داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
مرا میبینی و هردم زیادت میکنی هردمتوراترا میبینم و میلم زیادت می شود هردمبه سامانم نمی پرسی میدانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم نه راهست اینکه بگذاری مرابرخاکوبگریزی گذاری آرو بازم پرس تا خاک رهت گردم ندارم دستت ازدامن بجز درخاکو آندم هم که برخاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تاکی؟ دمارا ز من برآوردی نمی گویی برآوردم شبی را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم وجامی هلالی بازمیخوردم کشیدم در برت ناگاه وشد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فداکردم حافظ خیلی خیلی خوشحال بودم از اینکه دانشگاه مورد علاقم شهری که دوست داشتم قبول شدم وبهتر ازاون اینکه الان داریم میریم تهران پیش کسایی که ازته دل دوسشون دارم.وقتی عموفهمیددانشگاه تهران قبول شدم گفت:دوهفته زودتربامامان وبابابریم خونشون تایه جشن به افتخارمن بگیره.ولی تنهامن نه پسرعموم ارشیا هم دانشگاه سراسری اصفهان عمران قبول شده.بایک تیردونشون میزدیم. دوساعت دیگه تهران میرسیدیم.دلم برای دخترعموم آندیا(آرزو و همسر اردشیر دراز دست) تنگ شده.آندیادوسال ازمن بزرگتره ورشته روانشناسی میخونه.گوشیموازتوجیبم بیرون آوردم تابهش یه اس بدم ببینم چیکارمیکنه.هنزفری هم گذاشتم توی گوشم. اس دادم:سلام.مطمئنم الان ازاینکه من دو ساعت دیگه میرسم تهران داره ذوق مرگ میشی.!!! خیلی طول نکشید که جواب داد:اره الان دارم دست وپامیزنم تاتوئه تحفه روببینم خرچسونه. _چه خبرا؟کی خونتونه؟ _مثل همیشه خودمون. _خودمون کیا هستن؟ _چی میخوای بدونی؟من,مامان,بابا,ارشیا,مش باقروزنش ودخترش زهرا. _امیرعلی چی؟ _اهان!!!!!!پس که اینطور.نخیرآقانیستن.به خودشون مرخصی دادن.یک هفته هست که رفته مسافرت ومعلومم نیست کی برگرده. _میدونه من رشته پزشکی دانشگاه شهیدبهشتی قبول شدم؟فکر میکنی توی این مدت بتونم ببینمش؟میدونی که 5 ساله ندیدمش _ نه نمیدونه حالا تو بیا شاید دیدیش ولی پشیمون میشی اگه ببینیش اون مثل قدیما نیستش رفتم توی فکرویاد بچگی هام افتادم امیرعلی 5سال ازم بزرگتر بوداز سیزده سالگی ندیده بودمش ولی خبر داشتم دندونپزشک شده بود .نمیدونم چرا؟ولی همش احساس میکردم داره ازم فرارمیکنه چون هروقت که میرفتم تهران خونه عمو اینا جیم میشد میرفت بیرون یا اینکه عمواینا وقتی میومدن خونمون شهرستان به بهانه ی درس و کارو مشغله و .... چندبارازدهن برادرم بردیا شنیدم که چندباری باهاش تماس داشته و کلا رفیق فاب بردیاس.آخه اون دوتا هم سن هم بودن ارشیا هم سن خودم بود از همون بچگی منو اذیت میکردو به قول معروف از دیوار راست بالا میرفت بردیا هم نزدیک چهار سال بود که رفته بود فرانسه درس میخوندو هر شیش ماه یکبار هم بهمون سر میزد با صدای مامیم به خودم اومدم :بارانم کجایی؟ آخر کر میشی ازبس اون هنذفری رو میذاری توی گوشات به داخل کوچه عمواینا پیچیدیم.خونه باغ قشنگی داشتند منم عاشق گل و گیاهای اونجا بودم .راستشو بخواین عموم اینا وضع مالی خوبی داشتن کار اصلی عمومنصورصادرات فرش بود غیراز اونم یع مجتمع تجاری داشتش که منو آندیا رفته بودیم چندباری اونجا. بابامسعود خودمم پزشک روان پزشکوو مامان دلارام هم استاد ادبیات بود. با اینکه هر چی که میخواستم بابام برام تهیه می کرد ولی راستیتش دوست داشتم خودم پول توجیبی هامو جمع کنمو وسایلی رو که دوست داشتم بخرم.اینجوری بیشتر لذت میبردم بابام هم که اینجوری میدید پول توجیبیموزیاد میکرد حالا هم که قراره برای چند سال تهران درس بخونم یه حساب بانکی جداگانه برای پول توجیبیم باز کرده بود. با چند بوقی که توسط بابا زده شد در خونه عمومنصور باز شد ماهم داخل شدیم به طرف ساختمون راه افتادم که زن عمو ندا برای استقبال از ما اومده بود جلوی پله هاپشت سرش هم عمو و ارشیا اومدن.بعد از احوال پرسی با اونها عمو منو درآغوشش گرفتو گفت:حال دختر خوشگلم چطوره؟آفرین باران!که تونستی تهران قبول بشی سرمو برگردوندمو ارشیا رو کنار زن عمو دیدمکه زل زده بود به ماروشو کرد به عمو وگفت:بابا لوس هست لوس ترش نکنید.در ضمن من حسودم حسودیم میشه تازشم اصفهان هم به این خوبیه من خودم دوست داشتم اونجارو. آندیارو فراموش کرده بودم اون گفت که خونس _پس آندیا کوش؟ ارشیا به شوخی برگشت گفت:دیر اومدی برای صبحونه خوردیمش جات خالی عینهو عسل بود. با اخم بهش نگاه کردمو گفتم:شوخی شوخی با دختر عموی منم شوخی؟ مامانش جوابموداد:یک ساعت پیش رفت بیرون کار داشت میاد حالا رفتیم داخل روی مبل نشستم زهرا خانوم برام شربت آورد منم بایک نفس اونو راهی معدم کردم ارشیا چپ چپ بهم نگاه میکرد خودمم بهش زل زدم و گفتم : چیه خوشگل ندیدی؟ _ هنوزم در حال شاخ در آوردن بود که برگشت جواب داد:چرا اون که زیاد دیدم ولی ندید بدید ندیدم دهن کجی کردم براش و گفتم : از این به بعد ببین بعد شربتشو برداشتمو اونم یک نفس سر کشیدم _ خیلی پررویی _ ااا مال تو بود حواسم نبود مال توئه اگه خواستی یک موقع بهم بگو پسش بدم هر چه زودتر چون یه موقع رفتم توالت شربتت حروم میشه میره توی فاضلاب _اه نگو حالمو بهم زدی _ حقیقت مثه زهر مار تلخه عزیزم راستش ذات خلقت اینه از یک طرف میخوره از یه طرف پس میده _خب بابا نمیخواد بهم درس فلسفی بدی _ فقط به خاطر آندیا که جاش خیلی خالیه کوتاه میام. _باشه بابا,من میرم بالا یه زنگ بزنم به دوستم. بعدازرفتن ارشیا به زنعموگفتم:میشه من برم توی باغ قشنگتون قدم بزنم؟ زنعمو خیلی مهربون گفت:اره عزیزم متعلق به خودته. زنعمو ومامان با هم صحبت میکردن ,بابا وعمو درباره سیاست صحبت میکردن. من هم به طرف باغ رفتم .رنگ بهم روحیه میداد رفتم روی تاب نشستم تا تاب بخورم هنوز یه ربع نگذشته بودکه در حیاط باز شد . فکر کردم آندیاست برای همین بدو بدو رفتم سمت پارکینگ تا هر چه زودتر آندیا رو ببینم ماشینش سراتو مشکی بود با خودم گفتم آندیا ی بدجنس 207 رو فروختی سراتو خریدی!!!! بابا به ما نمی خوری؟پدر سوخته عجب سلیقه ای هم داره مشکیشو انتخاب کرده توی فکر بودمو مدام به خاطر سلیقش بهش بدو بیراه میگفتم که به پشت ماشین رسیدم ماشین پارک شدو بعد صدای بستن درش شنیده شد رفتم به سمت در راننده که یه جوون قد بلند و ورزشکاری رو دیدم که خشکم زد.تشکر فراموش نشهباید بگم که من سرم شلوغه هفته ای یکبار براتون پست میذارم )) همین طور خیره به چشماش نگاه میکردم اونم همین طور.من این چشمای مشکی رو میشناسم وای خدای من دارم غرق می شم توی چشمهای مشکی امیر علی. زیر لب و آهسته گفتم:امیر علی؟ ـسلام ـسلام توی همون حال بودیم که در حیاط باز شد وماشین اندیا وارد شد.سریع ماشینشو پارک کرد من به طرفش دویدم میخواستم از شوق دیدن امیرعلی گریه کنم پس چه بهتر از این بهونه که در آغوش آندیا گریه کنم . آندیا با تعجب گفت:از شوق دیدن من داری گریه میکنی یا بعضی های دیگه ؟ زدم پشت گردنشو گفتم: خاک تو گورت شنید. درگوشم گفت:آتیش پاره آتیشش زدی خیلی وقته رفته . منو از خودش جدا کرد و نگاهی به سرتاپام انداخت. ـ به به هر روز خوشگل تر از دیروز این چشمای تیله ای رو از کجا آوردی؟ پشت چشمی نازک کردمو گفتم :از ژن دی ان ای لپمو کشیدو گفت:خوبه خوبه خودتو لوس نکن خانم دکتر با هم وارد سالن شدیم امیر علی توی سالن نبود. ـبیا بریم اتاقتو نشون بدم بهت از پله ها رفتیم بالا وارد سالن اتاقا شدیم. ـخب اینجا شیش تا اتاقه اولی ماله امیر علیه اتاق دومیه مال توئه اتاق سوم و چهام مال منو ارشیاس و اتاق پنجم مال مامان باباس .اون یکی هم اتاق مهمونه ـخب من که دوهفته بیشتر اینجا نیستم میومدم توی اتاق تو دیگه ؟ ــاصلا حرفشو هم نزن .بابا اجازه نمیده توبری خوابگاه وقتی خونه ی ما هست . ـولی من اینجا ......حرفمو قطع کردو گفت هیچی نگو اگه حرفی بزنی بابا ناراحت میشه . منم از خدا خواسته توی دلم بشکن میزدم . با هم وارد اتاق شدیم اتاقم نسبتا بزرگ بود و توش یه سرویس بهداشتی هم توش بود همه چی تموم. مهم ترین قسمت اتاق پنجره ای بود که روبروی باغ باز میشه .رنگ دکور اتاق صورتی بود. آندیا در یکی از کمدا رو باز کرد وپر از لباسای رنگارنگ و قشنگ بود . روبه آندی کردمو گفتم:اینا چین؟ ـاینا اسمشون لباسه ـ نه یعنی مال کیه؟ ـمال توئه البته میدونستم پوشیده و شیک پوشی برات چند دست لباس خریدم گذاشتم تو کمد چند دست لباس راحتی و لباس خوابو اینا . پریدم تو بغل آندیا و بوسیدمش . گفت:اه اه بسه حالمو بهم نزن چیه همش بهم تف میچسبونی ـ خف کار کن بابا !!!!!!!!! ـ باران !!! چه بی تربیت شدی!!!! ـببخش ژو ژو دشتت درد نکنه عسیسم ـللللللللللللللللوسی !!! آندیا به زینب خانم گفت که بره ساکمو بیاره بالا وقتی وسایلمو آورد ویلونمو گذاشتم گوشه ی اتاق. بهش که نگاه می کردم تمام خاطرات 5 ساله ی زندگیم توی ذهنم تداعی میشد.از 13 سالگیم رو آورده بودم به ویلن البته گیتار زدنو هم به لطف بردیا یاد گرفته بودم دلم میخواست گیتا ر بردیا رو هم بیارم که دلارام اجازه نداد تازه میخواست ویولنو هم نذاره که کلی به خاطر همین ویلن التماس کردم . ـمن میرم تو یه دوش بگیر تا خستگیم در بره بعد بیا پایین بریم ناهار بخوریم . داشت میرفت بیرون که ازش پرسیدم :امیرعلی کجاس؟ ـ تو اتاقشه از حموم اومدم بیرون رفتم سراغ کمد عجب سلیقه ای داره این آندی دیوونه هاا!!! یه تونیک سبز رنگ برداشتم با یه شلوار جین به همون رنگ جلوی آینه وایسادم و نیم نگاهی به خودم انداختم موهای فرفری موبا سشوار خشک کردم و کرم زدم به موهام تا براق بشن . یادم اومد همیشه امیر علی موهامو مسخره می کرد و بهم میگفت گوسفند منم بهش میگفتم چشم گاوی البته الان هیچ کدوممون اون شکلی نبودیم همه در اندازه و تناسب بود . جلوی آبنه رفتم به صورتم کرم زدم تا مرطوب بشن به لبام هم برق لب زدم و به چشمام نگاه کردم رنگش حالا سبز شده بود صبح آبی بود حالا سبز شده تعریف نباشه ولی خیلی خوشگل بود به صورت گردو سفیدم همخونی داشت گونه های برجستم قرمز شده بود.ابروهامم پیوسته ومشکی که یکم مامان برام تمیزکرده بودولی همونجورمثل قدیم کمانی پیوسته بود.چشمام درشت بود ولی نه به اندازه ی چشمای امیرعلی.ازپله ها داشتم میرفتم پایین که دیدم امیرعلی داره نگاهم میکنه یه لبخند به لبهام دادم ولی اون سریع برگردوند طرف دیگه.ناراحت شدم ازاین کارش.باخودم گفتم:رامت میکنم امیرعلی خان پارسیان. توی افکار خودم بودم که آندی به بازوم زدوگفت:کجایی؟ ـکنارتو. ـالان خیلی وقته اینجا ایستادی بیا سرمیز.چی میخوری؟ کنارآندی نشستم.گفتم:قرمه سبزی. ـچون تودوستداشتی مامان گفت به زینب قرمه سبزی درست کنه. ـممنون. امیرعلی دورازمن نشسته بود ظرف غذامو برداشتم رفتم کنارش نشستم.سرش زیربودمتوجه من نشد آندی روصدازدم:بیاکنارمن بشین. امیرعلی سرشوبلندکرد دید کنارش نشستم سرشو برگردوند وباارشیا مشغول صحبت شد. میخواستم یکجوری سرصحبت راباامیرعلی بازکنم تک سرفه ای کردموگفتم:امیرعلی ازکارت راضی هستی؟ برگشت نگام کرد وبعد سرشو انداخت پایین وگفت:بله. خیلی سرد جواب داد. دیگه هیچی نگفتم. ارشیا چشمکی بهم زد وبه امیرعلی گفت:امیرعلی باران پزشکی تهران قبول شده. امیرعلی خیلی بی تفاوتجواب داد:مبارکه. دیگه هیچ صحبتی پیش نیومد. بعداز ناهار رفتم بالا تا بخوابم.بعدازدو ساعت خواب آندی بیدارم کرد. ـبلند شوتنبل خانم.................بلندشو دیگه. چشمامو مالیدمو کش و قوسی به بدنم وگفتم :سساعت چنده ؟ ـساعت 5 بعد از ظهره بلند شو بریم بیرون با هم بگردیم . ـ راستی صبحی کجا رفتی بودی تو ؟ ـفوضولی؟ ـآره بگو قرارداشتی؟ ـ نه بابا بعدا میفهمی دیگه اصرار نکردم رفتیم پایین چای و میوه خوردیم با آندیا حاضر شد تا با هم بریم بیرون که ارشیا هم خودشو انداخت وسطو گفت:منم میخوام بیام باید یه مرد همراهتون باشه . پوزخندی زدم که عصبانی شدو یورش آورد سمتم من که با صدای عمو نشست سرجاش. ماتوی مشکیمو باشالو شلوار جین سفید پوشیدم ورفتم سراغ کمد کفشا که ببینم چی بپوشم یه کفش پاشنه ده سانت ورنی مشکی با کیف مشکی . به سمت اتاق آندیا راه افتادم درزدم. ـبیا تو اتاق آندیا هم مثل اتاق خودم صورتی بود اونم مثل خودم لباس پوشیدو راه افتادیم به سمت حیاط که ارشیا هم خودشو سر جهازی ما کردو با ما اومد جلوتر از همه آماده شده بودو توی حیاط ماشینو روشن کرده بود . ـکجا میرید خانومای خوشگل؟ ـمن که تهرانو بلد نیستم اونجوری منو نگاه میکنی ؟ ـبرو مزون گیتی میخوام لباس سفارش بدم . رفتیم مزون گیتی کاراش واقعا حرف نداشت منو آندی وارد مغازه شدیم بعد از سلا م و احوال پرسی ژورنالای لباسو دیدیم به آندیا پیشنهاد دادم که لباس شب دکلته ای که برق میزدو انتخاب کنه اون هم قبول کرد و مغازه دار قرار شد لباسو آخر هفته بفرسته در خونه . ـخب تو چی؟انتخاب کردی؟ با تعجب بهش نگاهی کردمو گفتم :من؟ نه خودم لباس دارم در ضمن اون همه لباس توی کمدا ی اتاق هست یکیشو میپوشم. آندیا شانه ای بالا انداخت و گفت:میل خودته. از مزون خارج شدیم به طرف ماشین ارشیا راه افتادیم اما ارشیا داخلش نبود گوشیمو بیرون آوردم بهش زنگیدم. یه بوق دو بوق سه بوق به سومی که رسید رد تماس کرد . عصبی شدم اس دادم کدوم گوری هستی ؟حالا برای من رد تماس میکنی ؟ ـاس داد دارم میامده دقیقه صبر کنید. بعد از ده دقیقه رسید به مت اصلا نگاش نکردم با حالت قهر نشستم توی ماشین وآندیا گفت :ارشیا مشکوک میزنیا چه خبره؟ارشیا واسه عرفان چشم و ابرو رفت و راه افتاد. ـشما دوقلوهای افسانه ای چیکار کردید؟ ـ من لباسمو انتخاب کردم ولی باران میگه لباس داره ارشیا از توی آینه ماشین منو نگاه کردو بعد اخم کرد منم رومو ازش گرفتم وبیرون رو نگاه کردم . ـچرا حالا اخم کردی دختر عموی خوشگل؟ ـحرف نزن به اندازه کافی اعصابمو بهم ریختی؟ ـ چرا مگه من چیکار کردم ؟آها نکنه رد زدم ناراحتی؟ هیچی بهش نگفتم . ـببخشید نمیتونستم جواب بدم خئذت متوجه میشی آخر بازم بهش محل ندادم رسیدیم خونه آندیا گفت :فردا با هم میریم بقیه ی کار ها رو انجام میدیم. ـمثلا چه کار دیگه ا ی مونده ؟ ـآرایشگاه , آتلیه ,شیرینی و غذا و میوه. حرفشو بریدمو گفتم :باشه باشه تسلیم ـبعد از خوردن شام عمو منصور رو به من گفت:باران جان ! تو نمیخواد خوابگاه بگیریهمین جاپیش ما اینجا زندگی میکنی تا درست تموم بشه . ـآخه عمو نمیخوام مزاحم شما باشم ـعمو خیلی معربون گفت :مزاحمت چیه ؟تو دختر برادردوقلومی انگار دختر خودمی در ضمن وقتی من هستم تو نباید توی شهر غریب تنها باشی ـبابا برای اینکه حرف عمو رو قبول کنم سرشو به علامت مثبت نشون داد منم به عمو گفتم هر چی شما بگید . عمو ادامه داد:باران آخر همین هفته یه جشن به افتخار تو ارشیا میگیریم .باآندیا هرکاریکه لازمه برای جشن انجام بدی رو پیگیری کن. ـچشم. به طرف پله هارفتم که امیرعلی داشت مییومد پایین.سرمیز غذاهم نیامده بود حالاچی شده قدم رنجه کردن؟به پدرش گفت:من آخرهفته باید برم شمال عیادت یکی از دوستام که تصادف کرده. پدرش گفت:نه نمیشه تونباشی. ـولی اخه پدر........... ـولی ,اما نداره فهمیدی؟ ـبله. رفتم طرف اتاق آندی در اتاقش بازبود داشت باتلفن صحبت میکرد.نخواستم مزاحمش بشم برای همین راهمو کج کردم طرف اتاق خودم .دراتاق امیرعلی باز بود دلم میخاست فضولی کنم.تمام دکور اتاقش قهوه ای سوخته بود.میخواستم برم داخل که صدای دمپایی های امیرعی اومد.سریع خودمو رسوندم جلوی در اتاق خودم دستگیره دروگرفت دستم.ازپله اومدبالانگاهی سطحی بهم انداخت رفت داخل اتاقش. خودمو انداختم روی تخت. یاددوران کودکیم افتادم.هیشه امیرعلی ازم همایت میکردوبامهربونی باها م برخورد میکرد.بااینکه بابردیا همسن بود داناتربخوردمیکرد.ولی ارشیا همش منواذیت میکردوباهم دعوا میکردیم.بردیا وامیرعلی ماروازهم جدا میکردن بعضی وقتا من نامردی نمیکردمو ارشیارو گازمیگرفتم که جیغش میرفت هوا .باهمین فرا خوابم برد. صبح ساعت 6بود که آندی اومد بالا سرم. _بیدارشو تنبل خا ن _خفه شو لطفا _ای بی تربیت. تومیخوای خانم دکتربشی اینجوری میخوای با مریضات حرف بزنی؟ _نه. فقط با خروس بی محل ها.خوابم میاد _بیدار نمیشی؟؟؟؟ _نهههههههههههه. _باشه. دیگه صداش نیومد بعدازچند دقیقه پتو رو ازروی سرم زد کنارو یه لیوان اب خالی کرد روی سرم.منم مثل برق گرفته ها 2مترپریدم بالا.فرصت گیراوودم ازسرویس بهداشتی همون لیوان آبو پر کردم به دنبالش افتادم.ازدراتاق رفت بیرون منم دنبالش نزدیکش رسیده بودم که امیرعلی ازاتاقش اومد بیرون.آندیا نزدیک امیرعلی بود.لیوان آب رو خالی کردم طرف آندیا ولی آندی جاخالی داد وامیرعلی خیس شد.خیلی شرمنده شدم.رفتم جلو گفتم:ببخشید. امیرعلی چشماشوبازکردو خیلی خونسرد گفت:اشکال نداره. برگشت توی اتا قش. آندی داشت ازپله ها میرفت پایین. دویدم طرفشو گوششو کشیدم جیغش رفت هوا. _چیکارمیکنی دیوونه گوشم کنده شد.ول کن آی آییییییییییییییی. گوششوول کردموگفتم:چراصبح به این زودی اونجوری منو بیدار کردی؟ _چون دوست دارم. _منتظرباش تلافی کنم. باهم سرمیز صبحانه نشستیم وصبحانه خوردیم.آندی بلن شدو گفت:تا یه ساعت دیگه آماده جلوی درباش. _چه عجله ایه؟ _بجنب کارزیاد داریم.یه دوش گرفتمو حاضرشدم.سریک ساعت جلوی در بودم.حتی نرفتم دنبال آندی میخواستم ببینم خودش چقدر وقت شناسه !!!!!!بیست دقیقه روی کاناپه جلوی در نشستم. آندی از بالای پله ها گفت:چه وقت شناس!!!!!!ترسیدی نبرمت؟ -من که میدونم تو بدون من جایی نمیری .سروقت اومدم.شماکه زمان رو تعیین مینی چرا اینهمه دیراومدی؟الان بیست دقیقه هست دیرکردی. -ا ببخشید داشتم باتلفن ف میزدم.بریم. -چی شده ارشیا دنبالمون راه نیوفتاده؟ -اون !!!الان زیر گوشش بمب بترکونی بیدار نمیشه. رفتیم طرف پارکینگ.امیرعلی هم تازه داشت ازساختمون میومد بیرون به طرف پارکینگ داشت میومد .باسرسلام کردم ولی انگار ندید.خودمو چسبوندم به آندی وگفتم :این کجامیره؟ -خنگول,این کجاروداره بره به جزمطب؟!!! -ا خب مارو نمیتونه برسونه ؟ خندیدو گفت:امیرعلی؟فکرنکنم.درضمن چندجاباید سربزنیم. -خب بگوماشینم خرابه.یه امروز نره مطب چی میشه؟ -ببینم چی کارمیتونم بکنم. رفت طرف ماشینشوچندبار استارت زد جوری که روشن نشه.ازماشین پیاده شد.رفت طرف امیرعلی وگفت:امیرعلی ماشینم روشن نمیشه .امروززحمت میکشی من وبارانو ببری بیرون کلی کار داریم؟ امیرعلی بدونه اینکه نگاهی بهش بندازه خیلی جدی وخشک گفت:نه با آ ژانس برید. آندیا که انگار بهش برخورده بود گفت :باشه آقاداداشه باغیرت. رفت طرف ماشین خودشو بهم گفت :بیا سوارشو. سوارشدیم واز باغ خارج شدیم .ازامیرعلی ناراحت بودم.یعنی انقدر مطب رفتنش براش مهم بود؟ اول رفتیم سالن آرایش و برای روزی که میخواستیم وقت گرفتیم.بعد رفتیم آتلیه وقت گرفتیم. به آندی گفتم: حالا آتلیه برای چی؟ -میخوام بعد ازآرایشگاه بیایم چندتا عکس بندازیم هم یادگاریه هم توی اتا قت عکست باشه هم اینکه روز اول دانشگاهو باوقتی که درست تموم شد رو مقایسه کنی ببینی چقدر تغییر کردی. -چه جالب. بعداز آتلیه رفتیم سمت یه رستوران شیک وناهار واونجا خوردیم. گفتم:خب بعداز اینجا باید جا بریم. -غذا ومیوه وشیرینی رو به امیرعلی وارشیا سپردم کاراشو انجام بدن. الان میریم پاساژ کفش بخریم. -من کفش نمیخوام دارم.تواگه میخوای بریم برای توبگیریم. -آدم هرچی کفش داشته باشه بازم کمه .باید یه دست کیفو کفشم توبخری. -نه من نمیخوام. -میگم بخر یعنی اینکه دست خودت نیست باید بخری. -باشه.ولی اگه خوشم نیومد نمیگیرم. به طرف پاساژحرکت کردیم.رسیدیم.رفتیم طبقه ی دومداخل مغازه هارو نگاه میکردم به مغازه ای که آندی رسیدم واقعا کفشاش قشنگ بود و وسوسه برانگیز. آندی رفت داخل مغازه ولی من پشت ویترین رو داشتم نگاه میردم.آندی داشت با پسر جوان صحبت میکرد اومد طرف منو گفت:بیاتو. رفتم داخل مغازه سلام کردم. یه کفش لژ دار پاشنه بلند میشی رنگ چشمامو گرفت.خیلی قشنگ بود. به آندی گفتم :این چطوره.؟ -عالیه.همین خوبه. -تو چی انتخاب کردی؟ -هنوز هیچی. توکه سلیقت خوبه یکی برای من انتخاب کن. چشم گردوندم یه کفش مشکی براق انتخاب کردم ونشونه آندی دادم. خیلی خوشش اومد .حساب کردیمو ازپاساژ اومدیم بیرون. -آندی یه سوال بپرسم؟ -آره عسیسم. -چراامیرعلی خشک وبد اخلاق شده؟5سال پیش که ازاین اخلاقا نداشت . صورتش حالت ناراحت به خود گرفت. -مگه بهت نگفتم امیرعلی خیلی وقته تغییر کرده مال امروز و دیروز نیست چند ساله که اینجوریه.ازهمون موقع که باهم قهرکردید.یادت هست؟ -قهر؟ یکخورده فکرکردم. -آآآآهان اره یادم اومد.اون موقع من تازه13سالم بود .یعنی امیرعلی انقدر کینه شتریه؟ جلوی در باغ رسیده بودیم. -بحث سر این حرفا نیست.الان وقت مناسبی برای این حرفا نیست.بهتره یه وقت دیگه دربارش صحبت کنیم .باشه؟ -باشه ولی بای قول بدی حتما صحبت کنیم.قول؟ انگشت کوچیکمو با انگشت وکوچیکه دستش گرفتو گفت:قول قول قول. موقع خواب جعبه ای رو که وقتی 10 سالم بود امیرعلی بهم کادو داد رو باز کردم.همون صدای قشنگ توی اتاق پیچید.مجسمه ی عروس و دامادی که ازش اومده بودن بیرون شروع کردن به چرخیدن.یادم میاد وقتی سفری به شیراز داشتیم من برای امیرعلی فقط کادو گرفته بودم.درصورتی که من وآندی مثل خواهر بودیم.آندی اون موقع ازدستم خیلی ناراحت شد.برای امیرعلی یه گوی پر ازآب وپولک ویه مجسمه که دو تا بچه یکی پسر ویکی دیگه دختر توش بودن.وقتی وش میردی ملودیه گش نوازی پخش میکرد. کم کم چشمام گرم شد وبه خواب رفتم.صبح ساعت9 بیدارشدم تعجب کردم آندی نیومده بیدارم کنه. یه دوش گرفتم موهامو سشوار کشیدم لباس پوشیدم .رفتم بیرون از اتاقم.میخواستم برم طرف اتاقه آندی که امیرعلی از پله ها اومد بالاخشکم زده بود فقط یه شلوار تنش بود اون عضلات ورزیدشو به نمایش گذاشته بودخیلی جذاب وخواستنی بدونه اینکه خودم متوجه کارم باشم بهش خیره شده بودم سرمو گرفتم بالا اونم داشت منو نگاه میکرد.آندی از اتاقش اومد بیرون منسرخ شدمو سریع رفتم توی اتاقم. پشت در ایستادم.عرق بود که از پیشونیم میومد.نه که چشم وگوش بسته باشم نه.ولی برای من امیرعلی فرق میکرد. صدای آندی روشنیدم:این چه وضعشه؟جلوی باران خجالت نمیشی؟ امیرعلی بدون هیچ حرفی رفت داخل اتاقش. سوتیه خیلی بزرگی داده بودمباید یجوری جلوی آندی ماست مالی کنم. گوشیموازروی پاتختی برداشتم.شماره نگین رو گرفتم . -الو سلام. -سلام باران خانم چی شده یادی از دوست قدیمیت کردی؟خودم میدونم نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار.حالا چه خبرا؟ چیارا میکنی؟ -وای سرم رفت چقدر فک میزنی من اخرنفهمیدم اون فک تو موتور داره یا نه. -موتورداره.توباید دنباله دکمه ی خاموش روشنش بگردی. -متاسفم من به اندام نازنین شما کاری ندارم.اون کارو میسپورم دست شوهرت. -بی تریت. حالا چیارداشتی زنگیدی؟ هیچی. میخواستم صدای زیباتوبشنوم.چی قبول شدی؟ -دانشگاه آزاد تهران مامایی.توچی؟فقط من یه ببخشید بهت بدهکارم. -دولتی تهران پزشکی.برای چی عسیسم؟ -اوه اوه اوه پس الان یه شیرینی افتادیم.توی این مدت که کنکورداشتی من همش مزاحمت میشدم اصلا ازت تشکر نردم بخاطر کمک هات.بعدشم که رفتیم ترکیه ونتونستم بهت بزنگم. -خواهش میکنم.حالا من بعدا بهت میزنگم. کاری نداری؟ -نه خوشگلم.بای -بای. توی این مدت که با نگین صحبت میکردم جلوی آندی بودم وآندی باسر اشاره میکرد زودتر ارتباطو قطع کنم. -ببخشید گوشیم زنگ خورد بخاطرهمین رفتم داخل اتاق.راستی چرا امیرعلی امروز نرفته مطب؟ -آهان. آره جون عمه ت.خیلی دلت میخواد بدونی بر و ازخودش بپرس.منکه نمیدونم. -ا ا ا ا ا به عمه خودت داری توهین میکنی ها.!!!!!!!! -خداروشکر که عمه نداریم. باهم رفتیم طرف میز صبحانه.صبحانرو با زنعمو ومامان خوردیم. -بابا وعمو کجان؟ زنعمو گفت:باهم رفتن بیرون. مامان گفت:من وبابات بعداز جشن میریم. -برای چی؟ -دانشگاه کلاس دارم تاچند روزه دیگه.کلی کاردارم.باباتم مریض داره. بعد از صبحانه با آندی رفتیم توی باغ چرخی زدیم. گفتم:خب خانم امروز چیکارباید انجام بدیم. -هیچکار. -بعدازجشن وقت آزاد داری؟ -من برای تو همیشه وقت دارم. -میخوام مانتو, شلوار وکفشو ,کیف بخرم. -ا تا دیروزمیگفتی نه من نمیخوام دارم .خودتو لوس می کردی؟ -نه .با اون مانتو شروارا که نمیشه برم دانشگاه.حالا منومیبری بیرون یا نه؟ -چرا که نه جییییییییییگرم؟آخر هفته رسید.ساعت 9صبح بیدار شدم یه دوش گرفتم اومدم بیرون موهامو همونجور خیس ژل زدم. تا حالت خودشو از دست نده.آندی اومد توی اتاق وگفت: حاضر شو بریم آرایشگاه. -باشه. -برای شب چی میخوای بپوشی؟ -این کت ودامن میشی رنگ بایه جوراب شرواری که پاهای لختمو بپوشونه. -قشنگه.......ای وای چرا موهاتو ژل زدی دیوونه.؟ -میخوام همینجوری باز باشه فقط چند تا گلسر میزنم توش. -آره قشنگ میشه.زود بیا لباسایی که میخوای باهاشون عکس بندازی هم بیار باخودت. رفتیم آرایشگاه آندی زیر دست یکی از آایشگرا ومن هم زیر دست یکی دیگه ازآرایشگرا به آرایشگرگفتم:آرایش دخترونه وملایم میخوام. -چشم عزیزم.لباست چه رنگیه؟ -میشی . وقتی کارصورتم تموم شد گفت :بلندشو لباستو بپوش. وقتی لباسمو پوشیدم گفت:موهاتو که ژل زدی میخوای چیکارش کنم؟ -میخوام باز باشه فقط چند تا گلسر بزن توش. -باشه خودم میدونم چیکارش کنم.بعدازتموم شدن کار موهام گفت:بلن شو برو جلو ی آینه خودتو نگاه کن. آرایشگرکارش واقعا عالی بود.داخل چشمامو بامدادمشی کشیده,سایه میشی,رژلب کالباسی,چشمامم رنگ میشی به خودش گرفته بود. برگشتم طرف آرایشگرو گفتم:خیلی ممنون کارتون واقعا عالیه. -خودت خشگلی وگرنه من که کاری نکردم...........وایسا ببینم تواومدی چشمات عسلی بود الان میشی!!!!!!!!!!!! خندیدمو گفتم:چشمای من تیله ایه یعنی لباسم هررنگی که باشه چشمم همون رنگو به خودش میگیره.البته نه هر رنگی.مانتوم عسلی بود چشمام به اون رنگ دراومده بود الانم لباسم میشه چشمام این رنگی شده. -بله.شنیده بودم چنین چیزیرو ولی تابحال ندیده بودم. کار آندی هم تموم شده بود.رفتم جلوش وگفتم:خوشجل بودی خوشجل تر شدی. -مثل اینکه خودتو توی آینه ندیدی!!!!!!من اینهمه سفارش کردم به آرایشگم به ای تونرسیدم.بااینکه آرایشگرتو کاری نکرده.خوشگل خانم. -باشه حالا نمیخواد واسه همدیگه پپسی باز کنیم.!!! به طرف آتلیه حرکت کردیم .وقتی رسیدیم به آقا وخانم رفیعی سلام کردیمبه اتاقی که خانم رفیعی میگفت رفتیم .چند حالت مختلف با آندی عکس گرفتیم. بعد نوبت عکس تی شد من لباسم عض ردم لباس دکولته ی بلند صورتی رنگی که تمام حریر بود پوشیدم پشتمو به دوربین کردمو صورتمو به طرف دوبین گرفتم ولبخند زدم.چندعس دیگه هم باهمون لباس انداختم که بعدا یی ازآنهارو انتخاب کنم. بعد از اینه عکس گفتن تموم شد عکسهاو وی مانیتو کامپیوتر دیدیم بعد از انتخاب چند عکس به طرف باغ اه افتادیم. ساعت 8بود که رسیدیم داخل باغ.چراغ های کل باغ روشن بود خیلی قشنگ شده بود .باآندی وارد ساختمان شدیم. تعداد افراد زیاد نبود. دخترها وپسر های جوان داشتن میرقصیدن.ارشیا اومد طرف من وگفت:باران خودتی؟تاحالا اینجوی ندیده بودمت.خوشمل بودی خوشمزه ترشدی ...اببخشید یعنی خوشمل ترشدی. -حالا که دیدی. ازاین فرصت استفاده کن چون دیگه گیرت نمییاد. لبخندی زدو گفت:بیا به دوستام معرفیت کنم. دستمو گرفتو کشید به دنبال خودش که آندی اون یکی دستمو گرفت کشید طرف خودش وگفت:نمیخواد بارانو به اون دوستای جلفت نشون بدی. -یعنی چی؟نکه دوستای شما همشون عالی هستن.دستشو ول کن. -توولکن .من میخوام به دخترا معرفیش کنم. -حالاما یه دختر عموی خوشگل داریم میخواستم پزشو بدما. -ای وای دستمو ول کنید.من گشنمه از صبح هیچی نخوردم جز یه ساندویچ میخوام برم سمت میز شیرینی.شیرینی بخورم. دستمو ول کدن شروع کردن به خندیدن.آندی گفت:بیا عزیزم.منم گشنمه اول شکممونو سیر میکنیم بعد میبرمت آشنات میکنم با افرادجشن . چندتا شیرینی خوردم ضعفمو گرفت.خاله ی آندیاو دختر ش اومدن طرف ما.وقتی بچه بودم دیده بودمشون .مادر نادیا هیچ تغییر ی نکرده .جوان شده که پیر نشده. آندیا گفت :سلام خاله,سلام نادیا. -سلام عزیزم. -سلام آندی.چقدرمیخوری نترکی!!!!!!!! ازاون دور معلوم بود داری دو لپی میخوری.چه خبرته؟ -ای وای حالا من دوتا شیرینی خوردما.مال بابامه مال توکه نیست.ازصبح با باران هیچی نتونستیم بخوریم............راستی ایشون دخترعموی بنده باران.حتما یادتون هست بچگیاشوخاله جون. خاله نسرین بادقت نگام کردو گفت:مگه میشه یادم بره این دختر خوشگلوشیطون رو!!!!!چقدر بزرگ شدی!! نادی گفت:چطوری دختر؟بارن یادته چقدر باهم دعوا میکردیم.موهامو میکشیدی؟ -شما لطف دارید نسرین خانم.شرمندم نکن نادیا بچه بودیم دیگه. نادیا زیبا بود وی نمی دونم چرا اونهمه آرایش کرده.به نظر من زیبایی اصلی شو نادیده میگی.بااین آرایش زشت تر شده.وای لباسشو نگو که وقتی چشمم بهش افتاد به جای اون من خجالت کشیدم. آندی منو برد کنار زندایی مهتابش تا باهاش آشنا بشم. -سلام زندایی.پس دایی نادر کوشش؟ -سلام گلم.پیش پدرت ایستاده. آندی نگاهی به دایی وپدرش انداخت . -زندایی ایشون دخترعموم بارانه. -خوشوقتم از دیدنت باران جان. -من هم همین طور. بعدرفتیم طرف چندتادختر جوان که دوستای آندی بودن وتازه ازراه رسیدن. -سلام بچه ها.معرفی میکنم دخترعموم باران. دوستام نگار,پرستو ,رژین. با تک تکشون دست دادم وسلام کردم.داشتم باآندی ودوستاش صحبت میکردم.یکصدای مردانه ازپشت سر آندی شنیده شد:سلام آندیا . به وضوح دیده میشد که آندی دست وپاشو گم کرده.برگشت طرف صدا. -س سلام مهراد. -منو نمیخوای معرفی کنی؟ -چرا چرا.مهراد پسر داییم .باران دختر عموم.ودوستام نگار,پرستو ورژین. مهراد پسرخوش اندام وخوش قیافه که چشمای آبیشو ازمادرش به ارث برده بود.سلام کردمو دست دادم. آندی با پسر داییش گرم صحبت شد.سر چرخوندم اطرافو نگاه کنم.امیر علی رو دیدم با یه پسر هم سن وسال خودش مشغول صحبت کردن بود.ارشیا اومد طرفم. به آندی گفت:اگه کارت تموم شده بارانو به ما قرض بده. آندی پشت چشمی نازک کردو گفت:زود برش گردونیا. با ارشیا به طرف دیگه ی سالن رفتیم.به دو پسر همسن ارشیا رسیدیم. -بچه ها این دخترعموی من باران. وباران جان اینا دوستای من سام وبابک هستن. باهاشون دست دادم.بابک گفت:تو اصلا شباهتی به دختر عموت نداری.همونجورکه گفته بودی خیلی خوشگل وجذاب هستن. اشیا با اخمی نمکی گفت:خودم میدونم من ازاین خوشگل ترم.حالا نمیخواد به روش بیارید ناراحت میشه. ارشیا برگشت نگام کردو گفت:بیا بریم تانگو برقصیم. -نه نه. -یعنی بلد نیستی... -نخیرم خوبشم بلدم. -پس بیا بریم توپیست. دستمو گرفت منوکشید داخل محیطی که نورش ازهمه جا کمتربود. آهنگ تازه شروع شده بود جمعیت کمی وسط بود.ارشیا منو کشید طرف خودشو دستشو دور کمرم حلقه کرد ومنو به خودش چسبوند.احساس بدی داشتم دوستنداشتم توی اون حالت باشم.بهش نگاه کردم .نا خواسته ارشیا رو با امیرعلی مقایسه کردم.ارشیا اندامی لاغروچشمای عسلی داشت تنها تفاوتشون این بود. باچشمای عسلیش بهم چشم دوخت وگفت:باران اونجوری نگام نکن نفس کم میارم. خندیدم ,ولی فقط لخند زد.سرچرخوندم طرف جاییکه امیرعلی بود.امیرعلی داشت نگاهمون میکرد .دوستش داشت باهاش حرف میزد ولی اون حواسش به من بود.احساس خوبی بهم دست داد که شاید دارم اذیتش میکنم.خوشحا ل بودم ازاینکه داره بهم نگاه میکنه.ولی یک لحظه فقط یک لحظه داشت نگام میکرد بعد سرشو برگدوند به طرف رفیقش. ارشیا درگوشم گفت:کجایی دختر؟ با حرص گفتم: میبینی که توی بغل جنابعالی. -باران امشب محشر شدی.فکرنمیکردم به این خوبی بتونی برقصی. -حالا کجاشو دیدی!!!!!! هیچی نگفت منو بیشتر به خودش فشرد. زیر گوشم گفت(دوست دارم). مثل برق گرفته ها ازش جداشدم وبه طرف باغ دویدم.باوم نمیشد.ارشیا چنین حرفی بهم زده باشه.داغ کردم.اومد دنبالم. رفتم وسط باغ وروی یه صندلی نشستم.کنارم نشست.گفت:چی شد؟حرف بدی زدم؟ دلم به حالش سوخت.مظلوم نگام میکرد.اروم تر شده بودم.حالشو میفهمیدم چون خودمم عاشق بودم. -نه .ولی قلب من خیلی وقته مال خودم نیست.نمیتونم کس دیگه ای رو قبول کنم. ارشیا پوزخندی زدو گفت :میفهمم چون میدونم این قلب خوشگلت کجا گیره. تعجب کردم. -میدونی؟یعنی چی؟ -میدونم امیرعلی رو دوست داری.یعنی از همون بچگی شما دوتا همدیگو میخواستید.ولی حالا فکرمیکنی امیرعلی هم تورو بخواد؟!! -نمیدونم.اصلا برام مهم نیست .همین برام کافیه که میبینمش. -باشه.ولی بدون از قدیم گفتن برای کسی بمیره که واست تب کنه. اینو گفتو رفت. نمیدونم چه مدت همونجا نشسته بودم. آندیا اومد نزدیکم:چرا اینجا نشستی؟بیا بریم تو میخوایم شام بخوریم. رفتیم داخل ساختمان. بعد از شام ارشیا با صدای بلند گفت:خانم ها وآقایون گوش کنید.اوناییکه اهل نوازنگی وخوانندگی هستن بیان این قسمت از سالن. وبه جاییکه خودش بود اشاره کرد. آندیا دستمو گرفتو باخودش به طرف قسمتی که بچه ها دور ارشیا جمع شده بودن برد. ارشیا پشت پیانو نشست وشروع کرد به نواختن وخوندن. ( *..................بخوام از تو بگذرم من بایادت چه کنم.؟ تورو ازیادببرم با خاطراتت چه کنم؟ حتی از یادببرم تو وخاطراتتو بگو من بااین دل خونه خرابم چه کنم ؟) ارشیا صدای خیلی قشنگی داشت.هنوز داشت میخوند.من باید یکی رو برای ارشیا پیدا بکنمنگاهی به اطراف انداختم امیرعلی زل زده بود بهم . نمیخواستم دوباره پیش خودم خیال بافی کنم .نگاهمو ازش گرفتم.فکرمیکردم آندیا کنارم نشسته.ولی کنارم نبود.ارشیا خوندنش تموم شده بود.آندی ویلن به دست بهم نزدیک شد.ویلن رو گرفت طرفمو گفت:خواهش میکنم بنوازJ بهش اخم کردمو آروم گفتم.نه. -تو5ساله که ین میزنی .حالا برای من ناز میکنی؟ بلاجبار ویلن رو ازش گرفتم.شروع کردم یکی ازملودی های مورد علاقه ی خودمو زدنdubstep violin.بعدازتمام شدن همه تشویقم کردن.چشمم به امیرعلی افتاد.هنوزداشت نگام میکرد ولی اندفعه چشماش میخندید.خوشحال شدم به روش لخندزدمJ.ان هیچ عکس العملی انجام نداد.یه صدای مردانه از پشت سم شنیدم:سلام برگشتم دیدم همون دوست امیر علی که باهاش صحبت میکرد. -سلام. آندیا کنارم بود.گفت:اوه ببخشید یادم فت آقای شادمهر نیکویی رو معرفی کنم.آقاشادمهریکی از دوستای امیرعلی وباران دختر عموی بنده. -بله از آشنایی باشما خوشوقتم. -منم همینطور. - ویلن زدن شما حرف نداره.چند ساله که ویلن میزنید؟ -لطف داید.تقریا 5ساله. -چه خوب.این کارت منه استادیو آهنگ سازی دارم. اگه خانوادتون موافق باشن خوشحال میشم با من همکاری کنید. -خیلی ممنون.حتما بهتون خبر میدم. ارشیا بلند گفت:حالا نوبت کادو هاست .بابا برای پسمل خوشگت چی کادو رفتی؟ عمو خندیدو گفت:یه سرویس طلا. -اشتبباه نکن من که باران نیستم برای من چی گرفتی؟ عمو رفت جلو ویه سوییچ داد دست ارشیا.عمو برای اشیا یه زانتیا خریده بود.عمو اومد نزدی من ودفترچه بانکی رو داد دستم.گفت:میخاستم برای تو هم ماشین بخرم ولی نمیدونستم چه ماشینیو دوستداری برای همین پولشوریختم به حسابت. -خیلی ممنون عمو جان . وصورتشو بوسیدم.مامان وبابا هم یه نیم ست طلا هدیه دادن.رفتم جلو وصورتشونو بوسیدم.بابا به ارشیا ساعت رولکس هدیه داد.نوبت آندی بود.یه ادکلن ویه شمع خیلی قشنگ هدیه داد.یه ادکلن هم به ارشیا هدیه داد .گفت:اونروزی که رفته بودم بیرون یادته.؟فته بودم برات هدیه بخرم.میدنستم کلکسیون شمع داری. بوسیدمش و گفتم:خیلی ممنون عجیجم.ولی کاش همه پولی که دادی این ادکلن رو خریدی همشو شمع میخریدی . -روتو کم کن خرچسونه. ارشیا اومد کنارمو گفت:خب باران خانم برای من چی گرفتی؟ منم که اصلا یادم نبود برای ارشیا کادو بخرم!!!حالا باید چیکار میکدم؟ -هیچی. -هیچی؟ -اره .یادم رفت .ببخشیییییید!!!! خندیدو گفت:میدونستم فراموش میکنی.بیا اینم هدیه من. کادوشوبازکردم یه عروسک توش بود.ازعروسک خوشم اومد.ولی حرصم دراومد. -این چیه گفتی؟ بلند خندیدو گفت:عروسکه دیگه.چیزی که عوض داره گله نداه. -دیوونه.چی شده امشب همش برای من ضرب المثل میگی؟!!!!!! -دیگه دیگه. امیرعلی برای ارشیا یه کتا ب حافظ هدیه داد.خیلی نارات شدم .یعنی من آدم نبودم.؟ ساعت 2 بامدادبود بعضی از مهمونا سازر فتن کردن زدن.خیلی خسته وناراحت بودم.کم کم داشت بهم ثابت میشد که امیرعلی دوستم نداره.پس چرا من 10ساله بودم بهم گفت دوستم داره؟شایداحساس بچگانش گل کرده بوده.بغض داشت خفم میکرد. بعد از رفتن مهمونا شب به خیر گفتمو رفتم به اتاقم. روی تخت افتادم وشروع کردم خالی کردن بغض گلوم.انقدر غرق خودم بودم که نفهمیدم کی آندی اومد بالا ی سرم.وقتی موهامو نوازش کرد سرمو لند کردمو نگاش کردم.توی دستش یه دسته گل رز قرمزه. -اینو امیرعلی داد بهت بدم بگیش. داشتم شاخ درمیاوردم. دسته گلو ازش گرفتمو بو کردم. همه چی از یادم رفت. -چراخودش نیاورد -دید داری گریه میکنی نخواست مزاحت بشه.راستی چراگریه می کردی؟!!!؟ -هیچی .دلم گرفته بود. بلندشد گلدونه توی اتاقو از سرویس بهداشتی آب کرد و گل هارو گذاشت داخل گلدون. -این کارت تبریک هم به دسته گل چسبیده بود بگیر بخون .من میرم بخوابم.شب به خیر. -شب به خیر کارتو ازش گرفتم وطرح روش خیلی قشنگ بود 2تا بچه ی ناناز کارتونی بود. (امیدوام همیشه درزندگیت موفق باشی. * دوستی رو از زنبور یاد نگرفتم که وقتی از گلی سیر میشه میره سراغ گل دیگه, دوستی رو از ماهی یاد گرفتم که وقتی ازآب جدا میشه میمیره!!!! * امیر علی ) هرچی فکر کردم به مفهوم گفتش نمیرسیدم. دوباه گل هارو بو کشیدم.همین که گل فرستاده بود برام یه دنیا ارزش داشت. لباسمو عوض کردمو خوابیدم. صبح باصدای زهرا (دختر مش باقر )از خواب بلند شدم:باران خانم بیدار شید ساعت12ظهره .آندیا خانم منو فرستادن شمارو بیدار کنم. -باشه زهرا جان بیدار شدم.گفتی ساعت چنده؟ -12. -وای یعنی من اینقدر خوابیدم!!!!!!!! ازتخت پریدم پایینو رفتم سریع یه دوش آب گرم گرفتمو زدم بیرون.دسته گل امیرعلی رو دیدم کشیده شدم طرفش بوئیدمش. سریع لباس پوشیدمو از اتاق اومدم بیرون.ازهمیشه سرحالتربودم.ارشیارو دیدم ه داره ازپله ها میره پایین.خواب آلود بود خمیازه میکشید.حس شیطنتم گل کرده بود.نشستم روی نرده ولیزخوردم به طرف پایین تا رسیدم به ارشیا یه جیغ بنفش کشیدم.ارشیا دو متر پرید هوا ودستشو گذاشت روی قلبش.امیرعلی هم ازدر ورودی تازه داخل ساختمان شده بود داشت مارو نگاه میکرد.رسیدم پایین غش غش خندیدم.ارشیا با اخم گفت :دختره ی احمق .قلبم افتاد تو پاچه شلوارم. امیرعلی هم نتونست جلوی خندشو بگیره ریز ریز میخندید.ارشیا که تازه متوجه امیرعی شده بود خندیدو گفت:چی شده آقا داداش ما داره میخنده؟!!!! امیرعلی خندشو جمع کردو گفت:تو که ازچیزی نمیترسیدی؟ -من توی دنیا فقط از این باران میترسم.این دخترو نمیشه کنترل کرد.ما کی ازاین چیزا توی خونمون داشتیم!!!!!!!!! آدم وحشت میکنه دیگه. امیر علی سری تکان دادو رفت نشست رو به روی تلوزیون.آندیا سرشو ازآشپزخونه آورد بیرونو گفت :اونجا چه خبره!!!!؟ -نبودی ببینی چطور قلب داداشتو انداختم توی پاچه شلوارش!! ارشیا بهم نزدیک شدو از پهلوم یه نیشگونه کوچولو گرفت که آتیش گرفتم بعد گفت:توهم ازچیزی نمیترسی دییییییییییییییگه؟؟؟ -اه ارشیا!!دردم گرفت.برو گمشو اونور. ارشیا یشت هم نزدیک شد وسرشو آورد پایین نزدیک گوشم سوز نفساش به گردنم میخورد. -اگه نرم گمشم!!!!!؟؟؟ بادودست به سینش زدمو حولش دادم عقب . رفتم سمت آشپزخونه. نشستم سرمیز تا صبونه بخورم -آنی چرا منو صبح زود بیدارنکردی؟مامان اینا کوششون؟ -منم تازه بیدا ر شدم.رفتن بیرون. همون موقع زنعمو ومامان اومدن داخل آشپز خونه. -سلام کجابودید.؟ -علیک سلام.رفته بودیم پیاده روی همین پارک نزدیک خونه عموت.تازه الان بیدارشدی؟ - آره.این اطراف که پارکی ندیدم من. زنعمو گفت:خیلی هم نزدیک نیست. یکم دور بود. -خوب باغ به این قشنگی چرا رفتید پارک؟ -مامانت چندتا کتاب لازم داشت هم گشتی زدیم هم کتاب خریدیم. -باران جان منو بابات بعد از ناهار میریم شهرستان. -باشه.ولی از همین حالا دلم براتون تنگ شده. -قربون اون دلت برم. بعد ازناهار مامان وبابا به طرف شهرستان حرکت کردن.به آندی گفتم :عصری باهم بریم بیرون من یه مقدارخرید دارم. -باشه . ارشیا که حرفامو شنیده بود گفتم:منم میام بچه ها.پسفدا میخام برم اصفان .کلی چیز میز لازم دارم. -داداشی تو تنها برو.اگه باما بیای حوصلت سرمیره. فکرنکن هرجا خواستی بری ما دنبالت میایما. -باشه بابا. خودم تهنا میرم.تهنای تهنا. عصری باآندی رفتیم بیرون.هرچی میگشتم اون چیزیکه میخواستمو پیدا نمی کردم. -معلوم هست توچه مانتوییرو میخوای؟!! اینهمه مانتوی قشنگ یکی شو انتخاب کن دیگه.منکه خسته شدم. -اینا که مناسب دانشگاه نیست.من یه مانتوی ساده وبلند اندامی میخوام. -بیا بیم پیش گیتی.اینی که گفتیو نمیشه اینجا پیدا کرد. -پس بریم اون مغازه کوله وکتونی بخرم. رفتیم داخل مغازه.یه کتونیه مشکی صورتی وکوله پشتیه کوچیک مشکی صورتی البته رنگ صورتیش خیلی کم بود گرفتم. بعد ازاونجا رفتیم پیش گیتی جون. -چه مدلی میخوای باشه عزیزم؟ -ساده وبلند اندامی. -تاکجا بلند باشه؟ -10سانت زیر زانوم. آندیا جیغی کشیدو گفت:اه مگه میخوای بری حوضه علمیه؟ -من اینجوری دوست دام .درضمن دیدم قشنگ میشه. گیتی گفت:میخوای بغلاشو چاک بدم؟قشنگ میشه. -آره.خوبه. -پارچه چه رنگی باشه؟چه جنسی داشته باشه؟ -رنگش مشکی .جنسشم دیگه میسپرم به خودتون. شب شام رو کنار همه خوردیم.زنعمو گفت :خب حالا چی خریدید؟ -زنعمو منکه معلو مه چی خریدم.کیفو کفش .باید از ارشیا بپرسید چی خریده!!!!!!! -منم چیز خاصی نخیدم.یه دست لباس ویه باکس باس زیر. همه زدن زیر خنده.ارشیا خیلی جدی گفت:چیه به چی میخندید؟ -برادر گلم کمی هم خلم حالا یه باکس ..... خریدی به خودت مربو طه.نباید توی جمع سر میز غذا گفت که. -اووووه حالا انگاری من چی گفتم. شب بخیری گفتمو به اتاقم رفتم.دلم برای بردیا تنگ شده بود.دلم میخواست صورت ماهشوببینم.لپ تاپو روشن کردم. -سلام بردی .دلم بات یه ذره شده. -سلام خواهری.منم دلم برات تنگ شده.چه خبرا؟الان خونه عمویی؟ -اره.دیشب جشن بود.کی میای؟ -من تازه ایران بودم .بهت خوش میگذره؟ -اره.ولی....ولی نمیدونم چرا امیرعلی با من جوری رفتار میکنه که انگار وجود ندارم. -تو رفتی درس بخونی به امیرعلی چیکار داری!!!!!تو هم جوری رفتاکن که اون وجود نداره.درضمن امیرعلی اخلاقش همینجوریه.باهمه همینجوی رفتار میکنه.تو به دل نگیر.خیلی هم تحویلش نگیر. -باشه داداشی. -دخمل خوشمل حالا برو بخواب داداشیتو دیدی دیگه. -چشم میبوسمت شب به خیر. مسواک زدم.میخواستم بخوابم ولی گرما نمیذاشت بخوابم.راحت نبودم نفسم بالا نمییومد.رفتم در بالکنو باز کردم.لباس خوابمو عوض کردم یه لباس خواب تمام تور وباز به رنگ سفید تنم کردم.لباسه کوتاه ونازک بود طوری که سینه هام مشخص بود.حتی دوستنداشتم آندی منو با این لباس ببینه.ملافه روکشیدم وی پاهام وخوابیدم. صبح با نورخوشید بیدار شدم.یه تکونی به خودم دادمو روموکردم طرف دیگه ی تخت.یکدفعه خشکم زد.ازترس داشتم میلرزیدم.جیغ زدمو کمک خواستم .دربازشدو امیرعلی اومد داخل اتاق. -چی شده؟ -ع ق ر ب عقرب سیاه روی تخته. همونجا روی تخت نشسته بودم از ترس تکون نمیخوردم. -نیشت که نزده. -نه. دولا شدو به عقب نگاه کرد بعد خندیدو گفت :پلاستیکیه.احتمالا کار ارشیاست. تازه متوجه شدم امیرعلی فقط یه شوارک پاشه .به در نگاه کردم آندی داشت نگاهمون میکرد.ولی نمیومد داخل اتاق.امیر علی یه نگاه به من کرد.نگاهش روی سینه هام میخ شد.خجات کشیدم.ملاف رو سریع کشیدم روی بدنم.کاملالرزش دستاش مشخص بود.نفساش تند شد.یکدفعه نگاهش افتاد روی عقرب پلاستیکیه عصبانی شدو داد زد:این چه وضع لباس پوشیدنه .نمیگی یکی میبینه.حتما ارشیا تورو بااین وضع دیده. امیرعلی واقعا ترسناک شده بود.رنگم پرید. دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم.زدم زیر گریه.چنگی لای موهاش کشیدواومد کنارم نشست.منو توی بغلش گرفت.ریزش اشکام بیشتر شد.صدای قلبشو میشنیدم.منوبیشتر به خودش فشرد. سینش بالا پایین میشد. در گوشم زمزمه کرد:گریه نکن. به صورتش نگاه کردم چشماش قرمز شده بود. ادامه داد. -تو پوشیده لباس میپوشی ادم نمیتونه جلوی خودشو بگیره.چه برسه به اینکه اینجوری لباس بپوشی. بعد آروم پیشونیمو بوسید.چشماش سر خوردروی لبام سرشونزدیک ترکرد .نفس های تندو گرمش به صورتم میخورد.منتظر بودم چیزیکه میخواست اتفاق بیوفته بیوفته. ولی یکدفعه منو ازخودش جدا کردوسریع ازاتاق زد بیرون.دوستنداشتم ازآغوشش بیرون بیام. سریع خودمو جمع وجور کردمو لباس مناسب پوشیدم .عقربوگرفتم دستم رفتم طرف اتاق ارشیا.در زدم رفتم داخل اتاق.داشت لباس میپوشید سرمو انداختم پایینو اومدم بیرون.داشتم میرفتم طرف اتاق آندی که ارشیا دراتاقشو باز کردو گفت:بیا تو دختر خجالتی.رفتم داخل بهش توپیدم:این چیه؟ -این یه عقربه.چطورمگه؟ -چطورمگه ودرد اینو تو گذاشتی روی تختم.نگو نه که باورش امکان نداره. تو میدونستی من از عقربو مار ومامولک میترسم.چرااینکارو کردی؟ غش غش شروع کرد به خندیدنو گفت:بخاطر کار دیروزت.درضمن برای جنابعالی که بدنشد!!! -یعنی چی که بد نشد؟داشتم ازترس میمردم. -یه بهونه شد تا امیرعلی بغلت کنه. فهمیدم که از لای در نه تنها آندی منو امیر علی و دیده بلکه ارشیا هم دیده.خب با اون جیغی که من زدم معلومه که دیدن. -اره خیلی هم خوش گذشت. از اتاق اومدم بیرون رفتم پایین سلامی دادمو نشستم سر میز .امیر علی رفته بود مطب.صبحانه خوردمو رفتم توی باغ قدمی بزنم آندی هم دنبالم اومد. -صبحی چراجیغ جیغ میکردی؟ چب چب بهش نگاه کردم. -شما که همه چیرو ازلای در نگاه کردید دیگه چرامیپرسی؟!!! -اره .ولی اززبون خودت بشنوم خیلی باحال تره. -برو بابا حوصله ندارم. -تو که امروز باید شنگول باشی!! بعد بلند بلند شروع کرد خندیدن.زدم پشت گردنشو گفتم :زهرمار. نشستم روی یه صندلی آندی دیگه نمیخندید.کنارم نشستو گفت:باان میای ریم کلاس زبان انگیسی!!!؟من زبانم خیی ضعیفه. -نه -داری لج میکنی!!؟بخاطر کارصبح.؟بخدا دست خودم نبود کنجکاوم دیگه. -نه.تافلمو خیلی وقته گرفتم. -نه بابا.ازکی تاحالا!!!! -مگه یادت نمیاد من از7سالگی میرفتم کلاس زبان تا دوم دبیرستان که تافلمو گرفتم.تازه تدریس خصوصی هم میکردم. -خوشبحالت.الا اضری به من خصوصی درس بدی؟ -نه.تو هم خنگی هم من باتو توی خلوت نمیام .اگه فضای باز باشه شااااااید. درضمن شهریه فراموش نشه. -درد.حالا ازنظر خنگی مثل دختر عمومم.حالا فضای باز چه صیغه ایه؟ -ای وای منو میخواد صیغه هم بکنه.توخطرناکی من باتو یه جا نمیخوام باشم.من رفتم. به صورت دو از آندی دور میشدم آندی هم دنبالم داد میزد:آهای دیوونه وایسا نترس .کای بهت ندام.من فقط به پسرا کاردارم. ایستادم تابهم برسه.رسید بهم لپمو گرفتو گفت :تازگیا خیلی بی ادب شدیا!!!! -ول کن لپمو کنده شد. -بذار کنده بشه. - اه اه اه.صاحبش دعوام میکنه. لپمو ول کردو گفت:صابش کیه؟!!!!!! -یه مرد خوشمله. -بی تربیت. -بابا تربیت. -بیا اینجا بشینیم.بابات صحبت کردی؟ -درباره چی؟ -درباره من.!!!!!دیوونه حواست کجاست.درباره پیشنهاد آقای نیکویی؟!!! -آهان آره. -خب چی گفت؟!!! -گفت اگه به درس ودانشگات لطمه نمیزنه قبول کن.ممامانم هم نظر بابارو داشت. امشب میخوام به عمو وامی علی هم بگم ببینم نظرشون چیه. -اوووووووه مگه حالا میخوای چیکارکنی!!!!!! از اینو از اون اجازه میگیری . شب امیر علی نیومده بود. -آندی امیرعلی کجاست؟ -نمیدونم.فقط زنگ زده به مامان گفته امشب دیر میاد. -یعنی برای شامم نمیاد؟ -نمیدونم.احتمالا نمیاد. بعداز خوردن شام هنوز امیرعلی نیومده بود.رفتم کنار عمو نشستمو موضوع کارکردنمو توی استادیو آقای نیکویی رو گفتم عمو هم استقبال کرد.ارشیا گفت:بابا با اجازتون فردا من راهیه اصفهان میشم. -چرازودتر نگفتی برات یه بلیت بگیرم با هواپیمابری.؟ -من باهواپیما جایی نمیرم خودتون خوب میدونید.دضمن برای من ماشین خریدید که چی بشه بذارم اینجا وبرم!!!! نه باماشین خودم میرم. -باشه. ولی باید امیرعلی همرات بیاد. -مگه من بچه ام. -نه آقا پسر گلم .شاید از رانندگی خسته شدی باید یکی کنارت باشه.نمیخوای که تا رسیدنت مادرت منو کچل کنه که چرا تورو تنها فرستادم!!!!! شب به خیری گفتمو فتم داخل اتاقم. مسواک زدمو لباس خواب مناسب پوشیدمو خوابیدم. صبح ساعت 9بیدارشدم یه دوش گرفتم لباس پوشیدم.میخواستم ازدر برم بیرون که گوشیم زنگ خورد رفتم گوشیموازوی میز برداشتم عکس نگین روی مانیتور افتاده بود. -سلام نگین خانم چه عجب. -سلام عزیزم.من نزنگم توکه دیگه هییچی. --چه خبرا ؟چیکارا میکنی؟ -هم خب بد دام هم خب خوب کدومو بگم اول. -خب خوب رو بگو. -من دارم میام تهران. -همین!!!!!!؟ -اره دیگه این واسه خودش کلی خبر خوبه دیگه. -خوب خبر بدرو بده ببینم -بدیش اینه که باید یه مدت خونه ی پسر داییه مامانم بمونم تایه خونه پیداکنم. -خوب این کجاش بده. -ای وای.پسر داییه مامانم یه پسر داره که من ازش بدم میاد .چجوری بگم. هیزه. -باشه حالا با این اخلاق بدش تو کنار بیا .یا اصلا برو خونه ی پسر خالت. -با اونا خیلی وقته که قهریم. -بسازو بسوز.سعی کن هرچه زودتر یه خونه کرایه کنی. -اه.کارنداری مامانم صدام میکنه. -نه عزیزم.بای. -بای.باز میخواستم ازاتاق برم بیرون که در باز شدو ارشیا اومد تو. -یه تقی یه بوقی یه صدایی یه اجازه ای .همینجوری میان تو!!!!!!؟ -سلامتو خوردی.؟خب بابا حالا خوبه لخت نبودی وگرنه چیکار میکردی با من.!!!!!! -کشته میشدی.بی تربیت.حالا چیکارداری مثل ....... وارد اتاق میشی. -مثل چیی؟ -هیچی.چیکار داشتی با من؟ -اومدم خدافظی کنم. -خب خودم میومدم بیرون خدافظی میکردیم. بعداز ناهار مگه نمی ری!!!؟ -چرا .ولی جلوی بقیه که نمیتونستم ازت خدافظی کنم. میخواستم جوابشو بدم که منو گرفت توی بغلش.هر لحظه منو بیشتر به خودش فشار میداد .داشتم خفه میشدم.با صدای خفه گفتم.:ارشیا ولم کن دارم خفه میشم دیوونه. منو ازخودش جداکردولی هنوز بین بازوهاش بودم و به صورتم نگاه کرد بعد گونمو بوسید.منو ولکردو گفت:ببخشید.دست خودم نبود. از دستش ناراحت بودم ولی میدونستم چه حالی داره.منم این احساسو وقتی توی آغوش امیر علی بودم تجربه کردم. بخاطر همین به روش نیاوردم. -اه ارشیا این چه مدل خدافظیه داشتم خفه میشدم. بشر !!!یه نگاه به هیکلت بکن یه نگاه به اندام نحیف من . خندیدو گفت:آخه دیگه برام پیش نمیاد بغلت کنم.باران دعاکن فراموشت کنم. توی چشماش اشک جمع شده بود.تاحالا ندیده بودم ارشیا بغض بکنه چه برسه به اینکه اشک بریزه.فقط نگاش کردم. -چیه تاحالا یه پسر عاشق ندیدی ندید بدید!!!!!! خندیدمو گفتم :تاحالا اشک ارشیا پارسیانو ندیده بودم. اشکاشو پاک کردمو گفتم :توبرام مثل دادشم میمونی به همون اندازه ای که بردیا رو دوست دارم تورم دوست دارم. خندیدو گفت:توی این خونه فقط منو داداشت میبینی!!!!!؟ -اره.امیدوارم ازمن صد برابر بهتر پیدا کنی باشه داداشی؟ -باشه خواهری. بعد ازاتاق رفت بیرون . منم بعداز چند لحظه رفتن ارشیا به پایین رفتم.صبحانه خوردمو به اتاق آندی رفتم. داشت با وگشیش صحبت میکردباسر سلام کرد. -باشه حتما خداحافظ. وقتی مکامش تموم شد گفت:چرااین همه دیر بیدا شدی تنبل خانوم. -خیلی وقته بیدار شدم .حاا باکی صبت میکردی؟ -از آتلیه بود.میگفت خیلی وقته کارامون آمادس چرا سر نزدیم آتلیه.؟گفتم سرمون شلوغ بوده .بعدظهر میریم عکسارو میگیریم. بعداز ناهار ارشیا گفت:خوبی بدی دیدید حلال کنید. زنعمو اشکشو پاک کردو گفت:این چه حرفیه میزنی مادر ایشالا سالم میری سالم برمیگردی. امیر علی وارشیا سوار ماشین شدنو حکت کردن زنعمو همچنان گریه میکرد. آندی گفت: 2 ساعت دیگه حاضرو آماده باش میریم آتلیه. -باشه. بعد از دوساعت آماده شدمو رفتم طرف اتاق آندی .همون موقع آندی از اتاقش اومد بیرون گفت:بریم. به طرف آتلیه حرکت کردیم. -وای ببین این چقدر قشنگ شده.اینو میزنم توی اتاق خودم. -اره خیلی قشنگ شدی توی این عکس.آندی این تابلوی منو بین. - وای کاشکی منم یه عکس تکی میگرفتم .لباست خیلی به رنگ و دکور اتاقت میاد باران. به خونه که برگشتیم عکس هارو به زنعمو نشون دادیم. تابلو رو بالای تختم زدم. وعکس 2نفره منو اندی رو قا ب کردمو گذاشتم روی پاتختی. بعداز شام آندی گفت:صبح زود بیدار شو بریم دانشگاه ثبت نام کنی. -صبح زود مثلا ساعت چند؟ -ساعت 7. -وای من تازه داشتم به دیر بیدار شدن عادت میکردم. -تنبل خانوم.صبح زود بیدار نشی به کارات نمیرسی. رفتم خوابیدم .ساعت 7 زهرا بیدارم کرد. رفتم یه دوش گرفتم ویه مانتو آبی کاربنی وکتونی مشکی ومغنعه مشکی پوشیدم.مدارکی که برای ثبت نام لازم بود رو گذاشتم داخل کوله پشتیم ورفتم پایین.آندی سر میز نشسته بود. -سلام .باران بیا صبحانه بخور لقمه ای که تازه درست کرده بود و ازدستش گرفتمو گفتم همین یه لقمه بسمه. -اه بچه پرووووو اون لقمه رو برای خودم درست کرده بودم.بیا چاییمم بخور. چایی رو از دستش گرفتمو سر کشیدم. -بچه پرووو.مدارکتو برداشتی!!؟ -اره بچه کم رو. به سمت دانشگاه راه افتادیم.بعداز ثبت نام نشستیم توی ماشین به آندی گفتم:بریم مانتومو از گیتی جون بگیریم. -باشه ولی اول بریم یه بستنی مهمونم کن. رفتیم طرف یه کافی شاپ.به سمت یه میز دنج رفتیم.گفتم: چی میخوری . -من بستنی کاکائویی. -منم آناناس گلاسه. بعدازاینکه سفارش دادیم.به میز روبه رویی نگاه کردم.سه تاپسر خوش قیافه وخوش هیکل نشسته بودن وداشتن منو آندی رونگاه میکردن.سفارشمونو آورد. به آندی گفتم:زود بسنیتو بخور.اصلا از این محیط خوشم نمیاد. -چرا؟ با چشمام میز روبه رویی رو بهش نشون دادم.برگشت نگاه کردوگفت:آهان. بذار انقدر نگاه کنن که چشماشون در بیاد بهشون توجه نکن. -زیر نگاهشون معذبم. داشتیم از در بیرون میرفتیم که یکی از پسر ها دنبال ما اومد بیرون .از پشت سر صدازد:بخشید خانوم. برگشتیم طرفشو گفت: میتونم یه چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟ آندی گفت:سریع کارداریم. -باشما کار ندارم.بااین خانوم کاردارم. به آندی گفتم :بیابریم. -خواهش میکنم صبر کنید.میشه شماره شمارو داشته باشم. سوار ماشین شدیمو راه افتادیم.رفتیم پیش گیتی.مانتورو پوشیدم. فیت تنم بودبااینکه قدم 160بود قدمو بلندتر نشون میداد.خیلی شیکو قشنگ. -وای منم هوس کردم یکی مثل تو دوزم. گیتی:مبارکه. خیلی بهت میاد. -مرسی گیتی جون دستت درد نکنه. مانتورو گرفتیمو اومدیم یرون.چشمم افتاد جنیس مشکی که همون پسر مزاحم داخلش نشسته بود . پوزخندی زدمو گفتم:مثل اینکه دنبالمون اومدی.فایده نداره آقاپسر من نامزد دارم. اومد طرفمو گفت:ازاین حرفا دخترا زیاد میزنن.رامت میکنم خانوم خشگله. -درست صحبت کن.رامت میکنم یعنی چی!!!!! -مثل آهوی وحشی هستی . سوار ماشین شدیمو آندی پاشو گذاشت روی گازو باسرعت حرکت کرد.از آینه میدیدم که هنوز داره دنبالمو ن میاد.آندیا باسرعت توی شهر حرکت میکرد. بعد ازکمی چرخ زدن .دیگه اثری از پسر مزاحم نبود. به سمت خونه رفت.وقتی پیچیدیم داخل کوچه پسره بافاصله ی زیاد پشت سرما پیچید. دیگه دیر شده بود ما وارد باغ شده بودیم.پسره از جلوی در به آرومی رد شد ولبخندی روی لبهاش بود. بعد از شام آندی اومد داخل اتاقمو گفت:چی شد به آقای نیکویی زنگ نزدی؟ -خوب شد یادم انداختی .الان میزنگم. وشروع کردم شماره ی روی کارتیکه بهم داده بودو گرفتن. -الو سلام .آقای نیکویی.من باران پارسیان هستم.شناختید؟ -سلام .بله. حال شما چطوره.؟ -خیلی ممنون.زنگ زدم بگم درباره پیشنهادتون به پدرم گفتم ومخالفت نکردن. -یعنی موافق هستید دیگه!!!! -بله .من باید کی برسم خدمدتون؟ -شما پس فردا بیاید که منم استادیو باشم. ویلن یادتون نره بیارید . -چه ساعتی اونجا باشم؟ -ساعت 7 عصر. -باشه .کاری ندارید؟ -نه.سلام برسونید. خداحافظ -سلامت باشید. خداحافظ -خب پسفردا کاری نداری باهم بریم استادیو؟ -نه عزیزم. ساعت چند؟ -ساعت 7 عصر. -کلاس زبان من کی شروع میشه خانوم معلم؟ -از فردا .خوبه؟ -عالیه. فردای اون روز بعداز شام امیرعلی از اصفهان رسید. آندی:چه زود برگشتی!!!!! -با هواپیما اومدم. درضمن اینجا انقدر کاردارم که نگو. -آهان .یمارات روی زمین مونده. فردای اون روز ساعت5 باآندی حاضر شدیم ورفتیم پایین. امیر علی با زنعمو داشت صحبت میکرد. زنعمو:شام منتظر باشیم یا بیرون غذا میخوری؟ -نه بیرون غذا میخوریم.خدافظ. امیرعلی یکدفعه گفت:کجا؟ گفتم:با اجازتون استادیو دوستتون آقا شادمهر. -برای چی؟ آندی به جای من جواب داد:برای اینکه از ویلن زدن باران خوشش اومد .به باران پیشنهاد کار داد. دیگه هیچی نگفت. منو آندی هم از در رفتیم بیرون سوار ماشین شدیمو راه افتادیم.رفتیم داخل استادیو.شادمهر جلو اومدو گفت:سلام .خوش اومدید.بفرمایید از این طرف. به طرفی که میگفت حرکت کردیم.رسیدیم به دری که شادمهر اون رو بازکردو گفت: فرمایید. رفتیم داخل. آقایی داخل اتاق پشت وسایل آهنگ سازی نشسته بود. شادمهر:ایشون شریک ودوست بنده آقای پارسا روزبهانی.این خانوم باران پارسیان دختر عموی امیرعلی واین خانوم آندیا پارسیان خواهر امیرعلی. -خوشوقتم از دیدنتون. آندی:خوشوقتم . پارسا وقتی نزدیک شد بهم یک لحظه به چشماش خیره شدم.یکی از چشماش سبز واونیکی قهوه ای. پارسا:منم همینطور.خوب یه اجرا برای ما میزنید باران خانوم. -البته. وبه قسمتی که میگفت رفتم ویکی از ملودی های بیژن مرتضوی رو زدم.وقتی نواختنم تموم شد .پارسا گفت:عالی بود.چند ساله ویلن میزنید.؟ -تقریبا 5 سالی میشه. دوباره به چشماش خیره شدم.متوجه شد لبخندی زد. -من چه روزایی باید اینجا باشم . -فعلا فقط سه شنبه ها ساعت 4تا6. -از این سه شنبه من میام.چطوره؟ -خوبه. خدافظی کردیم واز استادیو خارج شدیم. -آندی به چشمای پارسا توجه کردی؟ -اره. خیلی جالب بود. -نه جالب نبود.ترسناک بود. -این حرفارو ولکن.امشب میخوایم خوش بگذرونیم. الان میریم یه رستوران عالی. -اره جون خودت مثل همون کافی شاپی که منو بردی حتماپر مزاحمه. -من چیکار کنم.!!نمیشه که به پسرا بگیم هرجا مامیریم شما نباشید. -منکه نمیگم نباشن .باشن. ولی مزاحم نشن.همین. -مگه میشه کسی چشمای تورو ببینه و عاشق نشه.در ضمن امشب حسابی پسر کش شدی ها با اون چشمای آبیت. -میزنم شتکت میکنما.عاشق شدن نیست هوسه عزیزم. -خب بابا. پیاده شو رسیدیم. توی پارکینگ پارک کرد. پیاده شدیم.به طرف درب ورودی راه افتادیم.رستوران شیکی بود.داخل رستوران شدیم.آندی دستمو کشیدوگفت: بیا اینجا بشینیم همیشه بادوستام اینجا میشینیم. آندی:اینجارو میپسندی؟ -اره رستوران شیکیه. داشتیم صحبت میکردیم که گارسون سر میز ما اومدبعد ازسفارش گرفتن ازما دور شد. چشم چرخوندم اطراف رو نگاهی بندازم . همون پسره ایکه مزاحمم شده بود رودیدم که داره میاد طرف میز ما. -آندی اونجارو نگاه کن. خط نگاهمو دنبال کردو گفت.:این اینجا چیکار میکنه.؟ خیلی خونسرد گفتم :خب مثل ما اومده غذا بخوره. پسر مزاحم:سلام خانوما. -اینجا هم از دست شما راحت نیستیم.بازم تعقیبمون کردین ؟ -نخیر. ازاینکه قدم رنجه کردین وبه رستوران ما اومدین خوشحالم. تا اینو گفت مثل فنراز جام بلند شدمو گفتم:این رستوران برای شماست؟ -البته برای من نه برای پدرم. با عصبانیت گفتم:آندی بلند شو بریم.سیر شدم. -چرا؟خواهش میکنم بشین . -برو کنار نه ازتو خوشم میاد نه از این رستو ران. عصبانی شدو گفت:خواهشا تند نرو.من چه مشکلی دارم که میگی از من خوشت نمیاد؟!!!! -کاملا بی عیب هستید. ولی من کلا با شما مشکل دارم. -باشه.مزاحم غذا خوردنتون نمیشم. من ازاینجا میرم شما هم با خیال راحت غذاتونو میل کنید سرکار خانم باران پارسیان. و از مادور شد. اسم منو از کجا میدونست.!!!!!سرجام نشستم. -آندی این اسم منو از کجا میدونه؟ -خب معلومه این میدونه خونه ما کجاست. حتما آمارتو در اورده. -مثلا میخواستیم خوش بگذرونیما.نمیشه این پسره ی ....نبینیم. -من اصلا این پسررو ندیده بودم اینجا.اگه دیده باشمم یادم نمیاد. -اره ازبس روزو شب پسرای مختلف میبینی. دیگه یادت نمیمونه قیافه ها شون. -خفه بمیر. بعد از خوردن غذاآندی به گارسون اشاره کرد تا صورت حسابو بیاره. -شما مهمان هستید. -مهمون کی؟ -پسرآقای کیایی.آقا رامبد. -اینایی که گفتی کی باشن؟ -آقای رامبد کیایی پسر صاحب همین رستوران هستن. -غلط کرده. صورت حساب مارو بده. صورت حسابو ازش گرفتمو حساب کردمو از رستوران اومدیم بیرون.داشتم سوار ماشین میشدم که رامبد اومد کنارم ایستادو گفت:چرا حساب کردی؟مهمون من بودید. -نمیدونستم باید ازشما اجازه میگرفتم. کی گفته من مهمون شما بودم!!!!!خیلی داری خودتو تحویل میگیری. -داری درمورد من اشتباه فکر میکنی. -من اصلا به شما فکر نمیکنم.اعصابش خوردشدبا اون حال باصدای ضعیف گفت:امشب خیلی زیبا شدی. و رفت.اینو باش 2بارم منو ندیده.داره برای من حرفای عشقولانه میزنه. سوار ماشین شدیمو راه افتادیم. بعد از چند روز وارد دانشگاه شدم.محیط خوبی داشت.بعداز ساعت اول یکی از بچه ها یه صندلی وسط کلاس گذاشتو گفت:خب بچه ها از کلاس نرید بیرون.یکی یکی روی این صندلی میشینیم و خودمونو معرفی میکنیم اول از خودم شروع میکنم. یکی از بچه ها گفت:خب این چه کاریه هرکی سرجای خودش خودشو معرفی میکنه. -نه اینجوری باحال تره.من ثمین نیازی. همه خودشونو معرفی میکردن آخرین نفر نوبت به من رسید. -منم باران پارسیان هستم. بعداز معرفی استاد زبان اومد سر کاس. بچه ها همه سر جاشون نشستن منم رفتم پیش ثمین نشستم. دختر بامزه و زیبایی بود.چشمای آبی وباپوست سفید . بعداز کلاس باثمین به طرف بوفه رفتیم پرسیدم:اهل کجا هستی ثمین؟ -شمال.رامسر تا ه حال اومدی؟ -اره خیلی جای قشنگیه.مثل بقیه شهرای شمال . -من رامسر زندگی میکنم. بعد از پایان ساعت کلاس ها به جلوی درخروجی دانشگاه حرکت کردم.ثمین قیه بچه هایی که به خوابگاه میرفتن سرویس داشتن .جلوی در آندی منتظرم ایستاده بود . پیشش رفتیم ثمین رو بهش معرفی کردمو ثمین رفت سوار سرویسش شد منم سوار ماشین آندی شدم. -روز اول دانشگاه چجوریا بود؟ -بابیشتر بچه های کلاس آشنا شدم. -باپسرا یادخترا.؟ -مسخره . جریان صندلی ومعرفی کردنمنو براش تعریف کردم. -اون موقعی که من اولین روزامیرفتم دانشگاه تا2 هفته اول هیچ کدوم ازپسرا با دخترا هم کلام نشده بودن حالاشما همون روز اول به همدیگه معرفی شدید. -برو بابا. مگه چیه.!! پسرای کلاسمون اصلا سرشونو بالا نمی گرفتن.درضمن ما نمیریم دانشگاه که بخوریم به یه پسر کتابا وجزوه هامون بریزه زمین برامون جمع کنه. -آخر ترم بهت میگم. -چیرو میگی؟ -جواب همین حرفتو.تا آخر ترم بهت میگم چند تاازدوستات شکست عشقی خوردن ازهمین پسرای خوبی که تو ازشون حرف میزنی. -تو ازکجامیدونی؟مگه تجربه کردی؟ -نه تجربه نردم ولی دوستامو میدیدم که گول ظاهر پسرارو خورده بودن. -باشه عزیزم.حرف تودرست. توکه میدونی من دلم جای دیگه گیره. -اره. -درمورد ثمین چه نظری داری.؟ باهاش دوست بشم؟ -دختر خوبی به نظر میاد.اره چرا که نه. بعداز ناهار رفتم طرف اتاقم. خیلی خسته بودم. 2 ساعت خوابیدم بعداز بیدار شدنم یه زنگ زدم به نگین. -سلام چطوری؟ -سلام .بد. -چرا ؟اومدید تهران؟ -اره.از دست این پسر داییم یاشار. -چرا؟ -حالم ازش بهم میخوره. چرا؟ -چرا ودرد.مرض چراگرفتی؟همین یه کلمه رو بلدی چرا چرا چرا.؟ -حالا چی شده که اینهمه عصبانی هستی؟ -باران باران نمیدونی این یاشار چقدر عوضیه. -چرا؟ -باز گفت باز گفت قطع میکنما. -ببخشید. اخه تو کامل صحبت نمیکنی. -از اون موقعی که مارسیدیم داره باچشماش منو میخوره. -خب نوش جونش. -اه اه اه اه اه.دیوونه. -خودتی.نباید حساس بشی. -اگه جای من بودی این حرفو نمیزدی.کارنداری .باید برم. -نه عزیزم مواظب خودت باش.لولو نخوردت.بای -اه اه اه اه.مگه دستم بهت نرسه.بای