وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

دروغ شیرین9

امروز یکی از بدترین روزای عمرم بود... البته این هفته کلا خیلی بد گذشت...


از صبح شنبه که رفتم بیمارستان حالم خوب نبود. بخصوص اینکه بعد از ماجرای اونشب رفتار منو آرتامم ناخواسته سردتر شده بود... یعنی هردومون از هم کناره میگرفتیم... شاید اینطوری بهتر بود...
رفته بودم برای تست ورزش یکی از بیمارا... داشتم با یکی از دکتر ها حرف میزدم که چون صداش کردن چند دقیقه ایی تنهام گذاشت... تو فکر بودم که صدای گفتگوی دو تا از انترن ها توجهم و جلب کرد... هر چند که تلاش میکردن آروم حرف بزنن ولی من گوشام تیز بود.
- خیلی عصبانی بود... دو بارم سر یکی از رزیدنت ها داد زد.
- منم تا حالا اینطوری ندیده بودمش.
- من که همیشه خندون دیدمش... اصلا فکر نمیکردم یه روز عصبانیتشو ببینم.
- یعنی چی شده؟
یکی شون خندید و گفت:
- فکر کنم با زنش زدن به تیپ و تاپ همدیگه.
- اون که زنش نیست. نامزدشه.
- چه فرقی میکنه خره؟ بالاخره که زنش میشه...
- خدایا نمیشد منو زودتر راهی این بیمارستان میکردی تا دل دکتر مهرزاد و بدست بیارم؟
- حتما فکر میکنی میتونستی؟
- معلومه که میتونستم
- چقدر خودتو دست بالا میگیری؟
- ای بابا میمیری به جای زدن تو برجکم یه ذره بهم روحیه بدی... حالا همون نامزدش مگه چه تحفه اییه؟ مثلا خیلی خوشگله؟
- اووم... خیلی خوشگل نیست ولی صورت جذابی داره... من که ازش خوشم میاد.
با شنیدن حرفاشون خندم گرفت. دکتر کرمانی اومد و به کارمون رسیدیم ولی همه ش فکرم پیش آرتام بود... یعنی چرا عصبانی بود؟
وقتی رفتم تو بخش مینا با دیدنم با دست اشاره کرد برم کنارش.
- چیه؟ چرا بال بال میزنی.
- برو یه سر به دکتر مهرزاد بزن... پیش پات اومد تو بخش، خیلی عصبانی بود.
- میدونی چرا؟
- از دکتر برومند شنیدم که میگفتم گویا دکتر وزیری مخالفه دکتر مهرزاد طوبی خانم و عمل کنه.
- آخه چرا؟
شونه ایی بالا انداختو سرشو به نشونه ی ندونستن کمی کج کرد. ازش جدا شدم تا برم سراغ آرتام. خبرا درست بود... خیلی عصبانی بود...
وقتی در اتاقشو زدم جواب نداد... مجبور شدم بدون اجازه برم تو... آرنجشو روی میز گذاشته بود و با نوک انگشتاش سرشو ماساژ میداد. بدون اینکه نگام کنه با صدای نسبتا بلندی گفت:
- مگه نگفتم کسی مزاحم نشـــ...
اما با بلند کردن سرش و دیدن من ادامه ی حرفشو خورد... قبل از اینکه در و ببندم به بیمارایی که تو سالن با تعجب نگاهم میکردن نیمچه لبخندی زدم...
- معذرت میخوام... اعصابم خورده
- شنیدم چی شده
- من نمیفهمم چرا نباید عملش کنم؟
- حتما یه دلیلی داره که دکتر همچین حرفی زده.
- میگه زیادی بهش وابستم... میگه اگر زیر عمل بره ممکنه رو کارم تاثیر بذاره.
- خب... بنظر منم... حق داره..
قبل از اینکه اعتراض کنه با دست اشاره کردم گوش کنه و ادامه دادم:
- من با دکتر وزیری موافقم... تو خیلی داری احساسی برخورد میکنی... مثلا اگر هر کدوم از عملای دیگه تو به یه دکتر دیگه واگذار میکردن انقدر از کوره در میرفتی؟
- من کارمو بلدم... میدونم احتمال هر اتفاقی زیر عمل هست.
- منم نگفتم کارتو بلد نیستی... اما اینطوری خیلی بهتره...
از بخش پیجم کردن... دوباره نگاهی به آرتام کردمو گفتم:
- نگران نباش... چیزی نمیشه... من باید برم، لطفا اعصاب خودتو خورد نکن. امروز با داد هات حسابی همه رو ترسوندی.
نیمچه لبخندی زد و چیزی نگفت. تا در و باز کردم دکتر زرافشان و روبه روم دیدم... لبخندی زد و سلام کرد.
- سلام دکتر.
- شنیدم یه بیمار اعصاب خراب داریم...
- درست شنیدین...
اومد تو رو به آرتام گفت:
- چته پسر؟ کل بیمارستان ازت شاکین؟
- آرتام: مگه واسه آدم اعصاب میذارن؟
- پس درست اومدم... بیمار جدیدم توایی.
دست همدیگرو فشردن.. منم دیدم بهتره تنهاشون بذارم. با اجازه ایی گفتم و از اتاق اومدم بیرون.

نمیدونم اون روز دکتر زرافشان چی به آرتام گفت ولی هر چی بود تا شب حالش بهتر شد... تمام این چند روز با اینکه سعی میکرد عادی رفتار کنه اما میدونستم خیلی تحت فشاره.... مدام با دکتر کشاورزی در مورد عمل بحث میکردن.
فکر نکنم تو این مدت سر جمع 20 ساعت خونه رفته باشه... بیشتر وقتشو تو بیمارستان میگذروند... البته کنار طوبی جوون... آرتام که خیلی به عملش امیدوار بود. تو ابن مدت منم خیلی به طووبی جوون سر میزدم... حالا خیلی چیزا ازش میدونستم، از زندگیش... از بچه هاش که ایران نبودن... از شوهرش که خیلی دوستش داشت. روحیه ی خوبی داشت و همین باعث میشد که بیشتر امیدوار بشم... همه چیز خوب بود تا امروز صبح...

هنوز باورم نمیشه که طووبی جوون دو ساعت پیش زیر عمل طاقت نیاورد و رفت....

