وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

ریما1

ریما1
نه یه قطره اشک ریختم،نه التماسشون کردم،که چی بشه؟اونا ارزش یه قطره از اشکای منو ندارن!آدم بی خیالیم...ولی این دیگه خیلیه!آروم زل زدم تو چشماشون و قسم خوردم یه روزی نابودشون کنم،به خاک و خون بکشمشون!نگامو از اون دوتا جونور یا به قول معروف ننه بابام گرفتم و دوختم به اون مرتیکه.مجید سعادت،یا کثافت!چه فرقی میکنه؟با نگاه هیزش داشت منو با لباس قورت میداد.آخه یکی نیست بهش بگه یه دختر بچه ی 15 ساله به چه درد تو میخوره؟!ها؟بچه باز؟لجن!جناب کثافت داشت با اون دوتا اتمام حجت میکرد.هیچی از حرفاشون نفهمیدم چون تو فکر و حال خودم بودم. میدونستم تا چند ساعت اخیر چیز خوبی در انتظارم نیست ولی چه کنم...هر وقت این بی خیالی میزنه به کلم اینجوری خیالم راحت میشه!خیالم کاملا راحته چون تا حالا این حس بهم دروغ نگفته.کثافت با همون ژست مسخره و شیکم گندش اومد سمتم و دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو با خودش برد سمت ماشین.داشتم بالا میاوردم ولی اینو هم خوب میدونستم که اگه واکنشی نشون بدم اوضاع بدتر میشه!نگاه آخرمو به خونه ی به اصطلاح پدری و اون دوتا انداختم و مثل بچه ی آدم نشستم تو ماشین. تا برسیم به خونه ی اون لاش خور خون خونمو میخورد!تا تونسته بود جلوی اون راننده ی هیز تر از خودش به پر و پاچم دس مالیده بود!وقتی گفت پیاده شو انگار از قفس آزاد شده بودم،پرواز کردم بیرون!دوباره با اون چشمای کثیفش زل زد بهم ...میدونستم قصدش چیه،شهوت تو چشماش موج میزد!یه لحظه از اینکه نکنه این حسم بهم دروغ گفته باشه و اون کرکس گری بتونه بلایی سرم بیاره به خودم لرزیدم!اگه بخواد بلایی سرم بیاره مطمئنا میتونم تا یه حدی از خودم دفاع کنم!هر چی نباشه 5 سال زیر دست رادین آموزش دیدم ولی بازم هرچی باشه اون یه مرده و صد در صداز من قوی تر!از یکی از خدمتکاراش خواست تا منو ببره به اتاقم.با دیدن تخت دو نفره... راستش هیچ حسی بهم دست نداد!نمیدونم چرا،ولی همیشه نسبت به بقیه خیلی بیخیال تر بودم و هر چیزی برام مهم نبود و نیست!شاید اگه هر دختری جای من بود الان به جای زیرو رو کردن اتاق داشت زار زا گریه میکرد! حالا مگه چی شده که گریه کنم؟فقط امروز صبح ننه بابام منو به کثافت فروختن و تا چند ساعت آینده احتمالا بهم تجاوز میشه!شونمو انداختم بالا!هیچ حس خاصی نداشتم!خب چیکار کنم؟درسته دوست ندارم این لاش خور بهم نزدیک بشه ولی راه دیگه ای هم ندارم.تموم پنجره ها حفاظ داشتن و در هم که قفل بود!نمیدونم چقدر گذشت که با صدای باز و بسته شدن در از خواب پریدم،خوب خوابم میاد دیگه!حدسم درست بود،خود کثافتش بود!پس بالاخره اومد سراغم...دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم!قد و هیکلش سه برابر من بود گودزیلا.با اون لبخند چندشش داشت بهم نزدیک میشد.برای اولین بار اضطراب روحس کردم!یعنی تموم شد؟این آخره راهه؟این سرنوشت منه؟ترس رو تو چشمام دید!نه نباید بذارم این اتفاق بیوفته...نه نمیذارم!خبیث خندید و با لحن مسخره ای گفت:اوخی!جیگولوی من ترسیده؟ترس نداره که!ما فقط میخوایم خاله بازی کنیم،خاله بازی!بلدی که؟من میشم بابا تو میشی مامان.با هم میخوایم نی نی های خوشکلمون رو بسازیم!از لرزش بدنش و چشمای خمارش و عرق روی پیشونیش تشخیص حالش زیاد سخت نبود!یا اوس کریم خودت یه یاری برسون که دارم به فنا میرم!دنبال هر راه فراری میگشتم به بن بست میخوردم.تا سرمو برگردوندم دیدم عین این پلنگایی که به شکارشون زل زدن، زل زده به من!تا به خودم بیام رو تخت بودم و اون کفتارم رو من!احساسم فقط نفرت بود ونفرت....و انتقام!هرگز این احساس رو نداشتم ولی حالا... دارم!تلاشام بی نتیجه بود!بلند قهقهه میزد!چشمامو بستم تا خورد شدنمو نبینم.شیطانی خندید و گفت:بالاخره مال خودم شدی!مال خود خودم!ریمای سرکش مال من میشه!دوباره خندید و اومد که کارو تموم کنه که یه نفر در زد!چشمام ناخدآگاه باز شد!مجید عصبی داد زد:بروگمشو،فعلا نه، بعدا!
مرداز پشت در گفت:معذرت میخوام آقا ولی رئیس تشریف آوردن و با شما کار دارن!
مجید زیر لب عصبی تکرار کرد:رئیس..رئیس....لعنت بهت!با حرص هیکل ناقصشو از روم بلند کرد و رفت سمت کمد.همونجور که یه دست کت شلوار در میاورد با حرصی که کاملا تو صداش مشهود بود گفت:فکرنکن در رفتی!حساب تو هم میرسم،در یه فرصت نزدیک، خیلی نزدیک!بابسته شدن در نشستم رو تخت و زل زدم به پارکت های قهوه ای اتاق!ملافه رو بیشتر پیچیدم دور خودم...نیشم باز شد!پس حسم بهم دروغ نمیگفت!در رفتم در رفتم!ولی...کم کم لبخندم کمرنگ تر شد.بلند شدم و لباسامو پوشیدم.هنوز آتیش انتقام و تنفر تو وجودم شعله میکشید!به خودم که نمیتونم دروغ بگم،از بچگی کینه شتری بودم و هستم!قسم خوردم به جون عزیزترینم،به جون تک داداشم،به جون رادینم قسم خوردم که یه روزی نابودش کنم!داشتم با قفل پنجره ور میرفتم که با صدای داد یه نفر از جا پریدم!دوباره همون صدا که بهش نمیخورد همچین جوونم باشه داد زد:میگم کجاست؟کجا قایمش کردی؟ یا حضرت عباس!این دیگه چی میگه؟سریع رفتم بین کمد و دیوار نشستم و زل زدم به در...این دیگه کیه؟
از این همه ضعف و ترس حالم بهم میخورد ولی تو شرایطی نبودم که بتونم آروم باشم!چند تا نفس عمیق کشیدم و به خودم دلداری دادم،یه خورده حالم بهتر شد.هنوزم چشمام بسته بود که در با صدای وحشتناکی باز شد.از زور ترس یه جیغ زدم و بیشتر تو پناهگاهم فرو رفتم!روبه روم یه مرد میانسال با موهای جوگندمی خیلی عصبانی واستاده بود و نفس نفس میزد.یه دختر جوونی هم هی دور و برش میگشت و ازش میخواست که آروم باشه!مجیدم بعد چند ثانیه تشریف کثافتشو آورد!مرد اول یه نگاه به من انداخت و بعدم یه نگاه فوق عصبانی به مجید.عجیب بود ولی مرد شباهت عجیبی به مجید داشت!از ترس خودمو بغل کرده بودم!مرد یه نگاه دیگه بهم انداخت و با پوزخند و صدایی آروم زمزمه کرد:یه دختر بچه؟یه بچه؟ها؟هـــــا؟چنان دادی زد که غالب تهی کردم و یه جیغ زدم ولی خیلی سریع دستمو گذاشتم رو دهنم تا صدام درنیاد!واقعا ترسناک بود!باباجون مگه من بچه نیستم؟همش همش 15 سالمه!من دختر نیستم؟پس کاملا طبیعیه که منم بترسم!احساس بی پناهی میکردم.مرد یه نیم نگاه به من انداخت و رو به مجید گفت:خــــــاک تو سرت! بچه باز نبودی که شدی!آخه من به تو چی بگم؟آبروی کل خاندان سعادت رو بردیییی!چنان داد زد که روحم از بدنم خارج شد!پس اینم کثافته!اینم یه آشغالیه مثل پسر هرزش!یه نفس عمیق کشید و گفت:تا همین جا به اندازه ی کافی آبرومو بردی!اینو با خودم میبرم!بعد نگاهشو به من دوخت!چی؟من؟مگه کیسه ی سیب زمینی پیازم که میگی"اینو"باخودم میبرم؟بابا منم آدمم!یکی از مردای غول تشن تو اتاق به اشاره ی کثافت بزرگ اومد سمتم.نزدیکم شد تا اومد خم شه طرفم با پا زدم تو چونش!قشنگ معلوم بود کپ کرده ،پدر مجید هم با تعجب نگام میکرد!اون پسر بود میخواست این بلا رو سرم بیاره وای به حال این که پدره!پدر مجید اشاره کرد که بی خیالم شه.
با سر به بقیه اشاره کرد که برن بیرون.مجید هنوز عین دکل برق وسط اتاق واستاده بود که باباش داد زد:گم شو بیرون!یه نگاه حرصی به من و باباش انداخت و با سرعت رفت بیرون.هنوزم احساس ترس میکردم.کجایی داداشم که ببینی خواهر کوچولوت تو چه مردابی گیر کرده!؟یه صندلی آورد و گذاشت رو به روم و نشست روش.یه ذره نفس نفس زد و بعدش از تو جیبش یه قوطی قرص درآورد و چند تا قرص بدون آب خورد.یه ذره که آروم تر شد به حرف اومد. پدر مجید:سلام خانوم کوچولو.اسم من سعیده و متاسفانه پدر این مرتیکه ی الدنگ بی خاصیتم!اسم تو چیه؟میشه از اون پناه گاهت بیای بیرون؟نمیدونم آرامش توی صداش بود یا صداقتش که باعث شد بیام بیرون.آروم خزیدم بیرون و روبه روش رو زمین چهار زانو نشستم و زل زدم بهش.یه لبخند کم جون زد و با مهربونی که تا 5 دقیقه پیش خبری ازش نبود گفت:نگفتی!اسمت چیه؟بازم عین بز زل زدم بهش!وقتی دید چیزی نمیگم خودش شروع کرد.سعید: همونطور که گفتم اسمم سعیده.57 سالمه،8 سال پیش زنمو تو یه حادثه از دست دادم.تنها بچم این مجید بی خاصیته که نه به من رفته نه به مادر خدا بیامرزش!
میدونم خجالت آوره ولی میدونم که اون یه لجن به تمام معناست!نمیدونم چجوری ولی مثله اینکه تورو خریده ،درسته؟
از اینکه انقدر راحت باهام حرف زد خیلی خوشم اومد،دیگه احساس ترس نمیکردم!با صدای شاد همیشگیم شروع کردم به حرف زدن:اسمم ریما رادانه.15 سالمه.یه برادر بزرگتر از خودم دارم که الان 22 سالشه.پدر و مادرم.... یه نفس عمیق کشیدم و بیخیال ادامه دادم:اون دوتا عوضی دائم الخمر منو تو قمار به پسرتون باختن و الانم که اینجام!سعید متعجب نگام کرد که ادامه دادم:عادت ندارم با غم و غصه هام خو بگیرم!تموم شده رفته چیکار کنم؟
صورت متعجب سعید کم کم خندون شد و گفت:خوشم میاد!خندون ادامه داد: ریما یه پیشنهاد واست دارم.دوست داری بیای تو خونه ی من زندگی کنی؟ترس و تردید رو تو چشمام دید.این مرد چه دلیلی برای این محبت هاش داره؟خیلی کم پیش میاد به کسی اعتماد کنم!انگار حرفمو از تو چشمام خوند.
آروم و شمرده شمرده گفت:من..آسیبی..بهت ..نمیرسونم!
مشکوک گفتم:چجوری بهت اعتماد کنم؟تو هم مردی!
سعید:میتونی بهم اعتماد کنی و باهام بیای یا همین جا بمونی!به نظرت اینجا امنه؟امن؟!به هیچ وجه!راه دیگه ای نداشتم...تهنا راه فرارم همین بود!باید میرفتم!با یه لبخند ریز گفت:چی شد؟میای یا میمونی؟تند تند سرمو تکون دادم و گفتم:من غلط کنم بمونم!میام آقا!میام!
سعید:پس بزن بریم!
بلند شد و منم با خودش بلند کرد.خم شد و زل زد تو چشمام.سعید:همیشه آرزوی یه دختر رو داشتم ولی خدا فقط یه تفاله ی پسر بهم داد!ریز خندیدم که اونم خندید و با محبت پیشونیمو بوسید.سعید:از این به بعد تو میشی دختر کوچولوی خودم!خندیدم و باهاش همراه شدم.پیش بسوی آینده ی جدید و نامعلومم!
خسته خودمو روی تخت نرم و گرمم ولو کردم،حالا یه جور میگه انگار تا دیروز تو طویله میخوابید!واالله خوابیدن تو طویله به اون خونه رحمت داره!هنوزم وقتی نگاه های پر از نفرت و عقده ی مجید میاد جلوی چشمم روحم شاد میشه!حس میکنم آقا سعید میتونه یه حامیه خیلی قوی واسم باشه.وقتی سر مجید داد زد که دیگه نباید اطراف من بگرده،سرش داد زد و گفت که میخواد منو به فرزند خوندگی بگیره و من از الان دخترشم احساس حمایت رو کاملا بهم القا میکرد.سرش داد میزد و من کیف میکردم!حقشه کروکدیل!وقتی رسیدیم آقا سعید از یکی از خدمتکاراش خواست که یه اتاق متناسب با سنم بهم بده و بعدش با مهربونی ازم خواست که برم و استراحت کنم.طاق باز خوابیدم و نیشم باز شد.وای خداجون من چه خوشبختم!بعد یه استراحت کوتاه رفتم تا یه ذره فوضولی کنم.با حوصله تک تک اتاقا و گوشه و کنار خونه رو زیر و رو کردم و در آخر رفتم سراغ آقا سعید که تو نشیمن رو مبلای سلطنتیش لم داده بود و متفکر زل زده بود به یه نقطه ی نامعلوم!اصلا متوجه حضور من نشد!با نیش باز پریدم جلوش و بلند گفتم:پــــــــخ!بیچاره یه متر از جاش پرید و به نفس نفس افتاد!یکی از خدمتکارا سریع دوید سمتش و یه لیوان آب و یه قرص داد بهش!این آب سردکن،داروخونه متحرکه؟متعجب زل زده بودم به آقا سعید و یه سری از خدمتکارا که دورش حلقه زده بودن.یعنی چی؟ چی شده؟نیشم رو بستم و رفتم جلوتر تا ببینم چه خبره.بعد چند ثانیه بقیه متفرق شدن و فقط من موندم و آقا سعید و خدمتکار شخصیش که یه دختر جوون 27،28 ساله بود.
خانومه با حرص گفت:خانوم کوچولو اصلا میدونی داشتی چیکار میکردی؟مگه نمیدونی هر هیجان و ترسی واسه آقا سمه؟مگه نمیدونی...همینجوری داشت اوج میگرفت که آقا سعید داد زد،
سعید:سپیــــــده!ساکت شو لطفا!فقط یه بار،فقط یه بار دیگه ببینم سر دختر من داد زدی بی برو برگشت اخراجی!فهمیدی؟ها؟دختره بدبخت از ترس کبود شده بود!خودمونیما!این آقا سعیدم وقتی عصبانی میشه خیلی بد هیولا میشه ها!سپیده معذرت خواست و سر به زیر ازمون دور شد.سمر انداختم پایین و سعی کردم لحنم مظلوم باشه.
ریما:واقعا متاسفم.جدا نمیدونستم که شما بیماری قلبی دارین.بازم معذرت...حرفم با صدای قهقهه ی آقا سعید نصفه موند!الان چرا داره میخنده؟قشنگ که خندید اومد جلو و سفت بغلم کرد.
کپ کردم!این چی میگه؟
با خنده دم گوشم گفت:عاشق دختر بودم و هستم بخاطر همین شیرین بازیاش!هی میخندید و میچلوندم!منم که دیدم اوضاع امن و امانه خودمو حسابی لوس کردم و آقا سعیدم حسابی کیف کرد!کنارش رو مبل نشسته بودم.خودش داشت روزنامه میخوند.حسابی حوصلم سر رفته بود.
آروم گفتم:آقا سعید.اخمو برگشت سمتم!یا خدا،چش شد!
سعید:میشه انقدر به من نگی آقا سعید؟
مظلوم گفتم خو چی بگم؟
مهربون گفت:هر چی خودت راحتی.یه ذره فکر کردم.وقتی اون منو دختر خودش میدونه چه اشکالی داره منم بهش بگم بابا یا مثلا پدر؟نه نه پدر خیلی ضایست،همون بابا خوبه!
آروم بهش نزدیک شدم و گفتم:بابایی جونـــــم!یهو گل از گلش شکفت و شکوفه کرد!
خندون بغلم کرد و گفت:جون بابایی؟انقده حال کردم نازم خریدار داره!تو خونه فقط رادین نازمو میخرید که اونم...هی!
ریما:حوصلم سر رفته،میای بازی؟
متعجب گفت:بازی؟چی بازی؟
شونمو انداختم بالا و گفتم:بازی دیگه!یهو از جاش پرید،دستمو گرفت و منو برد سالن بالایی که با دو تا پله ی پهن از این سالن جدا میشد.منو برد سمت میزی که روش مهره های شطرنج شیشه ای بود.نشستم رو صندلی و بابا هم نشست رو به روم.هه، چه زود پسرخاله شدم!بابا!
سعید:خب بیا بازی کنیم.بلدی که؟
بیخیال گفتم:نچ!بیچاره بادش خالی شد!با هیجان گفتم:بابایی بهم یاد میدین؟یه لبخند ماه زد و سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.اول طرز چیدن مهره ها و اسمشون رو بهم یاد داد و بعد طرز حرکت کردن مهره ها و قوانین بازی.ده دقیقه ای قوانین بازی رو یاد گرفتم.
بابا ریز خندید و گفت:نه خوشم اومد،زود میگیری!اونقدرا هم که به نظر میرسید سخت نبود!تا موقع شام یکی دو دست فرمالیته بازی کردیم تا روند بازی دستم بیاد.بعد شام هم رفتیم سراغ بازی،طبق عادت همیشگیم که قبل هر کاری فکر میکردم داشتم بازی میکردم که بابا گفت:نه مثله اینکه نمیشه باهات شوخی کرد!از این به بعد باهات جدی بازی میکنم،هیچ رحمی هم وجود نداره!پس با دقت بازی کن.سعی میکردم با دقت بازی کنم.بعد نیم ساعت بابا با یه حرکت خوشکل کیش و ماتم کرد!اخمام رفت تو هم و بق کردم!باخت به این زودی حقم نبود!یه نگاه به بابا انداختم دیدم متعجب و مبهوت داره نگام میکنه!
ریما:چیه بابایی؟دیدی که خودت بردی دیگه چرا اینجوری میکنی؟
متعجب گفت:باور نمیکنم!من که از این حالت بابا که از وسطای بازی رفته بود تو بهت و تعجب حسابی خسته شده بودم گفتم:چیو باور نمیکنی؟ بردی دیگه!اه!همیشه همین بود!هیچوقت طاقت باخت رو نداشتم و ندارم!
بابا همونجور مبهوت گفت:میدونستی من 4 سال پشت سر هم قهرمان جهانیه شرنجم؟دهنم باز موند!4 سال؟سعید:و میدونستی کسی تابحال نتونسته بود بیشتر از 10 دقیقه در مقابلم مقاومت کنه؟متعجب زل زدم بهش.سعید:اونوقت تو با 15 سال سن،بدون داشتن هیچ زمینه ای تونستی 28 دقیقه در مقابلم مقاومت کنی!بنظرت این واسه یه دختر معمولی تو این سن زیادی عجیب نیست؟رفتم تو فکر.خب که چی؟من فقط همون چیزایی رو که بابا بهم یاد داده بود بکار بردم.بابا یه ذره خیره خیره نگام کرد و گفت:یه هفته آزمایشت میکنم تا از عقیدم مطمئن شم.
با کنجنکاوی گفتم:چی؟چه عقیده ای؟
یه ذره جابجا شد و گفت:بهت میگم بابایی.یه دست دیگه بازی کردیم که بابا بازم تعجب کرد!چرا؟سعید:بهتره بریم بخوابیم،فردا کلی کار داریم.هر چی گفتم چیکار نامرد نگفت!شب انقدر این پهلو اون پهلو شدم تا بالاخره خوابم برد.
صبح با صدای یکی از خدمتکارا که ازم میخواست تا برم با بابا صبحونه بخورم از خواب ناز بیدار شدم.خواب آلود دست و صورتمو شستم و بعد عوض کردن لباسام رفتم پایین.سر میز هی چرت میزدم و باباهم سرم میخندید!بعد صبحونه دیگه کامل خوابم پریده بود.تو سالن بعد یه ساعت انتظار که باعث رشد چمنزاری بسیار دلربا زیر پام شده بود بالاخره بابا تشریف آورد!یه عالمه کاغذ دستش بود.یه دفترچه و یه چیزی مثل پاسخ نامه گذاشت جلوم.این چقدر آشنا بود برام!بابا دفترو جلوم باز کرد و ازم خواست که با دقت به سوالاش جواب بدم سرمو کج کردم و مظلوم گفتم:میشه برم رو زمین؟اینجوری خشک میشم!
بابا خندید و گفت:برو عزیزم،برو راحت باش.
نیشمو باز کردم و گفتم:نمیگفتی هم میرفتم!اومد بزنه لهم کنه که در رفتم!مداد و پاسخ نامه و دفتر چمو برداشتم و رو زمین ولو شدم.آخرین سوال هم علامت زدم و گردنمو تکون دادم که صدای وحشتناکی داد!حس کردم هرگز گردنم راست نمیشه!سعید:رو زمین نتیجش همینه،بیار ببینم چه کردی!بلند شدم و پاسخ ناممو دادم دستش.یه ذره نگاش کرد بعدش بلند شد رفت سمت اتاقش.ریما:منم که مو!
با خنده گفت:رو مبل یه جعبه واسه تو گذاشتم.میتونی باهاش سرگرم بشی.با ذوق رفتم سمت مبل.تو جعبه یه مکعب بود که هر طرفش یه رنگ بود،البته این تصور من بود چون تو هر طرفش رنگای مختلفی داشت!قبلا هم از اینا دیده بودم و خیلی دوست داشتم یکی از اینا داشته باشم.با خوشحالی نشستم رو مبل.حالا شد!هر طرفش یه رنگ بود،قرمز،آبی،سبز،زرد.یه نگا به ساعت انداختم.12دقیقه؟نیشم باز شد.اومدم دوباره بهم بزنمش که یکی از خدمتکارا اومد و گفت که بابا میخواد منو ببینه.پشت در بعد در زدن و اجازه گرفتن رفتم تو.درسته بیشتر رفتارام اسبیه ولی سر در زدن خیلی حساسم!رو به روی بابا رو مبل ولو شدم.
بابا با هیجان گفت:خبر خوش دارم ریمای بابا.انرژی مثبتش بهم القا شد و باعث شد منم هیجان زده بشم.
ریما:چی شده بابایی؟سعید:میدونی این تستی که امروز ازت گرفتم چی بود؟حوصله ی تفکر نداشتم واسه همین سریع گفتم:نه!بابا با هیجان بیشتری ادامه داد:تست هوش بود.طبق این تست و پاسخ نامه ی تو و محاسبات من تو...تو یه نابغه ای!یهو پق زدم زیر خنده!ریما:نابغه؟با پلو بخورم یا نون؟شوخی نکن بابا!سعید:شوخی ندارم ریما!طبق این پاسخ نامه ضریب هوشیه تو 250!میدونی یعنی چی؟یعنی ضریب هوشیه تو با ضریب هوشیه باهوش ترین فرد تاریخ یعنی ویلیام جیم سایدیس یکیه!ضریب هوشیه تو حتی از گالیله که 180 هم بوده بیشتره!این یعنی تو یه اعجوبه ای!یه نابغه ی واقعی!خشک شده خیره شدم بهش!یعنی چی؟یعنی..من یه نابغه ام؟بابا جدی خیره شد تو چشمام و گفت:ریما ازت میخوام ازش استفاده کنی!باید از هوشت استفاده کنی.تو میتونی،مطمئنم که میتونی!ازاین همه ذوق و اشتیاق بابا منم به وجد اومدم.سه ماهه که از اون روز میگذره و من روز به روز بیشتر به حرف بابا ایمان میارم!شروع مدارس نزدیکه و من غم زده!اه،از مدرسه متنفرم!طی این سه ماه به سه زبون مسلط شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!این واسه خودمم یکم غیر قابل باوره!تو شطرنج بابا دیگه به گرد پام هم نمیرسه!کمتر از 10 دقیقه کیش و ماتش میکنم!مکعب برام شده آب خوردن!آخرین رکوردم 3 دقیقه بود که بابا هم کلی حال کرد و منو برد شهر بازی!یه هفته دیگه شروع مدارسه و من غمبرک زدم کنج خونه!امروز صبح بابا با عجله از خونه زد بیرون و گفت که ممکنه یکم دیر بیاد.منم نه حوصله ی فیلم زبان اصلی دارم نه مکعب و شطرنج!از رو بیکاری پناه بردم به اتاق کار بابا.دست به کمر تو اتاق قدم رو میرفتم و وسائل اتاق رو دید میزدم.نزدیک تابلو کنج اتاق شدم.داشتم رو نقاشی دست میکشیدم که ببینم رنگ روغن یا پاستل که تابلو یه تکون خورد و افتاد زمین.اُه اُه الفرار!اول خواستم همون جا ولش کنم و جیم بزنم ولی یه چیزی مانعم شد!گاو صندق؟اونم پشت قاب؟چند وقت پیش یه سری مطلب در مورد بازکردن قفل گاوصندق و رمزای امنیتی خونده بودم.کلا هلاک این جور مطالبم!اسم رمز و پسورد که میاد نیشم شل میشه!با ذوق افتادم به جون قفل و بعد یه ربع در کمال ناباوری قفل باز شد!با شادی کلمو کردم تو گاو صندق.یه سری سند و کاغذ و پول نقد و دسته چک!فقط!نیشم رو بستم و اومدم درشو ببندم که چشمم خورد به یه پوشه ی قرمز رنگ که ته گاوصندق بود.آوردمش بیرون و نشستم رو زمین و جلوم بازش کردم.اولین چیزی که توجهمو جلب کرد پرونده ی اطلاعاتیه بابا بود!یه قطعه عکس از دوران جوونیش بالای پرونده منگنه شده بود.جونم سیبیل!سیبیلتو بخورم!خب نام،نام خانوادگی،سن...این که هیچ!صفحه ی اول فقط اطلاعات شخصی بود.صفحه ی دوم جالبتر به نظر میرسید!سعید سعادت،متولد سال 1336 در سن 20 سالگی،نیروی اعزامی به ایالت متحده ی آمریکا جهت برنامه نویسی و طراحی سیستم های امنیتی.چشام درشت شد.جانم؟بابا مگه تاجر نیست؟زدم صفحه ی بعد.یه تیکه روزنامه چاپ انگلیس سمت چپ صفحه منگنه شده بود.چون انگلیسی بود راحت ترجمه کردم.چشمام دیگه از این درست تر نمیشد!جــــــــــان؟«سعید سعادت،جوان نابغه ی 20 ساله ی ایرانی.بزرگترین برنامه نویس و هکر کلاه سفید چند قرن اخیر!»کلاه سفید؟یعنی چی؟کلاه سفید میذاشته سرش؟
صفحه ی بعدی،«اعجوبه ی ایرانی،سعید سعادت،طراح سیستم امنیتی سازمان ملل!»،«سعید سعادت....سعید سعادت...»گیج و مبهوت زل زده بودم به پرونده ی روبه روم.یعنی بابا تو 20 سالگی یکی از نوابغ دنیا بوده؟هکر؟بابا بلده هک کنه؟هکر بود؟مثل...رادینم؟رادین...راد ین..اونم هکر بود ولی..گرفتنش!گیر افتاد..!6 ماهه که هیچ خبری ازش ندارم!داداشمو بردن،تنها حامی و پشتیبانم!حالا،بازم هک،هکر.باباهم هکر بود ولی من بلد نیستم ولی....عاشق هکم!عاشق سیستم های امنیتی!عاشق کد و پسورد و رمز!عاشقشونم ولی رادین هرگز حاضر نشد بهم یاد بده.الان مطمئنم میتونم تنهایی هم که شده یاد بگیرم ولی دوست دارم بابا بهم یاد بده.اون خبره تره، اون میدونه باید چیکار کنه!سریع و جنگی بقیه پرونده رو خوندم و جمع و جورش کردم و گذاشتمش سر جاش.تا شب آروم و قرار نداشتم.یه نگاه دیگه به ساعت انداختم 11:35 دقیقه.چرا بابا نیومد؟تو جام یه غلت دیگه زدم که با صدای در اتاق بابا از جام پریدم.عین فشفشه سه سوته خودمو رسوندم به اتاق و سریع در زدم و رفتم تو.بابا بیچاره تو جاش خشکش زد.
سعید:چی شده بابایی؟
بدون مقدمه و رک و پوس کنده گفتم:بابا به منم هک یاد میدی؟چشاش از حدقه زدن بیرون!
سعید:چی ..چی هک؟کی گفته من هک بلدم که بخوام به تو ام یاد بدم؟آخه تاجر لوازم کامپیوتری رو چه به هک؟هه!شوخیت گرفته؟حرصم گرفت!متنفرم از اینکه بقیه خر فرضم کنن!
با حرص گفتم:بابایی من که میدونم بلدی،خوبشم بلدی پس اذیت نکن!بابا یه دستی به ریش های نداشتش کشید و نشست رو مبل.
سعید:نصفه شبی چت شده ریما؟هک چیه؟هکر کیه؟
با حرص پامو کوبیدم زمین و گفتم:بابا اذیت نکن من...یه لحظه گفتم نکنه وقتی بفهمه رفتم سراغ گاوصندقش چکیم کنه!
سعید:تو چی؟ادامه بده لطفا!
دیدم ضایع میشم کم بیارم،فوقش یه چکه دیگه!ریما:من پروندتون رو دیدم! میدونم که هکر بودین، میدونم سال 1356 نیروی اعزامی واسه برنامه نویسی بودین،تازه کلاه سفید هم میذاشتین سرتون!بابا که تا اون لحظه با جدیت و اخم نگام میکرد یهو زد زیر خنده!میخنده؟چرا؟بابا هی با خنده به سرش اشاره میکرد ودوباره غش میرفت!ریما:بابـــــــا!
بابا به زور خودشو جمع کرد و گفت:تو کی کلاه رو سر من رو دیدی که انقدر قشنگ رنگشم تشخیص دادی؟
طلبکار گفتم:خب تو پروندتون نوشته بود هکر کلاه سفید!تا اینو گفتم باز زد زیر خنده!یه ذره که آروم شد با صدایی آروم با ته مایه ی خنده گفت:منظورشون کلاه رو سرم نبود بابایی.
متعجب گفتم:پس چی بود؟
بابا یه ذره نگام کرد و جدی گفت:چجوری قفل گاو صندق رو باز کردی؟
سرمو انداختم پایین و با نیش باز گفتم:تو اینترنت خوندم!
سرشو تکون داد و زیر لب گفت:اینم از مضرات نگه داشتن یه نابغه تو خونه!
ریما:بابا شنیدم چی گفتی!
بابا با حرص گفت:کوفت!فدای سرم!انتر!
به زور جلوی خندم رو گرفتم،میدونستم عصبیه!
سعید:ریما اصلا کار درستی نکردی ولی معذرت خواهیت به درد من نمیخوره!اما در مورد هک.هک چیزی نیست که به درد تو بخوره.تو هوش خیلی خیلی زیادی داری و این ممکنه به ضررت باشه!همونطور که میتونه تو رو به قله ی افتخار برسونه میتونه به قعر تاریکی ها هم بکشونتت!چه هکر کلاه سفید باشی،چه خاکستری،چه سیاه یا حتی کراکر(cracker).در هر صورت زندگی خودت و اطرافیانت میوفته تو خطر.روح پاک و مهربونت رو ازت میگیره،از تو یه...
پریدم وسط حرفش و گفتم:ببخشید،ببخشید پریدم وسط حرفت!یه سوال برام پیش اومده.قضیه ی این کلاه های رنگارنگ و این یارو کراک بود کراکت بود،چی بود، همون چیه؟
بابا یه نفس عمیق کشید و ازم خواست که رو مبل روبه روش بشینم.زل زد تو صورتم و بعد یه نفس عمیق شروع کرد.
سعید:هکر کلاه سفید کسیه که به سیستم های مختلف بطور قانونی و با اجازه ی صاحب سیستم نفوذ میکنه و اطلاعات بدست اومده رو در اختیار خود صاحب سیستم میذاره.هکر کلاه خاکستری بطور غیر قانونی وارد سیستم میشه و اطلاعات رو بجز صاحب سیستم به هر کسی که دوست داره میده.هکر کلاه سیاه بدون اجازه و غیر قانونی وارد میشه و از اطلاعات سواستفاده میکنه، البته تنها هکریه که به سیستم آسیب میرسونه و تخریبش میکنه.کراکر کسیه که کد ها و رمز های امنیتی رو هک میکنه و بعد از دزدیدن اطلاعات بطور کلی سیستم رو نابود میکنه!میشه گفت مثل هکرهای کلاه سیاهه ولی یه خورده خشن تر!در واقع کارشون مثل هکرهاست و تموم توانایی های یه هکر رو باید داشته باشن.به بیان ساده تر! مثلا تو یه اتاق داری که نمیخوای کسی بره توش.یه نفر میاد یه حرکتی میزنه درو باز میکنه و اطلاعات و ضعف اتاقت رو فقط به خودت میگه،این هکر کلاه سفیده.دومی میاد اطلاعات رو تو در و همسایه جار میزنه که آهای من همچین چیزایی میدونم،این هکر کلاه خاکستریه.سومی میاد از اطلاعات اتاقت سواستفاده میکنه و به دلخواه خودش یه ذره اتاقت رو زیر و رو میکنه.این هکر کلاه سیاهه.حالا کراکر کیه؟کراکر کسیه که میاد اسبی در اتاقت رو با لگد میشکونه و کل اتاقت رو بعد از برداشت اطلاعات کن فیکون میکنه!گرفتی بابا؟
سرمو تکون دادم و گفتم:یعنی شما هکر کلاه سفید بودید و اطلاعات رو فقط به صاحب سیستم میدادید.
سعید:کار اصلیه من برنامه نویسی بود ولی هک هم کنارش ادامه میدادم.
با ذوق گفتم:خب به منم یاد میدی؟
سعید:نخیر!!حالا هم برو بخواب که خیلی خستم!
بعدش خیلی خوشکل منو از اتاق شوت کرد بیرون!یعنی چی؟یاد نمیدی؟باشه!
یه هفته ی تموم نه باهاش حرف میزدم نه غذا میخوردم!انقدر کله شق بازی درآوردم که بالاخره قبول کرد.قرار شد واسم معلم خصوصی بگیره که درسام رو غیر حظوری پاس کنم.اصلا حوصله ی درس رو نداشتم ولی بخاطر اینکه بهونه دستش ندم قبول کردم.به یه سال نکشیده تموم تکنیک ها و زیر و بم هک رو فول شدم.برنامه نویسی که خوراکم بود!سه ماه از بابا خواستم که بذاره تو یکی از ویلاهاش تهنا باشم.تو این سه ماه به صورت فشرده رو توانایی هام کار کردم و از همه مهمتر تونستم بالاخره به چیزی که میخوام برسم....هک بدون گذاشتن کوچکترین رد پا!بدون هیچ نشونه و مدرکی!انقدر کار کردم و رو هک تمرکز کردم که بابا هم تو هک به گرد پام نمیرسید!بابا هم مدام ازم گلایه میکرد که دارم با این کارا زندگیمو نابود میکنم ولی من یه زندگیه عادی نمیخواستم...من هیجان میخواستم.پیشرفت کردم...چه تو کشور و خاورمیانه چه تو کشورای دیگه رقیب نداشتم.برای چندین شرکت بزرگ برنامه نویسی میکردم.درآمد خوبی داشت..در حد یه سیاستمدار عالی رتبه درآمد داشتم،شایدم بیشتر،خیلی بیشتر!تا جایی که از وجنات پیداست اسم من که میاد لرزه به تن بقیه میوفته!قسمت جالبش اینجاست که کسی اسم و فامیل این هکر زبردست رو نمیدونه!همه منو به اسمdark night mare یاهمون کابوس تاریک میشناسن!3 سال به خودم فشار آوردم.دارم به چیزی که میخوام نزدیک میشم!19 سالمه و هر چیزی که میخوام دارم!بابا راست میگفت.هک زندگیه اطرافیانت رو میگیره!دیگه موندن کنار بابا داره خطرناک میشه.دیگه باید مستقل بشم.درسته درصد شناسایی من یک به هزاره ولی بازم نمیتونم ریسک کنم و با زندگیه عزیزترین کسم بازی کنم!در حال حاضر ثروت شخصیم 5 یا 6 برابر باباست،بنابراین خیلی راحت میتونم روی پای خودم واستم!قصد دارم برای رد گم کنی هم که شده شغل بابا رو ادامه بدم.تو روابطم با کشورای دیگه هیچ مشکلی ندارم!چون بهترین پل ارتباطیم یعنی زبانم فوله فوله!تو این سه سال به 11 زبون زنده ی دنیا مسلط شدم.دیگه هر چی زنده و غیر زنده بود بیرون کشیدم!خدا رو شکر به کمک بابا و این ذهن خلاق خیلی خوب میتونم ارتباط برقرار کنم و موقعیتم رو پیدا کنم.اینا در حالی که خوبه میتونه خطرناک هم باشه.واسه من نه!من مهم نیستم!بابا و ...رادینم.داداشم.تو این چند سال فراموشش نکردم،دنبالش بودم.جرمش سنگینه.از بد کسی زده!از یه مرد دولت،رئیس جمهور!من با دولتیا کاری ندارم ولی رادین رو یه کله گنده دست گذاشته بود!آخه بگو برادر من مگه هک سیستم های بانکی و خصوصی کم درآمد داشت که رفتی سراغ همچین کسی؟آخه بگو با اون چیکار داشتی؟مگه کرم داشتی عزیز من؟پووووووووف!بیخیال!میارم ش بیرون!نمیذارم اونجا بمونه.وقتی که آماده باشم،کاملا!نباید بذارم خطری تهدیدش کنه.خسته و مونده از اتاق بابا اومدم بیرون.مستقیم رفتم تو اتاق خودم.روبه روی آینه قدی واستادم.قیافم نسبت به سه سال پیش خیلی بهتر شده بود،به قول بابا شکفتم!هیکلم به لطف ورزش های رزمیه مختلف..اوفففففف رو فررررم!موهای لخت قهوه ایم یه خورده تهش موج داشت،در کل دوسش داشتم.چشمام هم تیره بود.میشه گفت میشی!بینی کوچیک با لبایی که برق لب خدایی بود!از قیافم راضی بودم،به نظر خودم خوشکل بودم ولی بابا یه ذره پیاز داغشو زیاد میکرد و میگفت فرشته ها باید جلوم لنگ بندازن!اوف!بابا بالاخره بعد یه ماه راضی شد که بذاره مستقل شم!هی میگفت برات زوده 19 سالته،19 سالته هیچی نمیفهمی!ای خدددددا!آخه بگو مگه خودت نمیدونی همین دختر 19 ساله یکی از تیلیارد های برتر جهانه؟پولم که تو دنیا حرف اول رو میزنه!پول داشته باش هیچی نداشته باش!با یادآوریه کاری سریع از جام پریدم و گوشیمو از رو میز برداشتم.یه ذره به ذهنم فشار آوردم.آهها،09115.....یه بوق..دوتا بوق..مرد به سلامتی!سه تا بوق..
_بله بفرمایید؟
_سلام رامتین خره خوبی؟
_بلهههه؟شما؟
_هنوزم گیج میزنی شکلات جونم،برو فعلا هوبیتو بساب!
_ریـــــــــــــــــما!
_با خنده گفتم:جانـــم؟خوبی داداشی؟
_قربونت آبجی بی معرفت!کجایی تو؟4 سال ازت خبری نیست!کجا غیبت زد یهویی؟
_رامتین من باید ببینمت.میتونی بیای به این آدرسی که میگم؟
_آره آبجی،بگو سه سوته اونجام._آدرس رو برات اس ام اس میکنم.امروز ساعت 6 میتونی بیای؟
_آره آبجی میام.
_پس فعلا خداحافظ.
_خداحافظ آبجی.
گوشیو پرت کردم رو تخت و خودمم ولو شدم روش.دیگه وقتشه مستقل شم. میخوام واسه خودم کسی شم.میخوام آدمای خودمو داشته باشم.ساعت 5:30 از خونه زدم بیرون.بابا کلی اصرار کرد که با راننده شخصیش برم ولی اونجوری بدتر جلب توجه میشد.رفتم تو کافه و مستقیم رفتم سمت میزی که رزرو کرده بودم.یه لبخند کنترل شده زدم،خوشم اومد زودتر از من رسیده!رفتم جلو و باهاش دست دادم.با ذوق گفت:وای آبجی چقدر بزرگ شدی!یه لحظه اصلا نشناختمت!بی خجالت نیشمو براش باز کردم و شروع کردم به حرف زدن.
ریما:ببین داداش من کمک میخوام.یه چند نفری رو میخوام که بتونم مثل چشمم بهشون اعتماد کنم. .btnhtml {height:22px;background-color: #E8F1F4;background-repeat:no-repeat;background-position:center center;border: 1px solid #E8F1F4; margin: 0; padding:0px; } .btnOver {height:22px;background-color: #FFFFFF;background-repeat:no-repeat;background-position:center center; border: 1px solid #FFFFFF;margin: 0; padding:0px; } .btnDown { height: 22px; border: 1px solid buttonhighlight;background-repeat:no-repeat;margin: 0; padding:0px; background-color: buttonhighlight; } .btnNA { height: 22px; border: 1px solid buttonface;margin: 0; padding:0px; filter: alpha(opacity=25); } .cMenu { background-color: threedface; color: menutext; cursor: Default; font-family: MS Sans Serif; font-size: 8pt; padding: 2 12 2 16; }.cMenuOver { background-color: highlight; color: highlighttext; cursor: Default; font-family: MS Sans Serif; font-size: 8pt; padding: 2 12 2 16; }.cMenuDivOuter { background-color: threedface; height: 9 }.cMenuDivInner { margin: 0 4 0 4; border-width: 1; border-style: solid; border-color: threedshadow threedhighlight threedhighlight threedshadow; } کسی رو سراغ نداری؟
رامتین:هووووم!یه چند نفری هستن.همون بچه هایی که با رادین کار میکردن.
ریما:امیر علی و رضا و اشکان و سامیار؟
رامتین:آره،همینا با رادینم کار میکردن.
ریما:میدونم داداش خیلی بهشون اعتماد داشت.خب همین چنر نفر برای شروع خوبن.فقط یه سری شرایط کاری واسشون دارم.وقتی با منن باید قید زندگی عادی و آروم خودشون رو بزنن.حقوق خوبی بهشون میدم.امنیت خودشون و خانوادشون هم با خودم.بنظرت قبول میکنن؟
رامتین:اونا همینجوریشم زندگیشون رو هواست،از خداشون هم هست!
ریما:تو چی؟خودتم هستی؟فعلا ماهی 30 تا برای شروع بهتون میدم.چطوره؟
یهو چشماش گرد شد.رامتین:تو...تومن؟تو...تو مگه چیکاره ای که انقدر درآمد داری؟آروم و ریلکس گفتم:هک و برنامه نویسی و برخی مواقع دزدی از حساب های بانکی.البته چند تا کارخونه ی واردات و صادرات قطعات کامپیوتری دارم.
مبهوت گفت:پس پا گذاشتی جای پای داداشت؟
یه ذره از بستنیمو خوردم و گفتم:یه خورده فراتر!حالا چی میگی؟هستی؟ نترس هیچ خطری خواهراتو و مادرتو تهدید نمیکنه.یه ذره فکر کرد،
بعد 5 دقیقه گفت:آره آبجی.برو که پشتتم!
یه لبخند شاد زدم و گفتم:راستی بچه ها رزمی کار بودن دیگه؟
رامتین:آره،هممون با هم کلاس میرفتیم وسن سی داریم.
ریما:خوبه بد نیست.پنج شنبه بیارشون به ادرسی که میگم.
رامتین :باشه.
بعد خوردن بقیه بستنیم ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه.باید آماده شم،دیگه وقتشه بعد شام سردرد رو بهونه کردم و زودتر از معمول رفتم تو اتاقم.البته فهمیدم که بابا فهمیده!متفکر خیره شدم به گوشی.یه نفس عمیق کشیدم و زنگ زدم به صالحی.بعد سه تا بوق برداشت.مثل همیشه تو قالب خشک و جدیم فرو رفتم و سرد سلام کردم.
_سلام بفرمایید.
_رادان هستم.از رو صداش معلوم بود هل کرده!
_س..سلام خوب هستین خانم؟
_ممنون.چیزی که میخواستم آمادست؟
_بله خانوم،همونطور که خودتون خواسته بودین!
_خوبه،به محض دیدار اولیه پولتون به حسابتون واریز میشه.
با صدایی که سعی در پنهان کردن خوشحالیش داشت گفت:ممنون خانم.امر دیگه ای ندارین؟
_فعلا نه،کاری برات داشتم خبرت میکنم.
گوشیمو قطع کردم و رو تخت دراز کشیدم تا یکم خستگیم در بره و بتونم بخوابم.صبح با صدای آلارم ساعتم بیدار شدم و سریع بعد یه ته بندیه مختصر آماده ی حرکت شدم.
ریما:سلام داداش.
رامتین:سلام آبجب خودم،خوبی؟
ریما:ممنون،بچه ها کجان؟
رامتین:الاناست که دیگ...اها اوناهاش.اومدن.
یه سمند سفید جلومون ترمز کرد و بچه ها از ماشین پیاده شدن.قیافشون تغییر چندانی نکرده بود،هنوزم همشون خوشکله بودن!اول همشون با کنجکاوی به بنز پشت سرم و بعد به من خیره شدن.نیشم رو تا بناگوش باز کردم و لبخند همیشگیم رو تحویلشون دادم!سامیار با ذوق زد رو بازوی امیر و با لحن شادی که انگار چیزمهمی رو کشف کرده باشه،خیره به من،
گفت:شناختی؟شناختی؟ریمای دیوونه ی خودمونه!
ریما:ممنون از این همه استقبال!یهو همشون از شک دراومدن و با خوشحالی باهام دست دادن و یکی دوتاشون هم که بی عار وسط خیابون بغلم کردن!
رامتین:خب آبجی.ما الان اینجا چیکار داریم؟
ریما:چند لحظه،معذرت میخواما..خفه شو الان میگم!
سامیار با خنده گفت:هنوزم بی تربیتی!
بعد 5 دقیقه لندکروز مشکی صالحی کنارمون ترمز کرد و صالحی بدو بدو اومد سمتمون.
تا کمر خم شدوگفت:خانم به خدا شرمندم،تو ترافیک گیر کردم.اخمام بیشتر تو هم گره خورد.
ریما:امیدوارم دفعه ی آخرتون باشه،وگرنه...
پرید وسط حرفم و تند گفت:بله بله خانم دیگه تکرار نمیشه.
بچه ها از این همه تغییر رفتارم کپ کرده بودن.خب تعجبم داشت،این ریما کجا اون ریما کجا!
با بچه ها دنبال صالحی راه افتادیم.یه نگاه به اطراف انداختم و چهره ی مبهوت بچه ها اومد جلوی چشمم.لبخند رضایت بخشی زدم.همونطور که میخواستم.پرونده ای که دو ساله دارم روش کار میکنم.یه پروژه که هیچی از یه شهر کوچیک با امکانات بالا کم نداره.فقط یه خورده عوامل امنیتیش قوی تره!اینجا شهر منه!یه خونه ی امن برای خودم و افرادم.یه خونه ی راحت با امکانات بالا.همه چی دارم.آپارتمان های شیک و مجهز برای زندگی،شرکتم، پارک و دریاچه برای تغییر روحیه ی افرادم،انواع کافی شاپ و رستوران برای تمام پرسنلم!دیگه چی میخوام؟!همه چی دارم!طرح اینجا رو خودم دادم و ناظرش بودم،حالا هم دارم نتیجه ی زحمات این چند سالمو میبینم.بچه ها کف کرده بودن و این کاملا از دهن های باز و چشمای از حدقه بیرون زدشون کاملا پیدا بود!صالحی هی وول میخورد.میدونستم چه مرگشه.گوشیمو از تو جیبم درآوردم و شماره ی عادل،حسابدار خودم و بابایی رو گرفتم.میتونم بگم جزو اولین افرادیه که بابا برای شروع کار گذاشت زیر دستم.
_سلام خانوم رادان.
_سلام عادل میتونی واریز کنی.
_بله خانوم،لطفا چند لحظه صبر کنین.دو دقیقه هم طول نکشید که صداش دراومد.
_واریز شد خانوم.
_ممنون.خداحافظ.
رو به صالحی گفتم:واریز شد،میتونی چک کنی.
گل از گلش شکفت و شاد گفت:نه،ممنون خانوم،ما بیشتر از چشممون به شما اعتماد داریم.
بچه ها دورم حلق زدن .
رامتین گفت:ریما اینجا...
ریما:اینجا شهر منه،همینطور محل کار و زندگی شما.چطوره؟بچه ها با ذوق شروع کردن به تعریف و تمجید.گاهی حس میکنم این پسرا اصلا بزرگ نشدن!
رضا:میگم ریما.اینجا بیشتر از نود درصد امکانات با برق کار میکنه.اونوقت هزینه ی فضایی نمیذاره رو دستت؟
یه نیشخند زدم و گفتم:این اطراف یه رودخونه ی عمیق و پر آب هست.
امیر متعجب گفت:از آب؟
با نیش باز گفتم:از نعمت های خدا دادی استفاده کن!یهو همه نیششون شل شد!
سامیار:میگم خرج توربینا رو کی داد؟
ریما:بابام!همشون چشماشون گرد شد!
امیر:میگم مطمئنی؟بابات؟رامین رادان؟
با حرص گفتم:نه اون بابای من نیست.خرج توربینا رو سعید سعادت،کسی که سه سال پیش سرپرستی منو به عهده گرفت داد.سعید پدر منه نه اون عوضی!
امیر:آهــــــا!میگم!
تو پارک،نشستیم رو یه نیمکت.جدی روبه بچه ها شروع کردم به حرف زدن.
این مردی رو که تابحال اینجا بود،صالحی رو میگم.کسیه که کارای ساخت و سازمو برام انجام میده.یکی از افرادمه.حتما تا حالا متوجه رفتار من با اون شدین.
رامتین:آره گودزیلا شده بودی!آدم میترسید نگات کنه!
ریما:رفتار من سر کار همینه.کسی حق خنده و شوخی و مسخره بازی نداره.برام پدر و دوست و برادر فرقی نمیکنه!اشتباه کردی،اخراجی!بدون هیچ بخششی!از دستورات سرپیچی نمیشه.هر جا که من میرم شماها هم میاین. هر کاری میگم باید انجام بدین.سرکار جدی و بی رحمم.دوست و دشمنم حالیم نیست!میتونین با این وضعیت کنار بیاین؟به جرات میتونم قسم بخورم که همشون عین چی ازم ترسیده بودن!حقم دارن بدبختا!تا حالا هیچ کس این روی من رو ندیده بود.یه ذره خیره خیره نگام کردن و بعد یه نگاه بهم انداختن و یکصدا گفتن:بله رئیس!عین چی حال کردم و نیشم باز شد!
سامیار:اوففففف!زودتر این نیشو باز میکردی!داشتم خودمو کثیف میکردم!
با خنده گفتم:باید عادت کنی!امروز برین خونه و هر چی لازم دارین بردارین. فردا مستقر میشیم.
شب بعد شام کلی با بابا شطرنج بازی کردیم و خندیدیم.هر چی باشه آخرین شبیه که ما با هم تو یه خونه ایم،از فردا مستقل میشم.دیگه وتشه که ریما رادان بشه همونی که باید باشه،هنوزم کینه هامو مو به مو یادمه!از فردا ریما میشه همون ریمایی که خراب میکنه،نابود میکنه!همون ریمایی که باید باشه،مخرب،ویرانگر!تقریبا سه ماه پیش یکی از بزرگترین شرکت های آلمانی رو هک کردم و بعدش خیلی دوستانه تهدید به سواستفاده از اطلاعات کردم!اوناهم با روی گشاده و آغوشی باز ازم خواستن که برنامه نویس و هکر پشتیبان شرکتشون باشم.خب تو این دو ماهی که از شراکتمون میگذره درآمد خوبی نسیبم شده!یه چندتا از شرکتایی که قبلا و بعضا الان با شرکت اون رامین عوضی(بابام!) هکاری داشتن رو کله پا کردم!اگه بابا بفهمه کلاه سیاه میذارم سرم پوست از سرم میکنه!همون اوایل فهمیدم که اگه بخوام طرف دولت و قوانین و راه های درست و انسانی برم به جایی نمیرسم.پس باید به فکر خودم و افرادم باشم.همونطور که لب پنجره نشسته بودم و به درختچه ها و دریاچه خیره بودم یه لبخند نشست رو لبم. چند تقه به در خورد.سر جام نشستم و اجازه ی ورود دادم.
رامتین:رئیس مهموناتون اومدن.
یه دستی به کت و دامنم کشیدم و دنبالش رفتم سمت اتاق کنفرانس.مثل همیشه مقتدر و با اعتماد بنفس وارد شدم و سعی کردم زیاد به دهن های باز و چشمای درشت اون سه تا فرانسوی دقت نکنم!رضا صندلیمو کشید عقب،نشستم.دوست نداشتم بچه ها کارهایی بکنن که به مقام و جایگاهشون توهین کنه ولی چه کنم که به کسی جز همین 5 نفر اعتماد کامل ندارم و نمیتونم اجازه ی ورود شخص غریبه ای رو به اتاق بدم!زل زدم بهشون.معلوم بود هل شدن و این کاملا از حرکات دست ها و پاهاشون معلوم بود.یکیشون که نسبت به بقیه مسن تر بود با لهجه ی غلیظ فرانسوی شروع کرد به حرف زدن.اول خودشو موسیو کارسیقو معرفی کرد و بعدش گفت که اون دو تا بوزینه هم که از اول دارن چشممو درمیارن پسراشن.
موسیو:خانم رادان لطفا ما رو ببخشید ولی به ما حق بدین که تعجب کنیم!ما اصلا انتظار نداشتیم که رئیس کارخونه ی ژنرال یه خانوم باشن.اخمام رفت تو هم،بازم بحث برتری مردا!کارسیقو که اخمای تو هم منو دید سریع جملشو اصلاح کرد.
موسیو:خواهش میکنم عذرخواهی ما رو پذیرا باشین.ما اصلا قصد بدی نداشتیم،در واقع منظورم این بود که انتظار نداشتم شما انقدر کم سن و سال باشین.فکر نکنم بیشتر از 23 سال داشته باشین.درست میگم؟
مرتیکه کچل نیششو واسه من باز میکنه!
خیلی جدی گفتم:خیر،حدستون کاملا اشتباه بود!19 سال!
کچلو کلا کپ کرد و ترجیح داد فکشو ببنده!لب تابمو باز کردم و یه نگاه به پرونده ی کارخونشون انداختم.نمه نمه اخمام باز شد.باید حدس میزدم....
وضعشون افتضاح بود!مثل همیشه عاشق موردای درب و داغون و رو به ویرانیم!عاشق اینم که خودم بهشون جون بدم.
یه نگاه خونسرد بهشون انداختم و رو بهشون گفتم:پیشنهادتون رو قبول میکنم،میتونین رو کمکم حساب کنین!
به نظر خودم که عادلانه بود 60درصد سهام بعد سرپا شدن دوباره ی کارخونه به من برسه!بدبختا از خوشحالی داشتن میپوکیدن!بعد کلی تشکر از رو میز بلند شدن.
قدم برنداشته یکی از پسرا به اون یکی به ایتالیایی گفت:بدجیگریه!بنظرت میشه مخشو زد و بهش نزدیک شد؟
قبل از اینکه اون یکی جوابشو بده به ایتالیایی گفتم:اگر میخواید حرفتون رو متوجه نشم بهتره به یه زبان دیگه حرف بزنین!شاید زبان رایج در آمازون!
قرمز شدن!امیر علی ریز ریز میخندید!بین بچه ها فقط امیر ایتالیایی میفهمید. از سامیار خواستم تا ترتیب اقامتشون رو تو یکی از بهترین هتل ها بده تا با خاطره ی خوب از ایران برن.لب تابمو برداشتم و رفتم تو اتاق کارم.پرونده ی سنگینی رو برداشته بودم،البته برای بقیه سنگین بود نه من!در هر صورت باید براش وقت میذاشتم.فوقش یه هفته کار میبرد.هفته ی پر کاری بود.هر کجا که میرفتم لب تاب و تب لتم دستم بود و سرم تو کار.ولی بالاخره به نتیجه رسیدم،یه نتیجه ی خوب!با لبخند به نمودار افزایش سهام و پیشرفت کارخونه ی کارسیقو نگاه میکردم.این یه نقطه ی پرش واسه منه!نجات یه کارخونه ی بزرگ و تقریبا ورشکسته میتونه خیلی سر و صدا کنه!صدای تلفن رو میز باعث شد بیام تو این دنیا.
ریما:بگو.
اشکان:رئیس موسیو کارسیقو پشت خطن.
ریما:وصلش کن.
کارسیقو هیجان زده گفت:سلام خانوم رادان.
ریما:سلام موسیو کارسیقو.
موسیو:خانوم واقعا باورم نمیشه،شما...
خندون گوشی رو گذاشتم رو دستگاه.یه کش و قوصی به کمرم دادم.با اینکه الان 6 ماه از شروع کارم میگذره و دقیقا 60 تا کارمند برای شرکت و 200 تا هم تو کارخونه دارم ولی بازم افراد مورد اعتمادم فقط همون 5 نفرن! حالا خوب شد همون اول حرف بابا رو گوش دادم و کارخونه رو به بیرون از شهرم انتقال دادم.اصلا دوست ندارم خودمو افرادم تو هوای گرفته و آلوده نفس بکشیم!تلفن رو برداشتم و به اشکان گفتم که بچه ها رو تو اتاقم جمع کنه.یه روز اشکان نباشه تموم برنامه هام بهم میخوره!باید حقوقشو زیاد کنم!جدی زل زدم بهشون.
ریما:وسایلتون رو جمع کنین،یه هفته میریم فرانسه!
رامتین صداشو صاف کرد و گفت:رئیس سفر کاریه؟
ریما:نه!تفریحی!
چشماشون درشت شد.
ریما:چیه آشغالا؟انتظار دارین فقط سرمون تو کار باشه؟اگه دوست دارین باشه...
سامیار:باشه باشه غلط کردیم،مدفوع خوردیم!ببخشید!
از خنده غش رفته بودم!ریما:خوبه بابا!خودتونو با خاک یکسان کردی!نترسین فرزندانم،تفریحمون سر جاشه.
نیش همشون تا بناگوش باز بود!خدایا چرا من باید گیر این دیوونه ها میوفتادم؟انگار نه انگار همشون بالای 25 سالن!اخم رامتین تو هم بود.
ریما:چیزی شده شوکولات؟
رامتین:بنظرت با این سابقه ی درخشانمون چجوری باید ویزا و پاسپورت بگیریم؟تا جایی که میدونم نه من نه این خرفتا جعل مدرک بلد نیستیم!تو....
با لبخند شیطنت آمیزی 5 تا پاکت گذاشتم رو میز و گفتم:ولی من...خوبشم بلدم!اسمتون رو پاکتا نوشته،ورشون دارین.
عین این بچه دبستانی ها که به ورقه های روی میز معلمشون حمله میکنن حجوم آوردن سمت پاکتا!
ریما:خاک تو سرتون کنم!
بچه ها بدون توجه به من مشغول دید زدن مدارکشون بودن.
یهو رضا داد زد:ریمـــــــــا!من از اسم بهنام متنفرممممممممممم!
از خنده غش رفتم!بقیه هم گرفتن که از قصد اینکارو کردم و با خنده همراهیم میکردن!
ریما:خب حالا!بسه،برین وسایلتون رو جمع کنین فردا بلیط داریم.
بچه هاخندون رفتن بیرون.از اولم قصدم همین بود،سر کار جدی و خشک، موقع تفریح شوخ و دیوونه!
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد