-حالا تو برو کلیدو بیا....
آندی بعد از 5دقیقه اومد...کلید رواز داخل کیفش دراووردو داد دستم....
-حالا چرا کیفتو آووردی؟؟؟...کلیدو برمیداشتی میومدی دیگه...
آندی:جلوی چشم مامان که نمیشد...
رفتمسمتاتاقامیرعلی...دیگه مثل اوندفعه استرس نداشتم...کلیدو چرخوندم در باز شد...وارد اتاق شدیم....برای اینکه اندی رو بترسونم یکدفعه با جیغ گفتم :امیـــــرعلـــی....
آندی پرید بالا...
آندی:وای کوشش....؟؟چی شد؟؟
-هیچی میخواستم ببینم چجوری میپری هوا....
-مسخره..ترسیدم...
-از چی میترسی؟؟؟ترس نداره....
-ترس نداره؟؟؟؟اگه امیرعلی بفهمه آبروم میره....یادت هست دفعه اول چقدرترسیده بودی!!رنگت شده بودگچ....
-خب اون موقع یه امر طبیعی بود..چون اولین باربود که داشتم میرفتم اتاق امیرعلی....
-برو تو تا بهت نشون بدم امرطبیعی رو....
در کمدو بازکردم....همه چیز مرتب کنارهم چیده شده بود...لباسا،کفشا،پالتوها،ی صندوقچه ی چوبی توی کمد خود نمایی میکرد...میخواستم خم بشم درشو بازکنم که آندی زد روی شونمو در کمد روبهم نشون داد...وایـــــــــــــی باورم نمیشه....تمام عکسای من....حتی عکسایی که توی این 5سال ازهم جدابودیمم بود...اینارو ازکجا آوورده...!!!!کنار هرعکس شعری نوشته بودوتاریخی زده بود که نمیدونم برای چی تاریخ زده اصلا چه وقتی هست این تاریخ ها...
-آندی میبینی...چقدر جالبه....خیلی قشنگه..مگه نه؟؟؟
-آره عزیزم...
اشک توی چشمام جمع شده بود...خم شدم درصندوقچه رو بازکردم...گردنبندی که خودش برام درست کرده بود باصدف....برداشتمش....دوباره داخل صندوق رو نگاه کردم...صدای ماشین امیرعلی اومد...
آندی:بلند شو باران...امیرعلی اومد....
سریع بلند شدمو درکمدو بستمو داشتم ازاتاق میرفتم بیرون که آندی گفت:گردنبندو کجا میبری؟؟برای چی برداشتی ضایع...؟؟میفهمه....
-بیا دیگه....اشکال نداره بفهمه... این گردنبند مال منه....
از اتاق خارج شدیمو درو قفل کردم....روی تختم نشستم....حس عجیبی داشتم...حس قشنگی....واقعا امیرعلی هم منو دوستداره!!!نه دیگه بهم ثابت شد یه جورایی...گردنبندو انداختم گردنم...آرامش پیداکردم...انگار امیرعلی کنارم بود...تشنه بودم...تشنه ی امیرعلی....دیگه نمیتونستم تحمل بکنم .....اولین فرصتی که پیدا بکنم بهش میگم چقدر دوسش دارم.....
قرار شد برای چهارشنبه سوری بریم باغ لواسون...ارشیا که ازهمه زودتر....کله ی سحر رفت لواسون....مامانو باباهم که ازشهرستان یک راست میرن لواسون....آندی ومهراد هم که با هم میرفتن...من موندمو زنعمو وعمو...دلم میخواست با امیرعلی برم...عمو زنعمو میخواستن حرکت کنن...زنعمو گفت:باران جان چرا آماده نیستی..؟؟تا نیم ساعت دیگه حرکت میکنیم...
-مگه امیرعلی نمیاد؟؟؟
-زنگ زد گفت دیرمیاد....
حاضر شدمو راه افتادیم....رسیدیم جلوی درباغ....عمو چند تا بوق زد تا باغبون باغ دروباز کرد....توی مسیر تا درب ورود به ویلا درختای خیلی قشنگی که تازه شروع کرده بودن به شکوفه زدن...چند هفته ی دیگه این باغ دیدنی بود.....از ماشین پیاده شدیم...همه توی باغ بودن....آندی،مهراد،ارشیا،ما مان،بابا،نگین،پارساویه دوتا خانواده که نمیشناختم....میزوصندلی چیده بودن...اینا همش کارای ارشیاست...چند تپه آتیش درست کرده بود...از روی اونها یکی یکی پریدم....
-سلام به همگی...میبینم که جمعتون جمعه فقط گلتون کم بود که اونم از راه رسید...
پارسا:ا...پس چرا من نمیبینمش....
-ایناها روبه روت واستاده....
پارسا:آهان....اینکه گل نیست.....البته هستا ولی گل ختمی...
مامان:پارسا جون دخترمو اذیت نکن....
-بله ...قربون مامان خودم...
پارسا:باران گوشش از حرفای من پره...
رفتم کناره ارشیا...
-چطور مطوری پسر عمو؟؟؟
ارشیا:من خوبم تو چطوری؟؟
-خوب....راستی..اوناکی هستن...
-کی؟؟؟
-همون دوتا میز آخری دیگه....
-از همسایه های باغ...
یه خانواده ی 3نفره..زنومرد میانسال....پسرجوونوخوش تیپو هیکل...باموهای بور...چشمای آبی براق...میزکناریشون ...یه زن خوش چهره ی میانسالویه دخترجوون وخوشگل....موهای خرمایی...چشمای عسلی...
-بیا بریم معرفیت کنم...
میخواستم برم طرف میزکه صدای ماشین اومد....برگشتم مطمئن بودم امیرعلیه...نزدیک شد...خودش بود..اما...اما انگاری تنها نبود....هرچه قدر نزدیکتر میشد بیشتر مشخص میشد..
-وایــــــــــــــــــــــ ـــــی خدای من....این بردیاست.....
ازماشین پیاده شدن....دویدم سمت بردیا وپریدم بغلش....
-دلم برات تگیده بود بردیا....
بردیا منو بوسید....اشک توی چشمام جمع شده بود....
بردیا:سلام نم نم من....چرا بغض کردی کوچول موچول من!!!
-بازگفتی نم نم ....چون دلم برات تنگیده بود....
-منم همینطور نم نم ..ببخشید یعنی همو باران....
-چرا به من نگفته بودی میای ایران؟؟؟
-میخواستم غافلگیربشی....
نگام افتاد به امیرعلی...نگاش کن خشکش زده انگار...
-امیرعلی چرا وقتی میدونستی به من نگفتی؟؟؟
بردیا:من گفتم به کسی نگه...
مامانو باباهم رفتن جلو وبردیارو بغل کردنو بوسیدن...
ارشیا زدروی شونم....من برگشتم طرفش..کنارش همون پسر مو بور ایستاده بود...
-بله ارشیا جان...کاری داشتی؟؟
ارشیا:میخواستم مهمونمون رو بهت معرفی کنم...ایشون سپهرهستن...حتما یادته...رامسر...کناردریا...جش


دختر نازی بود...باصدای نازک ونازش گفت:ترانه....همسایه ی دیواربه دیوار باغ شما...با مادرم زندگی میکنم...
بردیاکچه اسم زیبایی....درس میخونید؟
ترانه:ترم چهارنرم افزار کامپیوتر...
پارسا:اوه..اوه...چه رشته ی سختی...
بردیا:حتما علاقه داشتید...
ترانه.:چی بگم...من به هنر ونقاشی علاقه داشتم...
بردیا:پس چی شد رفتی این رشته؟؟
ترانه:کنار درسم میتونم کلاس نقاشی برم...به گفته مامانم اینو انتخاب کردم....پشیمونم نیستم...
پارسا:راستی باران من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم....
نگین:بابت چی؟؟
-نگین راست میگه برای چی؟؟؟
پارسا:اون روزی که زدم زیر گوشت....
بردیا:توزدی توی گوش خواهر من؟؟به چه حقی؟؟؟
-بردیا جان آروم باش...داستان داره...پارسا اون لحظه حالش اصلا خوب نبود...دست خودش نبود...
نگین:پارســــــا؟؟؟؟
-بخاطر اینکه اون موضوع رو بهش گفتم...غیرتی شده بود مثلا....نتونست تحمل بکنه...منم موقعیتش رو درک کردم...هیچی نگفتم..حتی ناراحت هم نشدم...
بعداز خوردن شام دوباره توی باغ دور آتیش جمع شدیم....امیرعلی کنارم نشسته بود...سپهرهم روبه روم بود...
ارشیا: باران سیبزمینی آتیشی میخوری؟
-دستت دردنکنه...
ارشیا:سپهر گفت این کارو بکنیم..
هیچی نگفتم...مشغول صحبت کردن با بچه هاشدم...
سنگینی نگاهی رو حس کردم...سرمو چرخوندم سمت نگاه...نگاهم گره خورد به نگاه سپهر..معلوم نبود ازکی بهم خیره شده...یه لحظه ترسیدم...برگشتم به امیرعلی نگاه کردم...بااخم بهم نگاه میکر...سرمو انداختم پایین...نمیدونم چرا...انگار دست خودم نبود...دستو بردم نزدیک دست امیرعلی ودستشو توی دستم گرفتم...دستای سردم با گرمای امیرعلی گرم شد...به امیرعلی نگاه کردم...اونم به چشمام خیره شد....عاشقشم...عاشق رنگ چشماش..
توی حسو حال خودم بودم... که یکدفعه آتیش بالا گرفت....همه زاتیش فاصله گرفتن...امیرعلی هم منو هول داد طرف بقیه بچه ها...صدای ناله ی امیرعلی رو شنیدم..قلبم کنده شد ازقفسه سینم....
دست امیرعلی سوخته بود...جعبه کمک های اولیه رو اووردم...به دست امیرعلی رسیدگی میکردم...همینجورکه باندو میپیچیدم آروم آروم بدونه صدا اشک میریختم...آندیا اومد کنارم نشست...
آندیا:الهی قربونت برم داداشی...چی شد ؟؟دردم داری؟؟
امیرعلی:نه چیزی نیست...شماهاچرا یه موضوع کوچیکو بزرگ میکنید....باران ممنون...دیگه بسه..
آندیا:باران چرا چشمات بارونیه؟
امیرعلی:ببینم...باران منو نگاه کن...داری گری میکنی دختر؟؟
سرمو بالا گرفتم...با سرانگشتاش شکامو پاک کرد...
امیرعلی:گریه نکن...حیف این چشما نیست بارونیش میکنی...!!
به آرومی بلند شد ازسرجاشو رفت...
-آندیا چی شد که یکدفعه آتیش شعله ورشد؟؟
آندیاکمن حواسم نبود ..ولی ارشیا میگفت...
-چی ؟؟چی میگفت؟؟
-یده که سپهر بنزین ریخت...
-چر این کار احمقانه رو انجام داد آخه!!!
همون موقع ارشیا اوم کنارمون..
ارشیا:تو حالت خوبه باران؟؟
-خوبه یادت افتاد دخترعمو یی به اسم باران داری...چیه چه خبره خیلی هوای سپهر رو داری!!!!
ارشیا:ای بابا...بگم ببخشید خیالت راحت میشه....اگه دلت خنک میشه بیا منو یک دست بزن...
-دلم اینجوری خنک نمیشه..باید یه دست اون سپهر رو بزنم...ببین ارشیا پیش آندیا بهت میگم....اگه یکباردیگه تورو با سپهرببینم دیگه نه من نه تو....
ارشیا:چشم..چشم..هرچی که شما بگید همونه....
-حالا برو یه آب پرتقل بده دست امیرعلی...
ارشیا:چشم...امر دیگه؟؟؟
-نه ..آهان راستی تو با آندیا ومهراد میری مشهد...منو امیرعلی نمیاییم...
ارشیا:یعنی چی تو نیای امیرعلی هم که نمیاد..من وسط این دو تا مرغ عشق چی بگم...؟؟
-ثمینو مادرش به جای منو امیرعلی میان...
ارشیا:آهان حالا این شد یه چیزی...
- هواشونو داشته باشیا ارشیا...
ارشیا:به روی چشم...حالا تو کجا میری عید..؟
-نمک آبرود دیگه...
ارشیا:تهنای تهنا؟؟
-نخیر....مامان اینا هم هستن...
نزدیک ساعت2نصفه شب بود که مهمونا عظم رفتن کردن...با همه خدافظی کردم...سپهر اومد جلو وگقت:باران میتونم ازت یه درخواسی داشته باشم؟؟
-بگو...
-اینکه همدیگرو ملاقات بکنیم...اینم کارت من...
کارتو از دستش نگرفتم....
-نه متاسفم...
سپهر:آخه چرا؟؟خواهش میکنم...قول میدم مزاحمت نشم...
-گفتم که نمیشه..
-باشه...ولی من شدنیش میکنم....خدافظ
بعداز رفتن مهمونا همه وارد سالن شدیموهرکدوم رفتیم توی اتاق خوابیدیم...
***
ارشیا سوغاتی یادت نره....آها آندی با توهم هستما...سوغاتی....
بعد از2ساعت تاخی هواپیما بلند شد...
وقتی بچه ها رفتن مشهد دلم گرفت....ای کاش منم میرفتم..ولی وقتی نگاهم به امیرعلی افتاد نظرم عوض شد..
زنعمو ندا:خب بچه ها آماده بشید برای فردا که میریم سمت شمال...
-یعنی سال تحویل شمالیم..؟؟
عمو:آره عمو جون....
-چه خوب..
قرار شد فردا صبح زود با مامان و باباو بردیا وامیرعلی وعمو وزنعمو راهی شمال بشیم..شوق وذوق خاصی داشتم...سریع وسایلمو جمع کردمو خوابیدم...ولی خوابم نمیبرد...یادم اومد کادویی که برای بردیاوامیرعلی خریده بودم رو یادم رفته بذارم توی ساکم...وقتی گداشتم توی ساک گرفتم خوابیدم...
صبح باصدای زنگ گوشیم بیدار شدم...ساعت5بود...دیشب عمو گفت همه برای ساعت 6آماده جلوی درباشن...
-اه..کی آخه 5 صبح بیدار میشه...
به زور از تخت خواب بیرون اومدم...لباسی پوشیدم...صورتمو نشستم که خوابم نپره برم توی ماشین بخوابم....ساکمو برداشتمو رفتم طبقه پایین.....همه آماده منتظر من ایستاده بود...به همه سلامی دادم...
مامان:باران؟چرا بایه چشم باز راه میری؟
-خوابم میاد...سوئیچ ماشینو بده بابا میخوام برم بخوابم...
بردیا زیر بازومو گرفتو گفت:تو با منو امیرعلی میای...مامانو بابا هم با عمو زنعمو میرن...بپا نخوری زمین...
همینکه نشستم توی ماشین خوابم برد.........
با صدای بردیا از خواب پریدم....
-چه خبرته وحشی....؟؟چرا داد میزنی؟؟؟
بردیا:ا...تو بیدار شدی بلاخره....
-با اون دادی که تو زدی بیدارم بودم میترسیدم...
بردیا:توی تونل حال میده داد زدن...تخلیه شدم...
-دیوونه....تخلیه میخوای بشی میگفتی امیرعلی یه جا نگه داره بعد خودتو تخلیه میکردی...
بردیا:خوبه..خوبه...مزه نریز....نمکدون...چقدر میخوبی...!!
-بله دیگه ساعته 5صبح بیدار شدما...آخه کی 5 صبح میره شمال...که از جاده لذت نبره....!!


امیرعلی:ببین حالا که ساعته 5 راه افتادیم چقدر توی ترافیک موندیم...راهه یک ساعته رو4ساعته توی راهیم...
-واقعا....!!
بلاخره رسیدیم ویلای عمو..یک روز مونده به سال تحویل..شروع کردم وسایل سفره هفت سین رو آماده کردن...همینجورکه مشغول تزئین سفره بودم احساس کردم صدای ضعیف سگی رو شنیدم...
-بردیا تو صدایی نشنیدی؟؟
بردیا:نه...به جون مادرم من نبودم..
-مسخره..منظورم صدای سگ بود...
-نه..اشتباه شنیدی..
-داری چیکار میکنی داداچی؟؟؟
-دارم ایمیلامو چک میکنم....
-امیرعلی کوشش؟؟
-نمیدونم..به کارت برس...اینهمه فوضولی نکن...
-خودتی....پروووو
بعد ازاینکه سفره رو چیدم رفتم بیرون روی تاپ نشستم...چشمامو بستم....بارون میبارید..خیلی هوای عالی ودلچسبی بود...نفس عمیقی کشیدمو فوت کردم بیرون...چشمامو بازکردمو امیرعلی رو روبه روم دیدم...
امیرعلی:بلندشو بریم داخل...سرما میخوری...
-هوابه این خوبی..توهم بشین..
نشست کنارم...برای اولین بار دست پیش آوردو دستمو توی دستای مردونش گرفت...دستای گرمش گرمم میکرد...با یه حرکت تاپ رو به حرکت درآوورد...چشماشو بسته بود..فشار خفیفی به دستم وارد کرد...
امیرعلی:چیکارمیکردی؟؟؟
-سفره هفت سین میچیدم....
-پس هنر نمایی میکردی...
-تو کجا بودی؟؟
-یه جایی..
-کجایی؟؟
-خب دیگه..
-بگو دیگه..
خندیدو هیچی نگفت..
-خب باشه نمیگی دیگه...حالا عیدی برای من چی گرفتی؟
امیرعلی:عیــــدی؟؟؟؟
-آره دیگه...فردا صبح عیده....نکنه نخریدی...
-ای وای...دیدی چی شدیادم رفت اصلا...تواز لیست افتادی....مگه بزرگ نشدی دختر...
-واقعا که..تو چی یادت میمونه آخه....
از دستش خیلی عصبانی شده بودم...اصلا به من اهمیت نمیداد...دستشو از دستم جدا کردمو رفتم توی ساختمون...
ساعته 8 صبح با صدای گوشی بیدار شدم...رفتم حمومو لباس پوشیدم..
پلیور بهاری که برای عیدی امیرعلی گرفته بودم روداخل جعبش گداشتم...ی پلیور بهاری نارنجی قهوه ای...ی خودنویس آب طلا که اسمم روش حک شده بود...گداشتمشون کنار تا بعد سال تحویل بهش بدم....برای بردیا هم یه لباس ورزشی خریدم..اصلا نمیدونستم که برای سال تحویل ایرانه وگرنه یه چیز بهتر از قبل آماده میکردم..وقتی فهمیدم که لباس ورزشیش رو فراموش کرده بیاره سریع با آندیا رفتیم بازار وخریدم..
رفتم بیرون....روبه روی اینه سفره هفت سین نشستم...
عمو:به به دختر گلمم اومد..بیا عمو جون کنار خودم بشین...
رفتم کنار عمو نشستم...دقیقا از اونجا میتونستم امیرعلی رو نگاه کنم از توی آینه...سریع یه نگاه کردم بهش...چقدر خوش سلیقس این بشر....یه تیشرت سبز بایه جلیقه ی مخمل قهوه ای...شلوارشم مخمل قهوهای بود..نمیتونستم زیادبهش نگاه کنم چون باهاش قهر بودم...
موقع سال تحویل نگاهم به نگاه امیرعلی گره خورد..نمیتونستم ازش چشم بردارم..چه جادویی توی اون چشما بود که منو مستش میکرد...سال تحویل شد...عمو اول منو بوسید...بعد پسرارو...بعداز روبوسی وشیرینی خوردن عمو از لایه قرآن عیدی همه روداد....پدرمم همینطور..
-خب حالا نوبت شماست بردیا خان...زود زود زود باش....
بردیا:چی؟؟
-نخد چی....خب عیدی دیگه...زود باش دلم آب شد....زودباش عیدیمو بده شاید بعضی ها عیدی دادنو یاد گرفتن...
مامان:بردیا بچمو اذیت نکن...
بردیا بعداز کلی ناز کردن از پشت مبل یه جعبه بزرگ بیرون آوورد...با ناز داددستم...
سریع از دستش گرفتمو بازش کردم....وایـــــی یه عروسک از جنس سفال بود...تقریبا نصف قدمن بود...پریدم بغل بردیا وماچش کردم...چشمم افتاد به امیرعلی که نیشش باز بود...
-چیه؟؟؟چرا میخندی؟؟؟عیدی دادنو گرفتن اصلا خنده نداره....یاد بگیر..
دویدم سمت اتاقمو عیدی بردیا و امیرعلی رو برداشتمو رفتم جلوی بردیا وکادوشو دادم دستش...
-اینم عیدی من به برادر گشنگم...
-دستت درد نکنه آبجی زشتم...
-ا.....ا....ا...
بسته رو باز کردو لباس ورزشی رو آوورد بیرون...
-وای دستت درد نکنه مشنگم قشنگم ملنگم....اوه اوه ...مارکشو...
-خوارش میکنم برادرم....
-قربون خواهرم... حالا اونیکی هارم بده ببینم...
-اینا دیگه برای تو نیست...
-پس برای کیه؟؟؟
کادو هارو گرفتم سمت امیرعلی...
-برای ایشون...
امیرعلی یه تگاه به من یه نگاه به کادو ها ی توی دستم کرد…
-چیه تعجب کردی؟؟من مثل تو که فراموشی ندارم..
کادوهارو ازدستم گرفتو بازشون کرد...
بردیا:وای چقدر قشنگه...باران منم ازاین پلیورا میخوام...وای ازاین خودنویسام میخوام...امیرعلی بده ببینم خسیس بازی در نیار...چی نوشته روش؟؟
امیرعلی:تو که اصلا نذاشتی من نگاه کنم..تو بیشتر ذوق داری بردیا...
بردیا:نوشته...از طرف باران به امیرعلی...همین!!!!!!؟
امیرعلی:دستت درد نکنه باران...مرسی داری...
-قابل شمارو نداره....
امیرعلی:منم فراموش کار نیستم..خواستم یکم باهات شوخی کنم که جدی گرفی...
از داخل جیبش یه جعبه دراورد...درشو خودش بازکردو دست بند صلایی با نگین های براقی رو به دستم انداخت..
-خیلی قشنگه ممنون امیرعلی...
امیرعلی:هنوز مونده...
رفت بیرون از سالن وبعداز چند دقیقه برگشت....انگار توی دستاش یه چیزی بود...ولی دیده نمیشد چون پشتش بود..اومد جلوی من نشستو دستاشو گرفت سمت من....
-وای...
یه توله سگ کوچول موچولو ی سفید...
امیرعلی:بگیرش باران..نکنه میترسی!!
گرفتم توی دستم ...خیلی نرم وکوچولو بود....
-از این عروسک بترسم؟؟امیرعلی واقعا ممنونم...خیلی نازه...با تمام وجود دوسش دارم..کجا نگهش داشتی که من ندیدمش....؟؟
امیرعلی:توی انباری....
بردیا:انگار سرمن کلاه رفته...امیرعلی؟؟من چی؟؟همش باران؟؟
امیرعلی:اگه من کادومو بهت بذم خندت میگیره....
بردیا:چرا؟؟نترس هرچی باشه قبوله..
امیرعلی:آخه لنگه ی همون لباس ورزشی که باران برات خریده رو منم برات خریدم...
اسم سگمو گداشتم برفی....چون مثل برف سفید بود..هرروز صبح بابرفی تا کنار دریا پیاده میرفتیمو برمیگشتیم...تقریبا بادریا ده دقیقه فاصله داشتیم...
یه روز مثل روزای قبل صبح زود بیدار شدمو گرم کنمو پوشیدمو با برفی رفتیم راه افتادیم طرف دریا...یه ماشین برانم چند تا بوق زد ایستادمو به سرنشیناش نگاه کردم...2تا پسرجوون بودن...
پسرک:بیا سوارشو خانوم خوشگله....
جوابی ندادمو راهمو ادامه دادم...دوباره صدازد:بیادیگه..اینهمه نازنکن...یه جورباهم کنارمیایم...
بازم جوابی ندادم...ولکن نبودن...پسرک پیاده شدواز پشت دستمو گرفت....


آقا چیکارمیکنی....دستمو ولکن...
دستمو باشدت از دستش جدا کردم...برفی مدام پارس میکرد...پسره یه چاقو ازتوی جیبش دراوورد...گرفت سمتم...
پسره:مثل بچه آدم بشین داخل ماشین...
-برو گمشو کثافت...اینهمه دختر ریخته اینجا حلا اومدی به من که اهلش نیستم گیرمیدی...
همون موقع ملشین امیرعلی پشت ماشین پسره نگه داشته شدوامیرعلی خیلی سریع پیادهخ شدو اومد طرفمون..
پسره:چیه آقا؟؟؟موضوع خانوادگیه...برو...
امیرعلی:ا...که موضوع خانوادگیه!!!!
وبعد یه مشت خوابوند توی صورت پسره...افتاد زمین....دومین مشت....مشتو لگدی بود که امیرعلی به پسره میزد...اون یکی پسره از ماشینش اومد بیرون واومد کمک دوستش....خیلی ترسیده بودم...نمیدونستم چیکار بکنم...پسره داشت میرفت طرف امیرعلییه نگاه به اطراف انداختم...یه تیکه چوب بزرگ روی زمین افتاده بود...برداشتمش...رفتم طرف پسره محکم زدم توی سرش....برگشتو چوبو از دستم بیرون کشید..امیرعلی هم که این صحنه رو دید سریع با یه حرکت این یکی پسره رو هم نقش بر زمین کرد...
امیرعلی:بلندشید...گمشید...
هر دوتاپسرا سریع بلندشدن...سوار ماشین شدنو رفتن..
امیرعلی:برو سوار ماشینشو....
از بینیش داشت خون میومد...از توی جیبم دستمالی دراووردموبردم سمت صورتش که داد زد:گفتم برو سوار ماشینشو...
یه مکث کوچیک کردموبعد رفتم سوار ماشین شدم...اشکام سرازیر شدن. امیرعلی بعداز کمی قدم زدن اومد...
امیرعلی:این موقع صبح کجا میرفتی؟؟؟؟
-کنار دریا...هرروز صبح میرم...تو کجا میرفتی؟؟
-دنبال تو....(بعد از کمی مکث:)ببخشید سرت داد زدم دست خودم نبود...
ماشینو به حرکت دراوورد...فکر کردم برمیگردیم ویلا...ولی نه...رفتیم سمت دریا...
امیرعلی:پیاده شو...اینم دریا...
-بیشتر دوستداشتم پیاده بیام....
پاچه های شلوارمو زدم بالا ورفتم داخل آب....برفی هم کنارم بود...امیرعلی از دور نگاهمون میکرد...
-امیرعلی!!!چرا اونجا ایستادی منو نگاه میکنی!!!توهم بیا داخل آب...مگه گربه ای که میترسی...
امیرعلی:من؟؟من از آب میترسم؟؟؟عجبا...پس نگاه کن..
امیرعلی لباساشو دراووردو اومد توی آب....اون آب میپاشید به من..من آب میپاشیدم به اون...من خیس خیس شده بودم ولی امیرعلی خیلی خیس نشده بود...دیگه خسته شده بودم...رفتم توی ساحل نشستم...سردم بود...بارون نم نم مییومد...ولی اصلا دلم نمیخواست از اون حالت در بیام...دوست داشتم کنار دریا باشم....تا هر وقت که شد...صورتمو گرفتم سمت آسمون....چقدر توی اون حالت بودم نمیدونم...چشممو بازکردمو امیرعلی رو بالای سرم دیدم که داشت منو نگاه میکرد...
امیرعلی:بلند شو دختر بریم که الان سرما میخوری....
-نه نه نه ...نمیخوام..
-بلند شو باران لج نکن دختر جون....
-ا..خب حسش نیست...نمیخوام ....سردمم نیست...
رفت از صندوق عقب ماشینش یه ساک آوورد...از داخلش یه پلیور مشکی مردونه دراووردو داددستم....برای خودشم همون پلیوری که عیدی بهش داده بودم رو برداشت...
امیرعلی:برو توی ماشین اینو بپوش...
شیشه های ماشین دودی بود...رفتم داخل ماشینو لباسو پوشیدم...خیلی بزرگ بود برام...مثل یه مانتو ی کوتاه...رفتم کنار امیرعلی...اونم لباسشو عوض کرده بود...
-لباست خیلی قشنگه...چقدر هم بهت میاد...مبارکه...کی برات خریده؟؟هرکی بوده خیلی خوش سلیقه بوده...
-خیلی ممنون...اینو یه دختره خوشمل عیدی داده بهم....
-بعله...امیرعلی تو گشنت نیست؟؟؟
-چرا؟؟؟همین نزدیکا یه رستوران هست...بریم...
بعداز خوردن ماهی پلووسیر وزیتون رفتیم ویلا...وقتی بردیا منو دید زد زیر خنده...نمیتونست خندشو کنترل بکنه....
-چیه؟؟چته؟؟؟چیز خنده داری دیدی آیــا؟؟؟
بردیا:وای خدایا....چقدر بامزه شدی توی این لباس...
امیرعلی:آره بارانبردیا راست میگه...منم دیدمت خندم گرفت..فقط جلوی خودمو گرفتم ...آخه لباسی به سایز تو نداشتم...توهم که خیس بودی...سرما میخوردی
-واقعا!!!یعنی انقدر خنده دار شدم!!!اینجوری منو بردی رستوران امیرعلی...اه.
بردیا:اشکال نداره حالا...مردمو یکخورده شاد کردی...
سرهمین بهونه پلیور امیرعلی رو بهش پس ندادم...خیلی خوشحال شدم...دنبال ی بهونه میگشتم تا پلیورشو بهش ندم...آخه خیلی دلم میخواست پلیورشو پیش خودم نگه دارم..این 13روز هم تموم شد...برگشتیم تهران...بچه ها هم از مشهد برگشتن...
-ارشیا مشهد خوشگذشت؟؟
ارشیا:آره جات خیلی خالی بود...
-چیکار کردی؟؟؟
ارشیا:رفتیم زیارت...گشتیم..خوردیم ..خوابیدیم...
-با ثمین چیکار کردی؟؟
ارشیا:کار بدی نکردیم.... Jفقط باهم دوست شدیم ...تا بعد ببنیم چی میشه...
-آفرین...همینو میخواستم...
ارشیا:تازه مادرشم خیلی ازم خوشش اومد...
-خب حالا...سوغاتی من کوش؟؟
یه بسته بزرگ رو از داخل ساکش دراوورد...درشو بازکردم...یه بارونیه وچکمه ی چرم...
-وای ممنونم ارشیا...خیلی قشنگه...
ارشیا:قابل شمارو نداره..
-آندیا...آندیـــا...سوغاتی.
آندیا:چیه؟؟؟منو صدازدی عزیزم؟؟
-آره...سوغاتی میخوام...
آندیا:اینم برای باران جونم...
ی جعبه ی جواهر رو داد دستم...سرویس فیروزه..
-وای دستت درد نکنه آندیا...چقدر زیباست...
آندیا:چقدرم به چشمات میاد...بنداز ببینم...
ارشیا:به به ...چقدر جذاب تر شد این سرویس...
چندروز بعداز 13فروردین بردیا رفت...ارشیا هم رفت....منم دیگه به درسودانشگاهم میرسیدم...یه روز که داشتم کتاب میخوندم گوشیم به صدا دراومد...
-الو...
-سلام...
-سلام ..بفرمایید...
-باران خانوم؟؟
-بله..شما؟؟
-سپهر هستم...
-شماره منو از کجا آووردی آقا سپهر؟؟
-خیلی ممنون ...خوبم...شما چطورید؟؟
-میگم شماره منو از کجا آووردید؟؟
-مثل اینکه به من میگن سپهر..برگ چقندر که نیستم...
-خب برگه چقندر حالا چیکار داشتی؟؟؟
-دست شما درد نکنه...میخواستم ببینمت...
-که چی بشه؟؟؟
-که درباره ی موضوع مهم باهات صحبت بکنم...
-خب همین الان صحبت بکن...
-تلفنی نمیشه....
-من نمیتونم باشما ملاقات بکنم...
-اونوقت چرا؟؟؟
-من درس دارم...متوجه میشی..نه متوجه نمیشی...اصلا هم وقت اینجور کارا رو ندارم...خدافظ...
گوشیرو قطع کردم...بعداز چند دقیقه دوباره زنگ خورد....سپهر بود...رد کردم....دوبره تکرار شد..دوباره...دوباره...اعصابم خورد شده بود...گوشیرو خاموش کردمو گرفتم خوابیدم...صبح بیدارشدمو رفتم داشگاه...ساعت12بود که از کلاس اومدم بیرون...باثمین مشغول صحبت کردن بودم...
-نظرت درباره ارشیا چیه؟؟


ثمین:فعلاکه پسرخوبیه...
-فعلا یعنی چی؟؟ازخداتم باشه...ارشیاماهه....
-یاشه بابا..ترور شخصیتی میکنی آدمو...
-حالا دوسش داری؟؟
-آدم کسی رو که دوستنداشته باشه آدم حساب میکنه...یا اصلا باهاش صحبت میکنه
-راست میگی....
جلوی دراز هم خدافظی کردیم...داشتم میرفتم سمت ماشینم تا سواربشم که یکدفعه چشمم افتادبه سپهر...
-این اینجا چیکارمیکنه....اه..
سپهر:سلام...
-علیک...
- چطوری؟؟
-الان که شمارو دیدم حالم خیلی بد شد..
-برای چی؟؟؟
-برای اینکه...کلا خوشم نمیاد شمارو ببینم...
-باران توخیلی فرق کردی...توکه اینجوری نبودی...آخه چرا!!
-میخوای بدونی چرا...چون تو عامل همه ی بدبختیای منی...توکاری کردی که عشقم دیگه منو نخواد...نمیبخشمت..
-متوجه نمیشم.. درباره چی حرف میزنی؟؟؟
-هیچی...حالا چیکارداشتی اومدی اینجا؟؟
-گفته بودم که میخوام باهات صحبت بکنم...
-خب...میشنوم...
-نه...اینجا نه...بیابریم یه جا بشینیم...
-باشه...بریم همین پرک سرکوچه....
-پارک!!!!!نه..نه....
-پس کجا؟؟
-رستوران..
-باشه...
-نه...پشت سرت میام...
-بهم اعتماد نداری....من سور ماشینت میشم...
-زودباش....
سوارشدیم ورفتیم به نزدیکترین رستوران...غذارو سفارش دادیم...
-خب بگو...
سپهر:نه بعدازغذا...غذاتوبخور سردمیشه...
بعداز خوردن غذادسرسفارش داد..
-خب بگودیگه....من کاردارم..بایدبرم...
-باشه..باشه...صبرکن..عصبی هم نشو..
بعداز کمی مکث...
سپهر:ببین باران من ازهمون اول که دیدمت بهت علاقه مند شدم..مهرت افتاد به دلم...درحال حاضرم خیلی دوستدارم...خیلی خیلی زیاد...تابه حال دختری رو به این اندازه دوست نداشتم..
-خب حالا من چیکاربکنم؟؟
-میخوام بدونم منو به عنوان همسر قبول میکنی؟؟؟
-به هیچ عنوان...
-علتش چیه؟؟
-علاقه ای بهت ندارم...من به کس دیگه ای علاقمندم...
-پس میفهمی درد من چیه!!!
-آره..باورکن من به دردت نمیخورم...
-اونی که عاشق خودش کرده تورو کیه؟؟؟
-امیرعلی...
-اوه...امیرعلی...باید حدس میزدم...
-مرسی از غدا..من باید برم..خدافظ...
-خواهش میکنم صبرکن باران....من خوشبختت میکنم....
از رستوران زدم بیرون...سوارماشین شدمو باسرعت حرکت کردم سمت خونه....وقتی رسیدم خونه آندیا هم اونجا بود....
آندیا:پس امیرعلی کوش؟؟؟
-من چه میدونم..چه سوالایی میپرسی توهم...
آندیا:مگه باهم نیومدین؟؟
-نه...حالت خوبه؟؟من ازدانشگاه میام...
-اومد نبالت...مثل اینکه میخواست یه چیزمهم بهت بگه...دنبالت میگشت..گوشیتم خاموش بود...
-نه..چیزی که به من نگفته بود...من ماشین برده بودم...
همون موقع امیرعلی ازدر ورودی اومد...از پشت سرسلامی کردو رفت طبقه بالا...
گرفته به نظر میرسید...
***
یک هفته ازاون روزگذشته بود...دیگه سپهر روهم ندیدم....ولی امیرعلی 180درجه رفتارش بامن تغییرکرده بود...خیلی کم همدیگرو میدیدیم...ولی خیلی بداخلاق وتند باهم برخورد میکرد..خیلی عصبی وناراحت به نظر میرسید...تصمیم گرفتم خوشحالش کنم...آخر هفته تولدش بود...آندیارو خبرکردم تاباهم یه جشن به پاکنیم...
آندیا:حالا میخوای چیکاربکنی؟؟؟
-پس من تورو گفتم بیای چی کار؟؟گفتم بیای که کمکم بکنی دیگه...
-خب اول باید یه چند نفرو دعوت بکنیم...
-دعوتیا کیا هستن؟؟
-اونش بامن...خودم کارت میفرستم براشون..نگینوشوهرش..ارشیا وثمین..دوستای دانشگاهی امیرعلی...همکاراش...
-شلوغ باشه بهتر نیست؟؟
-نه امیرعلی ازشلوغی خیلی خوش نمیاد...
روزتولد امیرعلی همه چیز روی برنامه پیش میرفت..ساعت 5بدظهر بود..کاملا حاضر وآماده بودم...آرایش ملایمی کرده بودم..موهامم خرگوشی بسته بودم...یه تنیک صورتی وزردهم تنم کردم... رفتم پایین...آندیا به طرفم اومد...
آندیا:چقدر بامزه شدی...مثل این دختر بچه های شیطون ناناز..
-راست میگی؟؟حالا که خوشت اومد منو به فرزندی می قبولی؟؟؟
-نمیدونم برو از مهراد بپرس...
-باشه مامانی..فعلا که نمیبینمش ...بدبختو چیکارکردی..؟؟
-هیچی رفته کیکو تحویل بگیره..
ارشیا:ووووووویــــــی بخورمش این بچه رو...خدای من این دختر کوچولوی ناز کیه؟؟ای جانم چقدر رنگارنگه...
ارشی اومد نزدیکمو لپمو کشید..
-ا..ا..ارشیا چیکارمیکنی لپمو کندی دیوونه...گولاخ...
-ا..توکه باران خودمونی...چه نازشدی..
-پ ن پ فکرکردی دختر همسایه تون پانیز هستم..
پانیز دختربچه ی نازیه که همسایه ی عموایناست...
-آره باورکن...خیلی شبیه دختر بچه هاشدی..
-آخه این قدمنو نمیگی کجا میخوره بچه باشه!!!
-موش بخورتت...
-مسخره برو اونور اینهمه خودتو به من نچسبون...الان ثمین میادا..
-وای گفتی ثمین ..اصلا یادم نبودد..باید برم دنبالش...
-اوه..اوه...چه زن ذلیل...
-بــــاران..یواش..الان همه فکرمیکنن خبراییه...
کم کم مهموناازراه رسیدن...اول پارساونگین..بعدشادمهروخواه رش شادان...فرهادو فرامرز ازدوستای امیرعلی هم اومدن...
آندیا:باران بلندشو برو به امیعلی زنگ بزن بیاد...
-نه..نه.. توبگی خیلی بهتره...
-همش کارای سختو میسپارید به من...
-برو قربونت برم عزیزم...
-گوشی کوش؟؟باران فکر کنم پشت سرتو روی اون میزه..بده ببینم..
-بیا اینم گوشی.بزنگ...
-صبرکن..آهان...تازه داره بوق میزنه...
بعد چند ثانیه...

آندیا:آلو سلام داداشی....


آندیا:خوبی؟کجایی؟؟
-...
-آب دستته بذار زمین بیا خونه....
-...
-مامان حالش خوب نیست..
-...
-آره...
-...
-بیا...باشه...خدافظ..
-خب چی شد؟؟؟
-گفت تاچند دقیقه ی دیگه خودشو میرسونه ...گفت زنگ بزنیم اورژانس...
چشمم به دربود تا امیرعلی بیا...یکدفعه درباز شدو نگار خانوم اومدن داخل..
-آندیا...اونجارو نگاه کن...این اینجا چی میکنه؟؟؟
آندیا:چی؟؟نگار؟؟خب معلومه من دعوتش کردم...
-ی کلمه به منم میگفتی...خیلی ازش خوشم میاد!!!اه..اه..اه..
امیرعلی ازراه رسید..آندیا تاصدای ماشینشو شنید به بچه ها گفت که برقارو قطع کنن..امیرعلی خودشو باسرعت رسوند داخل خونه..چشم چشم رو نمیدید...
امیرعلی:مامان...مامـــان..
یکدفعه برقا وصل شد...همه جا روشن شد...امیرعلی توی شوک بود...همه یک صدا دادزدن:تولد...تـــــولـــــ ـدت مبارک ...
آندیا رفت نزدیکش...
آندیا:تولدت مبارک داداش جونم....
امیرعلی اخماشو کرد توی هم...
امیرعلی:زهر ترکم کردی...
آندیا:ببخشید..ولی باید یه جوری تورو میکشوندمت اینجا..
امیرعلی:جوردیگه ای نبود..توکه منو کشوندی...
آندیا:خب حالا گوشت تلخی نکن..بیا برو لباساتو عوض کن...همه منتظرتن...
امیرعلی رفت لباسشو عوض کردو اومد...برعکس اون چیزی که انتظار داشتم.. رفت کنار نگار نشست...داشتم میترکیدم از حسادت...منم با کمال پرویی رفتم کنار شادمهر نشستم...سعی میکردم به امیرعلی نگاه نکنم...سنگینی نگاهی رو روم احساس کردم..سرمو بلند کردم...چشمم افتادبه امیرعلی که خیره خیره داشت منو نگاه میکرد...تامتوجه شد که دارم نگاش میکنم سرشو برگردوند طرف نگار...اصلا به من خوش نمیگذشت..شادمهر با من صحبت میکرد ولی اصلا هیچی متوجه نمیشدم..فقط حواسم پیش امیرعلی ونگار بود...آهنگ بودو رقص...آندیا ومهراد...نگین وپارسا...ثمین وارشیا...نگارو امیرعلی ....وسط بودنو میرقصیدن...من نشسته بودمو به نگارو امیرعلی درحال رقص نگاه میکردم...بعداز خوردن کیک وشام نوبت رسید به باز کردن کادوها...کادوها دونه دونه باز شدن..آخرین کادو برای من بود...یه اتکلن مارک...که بوشو خیلی دوستداشتم...ویه کلاه وکروات ست...خیلی عادی بدون اینکه به کادو هان گاهی بندازه...فقط یه تشکر کوتاه وآروم...همین...
امیرعلی:بچه ها ازتون خواهش میکنم یه لحظه به حرفای من گوش بدید...خیلی ممنون که توی این جشن شرکت کردین..منو خوشحال کردین...میخواستم مطلبی رو همین جا بهتون بگم...من تصمیم گرفتم ازدواج بکنم...
ارشیا:اوه..اوه...من مطمئن شدم امشب امیرعلی یه چیزیش شده...
آندیا:ارشیا!!!!ساکت ببینم داداشم چی میگه..
برای منم باور نکردنی نبود...امیرعلی داشت درباره چی حرف میزد...
امیرعلی:واون کسی که میخوام باهاش ازدواح بکنم کسی نیست جزنگار...امشب اعلام میکنم که نگار نامزد منه...وهفته ی دیگه عقدمونه...ومن این مسئله رو قبلا با بزرگتر ها مطرح کرده بودم...
انگار داشتم خواب میدیدم...سرم گیج رفت...نشستم روی اولین صندلی که نزدیکم بود...همه براش کف میزدنو تبریک میگفتن..آندیا اومد کنارم...یه لیوان آب داددستم.
-آندیا بگوکه خوابه...
-آروم باش باران..
بغض گلومو فشارمیداد...انگار داشتم خفه میشدم...
-آندیا دارم خفه مشم...سرم داره میترکه...من چقدر بد بختم...میبینی آندیا!!!
-بلندشو...بلندشو ببرمت توی اتاقت...حالت خوب نیست...
نگام افتادبه امیرعلی...اونم برگشتو منو نگاه کرد..اشک از چشمام زدبیرون..دیگه نمیتونستم جلوشو بگیرم...چشمم افتاد به دستاشون که توی هم بود....اشکام بدون اراده میوم...دویدم سمت پله ها به سرعت خودمو رسوندم توی اتاقم...خودمو انداختم روی تختمو باصدای بلند گریه سردادم...
***
این یک هفته به سرعت باد گذشت...توی این چندروز آندیا کلی باهام صحبت کرد...راست هم میگفت..باید با این مسئله کنار بیام...توی این چندروز4کیلو کم کرده بودم...شدهبودم پوستو استخون...به هیچ چیزی میلم نمیکشید....روز عقدرسیده بود...
آندیا:توهنوز حاضر نشدی؟؟پاشو دختر...اون لباسی که چند روز پیش برای امروز خریدیم کجا گذاشتی؟؟توی کمدت که نیست...
-اوناهاش روی مبله...
-از اون روز این ازجاش تکون نخورده...بلندشو باران جان...بلنشو عزیزم یه دوش بگیر یک ساعت دیگه مهمونا میان...
تایاد چند ساعت دیگه افتادم اشک توی چشمام جمع شد...
آندیا:قربونت برم...نبینم چشمات خیسه...گریه نکن باران...مگه ماباهم صحبت نکردیم...مگه قول ندادی با این مسئله کنارمیای...
بعد اشکامو پاک کردو منو فرستاد حمام...ازحمام بیرون اومدم...آندیا منو نشوند روی صندلی وشروع کرد آرایش کردنم..
-آندیا فقط چشمامو سایه سیاه بزن...داخل چشمم مداد مشکی بزن...
-اینجوری که نمیشه...یه رژلب قرمزم میزنم برات...
بعداز آرایش کفشولباس روپوشیدم...اولین باری بود که برای اینجور مجالس لباس لختی به تن میکردم...یه دکلته ی مشکی تا بالای زانوهام...موهامم بازگداشتمویه تور مشکی کنار سرم زدم...باآندیا به طبقه ی پایین رفتیم....روی پله ی آخری بودیم که درباز شدو امیرعلی ونگار از راه رسیدن....نگارو امیرعلی درکنار هم..دست دردست هم...وای سرم داشت گیج میرفت..چشمام به چشمای امیرعلی خیره شده بود تا ببینم به من نگاه میکنه...آره داشت نگام میکرد...انگار میخواستم با اون لباس باز نگاه امیرعلی رو جذب خودم بکنم...نمیدونم چرا امیرعلی دست نگارو ول کردو رفت بیرون...نگارم پشت سرش...سرم به شدت درد میکرد...بازوی آندیا رو فشوردم...آندیا متوجه حال خراب من شد...دستم گرفتو برد طرف دیگه ی سالن...عاقد از راه رسید...همه کنار عروس داماد بودن..ولی من از جام تکون نخوردم...به زور آندیا رو هم فرستادم سمتی که عروس داماد نشسته بودن...باهر کلمه ای که عاقد به زبون میاوورد بیشتر به تاریکی نزدیک میشدم....یاد دوران بچگی ...یاد امیرعلی که عاشقانه منو دوستداشت..یاد شیطنت هامون...یاد طرفداری هایی که امیرعلی از من درمقابل دیگران میکرد...یاد خاطرات شیرین...چه زود گذشت...با بله گفتن نگار وبعد هم امیرعلی قلبم درد گرفت...اشک ازچشمام زد بیرون....
(توهستی تو رویام/
تو هستی توقلبم/
ولی رفتی وندیدی حال خرابم/
توی این دنیا/
توی این عالم/
زندگی بی تو برام معنا نداره/
همه ی اون عشق ومحبت/
حس این دل پاک من/
چرا زیر سایه ی یک شب/
عشقمون ازیادت رفت/
گله دارم ازتو خدایا/
چرا شد عشق ازما جدا/
شب وروز از دوریش بسوزم/
تن من دیگه نایی نداره/
بازندگیت کاری نداره/
من بااشک شب وروز/
واسه برگشتنت دست به دامن خدام/
میبینم من که انگارتوی قلبت/
نیست احساس نمیخوای برگردی پیشم/آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .....
حالا نوبت کادو هابود...اشکامو پاک کردم...وقتی همه کادو هاشونو دادن منم رفتم به زهرا گفتم که اون دست گل واون کادویی که داده بودم بهش تا نگه داره رو برام بیاره..رفتم جلوی نگارو دسته گل بسیار بزرگی که فقط گل رز زرد بود به دستش دادم...یه عکس قدیمی کهتوی اون من امیرعلی رو بوسیدمو بردیا یواشکی عکس گرفته بودرو غاب کرده بودم رو دادم دست امیرعلی...وقتی عکس رو دید به من نگاهی انداخت...نتونستم تحمل بکنم...دست انداختمو گردنبندی رو که از صدف درست کرده بود رو برای بار دوم پاره کردمو سریع از پله هارفتم بالا...سرم خیلی درد میکرد...انگار توی سرم داشتن چکش میزدن....از قرصی که دکتر داده بود4تا خوردمو سریع خوابم برد...
***
(چشم بازکردم..فقط تاریکی بودوهیچ...دنبال یه روشنایی میگشتم...تا یه دستی از پشت روی شونه هام نشست...برگشتم وبه پشت سرم نگاه انداختم...نور شدیدی به چشمام خورد...بعد کم کم...اون نور کم شد...امیرعلی بود...لبخندی به روم زدو گفت:بیا بارانم...عزیزم...نفسم...
-امیرعلی !!!تو بامنی!!؟
امیرعلی:آره قربونت بشم...
با خوشحالی دویدم طرفش....ولی هر چی نزدیک ترمیشدم نگار از من جلو تر بود..
نگار خودشو به امیرعلی رسوندو بغلش کرد...فریاد زدم:نـــــه..نه..نه..نه
امیرعلی نگارو ازخودش جدا کردو آغوششو برای من باز کرد...ورگباره بوسه های امیرعلی...)
نگین:نگاه کن پارسا...انگارچشماش تکون خورد...
چشمام بازکردم...یه نگاه به اطرافم انداختم..انگار توی اتاقم نبودم..
-اینجا کجاست؟؟
نگین:بیمارستان عزیزم...خوبی؟؟؟
-بیمارستان؟؟بیمارستان برای چی؟؟
پارسا:چیکارکردی تو دختر....!!!آره بیمارستان...چیه نکنه دلت میخواست قبرستون باشی؟؟؟؟
-از چی حرف میزنید...؟؟
نگین:از خودکشی...
-چی؟؟خودکشی؟؟کی خودکشی کرده؟؟
نگین:خب تو دیگه..بااون قرصایی که خورده بودی نزدیک بود بمیری..معدتو شسته شو دادن...
-چی؟؟من که خودکشی نکردم...فقط سرم خیلی درد میکرد...4تا قرص خوردم...حتما الان همه فکر میکنن من یه آدم ضعیفی هستم...همه فکر میکنن من خودکشی کردم...آره نگین؟
نگین:نه عزیزم...امیرعلی به همه گفته که یه مسمومیت ساده بوده..به مادرت هم چیزی نگفتیم...همین الانم زنعموتو به زور فرستادم رفت خونه...الان آندیا سر میرسه...ولی خدایی جونتو مدیون امیرعلیی...
-چی؟امیرعلی؟؟وای خدایا امروز چقدر من شوکه میشم...اونکه با خانومش مشغول بود..اصلا حواسش به کسی نبود...
پارسا:باران!!!اصلا از تو توقع چنین حرفایی نداشتم..این چه حرفیه....
-چرا؟؟چرا نگم...من دیگه نمیتونم امیرعلی رو تحمل بکنم...نمیتونم توی اون خونه با خاطراتش زندگی بکنم..هر وقت میبینمش داغ دلم تازه میشه...
بعد از 4ساعت....
آندیا:خب دیگه مرخصی بلندشو...حاضر باش الان میام کمکت میکنم میبرمت...
موقع رفتن نگین رو کشیدم یه گوشه...
-نگین ازت یه خواهش دارم...
نگین:چی عزیزم؟؟ بگو...
-میتونی ساعت3شب بیای دنبالم جلوی در خونه عمو؟؟؟
نگین:3شب؟؟برای چی؟؟
-من دیگه نمیتونم اونجا زندگی بکنم...حداقل برای چند روز پیش تو میمونم بعد از دانشگاه درخواست خوابگاه میکنم...
نگین:باشه عزیزم...ولی تو مطمئنی؟؟؟
-آره...
تاوارد ساختمون شدم با امیرعلی برخورد کردم...
-سلام..ببخشید...
امیرعلی:سلام...داشتم میومدم دنبالتون....آندیا پس چرا به من نگفتی مرخص شده...؟؟
آندیا:خودم آووردم دیگه...
امیرعلی:حالا حالت چطوره؟؟؟
-ممنون خوبم...
بعد سریع راه افتادم طرف پله های طبقه بالا...بعد یاد چیزی افتادم...ایستادم...همینجور که پشتم بهش بود گفتم:راستی امیرعلی خان دیشب یادم رفت بگم...مبارکه....خوشبخت بشید...به پای هم پیر بشید..
دیگه داشت بغض اذیتم میکرد...سریع رفتم توی اتاقم...وسایلی رو که لازم داشتمو برداشتمو گداشتم توی ساک....پلیور امیرعلی رو هم گذاشتم...یه یاددات برای آتدیا گذاشتم...
(من دیگه نمیتونم ...دیگه نمیتونم...آندیا خودت میدونی من چی میگم...دنبالم نگرد...اون جایی که میرم جای بدی نیست...نگرانمم نشو..یه چند وقت باید برای خودم باشم تا حالم بهتر بشه... خدافظ..... باران...)
ساعت2:30بود که ساکمو برداشتمو رفتم جلوی در خونه...نگین اومده بود...سوارشدمو رفتیم...
***
دوهفته بعد.....
(برو تو آینه نگاه کن چه تماشایی چشمات/
دوستدارم خیره بمونم بسکه رویایی چشمات/
من برای باتو بودن خیلی نقشه ها کشیدم/
با تو عاشقی شروع شد باخودت ادامه میدم/
صحنه سازی کردم/
دیوونه بازی کردم/
خودمو کشتمو آخر تورو راضی کردم/
صحنه سازی کردم/
دیوونه بازی کردم/
خودمو کشتمو آخر تورو راضی کردم/
بی تو سهمم از زمون/
یه دل خسته وتنگه/
تو تمومه دلخوشیمی با تو زندگیم قشنگه/
اولش نبودی اما آخرش بهت رسیدم/
با تو عاشقی شروع شد باخودت ادامه میدم/)
نگین:اوه اوه....چجور رفته توی حس...بیابیرون خانوم...اون لباس چیه همش بغلته!!
نگین پخشو قطع کرد...
-نگین حوصله ندارم...روشنش کن...
-این آهنگا چیه گوش میدی هر چی غمه آدم یادش میاد..
پخشو دوباره روشن کردم...
(من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلا/
تو نشنیده گرفتی هر چی که شنیدی ازمن/
بودو نبودم انگار دیگه فرقی برات نداره/
این همه بیخیالی داره حرصمودرمیاره.. حرصمو درمیاره/
تکلیف عشقمون رو بهم بگو که بدونم/
باشم..نباشم..بمونم یا نمونم/
میترسم که بفهمم هیچ عشقی بهم نداری/
یا اینکه کنج قلبت هیچ جایی واسم نذاری/
آخه دوست دارم من بیچاره مگه دلم تو دنیا جزتو کسی رو داره/
کجای زندگیتم/
یه رهگذر توخوابت/
یه موجوده اضافی توی اکثر خاطراتت/
می بینی دارم میمیرموهیچ کاری باهام نداری/
تو باغرور بی جات داری حرصمو درمیاری ..حرصمو درمیاری/)
نگین:اه..بلند شو دختر یه تکونی به خودت بده..از روزی که اومدی پاتو از این اتاق بیرون نذاشتی...
-ترو خدا نگین بذار توی حس خودم باشم..اذیت نکن...ضبتو چرا خاموش میکنی دیوونه...
-دیوونه عمته...بلند شو خودتو مرتب بکن...
-نمیخوام..
-به حرفم گوش کن...جلوی درکارت دارن..
-کی هست حالا؟؟
-برو خودت میفهمی...
-کسی نمیدونه من اینجام..کی میتونه باشه...
-دیوونه شدی ...باخودت حرف میزنی...
-آره ازدست شماها دیوونه شدم...
-وا...
-والا..
به سختی ازرخته خوابم دلکندمو با حال آشفته رفتم جلوی در...یه لحظه شوکه شدم..ولی خیلی زود به خودم اومدم..
-امیرعلی!!تو اینجا چیکارمیکنی؟؟؟کی گفت من اینجام؟؟
-سلام...اومدم که ببرمت...
-میکشمت نگین...لازم نبود به خودت زحمت بدی بیای...چون بی فایدست...من نمیام..نگار خانومتون چطورن؟؟؟
-نگین چیزی به کسی نگفته...ازهمون روز اول که غیبت زد آندیا میدونست که پیش نگین هستی...زنگ زدو مطمئن شد...ولی آدرس خونه ی نگین رو رو بهم نمیداد...میخواست تا تو یکم آروم بشی...امروز به زور آدرسو ازش گرفتمو خودمو رسوندم..
-خب حالا که چی؟؟؟ گفتم که نمیام...
-باران...باران چرا اینجوری میکنی...
-چجوری؟؟خواهش میکنم برو وبا نگار خانومت خوش باش..به آندیا هم بگو که نگران من نباشه..خدافظ
میخواستم درو ببندم که پاشو گذاشت لای در...
امیرعلی:خواهش میکنم بارانم به حرفام گوش کن...بعد هرجا دلت خواست برو..میدونم از دستم ناراحتی...
انگار قلبم از کنده شد وقتی که گفت بارانم...آروم شدم...
امیرعلی:بیا بریم توی ماشین صحبت بکنیم...بیا عزیزم...
آروم دنبالش راه افتادم...در ماشینو برام بازکرد..بعد خودش رفت طرف دیگه نشست..وقتی توی ماشین نشستم آروم بهم زل زد...منم سرمو انداخته بودم پایین...
-خب ...بگو...چرا حرف نمیزنی؟؟
-اخه دارم نگاهت میکنم...دلم برات تنگ شده بود بارانم...
توی وجودم آتیش بود...
امیرعلی:باران میخوام ..میخوام اعتراف کنم که دوست دارم...از همون اول دوست داشتم..البته این دومین باره که دارم اعتراف میکنم که عاشقانه دوست دارم...تو نفس منی...
اشکام سرازیر شد..نمیدونستم حرفشو باور بکنم یانه...نمیتونستم بهش اعتماد بکنم...شاید دوباره مثل جندسال دیگه منو رها بکنه وبره...من دیگه طاقت ندارم...
-پس نگار چی؟؟مگه نگارو دوست نداری؟؟اگه منو دوستداشتی با نگار ازدواج نمیکردی..
-نه عزیزم من نگارو دوست ندارم...اون یه ازداج سوری بود...تو که میدونی نگار با شوهرش مشکل داشتو طلاق گرفت...ولی نگار عاشق شوهرشه....نگارم میدونست که کامیار طاقت نمیاره اگه بفهمه که ازدواج کرده...کامیار خیلی غیرتیه...از من خواهش کرد که باهاش هم کاری کنم..آخه فقط به من اعتماد داشت..با این کار میخواست کامیار غرورشو بذاره کنار..میخواست درس عبرتی براش بشه ...
-برگشت؟؟
-آره..همون شب عقد اومدوعقدو به هم زدو دست زنشو گرفتو رفت...
-پس چرا به من نگفتی که این ازدواج سوریه؟؟
-چون ازدستت خیلی ناراحت بودم...اون روز که اومدم دنبالت تا برات همه چیز رو بگم با سپهر دیدمت...دوباره چند سال قبل تکرار شد برام...مطمئن شدم که دوسم نداری...اولش خیلی فکرا کردم ولی من دوست دارم...اونشب که چشماتو گریون دیدم...بااون لباس دیدمت داشتم کم میاووردم...انگار یه حسی بهم میگفت که تو هم منو دوستداری...حسم که اشتباه نکرده؟؟
-نه اشتباه نکرده....دوست دارم...
اشکامو باسر انگشتاش پاک کردو از داخل جیبش گردنبند صدفی که پاره کرده بودمو. دراووردو انداخت گردنم...
-دوباره درستش کردی؟؟
-سه باره درست کردمش...
منو درآغوش کشیدو آروم لبهاشو روی لبهام گداشت....
((سراغی از مانگیری نپرسی که چه حالیم./
عیبی نداره میدونم باعث این جداییم./
رفتم شاید که رفتنم فکر تو کمتر بکنه./
نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه./
لج کردم باخودم آخه./
حست به من عالی نبود./
احساس من فرق داشت باتو./
دوست داشتن خالی نبود./
بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون./
چشمام خیره به نوره./
چراغ تو خیابون./
خاطرات گذشته./
منو میکشه آسون./
چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون./
رفتم ولی قبم هنوز هوای توداره شب وروز./
من هنوز عاشقتم./
به دل میگم ساز بسوز./
چه حالی داریم امشب به یادتو منو بارون./))

پایان