موبایلمو قطع کردمو برگشتم تو هال... اما دیدم بابا بیژن تنها نشسته... پرسیدم:
- آرتام کجاست؟
- رفت تو حیاط...
همون لحظه سپیده خانم با یه سینی چایی اومد تو هال... همینطور که سینی رو روی میز میذاشت سوال منو تکرار کرد. وقتی فهمید آرتام تو حیاطِ سریع گفت:
- اِوا... بیرون سرده... حالا چرا حیاط؟
- بابا بیژن: حالش خوب نبود.... رفت قدم بزنه.
- الان به فریبرز میگم بیاد و چاییشو براش ببره تا گرم بشه.
سریع گفتم:
- نمیخواد... من خودم براش میبرم.
سری تکون داد. همونطور که چند تا شیرینی تو سینی میذاشت ادامه داد:
- پس اینارم ببرین... همونطور که حرف میزنین بخورین... مثل اینکه تو این مدت که ما نبودیم اصلا به خودتون نرسیدین... هر دو تاتون لاغرتر شدین مادر جوون...
خیلی جلوی خودمو گرفتم که نخندم... بیچاره خبر نداشت ما تو این چند روز حسابی از خجالت شکم هامون در اومدیم... سینی رو برداشتمو رفتم بیرون... روی بالکن وایستادم تا پیداش کنم... بعد از کلی فشار آوردن به چشمام بالاخره دیدمش که لبه ی استخر خالی نشسته بود...
از دیروز تا حالا ساکته و همه ش تو فکره... دیروز وقتی فهمید طووبی جوون فوت کرده هیچی نگفت و رفت تو اتاقش... بعد از چند ساعتم از بیمارستان زد بیرون و شبم خونه نیومد... منم تنها برگشتم خونه... گوشیش رو هم جواب نمیداد و همه رو نگران کرده بود تا صبح که در کمال ناباوری دیدم اومد بیمارستان... رفتارشم خیلی عادی بود... البته دیگه شوخی نمیکرد.... از موقعی هم که اومدیم خونه چیزی نمیگه...
از فکر اومدم بیرون و نگاهی به چایی ها کردم... از بخارشون معلوم بود هنوز گرم هستن... بهتر بود تا سرد نشده برم پیشش...
آروم کنارش نشستم... نیم نگاهی بهم کرد ولی چیزی نگفت و زل زد به کف استخر... لیوان چایی رو گرفتم جلوش:
- بخور... گرمت میکنه.
چند لحظه ایی به لیوان نگاه کرد و بدون هیچ حرفی ازم گرفتش. تو سکوت چاییمون و خوردیم... مثل اینکه نمیخواست حرفی بزنه... خودم شروع کردم به حرف زدن... از خاطرات قدیمم... استادای دانشگاهم... شیطنت های بچگیم ولی فایده نداشت. اون فقط شنونده بود و عکس العملی نشون نمیداد...
یه ذره نگاش کردم و گفتم:
- آرتام اینطوری نباش... ساکت نباش... میدونم ناراحتی... منم ناراحتم... ولی مرگ حقه... تقدیر طووبی خانم همین بود، از دست منو تو هم کاری بر نمیومد. میدونی دیشب با نیومدنت چقدر همه رو نگران کردی؟ میدونی بابات چه حالی داشت؟
زمزمه وار چیزی گفت که من متوجه نشدم...
- چی؟
سرشو بلند کرد و چند لحظه ایی تو چشمام خیره شد:
- پرسیدم تو چی؟ تو هم نگرانم شدی؟
- معلومه که نگرانت شدم.
دوباره زل زد به کف استخر... چون روی لبه ی استخر نشسته بودیم سرما رفت تو تنم... یهو لرزم گرفت. اگر به آرتام باشه تا فردا صبح همینجا میشینه و حرف نمیزنه... از جام بلند شدم و گفتم:
- بیا بریم تو. بابات تنهاست...
- تنها...
چند لحظه ایی با یه حالت خاصی نگام کرد:
- من خیلی تنهام...
میتونستم بغض و تو صداش حس کنم... خیلی ناراحت بود... دوباره روی پاهام نشستم و دستمو روی شونه ش گذاشتم... اما نمی دونستم چی بگم که آروم بشه... بعد از چند دقیقه در حالی که به روبه روش خیره شده بود ادامه داد:
- دیشب خیلی به خودم و زندگیم فکر کردم.... حتی به آدمای دور و برم... من با داشتن کلی دوست بازم خیلی تنهام... همیشه اونایی رو که دوستشون داشتم از کنارم رفتن... مرگ مادرم و حال بد بابام باعث شد تو همون بچگی بشم یه پسر گوشه گیر... تمام وقتمو با درس خوندن پر میکردم . بخاطر همینم شاگرد درسخونی شدم... اما این راضیم نمیکرد... میخواستم از بابامم جدا بشم... یه جورایی با خودم لج کرده بودم، میخواستم تنها تر بشم... بخاطر همینم علارغم میل بابام رفتم اروپا... زندگیه اونجا و دور بودن از بابام و خونمون خیلی چیزا رو عوض کرد... اول از همه هم خود منو... اونجا بود که به خودم اومدم... سعی کردم کلی دوست پیدا کنم.... خودمو خوشحال نشون بدم... با همه رفتار دوستانه ایی داشته باشم... حتی اونایی که برای بار اول میدیدم... فکر کنم از رفتارم تو بیمارستان متوجه منظورم بشی... خب چون قیافه م هم خوب بود در خواست دوستی هام بی جواب نمیموند... ولی همه ش تظاهره... داشتم خودمو گول میزدم... دیروز دوباره بهم ثابت شد که من لیاقت داشتن آدمایی که دوستشون دارمو ندارم... لابد این سرنوشت منه... همه شون از کنارم میرن و در نهایت باز این منم که تنهام.... تنهای تنها.
به نیمرخ نگاه کردم... خیلی گرفته بود... باورم نمیشد آرتام این حرفارو زده باشه... فکرشم نمیکردم انقدر بخاطر این موضوع رنجیده باشه... اونم در حالی که همیشه سعی کرده با شوخی هاش همه رو شاد کنه... چند باری دستمو روی کمرش به حرکت در آوردمو گفتم:
- این چه حرفیه؟ چرا فکر میکنی تنهایی؟ این همه آدم دور برت هستن که دوست دارن... باید حال خراب اعضای همین خونه رو دیشب میدی تا بفهمی چی میگم... از فریبرز گرفته تا بابات... اتفاقا اصلا هم تنها نیستی... بابات هست... خانواده ی بی بی هستن... دوستات هستن...مـَ ...
ساکت شدم. نگام کرد... من واقعا کنارش میمونم؟... منتظر بود... تردید و کنار گذاشتم... لبخندی زدم:
- من هستم...
نگاهش یه طوری بود... انگار میگفت دورغ میگی...
- حتی اگر این ماجرا تموم بشه بازم میتونی روی من به عنوان یه دوست حساب کنی.
لبخند غمگینی زد... نگاهشو ازم گرفت و زیر لب تکرار کرد:
- یه دوست...
بعد از جاش بلند شد و گفت:
- بهتره دیگه بریم تو... نمیخوام سرما بخوری.

بوق... بوق...
با انگشتام روی میز ضرب گرفتم و منتظر برقراری ارتباط شدم...
- الو؟
- سلام.
- سلام، بفرمایید؟
- منو نشناختی؟
- شرمنده به جا نمیارم... شما؟
دلم خواست یه ذره اذیتش کنم برای همین گفتم:
- به این زودی فراموشم کردی؟ من همونم که چند روز پیش اومدم فرش فروشیتون بهم شماره دادی... یادت اومد؟
- برو مزاحم نشو خانم... هر کی بهت اطلاعات داده مثل اینکه چند وقتیه از من خبر نداره... من خیلی وقته اونجا نمیرم.
صدای یه دختری رو شنیدم که پرسید:
- کیه پدرام؟
- مزاحمه عزیزم
و خطاب به من گفت:
- شما هم برو تورت رو یه جا دیگه پهن کن خواهر من... من زن و بچه دارم...
بلند خندیدمو گفتم:
- چشمم روشن... بدون من عروسی گرفتی؟... حالا وقتی فرشته ی عزیزت میپرسه کیه میگی مزاحمه؟
چند لحظه ایی ساکت شد. حتما داشت فکر میکرد چه مزاحم پر رویی گیرش افتاده... گفتم:
- امروز ثابت کردی که خون زند تو رگاته و تو هم مثل مردای خاندان زن ذلیلی...
- آناهید توایی؟؟؟ خدا خفت نکنه... منو میذاری سر کار؟
- من کی گذاشتمت سره کار؟ مگه تو فرش فروشیه عمو شماره موبایلتو بهم ندادی؟
- اون مال 5 ساله پیش بود... من یادم نیست دیشب شام چی خوردم...
- خوبی؟
- مرسی... چه عجب یادت افتاد یه پسر عموایی هم داری؟
- من همیشه به یادت هستم عزیزم...
- معلومه... کارتو بگو
- بخدا خیلی پر روایی... منو بگو که میخواستم دعوتت کنم بریم بیرون.
- ....
- الو؟؟؟
- چی گفتی؟ باورم نمیشه... بالاخره یه نفر منو آدم حساب کرد.
- دلتو خوش نکن... کسی با تو کاری نداره... من میخوام عروس آیندمو ببینم... میخوام ببینم سلیقه ت در چه حده؟
- اشکالی نداره... من به بهونه ی آتوسا هم که شده یه جا دعوت بشم برام کافیه... حالا کجا هست؟
- پس اسمه فرشته جونت اتوساست... آخر هفته با چند تا از فامیل های آرتام میریم فشم...
- اوووم... ما که میایم... راستش خیلی دلم گرفته... باید ببینمت... باید باهات حرف بزنم.
معلوم بود که خیلی ناراحته...
- قدمتون روی چشم... منم خیلی دلم برات تنگ شده... این آدرسی رو که میگم یادداشت کن... صبح از خونه ی آرتام اینا حرکت میکنیم.
سریع آدرس و براش گفتم... یه ذره دیگه هم با هم حرف زدیم... گوشی رو که قطع کردم تمام فکرم درگیر پدرام شده بود... چرا فرش فروشی نمیره؟ چقدر ناراحت بود... پدرام خیلی برام عزیزه و دوست ندارم ناراحتیشو ببینم... جمعه میفهمم چه خبر شده.
گوشی رو برداشتم تا به پری هم بگم که بیاد...
چون این هفته حال آرتام گرفته بود تصمیم گرفتم آخر هفته با فامیلاشون بریم بیرون... اینطوری روحیه ش هم بهتر میشد... فریبا هم بخاطر مهرداد باهامون میاد...
تلفنم با پری که تموم شد مامان اومد تو هال و گفت:
- چی شد؟ به پدرام گفتی بیاد...
- آره.
سریع از جام بلند شدم و رفتم کنار مامان نشستم:
- مامان تو از خانواده ی عمو اینا خبر داری؟
- نه مادر جوون چه خبری؟ تو که میدونی ما باهم میونه ی خوبی نداریم.
- مثلا مامانی چیزی بهت نگفته؟
- نه...
بعد انگار یه چیزی یادش اومده باشه سریع گفت:
- آها... وقتی شیراز بودیم گفت که قراره برای پدرام برن خواستگاری...
- خواستگاری؟
- آره. حالا چی شده؟ پدرام نمیاد؟
- چرا میاد... اینارو پرسیدم چون پدرام خیلی ناراحت بود... گفت میخواد باهام حرف بزنه...
- خیر باشه... پدرام خیلی آقاست بچم... همیشه دوست داشتم اگر قراره پسر داشته باشم یکی باشه مثل پدرام.
لبخندی زدمو گفتم:
- من چی؟ دختر خوبی نیستم؟
مامان دستی به سرم کشید و با لبخند مهربونی گفت:
- تو نور چشم منی...
یه ربعی میشه که من و آرتام به همراه هیراد و پری و فریبا دم در منتظر ایستادیم... هیراد و آرتام سرگرم صحبت کردن بودن.
- پری: پس چرا نمیان؟ مگه بهشون نگفتین چه ساعتی اینجا باشن؟
- چرا گفتیم...
- پری: ای بابا... بخدا اگر تا ده دقیقه دیگه نیان میرم تو خونه ی آرتام اینا میخوابم... یعنی چی؟ ما از خوابمون زدیم اومدیم اینجا که معطل بمونیم...
و رو به فریبا گفت:
- بنظر من همین امروز همه چی رو بهم بزن... مردی که on time نباشه که به درد زندگی نمیخوره...
فریبا چیزی نگفت و به یه لبخند اکتفا کرد... من موندم این اصلا حرفم میزنه؟
- انقدر غر نزن پری... اوناهش اومدن...
- پری: چه عجب
هیچ کدومشون از ماشین پیاده نشدن جز مهرداد... فرهاد که پشت فرمون بود گفت:
- سوار شین بریم، دیر شد... روبوسی هم بمونه همونجا
- آرتام: باید یه ذره منتظر بمونین... قراره پسر عموی اناهیدم همراهمون بیاد...
مونیکا سریع گفت:
- اه چقدر معطل میکنین... دیر شد...
پری زیر لب گفت:
- ایــــــشش... حالا خوبه خود نکبتشم دیر اومده ها...
هر دو خندیدیم... با صدای بوق بلندی یه متر از جا پریدم... ابروهام با دیدن چیزی که روبروم بود ار تعجب بالا رفت... پدرام با یه پیکان قهوه ایی سوخته کنار پام نگه داشته بود... خندم گرفت... پدرام هم خندید و گفت:
- سام علیک آبجی... بی بالا برسونیمت....
با خنده به ماشین اشاره کردم ...
- این چیه؟ کی خریدیش؟
- قصه ش درازه... همین الانشم بخاطر خانم ( به دختر کنار دستش اشاره کرد) خیلی دیر اومدیم... بپر بالا بریم ددر.
تازه متوجه دختر بانمکی که کنارش نشسته بود شدم... صودت سفیدی داشت، تمام اجزای صورتش ریز بود و یه قوز خیلی کوچولو روی بینی کشیدش بود... البته زیاد به چشم نمیومد... در کل خیلی بانمک بود و هیکل ظریفی هم داشت... آرتام اومد جلو و با پدرام که حالا از ماشین پیاده شده بود حال و احوال کرد...حالا دیگه همه مجبور شدن از ماشین پیاده شن... بازار روبوسی گرم شده بود... بل بشویی بود اون وسط... فرزین که کلی با ماشین پدرام حال کرده بود هی روش دست میکشیدو در موردش سوال میپرسید... فرهاد گفت:
- آقا روبوسی بسه... دیر شد. ظهرم نمیرسیم.
- هیراد: خب... کی میاد تو ماشین ما؟
چون قرار نبود زیاد ماشین ببریم قبلا به ارتام گفته بودم ما بریم تو ماشین بچه ها اما چون احتمال اینو دادم که آرتام تو ماشین پدرام راحت نباشه بهش گفتم:
- تو و فریبا و آقا مهرداد برین تو ماشین پری اینا... ماشین آقا فرهادم که تکمیله. منم با پدرام میام.
با تعجب پرسید:
- چرا من با هیراد برم؟
- اینطوری بهتره... فکر نکنم به پیکان عادت داشته باشی... ممکنه بهت سخت بگذره.
نیمچه اخمی کرد و با لحن دلخوری گفت:
- این چه حرفیه؟ من جایی راحتم که تو اونجا باشی...
لبخندی زدم...
- باشه... پس خودت خواستی.
اونم خندید... به مهرداد و فریبا گفت برن تو ماشین هیراد بشینن. مونیکا نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت...
- خب مثل اینکه فامیلتونم اومد. دیگه بهتره بریم. ( اشاره ایی به ماشین کرد) فقط امیدوارم تو راه معطلمون نکنه... آرتام تو با ما بیا...
البته قسمت آخر حرفاش با یه لبخند گل و گشاد به آرتام همراه بود... آرتام سری بالا انداخت و گفت:
- من با پدرام میام...
- مونیکا: هر جور راحتی عزیزم... هر وقت خواستی زنگ بزن به گوشیم تا جاتو عوض کنی.
آرتام به تکون دادن سر اکتفا کرد و همه سوار شدن... منم رو به آتوسا گفتم:
- تو عقب پیش من بشین...
آتو سا موافقت کردو ما هم پشت سر بچه ها راه افتادیم...


