ساعت دوازده ظهر شده بود ولی هنوز خرس قطبی(آیدا خانوم خواهر عزیزم!!!)از خواب زمستونیش بیدار نشده بود!!!
پارچ رو پر از آب کردم و رفتم که عملیات بیدار کردن رو انجام بدم!!!

رفتم تو اتاقمون که دیدم بله!خانوم داره خواب هفت پادشاه رو میبینه!ولی حیف که باید از پادشاه ها خدا حافظی میکرد!
پارچ رو بردم بالای سرش و با یه حرکت کلشو ریختم رو سرش و در رفتم!
پشت دیوار وایساده بودم که وقتی میاد بیرون قیافشو ببینم و بیشتر حال کنم!!!!
وقتی اومد بیرون نتونستم جلو خندمو بگیرم و بلند بلند شروع کردم به خندیدن!
وقتی منو دید یقمو گرفت و پرتم کرد زمین و شروع کرد بد و بیراه گفتن!
آیدا:دختره ی بدبخت نفهم!مگه آسکاریس داری گوساله!
_ببین اگه من گوساله باشم از اونجایی که ما دو قلو ایم ...توهم گوساله میشی پس!!؟قبول نداری؟!
از حرفم خندش گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد و رفت لباس هاشو عوض کنه و بیاد.
رفتم تو آشپزخونه...مامانم اونجا بود...
_ماااااامااااااننن...........گش نمههه!!!!!!
مامان:ئه!تو که یه ربع پیش صبحونه خوردی دختر!
_آره؟...راست میگیا...ولی باز گشنمههه!
مامان:تا نیم ساعت دیگه ناهار حاضر میشه.
یه اوکی گفتم و رفتم سراغ تلفن که به شهاب زنگ بزنم.
(شهاب همسایه بقلی بسیار خوشتیپ و خوشگلمون بود که هجده سالش بود و از بچگی با هم بزرگ شده بودیم)
شهاب با من جور تر بود تا با آیدا.
با اینکه دو سال ازم بزرگ تر بود و پسر هم بود ولی بهتر از آیدا منو درک میکرد!
شهاب:الو؟
_سلام داداشی...ظهرت بخیر!
شهاب:سلام بر عزیز دلم.
_شهاب حوصلم سر رفته..میای بریم یه دوری بزنیم؟
شهاب:باشه عزیزم..نیم ساعت دیگه دمه ماشین منتظرتم.
(چون مامانم از رانندگی بدش میاد و منم ماشین نداشتم مجبور بودم همیشه از شهاب بخوام که منو ببره بیرون)
_مامان..من با شهاب یه دوری میزنم زود میام
مامان:آیدا چی؟
_بیخیال...زود میام..خدافظ
شهاب:بریم کجا خانوم خانوما؟
_بریم یه چیزی بخوریم که خیلی گشنمه
شهاب:اوکی مادام موسیو!
_مقسی!
اینو که گفتم لبخندی زد که خوشگلیشو هزار برابر کرد

دو تا پیتزا گرفتیم و نشستیم تو ماشین که بخوریمشون.
یه تیکه پیتزا برداشتم و گرفتم جلوی دهن شهاب و گفتم:آآآ...آ کن!
یه گاز ازش زد.
_آفرین پسر خوب..اگه خوب غذا بخوری و هر روز یه لیوان شیر بخوری قول میدم زودی بزرگ شی!
چون یهو خندید غذا پرید گلوش و به سرفه افتاد!
_ئه!نکشی خودتو!خوب بگو شیر دوست ندارم ..این کارا چیه دیگه!؟
یه چشم غره بهم رفت و مشغول خوردن شد.
شهاب:راستی..فردا تولد دوستمه..همه با دوست دختر هاشون میان ولی من کسیو ندارم باهام بیاد
میتونی باهام بیای؟؟قول میدم زود برگردیم.
_خودم که دوست دارم بیام ولی باید یه جوری مامان و آیدا رو بپیچونم.
رو تختم دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم...
آخه چرا آدمو مجبور میکنن برای اینکه یکم خوش بگذرونه دروغ بگه؟
چرا همیشه وقتی میخوام از مامان برای رفتن به تولد یا مهمونی هایی که پسرا هم هستن اجازه بگیرم میگه نه؟!
مگه پسرا هیولا یا همچین چیزین؟؟!!
