به نام خدایکی از روزهای پاییز بود و برگ درخت حسابی داشت میریخت و فضای رمانتیکی رو ایجاد کرده بود و منو مگی روبروی هم دیگه توی یه کافی شاپ نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم:مهرسا این لباسه خیلی خوشگلت کرده....حسابی جیگر شدی دیگه عمرا باهات بیام بیرون .....هرموقع با تو میام همه حواسشون میره به تو و من سرم بی کلاه میمونهقهقه ای زدم و گفتم:بحث بحث قیافه نیست تو واسه پسرا له له میزنی مثل دو قطب هم نام اهن ربا همدیگرو دفع میکنید باید عین سگ باشی انگار نه انگار که علاقه ای داری باهاشون حتی همصحبت بشی:اوه اوه اونو نگا چه هلوییه ......:خاک برسرت باز که هول شدی لعنتینگاه خماری به اون پسر که درحال رفتن سر میز دوست دخترش بود کردم پسر چنان هول شد که حواسش به صندلی نبود و روی هوا نشست و بعد تق افتاد زمین دختره که فهمیده بود دوست پسرش هیض تشریف داره شروع کرد به غر زدن که کدوم گوری رو نگا میکردیو ......مگی خندید و با مشت به شونم زد:خیلی بدجنسی من موندم تو با این همه شیطنت چجوری خودتو پاک و دست نخورده گذاشتی و بیگدار به اب نزدی:من شیطنت میکنم ولی بیگدار به اب نمیزنم چون ایرانیمو و:فهمیدم...بحث دختر ایرانی پاکه و ....نه؟:پ ن پ مثل تو ااین یه تیکه رو فارسی گفتم که بهش برخورد و روشو کرد اونورلپشو کشیدم و گفتم :این اصطلاحه.....بیخیال معنیش شو بزن بریم که دیر شدبا اون صورت پر از کک و مک و موهای نارنجیش لبخند بامزه ای تحویلم داد و گفت:صورتحساب؟:خیلی خوب.....میدونم نوبت منه{این خارجی ها هم که اصلا تعارف حالیشون نیستکیف پولمو دراوردم و داشتم دنبال پول میگشتم که مگی محکم بازومو کشید :هی مهرسا...این همون پسر خوشگلس که نصفش هم وطن توا و نصفش هم وطن من همون که من هر شب براش گریه میکنم ووواووو واقعا جیگرهبه تلویزیون کوچیک قهوه خانه که بالای دیوار وصل شده بود نگاه کردم ......دوباره داشت اون اگهی رو نشون میداد پسره اسمش دنی بود واقعا جیگر بود مثل همیشه دورش پر از دختر بود از ملیت های مختف با لباس های لختی از ژاپنی گرفته تا برزیل و عرب و اروپا و افریقا و پسره دستش روی شونه هاشون بود ورو کرد به دوربین معلوم بود خیلی از خود راضیهبا انگشت اشاره به دوربین رو کرد و گفت:هی شما هم دوست دارید جزو این دخترای خوشگل باشید ؟معلومه کیه که دلش نخواد ؟باور کنید ارزششو دارم فقط کافیه منو بدست بیارید تا تا اخر عمرتون مثل یه پرنسس زندگی کنید همون پرنسس هایی که همیشه بچگی کارتونشو میدید .....اره.....پس منتظر همتون هستمدنیل راداگهی تموم شد و اگهی یه بیسکویت شکلاتی پخش شد چشای پسره لامذهب سگ داشت و منوبرده بود تو هپروتمگی چند بار تکونم داد خوشگله نه:نه اصلا....من این بیسکوییته رو بیشتر دوست دارم .....وای واقعا خوشمزس خوردی:میشه جلو من از اون حربت استفاده نکنی اخه من دخترم:بس کن کدوم حربه:همونکه باهاش اون پسر بدبختو با مخ انداختی زمین خوشگله:خیلی خوب خوشگله ........:حالا شد .....فکر کنم استاد دیگه راهمون نمیدهپولو از کیفم دراوردم و گذاشتم روی میز:نه هنوز وقت داریمحیات دانشگاه پر بود از بچه ها جان هم بود وای نه حالم ازش بهم میخورد پسره ی اسگل بدرد نخور همیشه حال ادمو میگرفت نمیدونم چرا خودشو صاحب من میدونست و اصلا نمیذاشت هیچ پسری بیاد سمتم احتمالا با این کاراش باید انقد میموندم تا موهام هم رنگ دندونام میشد بچه ها دورم کرده بودن و باهام شوخی میکردن خیلی دانشگاهم رو دوست داشتم البته بدون جان
مگی:بچه ها این اگهیه رو دیدینبچه ها همه تایید کردن که دیدندارن:شنیدم پسره ایرانیهمگی:نه خیر نصفش ایرانیه محصول مشترک کشور من و مهرسا استدارن :مهرسا همهی دختر پسرای کشورتون انقد خشگلن:پ ن پبا این حرفم همه شاکی شدن و بد نگاه کردنبا خنده گفتم :اره.....پس چیسعیده:دختر لبنان هم خوشگلن کلن سمت ماها خوشگلنالیشیا:ولی پسره بدجوری رو مخه احساس میکنه خیلی خوشگله من دوست داشتم خوشگل و پرو بودم تا برم اونجا ادبش کنم و قهوه ایش کنم .....وای مهرسا کار خودتهبلند بلند خندیدم که جان بی شاخ و دم اومد :مهرسا صاحب داره ......اخمامو کردم تو هم و گفتم:اوه سلام میمون بد بو:خندید و گونمو بوسید چندشم شد :حق نداری اینکارو بکنی فهمیدی؟بلند بلند خندیدو گفت:کوچولو تو کی هستی که حق منو تعیین کنیبدون توجه به حرفش رو به مگی گفتم:مگی چطوره بری ثبت نام کنی ....ما همه پشتت هستیممگی:نه مرسی اون هیچوقت منو قبول نمیکنه:چرا میکنه من بهت کمک میکنمدارن:خوب با هم ثبت نام کنید ...اونوقت مهرسا میتونه بهت کمک کنهجان:دهنتو ببند
خیلی عصبانی بودم از این زندگی تصمیمو گرفتم من باید تو این مسابقه برنده میشدم به چند دلیل اول اینکه پوز جانو بزنم دوم اینکه پوز دنیلو بزنم سوم اینکه پوز هردوتاشونو بزنم چهارم اینکه ماشین جایزه رو بفروشم و برگردم ایران حتی اگه شده بدون پدر و مادرم/////////////////////////////////////////////////////////////////////////فصل تابستان کم کم از راه رسید و من هم خسته ازدرس و امتحانات بدم نمیومد این پسرو اسگل کنم و بخندم غافل از اینکه .....داشتم چمدونمو جمع میکردم که مامانم از راه رسید :مهرسا میشه بپرسم کجا دوماه دیگه نامزدیته ها ...بخدا این پسره خوبه داره بخاطرت مسلمون هم میشهحوصله جرو بحث نداشتم واسه همین گفتم :خوب منم دوسش دارم ولی میخوام قبل از اینکه دوران قشنگ مجردیم تموم شه و بسر بیاد یه مسافرت مجردی برم و بعد برمیگردم و شما از شرم خلاص میشیدمامان که حسابی به وجد اومده بود روزنامه رو روی میز گذاشت و پاشد و صورتمو یه ماچ محکم کرد :عزیزم میدونم که جانو دوست نداری میدونم که جان مرد خیلی خشنیه ولی پدرت داره از دست میدره بخاطر پدرت بخاطر من ...با یه میلیارد سرمایه اومدیم اینجا و داریم با یه میلیون برمیگردیم ....کاش پامون میشکست و هیچ وقت نمیومدیم حق مارو از این مرتیکه حروم خور و پسرش بگیر بعد خودم با خاله نیلوفرت کمک میکنیم که طلاق بگیریدلم به حال مادرم سوخت به چشمای یاقوتیش نگاه کردم و اشکاشو پاک کردم دستای سردشو گرفتم ....همه چیو بسپار به منموهامو بوسید وگفت:بخدا خیلی دوست دارم دخترملبخندی زدم و چمدونم رو برداشتم .....چی میخوای واست از وگاس بگیرمبابام که مریض روی تخت افتاده بود گفت:ابجو های خوبی داره اونجا دخترم .....واسه پدر پیرت یه سوغاتی توپ بگیر بیار
دستای بابا رو گرفتم و گفتم :باشه بابا جون تو فقط غصه نخور بخاطر بی پولیت مطمن باش با دست پر برمیگردمبابا اه عمیقی کشید و گفت خدا کنه بابا.اشکاشو پاک کردم و بصورت خسته اش بوسه زدممامان:خب دیگه فیلم هندیش نکنید بیا از زیر قران ردت کنم و بروبا بدرقه ی مامان از در خارج شدم ......یه حسی داشتم حس یه اتفاق خوبو .....دم در خونه مگی سه ساعت بود که وایساده بودم ......بلاخره اومد...جیغم به هوا رفت:وای دختر چه معرکه شدی:من ؟برو بابا....فقط موهامو مشکی کردم:گونشو بوسیدم حسابی بخودش رسیده بود و یه تاپ خیلی باز و لختی هم تنش بوداز مامان مگی خدافظی کردیم و به سمت فرودگاه به راه افتادیم.................................................. .................................................. .................................................. .چیزی نگذشت که خودمونو توی فرودگاه وگاس دیدیم و لیموزینی که برای بردنمون اومده بودهمینکه به راهنمایی مرد سیاهپوستی که پاول نام داشت وارد لیموزین شدیم سه تا دختر دیگه رو هم دیدیمهر پنج تامون با تعجب بهم نگاه میکردیم دختر سبزه و بسیار بسیار لوندی که جلوی من نشسته بودسکوتو شکست :بچه ها فکر نمیکنید وقتشه باهم اشنا بشیممگی :من مگی هستم اهل اسپانیادختر بلوند نه چندان زیبایی که بسیار هم مغرور بنظر میرسید با بیمیلی گفت:الگا ....روسبا تمسخر نگاهش کردم تمام هیکلش بیرون بود از سینه گرفته تا پا ها لباسش بیشتر مثل لباس خواب بوددختر سیاهپوست :هی خوشگله......تو اسمت چیه کجایی هستی ....واقعا که زیباییازش خوشم میومد ......خیلی مهربون وپاک بود و البته زیبا .....چشمان درشت و عسلی ....:من مهرسا هستم اهل ایران:شنیده بودم دخترای خاورمیانه زیبان ولی نه تا این حدمگی:تازه این زشتشونه مامانشو ببینی چی میگی....راستی اسم خودت چیه:من الیشیام .....اهل برزیلبعد به دخترژاپنی که اونور بود اشاره کرد و گفت:و شما ؟من هم می می هستم از ژاپن تو کیوههممون با هم شروع کردیم و از هر دری باهم سخن گفتیم فقط ولگا بود که حرف نمیزد لیموزین دم یه قصر نباتی رنگ نگه داشت که روبروش استخر خیلی بزرگی بود و دورش پر درختهای سر سبز و گلهای رنگارنگ انگار بهشت بود .....الیشیا :وایییییی خدای من .....واقعا دیدن اینجا حتی به باختنش هم میارزیدولگا:واقعا انقدر برات جالبه ؟خونه عموی من در اوهایو صد برابر اینجاس اون حتی یه جزیره هم دارهمن :واقعا ؟خوش بحالشولگا:معلومه باید مسخره کنی چون تو یه خاورمیانه ایه جهان سومی و فقیری که همچین چیزی حتی در مخیلت هم نیست براش زبون درازی کردم که یهو دیدیم دنیل اومد همه به صف وایستادنمگی:وای هلووووووووووووووو اومد:خاک تو سرت صد بار گفتم این طوری وا ندهدنیل با یه تاپ اسپرت مردانه و یه عینک دودی مارک ری بن وارد شد و بوی ادکلنش که تولید کنندش خودش بود همه جا رو پر کرد
:سلام جیگرا......منو که میشناسید بهتون خیر مقدم میگم .....به خونه خودتون خوش اومدیدخودتونو یکبار دیگه معرفی کنید یکی یکی باهمه دست داد و وقتی به ولگا رسید ولگا به دست دادن اکتفا نکرد :میشه شما رو ببوسم:البته من میتونم این ارزوتو براورده کنمولگا طولانی لبهای دنیل رو بوسید هممون متعجب بودیم مگی دستاش حسابی داشت میلرزید :خدایا نهبه مگی که رسید حتی باهاش دست هم نداد و فقط بایه لبخند تصنعی باهاش سلام و احوالپرسی کرد. بعد نوبت من شد :بهبه ......خوشگل خانم هموطن ......تو دوست نداری منو ببوسی .....من به شدت استقبال میکنما"پوزخندی زدمو گفتم :شمارو نه ولی بیسکویتای خوشمزه شکلاتیتونو حاضرم تا امر دارم مزه مزه کنم واون چیپسهای خامه و پیاز رو:مزه لبای من در مقابل اونا هیچهنفسمو از بینی دادم بیرون و گفتم :نه من با دهنی و دست خورده دیگران کاری ندارم:تو خیلی شیطونی ادمو حسابی تحریک میکنی ....که......که .....نفر اول حذفت کنه و به ریشت بخندهبا این حرف همه زدن زیر خنده و حسابی ضایع شدم مخصوصا ولگا که بیشتر ازهمه میخندید ولی خودمو نباختم و یقه بلیزشو گرفتم و با چشمای خمار و لبهای غنچه ای نگاهش کردم:با کمال میل .....عسلم .....من اومدم اینجا که از یه تعطیلات مجانی لذت ببرم اگه تو قبولم نمیکردی واسه یه هفته اقامت تو وگاس باید 3000 یا چهار هزار دلار میدادم ....با این حرفم حسابی اخماش رفت تو هم و دستمو از رو یقش کندچشمکی براش زدم و با دست براش بوس فرستادماز کنار ما دور شد و داد زد :دنبال بیاید خانوماالیشیا :واییییییییییییییی عالییییییی بود خیلی خوب قهوه ایش کردیولگا:فعلا که خودش قهوه ای شد.....دنیل عمرا تو رو با این بی ادبی و گستاخی قبول کنه ......دختره ی فقیر وبیچاره لباسات هم که دست دومهقاطی کردم و جلو رفتم :اره دست دومه ولی با عرق کردن و کار بدست اومده نه با تن فروشی.....میدونم که چیکاره بودی و از چی به اینجا رسیدیاز اینکه این حرفا رو زدم خودم هنگ کردم .......همش دروغ بود ولی نمیدونم از شانس توپ من چجوری راست بود که عشوه خرکی اومد و بدنبال دنیل رفتهممون به اندرونی رفتم جالب اینجا بود که اتاقای هممون یکی بود و همه جور امکاناتی هم بود ......تلویزیون بزرگ یخچال پر از خوراکی انواع فیلم ها و بازی ها و دور تا دورش هم پر دوربین بوددنیل دستشو دور کمر ولگا و دست دیگشو دور گردن میمی انداخت و رو به ما گفت :خوب خانوما این اقامتگاه شماست ....همه شما رو ازدوربین میبینم تا میتونید لباسای باز بپوشید و به خودتون برسید.....این درانتخاب من اثر خیلی زیادی داره......هی تو چی میخوریلقمه گوشت گوبیده با سبزی رو که از نهار ابگوشت اونروز داشتیم و مادر برام گرفته بود تا تو فرودگاه بخورم رو با ولع بلعیدم و بعد هم ارق زدم البته با دست جلوشو گرفتم همه از اینکارمن خندشون گرفت تصمیم گرفته بودم حسابی گند بزنم به حرمسرای اقا دنیلدنیل خندید و گفت:نه تو واقعا مثل که دلت میخواد حذف شیچشمامو خمار کردم و گفتم:نه عشقم .....من دوست دارم زنت شم تا تا اخر عمر محصولات کارخونتو بخورم:وحتما بعدش اینجوری ارق بزنی:نه که بگم خیلی

سعیده:بچه ها دیر شد بیاید بریم توی کلاس دیگه
کلاس شروع شده بود ولی ما همه به فکر اون تبلیغات تلویزیونی بودیممگی اروم خودکارشو به بازوم زد "میدونستی جایزه هم میدن؟با این حرف گوشام تیز شد ارومتر از خودش گفتم :خوب که چی؟:تو مگه به پول احتیاج نداری؟:خب؟:تو کمک کن من بازی رو ببرم منم اون جایزه رو میدم به تو .....یه ماشین اخرین مدل که قیمتشو پرسیدم حول و حوش 300000 دلارهبا شنیدن این حرف به فکر فرو رفتم:من چجوری میتونم کمکت کنم اخه ...بعدم اون پدر مریضمو ول کنم بیام ددر"حالا نه که الان خیلی براش کار انجام میدی الانشم مامانت همه کارارو میکنه براش ولی تو اینطوری هم میتونی ازورشکستگی نجاتش بدی باباتم دیگه مجبورت نمیکنه که زن جان بشی.....خیلی جالبه تو واقعا خطر رو حس نمیکنی اون حتی قول داده مسلمون هم بشه ...اگه دیر بجنبی ......:یه دقیقه اون دهنتو میبندی؟:نچ .......کمک کن........بخدا من عاشقش شدم:همه دخترای ایالات متحده امریکا عاشقش شدن ......خیلی خوب .....کمکت میکنم اما به مامانم چی بگم....بگم کدوم گوری میرم:خاک تو سرت ...بگو با دانشگاه میریم اردوی تحقیقاتی.......:باید فکر کنم:نیشگون خیلی محکمی از بازوم گرفت و با خنده گفت:ببند/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////سالن پر بود از دخترای خوشگلو و لوندی که ما رو هم متحیر کرده بود و از نوک انگشتای پا تا فرق سرشون عمل زیبایی کرده بودن واقعا از خودم بدم میومد که با اینا مقایسه بشم ولی خوب چی میشد کرد ؟بعد از کلی این پا و اون پا کردن بلاخره بهمون نوبت دادن که بریم دفتر اقای راد مگ خیلی خوشحال بود و واقعا تو پوست خودش نمیگنجیداول نوبت من بود بدون در زدن رفتم تو و باصورت مغرور و جذاب دنیل مواجه شدم اونقدر حول کردم که یادم رفت به انگلیسی سلام کنم و فارسی گفتم:سلامقهقهه ی بلندی سر داد و گفت:به به .....یه ایرانی اینجاست.....چطوری؟از اینکه انقد خوب فارسی حرف میزد موندم .....مگه دورگه نبود؟:بشیناروم بدون اینکه بهش نگاه کنم نشستم و یقه بلوزمو کمی بالا تر اوردمدوباره زد کانال انگلیسی:خب ....فکر نمیکردم یه ایرانی هم شرکت کنه تو این مسابقه اخه دخترای ایرانی همشون به نجابت مشهورن:خب مگه تو قصدت ازدواج نیست؟عینک خوشگلشو روی میز گذاشت و با چشای گستاخش به لبهام نگاه کرد "چرا خب.......نمیدونم چه مرگه ولی دلم میخواد دختراا رو بندازم به جون همدیگه تا بخاطرم بجنگن و تو سرو کله ی هم بزنن ....خب اونیکه خیلی خودشو به درو دیوار بزنه یعنی خیلی دوسم داره دیگه .....والبته .............شاید نباید بگم ......ولی وفا ....سرشو جلوتر اورد و تو چشمام نگاه کرد و لبخند بسیار محسور کننده ای زد از اونا که من باهاش کل پسرای دانشگاه رو اسگل میکردم"....وفا توی من یکی نیستشاید اینا رو بهت میگم چون یه چیز خاصی تو وجودت میبینم که دهنمو باز میکنه تا رک باشم باهاتو بعد چشمکی زد و گفت:خواهشا بیرون درچ نکنهکم کم داشت عصبانیم میکرد از جام بلند شدم و به سمت میزش رفتم و یه بیسکوییت شکلاتی که تبلیغشو همیشه بعد این اگهی کوفتیه خودش میذاشت بدون اجازه ورداشتم .....با افتخار گفت:از محصولات خودمونه ....عالیه نهلبخندی زدم و گفتم :راستشو بخوای اگه یه ور تو و همه پولاتو بذارن و یه طرف یه بسته از این رو من ......بیسکوییتو انتخاب میکنهخیلی عصبانی شد :پس واسه چی اومدی اینجا:خب واضحه چون تعطیلات دانشگاه نزدیکه و بجای اینکه نصف پس اندازامو بریزم دور میام مجانی اینجا و با یه ماشین خوشگل برمیگردم......از پشت میزش اومد کنار و روبروم وایساد خیلی خیلی نزدیک بطوریکه حرارت نفساش بگوشم میخورد و یجوریم میکرد با دستش چونمو گرفت و مستقیم به چشمام زل زد :فکر میکنی واقعا میتونی درمقابل این همه جذابیت خوددار باشیبه فارسی گفتم :پ ن پاما اون توجهی به حرفم نکرد برعکس همه پسرای دانشگاه که قاطی میکردن و میخواستن خفم کنن این فرمول روی اون اثر نکردبا یه دستش موهامو از توی صورتم کنار زد و توی گوشم گفت:اگه میتونی عاشقم کنپاشنه ده سانتیمو که بسیار هم تیز بود روی انگشت پاش گذاشتم و محکم فشار دادم همین حین منشی با اون تاپ نیم تنه اش بدون در زدن وارد شد و گفت:اوه دنی.....تو قرار بود با هرکس پنج دقیقه حرف بزنی اینطوری به هیچکس نمیرسی:اوکی عزیزم برو بیرون ودیگه بدون در زدن وارد نشو ....مخصوصا وقتی با این تنهام......منشی که حسابی خورده بود تو ذوقش رفت و من از این حرفش لپام گل انداخت:راسنی .....این بروشورو بگیر توش کارا و شرایط مسابقس....و بعضیاش کارای ناجوریه .....فکر نکنم اهلش باشی:بدو بابا...بدو بدو بدو:چی گفتی:هیچیرفتم سمت میزش تا یه بیسکوییت دیگه بردارم که محکم زد رو دستم طوری که دستم سرخ شد....:دفعه اخرت باشه بیسکوییت های منو بی اجازه ورمیداری......اگه بیسکویتتا رو میخوری باید منم داشته باشیدوباره به فارسی گفتم:زرششششششششششکاندفعه فهمید و گفت:معنی اینو میدونما...ازگیلداشتم شاخ درمیاورماومد جلو ....و گونمو طولانی بوسید .....:نه خوش طعم هم هستی بیا این یه بلیط طلایی تو میتونی به لاس وگاس بیای اونجا منتطرتم جیگر.....اگه میتونی عاشقم کن....این اسم مسابقس ولی خیلی رقیب داری:اگه میتونی عاشقم نشوبلند بلند خندید و منو با خنده های تمسخر امیزش بدرقه کرد بعد از من مگی رفت تو ولی گفت که اصلا روی خوش بهش نشون نداده و تنها شانسی که اورده این بوده که ردش نکرده
وقتی برگشتم حسابی خسته بودم و عصبی حالم از اون همه غرور و ذات خراب دنیل بهم میخورد روی پله نشستم و شروع کردم به بازکردن بند کفشم که صدای زنگ اس ام اس گوشیم اومد از مگی بود :به اون بروشور یه نگاهی بنداز داشتم جواب میدادم که دیدن کفش تمام چرمم ایتالیایی نظرمو جلب کرد:وا مهمون ؟یعنی این کفشای گرون مال کی میتونه باشه گوشیمو داخل جیبم گذاشتم و موهامو از تو صورتم زدم کنار و زنگ درو زدم ده ثانیه بعد چهره حال بهم زن جان رو روبروی خودم دیدم :وای نه ....کی باغ وحش خونه ی ما رو خریده که حالا باید یه میمون درو باز کنهبا اون چشمای خمار وجذابش یه نگاه عمیق بهم کرد و گفت :هرچی دوستداری صدام کن ولی حواست باشه که نوبت منم میشه:نوبت چیت میشه ....چجوری روتون میشه هرروز هرروز میاید اینجا پول مارو که بالا کشیدید بس نبود ....اگه میشه یه خورده برامون باقی بذارید که بتونیم برگردیم کشورمون:نترس....انقد به پات میریزم که مثل ملکه ها زندگی کنیمن ترجیح میدم زیر همین سقف نم پس داده زندگی کنم که از صدقه سر شما داریم ....... میشه بری اونور ....میخوام رد شم:خودشو کمی کنار کشید و گفت:بابات که خیلی عجله داره تو ر و بندازه به ما:باشه .....اون از خودش میگه......رفتم داخل اتاق پذیرایی و بالاجبار با مادرو پدر جان سلام و علیک گرمی کردممامان:کجا میری به این زودی زشته....این مثلا اومدن خواستگاریت:من دوسش ندارم......دوسش ندارم مامان سعی کن بفهمیو بعد با عذر خواهی از همه رفتم سراغ اتاقم و دروهم قفل کردم بروشور رو از تو کیفم دراوردم:1.هیکل2.قد3.جهره لوند و زیبا4.علاقه مندی به ورزش تنیس5.جذابیت .... و لوندی6.یک هفته زندگی کامل مانند هر زن و شوهر دیگریاین اخریه واقعا برام سخت بود ینی اصلا امکان نداشت .....در اتاقم به صدا دراومد .....:کیه؟:میمون بوگندو .....بیا ببین شرطی نداری واسه ازدواج:میگم بو همه جا رو ورداشته .....چرا یه شرطی دارم گورتو گم کن عزیزم:ادمت میکنم:گمشو میخوام تنها باشمخیلی عصبانی بودم از این زندگی تصمیمو گرفتم من باید تو این مسابقه برنده میشدم به چند دلیل اول اینکه پوز جانو بزنم دوم اینکه پوز دنیلو بزنم سوم اینکه پوز هردوتاشونو بزنم چهارم اینکه ماشین جایزه رو بفروشم و برگردم ایران حتی اگه شده بدون پدر و مادرم/////////////////////////////////////////////////////////////////////////فصل تابستان کم کم از راه رسید و من هم خسته ازدرس و امتحانات بدم نمیومد این پسرو اسگل کنم و بخندم غافل از اینکه .....داشتم چمدونمو جمع میکردم که مامانم از راه رسید :مهرسا میشه بپرسم کجا دوماه دیگه نامزدیته ها ...بخدا این پسره خوبه داره بخاطرت مسلمون هم میشهحوصله جرو بحث نداشتم واسه همین گفتم :خوب منم دوسش دارم ولی میخوام قبل از اینکه دوران قشنگ مجردیم تموم شه و بسر بیاد یه مسافرت مجردی برم و بعد برمیگردم و شما از شرم خلاص میشیدمامان که حسابی به وجد اومده بود روزنامه رو روی میز گذاشت و پاشد و صورتمو یه ماچ محکم کرد :عزیزم میدونم که جانو دوست نداری میدونم که جان مرد خیلی خشنیه ولی پدرت داره از دست میدره بخاطر پدرت بخاطر من ...با یه میلیارد سرمایه اومدیم اینجا و داریم با یه میلیون برمیگردیم ....کاش پامون میشکست و هیچ وقت نمیومدیم حق مارو از این مرتیکه حروم خور و پسرش بگیر بعد خودم با خاله نیلوفرت کمک میکنیم که طلاق بگیریدلم به حال مادرم سوخت به چشمای یاقوتیش نگاه کردم و اشکاشو پاک کردم دستای سردشو گرفتم ....همه چیو بسپار به منموهامو بوسید وگفت:بخدا خیلی دوست دارم دخترملبخندی زدم و چمدونم رو برداشتم .....چی میخوای واست از وگاس بگیرمبابام که مریض روی تخت افتاده بود گفت:ابجو های خوبی داره اونجا دخترم .....واسه پدر پیرت یه سوغاتی توپ بگیر بیار
دستای بابا رو گرفتم و گفتم :باشه بابا جون تو فقط غصه نخور بخاطر بی پولیت مطمن باش با دست پر برمیگردمبابا اه عمیقی کشید و گفت خدا کنه بابا.اشکاشو پاک کردم و بصورت خسته اش بوسه زدممامان:خب دیگه فیلم هندیش نکنید بیا از زیر قران ردت کنم و بروبا بدرقه ی مامان از در خارج شدم ......یه حسی داشتم حس یه اتفاق خوبو .....دم در خونه مگی سه ساعت بود که وایساده بودم ......بلاخره اومد...جیغم به هوا رفت:وای دختر چه معرکه شدی:من ؟برو بابا....فقط موهامو مشکی کردم:گونشو بوسیدم حسابی بخودش رسیده بود و یه تاپ خیلی باز و لختی هم تنش بوداز مامان مگی خدافظی کردیم و به سمت فرودگاه به راه افتادیم.................................................. .................................................. .................................................. .چیزی نگذشت که خودمونو توی فرودگاه وگاس دیدیم و لیموزینی که برای بردنمون اومده بودهمینکه به راهنمایی مرد سیاهپوستی که پاول نام داشت وارد لیموزین شدیم سه تا دختر دیگه رو هم دیدیمهر پنج تامون با تعجب بهم نگاه میکردیم دختر سبزه و بسیار بسیار لوندی که جلوی من نشسته بودسکوتو شکست :بچه ها فکر نمیکنید وقتشه باهم اشنا بشیممگی :من مگی هستم اهل اسپانیادختر بلوند نه چندان زیبایی که بسیار هم مغرور بنظر میرسید با بیمیلی گفت:الگا ....روسبا تمسخر نگاهش کردم تمام هیکلش بیرون بود از سینه گرفته تا پا ها لباسش بیشتر مثل لباس خواب بوددختر سیاهپوست :هی خوشگله......تو اسمت چیه کجایی هستی ....واقعا که زیباییازش خوشم میومد ......خیلی مهربون وپاک بود و البته زیبا .....چشمان درشت و عسلی ....:من مهرسا هستم اهل ایران:شنیده بودم دخترای خاورمیانه زیبان ولی نه تا این حدمگی:تازه این زشتشونه مامانشو ببینی چی میگی....راستی اسم خودت چیه:من الیشیام .....اهل برزیلبعد به دخترژاپنی که اونور بود اشاره کرد و گفت:و شما ؟من هم می می هستم از ژاپن تو کیوههممون با هم شروع کردیم و از هر دری باهم سخن گفتیم فقط ولگا بود که حرف نمیزد لیموزین دم یه قصر نباتی رنگ نگه داشت که روبروش استخر خیلی بزرگی بود و دورش پر درختهای سر سبز و گلهای رنگارنگ انگار بهشت بود .....الیشیا :وایییییی خدای من .....واقعا دیدن اینجا حتی به باختنش هم میارزیدولگا:واقعا انقدر برات جالبه ؟خونه عموی من در اوهایو صد برابر اینجاس اون حتی یه جزیره هم دارهمن :واقعا ؟خوش بحالشولگا:معلومه باید مسخره کنی چون تو یه خاورمیانه ایه جهان سومی و فقیری که همچین چیزی حتی در مخیلت هم نیست براش زبون درازی کردم که یهو دیدیم دنیل اومد همه به صف وایستادنمگی:وای هلووووووووووووووو اومد:خاک تو سرت صد بار گفتم این طوری وا ندهدنیل با یه تاپ اسپرت مردانه و یه عینک دودی مارک ری بن وارد شد و بوی ادکلنش که تولید کنندش خودش بود همه جا رو پر کرد
:سلام جیگرا......منو که میشناسید بهتون خیر مقدم میگم .....به خونه خودتون خوش اومدیدخودتونو یکبار دیگه معرفی کنید یکی یکی باهمه دست داد و وقتی به ولگا رسید ولگا به دست دادن اکتفا نکرد :میشه شما رو ببوسم:البته من میتونم این ارزوتو براورده کنمولگا طولانی لبهای دنیل رو بوسید هممون متعجب بودیم مگی دستاش حسابی داشت میلرزید :خدایا نهبه مگی که رسید حتی باهاش دست هم نداد و فقط بایه لبخند تصنعی باهاش سلام و احوالپرسی کرد. بعد نوبت من شد :بهبه ......خوشگل خانم هموطن ......تو دوست نداری منو ببوسی .....من به شدت استقبال میکنما"پوزخندی زدمو گفتم :شمارو نه ولی بیسکویتای خوشمزه شکلاتیتونو حاضرم تا امر دارم مزه مزه کنم واون چیپسهای خامه و پیاز رو:مزه لبای من در مقابل اونا هیچهنفسمو از بینی دادم بیرون و گفتم :نه من با دهنی و دست خورده دیگران کاری ندارم:تو خیلی شیطونی ادمو حسابی تحریک میکنی ....که......که .....نفر اول حذفت کنه و به ریشت بخندهبا این حرف همه زدن زیر خنده و حسابی ضایع شدم مخصوصا ولگا که بیشتر ازهمه میخندید ولی خودمو نباختم و یقه بلیزشو گرفتم و با چشمای خمار و لبهای غنچه ای نگاهش کردم:با کمال میل .....عسلم .....من اومدم اینجا که از یه تعطیلات مجانی لذت ببرم اگه تو قبولم نمیکردی واسه یه هفته اقامت تو وگاس باید 3000 یا چهار هزار دلار میدادم ....با این حرفم حسابی اخماش رفت تو هم و دستمو از رو یقش کندچشمکی براش زدم و با دست براش بوس فرستادماز کنار ما دور شد و داد زد :دنبال بیاید خانوماالیشیا :واییییییییییییییی عالییییییی بود خیلی خوب قهوه ایش کردیولگا:فعلا که خودش قهوه ای شد.....دنیل عمرا تو رو با این بی ادبی و گستاخی قبول کنه ......دختره ی فقیر وبیچاره لباسات هم که دست دومهقاطی کردم و جلو رفتم :اره دست دومه ولی با عرق کردن و کار بدست اومده نه با تن فروشی.....میدونم که چیکاره بودی و از چی به اینجا رسیدیاز اینکه این حرفا رو زدم خودم هنگ کردم .......همش دروغ بود ولی نمیدونم از شانس توپ من چجوری راست بود که عشوه خرکی اومد و بدنبال دنیل رفتهممون به اندرونی رفتم جالب اینجا بود که اتاقای هممون یکی بود و همه جور امکاناتی هم بود ......تلویزیون بزرگ یخچال پر از خوراکی انواع فیلم ها و بازی ها و دور تا دورش هم پر دوربین بوددنیل دستشو دور کمر ولگا و دست دیگشو دور گردن میمی انداخت و رو به ما گفت :خوب خانوما این اقامتگاه شماست ....همه شما رو ازدوربین میبینم تا میتونید لباسای باز بپوشید و به خودتون برسید.....این درانتخاب من اثر خیلی زیادی داره......هی تو چی میخوریلقمه گوشت گوبیده با سبزی رو که از نهار ابگوشت اونروز داشتیم و مادر برام گرفته بود تا تو فرودگاه بخورم رو با ولع بلعیدم و بعد هم ارق زدم البته با دست جلوشو گرفتم همه از اینکارمن خندشون گرفت تصمیم گرفته بودم حسابی گند بزنم به حرمسرای اقا دنیلدنیل خندید و گفت:نه تو واقعا مثل که دلت میخواد حذف شیچشمامو خمار کردم و گفتم:نه عشقم .....من دوست دارم زنت شم تا تا اخر عمر محصولات کارخونتو بخورم:وحتما بعدش اینجوری ارق بزنی:نه که بگم خیلی
:سر تاسفی تکون داد و گفت :حمام کنید فردا خیلی کار داریم .....
ههممون دور هم جمع شدیم و به پیشنهاد من شروع کردیم به بازی چشمک و کلی سرو صدا کردیم به سمت دوربین نگاه کردم و دست تکون دادم :فکرشم نمیکردی که چند تا رقیب بتونن از دوست بیشتر با هم گرم بگیرن نه؟صداش از بلنگو اومد:عالیه چطوره هممون با هم زیر یه سقف باشیم .....مسلمونا که با چند همسری مشکلی ندارنرومو از دوربین اونور کردم و براش شکلک دراوردم همه به کل کل های ما دوتا میخندیدنمگی که نگران به نظر میرسیدبا دست به شونم زد و در گوشم گفت"حتما اینطوری میخوای کمک کنی نه؟لبخندی زدم و گفتم:تو چیکار داری من اخر دست تو رو میذارم تو دست دامادمگی سری تکون داد و مجبور شد که بهم اعتماد کنه شب همه خوابیدیم .و صبح من از همه زودتر بیدار شدمو یکم اینور اونورو نگاه کردم ولی حوصلم اساسی سر رفته بو د پاشدم و رفتم توی باغ . کنار استخر بزرگ خوابیدم عاشق بوی چمن ها بودم ......واقعا محشر بود داشتم حال میکردم که به چیز سیخ مثل چوب و رفت تو بینیم فکر کردم که مگیه :میشه انقدر کرم نریزی؟اما در جواب صدای مردونه ای اومد :سلام جوجواز جام پریدم و سر جام نشستم :وای تویی.............باز به فارسی ولی با لهجه شیرینی گفت:پ ن پخندم گرفت.....:حوصلم سر رفته بود اومدم ابنجا گفتم یکم.....انگشتشو گذاشت روی لبم :وای نگو که قراره با وراجیت مخمو سالاد کنیبا دست دیگش دست کرد توی جیبش و یه چیزی شبیه به شکلات که وسطش بیسکویت بود بهم داد :بیا این تولید جدیدمونه حتی خودم نخوردمش این اولیشه اوردم تو بخوریمثل بچه ها خوشحال شدم دستمو بردم که شکلاتو بگیرم اما محکم گرفتش و دستشو از جلوی دهنم ورداشت:یه بوس میدی:بدو بدو بدو ......تولید کارخونتم میرم از سوپر مارکت سر خیابون میخرم:باشه پس من میرم:یرو فکر کردی چیداشت میرفت اما یهو برگشت که منو غاقلگیر کنه و ببوستم که من هولش دادم تو اب استخر و اونو هم نامردی نکرد و منو هم بزور برد تو استخر و دوتایی مثل احمقا افتادیم تو اب خداروشکر هنوز افتاب طلوع نکرده بود و ساعت 4 صبح بودتقلا کردم :ولم کن دیوونه:ولت نمیکنم .....دوست دارم بغلت کنم:بغلم کنی ؟بدو بدو بدومنو محکم تر در اغوشش گرفت هردو خیس خیس شده بودیم ......صورتامون جلوی هم بود تا بحال با یه مرد هیچوقت از نزدیک فیس تو فیس نبودیمبهم خندید:میدونی به تو نسبت به بقیه یه احساسی دارم:اولا دستتاتو از دور کمر من باز کن بذار برم .....بدشم به هر چهارتای دیگه هم اینو میگی ......با یه دستش چونمو گرفت و لمس کرد:خوب اره.....چون به همتون یه حس خاصی دارم .....البته جز به مگی .....با این حرفش خیلی جا خوردم :اکه دقت کنی اون از همه ما بیشتر دوست داره:مهم اینه که من کیو دوست دارم اون دختره شدیدا ماسته ......لوس و رمانتیک تو روحیه ی همه من تو رو بیشتر دوست دارم والبته تو قیافه هم از بقیه یه سرو گردن سرتری.....ولی خب....دیگه اون به هنر خودت بستگی داره که بتونی عاشقم کنی یا نه:باشه .....وایسا تا عاشقت کنم .....ولی رو مگی فکر کن:باشه وایسا تا فکر کنم.....واو دختر چه استیل خفنی داری:دیگه داری خطرناک میشی...خواهشا دستاتو باز کن تا برم:گونمو ببوس اولخیلی فکر کردم ولی دیدم اون ول کن نیست خیلی سریع گونشو بوسیدم واونم ولم کردبالای استخر وایسادم و اب موهامو چلوندم:اه اه بدترین بوسی بود که تو عمرم داشتم .....و بعد عق زدمبا چشمهای خمارش نگام کرد داشتم میرفتم که با حرفش وایسادم :اون درختو میبینی .؟روزی رو میبینم که وایسی پشتش و برام گریه کنیخندیدم و گفتم :باشه باشهو بسرعت تند رفتماما هنگام برگشتن چیز خوبی ندیدم .....مگی مگی پشت پنجره بود وای واقعا بد شد ....حالا راحع به من چی فکر میکنهاخماش تو هم بود و با ناراحتی و غضه به من نگاه میکرد دوییدم و رفتم توخودش درو برام باز کرد با کنایه گفت>اب بازی تون خوش گذشت یا بهتر بگم عشق بازیتونصورتشو تو دستام گرفتم:مگی این حرفو نزن بذار برات توضیح بدمم بخدا داری بد فکر میکنیبا چشمای پر از اشکش روی کاناپه نشست و گفت :اینور دوربین نداره بیا اینجارفتم و کنارش نشستم :ببین این توله سگ قفل کرده رو من .....من خوابم نمیبرد رفتم کنار اب نشستم اینم اومد اونجا کرم ریختن ......و بعد هم پرتم کرد تو اب و گیر داد که اگه بخوای بذارم بری باید منو ببوسیمنم مجبور شدم چون شرایط داشت خطرناک میشداما یه چیزی راجع به تو هم باهاش حرف زدم اون گفت که همتون فعلا واسه من یکی هستید و به هنر خودتون بستگی دارهسکوت کرد و اشکاشو پاک کرد تو واقعا فکر میکنی من بدوستی 12 سالمون خیانت میکنمخندید انگار اینکه فکر میکرد اون هم یه شانس داره خوشحالش میکرد :ببین اگه ولگا هم بجای من بود یا میمی یا الیشیا یا تو با همتون همین کارو میکرد.......عزیزم گریه نکنحرفم به نظرش منطقی اومد و گریه رو بس کرد مگی :کمکم کن مهرسا خواهش میکنم....من عاشقش شدم اگه بهش نرسم واقعا میمیرم من پول دارم ولی بغیر از اون هیچیی ندارم عین بجه ای که مامان باباش بهش پول بدن و بگن حق نداری چیزی بخریبا تاسف بهش نگاه کردم :اوه عزیزم من درستش میکنم....بسپار به منتوی بغل من نیم ساعتی اروم شد.....و بعدکنار هم خوابیدیم تا اینکه صدای بلند گو اومد ......:جیگراگروه فیلم برداری اومده مسابقه ی شفاهی اغاز شد لباس های خوشگلتونو بپوشید و بیاید امفی تاتر ....گریمورها همونجا دم در وایسادنیه تاپ سفید دکلته با یه گردنبد زیبا ویه دامن کوتاه پاره پاره لی پوشیدم و کفشای پاشنه بلندمو هم پوشیدم که مطمنا با این کفشا از دنیل بلند تر میشدم من هم قدم بلند بود و ما فقط پنج سانت اختلاق قد داشتیم ولی چون قشنگ بود پوشیدم و بقیه هم اماده شدن بعد از گریم ههمون روی صندلی هاییی که برامون اماده شده بود نشستیم همه لباسای به شدت بازشونو پوشیده بودن حتی مگی که از همه باز تر بود انگار دیگه به هیچی فکر نمیکرد فقط میخواست اونو از چنگ ههمه در بیارهشماره ی من دو بود اقای مجری وایساده بودو دنیل روی یه صندلی سلظنتی که از طلا و نقره بود جلوی ما نشسته بودمجری :خب سلام به خانم ها و اقایون عزیز میدونم شما اصلا دلخوشی از این برنامه ندارید چون تمام دخترای پایتخت و ایالات متحده امریکا اومدن و فقط 5 تاشون انتخاب شدن اون هم از هر نژادی و اینکه اقایون هم مدام میترسن زناشون عاشق دنی بشن و خواب و خوراک براشون نمونهاما این 5 نفر میریم که داشته باشیمشماره یک الیشیا براون .....واقعا خوش قامت و تو دل بروشماره دو .........مهرسا بهنام .....اون یه دختر ایرانی لوند زیبا وشرو شیطون هست....و البته باز هم زیباشماره سه ......ولگا تیمبرتون....روس........و شما که تعریف دخترای اهل حال روسو زیاد شنیدید (با چشمک و کنایه )شماره چهار مگی ادواردو.....اسپانیا....جذاب و فریبندهو اخرین نفر .....می می سو....دورگه چینی و ژاپنی ....در یک کلمه لوندو این همه دنیل راد ..............همه کف زدیم ...و مسابقه اول اغاز شد