پدرام از تو آینه نگاهی بهم کرد و پرسید:
- چطوره؟
- خوبه... ولی چرا خریدیش؟
- گفتم که قصه ش مفصله بعدا واسَت میگم... فعلا میخوام برات یه آهنگ بذارم حال کنی... خوراک خودته... آق دکتر در اون داشپورت و وا کن بی زحمت...
خندیدم و گفتم:
- حالا چرا لحن حرف زدنت عوض شده...
- پدرام: از بس که بی جنبم...
دستمال یزدی ایی رو از جیبش در آورد و دور گردنش انداخت... به یه نوار کاست سیاه با برچسب نارنجی اشاره کرد و گفت:
- آها اون بذار تو ضبط...
آرتام یه ذره باهاش کلنجار رفت تا تونست راش بندازه... با بلند شدن صدای خواننده منو پدرام و آتوسا زدیم زیر خنده... آرتام اول یه ذره باتعجب بهمون نگاه کرد... بعد دقیق به آهنگ گوش داد تا ببینه خواننده چی میخونه که ما داریم میخندیم...

گفته بودم اگه برگردی میبینینقش غمها رو تو آیینه ی چشمام
میدونی اینجا تو این خونه ی غمگین
رنگ بی رنگی گرفته بی تو دنیام

اومدی اما دیدم دسته تو سرده
گفتی اون روزا دیگه بر نمیگرده

گفته بودم اگر برگردی دوباره
غم میره از دل و تاریکی میمیره
بعد اون بی تو نشستن ها یه روزی
دستای سردمو تو دست تو میگیره

اومدی اما دیدم دست تو سرده
گفتی اون روزا دیگه بر نمیگرده

گفته بودی اگه برگردی میبینی
روی این پنجره ها اسم تو مونده
قصه ی اومدنت باز منو تنها
توی این تاریکیه شبها نشونده

بی تو بودن لحظه ی جبر منه
صبر ایوب زمان صبر منه
خونه بی تو خونه نیست قبر منه
صبر ایوب زمان صبر منه

بیا تا اون روزای خوبم بیاد
دست من گرمیه دستاتو میخواد
قهر تو جونمو آتیش میزنه...


- آرتام: اینکه چیز خنده داری نمیگه که شما دارین میخندین...
با انگشت اشکایی که از زور خنده تو چشمم جمع شده بود و پاک کردم...
- به متن ترانه نمیخندیم...
- آرتام: پس به چی میخندین؟
- پدرام: بی خیال دکتر... توضیحش سخته...
- من بعدا بهت میگم...
آرتام موافقت کرد و مشغول صحبت کردن با پدرام شد... به آتوسا نگاه کردمو گفتم:
- از دست پدرام... اذیتت که نمیکنه؟
- نه بچه ی خوب و حرف گوش کنیه.
- همون زن ذلیل خودمون دیگه... یه خصوصیت خوب از خاندان زند به ارث برده باشه همینه...
آتوسا خندید:
- پدرام خیلی از شما تعریف میکنه...
- باهام راحت باش... نگو شما... اینطوری احساس پیری میکنم. فکر نمیکنم زیاد ازت بزرگتر باشم...
- من 24 سالمه.
- پس راحت باش. پدرام که چیزی نمیگه... تو بگو چرا ماشینشو عوض کرد....
لبخند غمگینی زد و گفت:
- بذار خودش بهت بگه.
برای اینکه بحثو عوض کنم و از ناراحتی درش بیارم لبخندی زدم:
- سلیقه ی داداشمم خیلی خوبه هااا...
با شروع شدن آهنگ بعدی دوباره هردومون زدیم زیر خنده....

سپیده دم اومد وقت رفتن
حرفی ما نداریم برای گفتن
هرچی که بود بین ما تموم شد
اینجا برام نیست دیگه جای موندن
من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
میخوام برم نگو که دیوونه ای
برای موندن ندارم بونه ای
وقت خداحافظیه
تو گلوم حلقه زده بغض غریبونه ای
من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
اول آشنایی مون یادم میاد
یادم میاد
گفتی به من دوست دارم خیلی زیاد
خیلی زیاد
رو سادگی حرف تو باورم شد
تو عاقبت زندگی مو دادی به باد
من میرم از زندگی تو بیرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
یادت باشه خونمو کردی ویرون
****************

از بس کل راه از دست پدرام و آرتام خندیده بودیم فکم درد میکرد... به بچه ها که هر کدوم یه گوشه نشسته بودن نگاهی کردم... فرهاد و هیراد داشتن آتیش درست میکردن... فریبا و مهرداد هم رفته بودن قدم بزنن... آرتام و مونیکا هم مشغول تخته بازی کردن بودن و بقیه ی بچه ها هم دورشون جمع شده بودن و تشویقشون میکردن... منم داشتم با پری در مورد دختری که دیشب بخاطر اسید پاشی آوردنش حرف میزدیم... من که ندیدمش ولی پری خیلی حالش بد بود... وقتی داشت اتفاق های دیشب و تعریف میکرد آروم اشک میریخت... اما قبل از اینکه بچه ها بفهمن به خودش مسلط شد. از سرو صدای بچه ها مخصوصا جیغ های مونیکا معلوم بود که ارتام بازی برده... آرتام بلند گفت:
- خانم دکتر بیا ببینم بازیت در چه حده؟
- مونیکا: وقتی من نتونستم ببرم پس بدون کسی دیگه هم نمیتونه.
- فرزین: چه ربطی داره؟ چون تو بازی بلد نیستی و باختی دلیل نمیشه بقیه هم ببازن...
مونیکا اخم وحشتناکی کرد:
- من بازی بلد نیستم؟
- فرزین: آره... جز عروسک بازی چی بلدی؟
- مونیکا: زود حرفتو پس بگیر...
معلوم بود فرزین از حرص دادن مونیکا لذت میبرد. دستی به کمر زد و گفت:
- نگیرم؟
- بیچارت میکنم...
- میتونی؟
مونیکا رو کرد به آرتام و در حالی که سعی میکرد خودشو لوس کنه گفت:
- آرتام تو یه چیزی بهش بگو...
- آرتام: من چی بگم... خودت بزرگ شدی... زبون داری از خودت دفاع کن...
- مونیکا: مگه نمیشنوی حرفاشو... یه چیزی بهش بگو دیگه
- آرتام: آی بچه، برو دم خونه ی خودتون بازی کن... یه بار دیگم توپتو بندازی تو حیاطمون پاره ش میکنم... خوب شد؟
و چشمکی به من زد.
- مونیکا: واقعا که...
پدرام اومد طرفم... دستشو به طرفم دراز کرد و بلند گفت:
- اگر اشکالی نداره میخوام دختر عموم و برای یه ساعتی ازتون قرض بگیرم.
آرتام تنها لبخند زد... با کمک پدرام از جام بلند شدم و از بچه ها جدا شدیم:
- حالا چرا گفتی بیایم اینورتر؟
- میخواستم ببینم دکی هم مثل کاوه گیره... اون که نمیذاشت من و تو دو دقیقه با هم خلوت کنیم....
- آرتام اونجوری نیست.
- چه خوب.
یه ذره تو سکوت قدم زدیم... پدرام ساکت بود. به تخته سنگی که کنار رودخونه بود اشاره کردم و گفتم:
- موافقی بریم اونجا بشینیم؟
موافقت کرد... وقتی نشستیم، تو چهرش دقیق شدم...
- چته پدرام؟ چی انقدر ناراحتت کرده؟
- از خانوادم جدا شدم
- چی؟
- بخاطر مخالفت های مامان با ازدواج من و آتوسا از خونه قهر کردم... یه ماهی میشه...
- آخه چرا؟ ایطوری که مشکلت حل نمیشه... موافقت نمیکنن.
- برام مهم نیست... ازشون جدا شدم تا رو پای خودم وایستم...
- با دست خالی؟ تو که سرمایه ایی نداری
- ماشین قبلیمو با پول زحمت کشیده ی خودم خریده بودم... اونو فروختم بجاش این پیکان و خریدم... بقیه شو هم زدم به کار.
- مامان که میگفت برات میخواستن برن خواستگاری؟؟؟
- آره... میخواستن برن خواستگاری دختر دوست بابا... اونم بدون اینکه به من بگن قرار و گذاشته بودن... منم نرفتم، همینم شد دلیل دعوا.
- مامانی چیزی بهم نگفت
- اونم نمیدونه... فکر کردی مامانم بخاطر آبروش پیش فک و فامیل روش میشه بگه من ازشون جدا شدم؟ اونم زنی که ادعا داره که انقدر بچه هاشو خوب تربیت کرده که امکان نداره رو حرفش نه بیاریم... چند روز پیشم عمه بخاطر مهمونی ایی که گرفته بود زنگ زد و دعوتم کرد... منم چون میدونستم کار مامانه نرفتم..
- مهمونی...
- آره دیگه... شما هم دعوت بودین...
- به چه مناسبت؟
یه ذره نگام کرد، پرسید:
- مگه بهت نگفتن؟
- نه... چی رو باید بهم میگفتن؟
پدرام یه لحظه دست پاچه شد و گفت:
- هیچی بابا... عمه رو که میشناسی همه ش منتظر تعطیلیه تا مهمونی بگیره... بالاخره باید یه جوری خونه و زندگیشو به رخ این و اون بکشه دیگه...
من که چیزی نفهمیدم... شونه ایی بالا انداختمو گفتم:
- شبا کجا میمونی؟
- با یکی همخونه شدم...
- دیوانه چرا نمیای پیش ما یا مامانی؟ اینطوری که نصف درآمدت میره برای کرایه خونه...
- اینطوری بهتره... نمیخوام پای کسی رو به این ماجرا باز کنم.... مخصوصا خانواده ی شما رو...
- چرا به مامانی نمیگی؟
- شاید بهش بگم... راستش یه تصمیم هایی دارم. میخوام با مامانی برم خواستگاری آتوسا
- خانوادش قبول میکنن.
- آره... پدر و مادر خیلی خوبی داره. بخدا از روشون خجالت میکشم... از آتوسا هم خجالت میکشم... خبر بهم رسیده مامان یه روز رفته سراغشو هر چی از دهنش در اومده بهش گفته... نمیدونی چقدر اشک این دختر و در اوردن... اون پریناز بی شعورم چند باری رفته سراغش... وقتی میبینم خانوادم با این همه ادعای فرهنگ هیچی حالیشون نیست خجالت میکشم... ای کاش من برادر تو بودم.
لبخندی زدم و گفتم:
- دیگه از این دعا ها نکن... من کلی دارم با یکی یه دونه بودن خودم حال میکنم... مزاحمم نمیخوام.
خندید... شالمو کشید رو صورتم:
- قبلنا دست و دلباز تر بودی...
شالمو مرتب کردم و گفتم:
- اون مال قدیم بود.
دوباره قیافش جدی شد...
- بنظرت مامانی کمکم میکنه؟
- معلومه... تازه من حاضرم به عنوان خواهر داماد بیام... حیفه آتوسا فیض خواهر شوهر و نبره...
پوزخندی زد و گفت:
- نگران نباش... به لطف پریناز خانم این فیض و بارها برده... پاشو پاشو بریم ببینم عیالم در چه حاله... اغفالم کردی، تنها گذاشتمش اومدم اینجا...
- چقدر تو رو داری بشر... من آوردمت اینجا؟
- ازت ممنونم، خیلی سبک شدم باهات حرف زدم.
- خوشحالم که اینو میشنوم.

