آب داغ یه ذره دراز کشیدم تا یکم خستگی در کنم.چشممو مالیدم و خمیازه کشون نشستم پشت میز،از خواب داشتم هلاک میشدم!زل زدم به اطلاعاتی که دیروز بدست آورده بودم.نیشم شل شد!نمیدونم این اعجوبه چیکار کرده که تاحالا واسه داشتن اینترنت ماهواره ای دستگیرش نکردن!خلاصه هر کاری کرده دمش گرم،ما رو حسابی خشنود کرده!مخصوصا اشکان رو که با اون همه کاری که سرش ریخته واقعا نیاز به همچین سرعتی داره!دو هفته ای میشه که دارم رو این پرونده کار میکنم.یه دزدیه اطلاعات سادست ولی چیزی که کارو سخت میکنه نوع سیستم امنیتی و برنامه ی سازمانه!دم برنامه نویسش گرم!از سیستم های دولتی همچین برنامه نویسایی بعیده!چشمام داشت از کاسه درمیومد،بقیش واسه فردا.لب تابمو بستم و شیرجه رفتم تو تختم!صبح با نوازش های یه نفر بیدار شدم.دستاش کوچولو و ظریف بود.یه لبخند نشست رو لبم.زمزمه کردم:ریما!ریما:سلام داداشی خودم!پیشونیمو بوسید و موهامو مرتب کرد.اخمام رفت تو هم!ریما متعجب گفت:چی شده داداشی؟
رایان:بار 1150ام!به من نگو داداشی!اون «ی»تهش باعث میشه حس کنم هنوز 15 سالمه!حداقل بگو داداش یا رایان!ریما خندید و گفت:باشه بابا!چرا پاچه میگیری حالا؟با لبخند گفتم:بارا راحت رسید؟ریما هم مثل من طاق باز خوابید.ریما:اوهوم!دستمو تکیه گاه سرم قرار دادم و به پهلو برگشتم سمت ریما.رایان:ریما کی میخوای قاچاق رو بذاری کنار؟میدونی اگه بگیرنت چی میشه؟خدا رو شکر بابا زنده نیست تا ببینه چه کارا که نمیکنی وگرنه سکته رو شاخش بود!اخماش رفت توهم.خیلی خوب از علاقه ی فراوون ریما به بابا خبر داشتم!موهاشو نوازش کردم و پیشونیش رو بوسیدم.رایان:ریمای من،آبجی کوچولوی خودم.خودت خوب میدونی که من با این کارات مخالف نیستم.میدونم که قلبت پاکه و فقط و فقط قصد کمک داری ولی خودتم خوب میدونی که من چرا مدام ازت میپرسم که کی میخوای تمومش کنی.من نگرانتم ریما.تو هنوز جوونی و حق یه زندگی خوب رو داری.من میخوام تورو تو لباس عروسی ببینم.دوست دارم خواهر زاده هامو بغل کنم!تو که قصد نداری منو آرزو به دل بذاری؟ها؟یه چشم غره واسم رفت!ریما:خودت میدونی که من قصد ازدواج ندارم وگرنه تا حالا هزاران موقعیت و خواهان داشتم.من نمیخوام تو زندگیم ترس باشه.ترس از دست دادن همسرم،بچم..پریدم وسط حرفش و با ذوق گفتم:بچه ها!چپ چپ نگام کرد و ادامه داد:ترجیح میدم تنها زندگی کنم!اینطوری موفق ترم!میدونستم حرفش دوتا نمیشه!از رو تخت بلند شدیم و رفتیم صبحونه بخوریم. بعد صبحونه ریما رفت تا یکم استراحت کنه و منم رفتم سراغ کارو زندگیم! زل زده بودم به لب تاب.لبخند تموم صورتمو پر کرد!دیگه کارش تمومه!با ذوق آخرین پسورد هم طبق اطلاعاتم هک کردم و منتظر شدم 97%،98%،99%...و یهو صفحه سیاه شد!سیخ نشستم و شکه زل زدم به صفحه!چی شد؟نه موس کار میکرد نه کیبورد!صفحه کاملا سیاه بود.مبهوت زل زده بودم بهش که یهو یه سری نوشته ی نامفهوم رو صفحه ظاهر شد!کم کم نوشته ها پررنگ تر شدن. یه سری عدد لاتین و یونانی بودن.نوشتش رمزی بود.خدا رو شکر به پشتیبانیه ریما واسه خودم تو رمز شکوندن حرفی واسه گفتن داشتم!سریع یه قلم و کاغذ آوردم و تخت شدم روش.عدد 3 لاتین و عدد(VI)میشهl.D 0 و (III)میشه l.A8 و (VIII) میشه l.R5 و(I) میشه l.KDARK?خب اینکه میشه تاریک،تیره،خاموش. تو تموم نوشته های رمزی L کوچیک و اون نقطه هه ول معطلن!1 و (II) میشه l.T2 و (VII) میشه l.H6 و (VV) میشه l.G4 و (III) میشه l.I7 و (VII) میشه l.NTHIN?این دیگه چه جانوریه؟گیج بقیشو رمز گشایی کردم که شد ERAM! این ها دیگه از کدوم قبرستونی اومدن؟تو فکر بودم که چشمم خورد به یه آرم محو که پشت نوشته بود!یه دایره بود که یه خط کسری از وسط نصفش میکرد و روی خط سه تا خط کوچیک اریب میخورد!این آرم برام آشنا بود.کجا دیدمش؟ یهو ذهنم جرقه زد!سریع رفتم سراغ کتابخونم و کتابی رو که ریما پارسال برای تولم از هند خریده بود پیدا کردم.کتابش،کتاب رمز بود و دست نوشت!یعنی خدا تومن پولشه!5 دقیقه ای پیداش کردم.حدسم درست بود.این آرم به معنیه عدد 747 میشد.حالا این یعنی چی؟بازم کمک ریما!یادمه تو کتاب رمز گشایی اعداد که اونم ریما واسم خریده بود این عدد به معنیه معکوس یا برعکس بود.یه ذره به اون دو تا کلمه ی شاخ و دم دار نگا کردم.شاید منظورش از معکوس اینه که کلماتش رو برعکس کنیم!سریع دست به کار شدم.n،i،g،h،t.آره همینه!night.شب.m،a،r،e. mare! شاید اینطوری بهتر باشه!nightmare! کابوس!dark nightmare? کابوس تاریک؟یعنی چی؟ این اسم چیه؟اصلا این،این وسط چیکار میکنه؟موس و کیبورد هنوزم کار نمیکردن.مجبور شدم به آخرین چارم چنگ بندازم!لب تاب نازنینمو گرفتم تو بغلم.هی!باتریشو درآوردم و دوباره جا زدم.دسک تابم که بالا اومد دهنم باز موند!هیچ اثری از اون همه اطلاعاتی که دو هفته واسشون زحمت کشیدم نبود!داغ کردم!یعنی چی آقا؟من دو هفته جون کندم براشون!حالا کجان؟کجا رفتن؟دستی که تو موهام فرو کرده بودم خشک شد!چقدر خنگی پسر!خاک بر سرت!خب کی و چی میتونه باشه جز یه هکر دیگه؟ولی این دیگه کی بود؟کل امکانات لب تابم رو مختل کرد بی شرف!نه! من کوتاه بیا نیستم!دوباره سازمان رو هک کردم.حالا خوبه حافظم خوبه!هنوز 5 دقیقه از شروع کار نگذشته بود که صفحه دوباره سیاه شد!دستم تو هوا خشک شد!این دیگه چی میگه؟عصبی شده بودم فجیح!دلم میخواست داد بزنم ولی دیوار به دیوار بودن اتاق کار من و ریما همین بدیا رو هم داره دیگه!یهو صفحه اومد و یه پیام اومد واسم.سیخ نشستم و بازش کردم.چشمام دراومد!«بچه جون با من درنیوفت!از سر راهم برو کنار وگرنه عواقبش با خودته!»همین؟بچه باباته!اصلا این کی هست؟برم از ریما بپرسم؟نه نه! اگه بفهمه رفتم سراغ سیستم های دولتی تیکه تیکم میکنه!اشکان بعد ریما بهترین گزینست!یه زنگ بهش زدم که گفت خودشو تا دو دقیقه دیگه میرسونه!داداش رئیس بودن چه حالی میده!چند تقه به در خورد.رایان:بیا تو.اشکان:سلام خوبی؟رایان:ممنون.بیا بشین کارت دارم.نشست رو مبل روبه روییم و گفت:خب درخدمتیم!رایان:اشکان تو کابوس تاریک رو میشناسی؟اشکان:نَ مَ نَ؟رایان:پوف!تو از منم اسکل تری که!بابا dark nightmare هکره!کیه؟یهو سیخ نشست سر جاش.اشکان:آره آره میشناسم.مگه تو نمیشناسی؟خیلی معروفه که!چطور تا الان نمیشناختیش؟رایان:نه بابا!از کجا بشناسم؟امروز برای اولین بار آرمشو دیدم!شکه گفت:ه....هکت کرد؟با افسوس گفتم:آره نامرد!زحمت دو هفتمو به باد داد!سریع از جاش بلند شد.معلوم بود استرس داره!اشکان:چی...چیزی بهت نگفت؟تهدیدت نکرد؟متعجب از این واکنشش گفتم:چرا هول میکنی؟چرا ،گفت از سر راهش برم کنار وگرنه تمام عواقبش با خودمه!اشکان با فریاد گفت:چـــــــی؟مگه داشتی چیکار میکردی؟چرا پا رو دم این گذاشتی؟دیوونه شدی؟بلند شدم و سریع جلوی دهنش رو گرفتم و نشوندمش رو مبل.رایان:هیـــــــس!ببین میتونی ریما رو عصبانی کنی!چته تو؟من با اون کار نداشتم،اون یهو تموم برنامه هامو بهم ریخت!اصلا اون کیه؟اشکان عصبی یه دستی به پیشونیش کشید و گفت: دِ نمیدونی!نمیدونی دیگه!اصلا میدونی اینی که باهاش دراُفتادی کیه؟بیخیال گفتم:نه!ازت خواستم بیای تا همینو واسم توضیح بدی دیگه!اشکان:این هکر،هکریه که تا حالا نه تو ایران نه هیچ کجای این کره ی خاکی کسی نتونسته رو دستش بلند شه!فقط کافیه بخواد یه نفرو اذیت کنه!طرف باید بره واسه خودش قبر بخره و فاتحه ی تموم داشته هاش رو هم بخونه! میدونی امروز خیلی راحت میتونست از سیستم تو سیستم کل و سیستم امنیتی و بقیه سیستم ها رو به راحتی نابود کنه؟وای خدایا!تو چیکار کردی؟جدا از چیزایی که اشکان گفت ترسیدم!اگه بلایی سر سیستم امنیتی اینجا میومد ریما منو زنده زنده چال میکرد!اشکان:حالا چه غلطی کردی که هکت کرد؟رایان:هیچی بخدا!فقط داشتم ترتیب سیستم امنیتی سازمان اطلاعات...اشکان بهم فرصت ادامه نداد!محکم زد پس گردنم و با حرص گفت:خـــاک تو سرت کنم!بدبخت هکر پشتیبان سازمان اطلاعات همین جوونوره!اونوقت تو میگی من کاری به کارش نداشتم؟ داشتی سیستمی رو که اون پشتیبانی و تغذیه میکرد رو هک میکردی انتظارم داشتی بشینه بر و بر نگات کنه؟الحق که احمقی!اخمام رفت تو هم!دیگه داشت زیاده روی میکرد!ریما حق داشت سر کار هیولا میشد!عصبی گفتم:بس کن دیگه!اون فقط تهدید کرد.منم دیگه سمت اون سازمان نمیرم پس دیگه چیزایی رو که نمیدونم تو سرم نزن!اشکان که دید اوضاع خرابه خودشو جمع و جور کرد.زیر لب گفت:بعضی اوقات یادم میره که دست پرورده ی همون ریمایی!عاشق این ابهت ریمام!وقتی کسی رو چپ نگا کنه طرف مرگو به چشمش میبینه!کلافه گفتم:حالا اینی که میگی کی هست؟چند سالشه؟اسمش چیه؟اشکان:زکی!نچایی؟وقتی تا حالا هیچ ردی از خودش به جا نذاشته،وقتی تا حالا هیچ کس نتونسته هکش کنه و از کاراش سر در بیاره من چجوری باید بدونم کیه؟رایان:این هرکر با این همه دبدبه و کبکبه چجوری زیر دست یه سازمان ایرانی کار میکنه؟اشکان:نمیدونم!این واسه همه تعجب آوره!حتما یه دلیلی واسه کارش داره! فقط دیگه سراغش نرو که اگه عصبی بشه هممون رو به خاک سیاه میکشونه!من دیگه دارم میرم.کاری نداری؟رایان:نه ،برو به کارت برس.یعنی باید قید تموم اون اطلاعات رو بزنم؟درسته خیلی واسم سخته ولی باید قبول کنم که حریفش نمیشم!اه لعنت به این شانس!حالا باید حتما کله گنده ترین هکر دنیا خفتم میکرد؟
تو فکر بودم که در زدن،بدون اینکه جوابی بدم در باز شد و ریما خندون اومد تو!ریما:سلام داداشی.رایان:سلام آبجی خودم.کنارم نشست و گونمو بوسید.دستشو حلقه کرد دور گردنم و چشماشو ریز کرد و زل زد تو چشمام.ریما:چی شده داداشی؟چپ چپ نگاش کردم که دندوناشو نشونم داد و گفت:خیلی خب!چی شده داداش؟رایان:هیچی!چی باید میشد؟ریما:منو خر فرض نکن رایان!یه چیزی شده!بی خیال گفتم:هیچی فقط یه ذره خستم.فکر کنم کار بهم فشار آورده!ریما زل زد تو چشمام و آروم نوازشم کرد.خوب میدونستم فهمیده مشکلم فشار کاری نیست!ریما:ببخشید داداشم!فدات شم میدونم خسته ای.امشب میریم.کنجکاو گفتم:کجا؟نیششو باز کرد و گفت:دبی.یه ابرومو انداختم بالا و گفتم:اونوقت چرا؟ریما یه نیمچه اخم کرد و گفت:داداشم خسته شده میخوام خستگیش دربره. موافقی؟اگه دوست داری جای دیگه ای بری بگو همونجا میریم.با خنده گفتم:ریما خیلی داری لوسم میکنیا!ریما:یه داداش رایان بیشتر نداریم که!محکم لپمو بوسید و رفت سمت در.برگشت سمتم و گفت:وسایلتو جمع کن فردا صبح حرکته.رایان:به روی چشم.یه لبخند قشنگ زد و زیر لب گفت:ریما فدات شه داداشم.رفت و لبخند من پررنگ تر شد!هرچقدر تو دوران کودکی کمبود محبت داشتم ریما تو این سالا واسم جبران کرد!هیچ وقت یادم نمیاد به ناحق حتی باهام بلند حرف زده باشه!همیشه محبت،احترام.اگه من یه خواهر بزرگتر از خودم داشتم مطمئنم نمیتونست به اندازه ی ریما دوسم داشته باشه و بهم عشق بورزه!خب مسافرت بعد این حال گیریه عظیم بدفکری نیست!رفتم تو اتاقم و تو نیم ساعت تموم واسیلم رو جمع کردم.رو میز یه شناسنامه و پاسپورت جدید بود.شناسناممو برداشتم و یه نگاه به صفحه ی اولش انداختم.پارسا پورکاویان.29 ساله؟مثل اینکه اینجا هیچ کس منو با سن واقعیم قبول نداره!ریما کلیدای اتاقامون رو بهمون داد و خودش جلوتر از همه راه افتاد.رفتم تو اتاقم و بدون تعویض لباس همونجوری جنازه شدم!همیشه پرواز اول وقت اذیتم میکنه.یه دو ساعتی رو خوابیدم.بعد یه دوش آب سرد به پیشنهاد ریما رفتیم بیرون تا یکم دور بزنیم و اگه چیزی میخوایم بخریم.************************************************** *******ریما**یه نگاه به بچه ها انداختم،قیافشون زار بود!ریز خندیدم و گفتم:برین وسایلتون رو بذارین تو اتاقتون و برگردین بریم بار.چششماشون برق زد!جون به جونتون کنن پسرین و خوش گذرون!تو لابی نشسته بودم که دیدم گله ای اومدن.اینا حاضر شدنشون از من که دخترم بیشتر طول میکشه!قیافه ها رو!اصلا معلومه دارن میرن مخ زنی!بیچاره دوست دختراشون!تا جایی که من میدونم این وسط فقط رایان تک افتاده.خودم واسش یه هلو پیدا میکنم!مگه خواهرش مرده؟با بچه ها رفتیم سمت بار.پشت میز که نشستیم دیدم سر امیر داره اینور و اونور میچرخه.انگار دنبال کسی میگشت.ریما:امیر دنبال کی میگردی؟امیر همونجور که تو جمع چشم میچرخوند گفت:دفعه ی پیش یکی از گارسونا بهم شماره داد.میخوام پیداش کنم بهش بگم دفعه ی پیش شارژ گوشیم تموم شد بازم پایه هستی یا نه؟لامصب بد چیزی بود!پسرا غش غش میخندیدن و منم همراهیشون میکردم!از همون اول هم این امیر علی خیلی شیطون بود.بچه تر که بودم میدیدم که چجوری سر دختر بازی سر و دست میشکونه!با خنده گفتم:رامتین پاشو برو چند تا لیوان شربت آب عسل بیار،دو تنه حریف این 5 تا نره غول نمیشیم!رامتین خندون رفت.رایان شل و ول خودشو بهم رسوند و محکم لپمو بوسید!اون 4 تا هم الکی الکی میخندیدن!منم از خندشون خندم گرفته بود.رایان:ام...شـب..من...میخوام...ب خونـــــــــــــم..واسه...... ...هیع...آبجیم.!یه ذره گلوشو صاف کرد و سعی کرد صاف بشینه!با چشمای خمارش زل زد تو چشمام.من عاشق صدای رایانم ولی متاسفانه خیلی کم میخونه.فقط وقتی میخونه که خیلی خوشحال یا خیلی ناراحت باشه.گاهی هم تو مستی میخونه که تو حالت سوم یعنی مستی صداش معرکه میشه!رایان:امـــشب ،میخوای بری بدون من/خیــــسه،چشای نیمه جون من/حـــرفام،نمیشه باورت چیکار کنم خدایا؟/راحــت ،داری میری که بشکنم/عـــشقم ،بذار نگات کنم یکم/شـــاید ،با هم بمونه دستای ما/به جون تو دیگه نفس نمونده واسه ی من/نرو تو هم دیگه دلم رو نشکن/دلم جلو چشات داره میمیره/نگام نکن بذار دلم بمونه روی پاهاش/فقط یه ذره آخه مهربون باش/خدا ببین چجوری داره میره/آآآآآره،تو راست میگی که بد شدم/آآآآروم میگی که جون به لب شدم/امـــشب بمون اگه بی چیزی درست نمیشه/ســاده،نمیشه بی خبر بری/عـــشقم بگو نمیشه بگذری/ااااااز من/بگو کنارمی همیشه/تو رو خدا،ببین چه حالیم نگو که میری/ذلم میخواد که دستمو بگیری/نرو بدون تو شکنجه میشم/پیشم بمون/دیگه چیزی نمیگم آخریشه/کسی واسم شبیه تو نمیشه/بمون الهی من برات بمیرم!(تو راست میگی/مرتضی پاشایی)مسخ شده بودم!چون خیلی جاهای آهنگ کشیدگی داشت مستیش زیاد معلوم نبود.صداش فوق العاده شده بود.هنوز بهش خیره بودم که بهم نزدیک شد.این پسر فقط وقتی مسته انقدر راحت محبتشو ابراز میکنه!اومد جلو و کامل چسبید بهم.یه لبخند گل و گشاد زد و کاری کرد که رفتم تو شک!دو طرف صورتمو گرفته بود و لبامو ملایم و با ولع میبوسید!واقعا شکه شده بودم و قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم.یکی از دستاش که دور کمرم حلقه شد به خودم اومدم.ملایم ولی باقدرت از خودم جداش کردم و یه ذره از خودم دورش کردم.سر میز وا رفت و نیشش شل شد!هنوز تو شک بودم.چرا همچین کاری کرد؟نمیتونستم ازش ناراحت باشم چون مست بود و کاراش به میل خودش نبود ولی چی باعث شده که تو مستی همچین کاری کنه؟کلافه زدم پس گردن رضا که صاف بشینه،داشت با مخ میرفت تو زمین.هنوزم چند نفری خیره نگامون میکردن.عصبی یه دستی به لبم کشیدم و دورشو پاک کردم.برگشتم سمت بار و رامیتن رو صدا کردم.بدو بدو اومد سمتمون.رامتین:چی شده آبجی؟ریما:سریع اینا رو راست وریس کن،وضعشون خیلی خرابه!آب عسل ها رو به خوردشون دادیم و وقتی یه ذره حالشون بهتر شد و تونستن تعادلشون رو حفظ کنن رفتیم بالا.مستقیم رفتم تو دستشویی و یه آبی به صورتم زدم.چرا اونکارو کرد؟اصلا احساس خوبی نداشتم که داداش کوچیکم لبمو بوسید!اه ریما بس کن دیگه!مست بود حالیش نبود داره چیکار میکنه!ولی خیلی بد بود!مثل این بود که من برم رادین رو ببوسم!اه!موهای تنم سیخ شد!بعد عوض کردن لباسام موهامو شونه کردم و شونمو بی خیال انداختم بالا!مست بود دیگه!خدا رو شکر اون 4 تا هم وضعشون از رایان خرابتر بود و نفهمیدن چی شد!صبح مجبور شدم خودم تک تکشون رو بیدار کنم!هر 6 تاشون عین خرس فقط میخوابن!تو لابی زیر پام درخت پرتغال سبز شد تا تشریف بیارن!پسرا بعد سلام و ابراز شکایت و نفرین افتادن جلو!رایان اومد جلو کوتاه گونمو بوسید.رایان:صبح بخیر آبجی خانوم.اینو گفت و رفت پیش پسرا.پس خدا رو شکر چیزی یادش نیست!بعد صبحونه رفتیم بیرون و تا غروب گشتیم و خرید کردیم.جلوی یکی از ویترینا یه لباس چشمو گرفت.ولی متاسفانه از اون دسته لباسا بود که یه دختر فقط میتونه برای شوهرش بپوشتش!در عین زیبایی و شیک بودن هیچی نداشت!یه دکلته ی قرمز تا روی رون که از پشت تا روی باسن باز بود!قرمز آتیشی بود و پر اکلیل.در عین سادگی خیلی شیک وخوشکل بود...ولی لختی بود افتضاح!تازه خیلیم نازک بود!دار و ندار رو میریخت بیرون!خیلی خوشم اومد ولی وقتی نمیتونستم بپوشمش به چه دردم میخورد؟اومدم برم که رایان گیر داد تو از یه چیزی خوشت اومده!منم برای اینکه بیخیال بشه رفتم تو و یه ماکسی شیک و نقره ای خریدم.خدا رو شکر خر شد!کی میگه دخترا عشق خریدن؟این چندتا 5 برابر من خرید میکردن!غروب رسیدیم هتل و چون هیچکس احساس خستگی نمیکرد برای شب بلیط گرفتم.اینا مثلا سرحال بودن،همچین هواپیما پرید بیهوش شدن!فقط خدا میدونه من از دست این 6 تا چی میکشم!!
رایان**رایان:رامتین اون آهنگه که دیروز اسمشو بهت گفتم واسم بلوتوث کن.رامتین:گم شو بابا!میخواستی کالیبر رو تنگ کنی و خودت بری بگیری؟رایان:نگرفتی؟رامتین:چرا گرفتم ولی به تو نمیدم!رایان:رامتین چنس بازی رو بذار کنار.یه آهنگه!مگه چقدر وقت صرف دانلود کردنش کردی؟رامتین که داشت با گوشیش ور میرفت با حرص گفت اه چقدر حرف میزنی!نمیذاری بشنوم تو اتاق چه خبره!با خنده گفتم:چقدر فوضولی تو!روشن کن بلوتوثت رو!رامتین:مال من روشنه.روشنه؟رایان:آره بده.رامتین:این...یهو در اتاق باز شد و یکی از محافظا که اسمش تقی بود و من کلی بااسمش حال میکردم اومد بیرون.تقی:رامتین بیا تو رئیس کارت داره.آقا رایان رئیس گفتند به شما بگم خودتون تشریف ببرین واسه ناهار،ممکنه کارشون طول بکشه.رامتین:چرا آقا رایان،رامتین؟من آقا نیستم؟تقی باخنده گفت:تبعیض طبقاتی!بیا تو.ا این که رفت!یه ذره با خودم خندیدم و گفتم:خب خنگ بلوتوث که روشنه،خودت هکش کن دیگه!با برنامه ی جدیدی که تازه ریخته بودم تو گوشیم هکش کردم.رفتم تو فایل موزیکش.خب کجاست؟آها پیداش کردم.آهنگ رو که برداشتم اومدم بیام بیرون که چشمم خورد به فایل پایینیش که یه کلیپ بود.این اینجا چه میکنه؟اُه اه!لابد کلیپ سانسوریه که اینجا مدفونش کرده!با نیش باز کلیپ رو هم برداشتم و بلوتوثم رو خاموش کردم.اومدم کلیپ رو اجرا کنم که در باز شد و اول ریما بعد پشت سرش صالحی مسئول پروژه های ساخت و ساز ریما اومد بیرون.بعدش هم رامتین و محافظا اومدن بیرون.یه سری برای صالحی تکون دادم و با ریما همقدم شدم.ریما:چرا نرفتی برای ناهار داداشم؟رایان:ناهار بدون آبجیم اصلا فاز نمیده!با خنده رفتیم سمت سالن غذا خوری.بعد ناهار رفتم تو اتاقم تا یه ذره رو برنامه ی جدیدی که برای یه شرکت آلمانی طراحی میکردم کار کنم.یه ساعتی نوشتم که چشمم درد گرفت.دارم کور میشم بسلامتی!لم دادم به صندلی و چشمامو بستم.رو صندلی وا رفته بودم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد.سامیار بود.یه لحظه ترسیدم.آخه دیروز با رضا و چندتا از بچه ها یه محموله ی قاچاق مواد غذایی و دارویی به استانای مرزی داشتن.نکنه مشکلی براشون پیش اومده باشه؟سریع اس ام اس رو باز کردم.دهنم باز مونده بود!از یه طرف عصبی شده بودم از طرف دیگه خندم گرفته بود!«قوری ز قلم،قلم ز قوری!من عاشقتم گوگولی مگوری!»از خنده کبود شده بودم!این پسر آدم نمیشه!حسابی که خندیدم یه دل سیر فحش به سرتاپاش کشیدم که دیگه اینجوری منو شکه نکنه!دم دستم بود هیچی ازش باقی نمیموند!خواستم گوشی رو بذارم رو میز که یاد کلیپ تو گوشیه رامتین افتادم.رفتم تو پوشه ی ویدئو هام و کلیپ رو پلی کردم.خود بزغالش داشت فیلم میگرفت.یه بار بود.واستا ببینم...این که همون باریه که دفعه ی پیش با ریما و پسرا رفته بودیم دبی یه سر بهش زدیم!یه ذره رفت جلوتر و زوم شد رو میز.فاصله زیاد نبود و صداها خوب میومد.یهو یه نفر شروع کرد به خوندن.ای بابا!این که منم!اینم ریماست.ایناهم که رضا و اشکان و امیر و سامی!آشغال یواشکی ازم فیلم گرفته !ولی من یادم نمیاد که خونده باشم!اصلا از قیافم معلومه مست و پاتیلم!به به!اصلا هنجره طلاییه!همه ساکت شده بودن و زوم شده بودن رو من!چه چه زدنم که تموم شد.رفتم ور دل ریما!لابد ماچش کردم!رفتم جلوتر،دو طرف صورتشو گرفتم و لبامو گذاشتم رو لباش!چــــی؟من...من چیکار کردم؟تو فیلم هنوز داشتم ریما رو با ولع میبوسیدم.مبهوت زل زده بودم به گوشی.معلوم بود ریما حسابی شکه شده!همچین پسم زد فیلم قطع شد!گوشی از دستم افتاد رو میز.رو پیشونیم عرق نشسته بود و قلبم داشت سینم رو میشکافت!به زور آب دهنم رو قورت دادم.من چرا اینجوری شدم؟سریع رفتم تو دستشویی و سرمو فرو بردم زیر آب یخ.مخم یخ زد ولی ضربان قلبم هنوز عادی نشده بود.سرمو خشک کردم و یکی زدم فرق سر خودم!خاک تو سرت !خدا رو شکر ریما به روم نیاورد!اگه به روم میاورد از خجالت آب میشدم!دوباره نشستم پای لب تابم و عینکم رو زدم به چشمم.دو خط بیشتر ننوشته بودم که صحنه ی بوسیدن ریما اومد جلوی چشمم.سریع سرم رو تکون دادم تا ذهنم منحرف بشه.تا میومدم تمرکز کنم صحنه هاش عین یه فیلم از جلوی چشمم رد میشد...حتی یه بار...حسش کردم....لذت..گرما...شیرین بود!انگار با دیدن اون فیلم همه چیز یادم اومده بود.کلافه لب تابم رو بستم،اینجوری نمیشه کار کرد.تا موقع شام کلافه بودم.سر شام هم که عمرا جرات میکردم به ریما نگاه کنم!ریما هم مشکوک شده بود ولی خدا رو شکر رو مد گیر دادن نبود!رو تخت نشسته بودم،ساعت 2:30 شب بود ولی خوابم نمیبرد.عین گربه ای که تو کمینه رو زانوهام چمپاته زده بودم و دستام هم خم کرده بودم و گذاشته بودمشون زیر شکمم.با شک و ترس خیره شده بودم بهش!بیشتر برام شبیه هیولا بود تا گوشی!از فاصله ی 15 متری خیره بودم بهش!جرات نزدیک شدن بهش رو نداشتم!کلافه مثل آدم نشستم رو تخت و دستمو تو موهام فرو کردم.صحنه ها جلوی چشمم رژه میرفتن!چه بلایی داره سرم میاد؟یه هفته ی تموم تو کارام خودم رو غرق کرده بودم.ریما مدام شکایت میکرد که انقدر به خودم فشار نیارم.بعد یه هفته تونستم رفتارم رو به حالت عادی برگردونم.هیچ مشکلی هم پیش نمیومد تا وقتی که به صورت ریما نگاه نمیکردم!سرم تو پرونده بود و سخت مشغول بودم که یه نفر محکم کوبید رو میز!یه قد از جام پریدم!سرمو که بلند کردم دیدم ریما عصبی بالای سرم واستاده.متعجب گفتم:چی شده ریما؟ریما عصبی گفت:من باید این سوالو ازت بپرسم!چی شده؟چه بلایی سرت اومده؟یه هفته است که تو خودتی،به زور غذا میخوری و کم حرف میزنی!یا سرت تو لب تابته یا تب لت یا این پرونده ها!چت شده؟لحنش آروم تر شده بود.با مهربونیه ذاتیش گفت:بهم بگو،بگو چی داره اذیتت میکنه!اومد سمتم و دستمو گرفت و بلندم کرد و بردتم سمت مبلا.نشوندم رو مبل و خودشم نشست کنارم.دستمو گرفت تو دستاش و گفت:چی شده داداشی؟