حالم از این بی اعتمادی هاش بد میشه!!!
داشتم به این چیزا فکر میکردم که دلم گرفت و چند قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید.
از دروغ گفتن متنفر بودم...دوست نداشتم چیزی رو از مامانم قایم کنم..ولی خودش مجبورم میکنه
توی جام جا به جا شدم و به شهاب و مهمونی فکر کردم...
خیلی وقت بود که شهاب رو میشناختم ولی تا حالا باهاش مهمونی نرفته بود.
یعنی میتونم به شهاب اعتماد کنم و باهاش برم؟؟!!!
اصلا این چجور مهمونی هست که همه با دوستاشون میان؟!
نکنه شهاب تحت تاثیر محیط اونجا رفتارش عوض شه و...
سرمو تکون دادم و به خودم گفتم:نه!شهاب همچین آدمی نیست!
صدای باز شدن در و جیغ و داد های آیدا منو از افکارم کشید بیرون.
حتما بابا اومده خونه و آیدا خانوم هم طبق معمول داره مراسم پاچه خواری برای گرفتن پول رو بجا میاره!!
اومدم تو پذیرایی و دیدم درست حدس زدم.
آیدا همونجور که از گردن بابا آویزون بود میگفت:واااااای نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود بابایی!!چایی میخوری برات بیارم بابا؟؟
بابا:آره.دستت درد نکنه عزیزم..
آیدا هم گونه ی بابا رو بوسید و رفت چایی بیاره.
سلام کردم و بابا که تازه متوجه حضور من شده بود گفت:
به به!آرام خانوم!علیک سلام خانوم خشگله.
نشست رو کاناپه و به پاش اشاره کرد و گفت:
بیا اینجا بشین که بابا دلش برات یه ذره شده!
لبخندی زدم و رو پاش نشستم.
_منم همینطور بابایی
بابا:خوب...تعریف کن...امروز چه خبر بود؟؟
ناخودآگاه یاد مهمونی افتادم و دوباره حالم گرفته شد.
_هیچی...مثل همیشه..آسمون صاف و آبی!
بابا:اون که بله!جدا از وضعیت آب و هوا؟
_مثل همیشه امروزم جالب و پر هیجان بود(آره جون عمم!!)
چشمکی زدم ورفتم سر گازکه ببینم شام چی داریم که مرغ گنده ای رو تو قابلمه دیدم!!
_ای بابا!بازم مرغ؟!مامان به خدا انقدر مرغ خوردم شبیه مرغ شدم!؟
آیدا:ئه؟راست میگی؟!میگم تازگی ها چقدر تابلو و ضایع شدی...پس واسه همینه!!
_آیدا جون اگه من تابلو ام تو قابه عکسی عزیزم!...حالا برو اون چایی رو بده بابا که از دهن افتاد!؟
خوشبختانه به در آوردن زبونش برام اکتفا کرد و از آشپز خونه رفت بیرون

سر شام انقدر فکرم مشغول مهمونی بود که هیچی از گلوم پایین نمیرفت.
با زور چند قاشق خوردم و معذرت خواهی کردم و رفتم بخوابم.
تو مدرسه سرمو گذاشته بودم رو نیمکت و بچه هارو نگاه میکردم که باهم شوخی میکردن و میزدن تو سر وکله ی هم.
یه دفعه الناز از در دوید تو و گفت:بچه ها!زری قاتل اومد!
همه زدن زیره خنده و سر جاهاشون نشستن.
چند دقیقه بعد معلم شیمی(زهرا عباسی)وارد کلاس شد و همه بلند شدن.
بدون گفتن یک کلمه نشست سر جاش و دفترشو انداخت رو میزش!
الناز (بقل دستیم)آروم در گوشم گفت:فکر کنم امروز اعصاب مصاب نداره!میخواد سرمونو ببره!
نیشخندی زدم و با سر حرفشو تایید کردم.
الناز دختر شوخ و مهربونی بود که از اول دبستان با هم دوست بودیم.
زنگ تفریح با بچه ها نشسته بودیم زمین و چیپس میخوردیم که توپ بسکتبال بچه ها پرت شد سمتمون.
الناز توپ رو برداشت و گفت:سوباسا وارد میشود!و شوتش کرد!
از شانس بده ما توپ خورد تو صورت یکی از بچه ها و افتاد زمین!
همه دویدیم سمتش.از دماغش خون میومد و همونجور که رو زمین افتاده بود ناله میکرد!
الناز داشت گریه میکرد و پشت سره هم به دختره میگفت ببخشید.
بچه ها با کمک معلم بهداشت بردنش تو اتاق بهداشت که به وضعش رسیدگی کنن.
اون روز تو مدرسه هیچی از درس نفهمیدم.
اصلا شاید بهتر باشه به شهاب بگم نمیام و خودمو خلاص کنم؟!
ولی نه...میرم و زود بر میگردم.
ساعت چهار رسیدم خونه و بلافاصله رفتم یه دوش گرفتم و موهامو اتو کشیدم.
رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم و بهترین تاپمو با یه شلوار جین پوشیدم.
لوازم آرایشمو ریختم تو کیفم که بعدا آرایش کنم که مامان شک نکنه.
مانتوم رو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون.
_مامان...من و شهاب میریم یه دوری بزنیم
مامان:زود بیا
_قبل از نه میام
بهش فرصت اعتراض ندادم و از خونه زدم بیرون.
تو راه لوازم آرایشمو در آوردم و شروع کردم !
شهاب:بابا ریمل!نمیدونستم شما هم آرایش میکنی!
_حالا کجاشو دیدی!فقط شهاب زود برگردیم ...اوکی؟
شهاب:باشه...نگران نباش.
صدای آهنگشون تا سره کوچه ی مورد نظرمیومد!
حدوده شیش رسیدیم اونجا و با همون نگاه اول فهمیدم که اونجا اصلا جای من نیست!
حدوده پنجاه تا دختر و پسر داشتن به طرز مزخرفی وسط میرقصین!
البته رقص که چه عرض کنم....
چند نفری هم که تا خرخره مشروب خورده بودن و حسابی مست کرده بودن که من فکر کردم هر لحظه ممکنه بالا بیارن!
انقدرهم بوی سیگار و اینجور چیزا میومد که نمیشد نفس کشید!
ترجیح دادم مانتوم رو در نیارم !
یه صندلی برداشتم و یه گوشه دور از همه نشستم.
شهاب هم داشت با دوستاش حرف میزد و سیگار میکشید!
حالا میفهمیدم چرا مامان هیچ وقت نمیزاره بیام اینجور جاها!
یه دختری رو دیدم که هم سنه من بود و در گوشه یکی از پسرا یه چیزی گفت و دستشو گرفت و با هم رفتن تو اتاق!!!
یکی از پسر هایی که مست کرده بود اومد طرفم و دستمو کشید و گفت:باهام برقص عزیزم!
دستمو کشیدم و یه ببخشید گفتم و رفتم پیش شهاب.
_شهاب...تورو خدا منو ببر خونه!
اونم که دید خیلی ناراحتم قبول کرد و رفتیم خونه.

از شانس بد من ترافیک خیلی سنگین بود و ماشین ها میلی متری حرکت میکردن!!
دو ثانیه یه بار ساعت ماشینو نگاه میکردم و نگرانیم بیشتر میشد!!!
صورتم خیس عرق شده بود!...میدونستم حتما مامان شک کرده.
تا پامو گذاشتم تو خونه مامان با عصبانیت پرسید:
کجا بودی؟؟؟!!!
_با شهاب بودم دیگه
مامان:نگفتم با کی...گفتم کجا
_تو خیابون دور میزدیم
مامان:از پنج تا ده تو خیابونا دور میزدین؟؟؟مامان شهاب که چیزه دیگه ای میگفت!!!
یهو انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم!!وا رفتم!
مامان ادامه داد:حالا دیگه بدون اجازه من میری پارتی؟؟تو روی من نگاه میکنی و دروغ میگی!!؟؟
تا اومدم چیزی برای دفاع از خودم بگم یه سیلی محکم خوابوند تو گوشم!!!
یه لحظه چیزی نفهمیدم و گیج شدم...ولی بعد حساب کار اومد دستم.
مامان از عصبانیت نفس نفس میزد و لباشو روهم فشار میداد!
از اون ضربه بدجور شوکه شده بودم...این اولین باری بود که مامان منو میزد!
دستمو گرفتم جلوی صورتم و گریون از خونه زدم بیرون!
بی هدف تو خیابونا برای خودم میچرخیدم وگریه میکردم.
به خودم که اومدم دیدم ساعت یازده شده و انتهای یه کوچه بن بستم!
خواستم از اونجا بیام بیرون که دو تا مرد قوی هیکل جلومو گرفتن و یکیشون گفت:
یه دختری تو سن تو چرا این موقع شب اینجاس؟؟
سعی کردم از کنارشون رد شم که یکیشون دستمو محکم گرفت و مانعم شد!
_تورو خدا بذارین برم....
داشتم از ترس سکته میکردم...صدای قلبمو به وضوح میشنیدم!!!
یه لحظه بعد اون یکی یه دستمال گرفت جلوی صورتم و دیگه چیزی نفهمیدم!!!!!

چشمهامو که باز کردم دیدم همه جا تاریکه!سردم بود..
سردرده وحشتناکی داشتم!!
هیچ جایی رو نمیدیدم...به اطرافم دست کشیدم و فهمیدم که رو تخت تو یه اتاق نا آشنام!
با هزار زحمت در رو پیدا کردم و وقتی دستگیره رو چرخوندم دیدم قفله!
تازه داشت همه چیز یادم میومد.
تاقبل از اینکه ببینم در قفله امیدوار بودم همه ی اون چیزا رو خواب دیده باشم ولی الان....
سرمو تکیه دادم به دیوار و اشکام مثل بارون ریخت!
یعنی الان کجام؟؟چه بلایی سرم میاد؟؟!چیکار کنم!؟؟!
انقدر گریه کردم که دیگه اشکی برای ریختن نداشتم...
در باز شد و یه پسر که بهش میخورد حدوده بیست سالش باشه با یه ظرف غذا اومد تو.
_منو کجا آوردین؟؟؟چرا ولم نمیکنین!؟!؟
دوباره زدم زیره گریه...
پسره گفت:تو الان تو دوبی هستی...حسین تورو آورده اینجا که براش کار کنی!
_حسین کیه ؟منو دزدیده که براش کار کنم؟؟؟
پسره:اون ندزدیدتت..از قاچاق چی های آدم خریدتت..این کاباره مال حسینه و میخواد که تو اینجا برقصی!!!
احساس میکردم که دنیا داره دوره سرم میچرخه!
_!ولی من میخوام برم خونمون....و این کارم میکنم
پسره:اگه کاری غیر از دستورات حسین بکنی ...آدم هاش میکشنت!!!
بعد از گفتن این حرف ظرف غذا رو گذاشت و رفت!
تو اون لحظه فقط میخواستم بمیرم!!!
بمیرم و از این جهنمی که توشم نجات پیدا کنم!
دوباره سیل اشکام جاری شد!
گریه میکردم و سرمو میزدم به دیوار...انقدر گریه کرده بودم که دیگه جونی تو بدنم نمونده بود و از حال رفتم.
از خواب که بیدار شدم از نوری که از پنجره ی کوچیکی که توی اتاق بود داخل شده بود فهمیدم صبح شده.
خدایا خودت به دادم برس!از این جهنم نجاتم بده!!!
ظرف غذا هنوز تو اتاق بود ولی پر از مورچه شده بود!
اطرافمو که نگاه کردم دیدم حدوده شیش تا سوسکه گنده توی اتاقن!!!
داشتم سکته میکردم!
اگه به من میگفتن بمیری بهتره یا یه سوسک رو بگیری تو دستت....مردن رو انتخاب میکردم!
با دست کوبیدم به در و جیغ زدم:منو از اینجا بیارین بیرون!!!!تورو خدا در رو باز کنین!!!
یهو در باز شد و یه مرده گنده و هیکلی جلوی در ظاهر شد!!
مرد:اگه جیغ ویغ کنی زبونتو میبریم که دیگه نتونی زر بزنی...فهمیدی!!!
مرد دیگه ای از پشتش گفت:بیارش تو اتاقم سهراب.
مرد هم اطاعت کرد و با خشونت بازوی منو گرفت و با خودش از یه سری پله برد بالا به یه اتاق دیگه.
این اتاق بر عکس اونی که توش بودم خیلی تمیز و البته بزرگ و زیبا بود!
یه تخته بزرگ و دو نفره هم وسطه اتاق خود نمایی میکرد!
منو پرت کرد رو تخت و از اتاق رفت بیرون!
یه ربع بعد همون مردی که دستور میداد و احتمالا همون حسین,اومد تو اتاق.
اول چند دقیقه کنار در ایستاد و منو برانداز کرد...انگار میخواست ببینه جنس مرغوب گیرش اومده یا نه!!!!
بعد انگار به نتیجه رسید و اومد طرفم و چونمو گرفت.
سرمو تکون دادم که چونمو از دستش بکشم بیرون که سرمو با اون دستش محکم گرفت و چرخوند سمت خودش.
جوری که نفس هاش میخورد به صورتم!!!!!!
حسین:میدونستی خیلی خوشگلی؟؟
دوباره تقلا کردم که خودمو از دستش بکشم بیرون که دستشو شل کرد و اجازه داد خودمو آزاد کنم.
_چرا نمیذارین برم؟؟؟!!الان حتما مامانم از ناراحتی دق کرده!!!
دوباره زدم زیر گریه!
حسین:تو الان مال منی...همیشه هم مال من میمونی.
اینو گفت و از اتاق رفت بیرون.

خوب مثل اینکه این یارو حرف حالیش نیست..باید خودم یجوری برگردم...
قبل اینکه بتونم کاری بکنم دوباره سهراب اومد که منو ببره تو سلولم!!!!
تقریبا منو دنباله خودش رو زمین میکشید!
همین طور که میرفتیم سمت اتاقم اطرافمو کاملا از نظر گذروندم که ببینم راه فراری هست یا نه!
از در اصلی که نمیتونستم برم....دوتا مرد گنده که بیشتر شبیه غول بودن تا آدم!!!دمه در نگهبانی میدادن!
رسیدیم به اتاق و در رو باز کرد و منو پرت کرد توش و دوباره قفلش کرد!
خوشبختانه سوسک ها رفته بودن!
اولین کاری که باید میکردم این بود که یجوری به مامان زنگ بزنم.
یه نگاهی به اتاق انداختم..هیچی به جز یه تخت که مال زمان دایناسور ها بود توش نبود!حتی موکت هم نشده بود!
یه گوشه نشسته بودم و به فرار فکر میکردم که دوباره همون پسر دیشبیه با یه ظرف غذا اومد تو.
برگشتم سمتش که گفت:سلام
بلافاصله روم رو اونور کردم.
ظرف رو گذاشت کنارم و گفت:من بابکم...منم مثل تو یکی از کارگر های اینجام.
_من که کارگر نیستم!زندانیم!
بابک:حالا هرچی...چجوری اومدی اینجا؟
_خودت که باید بهتر بدونی
بابک:منظورم اینه که چجوری افتادی دست قاچاق چی ها!؟؟
نمیدونم چرا ولی احساس میکردم میتونم بهش اعتماد کنم و بهم احساس آرامش میداد...
پس همه چیز رو براش تعریف کردم...از مهمونی تا بیدار شدنم تو این سلول!
وقتی حرفام تموم شد دیدم که رفته تو فکر...
_تو چجوری اومدی اینجا؟
بابک:برای کار
_انقدر بی پولی که اومدی اینجا کار کنی؟؟؟
بابک:بی پول شدم...
_چرا؟
بابک:قضیش طولانیه
_بگو دیگه
بابک:ما خانواده ی خیلی پولداری بودیم ..من..بابام و مامانم
یه روز من ومامانم برای مسافرت اومدیم دوبی...بابام چون خیلی کار داشت با ما نیومد...
روز سوم از مسافرتمون بود که عموم زنگ زد و گفت بابام تصادف کرده و یه متاسفم گفت و قطع کرد!
حالا خودت فرض کن ما با چه حالی برگشتیم!
وقتی اومدیم تهران دیدیم عموم همه ی مال و اموالمون رو بالا کشیده !!!!
_آخه چجوری؟؟؟
بابک:یه دست نوشته داشت که توش نوشته بود تمام دارایی های بابام مال اونه و اثر انگشت و امضای بابام هم زیرش بود!!!
ادامه داد:مامانم وقتی این موضوع رو فهمید سکته کرد و....
بغض گلوشو گرفت و دیگه نتونست ادامه بده و از اتاق رفت بیرون.

دلم براش میسوخت....ولی وضع من خیلی بیشتر از اون به دل سوزی نیاز داشت!
باید از بابک برای فرار کمک بگیرم!!! اون تنها امیدم بود!
وسط اتاق دراز کشیده بودم و تو افکارم غرق بودم که حسین در رو باز کرد و اومد تو.
نشسته بودم یه گوشه و هیچی نمیگفتم...اونم فقط نگام میکرد ...
حسین:اسمت چیه عزیزم؟
جوابشو ندادم.
صداشو بلند کرد و با لحن خشنی داد زد:میگم اسمت چیه!!!!!!!!!
تمام تنم میلرزید..خودمو جمع و جور کردم و گفتم:آرام.
زول زده بود به چشمام...انگار میخواست بفهمه راست میگم یا نه..
حسین:دنبالم بیا.
اولش از جام تکون نخوردم ولی وقتی دیدم داره سهراب رو صدا میکنه ترسیدم و دنبالش رفتم.
دستمو گرفت و برد به یه سالنی که تا حالا ندیده بودم.
حالم داشت بهم میخورد که دستمو گرفته اما چاره ای نداشتم.
یه سالن خیلی بزرگ و قشنگ بود که وسطش یه سکوی بلند بود که سه تا میله از سکو به سقف وصل شده بود.
حسین:تو قراره دوره این میله برقصی آرامم!!!
(مرتیکه چایی نخورده پسر خاله شده بود!!!)
با تمام قدرتم دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم:من اینکارو نمیکنم!!!
دویدم سمت در خروجی که اون دوتا نگهبان ها جلومو گرفتن!
نگهبان:کجا؟کجا؟تشریف داشتی حالا جیگر کوچولو!
جفتشون شروع کردن به خندیدن!!
ازشون متنفر بودم.....دیگه جونم به لبم رسیده بود!
مگه قلب من چقدر تحمل داره آخه!!؟؟
حسین:گوش کن عوضی..اگه کاری رو که بهت گفتم نکنی...به سهراب میگم که دونه دونه انگشتاتو بشکنه بعدش پاهاتو بشکنه و....
زانو زده بودم و به هق هق افتاده بودم و حالم خیلی خراب بود...
_خدایا منو بکش!!!!خدایا خلاصم کن!!!
حسین صداشو نازک کرد و ادای منو در آورد!بعدش سهراب رو صدا کرد و رفت تو اتاقش.
تا اسم سهراب میومد حالت تحوع میگرفتم.
نیشخندی زد و اومد سمتم و طبق معمول پرتم کرد تو اتاق!!
بد جوری دست شویی داشتم و داشتم به خودم میپیچیدم.
آخه این احمق ها نمیگن منم آدمیزادم!!!!
وقتی بابک برام شام آورد(شام که چه عرض کنم..خورشت زهر مار!!!) ازش خواهش کردم ازشون بخواد بذارن من برم دست شویی.
یه اوکی گفت و دست شویی رو بهم نشون داد.
کارم که تموم شد برگشتم تو سلول ولی نمیخواستم بابک بره.
_بابک
برگشت سمتم و منتظر شد حرفمو بزنم که در رو قفل کنه.
_میشه چند دقیقه پیشم بمونی؟
لبخندی زد و گفت:حتما.
نشستم رو تخت..بابکم رو زمین نشست...هیچ کدوم هیچی نمیگفتیم.
بعد تصمیم گرفتم دلمو بزنم به دریا و مستقیم برای فرار باهاش صحبت کنم.
از روی تخت اومدم پایین و کنارش نشستم...سرمو به گوشش نزدیک کردم و زمزمه کردم:
بابک....تورو خدا کمکم کن فرار کنم...به خدا هر چه قدر پول بخوای برسم تهران بهت میدم...قسم میخورم....فقط منو از این جهنم خلاص کن!!!!
برگشت و توی چشمام نگاه کرد و گفت:
تو فکر کردی من دوست دارم تو اینجا زندانی باشی که میخوای به خاطر پول کمکت کنم؟؟؟من هرکاری از دستم بر بیاد برات میکنم!
_وای...تو خیلی ماهی بابک....من شماره خونم رو میدم بهت..زنگ بزن و به مامانم همه چیو بگو...بعدش باید یه جوری خودمو از اینجا خلاص کنم
شماره رو یواشکی نوشت و قرار شد وقتی رفت خونش به مامان زنگ بزنه و رفت سر کارش.
خیلی خوشحال بودم!!!!یعنی میشد برگردم خونه!!!!خدایا شکرت!!!!

بی نهایت خوشحال بودم و از هیجان خوابم نمیبرد...
نمیتونستم تا فردا صبر کنم که بابک از نتیجه ی صحبت با مامانم با خبرم کنه!!
تا صبح رو تخت جا به جا میشدم و آروم و قرار نداشتم.
داشتم تو اتاق قدم میزدم که استرسم کم شه اما فایده ای نداشت..
در باز شد...گفتم حتما بابکه!...اما زهی خیال باطل!!!
سهراب بود!
اومد ظرف ناهارمو گذاشت رو زمین و دوباره در رو قفل کرد و رفت!!!!
همونجور مات و مبهوت وسط اتاق وایساده بودم!!!
یعنی بابک کجا بود؟!
چرا سهراب غذارو آورده بود؟؟؟؟
داشتم از نگرانی و ناراحتی میمردم!!....نکنه قضیه زنگ زدن رو فهمیده باشن و بلایی سرش آورده باشن!!!
نه!....خدا نکنه!!!
حتی فکرشم داغونم میکرد!!!
تصمیم گرفتم تا شب صبر کنم و اگه باز بابک نیومد...چاره ای نیست..مجبور میشم از یکی سراغشو بگیرم حتی شده از سهراب!!!
چند ساعت بعد یه دختره که یه نیم تنه با دامن کوتاه!پوشیده بود اومد تو.
دختره:سلام آرام جون....من مارالم
_سلام
مارال:حسین گفته لباساتو بهت بدم بپوشی و برای امشب آمادت کنم!
_امشب چه خبره مگه؟؟
مارال:امشب اولین شب کاره توئه!
یهو سرم به شدت درد گرفت و حالم بد شد...ولی سعی کردم به خودم مسلط باشم و به روی خودم نیارم.
یاد بابک افتادم و تصمیم گرفتم جوری که شک نکنه راجع بهش ازش بپرسم.
_راستی..این پسره..بابک...کجاس؟..خبری ازش نیست!
مارال:اخراج شده!!
چیزی رو که شنیده بودم باورم نمیشد!پس یعنی تمام امید م برای فرار به باد فنا رفته بود؟؟!!!؟؟!
مارال:با من بیا.
بدون هیچ حرفی دنبالش رفتم...
چند تا کارگر رو دیدم که داشتن با هم حرف میزدن..
یکیشون گفت :برو بسته هارو از در پشتی بیار تو!!!
(در پشتی؟؟؟؟)
بعد دیدم که اون یکی رفت سمت دری که آخر کاباره بود و ازش رفت بیرون!!
همینه!!باید یجوری بدون اینکه کسی بفهمه از اونجا برم بیرون!!!
دوباره پرتو های امید رو تو قلبم احساس کردم و روحیم از این رو به اون رو شد!
مارال:چیه؟؟چرا کپکت خروس میخونه؟؟!!
_از اینکه امشب کارم شروع میشه هیجان زدم!(عجب حرف مزخرفی!)
مارال:خوبه...آفرین.
رفتیم تو یه اتاق کوچولو که پر از لوازم آرایش و عطر و لباس های زننده بود!!!
مارال:بشین رو اون صندلی.
به ناچار اطاعت کردم.
شروع کرد به آرایش کردنم...
وقتی بالاخره کارش تموم شد..اجازه داد خودمو تو آینه نگاه کنم
واییییی!خدای من!شبیه دلقک های سیرک شده بودم!!!ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:
مرسی مارال جون!خیلی قشنگ شدم!(سه دفعه!!!)
مارال:خواهش میکنم عزیزم.
بعدش یه لباس که از لباس خودش افتضاح تر بود رو گرفت طرفم!!!
از بیرون سر و صدای زیادی میومد و معلوم بود که سر حسین و کار کناش خیلی شلوغه و کلی مشتری اومده!
یه نگاه به لباس کردم و به مارال گفتم:تو برو کارتو شروع کن...منم تا یه ربع دیگه بهت ملحق میشم.
مارال:باشه و رفت بیرون.
یه نفس راحت کشیدم ولی فکرم سخت مشغول بود.
باید تو همین یه ربع یه جوری از در پشتی فرار میکردم!!!!