قدم زنان برگشتیم کنار بچه ها... وقتی رسیدیدم دیدیم همه ی بچه ها دور یه چیزی جمع شدن... پدرام پرسید:
- چه خبر شده؟
- نمیدونم.
سرعت قدم هامون رو بیشتر کردیم... یه ذره رفتیم جلوتر... از چیزی که می دیدم خشکم زد...
فریبا رو زمین نشسته بود و در حالی که سرش تو بغل آرتام بود گریه میکرد...
گره ایی روی ابروهام ایجاد شد... رفتم جلوتر... تازه متوجه پای فریبا شدم که پوستش رفته بود و داشت خون میومد...البته خونش زیاد نبود ولی خوب حجم پوستی که ساییده شده بود زیاد بود... چیزی که اذیتم میکرد این بود که چرا تو بقل نامزد خودش گریه نمیکنه... چشم چرخوندم تا مهرداد و پیدا کنم ولی فایده نداشت چون نبود. صدای آرتام که داشت فریبا رو آروم میکرد باعث شد بهش نگاه کنم...
- چیزی نیست دختر خوب... یه زخم ساده س..
صدای گریه ی فریبا بلندتر شد و بیشتر خودشو به آرتام چسبوند... اخمم عمیق تر شد... آروم ضربه ایی به پری زدم و با اشاره پرسیدم چی شده؟
پری آروم زیر گوشم گفت:
- هیچی... اینو نامزد جونش هوس کردن پاشون رو بکنن تو آب... بعد آب بازی هم که داشتن میومدن طرف ما چند تا شوخی پشت وانتی کردن و از اونجایی هم که کف کفش هاشون خیس بود . بعضی از سنگام یخ زده بود فریبا خانم پخش زمین شد...
- مهرداد کجاست؟
- رفت کیف پزشکی فرهاد و بیاره...
- خب این چرا تو بقله آرتامه؟
- اوهو... حسودی؟؟؟
- گمشو...
رومو ازش گرفتم و به آرتام نگاه کردم... انگار زیاد از چسبیدن فریبا بهش راضی نبود... شایدم راضی بود و من داشتم خودمو گول میزدم... یه لحظه سرشو آورد بالا و لبخندی بهم زد ولی من بی تفاوت رومو برگردوندم... دست خودم نبود... آخه چه دلیل داشت فریبا این کارو بکنه و آرتامم اعتراضی نکنه که هیچ، دلداریشم بده... از دور مهرداد و دیدم که کیف بدست میدوید طرفمون... بیچاره معلوم بود خیلی نگرانه... منتظر موندم تا واکنش اونو نسبت به این صحنه ببینم... برام جالب بود... اصلا ناراحت نشد، تازه کنارشونم نشست و دستی روی سر فریبا کشید... اینبار خود فریبا بود که تا صدای مهرداد و شنید از بقل آرتام اومد بیرون... پس خجالتم بلده... نمیدونم، شاید من خیلی بزرگش میکردم... اصلا چرا باید ناراحت میشدم؟
با وجود اونهمه دکتر ترجیح دادم برم کنار تا راحت تر کارشون و بکنن. همراه پری رفتیم لب رودخونه... فاصله مون از بچه ها تقریبا زیاد بود ولی باز تو دیدمون بودن... هر دو تا ساکت داشتیم به جریان اب نگاه میکردیم...
- پری: اووو... قیافت چرا مثل برج زهرماره؟ چه اخمی کرده واسه من...
وقتی دید جوابشو نمیدم اومد روبروم وایستاد... با لبخند زل زد بهم... انگار دنبال یه چیزی میگشت. از طرز نگاهش کلافه شدم:
- چیه؟ خوشگل ندیدی؟
- چرا خوشگل دیدم ولی خوشگله حسود ندیدم... چی شد؟ سُریدی؟
- چرا چرت و پرت میگی پری؟
- من چرت و پرت میگم؟ یه نگاه به خودت بنداز... منم دخترم... درکت میکنم خانم...
- تو با این اراجیفات مزاحمم نشو درک کردنت پیش کش...
- اراجیف؟ داره یه اتفاقایی میوفته، آره؟
- پری بس کن.
- چی رو بس کنم؟ آخه دختر تو چقدر بی احساسی؟ هر کی جای تو بود تا حالا خودشو میکشت تا دل این شازده پسرو به دست بیاره... حتی شده با بچه پس انداختن... ولی تو؟ یه نگاه به فریبا بنداز بجای نامزدش خودشو پرت کرد تو بقل آرتام... البته منم بودم همین کارو میکردم. وقتی آرتام هست هیراد کیلو چنده؟
خندم گرفت
- که هیراد کیلو چنده؟
- این همه حرف زدم تو فقط گیر دادی به تیکه ی آخرش؟ ببینم یعنی واقعا آرتام نمیتونه برات جای اون پسرعمه ی ... لا اله الا الله... هنوز فراموشش نکردی.
- اگر بگم نه باور میکنی... تا قبل از اونشبی که خونه ی مامانی ببنمش فکر میکردم همه چی تموم شده ولی نشده پری... تا دیدمش حالم عوض شد... هر چند مثل قدیم نبود ولی بازم یه چیزایی بینمون هست.
پری دستمو گرفت:
- اگر خودت بخوای تموم میشه... بخواه آناهید... بخواه.
- گفتنش آسونه.
- وقتی تنهایی فکر کن... به هر دوتاشون. واقعا فکر میکنی کاوه بهتر بود؟
- خب نمیشه مقایسه کرد... هر کدوم یه جورن. کاوه خیلی دوستم داشت. همیشه کنارم بود... هر چی که اراده میکردم برام انجام میداد... تنها بدیش گیر بودنش بود که میگفت اونم بخاطر دوست داشتنه زیاد از حدشه... بخاطر حس مالکیتی هم که داشت همیشه خواسته هاشو با سیاست بهم تحمیل میکرد ولی خب منم دوستش داشتم. واسه ی همین تحمل میکردم... چون زیاد اذیتم نمیکرد ولی بعضی وقت ها دیگه خیلی زیاد میشد که کار به دعوا میکشید.
- و آرتام؟
اینبار با فکر کردن به آرتام لبخندی روی لبام نشست:
- آرتام خیلی متفاوته... اونم مهربونه... خیلی باشخصیته و همیشه درکم میکنه. چیزی رو که خیلی توش دوست دارم اینه که حتی اگر خودش کلی غم و غصه داشته باشه سعی میکنه بروز نده و بجاش همه رو خوشحال نگه داره. میتونم بگم میتونه یه دوست خیلی خوب برات باشه... یه دوست قابل اطمینان...
- هوووم... میبینم که نیشت باز شد...
مشتی به بازوش زدم:
- زهر مار
- چیه؟ بعد از ماجرای امروز و نیش باز شده ت کشف کردم که یه چیزایی هست ولی تو نمیخوای قبول کنی... یادم باشه از فریبا جوون یه تشکر ویژه بکنم...
و عین دیوونه ها یهو بلند زد زیر خنده... وقتی نگاه متعجب منو دید گفت:
- وای نبودی ببینی چقدر صحنه ی افتادنشون خنده دار بود... فریبا که لیز خورد مهرداد نتونست بگیرتش و خودشم افتاد روش... حالا جدا از صحنه های +18، لحظه ی افتادنشون آخر خنده بود... من نمیدونستم بخندم یا برم کمکشون... خدایی خیلی جلوی خودمو گرفته بودم.
دوباره یاد فریبا و گریه کردنش افتادمو اخمام رفت تو هم... پری دستی رو شونم گذاشت و گفت:
- باز که اخم کردی... من جای تو بودم اخمام و باز میکردم چوون شوووی گرامیتون دارن میان اینطرف. منم دیگه میرم تا یه ذره براش عشوه بیای.
نگاه چپ چپی به پری انداختم و گفتم:
- منم میام.
صدای آرتامو از پشت سرم شنیدم:
- امان از این حرفای خانما که تمومی نداره.
- پری:اگر بگم که ذکر خیرتون بود چی؟
- پس ادامه بدین لطفا...
هر دو خندیدن. حالا دیگه کنارمون بود. نگاهی بهم کرد و گفت:
- مثل اینکه زیاد بهت خوش نمیگذره؟
هر کاری کردم نتونستم اخمامو باز کنم اما سعی کردم تو صدام نشونی از عصبانیت نباشه:
- چرا اتفاقا همه چی خوبه... گویا به همه هم داره خوش میگذره.
متوجه کنایم شد چون ابروهاش بالا رفت و لبخندی زد... پری سریع گفت:
- من برم مثل اینکه هیراد کارم داره.
آرتام انقدر به پری نگاه کرد تا دور شد... منم از فرصت استفاده کردم و خوب براندازش کردم... واقعا خوش تیپ بود... یه شلوار لیِ مشکی با بلوز سرمه ایی و کفش های بادیه مشکی که با کاپنش به همون رنگ ست شده بود... البته منم کم تیپ نزده بودم... یه بلوز بافت کلفت تا بالای رونم همراه شلوار توسیِ تنگم پوشیده بودم... بافتی به رنگ شلوارم که گشاد و شل بود هم به عنوان مانتو روش پوشیده بودم... کفشای ال استارم هم توسی بود... واقعا سرد بود... من نمیدونم فریبا اینا چطوری تونستن پاشون و بکنن تو آب؟
- حالا چرا با اخم داری بررسیم میکنی؟
چند لحظه به چشمای آبی خندونش نگاه کردم. بی تفاوت شونه ایی بالا انداختمو گفتم:
- همین طوری. دلیل خاصی نداره.
- یعنی میخوای بگی از دستم ناراحت نیستی؟
- نه... چرا باید ناراحت باشم؟
- پس از دست فریبا ناراحتی...
اخمم عمیق تر شد:
- وقتی فریبا با من هیچ ارتباطی برقرار نکرده چطور میتونم از دستش ناراحت باشم؟
بعد از چند لحظه که موشکافانه نگاهم میکرد، کلافه شدم و گفتم:
- واقعا چرا فریبا با من حرف نمیزنه... میدونم از من خوشش نمیاد ولی آخه چرا؟
خیلی خونسرد نگام کرد:
- چون از من خوشش میاد.
- پس میدونی؟
- اوهووم...
- از کی؟
یه ذره فکر کرد و گفت:
- از موقعی که برگشتم.
- پس میدونستی و بقلش کردی.
- من بقلش نکردم اون خودش این کارو کرد.
لبخندی زد و ادامه داد:
- دخترای زیادی بهم گفتن که وقتی بقلشون میکنم کلی لذت میبرن. مخصوصا مواقع دلداری دادن... خب چی کار کنم... دیگه کاریه که از دستم بر میاد...
چشمام از تعجب گرد شد... بلند خندید. دستمو گذاشتمو رو سینشو هلش دادم عقب:
- شرم آوره؟
- چی؟ آغوش گرم من یا حسادت تو؟
- کی گفته من حسودم؟
- من... یادت نرفته که... من ذاتا آدم باهوشیم.
صورتشو آورد جلوی صورتمو زل زد تو چشمام... یه لحظه از نگاه خیرش دستپاچه شدمو سرمو انداختم پایین... اما آرتام یهو منو بقل کرد... سعی کردم خودمو از بقلش بکشم بیرون که دستشو دور کمرم سفت کرد:
- انقدر تکون نخور... تو رو بشتر از فریبا بقل میکنم تا دیگه حسودی نکنی.
- زشته ... یکی میبینه.
چیزی نگفت و منو بیشتر تو بقلش فشرد... منم مقاومتی نکردم...چقدر بوی عطر مردونش خوب بود...چشمام و بستمو به ضربان منظم قلبش گوش دادم... دستامو که تقریبا داشت یخ میزد، اروم بردم زیر کاپشنش... چقدر تنش گرم بود... اگر یه ذره دیگه تو همون حالت میموندم خوابم میبرد... آروم گفت:
- دیگه نبینم بهم اخم کنیا...
اینبار من جوابی ندادم... بعد از چند دقیقه رفت عقب و دوباره زل زد بهم... یه لحظه سرشو آورد جلو که ترسید... اما پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم... نفس هاش میخورد تو صورتم... با اینکه آرامش خوبی داشتم ولی مطمئنم از پشت اگر کسی مارو میدید برداشت بدی میکرد:
- الان فامیلاتون میبینن... فکر بد میکنن.
- نگران نباش... اونا تو خیابون های اونور بدتر از اینشم دیدن...
- بقیه که ندیدن...
- خب منم میخوام ببینن.
منظورشو فهمیدم....لبخند زدم ولی سرمو کشیدم عقب و گفتم:
- بهتره بریم...
- دیگه از دستم ناراحت نیستی؟
- از اولم نبودم...
- پس الکی این همه منت کشی کردم.
خندیدم و دستشو کشیدم تا بریم پیش بچه ها... بقیه ی روز جلو ی نگاه محزون فریبا و مونیکا آرتام کلی بهم محبت کرد...
این دو هفته خیلی بخش شلوغ بود. آخرای سال بود و کارای بیمارستان زیاد...
بیشتر دلم برای آرتام میسوخت که خیلی کار رو سرش ریخته بود. تو این مدت کمتر میخوابید و بیشتر کار میکرد ...
معمولا شبایی که بیمارستان میموند من میرفتم خونه ولی امشب چون بیکار بودم و خوابمم نمیومد تصمیم گرفتم بمونم. اینطوری چند ساعتی رو هم کنار پری و شیما که حسابی دلم براش تنگ شده بود میگذروندم...
اول پری رسید و کلی خوشحال شد از دیدنم... وقتی رفت لباساشو عوض کنه شیما اومد. با دیدنم جیغ خفه ایی کشید:
- سلام بی معرفت.
همدیگرو بغل کردیم...
- سلام به روی ماهت. خوبی؟
- از احوال پرسی تو، بابا تو که از پری بدتری.... ول کن اون شووورتو... مگه قراره نبود برگردی سر شیفت قبلیت؟
خندیدم:
- دیگه نمیشه... مزه ی شووور رفته زیر دندونم بد...
یه دونه آروم زد تو سرم و با خنده گفت:
- خاک... همه ی امیدم به تو بود که تو هم وا دادی.
صدای پری مانع ادامه ی بحثمون شد:
- چیه عزب اقلی؟ آناهید به حرفاش گوش نده... همه از روی حسادته....
و رو به شیما گفت:
- بجای این حرفا برو یه خری رو راضی کن بیاد بگیرتت.
-شیما: وا... از خداشونم باشه... دختر به این ماهی کجا پیدا میشه؟
- پری: از من گفتن بود.
شیما نگاه چپ چپی حواله ی پری کرد و گفت:
- تو حرف نزن... بعد از مدتها آناهید و دیدم میخوام باهاش درد و دل کنم.
خانم دواچی شیما رو صدا کرد... قبل از اینکه بره، ازم پرسید:
- تا کی میمونی؟
- فعلا هستم... برو به کارت برس.
سری تکون داد و سریع رفت تا لباسشو عوض کنه و بعدم بره کارشو انجام بده. به پیشنهاد پری رفتیم تو استیشن... کم کم داشتن مریض هایی که عمل شده بودن و تو اتاق ها جابجا میکردن... بخش داشت خلوت میشد...
وای آرامش شب...
- پری خوش به حالت...
- چرا؟
- ببین چقدر اینجا آرومه... روزا خیلی شلوغه...
- خب شیفتتو عوض کن...
- میخوام اینکارو بکنم ولی هر دفعه یا یادم میره به آرتام بگم یا موقعیت خوبی نیست که بخوام اینکارو بکنم.
- شایدم به خاطر دکتر مهرزاد نمیای...
- برو بابا...
شیما اومد کنارمون...
- بدون من غیبت و شروع کردین...
- غیبت چیه؟ داشتم میگفتم چقدر دلم براش شبکاری تنگ شده.
- دست رو دلم نذار... منم دلم برای جمع سه نفرمون و غیبت شبانمون تنگ شده...
هر سه خندیدیم... شیما سریع گفت:
- وقت کمه... چند تا خبر دست اول دارم...
-پری: بعد به من میگی فضول... این رادار هاش از منم قوی تره...
- شیما: خودت فضولی.... اصلا نمیگم.
- پری: ای بابا... لوس نکن خودتو... بگو تا خانم دواچی نیومده...
نگاهشو با اکراه از پری گرفت و در حالی که لبخند موذیانه ایی رو لباش نقش بست گفت:
- دکتر یزدانی آخر ماه میره خواستگاریه مهدیه...
- پری: چرت نگو... تو از کجا میدونی؟
- اونش محرمانه س... منبعش موثقه... فقط به کسی نگین چون کسی نمیدونه...
- پری: اوهوو... همین تو برای خبر کردن یه شهر کافی هستی ...
شیما اخمی کرد و گفت:
- دیگه هیچی بهت نمیگمااا.
پری خندید... کرمش بود. میخواست حرص شیما رو در بیاره. آفرین به مهدیه... برخلاف دوستش تونست دل دکتر یزدانی رو ببره. از شیما که همچنان در حال کل کل کردن با پری بود، پرسیدم:
- طناز چی کار میکنه؟
- شیما: خودت دیگه تصور کن بخاطر عقب افتادن از دوستش چه حالی داره.
- پری: من که اصلا دوست ندارم تصور کنم.
- شیما: خب خبر بعدی... دکتر سلیمی جدیدا خیلی با سالومه تیک میزنه...
- سالومه؟
- شیما:اره دیگه... همون که تو پذیرش کار میکنه.
- پری: نــــه... اینا که زیاد همدیگه رو نمیبینن...
- شیما: خب این ماله تو بیمارستانه... بیرون که میتونن همدیگرو زیارت کنن.
- تو مطمئنی؟
- شیما: گفتم که خبرام موثقه...
- پری: تو این خبرا رو از کجا میاری؟
شیما شونه ایی بالا انداخت و با خنده گفت:
- دیگه دیگه... و اما آخرین خبر دست اولم،دکتـ...
صدای خانم دواچی هر سه تامون و از جا پروند. به پری و شیما گفت چند تا کار انجام بدن که چون منم بیکار بودم رفتم کمکشون...
کار من یه ذره دیر تر از اون دو تا تموم شد... وقتی رسیدم اون دوتا مشغول حرف زدن بودن...
نرفتم تو استیشن، دستامو روی میز بلند روبروم گذاشتمو از همونجا گفتم:
- صبر نکردین تا من بیام؟
- شیما: اینارو ول کن...و اما خبر اصلیه... در مورد دو تا از پرستارای تازه وارده که چشمشون دکتر زرافشان و گرفته بد... بیچاره ها نمیدونن اعصاب نداره و یه چیزی بهشون میگه که نتونن خودشون و جمع کنن.
- اووم... انقدرام ترسناک نیست بیچاره... فقط یه ذره جدیه...
- پری: خب اینو مایی میگیم که ترکش هاش بهمون نخورده... ولی بچه های دیگه حسابی ازش میترسن... مخصوصا انترن هااا. چند روز پیش تو اورژانس چنان دادی سر یکی از انترن ها زد که کم مونده بود دختره خودشو خیس کنه...
با شنیدن اسم اورژانس یاد دیروز افتادم...
- بچه ها یه چیزی... دیروز که داشتم میومدم تو بخش دکتر رفعت و دیدم...
پری بلند شد و در حالی که برای هر سه تامون چایی میریخت، پرسید:
- رفعت؟
- رزیدنته اورژانس... الان گفتی اورژانس یادم اومد.
سری به نشونه ی فهمیدن تکون داد... چاییمو گذاشت جلومو و خودشم از استیشن اومد بیرون و کنارم وایستاد.
- دیروز دیدمش خیلی پکر بود... وقتی ازش پرسیدم چی شده گفت پریشب یه راننده تاکسی جوون که حدودای 35 سال داشته بخاطر سکته ی قلبی آوردن اورژانس... مثل اینکه حالش بد بوده و امیدی نداشتن... ولی در کمال نا امیدی بر میگرده و حالشم رو به بهبود بوده... میگفت طرفای ظهر زنش به همراه بچه ی 6 سالش خیلی نگران میان و اصرار میکنن ببیننش... اینم قبول میکنه ولی بچه با دیدن باباش میزنه زیر گریه و اونم میگه ملاقات تعطیل چون تو روحیه ی بچه تاثیر میذاره... اون راننده هم که خیلی از وضعیتش نگران بود با ترس میپرسه خوب میشه یا نه... دکتر رفعتم که دید حالش خوبه بهش اطمینان میده خوب میشه اما دیگه نمیذاره بچه هه باباشو ببینه....
آهی کشیدمو ادامه دادم:
- اما امروز صبح که اومد بهش گفتن مَرده دیشب تموم کرده... دکتر رفعت هنگ کرده بوده... بیچاره عذاب وجدان گرفته بود که نذاشت پدره با بچه ش درست و حسابی خداحافظی کنه....
پری و شیما هم مثل من از شنیدن این داستان متاثر شدن... چند دقیقه ایی هر سه تامون ساکت بودیم که پری گفت:
- آخه یه جوون 30 ساله چرا باید سکته کنه؟
و دوباره سکوت... اینبار صدای آرتام از پشت سرم بود که سکوت بینمون رو شکست:
- چی باعث شده شما سه تا بانوی زیبا ناراحت بشین؟
پری و شیما همزمان سلام کردن که آرتام با خوش رویی جوابشون رو داد و منتظر به من نگاه کرد تا دلیل ناراحتیمو بگم... چون از ماجرا خبر داشت با اشاره ی کوچیکی فهمید. سری از روی تاسف تکون داد:
- بیچاره بچه ش و همسرش...
یه قلپ از چاییم که حالا خنک تر شده بود خوردم... شیما پرسید:
- دکتر چایی بریزم براتون؟
- خیلی دلم میخواد ولی کار دارم باید برم و وقت ندارم صبر کنم تا خنک بشه.
فنجون چاییمو بلند کردم تا یه قلب دیگه ازش بخورم که آرتام دستشو روس دستم گذاشتو فنجون به لبای خودش نزدیک کرد...
یه ذره ازش خورد... بعد لبخندی به قیافه ی متعجب من زد و گفت:
- مرسی... خیلی چسبید.
با اجازه ایی گفت و جلوی چشمای خندون پری و شیما ازمون جدا شد... فکر نمیکردم همچین کاری بکنه... با رفتنش پری و شیما شروع کردن چشم و ابرو اومدن... ریز ریز می خندیدن. هیچی دیگه از فردا همینو برام دست میگیرن... چشم غره ایی بهشون رفتم ولی فایده ایی نداشت.


با صدای زنگ alarm گوشیم چشمامو باز کردم.... وقتی که خواب از سرم پرید و موقعیتم یادم اومد لبخندی زدم... باورم نمیشد... امروز اول فروردین بود... اول عید... چقدر عید و دوست داشتم... همیشه فصل بهار و دوست داشتم... احساس میکردم با هر برگی که روی درخت ها سبز میشه منم شاداب تر میشم... با اینکه هوای تهران آلوده س اما این چند روز هر جا که میتونستم چند دقیقه ایی می ایستادم هوا رو با لذت میفرستادم توی ریه هام... هوای آلوده رو... واقعا برام لذت بخش بود... با اینهمه آلودگی ولی بازم بوی تازگی و طراوت میداد... هر کی تو خیابون از کنارم رد میشد فکر میکرد من خل شدم...
با ذوق از جام بلند شدم تا برم حموم.... ساعت 5:30 بود و ساعت 8 هم سال نو میشد... قرار بود موقع تحویل سال خونه ی مامانی جمع بشیم... تو سال های اخیر بیشتر سال تحویل خونه ی مامانی جمع میشدیم.... یادمه بخاطر اینکه با کاوه سر یه سفره ی هفت سین بشینم مامان و بابا رو راضی میکردم که بریم اونجا... از موقعی که کاوه اومد ایران، با اینکه هر سال تو خونه ی خودمون هم سفره ی هفت سین پهن میکردیم ولی یه بارم سال نو رو تو خونه مون جشن نگرفتیم...
امسال واقعا گیج شده بودم که سال نو کجا برم؟ خونه ی خودمون... خونه ی آرتام اینا... یا خونه ی مامانی.
اما پریشب که مامانی زنگ زد و همه رو دعوت کرد خونشون مشکل بزرگ منم حل شد... از فکر اینکه این موضوع چقدر برام بزرگ جلوه کرده بود خندم گرفت...
سریع چپیدم تو حموم... بی حرکت زیر دوش وایستادم تا آب همه ی خستگی های این یکسالمو بشوره و ببره... حس خیلی خوبی بود...
حولمو دورم پیچیدم... به ساعت نگاه کردم... منوبگو چقدر نگران بودم که زیادی تو حموم بودم... همه ش یه ربع گذشته...
هموینطور که موهامو با حوله خشک میکردم در کمد لباسام رو باز کردم... امروز میخوام حسابی به خودم برسم... لباس نو پوشیدن یکی از آیین های این نوروز بود... از امروز سعی میکنم عوض بشم... خندم گرفت... هر سال همین موقع این حرفا رو میزنم ولی همه ش مال همون روز اوله...
دوباره به لباسام نگاه کردم... از اونجایی که من از اون دسته آما بودم که فقط روزای خاصی به خرید نمیرفتم و هر وقت میرفتم بیرون اگر چیزی چشممو میگرفت میخریدم کلی لباس نو و استفاده نشده داشتم... هرچند نصف لباس های تو کمدم هم کادوهای اهداییه کاوه بود که باید سر فرصت میدادمشون به کسایی که احتیاج دارن... چون مطمئنا دیگه اونارو نمیپوشیدم... باید همه چی رو تموم کنم... پری حق داشت...
باید زندگیمو بکنم...
باید به خودم فکر کنم...
به آیندم...
به آرتـ....
به آرتام که نباید فکر کنم... ولی مگه میشد؟... مگه میشد به روزای خوبی که کنارش بودم فکر نکنم... دوباره لبخند مهمون لبام شد... انگار به اسمش حساسیت پیدا کردم... هر دفعه بهش فکر میکنم لبخند میزنم... به حلقه ی نامزدیم نگاه کردیم... کم پیش اومده بود که از دستم درش بیارم... با اطمینان میتونم بگم آرتام تنها پسری بود که تونستم باهاش رابطه ی دوستانه ایی داشته باشم... وقتی با کاوه بودم همه چی عاشقانه بود...کاوه بیشتر معشوقم بود تا دوستم... ولی آرتام یه دوسته خوبه... خوش به حال زنش... پس فعلا خوش به حال من...خندم گدفت... امروز خیلی دلم میخواست یه ذره براش دلبری کنم... شایدم میخواستم...
بین لباسام گشتم و یه پیراهن بدون آستین به رنگ یاسی که یقه ش دور گردن بشته میشد و پارچه ش لخت بود انتخاب کردم... قدش تا روی زانوم بود... فکر کنم رنگ لباس به رنگ سبزه ی پوستم میومد... سری از روی رضایت تکون دادم و لباس و گذاشتم رو تخت... اول باید موهامو خشک میکردم...
پریروز رفته بودم آرایشگاه... به پیشنهاد آرایشگر موهامو بلوطی کردم... پشت موهامم خرد و جلوشم چتری کوتاه کرد برام... موی چتری خیلی بهم میومد و صورتمو بچه گونه تر میکرد... سشوار موهام که تموم شد پشت موهامو یه ذره پوش دادمو شلوغ پشت سرم جمع کردم... چتری هامم ریختم تو صورتم... یه شلوار لی به همراه بلیز آبی تنم کردم و پیراهنمم گذاشتم تو کاور تا ببرم اونجا عوضش کنم...
به ساعت نگاه کردم... 6:30 بود... حتما مامان اینا بیدار بودن... از اتاق رفتم بیرون... حدسم درست بود... مامان داشت میز صبحونه رو میچید... بلند سلام کردم و رفتم کنارش...
- صبح بخیر عزیزم... برو به بابات بگو عجله کنه...
بابا رو صدا زدمو مشغول خوردن شدم... قرار بود آرتام اینا مستقیم بیان همونجا...