حس کردم تا بناگوش قرمز شدم و از گوشام دود میزنه بیرون!از لای دندونام غریدم:من اسم دارم!ریما که تاحالا منو انقدر خشن و عصبی ندیده بود متعجب گفت:خب حالا!چرا عصبی میشی؟چت شده؟چرا گوشه گیر شدی؟دستمو ول کرد و بلند شد نشست رو پام و صورتمو گرفت بین دستاش .ریما:رایان تو چشمام نگام کن و بگو که چی اذیتت میکنه؟چی شده؟بگو،مثل همیشه که میگفتی!تنم دوباره گر گرفت!دوباره همون صحنه ها!همونایی که یه هفته زجر کش شدم تا فراموششون کنم ولی اونا...خیلی راحت با یه جرقه برگشتن!بی اختیار زل زدم بهش.نگاهم سر خورد روی لباش...لبای صورتی و خوش فرمش!داشتم دیوونه میشدم!دستمو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش تو بغلم.ریما هم سرشو گذاشته بود رو شونم.نباید صورتشو ببینم،اینطوری بهتر به نظر میاد.به دقیقه کشیده نشد به گه خوردن افتادم!نفسای گرمش که به گردنم میخورد داشت روانیم میکرد!این احساس اشتباهه...اون...اون خواهرمه!من نمیتونم!از حرصم بیشتر به خودم فشارش دادم.ریماهم همونجور که موهامو نوازش میکرد ازم میخواست که مشکلمو بهش بگم.چی باید بهش میگفتم؟میگفتم مشکلم تویی؟برای اینکه از دست نفسای گرمش دیوونه نشم اومدم سرمو تکیه بدم به مبل که بوسه ی گرمش که قرار بود بشینه رو لپم نشست تو گودیه گردنم!ناخودآگاه چشمام بسته شد و یه نفس عمیق کشیدم.لبمو به دندون گرفتم و با بدبختییه نگاه به ریما انداختم.سرشو گذاشته بود رو شونم و چشماشو بسته بود.دیگه تحملش برام غیر ممکن بود.یه ذره بیشتر تو اون حالت میموندیم ریما زیر بود و من روش!سریع بلند شدم و از خودم جداش کردموریما متعجب گفت:چی شده داداش؟عصبی فریاد زدم:من داداش تو نیســـــــتم!سریع از اتاق زدم بیرون.میدونستم الان شوکه شده!کسی تابحال سرش داد نزده بود ولی همین الان من زدم!اه لعنت یه من لعنت به من!اون که تقصیری نداره!چرا باید اذیت بشه؟اون بیچاره که نمیدونه من چه مرگمه!باید میرفتم.باید از دلش در بیارم.طاقت ناراحتیشو ندارم.یه ذره قدم زدم تا یکم حالم بهتر بشه.یه نگا به ساعتم انداختم،معمولا این وقت روز تو دفترشه.رفتم پشت در.چند تقه به در زدم و منتظر موندم ولی جوابی نشنیدم.دوباره در زدم ولی خبری نشد.دستگیره رو کشیدم ولی در قفل بود.یه سر به اتاق خصوصیش هم زدم ولی اونجا هم نبود.کلافه رفتم سراغ رامتین.بدون در زدن کلمو بردم تو اتاق و گفتم:رامتین میدونی ریما کجاست؟یه جوری نگام کرد و گفت:فکر میکردم تو بدونی!من خودمم دنبالشم!بدون حرف رفتم سمت اتاقم!نگاه این رامتین بی شعور هم بیشتر عصبیم کرده بود.یه روز باید برای اون فیلمی که تو دبی ازمون گرفته بود باهاش یه تسویه ی حسابی کنم!همه ی بدبختیای الانم تقصیر این گوریله!رفتم تو اتاقم.با حرص داد زدم:لعنـــــــت به من!سرم افتضاح درد میکرد.رفتم تو آشپزخونه ی واحدم و یه قرص خوردم.مستقیم داشتم میرفتم سمت اتاق خوابم که وسط راه خشکم زد!عصبی نشسته بود رو مبل و پای راستشو انداخته بود روی اون یکی پاش و عصبی تکونش میداد.متعجب گفتم:ریما....تو اینجا چیکار میکنی؟سعی میکرد آروم باشه ولی از صداش معلوم بود که دلش میخواد خفم کنه!ریما:چه عجب!بالاخره تشریف آوردین!رایان:ریما کجا بودی؟2 ساعته دارم دنبالت میگردم.ریما:بیا بشین کارت دارم.نشستم رو به روش و کلافه یه دستی به صورتم کشیدم.ریما:توضیح میخوام،برای رفتار هفته ی اخیر..مخصوصا دادی که امروز سرم زدی!رایان:ریما یه مشکلی برام پیش اومده ولی چیز مهمی نیست.یه مشکل کوچیکه که خودم میتونم حلش کنم.ریما داد زد:امروز سرم داد زدی و گفتی که برادرم نیستی!این دلیلش نمیتونه کوچیک باشه!کلافه گفتم:ریما تو رو خدا بهم اعتماد کن!خودم میتونم حلش کنم،چیز مهمی نیست!نگاهش مهربون شد و آروم گفت:بهت اعتماد دارم.حالا هم برو یکم استراحت کن،شبیه جنازه ها شدی!من دیگه میرم.رایان:یه لحظه صبر کن.رفتم رو به روش واستادم و سرمو انداختم پایین.ریما سرمو گرفت بالا و گفت:هرگز حتی جلوی من سرتو خم نکن!رایان:بابت دادی که امروز سرت زدم عذر میخوام..من واقعا....ریما:دیگه حرفشم نزن باشه؟اینو گفت و مهربون بغلم کرد.خدایا خودت کمکم کن.اصلا دوست ندارم به محبت خالص خواهرانش خیانت کنم!دستامو دور کمرش حلقه کردم و محکم به خودم فشارش دادم.نمیخواستم اینکارو کنم ولی ممکن بود دوباره شک کنه.ریما:غصه نخور داداشم من پشتتم.عصبی شدم و بیشتر به خودم فشارش دادم.فکم منقبض شد و نبض گردنم میزد!انگار به این کلمه حساسیت پیدا کرده بودم!بیشتر سمت خودم کشیدمش.با وجود 2 سال اختلاف سنی هنوز دو سر و گردن ازش بلندتر بودم.ریما سرش رو سینم بود وآروم نفس میکشید.سعی کردم ریتم نفس کشیدنم منظم باشه.گیج سرمو فرو کردم تو موهاش ولی فقط اوضاع بدتر شد!آروم از خودم جداش کردم و پیشونیش رو بوسیدم.آرامشی وصف ناپذیر تموم وجودمو پر کرد.یه بوسه ی کوتاه هم رو لپش نشوندم.اولیش خالص و از روی دل بود ولی دومی.....خخخخ!ابتکار خودم بود!ازم جدا شد و یه لبخند خوشکل زد و رفت.عین کره پهن شدم رو زمین!اوووووف!چرا تاحالا دقت نکرده بودم که انقدر خوشکله؟نگاه کردن بهش نفسمو میگرفت!خدایا خودت یه راهی پیش روم بذار!
سانیار**زل زدم بهش...به تنها دوستم!با اینکه تقریبا 6سال تفاوت سنی داریم ولی مانی برام یه چیز دیگست!شایدم دلیل این همه صمیمیتمون علاقه ی مشترکمون به پلیس و پلیس بازی و هیجان باشه،شایدم رابطه ی نزدیک مادرامونه که خود به خود ما رو بهم نزدیک کرده.مانی باقری،24 ساله،صمیمی ترین دوستم و پسرخالم،کسی که تو دنیا برام عزیزترینه!عین یه برادر کوچیکتر دوسش دارم،دوست ندارم خار به پاش بره.بعد تموم شدن ساعت اداری رفتیم خونمون.تقریبا از 18 سالگی تنها زندگی میکنم.الان 6 ساله که مانی هم باهام همخونه شده.خونه ی مجردی باعث شده بیشتر از قبل از خانواده هامون دور بشیم!از همون اولم با پدرامون مشکل داشتیم!اونا میگفتن بیاین تو شرکت ور دل ما،ما میگفتیم یا آقا پلیس میشیم یا هیچ کوفتی نمیشیم!خب تموم دعواهای خوانوادگی از یه جایی شروع میشه دیگه!رو مبل نشسته بودم و زل زده بودم به پرونده.بار دوم بود که میخوندمش.متاسفانه طبق اطلاعات ما این باند قاچاق نسبت به چند سال پیش خیلی پیشرفت کرده!با این اوصاف صد در صد آزمون ورودیش هم سخت تر شده!مانی:میگم سانی؟سانیار:سانی و مرض!مانی:میگم سانیار؟باند خیلی پیشرفت کرده ماشا الله!به نظرت تو آزمون ورودیش قبول میشیم؟یه نگاه به شناسنامه و سوابق جعلیمون انداختم.سانیار:اگه با اینا قبول نشیم با این میشیم!با انگشت به هیکلم اشاره کردم.تقریبا 7 ساله که جفتمون هم بدنسازی هم رزمی کار میکنیم.احتمالش زیاده که با توجه به قدرت بدنیمون انتخابمون کنن!مانی:جونم هیکل!نشست رو زمین و یه فیگور گرفت که عظلات بازوش منقبض شد و حالت قشنگی به خودش گرفت.مانی:میگم اسم تو چیه؟گیج گفتم:سانیار!مانی جوری که انگار داره به یه بچه ی خنگ حرف حالی میکنه گفت:عقل کل! اسم جعلیت!سانیار:آها!اسماعیل رضوی.معروف به اسی کله خراب!مانی:ا؟داداشیم؟میکاییل رضوی.معروف به مایکل دودره!تو میدونی جریان این دودره چیه؟خندیدم و گفتم:چه میدونم تو سوابقت چیزی درموردش ننوشته؟مانی ممتفکر گفت:خی تو سوابق نوشته از8 سالگی جیب بر بودم و بعدش زدم تو کار دزدی و از دیوار مردم بالا رفتن.کلا از عالم و آدم میزدم!با خنده گفتم:همین دیگه!دزد بودی شدی دودره!مانی:آقا با این همه وجنات و سابقه چرا دودر؟چرا نذاشتن 4 دره؟راستی تو چه انگلی بودی؟سانیار:دزد و زورگیر!البته بیشتر تو کار زورگیری و آدم ربایی بودم!مانی:عجب کثافتی بودی!با پاشنه زدم رو شونش که کاملا در دسترسم بود!مانی با خنده شونشو مالید.مانی:خخخخ!میگم چجوری به ننه هامون بگیم؟سانیار:وااااااای!اصلا حواسم به اونا نبود!گوشیو گذاشتم رو دستگاه و همونجور که گیجگاهامو میمالیدم رفتم بیرون.همزمان با من مانی هم درحالی که یه دستمال بزرگ به سرش بسته بود از اتاقش اومد بیرون.با خنده گفتم:جیغ جیغ،دعوا،تهدید،حرف مسالمت آمیز،تهش هم گریه؟مانی همونجور که ادای گریه کردنو در میاورد گفت:آره ه ه ه !پدرم داره درمیاد!سرم داره میترکه!خودشو انداخت تو بغل من و شروع کرد به زار زدن!با خنده از خودم جداش کردم و رفتم تو آشپزخونه تا اگه خدا یاری کرد و بخت با ما یار بود یه چیزی گیر بیارم بخوریم تا از گرسنگی تلف نشدیم!صبح با آلارم گوشیم بیدار شدم.رفتم تو اتاق مانی و به زور بیدارش کردم و بعد یه دوش یکی دو لقمه نون پنیر سق زدیم و رفتیم سمت اداره!از وقتی مستقل شدیم هیچ کمک مالی از طرف باباهامون بهمون نشد!کرایه خونه و خرج خورد و خوراک کمر من و مانی رو خورد میکرد!ای کااااااش یه خورده حقوقمون بیشتر بود!تیمسار:سوالی نیست؟مانی،سانیار:خیر قربان!بعد بیرون رفتن تیمسار از اتاق مانی شل و ول خودشو بهم چسبوند .بی جون گفت:اگه از دست اسب های دریایی نجات پیدا کنم این آخرش منو میخوره!سانیار:پاشو.پاشو باید بریم،تا الانم دیر کردیم.مانی بلند شد و دستاشو رو به آسمون گرفت و گفت:خدایا!زنده موندم که هیچ!وگرنه خودت مراقب شمسی جونم باش!خندیدم و رفتم سمت اتاقی که مخصوص گریم بود.مانی هم رفت تو اتاق روبه رویی.دیگه اعصابم داشت از دست این گریمورمون خورد میشد!زد(...)ید تو موهام!سانیار:اه جون ساعد نکن!نه...موهام...نه!الاغ!ساعد:اینقدر غر غر نکن سانیار بذار کارمو بکنم!وقتی کارش تموم شد عین این آرایشگرا بعد تموم شدن کار عروسشون گفت:به به چی ساختم!یه تیکه ماه شدی!با حرص گفتم:لابد دامادم الان اومده،دم در منتظره؟!خندید و هیچی نگفت!وسط موهام خیلی بهم ریخته بود.انگار یه مرغ انداخته باشی رو سرم!دو طرف سرمو با نمره 2 زده بود و رو ابروی سمت چپم با تیغ دو تا خط انداخته بود که فجیح قیافمو خفن کرده بود!برخلاف مقاومت های بسیارم زیر چشمام رو یه دور پررنگ مداد کشید!آخه مگه من دخترم که واسم مداد میکشن؟قیافه ی جدیدم هیچ وجه تشابهی با قبلم نداشت ولی..نمیتونستم به خودم دروغ بگم!از قیافه ی جدیدم خیلی خوشم اومده بود!از بچگی دوست داشتم یا یه پلیس خیلی باحال باشم یا یه خلافکار خفن!مثل اینکه دارم به هر دوتا آرزوم میرسم!چشمای مشکیم به لطف لنز الان عسلی بود!یه نگاه به صورتم انداختم که شیش تیغ شده بود.همیشه ته ریش میذاشتم و این برام یه خورده جدید بود!ولی خودمونیم چقدر پوستم برنز و خوشکله!انقدر جذاب بودم و نمیدونستم؟یهو در باز شد و محکم خورد تو چهارچوب.برگشتم دیدم مانی بود که جفتک انداخت!ناخودآگاه یه ابروم پرید بالا!ساعد که قیافمو دید با خنده گفت:اینم داماد!مانی هم یه طرف سرش مثل من تراشیده شده بود و بقیه موهاش یه طرفه ریخته شده بود تو صورتش.موهای لختش خیلی خوب مونده بودن.سمت تراشیده ی موهاش چند تا خط افتاده بود.ابروی سمت راستش هم یه خط داشت ولی من که خوب میدونستم شکستگیه!ناسلامتی خودم سرشو کوبیدم تو اُپن!چشماش برخلاف چشمای من لنز روشن داشت.چشمای قهوه ایش الان سبز بود!لباساش با من ست بود.یه شلوار شیش جیب مشکی با یه پیراهن آستین کوتاه بلند که تا روی رونش بود و یه پلاک سلیب تو گردنش...درست مثل من!مانی یه سوتی زد و گفت:به به چی شدی پسرخاله جونم!سانیار:چی شده مایکل دودره!یه پلاستیک هولو!مانی با خنده دستشو انداخت دور گردنم و همونجور که منو با خودش میبرد سمت در گفت:بزن بریم اسی جون که حسابی دیره!از از پرایدی که اداره بهمون داده بود پیاده شدیم و رفتیم سمت خونه ای که بیشتر به انبار شباهت داشت.میدونستیم نیرو گیری همین جاست.این موضوع خیلی خوب از ماشین های مسلح به اسلحه که این منطقه رو پوشش دادن معلومه!! از در که رفتیم تو دیدیم وسط سالن یه میز خیلی ساده هست که چند تا گردن کلفت دورش ایستتادن و یه پسر تقریبا 30،31 ساله پشت میز نشسته.تعجب کردیم!خب...انتظار همچین چیزی رو نداشتیم!رفتیم سمتشون.پسر یه نگاه بهمون انداخت و زیر لب گفت:بشینین.ریکلس رو صندلی ههای پلاستیکی که روبه روی میز بود نشستیم.خوب معلومه وضعمون اینجا بهتر نخواهد بود!اینا که از ما آس و پاس ترن!پسر:دلیلتون برای ورود به باند چیه؟از قبل تو خونه با مانی تموم سوالات احتمالی رو تمرین کرده بودیم و از این لحاظ مشکلی نبود!سانیار:واسه پیشرفت.از خورده خوری به جایی نمیرسیم.اومدیم که یه تکونی به زندگیمون بدیم!یه دستگاه کوچیک اندازه ی یه دفترچه گذاشت روبه رومون.دستگاه تشخیص هویت!خیلی جالب بوود با این وضعیت اسف بار این انبار تموم وسایلشون از بهتریناست!مثلا همین دستگاه!من فقط نمونش رو تو فیلم fast&furious 3 دیده بودم!چیزی که بدون شک تو ایران پیدا نمیشه!پس اونقدرا هم داغون نیستن!لب تاب اپلشو باز کرد و سرشو فرو کرد توش.بعد چند دقیقه بی حوصله گفت:یه دزد و یه زورگیر؟این جور آدما به درد ما نمیخورن!ما همیشه دنبال بهترینا هستیم!میتونین برین!رفتم تو بهت....راستش اصلا انتظار نداشتم که به این زودی ردمون کنه!این راه نشد یه راه دیگه!رو به مانی گفتم:بیا بریم.جامون اینجا نیست!دم در بودیم که یه نفر دستشو گذاشت رو شونم.برگشتم دیدم یا ابولفضل!قد تیر برق،هیکل نره خر،یه سیبیل چخماخیم داشت که مانی بهش خیره شده بود!(مانی:یه مرد قد بلند سیبیلو همیشه تواناییه خوردن یه آدم رو داره!) مانی با ترس فقط به سیبیلش خیره شده بود!با حمله ی نره غوله بهمون فرصت هیچ کاری نداشتیم!سریع دست به کار شدیم.همیشه مبارزاتی که من و مانی یه طرفش باشیم برنده بی برو برگشت خودمونیم!حالا طرف مقابل هر کی میخواد باشه!با ضربه ی سنگین پام تو گردنش کارشو ساختم!اوخ!شکست!مانی نفس نفس زنون گفت:کش..کشتیش؟سانیار:ن...نه...نازش کردم!خیره شدیم به مرده که کف زمین پهن شده بود.با صدای همون پسره که ردمون کرده بود به خودمون اومدیم و از حالت گارد دراومدیم!پسر:من جمشیدم!حالا یکی از بهترین ها هستین که ما میخوایم!به گروه خوش اومدین!مانی باز دهن گشادشو باز کرد و گفت:جمشید جون هر کی بزنه این آقا غوله رو کتلت کنه میتونه بیاد تو گروهتون؟ای خدا!من چرا باید تقاص پس بدم؟چرا این دیوونه رو انداختی گَل من؟
ریما**بیخیال یه جرعه از قهوم خوردم و شروع کردم به نوشتن.ریما:تصمیم با خودته!میتونی باهام راه بیای و چیزی رو که میخوام بهم بدی یا...هووووم فکر کنم بدونی اگه اینو نخوای چه بلایی سر خودت و اون سازمانت میاد!میدونی نه؟بعد 5 دقیقه جواب داد:لعنت به تو!ما بهت اعتماد کردیم!پوزخند عمیقی نشست رو لبم!ریما:فکر نمیکنید اعتماد کردن به یه هکر اونم با این سوابق درخشان کار کاملا احمقانه اییه؟کسی مجبورتون نکرد!تصمیم خودتون بود!حالا هم فقط 10 دقیقه برای تصمیم گیری وقت دارین که از همین الان شروع شد!از رو صندلی بلند شدم و رفتم سمت پنجره.یه نگاه به شهرم انداختم.با پیشرفت تکنولوژی روز به روز داره قشنگتر میشه!چشمم خورد به لب تابم که چراغش روشن خاموش میشد.پس بالاخره تصمیمشو گرفت!معصومی:باشه قبوله،هر چی تو بگی!فقط بگو چه ساعتی و کجا؟لبخندم عمیق تر شد.ریما:فردا بعدظهر ساعت 1:30.پایین شهر پاساژ... پیام رو فرستادم و آیدیم رو پاک کردم.مطمئن بودم هیج چوره امکان نداره بتونن از رو آیدیم ردمو بزنن.قبل برقراری ارتباط تموم آیدی های مرتبط رو هک کردم برای همشون پیام مسدود بودن شبکه رو فرستادم.تمام خط تلفن های قابل دسترسیه سیستم هم به لطف اشکان و بقیه ی هکرام تا 3 ساعت مسدودن!تموم سیستم های سازمانم که دست خودمه!الکی نیست که این همه برای برنامه نویسیه سازمان اطلاعات نقشه کشیدم!اطلاعاتی که اونجا برام قابل دسترس بود فوق مفید اثر کرد و کلی به نفعم شد!دیگه تموم شد! نقشم بدون هیچ مشکلی اجرا شد! یا چیزی که من میگم یا نابودیه سازمانشون! گوشیمو برداشتم و یه زنگ به رایان زدم. رایان:جانم ریما؟ ریما:بیا اتاقم کارت دارم. رایان:همین الان میام. ولو شدم رو مبل.خدا رو شکر بعد اون شبی که باهاش حرف زدم رفتارش تا حد زیادی عادی شده ولی هنوز نمیفهمم چرا بیشتر مواقع منو از خودش دور میکنه!خیر سرم خودم بزرگش کردم ولی الان تو کارش موندم!چند تقه به در خورد و رایان خندون اومد تو. رایان:جانم؟کاریم داشتی؟ ریما:باید بریم جایی. کنجکاو پرسید:کجا؟ یه لبخند عمیق نشست رو لبم! ************************************************** ***** رایان** هیجان داشتم.خوشحالیه ریما حسابی روم تاثیر گذاشته بود!دیروز تو اتاقش تموم ماجرا و نقشه رو مو به مو برام توضیح داد.نیشم خودکار باز شد!ساعت 1:40 دقیقه!اوج شلوغی!ریما انگار یکم استرس داشت،برام خیلی جدید بود! بهش نزدیک شدم و دستای ظریفش رو تو دستام گرفتم. با اطمینان گفتم:نگران نباش!همه چیز درست و طبق نقشه پیش میره. یه بوسه ی عمیق رو گونش نشوندم .لبخند کم جونی زد و به دستام فشار خفیفی وارد کرد.برگشتم سمت پنجره تا نیش بازم رو نبینه!شبا تا صبح به خودم تشر میزنم که آخه این چه رذالتیه؟سواستفاده تا چه حد؟ولی تا ریما رو میبینم قول و قرارم به دست باد سپرده میشن!کاملا عادی و با نهایت مارموز بازی به هر بهونه ای بغلش میکنم و هی زرت و زرت ماچش میکنم!البته تا جایی که کنترل از کف نرانم!تا بیچاره یه ذره بهم میچسبه عین وحشیا پا به فرار میذارم!میدونم لجن بازیه ولی چه کنم؟دل صاحاب مردم فقط اینجوری یکم راضی میشه!ریما یه نگاه به بیرون و یه نگا به ساعتش انداخت. با لبخند گفت:وقتشه! همزمان با باز شدن در سمت چپ ماشین بغلی در سمت راست ماشین ما هم باز شد!رضا با اون ماشین تخلیه چاه خوشکلش اومد پشتمون و دید رو کلا کور کرد.یکی از بچه هامون اومد تو و یه مرد رو هم که رو سرش یه پارچه کشیده بودن و دستاش بسته بود رو آورد تو و درو بست.من و ریما با هیجان زل زده بودیم به مرد که با صدای نه چندان آروم ازمون میپرسید که چه بلایی میخوایم سرش بیاریم و مدام وول میخورد!حالا میفههم امروز چرا با ماشین حمل مواد گوشتی اومدیم بیرون!ریما همیشه نقشه هاش بدون نقصه!رادار ماشین یکی از افرادمون که محمولمون رو تا اینجا آورده بود موقعیت مترو رو نشون میداد.امروز میره رشت!من تا حالا نرفتم!همچین مسافرتایی برای افرادمون لازمه!دیشب کلی غر غر کردم و تهش ریما با خنده رضایت داد که در اولین فرصت بریم شمال.مرد تا برسیم مدام وول خورد و داد و بیداد کرد! تو اتاق رو مبل ولو شدم که ریما با نگاهش بهم فهموند که باید چیکار کنم.طبق فرمایشاتش پارچه رو از رو سر مرد برداشتم و دستاشو باز کردم.ریما پشت به ما رو صندلیش بی قرار به نظر میرسید.زل زدم بهش.موهای سفید کنار شقیقش و صورتی که معلوم بود خیلی وقت میشه که اصلاحش نکرده یه خورده تو ذوق میزد ولی کاملا معلوم بود بعد اصلاح میشه هلو!زل زدم بهش. عصبی گفت:اگه زل زدنتون تموم شد میشه بگین چرا منو آوردین اینجا؟ رایان:رادین رادان.34 ساله،متولد تهران.دو ماه دیگه هم35 سالت میشه!12 سال پیش به جرم هک و تخلیه ی حساب بانکی رئیس جمهور گذشته دستگیر شدی.البته یه سری سو سابقه ی دیگه هم داشتی که فعلا با اونا کاری نداریم!پس با این حساب تو هک حرفی برای گفتن داری! یه نفس عمیق کشید و چشماشو بست. رادین:من دیگه هک نمیکنم.گذاشتم کنار.نمیدونم چرا و چجوری ولی آزادم کردن و من دیگه قصد ندارم برم سراغش.من الان فقط میخوام برم پیش تنها امید زنده بودنم.تنها عشقم،تموم زندگیم،تنها دختر زندگیم.دیگه بدون اون نمیتونم!باید برم.باید برم پیشش! رایان:کی؟پیش کی باید بری؟ رادین با بغضی که تو صداش موج میزد گفت:تکدونه خواهرم.سالهاست که بدون پشت و پناه تنهاش گذاشتم. خونسرد گفتم:ولی تو جایی نمیری! عصبی داد زد:تو حق نداری به من دستور بدی!من مجبور نیستم به حرفات گوش کنم! ریلکس گفتم:چرا مجبوری!رئیس ما باعث شده تو آزاد شی!باید ببرمت پیشش! رادین عاجزانه گفت:رئیستون ازم چی میخواد؟اصلا اون کیه؟من چرا باید برم پیشش؟ اومدم حرفی بزنم که ریما تو همون حالت گفت:باید بیای پیشم چون به برادر بزرگترم نیاز دارم! چشمای رادین درشت شد! با نیش باز گفتم:این رئیسم بود! ریما با قدمای لرزون اومد سمتمون.تا حالا انقدر شکننده ندیده بودمش.با ترس بلند شدم و دستشو گرفتم. آروم گفتم:حالت خوبه؟ همونجور که زل زده بود به رادین گفت:خوبم. رادین اول یه ذره متعجب زل زد به ریما بعد یهو عین جنی ها از جاش پرید! رادین:ری...ریما! ریما لرزون گفت:سلام داداشی! تا اینو گفت با یه قدم بلند خودشو رسوند به ما و ریما رو کشید تو بغلش.ریما عین جوجه تو بغلش میلرزید.حالا من یه گوشه واستادم دارم میترکم از حسودی!چرا وقتی تو بغل منه خودشو اینجوری جمع نمیکنه؟هر وقت منو بغل میکنه سعی میکنه با اون هیکل کوچولوش منو با این هـــــــیبت بگیره تو بغلش!حالا من دارم از حرص به گاز زدن زمین فکر میکنم.ریما که یه ذره آروم شد پیشونیش رو بوسید.نشست رو مبل و ریما رو هم نشوند رو پاش.منم نشستم رو مبل روبه روییشون.رادین هی ریما رو ناز میکرد و میبوسید منم عین خل و چلا داشتم حرص میخوردم!از حرصم پامو تند تند تکون میدادم که دیدم رادین داره بدجور نگام میکنه! منم که دیدم اوضاع خرابه با نیش باز گفتم:ما هم اینجا نشستیما!جزو دکوراسیون اتاق که نیستم!یه معرفی،چیزی! ریما یه چشم غره ی بامزه برام رفت و گفت:نه اینکه تو هم اصلا نمیشناسیش! رادین یه لبخند کوچیک زد و گفت:ولی من که ایشونو نمیشناسم! ریما با ذوقی که کاملا تو صداش معلوم بود بلد شد و بین منو رادین واستاد. ریما:رایان تو که رادین رو میشناسی ،رادین این رایانه.داداش کوچیکم.بهتره بگم داداش کوچیکمون! رادین گیج نگامون کرد. قبل از اینکه ریما چیزی بگه گفتم:وقتی 17 سالم بود ریما سرپرستیم رو به عهده گرفت. رادین متعجب گفت:ریما الان باید 27 سالش باشه...پس...میتونم بپرسم چند سالته؟ ریما با خنده رو دسته ی مبلی که من روش نشسته بودم نشست و دستشو دور بازوم حلقه کرد و گفت:رایان قیافش غلط اندازه!25 سالش بیشتر نیست! رادین مبهوت گفت:من گفتم 31،32 رو شاخشه! با خنده دستمو دور کمر ریما حلقه کردم و گفتم:تقصیر این وروجکه.در هفته 3 روز بدن سازی و 2 روز رزمی دارم.روزی حداقل 3 تا 4 ساعت!بعید نیست انقدر گنده بشم! رادین با خنده گفت:گنده چیه؟خبر نداری!هیکلت فجیح دختر کشه!حالا چند تا دوست دختر داری؟ با خنده شونمو انداختم بالا! رادین:هیچی؟نه بابا! ریما:داداشم یه خورده خجالتیه!خودم یکی واسش جور میکنم. سعی کردم لبخند بزنم ولی فشاری که به کمرش وارد میکردم دست خودم نبود! متعجب نگام کرد. زیر لب گفتم:من اسم دارم!شد بار 1535 ام! با خنده گفت:خب حالا!اگه میشه رادین رو ببر به اتاقش تا یکم استراحت کنه. رایان:به روی چشم! وجدانو گذاشتم کنار و لپشو آبدار ماچ کردم که خندش در اومد. تو راهرو بودیم که رادین گفت:پس الان 8 ساله که با ریما زندگی میکنی؟ رایان:تقریبا.4،5 ماه اول پیش ماهرخ بودم.ریما نمیذاشت پیشش باشم. رادین؟ماهرخ؟دایمون؟ رایان:آره 5 ماه پیش ماهرخ بودم. رادین:چرا نمیذاشت پیشش باشی؟ رایان:میگفت خطرناکه.به خاطر شغلش میگفت،من.... دیدم صداش نمیاد برگشتم دیدم از پنجره زل زده به بیرون. رادین:اینجا کجاست؟هنوز تو تهرانیم؟ با خنده زدم رو کتفش و گفتم:آره داداش تهرانیم.اینجاهم شهر ریماست ،لژ ریماست.جایی که زندگیه ما توش امنه!