آندی:آهایــــــــــی خانوم خوشله ...کوپس کادوی شما...؟؟؟ -عــروس به این پــــــــررویـــی ندیده بــــودم...منکه کادو نخریدم....!! ارشیا کادویی که من برای آندی خریده بودم رو از زهرا گرفته بودو برد جلویه آندی... ارشیا:پـــس این چــــیه؟؟ -ا ...ا ..ا .این دسته تو چیکار میکنه؟؟ جعه رو از دستش گرفتمو دادم دسته آندی... آندی:اوه ... اوه...چیه توش که اینهمه جعبش بزرگه؟؟ مهراد:آندیا مواظب باش ...خطری نباشه..!از اران هیچی بعید نیست... -نترس مهراد ...بادمجونه بم آفت نداره...باز کن دیگه آندی....خودمم دلم براش تنگیده... در جعبه رو باز کرد ... اول یکم داخلشو نگاه کرد بعد یه نگاه به من ... دستشو کرد داخله جعبه و قفسه خورشید رو بیرون آوورد ...دهنه ارشیا از مونده بود... آندی:وایـــــــ خدای من چقدر قشـــــنگـــه.... -ارشیا فکت نیوفته زمین...!!!!! ارشیا:ها..چی میگه... -آندی میبینی چقدر نازه؟؟ -اره خیــلــــی...ممنون جیگلم... -خواهش میکنم....اسمشم خورشیده...با اجازت من اسمشو گذاشتم...اگه..خوشت..نمیاد..یه چیز دیگه صداش کن... -قربونــــت بـــــرم اســـمشم خیــــلی قشنگه.... -آهان..یه چیزی..صحبت هم میکنه...فقط باید بهش آموزش بدی... -اوه...اوه.چه خوب... ارشیا:باران این فکه خودت بود..؟؟اصلا فکشم نمیکدم...خیلی قشنگه... امیرعلی:اره بابا...حالا خوبه خوک نگرفت براش... -امیـــــــــرعلـــــی.... -چیه مگه دروغ میگم!!!!!همش میگفت...یه چیزه خاص برای آندی باید بخرم... -خب مگه بده...؟؟ -نه بد نیست.... بعد از باز کردنه کادوها هر کسی مشغوله کاری شد یه عده وسطه سالن میرقصیدن...یه عده نشسته و تماشاگر بودن....ویه عده هم میوه و کیک میخوردن....من هم گوشه ای از سالن ایستادم و به امیرعلی که ا دوستش صبت میکرد خیره شدم...یه لحظه نگاهم به در ورودی افتاد..نگین اول وارد شد بعد از 2 دقیقه پشت سرش ثمین..رفتم طرفشون...نگین ...ثمین..رو به هم معرفی کردم وبه سمته آندی بردمشون...اونهاهم به آندی تبریک فتن...تا پارسا نگین رو دید به سمتش کشیده شد....نمیدونم چرا نگین با این پارسای بیچاره اینجور برخورد میکنه....خودش ک میگه از چشمایه پارسا حشت داره...خب در این مورد بهش حق میدم...منم اون روزایه اول خیلی از چشمایه دورنگش میترسیدم..ولی دیگه برام عادی شده بود...آهنگه ملایمی در حاله پخش بود...زوج ها به وسط سالن رفتن تا باهم برقصن... پارسا به نگین پیشنهاد رقص داد...نگین اولش ناز میکرد..ولی من دسته نگینو گرفتم ذاشتم تویه دسته پارسا و هولش دادم تویه بغله پارسا...نگین بد جور چپ چپ نگاهم کرد ..فهمیدم خیلی ناراحت شده.. ارشیا:تو چرا نمیری وسط...؟؟زوج نداری....؟ -اره... اونیکه میخوام همرا هیم نمیکنه.. -نگاه کن به رو به روت..چشمای مشتاق امیرعلی رو میبینی... -اره دارم میبینم...ولی هیچ اشتیاقی نمیبینم...اگه دوستداشت میومد پیشنهاده رقص میداد... -اگه دقت کنی میبینی...حالا اونو ولکن...با من میرقصی...؟؟؟؟ -نه............... دسته ثمین که کنارم ایستاده بودو گرفتمو گذاشتم تویه دسته ارشیا...چند لحظه هر دوتاشون شوکه از حرکته من به هم نگاه میکردن... -مگه نمیخواستی برقصی؟؟؟برو وسط... بدونه هیچ حرفی شروع به رقصیدن کردن...من هم به طرفه امیرعلی رفتم...داشتم بهش نزدیک میشدم که پام گیر کرد به لبه ی کفشه یه مهمون و با مغز مخواستم خورم زمین که امیرعلی با یه جهش خودشو بهم رسوندودستمو گرفت... امیرعلی:حـــواســـــت کـــجاســت دختــــــــــر..؟؟؟ -همینجورکه با حرص دستمو از دستش جدا میکردم زیر گفتم:به یــــــه احمـــــقه از خــودراضــی... -چیـــزی گفتی..؟ -نخــــــــیر.... باخـودم بودم... ازکناره امیرعلی رد شدمو رفتم طرفه شادمهر...دیگه کناره شادمهر رسیده بودم که یه دستی مچ دستمو گرفتو منو به سمته خودش کشید.خیلی با سرعت این رکت انجام شد...سرمو بالا گرفتم تویه بغله امیرعلی بودم... امیرعلی:بامن میرقصی...؟؟دیگه نتونستم طاقت بیارم... -چرا که نه... رفتیم طرفه قیه زوج هایی که در پیست بودن...رقصیدن در کناره امیرعلی یه دنیا برام ارزش داشت...بدنم گرم شد...سرمو به سینه ی امیرعلی چسبوندم وبه صدایه قلبش گوش سپردم....به این فکر کردم که اگه امیرعلی ازدواج بکنه چه بلایی سر من میاد...یا یه دختر دیگه تویه بغلش باهم برقصن...اصلا فکر کردن به این موضوع ها حالمو دگرگون میکرد...من داغون میشم....به همین راضیم که کنارش هستم...دیگه مهم نیست منو دوست داره یا نه...سرمو بلند کردمو به عمق چشمایه مشکیش کشیده شدم...دوستداشتم ساعتها فقط به چشماش نگاه کنم ولی آهنگ تموم شد از هم جدا شدیم ...من هنوز تو یه فکر چشمایه امیر علی بودم... ثمین:خانوم کجایی؟ -چـــــــی...؟ -با تو هستم...باران حواست کجاست؟؟؟ -همینـــجا..خوشـــگذشت بــا پسر عمو ی بنده..؟ -اره ..پسر جالبیه.... -هنوز مونده ارشیارو بشناسی...دیوونه ی تمام و کمال... ارشیا:چی داری پشت سر من میگی باران خانوم... -داشتم از خو بیات میگفتم...تعریف میکردم شاید یه خواستگاری چیزی برات پیدا بشه... ارشیا:تو واسه خودت خواستگار پیدا کن که بوی ترشیدگیت میاد... -دوستت داره بهت اشاره میکنه بری پیشش.... ارشیا:نه اون برای چیز دیگه ای اشاره میکنه...باران یه لحظه میای اونور کارت دارم... -باشه تو برو منم الان میام... ببخشیدی گفتمو به دنباله اشیا راه افتادم... -چی میگی ارشیا...؟؟ ارشیا:این دوستت ثمین..دختره خوشگلیه..اخلاقشم به نظر میاد خوبه.... -خب ...خب... -وسطه حرف من نپر ...میگم شمارشو میدی؟؟؟ -برای کـــــــــی؟؟؟برای چــــــی؟؟؟ -برای یکی از دوستام....از ثمین خوشش اومده میخواد بیشتر باهاش آشنا بشه.. -منو باش فکر میکردم واسه خودت میخوای...اگه برای خودت میخواستی کاری میکردم باهات دوست بشه...الاکه برای دوستت میخوای نمیدم....اصلا چرا از خودش شمارشو نمیگیره؟؟ -خجالت میکشه..اه باران...لوس بازی در نیار دیگه... -برو ارشیا تا نزدم لهت نکردم از جلو چشمام خفه شو...دختر ه این ماهی برای دوستت پاپیش گذاشتی خنگول..!!!! -اصلا خودم میرم ازش مییرم.... اشیا به طرفه ثمین حرکت کرد.... -نه ارشیا..دیوونه بازی در نیار...ثمین به درد تو میخوره نه دوستت... ارشیا به ثمین نزدیک شد وبه چشمای آبی ثمین خیه نگاه کرد...من منتظر ودم تا صحبت بکنه وی هیچی نمیگفت و فقط نگاه میکرد...ثمین با خجالت از نگاه خیره ارشیاسرشو انداخت پایین...ارشیا به خودش اومد..داشت از ما دور میشد که گفتم:چی شد ارشیا کجا میری؟؟؟ -الان میفهمی... رفت طرفه دی جی...در گوشش یه چیزی گفت و رفت وسط....بعد یکدفعه یه آهنگ شروع شد...ارشیا داد زد:همـــه دستــــا بــالا دی جـــی یـــــالا ولــــوم بـــده حـــــــالا... و شروع کرد تکنو رقصیدن...مفهومه اینهمه خوشالیه یکدفعه ایه ارشیا و نفهمیدم... نگین نزدیک منو ثمین شد... میترسیدم ناراحت اشه از دستم... -کجا بودی تا الان خانوم؟؟ نگین:پیشه پارسا...اونجور که فکر میکردم نیست...خیلی پسه خوب و جالبیه...تازه بهم گفت یه مدت باهم دوست باشیم...بعد از آشنایی باهم...میاد...خواستگاریم... -مبارکه عزیزم...تقریبا ساعت3شب بود که بیشتره مهمونا فته بودن...عروس داماد هم به خونه ی خودشون رفتن...خیلی خوابم میومد روی کاناپه نشستم وچشمامو بستم...توی حالو هوای خواب بودم که امیرعلی کناره گوشم خیلی آروم با اون صدای مخملیش گفت:چرا اینجا خوابیدی؟بلند شو برو توی اتاقت...مگه مجبوری؟؟ چشمامو باز کردمو به چشماش نگاه کردمو گفتم:میخوام ببینم مامان اینا کی میخوان برن...اگه امشب میرن ازشون خدافظی کنم.... -فردا صبح میرن...بلند شو بو توی اتاقت بخواب..بلــنـــــد شو... اصلا جون نداشتم بلند شم از جام...امیرعلی ادامه داد:چرا موهــاتو صاف کردی؟؟مگه فــــر چه عیبی بود؟؟ -چی؟ موهام؟؟دلم میخواست بینم با موهای لخت چه شکلی میشم... -ولی هر چیزی طبیعیش قشنگ تره... ارشیا که روبه روی من نشسته بود گفت:شما چی میگید در گوش هم...؟؟بلند بگید ماهم بشنویم... -هیچی...امیرعلی میگه چرا موهاتو لخت کردی!!فر بهتر بود... امیرعلی:من چنین حرفی نزدم...من گفتم هر چیزی طبیعیشبهتره... از سر جام بلند شدم برم اتاقم که دوباره همون سردرده عجیب اومد سراغم...یه لحظه ایستادمو دستمو گرفتم به دسته ی مبلی که امیرعلی نشسته بود روش...اونیکی دستمو گذاشتم روی سرم ...چشمامو بسته بودمو لبمو به هم فشار میدادم....ارشیا که متوجه وضعیت من شد پرسید: چی شده باران؟؟ -هیچی هیچی... امیرعلی هم نگاهی بهم انداخت...نفسمو با صدا فوت کردم بیرون...امیرعلی از جاش بلند شد و یواش گفت:چی شده؟ -سرم.. -بیا میبرمت توی اتاقت استراحت کن... آروم زیر بازومو گرفتو همراهیم کرد تا توی اتاقم...به زهرا گفت یه لیوان آب بیاه برام وخودش هم رفت بیرون.. با اون همه سر دردی که داشتم منو تنها گذاشتو رفت...فکر نمیکردم با این سردرد خوابم ببره ولی وقتی سرمو گذاشتم روی بالش سردردم آروم شدو خوابم برد... فردای اون شب...سرمیز شام بودیم که ارشیا گفت:مامان منتظر نمیمونیم تا امیرعلی بیاد؟؟ زنعمو: نه...زنگ زدم بهش گوشیش خاموش بود...مطب هم نبود... ارشیا:امیرعلی چقدر مشکوک میزنه...نکنه زن گرفته....!! غذا پرید توی گلوم...به سرفه افتادم.زنعمو ه نزدیک بهم نشسته بود یه لیوان آب داد دستم... -ممنون زنعمو... بعد از خودن غذا ودیدن یه فیلم ترسناکی که ارشیا دوست داشت با هم نگاه کنیم به اتاقم رفتم...با دیدن اون فیلم دیگه خواب از سرم پریده بود..یه کتاب برداشتمو شروع کردم به خوندن...ساعت 2 شب بود...تشنم شده بود...رفتم طبقه پایین توی آشپز خونه...یه لیوان آب خوردم ...داشتم برمیگشتم که دیدم یکی وارد سالن شد...تاریک بود... نمیفهمیدم کی داره بهم نزدیک میشه....دستمو دراز کردم سمت دیوار اولین کلید برقی که به دستم خورد رو فشار دادم...همه جا روشن شد...امیر علی بود نو چشماشو زد دستشو سایه بونه چشماش کرد... امیر علی: تو هنوز بیداری؟؟ -اولا سلام ....دوما خوابم نبرده.... به چشماش نگاه کردم...قرمز بود...معلوم بود حسابی اشک ریخته.. -امیر علی چیــزی شده؟؟؟ -نه...مگه باید اتفاقی افتاده باشه؟؟؟ -آخه ...هیچی.. -برو بگیر بخواب..مگه فردا کلاس نداری؟؟ -چرا...شب بخیر... -شب بخیر .... صبح با صدای زنگ گوشیمبیدار شدم.... -الو... ثمین:سلام خانوم معلوم هست کجایی؟؟ -توی رخت خوابمم....ساعت چنده مگه...؟؟ -2ساعت از کلاسو از دست دادی.....استاد آنتراک داده...بجنب تا 2 ساعته بعدی رو از دست ندی.. -باشه ...باشه...اومدم... سریع حاضر شدمو راه افتادم...آژانس گرفتم...این درس تخصصی بود...واستاده خیلی عصبی داشت...خیلی مهم بود که سر کلاس حاضر باشم...بعد از کلاس گوشی به صدا در اومد...به صفحه گوشیم نگاهی انداختم...امیرعلــــی؟؟؟ -سلام امیرعلی خان...اتفاقی افتاده ؟؟ -سلام...مگه باید اتفاقی افتاده باشه که من یادی از دختر عموم بکنم..؟ -اینو نگی چی بگی... -کجایی؟؟ -دانشگاه... -کلاس داری؟؟ -نه ...همین الان کلاسم تموم شده دارم میرم خونه... -همنونجا صبر کن من دارم میام دنبالت.. -خودم میام.. -نه من توی راهم..یکربع دیگه میرسم... -باشه... -خدافظ... -خدافظ... خیلی برام عجیب بود...امیرعلی ..!!!.زنگ زد به من!!!!... میخواد بیاد دنبالم...!!!!چرا انقدر مهربون شده....کاراش داره منو به فکر فرو میبره....توی فکر بودم که ثمین زد ه شونمو گفت:آهای عمو کجایی؟؟ -کنارهتو... -ای بابا...انگار عاشقیا...صد بار صدات زدم...میای با بچه ها بریم تهران گردی یانه؟؟ -نه امیرعلی زنگ زد ....میاد دنبالم...خوش بگذره.. - به شما بیشتر.... بعد از یکربع امیرعلی یه اس داد...(سرتو بالا بیار خانومه سر به زیر..) سرمو بلند کردم ماشین امیر علی جلوی روم بود...دست تکون داد..سوار شدم.... -منکه صبح بیدار شدم آفتاب مثل همیشه طلوع کرده بود...طرف شما حالا آفتاب از کدوم طرف طلوع کرده... -چطور مگه؟؟؟ -نکه هر روز داری میای دنبالم جلوی در دانشگاه...متعجب شدم....تو حالت خوبه..؟؟ خندیدو گفت:آره عالیم.... ولی چشماش یه چیز دیگه ای میگفت...غمی توی نگاهش بود...دستمو گذاشتم روی پیشونیش....داغ بود...با داغیش منم گرم شدم...ه چشماش نگاه کردم ....اونم به چشمام خیره شده بود...دستم از روی پیشونیش جدا کردو نفسشو باصدا بیرون داد... حرکت کرد....این مسیره خونه نبود.....به نیم رخ زیبای امیر علی نگاه کردمو گفتم:مگه خونه نمیریم...؟؟؟ -اره ...ولی اولش میریم یه ناهار خوشمزه میخوریم بعدم میریم....... دارم از دست امیرعلی گیج میشم.....بعداز یکربع جلوی یه رستوران نگه داشت...باهم پیاده شدیمو شونه به شونه هم راه افتادیم...بعداز خوردن غذا میخواستیم بریم سوار ماشین بشیم که نگار با یه مردی که به نظر میرسید همسرش باشه برامون دست تکون دادو به مانزدیک شد... امیرعلی:سلامنگار خانوم... نگار :سلام امیرعلی...سلام باران جان.. -سلام.. نمیدونم چرا از این زن خوشم نمیومد...اصلا به دلم نمینشست... امیرعلی:به .. به..آقا کامیارم که هستن...دیگه چی از این بهتر.... کامیار که اخم هاش توی هم بود زیر لب سلامی کردو گفت:نگار من میرم داخل رستوران...خدافظ امیرعلی ...خدافظ باران خانوم.. امیرعلی:نگار چی شده ا کامیار اومدید اینجا...خیلی تعجب برانگیزه... نگار:هیچی..برای صحبت های نهایی اومدیم... امیرعلی:یعنی همه چی تموم شد؟؟؟نگارخوب فکراتو بکن... نگار:امیرعلی من دیگه نمیتونم با کامیار بسازم... امیرعلی:باشه..برو تا عصبی نشده و قهر نکرده..خدافظ.. نگار:خدافظ... بعد از رفتن نگار سوار ماشین شدیم... -امیرعلی...چی شده؟؟؟شوهرش بود؟؟؟ -آره...دارن از همجدا میشن... -چــــرا؟؟؟ -کامیار خیلی شکاکه...اینا همدیگرو خیلی دوستدارن..مخصوصا کامیار...کامیار همش به نگار ایراد میگره...خیلی نگار و اذیت کرده....دیگه هیچی نگفتم ...سکوت برقرار بین منو امیرعلی بود...متوجه شدم به طرفه خونه نمیریم...این مسیر خونه نبود... -کجا داری میری؟؟؟ امیرعی:دکتر.. -دکـــــتر؟؟؟ -بله دکتر...باید یه بار دیگه آزمایش بدی... -چرا؟؟؟ امیرعلی بهم نگاه کردو دوباره به روبه رو زل زد.... -امیرعلی چیزی شده؟؟؟ هیچس نگفت.. -امیرعلی داری چیرو از من پنهون میکنی؟؟؟ امیرعلی عصبانی کنار خیابون نگه داشت....ضره ای به فرمون زد...با چشمای قرمز بهم نگاه کردو گفت:چیرو میخوای بدونی؟؟هان؟؟؟دیروز دکتر منو خبر کرد برم پیشش...گفت احتمالا غده ای چیزی توی سرت هست...برای اینکه مطمئن بشه گفت امروز یه آزمایش دیگه بدی... انگال لال شده بودم هیچی نمیتونستم بگم... زل زده بودم توی چشمای امیرعلی...زندگی کردن برام مهم بود....از مرگ میترسیدم....از اینکه کنار مادر و پدرم نباشم...کنار عزیزانم نباشم....شاید هنوز توی شوک بودم...به امیرعلی فکر کردم...اون لحظه دیگه مرگ و زندگی برام بی ارزش شد... من فقط زنده بودم برای اینکه عاشق امیرعلی بودم...ولی امیرعلی چی؟؟؟منو دوست نداره....میدونم.....پس زندگی هم ارزش نداره...هیچ عکس العملی انجام ندادم....انگاری خیالم راحت شده بود...انگاری دیگه نمیترسیدم.... با دست تکونم دادو گفت:حالت خوبه باران؟؟ -اره...مگه باید بد باشم!!!! راه بیوفت لطفا.... به طرف بیمارستان راه افتاد....هر چی به بیمارستان نزدیک تر میشدیم دلشوره منم بیشتر میشد....جوری که نفهمیدم دارم اشک میریزم...ماشینو داخل پارکینگ پارک کرد..نگاهی بهم انداختو گفت:پیاده شو رسیـــــ...... متوجه اشکام شدکه بی اراده از چشمام سرازیر میشدن.... امیرعلی:بـــاران...چرا گریه میکنی؟؟ -چی؟؟ دستمو کشیدم روی صرتم و تازه متوجه شدم که دارم گریه میکنم.... -نمیدونم...نمیدونم چرا گریه میکنم... - من میدونم چرا گریه میکنی...حالا که چیزی معلوم نیست....گریه نکن ولیشدت اشک ریختنم بیشتر شد....امیرعلی ا صدای لرزان گفت:گریه نکن .....ریه نکن بارانم درست شنیدم گفت بارانم ...سریع برگشتم نگاش کردم....امیرعی دستمو میون دستاش فشورد...گفت:اشکاتو پاک کن...یا ریم ایشالا که چیزی نیست... از ماشین پیاده شدیم... اول رفتیم پیش دکتر بعد بریم عکس بندازیم... امیرعلی:سلام دکتر... دکتر:سلام -سلام دکتر:سلام دخترم...بیا اینجا بشین... نزدیکترین صندلی که به دکتر نزدیک بود نشستم...امیرعلی هم کنارم نشست... امیرعلی:اول اومدیم پیش شما تا با باران صحبت کنید....بعد میریم آزمایش میده....میخواید من برم بیرون راحت تر صحبت کنید؟؟ دکتر:نه امیرعلی جان... نیازی به آزمایش نیست... -برای چی دکتر؟؟ دکتر:من به کمیسیون پزشکی آزمایش رو نشون دادم..نظر اون ها این بود که این چیزی که داخل سر تو هستش غده نیست...باران تو وقتی که تصادف کردی به سرت هم ضربه وارد شد ...مثل اینکه این چیزی که باعث اذیت تو و سردردت میشه یه چیزی مثل لخته ی خون میمونه.....فقط اینکه.............. امیرعلی:فقط چـــــی؟؟ دکتر:این سردرد همیشگیه...یه راه برای خلاص شدن از این سردرد وجود داره... اونم اینکه عمل کنی....واگه عمل کنی 60درصد احتمال اینکه بیناییتواز دست بدی هست...این لخته خون نزدیک اعصاب بیناییت هست...تی ممکنه به قسمتی از اون چسبیده باشه... -و اگه عمل نکنم.... دکتر:این سردرد همیشه باتوهست... امیرعلی که تا اون لحظه ساکت بود به حرف اومد... امیرعلی:دکتر اگه خارج از ایران عمل بشه چی؟؟ دکتر:هیچ فرقی نمیکنه....ولی خوبه که امتحان کنید ...آزمایشات و بفرستید...بعد نتیجه رو بینید چی میشه... ازجام بلند شدم...دیگه نمیتونستم اون جوء و تحمل کنم... -خیلی ممنون دکتر....امیرعلی بریم... خیلی اهسته بلند شد...احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه...دست امیرعلی رو گرفتم تاروی زمین نیوفتم...اونم متوجه حال خرابم شد...آروم سوا ماشین شدم...سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم.... امیرعلی:باران خودتو ناراحت نکن... من یه دوست دارم آمریکا اون میتونه کمکمون کنه...اصلا بردیا هم هست میتونیــــــ.... -خواهش میکنم بس کن امیرعلی ...اولا که من عمل نمیکنم...دوما اگه بخوامم عمل کنم همینجاهم میتونم این کارو بکنم.... -ولی باران.... -بس امیرعلی... دیگه هیچ حرفی بین ما رد بدل نشد...باصدای آروم خواننده آروم آروم اشک ریختم.... چشماتو وا کنو زل بزن بهم/ واسه دیدن تو اینجا اومدم/ اومدم بگم هنوز عاشقتم/ زیر حرفای قدیمم نزدم/ وقت رفتن به تو گفتم عشقم / من یه روز دوباره برمیگردم/ تو روزای دوری و تنهایی/ روز و شب فقط به تو فکر کردم/ چقدر خوبه / که دستامو/ تودستای تو میذارم/ چه دنیایی/ تو چشماته/ چقدر دنیامو دوست دارم/ امیرعلی با صدای خواننده زمزمه میکرد...همون ش امیرعلی موضوع و به عمو گفت...عمو خیی ناراحت و عصبی شده بود... عمو:چا به من چیزی نگفتید ؟؟مگه بچه بازیه؟؟؟ امیرعلی:ما نمیخواستیم شما رو ناراحت بکنیم..خب بلاخره عروسی آندی نزدیک بود..باران ازم خواست بعداز عروسی بهتون بگم.... عمو:عروسی...عروسی....خب عوسی باشه.باید منو درجریان میگذاشتید... -ببخشید عمو جون من از امیعلی خواستم که چیزی به شما نگه... عمو که تازه متوجه حضورمن در کناش شد کمی آروم گرفت... عمو:الا باران جان تصمیمت چیه؟؟عمل میکنی؟ -نه عمو عمل نمیکنم...با همین سردرد میسازم... عمو:چرا باران؟چرا عمل نه؟؟ -نه عمو ...ممن کلا با عمل و اتاق عمل مخالفم...خودتونم یه جوی این مسئله رو به پدرم بگید.... عمو:باشه عمو جون ...حالا بلند شو برو استراحت بکن.... از سر جام بلند شدم رفتم سمت اتاقمو بعد از 5 دقیقه خوابم برد....صبح که بیدار شدم تا چشمامو باز کردم پدرمو بالای سرم دیدم...از جام پریدم ونشستم.... -ا....سلام بابایی....شما..اینجا؟ -سلام عزیزدلم...دیشب عموت همه چیرو پشت تلفن گفت...منم خودمو رسوندم اینجا...به مادرتم هیچی نگفتم....اگه بفهمه سکته میکنه... اشکام سرازیر شدن ...پدرم منو در آغوش کشید...پیشونیمو چند بار بوسیدو گفت:تو دختر منی...تو باران منی..تو عزیز منی... نمیتونم ..نمیخوام عذا کشیدنتو بینم...این سدد ها تورواز پا در میاره...عمل بکنی خیلی بهتره... -ولی بابا....من هم از عمل میترسم ....هم از اینکه بیناییمو از دست بدم... اشک های پدرمو با انگشتام پاک کردمو گفتم:بابا جون ..نگران من نباشید...من عذاب نمیکشم... -باشه عزیزکم...هرجور که خودت میخوای و راحتی... بعد بلند شدو رفت بیرون از اتاق ....بعداز ظهر بابا با کلی سفارش و نصیحت رفت... همون شب آندی و مهراد برای شام اومدن خونه عمو....خورشید هم باخودشون آوورده بودن...آندی از قضیه سردرد های من خبری نداشت.... لی اگه از زبون کس دیگه ای به ز خودم میشنید حتما باهام قهر میکرد... -چه عروس پررویی....خونه خودتون یه روز بند نشیدا...چند روز از عروسیت میگذره که دست شوورتو گرفتی اومدی خونه مادرت؟؟ آندی:ا ..به تو چه بچه پرو...خونه بابا مه...تازشم مامان جونم زنگ زد دعوتمون کرد....قفس خورشیدو از دستش گرفتم. -این خوشید خانوم ما اذیت نمیکنه؟؟؟ مهراد: نه فقط یه وقتایی سوزنش گیر میکنه نمیذاره بخوابیم... -مثل اینکه مهاد از دستت خیی ناراحته خورشید .... آندی:دیشب نذاشت بخوابیم که...همش صدای زنگ گوشیه مهاد درمیاورد...2 ساعت الو دور خودمو گیج میزدیم صدا از کجای...بلاخره با یه بسته تخمه ساکتش کردیم... آروم کنار گوش آندی گفتم:شما که اصلا نباید میخوابیدید... آندی:بـــــــاران ....از دست تو... بعد از شام به آندی اشاره کردم بیاد دنبالم....رفتیم کنار پنجره ی تمام شیشه...داشت بارون میومد...من ایستادم وبان رو تماشا میکرد..آندی روی صندلی کنار شومینه نشست.... آندی:چیزی شده باران؟؟امشب همه یجورین..... -به خاطره همین کشوندمت اینجا....همش به اون شوهرت چسبیدی...شوور ندیده... -چی شده باران...قلبم اومد توی دهنم... بگو دیگه.... همه چیز رو بهش گفتم... اشک توی چشماش جمع شده بود.....یکدفعه بایه حرکت منو بغل کردو به خودش فشار داد..از کار یکدفعش خشکم زده بود... -آنـــدی آروم باش...داری خفم میکنی ها...چـــــــرا اینجوری میکنی ؟حاا که اتفاقی نیوفتاده...آنــــدی جون مادرت ولم کن....مگه من مردم داری اینجوری میگریی؟؟ -چـــی ؟؟اتفاقی نیوفتــــاده؟؟خــــدا بگم چیکارت کنه رامبد که تمام اینا تقصیر توئه.... -بس کن ترو خدا آندی...اینجور که تو گریه میکنی یاد غمم میوفتم... -باشه ...باشه...گریه نمیکنم عزیزم... -آفرین حالا برو برام میوه بیار پوست بکن بذار توی دهنم....برو میخواستم حالو هوای آندی رو عوض کنم با این شوخی ولی انگار جدی گرفت...چون سریع بلند شدو رفت از توی رف میوه انواع میوه هارو گذاشت توی پیشت دستی و آوورد پیش من وشزوع کرد به پوست کندن و گذاشتن توی دهن من.... -چیکار میکنی آندی؟؟دیــــوونه شوخی کردم..چرا جدی گرفتی؟؟ -باشه ...اشکال نداره..حالا اینو بخور باران جان....آفرین دهنتو باز کن... -وای آندی ...دارم خفه میشم... میگه بخور... بذار نفس بکشم..آقا من اصلا نمیخوام...مهراد بلندشو بیا خانومتو جمع کن منو با تو اشتاه گرفته...بیا زنت از دست رفت... مهراد باخنده اومد طرفمونو گفت:چی شده....؟؟باز صدای شمادوتا رفت هوا...زن بیچاره منو اذیت نکن باران... -من اذیت میکنم؟؟بیا ببین چجور برای من عشوه میریختومیوه پوست میکند...تازه داشت منو خفه میکرد... مهراد متعجب به آندی نگاه کردو گفت:راست میگه؟؟ -اره راست میگم...حالا تعج داشت نه دیگه اینقدر.... مهراد:آخه اران تونمیدونی ...سر یه تخم مرغ درست کردن با من قهر کرد که چرا به من گفتی برات تخم مرغ بشکنم....الان برای تو میوه پوست میکنه!!!!!!! -حالا شما بیا اینجا جای من بشین...من برم پیش بقیه.... بلند شدم از کنار پنجره ...مهرادو آندی رو تنها گذاشتم....اونش سردرد داشتم ولی به روی خودم نمیاوردم....نمیخواستم شب بقیه رو خراب کنم...خواب رو بهونه کردمو رفتم توی اتاق... فردای اون شب خودم رفتم پیش دکتر... -سلام آقای دکتر.... دکتر:سلام باران خانوم...حالت چطوره...؟؟ -ممنون....راستش رای این اومدم پیشتون که.... -که چی...حتما سردردا اذیتت میکنن! -بله آقای دکتر بد جورم اذیت میکنن...میخواستم ببینم.. دارویی.. مسکنی.. چیزی.. هست که منو آروم بکنه؟؟ -این داروویی که برات مینویسم رو روزی یکبارنه بیشتر...چون خطر داره...حالا چند روز بخور ببین اثر داره یا نه.... - خیلی ممنون آقای دکتر....خدافظ.. -خدافظ دخترم... روزها یکی پس از دیگری میگذشت ...من بادارویی سردردم رو آروم میکردم...روزها رو سپری میکردم...بدون هیچ اتافاقی زندگی به جلو پیش میرفت...ماه آذر بودکه با نگین به آموزشگاه رانندگی رفتیم و بعد از امتحانات بلاخره گواهی نامه گرفتم...نگین هنوز به دنبال خونه میگشت...روز به روز علاقه ی بین پارسا و نگین شدت میگرفت...بیشتر مواقع نگین و پارسا با هم بودن وخوش میگذروندن... من واقعا ناراحت افسرده بودم....خیلی هم به نگین حسادت میکردم که خیلی راحت عاشق شد وعشقش دوسش داره...ولی من چی؟؟ نگین:باران بات نمیشه...اگه یه روز پارسارو نبینم خوابم نمیبره... نگین حرف میزد...ولی من گوش نمیدادم...توی فکر امیرعلی بودم توی این فکر که چرا این همه سنگ دله.... چرا ه من توجهی نمیکنه...چرا ...چرا .... چرا... نگین:باران حواست کجاست؟؟ -چی؟؟ -هیچی...مثل اینکه عاشقی ها... خندیدمو گفتم:اره تازه میشم مثل تو... -باران الان که گواهی نامه گرفتی نمیخوای ماشین بگیری؟؟ -چرا...یه مقدار پول دارم...فعلا که وقت خریدرفتن پیدا نکردم... -خب چرا به امیرعلی نمیگی برات بره خرید؟؟ - کی؟؟امیرعلی؟؟حتما....اون خودش گرفتاره...یه روز با آندی میرم... عجله ای نیست... خسته و کوفته رسیدم خونه....آندی و زنعمو داشتن تلوزیون نگاه میکردن..بلند سلامی گفتم..داشتم میرفتم بالا که آندی خودشو بهم رسوند و فت:دیه تویل نمیگیری باران خانوم....کجا با این عجله...؟؟صبر کن باران دارم حرف میزنما..... -آندی قربونت بشم خواهری من خیلی خستم.... -اوخی...چرا خسته ای؟؟مگه کوه کندی....؟؟ -از صبح کلاس بودم...همینجور امتحان پشت امتحان... - اگه یه خبرشاد کننده بهت بدم تمام خستگی رو فراموش میکنی... -چــــی؟؟ -یه چیزی که آرزو شو داشتی.... - آندی مسخره بازی رو بذار کنار...بگو دیگه.... -درباره تو با امیرعلی..... -میــــــگی یا اینکــــه..... -باشه ... باشه...خون کثیفتو نجس نکن.....بشین تا بگم... نشستم روی تخت ...آندی هم روبه روم ایستاده بود... -خــــب حالا بگو.... -از اونجاییکه شما به من دستور داده بودید که کلید اتاق امیرعلی رو به دست بیارم بلاخره آوردم.... -شوخی نکن مسخره... -مگه من باتو شوخی دارم؟؟؟ -آخه چجوری؟؟؟ -یه جوره خاص...سر کوچه ما یه کلید سازی هست...مهراد باصاحب مغازه دوسته...من قضیه روبه مهراد گفتم.... جوادهمون صاحب مغازه هم به مهراد یه خمیری داده بود که قالب کلید رو بگیرم .. یه روزکه امیرعلی پالتوشو جلوی در آویزون کرده بود کلیدو برداشتمو به خمیر زدم...بعد قالبو بردم پیش جواد آقا بعد از یه روز یه کلید گرفتم... -منکه نفهمیدم چی گفتی کی به کی شد اخر....حالا کلیدو بده ببینم... -ا...زرنگی.... اول یه بوس به من بده... -باشه .. بلند شدمو لپشو بوسیدم.... -اینم بوس.... -نه از این بوسا...از اون بوسا... -برو گمشو... - باشه میرم ولی کلید بی کلید... -اه .. اه ... آندی تازیا خیلی لوس شدی.... -لوسی از خودتونه.. -من سفارشتو پیش مهراد میکنم که امشب حسابی ببوستت.... -نه برای تو یه چیز دیگس...بیا اینم کلید....الانم امیرعلی نیست.. -میدونی کی میاد؟؟ -امشب عروسی یکی از دوستاشه...به احتمال خیلی زیاد دیر وقت بیاد...الانم که وقت داری..زود باش.... -پس بدو بریم... -ا..مگه تو خسته نبودی خانوم..... -فعلا وقت این حرفا نیست ..بعدا به حسابت میرسم.... -باشه ....باشه....با آندی رفتیم سمت اتاق امیرعلی ...بد جور استرس گرفته بودم...دستام میلرزید... -آندی تو جلوی در وایسا اگه یه وقت کسی اومد خبرم کنی... -باشه ...حالا تو چرا رنگت پریده..؟؟ -میترسم... -از چی؟؟ -ازاینکه امیرعلی سر برسه..خیلی بد میشه... -نترس عزیزم... مگه نگفتم رفته عروسی.. خیالت راحت.. دستم میلرزید نمیتونستم کلید رو توی قفل بذارم... آندی:بده من باز میکنم...انگار میخواد از بانک سرقت بکنه ایـــــن همه ترسیده... در رو باز کردو کنار ایستاد تا من برم داخل اتاق.... آندی:فقط به چیزی دست نزنی ها...وسایلشو جا به جا هم نکن که میفهمه... -خب بابا.... رفتم داخل اتاق... آندی هم پشت سرم وارد شد... -تــــــــــــو دیگه کجا اومدی؟؟؟ - باید مواظب وسایل داداشم باشم تو دست نزنی... ترس روم فشار میاوورد...بااین حرف آندی عصبانی شدم گفتم.. -باشه.... این تو این اتاق داداشت ...من که رفتم.... -چه زود قهر میکنه...شوخی کردم دیوونه...دارم از فضولی میمیرم... لپم بوسیدو دستمو گرفتو برد وسط اتاق و گفت:بفرمایید این شما و این اتاق داداشی من... خندیدمو به بازدید از اتاق امیرعلی پرداختم.....کاغذ دیواری های اتاق به رنگ قهوه ای سوخته و نارنجی...یه تخت...یه میز بزرگ کار...یه آینه قدی بزرگ که کنارش یه میز که روش پربود از شیشه ادکلن....یه دست مبل..یه دستگاه تردمیل و وسایل وزشی...کمد دیواری...قفسه کتابخونه...چشمم افتاد به عکس بزرگ امیرعلی که روی پایه کنار کتابخونه بود...توی اون عکس یه لباس قهوه ای و شلوار نارنجی تنش بود....از همون اولم امیرعلی عاشق رنگ نارنجی بود.... چقدر هم بهش میومد.... -اصلا فکرنمیکردم اتاق امیرعلی این همه مرتب وتمیز باشه.... آندی:اره...خیلی قشنگه چیدمان اتاقش....از امیرعلی بی ذوق بعید بود... -هـــــــــوی....کجاش بی ذوقه...درست صبت کن درباره امیرعلی من.... -بــــــــــله؟؟؟؟ -همین که شنیدی.....ساکت باش یکی صدامونو میشنوه... رفتم سمت میز کارش...کشو هاشو نگاه کردم... چیزی دست گیرم نشد....رفتم طرف آینه و میز...یکی یکی ادکلن هارو بو کشیدم آخر سر از اونی که خیلی خوشم اومد دو تا پیس زدم به خودم....نفس عمیقی کشیدم انگار امیرعلی کنارم بود...در کشوی میز رو باز کردم....باورم نمیشد امیرعلی هنوز اون گویی که بهش هدیه داده بودم رو داره....بردادشتمشو کوکش کردم ...پس هنوز کار میکنه صدای آرامش بخشش گوشمو پر کرد....ویو ذاشتم سرجاشو رفتم سمت کتاخونه...یه چند دقیقه به عکس امیرعلی خیره شدم..... آندی:آهای داداشمو خوردی با چشمات.... اصلا حواسم نبود آندی هم توی اتاق هست...روی مل نشسته بودو به کارهای من نگاه میکردو میخندید..لبخندی زدمو گفتم:میخواستی داداش ه این خوشملی نداشته باشی... با احتیاط کتابارو نگاه میکردم....که یکدفعه یه آلبوم عکس بین اون همه کتا پیدا کردم.... -آندی اینجارو ببین چی پیدا کردم... -بیا اینجا کنارم بشین.... رفتم کنارشو شروع کردم صفحه زدن...صفحه های اول عکس دوران دانشگاه امیرعلی بود....بقیه عکسادیگه خیلی غدیمی میشد... ارشیا..آندی..بردیا..امیرعلی.. .ولی من توی عکسا نبودم ...انگار عکس منو درآورده از عکس... -آندی ...یعنی چی؟؟این چرا اینجوری کرده عکسارو..؟؟ -زود قضاوت نکن باران...این موضوع حتما برای موقعیه که عصبانی بوده...ناراحت نشو... از اتاق زدم بیرون.....دیگه واقعا برام روشن شد که امیرعلی هیچ علاقه ای به من نداره...سرم به شدت درد میکرد...یه قرص خوردمو رفتم روی تخت شاید خوابم ببره...ولی خوابم نبرد....بلند شدم ویلن رو برداشتمو رفتم توی تراس...شروع کردم به نواختن...باسوز آهنگ اشک منم سرازیر شد....ساعت تقریا 12ش بود که امیرعلی رسید...دست از نواختن کشیدم..امیرعلی از ماشینش پیاده شدو هسمت ساختمون اومد...نگاه کرد بهم...منم سریع رفتم داخل اتاق... با اینکه دیگه میدونستم دوسم نداره بازم دوسش داشتم.... یک هفته بعد...با آندی مهراد رفتیم نمایشاه ماشین دوست مهراد...207 مشکی خریدم... آندی:خب حالا بریم شیرینی بخوریم... -کی چی میگه...من کی هستم...اینجا کجاست...کی حرف شیرینی رو زد.... -مسخره...بریم یه رستوران نزدیک همینجا هست...غذاش عالیه...پیاده بریم... -تو داری میگی شیرینی...غذاکه شیرین نیست....شکلات چطوره؟؟ -برو گمشو... مهراد:خانوما دعوانکنیدخواهشا... -خب به سمت رستوران.... داشتیم سفارش غذا میدادیم که یکدفعه چشمم افتاد به میز روبه رویی....امیرعلی....!!!!نگار....!!!! انگاری نگار داشت گریه میکرد... امیرعی هم بهش زل زده بود.... آندی:باران...باران جون باشما هستن چی میل داری... -هیچی.... -ا...باران ...می گو چطوره؟؟می گو پفکی.... آندی به جای من سفارش داد...بعد از اینکه گارسون رفت آندی رد نگاه منو گرفت... آندی:ا...امیرعلی....اونم نگاره.....ذار الان میفهمم چی به چیه... آندی گوشیشو برداشتو به امیرعلی زنگ زد... آندی:سلام امیرعلی جون... امیرعلی:سلام خواهر گلم....خوبی؟؟ آندی:ممنون....کجایی داداشی؟؟؟ امیرعلی:من رستورانم...چیزی شده؟؟ آندی:با نـــگار؟؟؟ امیرعلی:خب اره...تو از کجا میدونی؟؟ آندی:یه نگاهی به سمت راستت بکنی بد نیست... امیرعلی برگشتو مارو دید...تماسو قطع کرد و گوشیو ذاشت توی جیبش... یه دستمال کاغذی به نگار داد و یه چیزی هم بهش گفتو اومد طرف ما...کنار مهراد نشست... امیرعلی:شماها اینجا چیکار میکنید....؟؟ من با حالت طعنه گفتم:مردم میان رستوران که چی بشه...؟؟نکنه میان گریه و دردو دل کنن؟؟؟ نگار هم اومد کنار من نشست....مار از پونه بدش میاد جلو در خونش سبز میشه... آندی:باران ماشین خریده اینم شیرینی ماشینشه... امیرعلی:ا....مبارکه....پس ناهار افتادیم..... بعداز خوردن ناهار رفتیم سمت ماشین ها... امیرعلی:نگار توبرو من با باران میرم مطب.... نگار:به خاطر امروز ممنونم امیرعلی....باران جون بابت ناهار ممنون... -خواهش میکنم.... چه بارون شدیدی گرفت یکدفعه ....آندی و مهراد هم سوار ماشینشون شدنو رفتن....من موندمو امیرعلی...سوار ماشین شدیم...راه افتادم... امیرعلی:دست فرمونت خوبه.... -خوب نبود که گواهی نامه نمیگرفتم.... امیرعلی:از چیزی ناراحتی؟؟؟ -نه چطورمگه؟؟ -آخه احساس میکنم با من سر سنگین شدی...درست فکرمیکنم؟؟ هیچی نگفتم...نمیدونم چرا این روزا همش ضد حال میخورم...اون از اون عکسا....اینم از این نگار خانوم....انگار هر روز به سیاهی نزدیک تر میشم...به یه پایان تلخ...به نابودی...منکه داشتم خوب پیش میرفتم....تازه داشتم باورمیکردم منو دوسداره...چی شدیکدفعه...خودم خراب کردم...نباید میرفتم دنبال اثبات میگشتم...حالا مگه چی میشد با خیال اینکه منو دوست داره زندگی میکردم.... امیرعلی:جواب ندادی؟؟حواست هست؟؟ -سوالت چی بود....؟؟ -هیچی ...فراموش کن...آهنگی ...چیزی نداری... -میبینی که ماشینو همین امروز تحویل گرفتم... از داخل کیفش یه دیسک بیرون آوردو گذاشت داخل پخش ماشین...صدای آهنگ توی ماشین پیچید...امیرعلی هم آهنگ رو زیر لب زمزمه میکرد....نگاهش کردم...چقدر دوسش داشتم.....نمیتونستم فراموشش کنم...نه...نمیتونم... امیرعلی:اینجا بزن کنار...بستنی بخوریم.... -توی این سرما!!نه هر وقت تنها اومدی بیرون بخور... -باشه....احساس کردم امیرعلی ناراحت شده...طاقت دیدن ناراحتی امیرعلی رو نداشتم...ماشینو کنار خیابون پاک کردمو گفتم:خب بریم بستنی بخوریم.... امیرعلی:میدونستم در مقال بستنی نمیتونی مقاومت بکنی.... زیر بارون قدم میگذاشتیم و بستنی میخوردیم...واقعا لذت بخش بود...بستنی...بارون....سرما...و ازهمه خوب تر کنار امیرعلی قدم برداشتن...وقتی سوار ماشین میشدیم هردوتامون خیس خیس بودیم... -سرما نخریم خوبه..کدوم آدم عاقلی چنین کاری که ما کردیمو انجام میداد....!!! امیرعلی:چه اشکالی داره....سرما خوردن از این روز لذت بخش ترین مریضی برای منه... -واقعا؟؟ -واقعا.... یه برقی توی چشمای امیرعلی بود...فردای اون روزبارونی...هم من هم امیرعلی سرمای خفیفی خوردیم.... نشسته بودم داشتم ریاضی تمرین میکردم که یه قسمت از حل ریاضی رو یاد نگرفته بودم...اون روز امیرعلی به خاطر مریضیش خونه مونده بود...رفتم تا ازش کمک بگیرم... تق ..تق..در زدم... امیرعلی با صدای گرفته:بله؟ -منم باران..میتونم بیام داخل اتاقت؟؟؟ امیرعلی اومد جلوی در امیرعلی با چشمای کمی قرمز:کارت خیلی مهمه؟؟ -اره...فرداامتحان ریاضی دارم...کمی تا قسمتی بلد نیستم... خندیدو گفت:مثل اینکه توهم مریض شدی...خب حالاکه مریضی بیا داخل... وقتی وارد اتاقش شدم...خودمو زدم به اون راه که اولین باره اتاقش رو میبینم...نشستیم پشت میز کارش... -چه اتاق قشنگی داری...دکورشم خودت چیدی؟؟ -چشمات قشنگ میبینه...اره.. -تو همیشه به رنگ نارنجی علاقه داشتی... -ومشکی.... -اره مشکی ...ولی چرا حالا قهوه ای و نارنجی؟؟ -به خاطر اینکه این دورنگ به هم میومدن...مشکی و نارنجی باهم بد میشد.... -چه جالب... -خب حالا کجای این ریاضی رو نفهمیدی؟؟؟ توی این 3 ساعت تدریس امیرعلی اصلا حواسم جمع نمیشد...امیرعلی داشت توضیح میداد...من به صورتش زل زده بودم... امیرعلی:حواست کجاست باران...توی صورت من مسئله حل نمیکنم..روی جزوتو نگاه کن یه تمرین داد تا حل بکنم خدا رو شکر بلد بود..سنگینیه نگاه امیرعلی رو حس میکردم.....وقتی حلش تموم شد سرمو بلند کردم..داشت با یه لبخند روی لبش بهم نگاه میکرد.. امیرعلی:موهاتو چرا این همه محکم میبندی؟؟ -آخه میریزه دورو برم... -نه باز کن... بعد خودش کش موهامو باز کرد...موهای فر فریم ریختن دورو برم..امیرعلی تیکه ای از موهام که ریخته شده بود روی صورتمو کنار زدو گفت:حالا خوب شد.... دیگه وقت رفتنم شد....داشتم جزوه هامو جمعو جور میکردم...سنگینی نگاهش رو حس میکردم... یکدفعه دستشو برد لایه موهام.... صورتشو بهم نزدیک کرد...موهامو بوئید...حال غریبی داشتم...اون یکی دستش که خورد به گردنم داغ شدم...به چشماش نگاه کردم...بوسه ای روی گونه ام گذاشتو ازم دورشد...خواستم ازاون حالو هوا دورش کنم ...یه چیزی یادم افتاد.. -امیرعلی تو آلبوم عکس داری؟؟دلم برای بچگی هامون تنگ شده... -چـــــــی آلــــبوم عکس...نه ... نه...ندارم... بعد زیر لب گفت:آلبوم عکس زندگی من دره کمدمه... -چیزی گفتی امیرعلی؟؟ -نه ...نه....راستی یه قرص سرما خوردگی بخور.... -باشه ..خیلی ممنون...خوب یاد گرفتم... اینو گفتمو از اتاق زدم بیرون...وقتی وارد اتاقم که شدم صدای زنگ گوشیم میومد..تا بخوام جواب بدم قطع شد...نگاه کردم دیدم نگین بوده..اوه اوه...چقدر هم زنگیده...دوباره زنگ زد... -سلام نگین... نگین:کوفتو سلام ...چرا گوشیتو جواب نمیدی؟؟؟ -پیش امیرعلی بودم ... -پیش اون چیکار میکردی؟؟؟ -کار بدی نمیکردم...فردا امتحان ریاضی دارم داشت باهام کار میکرد... -آخرین امتحانته؟؟؟منم فردا آخرین امتحانمه... -اره... -زنگ زدم یه خبر خوب بهت بدم.... -چی شده ؟؟نکنه میخوای میری؟؟؟ -بــــــاران... -جانم؟نکنه میخوای شوور کنی..؟؟ -بــــــاران...کچل شدم از دست تو... -تو که از اول کچل بودی...بیخودی ننداز گردن من... -ای خدا چی میشد به باران این زبونو نمیدادی.... -دلت میاد اینجوری بگی... -اره چجورم....بذار بم دیگه... - بگو قربونت بشم.... -خونه ای که مد نظرم بود رو پیدا کردم...هم قیمتش مناسبه ...هم جاش...اموز قلنامه کردیم.... -مبارکه عزیزم....خب حالا کی شام میدی.... -هروقت وسایل خونه رو گرفتیم...یه شام توپ توی خونه خودم بهت میدم... -حتما دست پخت خودت... -پس چی؟؟؟ -تو که آشپزی بلد نیستی.... -پارسا که بلده.... -ای زرنگ ...ای زرنگ...از الان بچه مردمو به کار گرفتی ها.... -پس چی...به کار نگیری به کارت میگیرن....راستی پسفردا من..تو...پارسا باهم میریم وسایل خونه بگییم.. -همون پارسا باهات بیاد کافیه دیگه.... -نه تو سلیقت یه چیز دیگس.... -باشه عزیزم....پسفردا ساعت چند؟؟ -ساعته............6خوبه؟؟ -6 بعد ظه که دیره... -6 صبح.... -صبح....نه قربونت...من از ساعته 9 زودتر بیرون نمیام.... -اه...باشه.... -پس تا پسفردا...بای... -بابای.. بعد از امتحان داشتیم با ه ها میفتیم سمت ستوران محلی که آقای جمالی جلوی من سبزشد....یکی از بچه های ترم بالایی که یکی از کلاس هامون مشترک بود.. سامان جمالی:سلام خانوم پارسیان...میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم... از بچه ها جدا شدم -بفرمایید.. سامان:میخواستم اگه ممکنه شماره مبایل شمارو داشته باشم.. -برای چی ؟؟ -برای آشنایی بیشتر... -نه نمیشه... - خواهش میکنم خانوم پارسایی.... -اولا که خودتونو کوچیک نکنید چون فایده ای نداره.....دوما پارسیان نه پارسایی... بعداز گفتن این جمله برگشتم پیش بقیه بچه ها وبه راهمون ادامه دادیم....بعد ازخوردن دیزی...رفتم خونه...ساعت 2بود... همینکه وارد اتاق شدم خودمو اندا ختم روی تختو خوابم برد...بعد از 5 ساعت خواب با صدای زنگ گوشیم بیدا شدم ..تا بخوام جواب بدم قطع شد....نگاهی به تماس هام انداختم تقریا 9 بار نگین زد زده....دوباره گوشیم زنگ خورد... -سلام نگین... -سلام باران...به دادم برس....خنه هستی...من یه ده دقیقه دیگه میرسم... نگین مثل ابر بهاری گریه میکرد.... -چی شده نگین....؟؟؟نگین:نمیتونم پشت تلفن بهت بگم... -باشه... رفتم طبقه پایین ومنتظر شدم تانگین بیاد...زنگ دربه صدا در اومد....زهرا درو باز کرد....رفتم داخل باغ....نگین گریه میکردو با حالت خمیده راه میرفت....دو تاساک بزرگ دستش بود....دویدم طرفشو ساک هارو از دستش گرفتم.... -چی شده نگین؟؟؟ نگین همون جاروی زمین نشست.... -پاشو نگین جان قربونت برم زمین سرده...سرما میخوری... -میخوام بمیرم....کاش زنده نبودم.... -آخه چی شده عزیزم....بلند شو بریم روی نیمکت بشین... بلندش کردم وروی صندلی نشوندمش.... -خب حالا بگو چی شده؟؟ -امروز بعد از امتحان خیر سرم رفتم استراحت بکنم....زن داییم اومد توی اتاقم وگفت:میای بریم جشن تولد ستایش دختر برادرم؟؟ منم گفتم:نه زن دایی خستم .... بعدش همشون رفتن ...داشتم اتاقمو تمیزمیکردم که بعدش بخوابم که یکدفعه یاشار اومد توی اتاقم...گفتم:مگه تو نرفتی جشن تولد؟؟ گفت: یه کار نا تموم داشتم بهترین فرصت همین الان بود... گفتم :درباره چی صحبت میکنی؟؟؟ بایه حرکت پرید بغلم کردو منو انداخت روی تخت....گفت:درباره این موضوع... دهنش بوی الکل میداد....جیغ زدم....دستشو گذاشت روی دهنم...بلندم کرد....چنان ضربه ای به سرم وارد کرد که بی هوش شدم.... نگین در سکوت گریه میکرد... -خب بعدش چی شد؟؟ -بعد ازیک ساعت که به هوش اومدم خودمو لخت روی تخت دیدم...به کنارم نگاه کردم....یاشار بدون لباس نشسته بود روی مبل و سیگار میکشید....تازه فهمیدم چی سرم اومده... اشک توی چشمام جمع شده بود....نگین رو بغل کردمو همراهش اشک ریختم.... اشکاشو پاک کردمو دستشو گرفتمو باخودم بردم داخل ساختمون....زنعمو یه نگاه به نگین انداخت وگفت:سلام نگین جان...از این طرفا!!! نگین-سلام ندا جون...اجازه هست من یه چند روز مزاحم شما بشم؟؟ ندا-این چه حرفیه عزیزم...خونه خودته.... با نگین رفتیم داخل اتاقم...وسایل نگین رو به زهرا گفتم بذاره داخل کمد....نگین رو خوابوندم روی تختم.... -بخواب معلومه خسته ای... -عموت کجاست؟؟؟ -عموم؟؟بیشتر مواقع ایران نیست.... -وای ..وای.. وای.... -چی شد؟؟ نگین چنان اشک از چشماش فوران کرد یکدفعه که ترسیدم... نگین:وای وای....پارسا...عشقم...اگه بفهمه....وای باران... چیکارکنم.؟؟؟ -قربونت برم...این مسئله ایه که باید هر چه زودتر به پارسا بگی... -نمیتونم.... نمیتونم....تو بهش بگو...یواش یواش... -باشه عزیزم تو فعلا بگیر بخواب.... -چجور بخوابم....دیگه به پارسا نمیرسم....عشقمو باید فراموش بکنم.... یه قرص خواب اور به نگین دادم خورد....بازم خوابش نبرد.... نگین:باران برام ویلن برام میزنی.... بلند شدم ویلنمو برداشتمو ملودیی که نگین عاشقش بود رو زدم....دیگه اروم شده بود گریه نمیکرد ...فقط به یه گوشه خیره شده بود....کم کم چشماش سنگین شدو به خواب رفت...منم کنارش گرفتم خوابیدم.... صبح با صدای در حموم بیدار شدم...یه نگاه به اطاف کردم نگین نبود...با خودم گفتم حتما رفته حموم دوش بگیره....دستشویی داشتم...بعد از چند دقیقه فشار دستشویی رو نتونستم تحمل بکنم....سرویس دستشویی وحموم باهم بود...در زدم ولی نگین جواب نداد....صدای آب میومد..دوباره در زدم...جوابی نشنیدم...درو باز کردم.......................................... . صحنه ای که میدیدم رو باور نداشتم....شکه شده بودم.....صدام در نمیومد....یکدفعه به خودم اومدم....دویدم طرف اتاق امیرعلی...محکم در زدم.... امیرعلی با موهای پریشون از خواب پریده درو باز کرد.... امیرعلی:چی شده باران؟؟؟؟چه خبره؟؟؟ صدا از توی گلوی من بیرون نمیومد...دستشو گرفتمو کشیدم طرف اتاقم...بردم بالای سر نگین...نگین رگشو زده بودو غرق خون بود...امیرعلی تااین وضعیت رو دید گفت:باران سریع یه تیکه پارچه...یا لباس بده ...یه چیزی بده به من... سریع یه تیشرت از توی کشو ی لباسام به امیر علی دادم...امیرعلی هم اونو بست به دست نگین.... امیرعلی:خیلی خون ازش نرفته...نگران نباش..رنگت پریده باران...برو برای من ازتوی اتاقم شلوار وپالتومو بیار ... بعد نگین رو از روی زمین بلند کردو به سمت پارکینگ رفت....منم یه چیزی با عجله تنم کردمو رفتم ازتوی اتاق امیرعلی و اون چیزایی که لازم داشت رو برداشتمو رفتم بیرون....امیرعلی نگین رو صندلی عقب خوابونده بود....لباساشو دادم دستش...سو ئیچ رو گرفت طرفم... امیرعلی:چرا اونجوری منو نگاه میکنی...زودباش .....بشین پشت فرمون...من نمیتونم باید لباس بپوشم... سریع نشستم پشت فرمون ....راه افتادم...امیرعلی هم لباساشو پوشید....رسیدیم بیمارستان...توی اون بیمارستان بیشتر دکتراش دوستو هم دانشگاهی امیرعلی بودن...پشت در اتاق نگین نشسته بودم....امیرعلی اومد کنارم نشست... امیرعلی:چرا این کارو کرد؟؟؟؟ -نمیتونم بهت بگم..... -چرا؟؟؟ -فکر نمیکنم زندگی شخصی نگین به تو مربوط بشه... -به من نه....ولی دکترا میخوان به پدرو مادرش خبر بدیم.... -خواهش میکنم امیرعلی به خانوادش خبر نده...بگودستشو باشیشه بریده شده... -نه خرکه نیستن... -تو اگه بخوای میشه... -نگفتی چرا اینجوری کرده؟؟ -امیرعلی!!!! -تا به من اعتماد نکنی وحرف نزنی منم نمیتونم کمکت بکنم.... اعصابم خورد بود بااین بحث های امیرعلی دیگه داشتم فوران میکردم....جنون بهم دست داد...بلند داد زدم: میخوای بدونی؟؟؟ اره بدون که چه جنس کثیفی هستید شما مردا...پسر دایی کثافتش نگین رو از دوشیزه بودن محروم کرد...الان یه بانوی بدون شوهره...کاری کرده که نگین دیگه حاضر نیست توی این دنیا باشه..کاری کرد که نگین دیگه درخشندگیشو ازدست داده....کاری کرده که دیگه نگین به عشقش نمیرسه...کاری کرد که نگین دیگه اون زندگی عادی قبل رو نداشته باشه.... میلرزیدمو گریه میکردم.....امیرعلی شونه هامو گرفتوتکونم داد.... امیرعلی:بس کن باران....اینجا محیط بیمارستانه....باشه عزیزم...حالا گریه نکن...قربون چشمات بشم گریه نکن...اروم باش... امیرعلی سرمو گداشت روی سینش...سرمو نوازش میکرد.... بعد از 4ساعت نگین مرخص شد...خیلی کم صحبت میکرد...رنگش پریده..زیر چشماش گود رفته وسیاه...مثل یه مجسمه به یه نقطه خیره میشد...بردمش توی اتاق خودمو تا استراحت بکنه... نگین:منو ببر خونه خودم... -خونه خودت؟؟...کجا؟؟ -همونی که تازه خریدم... -باشه قربونت بشم...حالت که بهتر شدمیبرمت...تازه باید یه سری وسائل برای خونت بخریم.... میترسیدم نگین رو تنها بذارم....یا من کنارش بودم یا آندی....آندی با مهراد میرفتن خریدوسائل خونه نگین.... توی این دوروز پارسا شب وروز زنگ میزد به گوشی نگین...گوشیش رو خاموش کرد....صدای زنگ گوشی خودم به صدا در اومد...پارسا بود....دیگه نتونستم جواب ندم....نگران شده ...دلم برای هردوشون میسوخت... -الو... -سلام باران....توخبری از نگین داری؟؟؟هرچی زنگ میزنم جواب نمیده.... -سلام پارسا....نگین نمیخواد باهات صحبت بکنه.... -پس حالش خوبه....آره؟؟چرا نمیخواد بامن صحبت بکنه....چی شده باران؟؟-پشت تلفن نمیشه بگم ....باید بینمت.. پارسا:باشه...فقط کی و کجا؟؟؟ -پاتوق همیشگی منو نگین...3ساعت دیگه... -نمیشه زودتر دارم دیوونه میشم... -خب 2ساعت دیگه... -باشه...خدافظ.. -خدافظ... حاضر شدمو کافی شاپ یاسر پسر خاله ی نگین....همیشه بانگین اونجا قرار میذاشتیم ....یاسر خیلی پسر خوبیه...جریان دوستی نگین وپارسا روهم میدونه..نگین خیلی بهش اعتماد داره.... -سلام آقا یاسر... یاسر:ا..باران خانوم...از این طرفا؟؟..خیلی وقت بود نیومدی این جا.... -اره ...امتحانا شروع شده بود...وقت نداشتم... -بابا خرخون....بشین...باز نگین دیرکرده اره؟؟؟ -نه با نگین قرار ندارم....پارسا قراره بیا.... -ا...خب باشه...چی میخوری؟؟ -مثل همیشه... -کیک نسکافه ای وشیر کاکائوی سرد... -اره...ممنون میشم.... خیلی نگذشته بود که پارسا هم اومد...وقتی که نگاش کردم...قدرتی رو درخودم ندیدم که بهش خبر بد بدم... پارسا:سلام باران... -سلام ...بشین...چی میخوری به یاسر بگم بیاره؟؟ -کوفت میخورم....بگو چی شده نصف جون شدم....نگین کوشش؟؟..چرا نمیخواد با من حرف بزنه؟؟ -یه دقیقه دندون روی جیگرت بذار...میگم... -جیگرم پاره پاره شد از بس دندون روش گداشتم... سرمو انداختم پایین وداشتم فکرمیکردم چجوری شروع کنم...که یکدفعه وحشی گیری های پارسا بالا اومد...چنان زد روی میز که دومتر پرید هوا.. پارسا:وقتی دارم باهات صحبت میکنم به چشمام نگاه کن...بگو.... -خب حالا وحشی بازی درنیار...زشته اینجا... -بگودیگه...داری اون روی منو بالا میاری ها.... -خب..ببین پارسا...راستش نگین نمیتونه دیگه با تو باشه...دیگه نمیتونه باهیچکس دیگه ای باشه.... -چی میگی باران...چرا...؟؟؟من تازه میخواستم این ماه با پدرم ومامامیم برم خواستگاری نگین...مامی وپدر رو خبر کردم چند وقت دیگه میان ایران...این خبر رو به نگین نگفتم تاغافلگیر بشه.. وای نه کارم مشکل شد..من نمیتونم بهش بگم...اگه بفهمه داغون میشه....چقدر سخته..اشک توی چشمام جمع شده بود داشت سرازیر میشد...باید خودمو کنترل میکردم... پارسا:چیه؟؟چرا اینجوری نگام میکنی!!!!نگفتی مشکل نگین بامن چیه؟؟؟ -نپرس.... -بگو.... -فقط اینو بدون که دیگه نباید دوسش داشته باشی...فراموشش کن...همین... -چی؟؟ معلوم هست چی داری میگی اصلا ... دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم....بلند شدمورفتم بیرون از کافی شاپ...پارسا هم پشت سرم...رفتم سمت ماشینم تاسوار بشم.... پارسا:کجا میری باران صبر کن....مگه قرار نشد همه چی رو به من بگی.... -گفتم بهت... نگین رو فراموشش کن...برو خواهش میکنم... -چرا داری گریه میکنی...گریه نکن باران... احساس کردم امیرعلی رو دیدم...دوباره به همون سمت نگاه انداختم...ولی نه نبود....سوار ماشین شدمو باسرعت از پارسا دور شدم...تارسیدم خونه نگین ازم پرسید:به پارسا همه چی رو گفتی؟؟چی گفت؟؟چیکار کرد؟؟خیلی ناراحت شد؟؟ -نتونستم کامل بهش بگم...آروم آروم بهش میگم.... -چرا ...چرا ...نگفتی...اینجوری بیشتر اذیت میشه...میخوام صداشو بشنوم..دلم براش تنگ شده...میخوام ببینمش.... داد میزد...گرفتمش بغلم...ولی تکون میخورد...خوابونمش روی تخت... -قربونت بشم ....تو الان با این کارات داری خودتو اذیت میکنی....بگیر بخواب.... -منو ببر خونم...میخوام برم..میخوام برم.... -باشه..باشه عزیزم..صبر کن...فردا میبرمت...وسایلتم میچینیم... آروم نمیشد.....یه آرام بخش بهش تزریق کردم...آروم آروم ...آروم گرفتو خوابید… فردای اون روز...منو ...آندی... مهراد..وسایل اندکی که تهیه کرده بودیم رو به خونه نگین بردیم وچیدیم...نگین هم بدون اینکه به چیزی نگاه بکنه رفت داخل اتاقشوعکس پارسارو بغل کردو روی تخت خوابید....مجبور بودم کنارش باشم تا کار خطرناکی نکنه...اگرهم انجام داد به دادش برسم.... دیگه داشتیم به ترم جدید نزدیک میشدیم.... -نگین نمیخوای بری ثبت نام...ترم داره شروع میشه.. -نه.... -برای چی....؟؟میخوای برات مرخصی بگیرم.... -دیگه هیچی اهمیت نداره....وقتی پارسا رو نداشته باشم دیگه درسو میخوا م چیکار... -مگه برای پارسا درس میخوندی...دیگه داری شورشو در میاری... -ببینم برای تو چنین اتفاقی میوفتاد بازم همین حرفو میزدی.... یه روز که رفته بودم دانشگاه نگین کارای محصی این ترمشو انجام بدم پارس بهم زنگ زد..... پارسا:باران...به دادم برس من بدون نگین نمیتونم زندگی بکنم.... -پارسا حالت خوبه؟؟؟ -نه اصلا....تو گفتی فراموشش کنم بدون اینکه بدونم چرا...منم خواستم امتحان کنم ببینم میتونم یانه ولی نمیتونم...نمیتونم حتی فکر کنم بدون نگین توی این دنیا باشم.... -آروم باش پارسا....گریه نکن..بیا پارک نزدیک دانشگاه نگین...همون جاییکه همیشه میشستین.... بعد از یک ربع خودشو رسوند...خیلی پریشون حال بود...جیگرم سوخت... پارسا:باران!!!! -جانم؟ -نگین...نگین کوشش؟چرا تو تنهایی...دانشگاه توکه این طرفا نیست.... -اومده بودم این ترمو برای نگین مرخصی بگیرم.... -چرا؟؟باران تو منو کشتی....چیزی شده که به من نمیگی...خواهش میکنم ازت که بهم بگو.... -میخوای بدونی؟؟؟اره؟؟ -آره... -پس دنبال من بیا.... -کجا؟؟ -بیا میفهمی...مگه نمیخوای بدونی... -چرا..ولی باید بدونم کجا داریم میریم... -هیچی نگو ...فقط پشت سرمن بیا... سوار ماشینمون شدیمو پارسا دنبال من میومد...جلوی در خونه نگین نگه داشتم...پیاده شدم...درو باکلید باز کردم... بخاطر دارو هایی که مصرف میکرد...توی اون ساعت از روز نگین خواب بود...پارسا هم گیج شده بودو دنبالم راه افتاد...در اتاق نگین رو باز کردمو پارسارو حول دادم داخل اتاق... -خوب نگاه کن...اینم نگین شما...میشناسیش؟؟؟ پارسا:نه ... نه...این نگین نیست...چه بلایی سرش اومده...؟؟ -به دستش نگاه کن...خودکشی کرده...رگشو زده... -آخه برای چی..نگین تا دیروز هیچ غمی نداشت..میگفت... میخندید... -برای اینکه....برای اینکه....یاشار کثافت دختر بودن نگین رو لکه دار کرد....الان نگین زن بدون شوهره.... نفهمیدم یکدفعه پارسا چش شدکه باچشمای به خون نشسته برگشت طرفمو یه کشیده زد توی دهنم.... -خفه شو..درباره نگین من اینجوری حرف نزن...نگینم از گل پاک تره.... -باشه...آروم باش پارسا.... پارسا دوزانو افتادروی زمین...احساس کردم کمرش خمیده شده...سرش پایین بود....آه سردی کشید...بدون هیچ صدایی اشک میریخت...دستمو گداشتم روی شونشو گفتم:پارسا آروم باش.... -نه نگین بامن این کارو نمیکنه..بگو باران...تو بگو که اینجوری نیست... -نگین از این کاری که یاشار باهاش کرده راضی نیست...از طرف نگین ناخواسته بوده...به زور یاشار این کارو کرده...باورکن نگین از برگ گلم لطیف ترو پاک تره...به خاطر همین رگشو زد....بلندشوپارسا...الان بیدارمیشه...اگه توروببینه حالش بدتر میشه...پارسا دستشو گرفت به دیوارو بلند شد....از در خروجی خونه رفت بیرون...یه گوشه نشستمو به روزگار تلخ خودمو نگینو پارسا فکر کردمو گریستم... ترم جدید شروع شد..دوباره راه دانشگاه رو باید میرفتیم....نگینو نمیتونستم تنها بذارم....وقتی پیش یه روانشناس خوب که آندی معرفی کرده بود بردمش گفت:احتمال اینکه دوباره دست به این کار بزنه خیلی زیاده... از دکترش پرسیدم:چرا آدما دست به خودکشی میزنن...آخه چجوری دلشون میاد؟؟؟ دکتر:اون لحظه که این کارو انجام میدن یه جنون بهشون دست میده این جنون هم از عوامل حادثه هاییه که در اطرافشون رخ میده...میتونه روحی باشه وجسمی.... برای اینکه نگین تنها نباشه یه پرستار براش گرفتم.... جمالی باز جلوی من سبز شد....ایندفعه شماره ی خونه رو میخواست....ولی جوابی از من نگرفت جز اخمی که تحویلش دادم....دیگه داشت زیادی سیریش بازی در میاوورد....از وقتی که برای نگین پرستار گرفتم خیالم راحت تر شده....یه شب که رفتم سر میز غذا...زنعمو بدون مقدمه گفت:امروز خانوم جمالی زنگ زده بود....میگفت پسرش توی دانشگاهتونه....ازت خوشش اومده ...میخوان بیان خواستگاری... غداپرید توی گلوم....امیرعلی یه لیوان آب داد دستم...نگاش کردم...نگاهش یه جوری بود....انگار میخواست یه چیزی بگه... -زنعمو شما چی گفتید؟اصلا شماره خونه رو از کجا آووردن!!!! زنعمو ندا:گفتم باید با خود باران صحبت بکنم اگه موافق بود زنگ میزنم روز خواستگاری رو مشخص میکنیم... -لطفا زنگ نزنید ندا جون... وقتی رفتم دیدن نگین...نگین خیلی خوشحال بود... -این همه خوشحالی برای چیه نگین؟؟ -دیشب بابام زنگ زد بهم...گفت...گفت... -خب چی گفت؟؟ -گفت...یاشار مرده....یاشار مرد..باورت میشه باران...اه من گرفتش.... -چی میگی!!!برای چی مرده...؟؟ -کشتنش...انگار زنگ در خونشونو میزنن با یاشر کار داشتن میره جلوی در...اون یارو هم با یه چاغو به قلبش میکشتش.. -به همین راحتی... -از اینم راحت تر...ولی من دلم میخواست خودم بکشمش...دلم میخواست با عذاب بمیره... همون موقع زنگ در به صدا در اومد....رفتم درو باز کردم....پارسا بود.... -تو اینجا چیکار میکنی؟؟برو پارسا... پارسا:اومدم نگین رو ببینم...برای چی برم.. -اگه تورو ببینه حالش بد میشه...امروز خوشحاله این خوشحالی رو ازش نگیر... -یعنی منو ببینه ناراحت میشه!!! -نخیر...وقتی تورو ببینه یاد زندگی تلخ بدون تو میوفته...یاد اینکه تو عشقشی... -کی گفته بدون من زندگی میکنه...من این جا هستم...برو کنار باران...نگین...نگین من.... منو زد کنارو وارد خونه شد.. نگین:باران...باران...این اینجا چیکار میکنه؟ پارسا:اومدم تورو ببینم عشقم.. نگین فریاد زد....:به من نگو عشقم....من لایقش نیستم....باران اینو از من دور کن... -پارسا بیا برو ...حالش داره خراب میشه... پارسا:نه نمیرم....نگین عزیزم...نفسم...عشقم...عمرم...گل م...گوش بده به حرفام.... نگین:نه..نمیخوام....برو بیرون... پارسا:داری با این کارات هم خودتو هم منو عذاب میدی....پدرومامامی فردا میان ایران...فقط تو بگو کی بیاییم برای خواستگاری؟؟ نگین:چی داری میگی!!!باران مگه تو. بهش نگفتی؟؟؟ -همه چی رو گفتم... نگین:پس تو چی میگی..!!من نمیتونم ازدواج کنم آقا پارسا..... پارسا:باران همه چیز رو بهم گفت....منم اون نامرد رو کشتم تا آرامش داشته باشم....نباید کسی تورو اذیت بکنه... نگین:تو اونو کشتی؟؟ پارسا:آره...گفتم که کسی نباید تورو ادیت بکنه...وگرنه همین بلا سرش میاد...حالا بامن ازدواج میکنی بانوی من؟؟؟ نگین با بغض:پارسا؟ پارسا با اشتیاق تمام:جانم عزیزم..زندگیم...نفسم..عشقم...ق شنگم...نگینم... نگین اشک در چشم:هنوز منو دوستداری یا از سر دلسوزیه؟؟؟ پارسا نگین را بغل کردو به خود فشورد....بوییدوبا لذت تمام :دوست دارم ..دوست دارم...دوست دارم...دوست دارم... نگین که گریه میکرد:منم دوست دارم... گوشه ای ایستاده بودمو نگاهشون میکردم...اشک توی چشمام جمع شده بود...کاشکی امیرعلی هم یه ذره گذشت کردن رو از پارسا یاد میگرفت...اصلا فکر نمیکردم پارسا این همه روشن فکر باشه...این راز بین منو نگین وپارسا باقی موند...پارسا با پدر نگین صحبت کرد...قرار شد خانواده ها باهم اشنا بشن...وبعد از عید عقد بکنن... یک شب قبل از چهارشنبه سوری نگین اومد داخل اتاقم... آندی:چیکار میکنی دختر؟؟؟بلند شوبریم پایین.. -دارم رمان میخونم...چه خبر پایین...؟؟؟ -بسه بابا..بذار کنار...بیا بریم پایین دارن تصمیم میگیرن فردا کجابریم بهتره.... -خب من بیام چیکار....هرچی تو بگی نظر منم همونه.. -من میگم بریم باغ لواسون... -خوبه....عید شما میرید مشهددیگه؟؟ -آره...مگه تو نمیای؟؟ -نه...اصلا حالو حوصله ندارم... -حالو حوصله نداری یا امیرعلی نمیاد دپرس میشی؟ -آره همون...چرا امیر علی نمیا مشهد؟؟ -چه میدونم...ولی مثل اینکه با مامان اینا میخواد بره ویلای نمک آبرود...مامان بهش پیله کرد... -خب منم میرم شمال دیگه... -ای وای...منو مهرادهیچی...حالا اگه ارشیا بفهمه شماها نمیرید که شر میشه... -نترس اونو یه جوری درست میکنم الان... -چه جوری؟؟ -ثمین دوستمو که میشناسی؟ -خب آره.. -میگفت مامانش خیلی دوستداره سال تحویل مشهد باشه ولی بلیط گیرش نیومده...ثمینو مادرشو باشما میفرستم مشهد.. -خب این چه ربطس به ارشیا داشت!! -ارشیا از ثمین خوشش اومده...به خاطر اونم که شده صداش در نمیاد... -اوه ..اوه... -میگم آندی امیرعلی ساعت چند میاد خونه؟؟؟ -فکر کنم 3ساعت دیگه....چطور مگه؟؟ -کلید اتاقشو همراهت داری؟ -اره فکر کنم توی کیفم باشه.. -برو بیار... -تا ندونم میخوای چیکار کنی نمیرم...تو که چیزی دستگیرت نشد... -من داخل کمدشو نگشتم.... -ا....خب نگشته باشی... -آخه زیر لب یه چیزی گفت که منو به شک برد... -چی؟؟؟ -یه روز که داخل اتاقش بودم....برای تمرین ریاضی....بهش گفتم آلبوم عکس داری....گفت نه..نه...بعد آروم زیر لب گفت...آلبوم خاطرات من به دره کمدمه... -امیرعلی تورو راه داد توی اتاقش؟؟؟؟ -اره...تازه اون موقعی هم که نگین رگشو زد به من گفت برم لباساشو از اتاقش بیارم... -باورم نمیشه... -چرا؟؟ -چون از امرعلی بعیده...اون هیچکسو برای یه لحظه هم راه نمیداد داخل اتاقش...ارشیا اگه میخواست ریاضی یاد بگیره ازش چند روز قبل تر میگفت..بعد تازه اگه افتخارمیدادن میرفتن داخل اتاق خود ارشیا.....