*********************


وقتی رسیدیم خونه ی مامانی آرتام و بابا بیژن هنوز نیومده بود... اینطوری بهتر بود... سریع با همه روبوسی کردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم... از سر و صدای پایین معلوم بو که اونام رسیدن... نمیدونم چرا یه ذره استرس داشتم... من قبلا هم جلوی آرتام لباس کوتاه پوشیده بودم ولی اینبار فرق میکرد... اینبار عکس العملش برام مهم بود... یه ذره صبر کردم تا آروم بشم و بعد رفتم بیرون... بازار تعارفات گرم بود و همه سرپا وایستاده بودن... نگاهم روی آرتام که داشت با بابا حرف میزد پابت موند... یه کت و شلوار اسپرت کرم رنگ همراه پیراهن مردونه ی سفید که دو تا دکمه ی بالاییش رو هم باز گذاشته بود به تن داشت... موهای قهواییش رو مرتب داده بود بالا و بوی عطرش هم خونه رو برداشته بود... فقط احساس میکردم یه ذره خسته س...
محوش شده بدم که متوجه من شد... اونم زل زد به من... بعد از چند دقیقه به خودم اومدم و لبخندی زدم... رفتم جلو با بابا بیژن سلام وعلیک کردم... آراتام هنوز نگاهم میکرد... رفتم جلو سلام کردم... سری تکون داد و چیزی نگفت... ولی نگاهش یه طوری بود... یه طوری که معذبم میکرد.... بهش تعارف کردم بشینه و خودمم به بهونه ی چایی آوردن رفتم تو آشپزخونه.... یه چند تا نفس کشیدم تا التهاب دورنیم کم بشه...
با سینی چایی رفتم تو هال... تمام مدت چایی تعارف کردن سنگینی نگاه آرتامو احساس میکردم... دو تا چایی بیشتر نمونده بود... بدون اینکه به آرتام تعارف کنم یه دونه رو گذاشتم جلوش و چاییه خودمم برداشتم... بجای اینکه کنارش بشینم رفتم روی یه مبل درست روبروش نشستم... امروز خیلی بدجنس شده بودم... لبخندی زدم... پاهای خوش تراشمو انداختم روی هم و وانمود کردم که دارم به حرف بقیه گوش میدم... حرف بجایی رسید که بابا بیژن از آرتام سوالی پرسید اما ارتام جوابی نداد... نگاش کردم... داشت به من نگاه میکرد ولی فکرش جای دیگه ایی بود... بار دوم که بابا بیژن صداش کرد به خودش اومد...
- چیزی گفتین؟
بابا بیژن با چشم اشاره ایی به من کرد و گفت:
- حواست کجاست بابا جوون؟
همه خندیدن حتی خود آرتام... ولی من یه کوچولو خجالت کشیدم... بابا بیژن دوباره سوالشو پرسید و آرتامم جوابشو داد... دیگه داشتیم به زمان سال تحویل نزدیک میشدیم... مامانی گفت همه بریم دور سفره... دقایق آخر بود... همه مشغول دعا کردن بودن... منم چشمامو بستم و داشتم دعا میکردم... یهو مامانی بلند گفت:
- هر آرزویی دارین بکنین...
بابا بیژنم سریع گفت:
- من که آرزایی جز دیدن نوه هام ندارم...
چشمام از تعجب باز شد و به جمع نگاه کردم... انگار این فقط آرزوی بابا بیژن نبود... به زور لبخندی زدمو به آرتام نگاه کردم... معلوم بود اونم از این حرف شکه شده... نگاهم کرد و لبخند آرامش بخشی زد... دستمو از زیر میز گرفت و گذاشت روی پاش...
بچه... از آرتام... فکر کن!!... مادر شدن... ولی بچه ی آرتام خیلی خوشگل میشه... انقدر تو فکرم غرق بودم که نفهمیدم کی سال تحویل شد...


**********************


میز ناهار و جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه... به زینت خانوم گفتم بره تو هال کنار بقیه...
اولش قبول نمیکرد ولی انقدر اصرار کردم که رفت... یه نیم ساعتی مشغول بودم... همه ش داشتم به آرتام فکر میکردم... بنظرم یه ذره عجیب شده بود...نگاهش به من بود ولی حواسش جای دیگه... هر چی که بود از کار امروزم ناراحت نبودم.. خیلی هم راضی بودم... میخواستم به خودم یه فرصت بدم...
با یه سینی چایی رفتم تو هال... چشم چرخوندم تا آرتام و ببینم... مامان که انگار از نگام فهمید دنبال چی هستم گفت:
- آرتام خسته بود... گفتیم بره تو اتق بخوابه...
- مامانی: تو هم برو استراحت کن عزیزم... حسابی خسته شدی...
مخالفت کردمو خواستم بشینم ولی مگه اونا میذاشتن... انگار فقط من تو جمعشون اضافه بودم... خب چی میشد منم مینشستم به حرفاتون گوش میدادم... دیدم بی خیال نمیشن از جام بلند شدم که مامانی گفت:
- برو تو اتاق آخریه....
اتاق آخریه... این اتاق تو خونه ی مامانی رسما مال من و کاوه بود... زمانی که کل خانواده دور هم جمع میشدن من و کاوه برای اینکه زیاد جلو چشم عمه و بابام نباشیم میرفتیم تو اون اتاق... از وقتی همه چی بهم خورد دیگه اونجا نرفتم... ولی کاوه اون شب رفت تو همین اتاق... دستگیره ی درو چند لحظه ایی تو دستم فشردم و سعی کردم بغضمو قورت بدم...
با ورودم به اتاق اولین چیزی که توجه مو جلب کرد آرتام بود... روی تخت دراز کشیده بود. آستین پیراهنشو تا آرنج تا زده بود و ساعدشو گذاشته بود روی چشماش... از بالا و پایین رفتن منظم قفسه ی سینه ش میشد فهمید که خوابیده... آروم در اتاق و بستم... به در و دیوار اتاق نگاهی انداختم... با نگاه به هر گوشه ش یکی از خاطراتم برام زنده میشد... هنوز کتابی رو که برام خریده بود و من اینجا جا گذاشتم رو با خودش نبرده بود... رفتم جلوتر... یادمه برام توش چند خط یادگاری نوشته بود... صفحه ی اولشو باز کردم..
از طعنه ی جاهلان نخواهم ترسید
بر خنده ی این زمانه خواهم خندید
من بر سر عشق پاک خود خواهم ماند
تا کور شود هر آنکه نتواند دید

لبخند تلخی زدم... چقدرم سر عشقش موند.... چند صفحه ی دیگه از کتابم ورق زدم که رسیدم به یه کاغذ که بینش بود... چند تا شعر روش نوشته شده بود و یه سری شکل های عجق وجق هم بود...

گذشته در چشمانم مانده است
عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است
چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی
صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم
که نفهمی هنوز هم دوستت دارم


چند جای کاغد با مدل های مختلف نوشته شده بود :
« باید باهات حرف بزنم »
انگار هر چیزی که تو ذهنش میومده رو نوشته... یه جوری شدم... بغضم شدیدتر شد... کتاب و بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم... رومو برگردوندم که دوباره نگام افتاد به آرتام...
بخاطر غلتی که زده بود دستش از روی صورتش کنار رفته بود. چقدر آروم خوابیده ... رفتم کنارش و لبه ی تخت نشستم...
صورت نازی داره... استخون چونشو خیلی دوست دارم... بخصوص حالا که که بخاطر شیش تیغه کردن صورتش قشنگ تو چشم بود... چقدر تو خواب چهرش معصوم تر میشد... یاد حرفاش در مورد تنها بودنش افتادم... ناخواسته دستمو بین موهاش فرو بردم و چند باری هم کارمو تکرار کردم... انقدر خسته بود که بیدار نشه... خیلی دلم میخواست کنارش دراز بکشم... ولی اول اینکه تخت یه نفره بود و دوم اینکه لباسم چروک میشد... بی خیال دراز کشیدن شدم و رفتم روی صندلی نشستم... دستی به کتش که به پشتیه صندلی بود کشیدم... سرمو گذاشتم روی میز تحریر... یواش یواش خوابم برد...


**********************


با احساس نوازش گونم چشمامو باز کردم... آرتام با لبخند خم شده بود روم... وقتی دید چشمامو باز کردم پرسید:
- چرا اینجا خوابیدی؟
تکونی خوردم... گردنم خشک شده بودم... یه ذره ماساژش دادم...
- اومدم دیدم خوابی، نشستم اینجا که کم کم خوابم برد...
- چرا بیدارم نکردی؟
- میدونستم خیلی خسته ایی... این چند وقت کار بیمارستان خیلی زیاد بود. ساعت چنده؟
- نگاهی به ساعت مچیش کرد و گفت:
- نزدیک 5
سریع از جام بلند شدم:
- اوووه... چقدر خوابیدم...
- نگران نباش.... اون پایینی ها انقدر سرگرم هستن که من و تو رو فراموش کردن.
- بهتره بریم پایین...
خواستم برم سمت در که دستمو گرفت... وقتی دید منتظر نگاش میکنم، پرسید:
- نمیخوای عیدی تو ازم بگیری؟
اینکه جلوی همه بهم عیدی یه پیراهن داد... با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- تو که عیدی مو دادی؟
لبخند زد:
- این فرق میکنه...
و رفت سمت کتش و از تو جیبش یه جعبه مخمل در آورد...
- امیدوارم دوسش داشته یاشی...
بازش کردم... یه گردنبند ظریف و خیلی خوشگل بود که روش برلیان های ریز کار شده بود... فوق العاده بود. ذوق زده گفتم:
- چقدر خوشگله...
- قابل تو رو نداره
- میشه بندازی گردنم؟
لبخند زد و گردنبند و از تو جعبه ش در آورد... پشتمو کردم بهش ... نفس هاش که میخورد به گردنم یه جوری میشدم اونم منی که به شدت روی گردنم و پشت گوشم حساس بودم... منتظر بودم تا زودتر کارش تموم بشه که گردنمُ بوسید... یه لحظه خشکم زد... نمی تونستم رومو برگردونم... چند لحظه همون طور موندم که آرتام آروم زیر گوشم گفت:
- امروز خیلی خوشگل شدی...
هر کاری کردم نتونستم لبخندمو جمع کنم... بالاخره رومو برگردوندم طرفش و گفتم:
- تو هم همینطور...
یه ذره نگام کرد، بعد با دستش چتری هامو بهم ریخت... با اعتراض کفتم:
- موهامو خراب کردی...
بلند خندید:
- دست خودم نیست... دستم به موهای چتری حساسیت داره...
رفتم جلوی آینه دوباره مرتبشون کردم... و با آرتام رفتیم بیرون. از هال سر و صدا میومد، گفتم:
- مثل اینکه همه بیدارن.
همین که پامون و گذاشتیم تو هال با خانواده ی عمه ی کتایون مواجه شدیم... چند لحظه ایی مکث کردم... حالا همه متوجه ما شده بودن... چشمای مهری با دیدن من برقی زد.... همچین ذوق زده به من نگاه میکرد هر کی نمیدونست فکر میکرد چقدر منو دوست داره... اما من مطمئنم باز یه سوژه ی جدید داره تا باهاش اعصاب منو بریزه به هم... این بار اصلا تعجب نکردم چون از صبح احتمال اومدنشون رو میدادم... میدونستم عمه هر طور شده یه سر به مادرش میزنه... آرتام نگران نگاهم کرد... لبخند خونسردی زدم و آروم گفتم:
- مثل اینکه مهمون داریم...
آرتامم به طبعیت از من لبخندی زد. دستشو پشت کمرم گذاشت و رفتیم جلو... خیلی سرد به عمه کتی سلام کردم ولی تا تونستم با عمو شهرام، شوهر عمم گرم و صمیمی برخورد کردم... مرد نازنینی بود... میدونستم عمه با زبون نیش دارش خیلی اذیتش کرده. حالا خوبه همه ی این ثروتشون هم از صدقه سر همین عمو شهرام دارن... به کاوه و مهری هم اصلا نگاه نکردم... چیزی که برام کاملا قابل پیش بینی بود، رفتار عمه با آرتام بود... چنان گرم باهاش حال و احوال کرد که انگار صد ساله میشناستش... خوب دیگه اینم مدل عمه ی من بود... آدما رو با پول تو جیبشون میسنجید... تا جایی که میتونست به خودش طلا و جواهر آویزون کرده بود... پوزخندی زدم و مشغول میوه پوست کندن شدم... وقتی کارم تموم شد ظرف میوه رو گرفتم جلوی آرتام:
- بخور عزیزم...
مامانی که نزدیک به من نشسته بود نگاهی بهم کرد. گردنبندمو تو دستاش گرفت و گفت:
- این گردنبد صبح گردنت نبود...
لبخندی زدم و گفتم:
- عیدیه آرتامه.
- بابا: تو که صبح عیدیشو داده بودی... از الان زن ذلیلی رو شروع کردی؟
- مامان: عزیزم... چرا زحمت کشیدی؟
- آرتام: ارزش آناهید بیشتر از این چیزاست...
- بابا بیژن: وظیفشه... برای عروسم هر کاری بکنه کمه... فکر کنم اگر آناهید نبود من آرزوی دیدن عروسیه آرتامو به گور میبردم.
در جواب بابا بیژن لبخندی زدم. قشنگ میتونستم سنگینیه نگاه کاوه و مهری رو احساس کنم... بی خیال به بحث بابا و عمو شهرام گوش دادم... آرتامم دستشو گذاشته بود روی لبه ی مبل پشتم که همین باعث میشد یه احساس امنیت خاصی داشته باشم... نگاهی بهش کردم که دیدم با اخم به جایی نگاه میکنه... مسیر نگاهشو دنبال کردم... پس اخمش بخاطر نگاه خشک شده ی کاوه رو پاهام بود... دامنو کشیدم پایین تر. نگاهم با اکراه از کاوه گرفتم و دستمو گذاشتم رو پای آرتام که لبخند پیروزمندانه ایی زد.
همه از هر دری حرف میزدن که یهو عمه از آرتام پرسید:
- آرتام جان چرا تو مهمونی ایی که دعوتتون کردم نیومدین...
قبل از آرتام مامان سریع گفت:
- من که بهت گفتم کار دارن و نمیتونن بیان...
عمه نیم نگاهی به مامان کرد ولی دوباره منتظر بود تا آرتام جوابشو بده... آرتامم که معلوم بود مثل من حسابی گیج شده گفت:
- تهمینه جوون راست میگه... ما خیلی کار داشتیم.
- شاید ما رو قابل نمیدونین
نگاهی به مامان و بابا و مامانی کردم... هر سه تاشون نگران به من نگاه میکردن... معنی این رفتارشون و نمی فهمیدم... آرتام دوباره گفت:
- کم سعادتیم... ان شالله دفعه های بعد.
- ان شالله... ولی خب مهمونیه این دفعه خیلی برام خاص و مهم بود...
نگاه بدجنسی بهم کرد و ادامه داد:
- هنوز باورم نمیشه دارم مادربزرگ میشم...
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد