ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سرم رو از در اتاق بردم بیرون و دیدم غلغله ایه!
این بهترین موقع برای من بود..
مانتوم رو تنم کردم و شالمو سرم کردم و از اتاق رفتم بیرون و به سمت در پشتی حرکت کردم.
مارال رو دیدم که داشت به طرز مزحکی میرقصید و حواسش به جای دیگه نبود و متوجه من نشد...
انقدر صدای آهنگ بلند بود که آدم احساس میکرد هر لحظه ممکنه پرده ی گوشش پاره شه!
یه متر مونده بود که به در...به آزادی...برسم که...سهراب صدام کرد!!!!
سهراب:کجا؟
سریع مغزمو بکار انداختم.
برگشتم سمتش و گفتم:من سرم خیلی درد میکنه...دنبال یکی میگشتم بهم قرص بده....میتونی بهم قرص خواب آور بدی که بعد کارم بخورم که بتونم بخوابم؟؟؟
سهراب:تو برو سر کارت...برات میارم.
به ناچار برگشتم تو اتاق لباس ها و اون لباسای شرم آور رو پوشیدم!
به زور از بین مردم رد شدم و وقتی خواستم از سکو برم بالا یه مرده عرب محکم منو گرفت و چسبوند به خودش!!!
تو اون لحظه دوست داشتم بمیرم!
یه سیلی زدم تو صورتش و خودمو خلاص کردم و از سکو رفتم بالا و شروع کردم به رقصیدن.
حسین رو یه مبل بین جمعیت نشسته بود و داشت با چشماش منو میخورد!
انقدر عصبانی بودم که دوست داشتم اون چشمای هیزش رو از کاسه در بیارم!
ولی چاره ای نبود..برای اینکه فکر کنه تسلیمش شدم و بتونم راحت تر فرار کنم مجبور بودم به رقصیدن ادامه بدم!
هرچی حرکت از شکیرا و فیلم هایی که دیده بودم یاد گرفته بودم دور میله زدم!!!!
تو دلم میگفتم:خدایا منو ببخش!...مجبورم!
حدود یه ساعت بعد رفتم پیش سهراب که قرص هارو بگیرم...
بعدش رفتم یه گیلاس ویسکی آوردم و یواشکی قرص هارو انداختم توش و با انگشتم هم زدم و رفتم سمت حسین.
حسین چشم ازم بر نمیداشت و برای فرار حتما باید یجوری از شرش خلاص میشدم!
همونجور که گیلاسه دستم بود دستمو انداختم دور گردنش و نشستم رو پاش!!!!
(برای فرار چه خفت هایی رو باید تحمل میکردم!)
همون موقع مارال که داشت دنبال من میگشت وقتی منو رو پای حسین دید یه لحظه خشکش زد ولی بعد برگشت سر رقصش.
حسین هم شوکه شده بود ولی به روی خودش نیاورد و دستشو دور کمرم حلقه کرد!
برای اینکه شک نکنه گفتم به سلامتی و یه جرعه ازویسکی خواب آور! خوردم و بعد گرفتمش جلوی دهن حسین.
اونم همشو یه نفس سرکشید!
برای اینکه وقت کشی کنم تا قرص ها اثر کنه گفتم:من برم دست شویی..الان میام.
رفتم دست شو یی و آرایش هامو شستم و از عمد کلی طول دادم.
وقتی اومدم بیرون دیدم نقشم گرفته و حسین رو همون مبل تو اون سر و صدا خوابیده!
سریع رفتم تو اتاق و لباسمو عوض کردم و اومدم تو سالن.
خبری از سهراب نبود!منم این فرصت رو از دست ندادم و از در پشتی رفتم بیرون!
جلوی یه تاکسی رو گرفتم و گفتم که فقط سریع از اونجا دور شه!
راننده هم اطاعت کرد و رفت سمت مرکز شهر.
به جای کرایه شالم رو دادم به راننده و کلی شرمنده شدم!
داشتم از استرس و ناراحتی میمردم!...حالا باید کجا میرفتم؟چیکار میکردم؟فکر اینجاشو نکرده بودم!!
همینجور آس و پاس و بی مقصد و آواره تو خیابون ها راه میرفتم که رسیدم جلوی یه فروشگاه.
یهو خشکم زد!چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم!
بابک بود!بابک داشت از در فرو شگاه میومد بیرون!
از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شده بود!!!!
دویدم سمتش و جیغ زدم:بابک!!!!!
رسیدم بهش و محکم بغلش کردم و زدم زیره گریه!
انقدر خوشحال و شوکه شده بودم که کنترلمو از دست داده بودم!
بابک هم بغلم کرد و از گریه ی من اونم گریش گرفت.
دوتایی کنار خیابون وایساده بودیم و تو آغوش هم های های گریه میکردیم.
بین هق هق هام گفتم:بابک...اگه تو نبودی چیکار میکردم!!؟؟خدا تورو رسوند!..خدا بهم رحم کرد...خیلی بهت نیاز دارم بابک..تورو خدا کمکم کن!
و محکم تر خودمو تو آغوشش جا کردم.
وقتی آروم شدم صورتمو با دستاش گرفت و اشکامو پاک کرد...
بابک:نگران نباش عزیزم...هواتو دارم..خیالت راحت.
لبخند روی لب هام نشست....لبخندی پر از قدر دانی و تشکر.
یه چشمک بهم زد و دستمو گرفت وشروع کرد به قدم زدن
بابک:من تو یه مهمون خونه همین نزدیکی ها زندگی میکنم...وقتی رسیدیم همه چیز رو برام تعریف کن.
_تو هم باید همه چیز رو تعریف کنی.
بابک:اون که صد البته.
بیشترین چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود تلفن بود..پس پرسیدم:
میشه از اونجا به خونمون زنگ بزنم؟؟
بابک:معلومه.
_خیلی ماهی بابک...خیلی ممنونم ازت...خیلی..
بابک:تشکر لازم نیست...وظیفمه.
وقتی کنارش بودم نا خود آگاه قلبم تند تر میزد و دوست داشتم همیشه پیشم باشه.
چه قدر مهربون و دوست داشتنی بود!
وای که چقدر من این بشر رو دوست داشتم!
فکر کنم اونم متوجه احساس و افکارم شد..چون دستمو محکم تر فشرد!
حدوده دوازده شب بود که رسیدیم و من بلافاصله سراغ تلفن رو گرفتم.
موقع شماره گرفتن دستم از هیجان میلرزید..باورم نمیشد که داشتم به خونه زنگ میزدم!
بعد از پنج,شیش تا بوق صدای خواب آلود مامانم پیچید تو گوشی..
مامان:الو!؟؟؟
بغضم رو فرو دادم و گفتم:مامان!!!منم آرام!
مامان جیغ کوتاهی از سر شادی کشید و گفت:عزیزم!!خودتی!؟؟؟خدایا شکرت...خدایا صد هزار مرتبه شکرت!!!!شروع کرد به گریه کردن وادامه داد:حالت چطوره؟؟بگو کجایی بیام دنبالت عزیزم!
خندیدم و گفتم:مامان آروم باش عزیزم..من تهران نیستم..حالم هم خوبه ..نگران نباش..
نمیخواستم برای مامان تعریف کنم چه اتفاقی برام افتاده چون میترسیدم به قلبش فشار بیاد و حالش بد شه برای همین گفتم:
مامان....میشه گوشی رو بدی به بابا؟به اون میگم کجام که بیاد دنبالم.
مامان:باشه...یه لحظه عزیزم..
چند ثانیه بعد بابا گوشی رو گرفت و با صدایی لرزون که معلوم بود داره کلی سعی میکنه که گریه نکنه گفت:
عزیزم...کجا بودی آرام من...نمیگی بابا از دوریت دیوونه میشه؟؟؟
دیگه نتونستم بغضمو فرو بدم و شروع کردم به گریه کردن.
_بابایی...به خدا من نرفتم...اتفاق های خیلی بدی برام افتاده..الان دوبی ام
فقط هق هق میکردم و نفسم بالا نمیومد و نمیتونستم حرف بزنم..
بابک دست هاشو گذاشت رو شونه هام و سعی کرد آرومم کنه که تا حدودی هم مفید بود.
بابا:چجوری سر از اونجا در آوردی؟؟؟؟!!!!!
سعی کردم آروم باشم و همه چیز رو برای بابا تعریف کردم.
چند لحظه هیچی نمیگفت..نفس نفساش بهم فهموند که داره آروم گریه میکنه!
جیگرم داشت آتیش میگرفت!!میدونستم مردا فقط وقتی خیلی خیلی بهشون فشار میاد گریه میکنن.
بابا:الهی بمیرم واست...من کجا بودم که نذارم اون آشغالا به دخترم دست بزنن!!اخاک بر سر من که...
همون جور که گریه میکردم پریدم و سط حرفش و گفتم:
بابایی..تورو خدا گریه نکن من طاقت ندارم..تقصیر شما نبود که..جون من دیگه از این حرفا نزن بابا..
بابا:عزیزم...آدرستو بگو...من امشب با اولین پرواز میام اونجا دنبالت..
_امشب نه بابایی..خودتو انقدر اذیت نکن..فردا بیا...
گوشی رو دادم به بابک که آدرس رو بگه..بعد دوباره گوشی رو گرفتم.
_بابایی..به مامان نگو من دوبی ام...هیچ کدوم از حرفامو براش تعریف نکن
بابا:باشه عزیزم..خیالت راحت...مامانت رفته به آیدا خبر بده ....من یه ربع دیگه به همین شماره زنگ میزنم و ساعت پرواز رو بهت میگم.
_خیلی دوستت دارم بابا
بابا:منم عزیزم
-خدافظ
بابا:خدافظ گلم.
گوشی رو قطع کردم و نشستم رو زمین و اطراف رو نگاه کردم.
فقط یه صندلی و یه تخت و یه تلویزیون قدیمی تو اتاق بود..با یه کمد قدیمی که تقریبا خالی بود!
آشپز خونش انقدر کوچیک بود که دونفر بیشتر توش جا نمیشدن!
بابک:خوب..تعریف کن چجوری از جلوی فروشگاه سر در آوردی که دارم میمیرم از کنجکاوی
و جلوی من رو زمین نشست.
شروع کردم به صحبت و بابک هم با دقت گوش میداد رسیده بودم به اون قسمت که رفتم آرایشمو پاک کنم که تلفن زنگ زد.
بابک:حتما باباته..تو بردار.
_الو؟
بابا:سلام عزیزم...فردا ساعت سه بعد از ظهر به وقت دوبی میرسم اونجا.
_باشه بابایی...منتظرتم.
بابا:من برم پول و مدارکم رو آماده کنم و به مامانت اینا هم بگم میام دنبال تو.
_بابایی حواست باشه چیزی رو لو ندی
بابا:باشه عزیزم...پس ...فردا میبینمت..خدافظ فعلا
_آره...خدافظ
بعد از قطع شدن تماس رفتم تو فکر:
داشتم دوباره برمیگشتم خونه!!!چه قدر احساس خوشبختی میکردم!!خدا منو از اون زندان نجات داد.
حتی وقتی فکر رقصیدن برای اون عرب های آشغال رو میکردم حالم بد میشد..پس دیگه بهش فکر نکردم.
به بابک نگاه کردم و خندیدم..اونم خندید و گفت:
خیلی خوشحالی داری میری خونتون..مگه نه خانوم خوشگله؟
از این حرفش خوشحال شدم...پس از نظر اون من خوشگلم!
_آره...خیلییییییییی خیلییییییییییی خوشحالم!
دوباره خندید و گفت:خوب...حالا بقیه ماجرا رو تعریف کن بینیم!
_کجاش بودم؟؟آهان..یادم اومد..
وقتی همه چیز رو تعریف کردم گفتم:حالا نوبت توئه.
آرنج هامو گذاشتم رو زمین و دستامو گذاشتم زیر صورتم و آماده ی گوش دادن شدم.
بابک از کارای من خندش گرفته بود.....بالاخره شروع کرد:
وقتی شماره خونتون و نوشتم و از اتاقت اومدم بیرون دیدم سهراب وایساده جلوم و زول زده بهم.
اومد جلو..خواستم شماره رو قایم کنم ولی دیگه دیر شده بود..از دستم گرفتش و وقتی 021 اولش رو دید فهمید قضیه چیه.
شماره رو پاره کرد و ریخت زمین و گفت:اخراجی....اگه حرف زیادی به کسی بزنی...مردی!
منم وسایلم رو جمع کردم و رفتم.
بارها میخواستم به پلیس ایران زنگ بزنم و راجع به تو همه چیز رو بگم ولی یاد تهدید سهراب می افتادم...خودمم گیر میفتادم..چون منم واسه اونا کار میکردم دیگه.
پس ترجیح دادم هیچی نگم و خودم یه جوری کمکت کنم.
ولی هیچ راهی به ذهنم نرسید.
تا اینکه جلوی فروشگاه دیدمت...نمیدونی چه قدر از دیدنت خوشحال شدم آرام.
حرفاش تموم شد ...جفتمون ساکت بودیم.
اصلا فکر نمیکردم انقدر خودخواه باشه...شاید من بیشتر از این ازش توقع داشتم..نمیدونم.
بابک:خوب دیگه بخوابیم که فردا روز بزرگیه....چشمک زد بهم و یه ملافه انداخت رو زمین و گفت:
من اینجا میخوابم..تو رو تخت بخواب.
_ئه.....نمیشه که تو رو زمین بخوابی!
بابک:اشکال نداره...وقتی تو راحت باشی منم راحتم.
اومدم اعتراض کنم که انگشتشو گذاشت رو دهنش و گفت:هیسسسس!دیگه حرف بسه عزیزم.....شبت بخیر.
به ناچار قبول کردم و رفتم رو تخت.
_شب تو هم بخیر
چراغ هارو خاموش کرد و بلا فاصله خوابم برد.
احساس میکردم یکی داره گونمو نوازش میکنه..
خیلی خواب آلود بودم.......آروم لای چشمامو باز کردم و بابک رو دیدم!
وقتی دید دارم بیدار میشم دستشو کشید و رفت تو آشپزخونه.
رو تخت نشستم و ساعت رو نگاه کردم....ده بود.
هنوز دستشو رو گونم حس میکردم....چه قدر حس خوبی بهم داده بود.
از آشپز خونه اومد بیرون و گفت:به به..ساعت خواب خانوم خانوما.
به زدن یه لبخند اکتفا کردم.
بلند شدم و تخت رو مرتب کردم.
بابک:بیا زود یه چیزی بخوریم و بریم بیرون...یه جایی هست که میخوام قبل از رفتنت نشونت بدم.
_ولی بابای من سه میاد اینجا
بابک:قبل از سه بر میگردیم نگران نباش.
سریع صبحونه خوردیم و از در زدیم بیرون.
یه تاکسی گرفتیم و بابک به عربی آدرس رو به راننده گفت و منم که عربیم افتضاح بود(همیشه از درس عربی متنفر بودم)چیزی از حرفاش نفهمیدم.
حدود یه ربع بعد راننده دم یه جای جنگل مانند نگه داشت و بابک بهم اشاره کرد که پیاده شم.
بابک:دنبالم بیا خوشگل خانوم.
و رفت وسط جنگل..منم دنبالش میرفتم.
_بابک...کجا داریممیریم؟؟؟
بابک:الان میفهمی.
یکم رفت جلو تر و وایساد.
بهش رسیدم و خواستم دوباره ازش بپرسم که یهو خشکم زد!
زیبا ترین منظره ی عمرم رو دیدم!
یه دریاچه ی بزرگ که دور تا دورش تا چشم کار میکرد درخت هایی با برگ های قرمز بود!
عکس درخت ها توی اب افتاده بود و زیبایی دریاچه رو دو برابر کرده بود!
جفتمون محو تماشا بودیم و هیچی نمیگفتیم.
یه قایق کنار دریاچه به یه درخت بسته شده بود...بابک طناب رو باز کرد و رفت تو قایق و گفت:بیا تو آرام.
رفتم تو قایق نشستم...نمیتونستم چشم از اطرافم بردارم...از اون منظره سیر نمیشدم!واقعا زیبا بود!
شروع کرد به پارو زدن و قایق رو برد وسط دریاچه.
پارو هارو گذاشت کنار و وسط قایق دراز کشید وگفت:خوشت اومد؟
_حرف نداره!!!
بیا کنار من دراز بکش و آسمون رو نگاه کن...خیلی حال میده..
اولش نمیخواستم دراز بکشم ولی نمیخواستم بزنم تو ذوقش پس کاری رو که گفت انجام دادم.
هیچ کدوم چیزی نمیگفتیم و دستمون زیر سرمون بود و به آسمون نگاه میکردیم.
بابک:آرام
_بله؟
میخوام یه چیزی بهت بگم.
قلبم داشت میومد تو دهنم!یعنی چی میخواست بگه؟؟
منتظر موندم که ادامه بده.
بابک:من.......ئه....اه اصلا ولش کن!
_ئه...بگو دیگه
بابک:من..دو...ستت دارم!!!!
این حرفش تا مغز استخونم نفوذ کرد!
وقتی تو همچین جایی کسی که دوستش داری بهت بگه دوستت داره دیگه چی از خدا میخوای!!؟احساس میکردم تو بهشتم!
نمیدونستم چی بهش بگم!باورم نمیشد پسری به خوشگلی و خوشتیپی بابک....با اون موهای مشکی و چشمای عسلی...منو دوست داره!
وقتی دید من چیزی نمیگم ادامه داد:میدونم دختری به خوشگلی تو حتما هزار تا کشته مرده داره و ...احساسات من..ارزش چندانی برات نداره!!!
(چی؟؟؟این چه مزخرفاتی بود که داشت میگفت؟؟!!احساسات اون از هر کسی تو این دنیا برام مهم تر بود!)
_اشتباه میکنی بابک
برگشت و تو چشمام نگاه کرد.
ادامه دادم:منم همین حس رو به تو دارم!
دستامو گرفت و گفت:بهم بگو آرام.....بهم بگو چه حسی داری؟؟!!!
با این که خجالت میکشیدم و برام سخت بود ولی لبخندی زدم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم:خیلی دوستت دارم!
بابک:واااااااااااای آرام.....الان احساس میکنم خوشبخت ترین پسر دنیام!
خم شد و گونم رو بوسید...ولی بلافاصلی معذرت خواهی کرد و گفت:ئه..ببخشید...یه لحظه جو گیر شدم!
خندیدم و فهمید که از دستش ناراحت نیستم.
_بابک..دستت درد نکنه...عاشق اینجا شدم ولی میترسم دیر برسیم خونه
بابک:باشه عزیزم.
سریع پارو زد و یه تاکسی گرفتیم که برگردیم خونه.
از اینکه قرار بود برگردم خونه کلی هیجان داشتم و نمیتونستم یه جا بشینم و همش تو خونه قدم میزدم.
ولی از یه طرف هم خیلی ناراحت بودم که داشتم از بابک جدا میشدم..پس بهش گفتم:
بابک...تو هم باما بیا ایران!
بابک:نمیتونم عزیزم.
_چرا که نه؟
بابک:من اونجا نه خونه دارم..نه کار...تحصیلات درست حسابی هم ندارم..اینجا حداقل یه مکانیکی میکنم و یه حقوق بخور و نمیر میگیرم.
_بابک...مگه دوسم نداری؟
بابک:بیشتر از هر کسی تو دنیا
_پس بهم اعتماد کن و باهام بیا..من نمیتونم ازت جدا شم...به بابام میگم یه کار برات جور کنه و یه جای خواب هم برات پیدا میکنیم.
بابک:من نمیخوام سر بار شماها بشم..نه..من نمیتونم!
_بابک.....من نمیتونم بدون تو زندگی کنم..ما خیلی خیلی به تو مدیونیم..بابام این کارو به جای جبران لطفت میکنه!اگه تو نبودی معلوم نبود من الان کجا بودم و چه بلایی سرم میومد!
بابک:من هر کاری کردم از رو عشق بوده.....نمیخوام چیزی رو جبران کنین
دستاشو گرفتم و تو چشماش نگاه کردم....سرشو انداخت پایین.
_بابک..تو چشمام نگاه کن و بگو باهام میای و تنهام نمیذاری...میدونم اینکارو با من نمیکنی!
سرشو بلند کرد و به چشمام خیره شد.
دستامو آور جلوی صورتش و بوسید و گفت:
تا دمه مرگ باهاتم عشقم...میدونی نمیتونم تنهات بذارم..
دستمو محکم حلقه کردم دورش و بغلش کردم و زمزمه کردم:میدونستم.
همون موقع در زدن.
دویدم سمت در و بازش کردم...جیغ زدم:بابا!و بابام رو بغل کردم!
دوتایی تو آغوش هم گریه میکردیم.
بابا:عزیزم...آرام من....دوباره پیش منی...برگشتی پیشه بابایی...خدایا شکرت.
منم هیچی نمیگفتم و فقط گریه میکردم.
چند دقیقه به همون وضعیت گذشت.
بابا منو از بغلش جدا کرد و اشکاش رو پاک کرد و گفت:دیگه گریه بسه گلم....این آقا بابک کجاس ؟میخوام برای لطفی که کرده و بهت جا داده ازش تشکر کنم.
بابک که حرفای بابارو شنیده بود اومد دمه در و با بابا دست داد و گفت:نیازی به تشکر نیست..وظیفم بود.
بابا:این چه حرفیه..من و دخترم از صمیم قلب ازت ممنونیم.
بابک هم خندید و رفت چایی بیاره.
برگشتم سمت بابا و گفتم:بابا..یه خواهش ازت دارم.
بابا:بگو عزیزم.
_من...من میخوام بابک هم با ما بیاد ایران
بابا یه لحظه چیزی نگفت.
نمیدونستم داره به چی فکر میکنه.
بابا:مطمئنی آرام؟
_کاملا بابا..خواهش میکنم قبول کن و تو شرکت یه کاری بهش بده...خواهش میکنم
بابا:این خواهش تو برای چیه؟چی بین تو و اونه مگه؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:نمیتونم ازش جدا شم بابا.
دیگه بابا فهمید قضیه چیه و چیزی نپرسید....
برعکس مامان....بابا همیشه بهم اعتماد میکرد و من به این خاطر واقعا ازش ممنون بودم
بابا:بگو وسایلشو جمع کنه..یه ربع دیگه میریم فرودگاه و براش بلیط میخریم...پرواز یه ساعت دیگس!
وااااای...تو اون لحظه انگار دنیارو دادن بهم!
_مرسیییییییییییییییییی بابایی
پریدم بغل بابا و غرق بوسش کردم.
پایان