امروز از زمانی که چشمام و باز کردم استرس داشتم... سه روزی از بستری کردن میترا میگذره... شوهرش که فهمیدم اسمش فرهادِ خیلی نگرانه و مدام میاد از آرتام در مورد عمل میپرسه، البته حق داره اما انقدر رفته و اومده که منم دچار استرس شدم... مثل پروانه، دور میترا میچرخید... همه ی بخش بهشون لقب شیرین و فرهاد.... داده بودن و برای میترا دعا میکردن... اصلا نفهمیدم این سه روز چطور گذشت... فقط دعا میکنم که سالم از زیر عمل بیرون بیاد...
بخاطر کارای زیاد آرتام، این هفته بیرون رفتن همراه فامیلاشون و کنسل کردیم. اینطوری برای آرتامم بهتر بود... این چند وقت خیلی کار داشت و درستو حسابی نخوابیده بود...
دوباره به ساعت نگاه کردم... نیم ساعتی تا شروع عمل میترا مونده بود... تصمیم گرفتم برم و قبل از عمل ببینمش... فرهاد کنارش نشسته بود و دستاشو گرفته بود... با دیدن من سریع از جاش بلند شد و گفت:
- سلام دکتر...
- سلام.
و رو به میترا پرسیدم:
- برای عمل آماده ایی؟
میترا لبخند ملیحی زد و با صدای کم جوون و آرومی گفت:
- آره... آماده م ... اما
قبل از اینکه بتونه چیزی بگه دو تا از همکارامون اومدن تا ببرنش تو اتاق عمل... منم همراهشون رفتم... همینطور که به سمت اتاق میرفتیم رو به شوهرش گفت:
- حرفایی که بهت زدم فراموش نکن... اگر برام اتفاقی افتـ ...
فرهاد اخمی کرد و گفت:
- مگه نگفتم دیگه از این حرفا نزن..
- ببخشید... نمیخواستم ناراحتت کنم.
فرهاد چیزی نگفت. میترا ادامه داد:
- نذار با دیدن این قیافت برم زیر عمل.
دیگه رسیده بودیم به در اتاق عمل و فرهاد نمیتونست بیاد تو... لبخندی زد و سر میترا رو بوسید... زیر گوشش چیزی گفت که میترا هم خندید. به همکارا اشاره کردم تا میترا رو ببرن و رو به فرهاد گفتم:
- نگران نباش... دکتر مهرزاد کارشو بلده... فقط براش دعا کن.
فکر نکنم زیاد تو دادن روحیه بهش موفق شده باشم چون خودمم خیلی نگران بودم... آرتام و دیدم که از ته راهرو به سمتمون میومد. وقتی بهمون رسید سلامی کرد... فرهاد سریع گفت:
- تو رو خدا نذار اتفاقی براش بیفته... باشه؟
آرتام لبخندی زد و گفت:
- آروم برادر من... مگه میشه من دکتر جراح بیماری باشم و برای بیمارم اتفاقی بیفته؟
نگاهی به من کرد و پرسید:
- میایی تو؟
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم... قبل از اینکه بریم تو آرتام رو به فرهاد گفت:
- نگران نباش...
با هم رفتیم تو... داشتن میترا رو آماده میکردن که ببرنش تو اتاق. آرتام رفت بالای سرش، سلامی کرد و گفت:
- خب... بیمار ما چطوره؟
- میترا: خوبم.
- استرس که نداری؟
میترا با سر نه ایی گفت. آرتام گفت:
- آفرین... همین خوبه... چیه اون شوهرت به همه استرس وارد کرده... از صبح که اومدم تو بخش به هر کی سلام میکنم با نگرانی ازم میخواد کارمو درست انجام بدم... چی کارش کردی انقدر دوست داره؟ از اینجا که مرخص شدی دستشو بگیر و ببرش... پشت سرتونم نگاه نکنین... خبر موثق دارم که همسرای خانمای بخش به خونِش تشنه هستن... از بس که خانماشون تو خونه شوهر تو رو چماغ کردن زدن تو سرشون.. خلاصه از من گفتن بود.
میترا فقط میخندید... یکی از همکارا اومد و میترا و رو برد تو اتاق تا متخصص بیهوشی کارشو انجام بده... از استرس مشغول کندن پوست لبم شدم... آرتام نگاهی بهم کرد و گفت:
- نکن اون کارو... چیزی از اون لب بیچاره باقی نموند..
- خوب میشه؟
- به کار من شک داری؟
سری به علامت نه بالا انداختم که گفت:
- میخوای بیای سر عمل؟
- نه...
به عادت همیشه ضربه ایی روی بینیم زد و گفت:
- پس برو و نگران نباش خانووم دکتر... یه پارچ ، آب قندم برای فرهاد کوه کن درست کن... میترسم تا تموم شدن عمل کار دست خودش بده.
از حرفش خندم گرفت... چشمکی زد و رفت... قبل از اینکه بره تو اتاق دوباره نگاهم کرد و با دیدن من که دوباره لبمو می جویدم با اخم اشاره ایی به لبام کرد و رفت...
- کجا میری؟
برگشتم و به خانوم دواچی نگاه کردم. گفتم:
- میرم سمت اتاق عمل...
سری تکون داد . خندید و گفت:
- تو خسته نشدی انقدر رفتی اونجا؟
- نه... نگرانم...
- برو... بعدش بیا به منم خبر بده.
چشمی گفتم و با عجله راه طولانیه راهرورو طی کردم... فرهاد روی صندلی نسشته و بود و گیجگاهشو ماساژ میداد. نزدیکش شدم...انگار متوجه حضور من شد چون سرشو بلند کرد. لبخند عصبی ایی زد و گفت:
- سه ساعت گذشته..
نگران بود... برای آروم کردنش گفتم:
- یه ساعت دیگه تموم میشه...
- خیلی دیر میگذره... کاش ساعت هیچوقت اختراع نشده بود.
خندیدم و گفتم:
- چرا ساعتتو در نمیاری؟
به ساعتش نگاه کرد و شروع کرد به به بازی کردن با بندش... انگار که داشت با خودش حرف میزد گفت:
- این انتظارو دوست دارم...
با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد:
- انتظاری که آخرش به سلامتی میترا ختم میشه برام قشنگه.
حرفاش برام جالب بود... مامانی همیشه میگفت عشقای که دور از تجملات باشه صاف و ساده تره.
- خیلی دوستش داری؟
- مگه میشه فرهاد شیرینشو دوست نداشته باشه؟
- خیلی خوبه که اینقدر دوستش داری... نگرانش نباش... حالش خوب میشه... مثل روز اول...
ساکت شده بود... حرف نمیزد... منم حرفی برای گفتن نداشتم... برای همین ساکت شدم... بعد از چند لحظه سرشو گرفت تو دستاش... لرزش شونه هاشو میدیدم... گفت:
- دوست ندارم مثل روز اول بشه...
بی پروا گریه میکرد... خیلی زیر فشار بود.
تازه متوجه سوتیم شدم. مشکل میترا مادر زادی بود. نمیدونستم چی بگم. سرشو بعد چند لحظه بالا آورد. انگار آروم شده بود. بینیشو بالا کشید و گفت:
- ببخشید... دیگه کنترل اشکام دست خودم نیست. وقتی رو تخت بیمارستان میبینمش دگرگون میشم... تحمل دیدنش تو این وضعیتو ندارم.
لبمو به دنون گرفتم. انگشتامو تو هم گره کردم و گذاشتم رو پام... بعد از چند لحظه بدون مقدمه پرسید:
- دوستش داری؟
- بله؟
- همسرتو میگم
دیدم نگاهش روی حلقه ام ثابت مونده... تازه منظورشو فهمیدم... نمیدونستم چی بگم... دوباره پرسید:
- عاشق شدی؟
همین یه جمله کافی بود که منو برگردونه به گذشته... بغض بدی راه گلومو بست. با سر آره ایی بهش که هنوز منتظر جوابم بود گفتم.
- پس حالمو میفهمی
سکوت کردم... دوباره پرسید:
- امیدوارم همسرت هیچوقت مریض نشه.
لبخند زدم و گفتم:
- مریضم بشه خودش از پس خودش بر میاد... دکتره.
لبخند بی جونی زد و گفت:
- جدی، چه خوب.
- آره... دکتر مهرزاد نامزدمه.
ابروهاش از تعجب بالا رفت:
- جدی!!!! آدم مهربونیه... تو بیمارستان با هم آشنا شدین؟
با سر تایید کردم. کلافه نگاهی به ساعت انداخت. برای اینکه حواسش پرت بشه پرسیدم:
- شما کجا با هم آشنا شدین؟
به نقطه ایی خیره شد و رفت تو فکر، انگار خاطرات گذشته شو مرور میکرد. بعد از چند دقیقه گفت:
- پدر منو میترا دوستای قدیمی بودن. دو تا معلم که توی یه مدرسه کار میکردن. بخاطر دوستی اون دوتا زیاد خونه ی همدیگه رفت و آمد داشتیم...
برای چند لحظه ایی با قیافه ایی درهم ادامه داد:
- هنوز اولین باری که میترا رو دیدم یادمه... یه دختر لاغر و رنگ پریده. خیلی سخت نفس میکشید. اون موقع 12 سالم بود... اون روز اصلا با من حرف نزد. همیشه تنها بود چون اجازه ی فعالیت زیاد و نداشت... البته اگر هم میخواست نمی تونست بازی کنه چون خیلی ضعیف بود. اولا دلم براش میسوخت ولی هر چی بیشتر شناختمش، بیشتر ازش خوشم اومد. خیلی خاص بود. باید شعرهاشو بخونی تا بفهمی چی میگم. سکوتش خیلی برام جالب بود و تمام فکرمو درگیر کرده بود... یهو به خودم اومدم دیدم تمام ذهنم پرشده از میترا... عاشقش شده بودم، به همین راحتی... پدور مادرم به خاطر مریضیش زیاد راضی نبودن ولی بخاطر اصرارهام حاضر شدن بریم خواستگاریش... بالاخره اونام میترا رو دوست داشتن. ذوق زده رفتم خواستگاری و منم همه چی رو تموم شده میدونستم. انتظار هر چیزی رو داشتم جز جواب رد میترا رو... باورم نمیشد. فکر میکردم چون دارم با مریضیش کنار میام کلی قربون صدقم هم میره ولی...
لبخند محوی زد و ادامه داد:
- اولش خیلی بهم برخورد طوری که با خودم عهد کردم دیگه نبینمش ولی فقط دو روز تونستم سر حرفم بمونم... دیدم نمیتونم ازش دل بکنم واسه ی همینم تمام تلاشمو کردم تا توجه شو به خودم جلب کنم... خیلی کارا انجام دادم که اگر بخوام بگم تا شب طول میکشه. آخرین دلیل مخالفتش این بود که شاید نتونیم بچه دار بشیم، وقتی بهش ثابت کردم برام مهم نیست رضایت داد...
- چند سال از ازدواجتون میگذره؟
- یک سال و نیم.
لبخند آرامش بخشی زدمو و گفتم:
- ایشالله میترا خیلی زود از اینجا مرخص میشه و چند وقت دیگه هم بابا میشی.
نگاهی به ساعتم کرد. نزدیک به یک ساعت و نیم بود که اینجا نشسته بودم... اگر منو از اینجا بیرون نکردن. دلشوره داشتم. از جام بلند شدم تا برم تو ببینم چه خبره، چون باید بر میگشتم بخش.
وقتی رفتم تو آرتام و دیدم که از اتاق عمل اومد بیرون. نگران رفتم طرفش. از قیافه ی جدیش نمتونستم حدس بزنم چی شده اما جرات اینکه سوالی بپرسم رو هم نداشتم... آرتام چند لحظه ایی نگاهم کرد و وقتی دید حرف نمیزنم گفت:
- احیانا الان نمیخوای بهم خسته نباشید بگی؟
قلبم داشت از دهنم میزد بیرون... هنوز منتظر نگاهش میکردم که لبخندی زد و گفت:
- نگران نباش حالش خوبه.
انقدر خوشحال شدم که زمان و مکان رو فراموش کردمو به عادت بچگیم صورتشو بوسیدم و پریدم بغلش کردم... چند لحظه طول کشید تا به خودم بیام... سریع از بغلش اومدم بیرون . متوجه دو تا از رزیدنتا شدم که با لبخند از کنارمون گذشتن... تازه فهمییدم چه گندی زدم... با خجالت به آرتام نگاه کردم که دیدم اونم داره میخنده... دستی روی لپش کشید و گفت:
- هووم... شنیده بودم پاداش کار نیک خیلی خوبه... اگر بازم از این مورد ها دیدی رو کمک من حساب کن...
و بعد انگشتشو به حالت اخطار جلوی من گرف و گفت:
- فقط روی کمک من...
و رفت.
به میترا که داشتن میبردنش ریکاوری نگاه کردم و تو دلم از خدا تشکر کردم... چقدر دادن خبر خوب لذت بخشه... با یاد آوری فرهاد لبخندی زدم و رفتم بیرون...
آرتام کلید و تو قفل چرخوند و در باز کرد...
فقط چند تا آباژور روشن بود... عادت نداشتم اینجا رو انقدر سوت و کور ببینم. به آرتام نگاه کردم، اونم مثل من داشت به دور و برش نگاه میکرد. بعد از چند لحظه گفت:
- خب مثل اینکه فقط خودم و خودت موندیم.
با سر حرفشو تایید کردم. همه چیز یهویی شد... دو روز پیش یکی از دوست های خانوادگی آقا بیژن از شیراز تماس گرفت، آقا بیژن و خانواده ی بی بی رو برای عروسیه پسرش دعوت کرد. تازه وقتی فهمید آرتام نامزد کرده خانواده ی ما رو هم دعوت کرد... منو آرتام بخاطر کارمون نتونستیم بریم اما به اصرار بابا بیژن، پدر و مادرم به همراه مامانی و زینت خانم هم باهاشون رفتن... از اونجایی که آرتام اجازه نمیداد من تنها تو خونه بمونم امشب با هم اومدیم اینجا... ولی خب اینجام بخاطر سوت و کور بودنش خیلی دلگیر شده.
آرتامم روی مبل نشست و گوشه ی چشمامو ماساژ میداد. منم مشغول در آوردن پالتوم شدم. بعد از چند لحظه چشماشو باز کرد ولی هنوز ساکت بود... پرسیدم:
- چرا بغ کردی؟
- خونه ساکته اعصابم خورد میشه...
لبخندی زدمو با هیجان گفتم:
- خب شلوغش میکنیم. من همیشه عاشق وقتایی بودم که مامان و بابام میرفتن مسافرت و من تنها تو خونه میموندم... تا برگردن خونه کویتی بود واسه ی خودش.
آرتام با شنیدن حرفام لبخند زد. دوباره گفتم:
- پاشو اونطوری قنبرک نزن ... ببین ما الان یه خونه ی بزرگ داریم که تا یه هفته میتونیم توش خوش بگذرونیم. تازه دو نفرم هستیم بیشتر خوش میگذره.
موزیانه خندید و گفت:
- خوشگذرونی.
- یه چیزی تو همین مایه ها. کسل بودن و تنبلی هم تعطیله، قبول؟
- قبول.
- خب اول پاشو بریم یه چیزی بخوریم تا بعد یه برنامه ریزی اساسی بکنیم.
و خودم زودتر رفتم تو آشپزخونه که طبقه ی پایین بود. روی در یخچال یه کاغذ چسبونده بودن . آرتام اومد تو آشپزخونه و به کاغذ توی دستم نگاه کرد:
- اون چیه؟
- نوشتن که برای این چند روزمون غذا درست کردن و تو یخچاله.
- چه خوب... خیلی گشنمه.
در یخچال و باز کردم. چند تا ظرف غذا بود... بعد یه مشورت کوتاه تصمیم گرفتیم کُتلتو گرم کنیم و بخوریم. سریع دست به کار شدم... آرتام کتلت و گذاشت تو ماکرو ویو، منم سالاد درست کردم. البته آرتامم بیکار نموند و در حین حرف زدن هی ناخنک میزد. بار آخر زدم رو دستشو گفتم:
- همه شو تموم کردی.
- چرا میزنی؟
- بجای ناخنک زدن میزو بچین.
چون آشپزخونه بزرگ بود یه دست میز ناهارخوری 6 نفره اون تو بود. آرتام میز و چید. نشستیم پشت میز، براش سالاد ریختم و گفتم:
- حالا میل بفرمایین.
یه ذره از سالادشو خورد و گفت:
- حالا تو این یه هفته چی کار کنیم؟
- خب... ببین تو این مدت دوست داشتی چه کاری رو انجام بدی؟ یعنی کاری رو که همه ش به خودت میگفتی اگر تنها بشم انجامش میدم...
یه ذره فکر کرد و گفت:
- خیلی دلم میخواست یه شب همه ی چراغا رو خاموش کنم و با صدای بلند فیلم ترسناک ببینم
- هووممم... بد نیست. من پایه م اما به شرط اینکه پاپ کورنم داشته باشیم.
- دو دقیقه ایی امادش میکنم... راستش یکی از بزرگترین آرزوهام این بود که تنها تو یه خونه، بدون اینکه کسی به کثیف کاریام گیر بده زندگی میکردم
- مگه موقعی که اروپا بودی تنها تو یه خونه زندگی نمی کردی؟
- نه... بردیا و یکی دیگه از دوستامم باهام بودن. از شانس من هر دوتاشونم خیلی به تمیزی اهمیت میدادن... هر دو روز در میون باید خونه رو تمیز میکردیم...
- به دکتر زرافشان میاد که خیلی منظم باشه... فکر نکنم اصلا شیطونی کرده باشه.
- بردیا رو اینطوری نگاه نکن اگر رو دور شوخی و خنده بیوفته از منم جلو میزنه.
ابروهام از روی تعجب بالا رفتن و گفتم:
- باورم نمیشه.
- خب این بخاطر اینه که تو همیشه تو محیط کار دیدیش... هر چند که ذاتا آدم آرومیه ولی خب اگر بخواد میتونه شیطونم بشه
شاممون و خوردیم... من مشغول درست کردن پاپ کورن شدمو آرتام رفت تا فیلمو انتخاب کنه. کارم که تموم شد با یه کاسه پر از پاپ کورن رفتم توی هال. آرتام جلوی تلویزیون ایستاده بود و داشت فیلمو آماده میکرد...
رفتم روی مبل نشستم که آرتام گفت:
- یه دقیقه صبر کن من الان میام.
و سریع از پله ها بالا رفت... هنوز نمیدونم چه فیلمی انتخاب کرده ولی از فیلم های ترسناک خوشم میاد... چون میدونم همه ش جلوه های ویژه و گریمه...
بعد از چند دقیقه سر و کله ی آرتام در حالی که دو تا ملافه دستش بود پیدا شد... کنارم نشست. از طرز نگاه کردنش معلوم بود که میخواد سربه سرم بذاره ،گفت:
- هر موقع ترسیدی کله تو ببر زیر ملافه.
- من نمیترسم... خودت ازش استفاده کن...
لبخند موذیانه ایی زد و گفت:
- خواهیم دید.
- حالا اسم فیلم چیه؟
- paranormal activity
اسمشو نشنیده بود... شونه ایی بالا انداختم و بی خیال به تلویزیون نگاه کردم. اما آرامشم دو دقیقه بیشتر طول نکشید... تو همون دو دقیقه ی اول از ترس کُپ کرده بودم....احساس میکردم رنگم پریده... بیشتر شبیه مستند ارواح بود تا فیلم... آرتام میخ تلویزیون شده بود و رفته بود تو بحر فیلم... انقدر که یادش میرفت پاپ کورنایی که تو دهنش میذاره رو بجو اِ...
منم که از ترس ملافه رو گرفته بودم جلوی صورتم... یه چشممو کامل بسته بودم و با چشم دیگم که نیمه باز بود، فیلمو نگاه میکردم... خیلی جلوی خودم گرفتم تا جیغ نزنم... صدای فیلمم که انقدر زیاد بود اگر کسی از دور و بر خونه رد میشد فکر میکرد ارواح خبیثه به این خونه حمله کردن... اما با همه ی ترسم میخواستم ببینم آخرش چی میشه... از اینکه فیلمی رو نصفه ببینم متنفر بودم.
وقتی فیلم تموم شد یه نفس راحت کشیدم... ولی خیلی کیف داد... تا حالا فیلم ترسناک و با صدای بلند گوش نداده بودم... ساعت نزدیکه 2 بود....چون فردا باید زود بیدار میشدیم رفتیم تو اتاق آرتام تا بخوابیم. مثل همیشه آرتام روی زمین خوابید... نمی دونم چقدر گذشت بود اما چشمام تازه گرم شده بود که حس کردم که یه صدایی از حیاط شنیدم... خواب از سرم پرید و قلبم تند تند میزد... از صدای نفس های منظم آرتام میشد فهمید که خوابیده... همین باعث شد ترسم بیشتر بشه... یه ذره به خودم تلقین کردم که چیزی نیست... اینا توهمات ناشی از فیلمه... فیلم.... دوباره صحنه های ترسناک فیلم اومد جلوی چشمم... حالا احساس میکردم یه نفر از تو آینه داره بهم نگاه میکنه... یا مثلا یکی پشت پنجره ست... احساس میکردم از دستشوییه تو اتاق صدا میاد... سرمو زیر بالش پنهون کردم اما با فکر اینکه الای یکی پامو میگیره از جام پریدم... نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم... چیزی نبود. خواستم بخوابم که دوباره احساس کردم یکی زیر پتومه... سریع پتو رو زدم کنار و از جام بلند شدم... تند تند نفس میکشیدم... اگر همینطوری پیش برم تا صبح سکته رو زدم... تصمیم گفتم آرتام بیدار کنم... حتی اگر با اینکارم از فردا بخواد مسخره م کنه و بهم بگه ترسو... آره اصلا من ترسو...
کنارش رو زمین نشستمو آروم شونه هاشو تکون دادم... بعد از چند بار صدا زدنش چشماشو باز کرد... نمیدونم قیافم از ترس چه شکلی شده بود که با دیدنم پرسید:
- میترسی؟
لال شده بود... فقط سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم.
- چرا؟ من که اینجام...
- میشه.... بیای.... رو تخت... کنارم بخوابی؟
چند لحظه نگاهم کرد، بعد از جاش بلند شد و رفت سمت دیگه ی تخت خوابید... منم ذوق زده برگشتم سر جام. ولی هنوز میترسیدم... تا چشمامو می بستم با حس اینکه یه نفر بالا سرم وایستاده دوباره بازشون میکردم... از ترس مثل جغد چشمام و باز کرده بودم و دور و برمو نگاه میکردم... نمیدونم چقدر گذشته بود که دست آرتام دور کمرم حلقه شد و منو کشید تو بغلش... آروم زیر گوشم گفت:
- نترس عزیزم... مگه من میذارم کسی اذیتت کنه؟
لبخند ناخواسته ایی زدم... باز خوبیش این بود که چراغا خاموش بود و آرتام نمی تونست صورتمو ببینه... سرمو بیشتر تو سینه ش فرو بردم... با احساس آرامش عجیبی تو بغلش خوابم برد...
**********************************
با تکون خوردن شونه هام چشمامو باز مردم. تار میدیدم. آرتام بالا سرم نشسته بود و با دیدن اینکه چشمام باز کردم گفت:
- صبج بخیر
به پنجره نگاه کردم و گفتم:
- صبح شده؟ هوا که هنوز تاریکه.
- ساعت 5 صبحه.
با گفتن این حرف چشمامو گشاد کردم و گفتم:
- 5 صبحه؟ چرا بیدارم کردی؟
و پتو رو کشیدم رو سرم. . پتو رو از سرم کشید کنار و گفت:
- تنبل نباش. پاشو کارت دارم.
با کنجکاوی گفتم:
-این موقع صبح؟؟؟ چی کار داری؟
-تو پاشو... بهت میگم. می خوام ببرمت یه جای خوب.
دستمو کشید سمت خودشو منو از جام بلند کرد...
******************************************
در ماشینو برام باز کرد. خودم با بی حالی روی صندلی انداختم . خودش خیلی سرحال بود. چشمامو بستم که در سمت راننده باز شد. بلافاصله گفت:
- چشماتو باز کن.... اینقدر بیدار شدن برات تو صبحه زود سخته؟
لبخندی زدم و گفتم:
- سخت نیست...ولی دیشب دیر خوابیدم...
بلند خندید و و در حالی که ماشینو روشن میکرد گفت:
- یادم باشه بازم فیلم ترسناک بذارم ببینی.
از بازوش بشکونی گرفتم و گفتم:
- بد جنس نباش.
اون هم خندید و راه افتاد. نمیدونستم کجا داشتیم میرفتیم. وسط راه که دید من ساکتم برا ی باز کردن بحث گفت:
- تو که گفتی از فیلم ترسناک نمیترسی... پس چی شد؟
- این که فیلم ترسناک نبود... فوق ترسناک بود. فیلمای دیگه به خاطر اینکه میدونم همش گیریمه نمیترسم ولی این یکی انگار واقعیت بود. عین مستند بود.
- به هر حال مهم اینه که اعتراف کردی میترسی.
- من نمیفهمم شما مردا چرا دوست دارین بفهمین ما خانوما از یه چیزی ترسیدیم؟ وقتی یکی میفهمه یه دختر ترسیده انگار کل دنیارو دادن بهش.
- بستگی داره اون دختر کی باشه.
- یعنی چی؟
- تو فکر کردی همه ی اینا الکیه؟ همه ی این کارا یه دلیل پشتشه.
- چی؟
-ببین... مردا ضعیف بودن زنا رو دوست ندارن فقط حس ترس اونا رو دوست دارن.
- یعنی دوست دارن زنا بترسن دیگه.
- نه... تو وقتی میترسی دلت میخواد یکی کنارت باشه که احساس امنیت بهت بده. مردا دوست دارن شما خانوما بهشون تکیه کنین. دوست دارن یه حریم امنیتی براتون باشن.
- چه خودخواه.
- تو خودت دوست نداری به یه مرد تکیه کنی؟
ناخواسته گفتم:
- یه بار به یکی تکیه کردم کل زندگیمو خراب کرد.
ساکت شد. منم از اینکه این حرفو زدم پشیمون شدم. دست خودم نیست. با تک تک کلمه ها یاد کاوه میوفتم. بعد چند لحظه برای اینکه جو ایجاد شده رو از بین ببره با هیجان گفت:
- خب... اگه گفتی کجا دارم میبرمت؟
**********************************
ماشین رو نگه داشت. پیاده شد و در سمت منو باز کرد . وقتی پیاده شدم با دیدن تابلوی بزرگ طباخی گفتم:
- وااااااییییی. کله پاچه؟
- دوست داری؟
-آره خیلی.
چشمکی زد و گفت:
حدس میزدم.
دستمو گرفت و سمت طباخی رفتیم. جای شیکی بود. ولی من دوست نداشتم. وقتی پشت میز نشستیم آرتام گفت:
- چرا اینجوری اطرافتو نگاه میکنی؟
-عادت ندارم کله پاچه رو اینجا ها بخورم.
- پس کجا میخوری؟
- یه جای داغون تر. از این کله پزی هایی که قدیمیه. نوشابه شیشه ای میدن. آب کله پاچه رو تو کاسه های قدیمی فلزی میریزن... اونا بیشتر مزه میده.
آرتام که داشت با تعجب نگام میکرد گفت:
- بهت نمیخوره اهل این جور جاها باشی.
- جدی؟؟؟؟ من عاشق جاهای قدیمیم. موزه ها... آثار باستانی... رستوران و اینجور جاها رو هم قدیمی دوست دارم.
دستشو گذاشت زیر چونه اشو در حالی که تعجب کرده بود و به حرفام دقت میکرد گفت:
- خب... جالب شد. یعنی جاهای شیکو دوست نداری؟
- نه... دوست دارم جایی که غذا میخورم راحت باشم. تو رستورانای شیک باشد همش مواظب باشی. اینجوری غذا بهم نمیچسبه. ولی این رستوران قدیمیا... اگه بدونی چه کیفی میده. مخصوصا ساندویچی هاش. وقتی توی کاغذ کاهی و توی نون نازک هات داگ میخوری انگار دنیارو بهت میدن. بهش میگن ساندویچ کثیف. خیلی خوش مزه است.
- تا حالا امتحان نکردم.
- هر موقع خواستی میبرمت یه جا تا امتحان کنی. بهش میگن فری کثیف. مردم برای ساندویچاش صف میکشن.
- هوم... اولین دختری هستی که میبینم این سلیقه رو داری.
- ما اینیم دیگه.
خندید. همون لحظه آب مغزمونو آوردن. آرتام نگاهی بهش کرد و گفت:
- هیچ غذایی کله پاچه نمیشه.
نون برداشتم و گفتم :
- تو همه جای کله پاچه رو میخوری؟
- آره. چطور؟
- من چشم و پاچه دوست ندارم.
- امروز خوردن چشمو با من تجربه میکنی.
- وای نه تورو خدا...
با کلی خنده آب مغزو خوردیم و نوبت رسید به بقیه ی جاهای گوسفند. وقتی صاحب مغازه دیس رو جلومون گذاشت آرتام دستاشو به هم مالید و گفت:
- به این میگن غذا.
شروع کرد همه چی رو تقسیم کردن . بعد یه چشم برای من تو بشقابم گذاشت. با چنگال چشمو برداشتمو دوباره گذاشتم تو بشقابشو گفتم:
- من نمیخورم.
- چرا؟ یه بار امتحان کن.
- نه...
- به امتحانش می ارزه. تا حالا خوردی؟
- نه... دلم نمیاد...
- یعنی چی؟
- چشم گوسفند...!!!! فکر کن یکی چشم تورو بخوره. چه حسی بهت دست میده؟
- این گوسفنده الان خودشم نمیتونه تشخیص بده ما داریم بدن اونو میخوریم.
خندیدم و گفتم:
- گوسفند بیچاره. نگاه کن چه جوری تیکه پاره اش کردن.
با گفتن این حرفم آرتام خندید . هر دومون مشغول خوردن شدیم. دیگه جا نداشتم. کل بشقابمو خوردم . به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- چقدر خوردما.
- هنوز اصل کاری مونده.
-چی ؟
-چشم....
- نه .... خیلی بدی... نمی تونم بخورم.
- مجبورت نمیکنم عزیزم. میتونی نخوری.
از امتحان کردنش بدم نمیومد. آرتام چشمو گذاشت لای نون و داشت لقمه میگرفت. کمی به دستش نگاه کردم. لقمه رو میبرد سمت دهنش که گفتم :
- بده بخورم...
لبخندی زد و لقمه رو داد دستم.
یه بار لای نونو و باز کردم و به چشم نگاه کردم. با دیدن چشم یه جوری شدم. به آرتام نگاه کردم که داشت با لبخند مرموزی نگاهم میکرد. با شک و تردید دوباره لقمه رو بستم و بردم سمت دهنم. آرتام مهربون نگام کرد و گفت:
- اگه دوست نداری، نخور.
با سر نه ای گفتم و لقمه رو نزدیک دهنم بردم. دوست داشتم بخورم. ولی...
بالخره شک و تردید و گذشتم کنار و لقمه رو کردم تو دهنم. یه کمی گاز زدم ولی هر کاری کردم نتونستم قورتش بدم. احساس خفگی داشتم. قیافه ام مچاله شده بود یاد گوسفندی افتادم که داشت با دوتا چشمش بهم نگاه میکرد. آرتام گفت:
- آناهید رنگت قرمز شد. اگه نمیتونی نخور.
نه میتونستم قورتش بدم نه میتونستم بریزمش بیرون. دوتا دستمو جلوی دهنم گذاشتم. ارتام بلند خندید طوری که همه برگشته بودن مارو نگاه میکردن. منم از خنده اش خنده ام گرفته بود. توی اون اوضاع حتی نمیتونستم بخندم. آرتام یه دستمال داد بهم و گفت:
- بریز توی این.
دستمالو جلوی دهنم گرفتم ولی نمیخواستم کم بیارم. یه کم دیگه گاز زدم. آرتام که فکر میکرد الان میریزم بیرون با کمال نا باوری دید که لقمه رو قورت دادم. بعد از قورت دادنش سرمو روی میز گذاشتم انگار از یه مسابقه ی سخت پیروز بیرون اومدم. آرتام که حالمو دید بلند خندید و گفت:
- قورتش دادی؟
- اوهوم.
- آفرین. فکرشم نمیکردم. حالا خوشمزه بود؟
سرمو بالا اوردم و گفتم:
- خیلی بد بود. چشمای گوسفنده رو میتونستم تصور کنم که داره بهم نگاه میکنه.
با این حرفم هر دو اول سکوت کردیم و بعد زدیم زیر خنده. همه داشتن مارو نگاه میکردن. آرتام با خنده گفت:
- حالا چطوری نگات میکرد؟
- هر چی بود، دوستانه نبود.
و دوباره خندیدیم. ارتام هر چی میگفت من نا خودآگاه میزدم زیر خنده. اون هم همینطور دستمو گذاشتم رو بینیم گفتم:
- هیییششششش. نخند..... تورو حدا.... آبرومون رفت...
- تو نخند تا منم نخندم.
دستمالی بهم داد تا اشکامو که از زور خنده ی زیاد جاری شده بود پاک کنم.
- اینقدر خندیدی مترسم به اتفاق بد بیوفته
خندیدم و گفتم:
- بهت نمیاد خرافاتی باش...
- پاشو زودتر بریم بیمارستان تا دعوامون نکردن...
- من کارم تموم شده وایستا میام دنبالت.
- نه آرتام. میام خودم. الان که دیر وقت نیست.
- عزیزم بمون میام...
- تا تو بیای طول میکشه. یه آژانس میگیرم میام.
- تعارف میکنی؟
- نه...
- باشه. پس من برم خونه؟
- آره. چیزی نمیخوای برای خونه بخرم؟
- نه خرید کردم.
- باشه میبینمت.
- مواظب خودت باش.
- توام همینطور. خدافظ
گوشی رو قطع کردم. با بچه های بخش خدافظی کردم و به نگهبان گفتم برام آژانس بگیره. نیم ساعتی توی راه بودم. از بغل شیرینی فروشی رد شدیم. هوس کیک کردم. به راننده گفتم یه جا نگه داره....
زنگ درو زدم. بعد چند دقیقه در باز شد.بازم حیاط... دیگه ازش نمیترسیدم. وسط راه بودم که آرتام اومد روی بالکن. تا منو دید گفت:
- بدو بیا...
از لحن حرف زدنش خنده ام گرفته بود. گفتم:
- چرا؟؟؟
با هیجان بیشتری گفت:
- بدو...بدو...
قدم هامو تند تر کردم. وقتی رفتم تو آرتام یه مشت تخمه برداشت و سریع نشست روی مبل و به تلوزیون خیره شد. با تعجب به دورو برش که پر از پوست تخمه بود نگاه کردم و گفتم:
- اینجا چه خبره؟؟؟ چرا گفتی تند بیام؟
- میدونستم از حیاطمون خوشت نمیاد. اومدم دنبالت که نترسی. ای بابا... گل بودا...
از صدای گرازشگر و هیجان آرتام فهمیدم که داره فوتبال میبینه. به من نگاه کرد و پرسید:
- فوتبال نمیبینی؟
- میبینم ولی نه با این هیجان.
- بیا ببین. بازیش قشنگه.
-الان میام.
خریدارو توی آشپزخونه گذاشتمو بعد از عوض کردن لباسام رفتم تو هال.
کنار آرتام نشستم . با هیجان داشت فوتبال نگاه میکرد. فکر کنم حتی نفهمید من کنارش نشستم. تو بحر فوتبال بود طوری که پوست تخمه هاشو به جای اینکه توی ظرف بندازه گوشه های ظرف میریخت. خندیدم و گفتم:
- میدونستم مردا فوتبال دوست دارن ولی نه اینقدر...
- تو بچگیت اسباب بازیت توپ فوتبال نبوده که بتونی حس مارو درک کنی.
- حالا بازیه کجا و کجاست؟
- بارسا و رئال مادرید. تو طرفدار کدومی؟
- من اصلا فوتبال اروپا رو نمیشناسم. فقط فوتبال وطنی نگاه میکنم.
همون لحظه دوربین خوزه مورینیو رو نشون داد. پرسیدم:
- این خوزه مورینیو نیست؟
- تو که گفتی فقط وطنی نگا میکنی؟
- اینو همه میشناسن.
یکی داشت گل میزد که آرتام همراه با اون صحنه با هیجان میگفت:
- برو برو... پاس بده...میگم پاس بده. دِهَ...
گل نشد... باورم نمیشد آرتام داره این کارارو میکنه. فقط با خنده نگاش میکردم.
پرسیدم:
- حالا تو طرفدار کدوم تیمی؟
- معلومه بارسا.
- خوزه مورینیو مربیه کدوم تیمه؟
- رئال مادرید...
-خب معلومه که رئال میبره.
- عمرا.
- مگه میشه یه تیم با یه همچین مربیه خوبی ببازه؟
- مطمئن باش که میبازه.
- نمیبازه.
لبخند مرموزی زد و پرسید:
- میخوای شرط ببندیم؟
- سر چی؟
یه کم فکر کرد . انگشت کوچیلشو آورد جلو و گفت:
- هر کی برد یکی از خواسته های طرف مقابلشو انجام بده.
- باشه
حالا فوتبال برای منم هیجان داشت. بعد چند لحظه آرتام یه مشت تخمه ریخت کف دستمو گفت:
- فوتبال بدون تخمه نمیچسبه رقیب.
خندیدم و گفتم:
- پس اون ظرفو بده به من. برای شما که کاربرد نداشت. همه پوست تخمه هارو همه جا ریختی الا تو ظرف.
به دورو بر خودش نگاه کرد و خندید:
- من که ریختم. توام بریز . بعدا جمع میکنم.
همیشه دوست داشتم این کارو بکنم. ولی مامانم نمیذاشت. فرصت خوبی بود. دوباره مشغول دیدن فوتبال شدم. راست میگفت فوتبال با تخمه مزه ی بیشتری داشت.
از کارای خودمو آرتام خنده ام گرفته بود. وقتی تیم من میرفت سمت دروازه ی حریف من هیجان زده میشدم و وقتی تیم آرتام میرفت تو زمین رئال اون بالا و پایین میپرید. اینقدر برای هم رجز خونی کردیم که حرف کم آوردیم. اون اسم کل بازیکنارو میگفت ولی من فقط با خوزه مورینیو که حتی یه بازیشم ندیده بودم و فقط تو مجله عکساشو نگاه کردم با آرتام کل کل میکردم. آخر سر خندید و گفت:
- خوب شد خدا این مربیه رو آفرید. تو به جز این کسه دیگرو نمیشناسی؟
- چیه؟؟؟ حسودیت میشه تیمم یه مربیه خوب و جذاب داره؟
- جذاب؟
- هم جذاب ... هم خوشتیپ... هم کاردان...
- مثل من...
مشتی توی بازوش زدم و گفتم:
- خوب شد خدا این اعتماد به نفسو برای شما آقایون آفرید.
هر دومون خندیدیم. تخمه تموم شد. آرتام از کنار مبل یه نایلون دیگه تخمه بیرون کشید. با دیدن اون همه تخمه گفتم:
- چه خبره؟ این همه تخمه؟
- گفتم که فوتبال بدون تخمه مزه نمیده.
خواست بهم تعارف کنه که رئال یه گل زد. با شنیدن صدای عادل فردوسی پور که پشت هم میگفت گـــــــــل دستمو از هیجان بلند کردم که خورد زیر نیلونو همه اش ریخت روی پام و نصف دیگه ش هم روی زمین پخش و پلا شد. با شرمندگی گفتم:
-معذرت میخوام... همه شو ریختم.
نایلونو از روی زمین برداشت و گفت:
- فدای سرت... من موندم بارسا به این قویی اونوقت از این تیم ضعیف که مربشم خوزه س باید گل بخوره؟
- دیدی گفتم... مربی داریم تو کل دنیا یه دونه است. نگاه کن چقدر خوشتیپه.
آرتام خندید و گفت:
- خدا نگه داره. خوشم میاد اصلا از چیدمان بازیکن و روش بازیشم تعریف نمیکنی. از اول فقط گفتی خوش تیپه.
- خوش تیپه دیگه... حالا چیکار کنیم تخمه تموم شد؟
خنده ی شیطونی کرد و دستشو برد سمت گوشه ی مبل. وقتی آورد بالا با دیدن یه نایلون دیگه با تعجب گفتم:
- آرتام.... چه خبره؟؟؟؟ چند تا دیگه جا ساز کردی؟
- این آخریش بود.
- مطمئنی؟
- باور کن راست میگم.
- خدا کنه.
دوباره مشغول دیدن بازی شدیم. دقیقه ی 79 بود که گفتم:
- میبینم که دارین میبازین...
- جوجه رو آخر پاییز میشمرن.
تا حالا اینقدر تخمه نخورده بودم. فکر کنم لبام ور اومده بود. فکم درد گرفت. فقط دعا دعا میکردم گل نخوریم. داشتم تو دلم دعا میکردم که آرتام محکم زد رو پاش و گفت:
- ای بابا... بازی بلد نیستن که. یه توپه ناقابلو نمیتونن گل کنن.
- تیم ما زیادی قدره...
- نکنه حتما به خاطر اینه که مربیش خوش تیپه؟
خندیدم و گفتم:
- شک نکن.
- اینقدرام که میگی خوش تیپ نیست
- اتفاقا هم خوش تیپه هم جذاب.
- ما که چیزی ندیدیم.
- چون دلتون نمیخواد ببینین.
خواست چیزی بگه که دوباره با شنیدن صدای گل هر دو به تلوزیون نگاه کردیم که نتیجه ای جز آویزون شدن لب و لوچه ی من نداشت. آخه الان چه وقته گل خوردن بود. فقط 10 دقیقه ی دیگه مونده بود..
آخه الان چه وقت گل خوردن بود؟ دو دقیقه نمیتونین مواظب دروازه باشین؟ بعد میلیارد میلیاردم پول میگیرن... تو این چند دقیقه بجای تماشای بازی همه ش دعا میکردم که نبازیم... اگر مساوی میشدیم خوب بود چون نه حرف من میشد و نه حرف اون...
آرتام نیم نگاهی بهم کرد، لبخندی زد و گفت:
- چیه؟ ترسیدی؟ تا چند دقیقه پیش که همه ش داشتی پز مربیه کاردانتون و میدادی...
- هنوزم سر حرفم هستم... مربیه خیلی خوبیه... مطمئنم که میبریم.
- قیافت که چیز دیگه ایی میگه.
معلوم بود حسابی از زدن گل روحیه گرفته. به تقلید از خودش لبخند خونسردی زدمو گفتم:
- میگه ما برنده ایم.
مرموز خندید و گفت:
- دعا کن که ببرین وگرنه...
- وگرنه چی؟
- نقشه ها دارم برات...
- میتونی بی خیالشون بشی چون نمیتونی عملی شون کنی. از اون گذشته یه جوری رجز میخونی انگار جلویین... فعلا که مساوی هستن هر وقت گل زدین میتونی تهدید کنی.
- نگران نباش... تا چند دقیقه ی دیگه گل دومم تقدیمتون مـ ....
با صدای فریاد گزارشگر دوباره به تلویزیون نگاه کردیم... باورم نمیشد... این بازیکن های سفید پوش بودن که داشتن توی زمین از خوشحالی بالا و پایین می پریدن... محکم دستامو بهم کوبیدمو و تشویقشون کردم... حال قیافه ی آرتام دیدنی بود... معلوم بود هنوز تو شوکه...
دو تا زدم روی شونش و گفتم:
- کجایی برادر؟
یه ذره نگام کرد و گفت:
- بازی بلد نیستن که...
- بازی بلد هستن یا نه بهتره تا قبل از اینکه تصمیم وحشتناکی در موردت بگیرم حرفاتو پس بگیری...
- هنوز وقت تلف شده مونده.
- فکر نمیکنم تو دو دقیقه بتونین کاری بکنین...
یه نگاه به تلویزیون و یه نگاه به من انداخت و با لحن مظلومی گفت:
- تو که نمیخوای اذیتم کنی؟
- بستگی به خودت داره.
داور سوت پایان رو هم زد. آرتام تلویزیون و خاموش کرد و گفت:
- من همینجا تمام حرفامو پس میگیرم... تازه آلان که دقت میکنم میبینم مربیتون واقعا خاصه...
- اونو که خودم میدونم...
- ولی انصافا خیلی خوب بازی کردن.
- اونم میدونم...
لبخدی زد و گفت:
- مث اینکه این کارا جواب نمیده... بریم سر شرطمون... فقط سخت نباشه.
همینطور که بهش نگاه میکردم، تو فکره خواستم بودم... حالا چی بخوام؟ میتونم اذیتش کنم ولی دلم نمیاد... میدونم خیلی خسته س. هر چی بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم. آرتا هنوز منتظر نگام میکرد. یهو یه چیزی یادم اومد. سریع پرسیدم:
- فیلم اون عملی رو که برای اولین بار برامون گذاشتی رو داری؟
- کدوم عمل؟
همون که روی اون پسر جوونه انجام دادی.
از فرم صورتش میشد فهمید که داره فکر میکنه... ولی یادش نیومد. دیگه مجبور شدم اون چیزی رو که نمیخواستم بگم:
- همون که موقع توضیحش من حواسم به هیراد بود.
با تموم شدن جملم صدای خنده ی آرتام بلند شد. انگشتمو به حالت تهدید جلوش گرفتمو گفتم:
- ببین خودت داری شروع میکنیا... منو بگو که دلم نیومد تنبیه ت سخت باشه.
آرتام سعی کرد جلوی خنده شو بگیره؛ اما زیاد موفق نبود:
- باور کن دست خودم نیست... یاد اون روز که میوفتم...
و دوباره زد زیر خنده. چشم غره ایی بهش رفتم که دوباره خنده شو جمع کرد... وقتی یه ذره آرومتر شد، پرسید:
- حالا میخوای اونو برات توضیح بدم.
با سر آره ایی گفتم که از جاش بلند شد و گفت:
- خیلی خب. من میرم لب تابمو بیارم.
منم سریع از جام بلند شدمو گفتم:
- منم میرم کیکی رو که موقع اومدن خریدم با چایی بیارم.
سری تکون داد و هر کدوم رفتیم تا کارمون و انجام بدیم.
بعد از یه ربع هر دومون روی همون کاناپه در حالی که زیر پامون پر از پوست تخمه بود نشستیم.نگاهی به دور و برم کردم و گفتم:
- مطمئنم اگر بی بی خونه رو اینطوری ببینه سکته رو زده... انگار تو خونه جنگ جهانی راه افتاده.
- یه روز قبل از اومدنشون چند تا کارگر میگیرم تا تمیزش کنن. تازه پس فردا از اونجا حرکت میکنن.
برای هر دوتامون یه برش کیک ریختم. آرتام لب تابو گذاشت رو پاشو توضیحاتشو روی فیلم میداد... وای که چقدر دلم کیک شکلاتی میخواست... دیدم هی موقع بریدن کیک با چنگال حواسم پرت میشه واسه ی همین کل برش کیک و گرفتم تو یه دستمو فنجون چایی هم تو دست دیگم بود... کل دستم کاکائویی شده بود ولی اشکالی نداشت. قبل از خوابیدن میشستمشون.
وسطای عمل بودیم که چشام کم کم گرم شدن و سرم سنگین شد... خیلی خوابم میومد... سرم آروم آروم خم شد و افتاد روی شونه ی آرتام و نفهمیدم کی خوابم برد...
با ضربه ایی که گلاره زد روی شونم چرتم پرید... طلبکارانه نگاش کردمو گفتم:
- یواش تر...
- کجایی دختر؟ چرا امروز انقدر گیج میزنی؟
در حالی که کش و قوسی به بدنم میدادم، گفتم:
- وای دارم از زور خواب میمیرم... دیشب دیر خوابیدم یعنی اصلا نفهمیدم کی خوابم برد... صبحم که زود بیدار شدم.
- حالا چرا دیر خوابیدی؟
یاد دیشب افتادم... اصلا نفهمیدم کی خوابم برد. صبحم که بیدار شدم دیدم روی همون کاناپه بودم و آرتامم روی یکی دیگه از کاناپه ها خوابیده بود. از دستمال کاکائویی روی میز میشد فهمید که قبل از خواب دستامو تمیز کرده بود. با یادآوری این موضوع لبخندی زدمو گفتم:
- داشتم فوتبال تماشا میکردم.
گلاره با تعجب پرسید:
- بخاطر فوتبال تا دیر وقت بیدار بودی؟
- همه ش بخاطر فوتبال نبود... تا فوتبال تموم بشه ساعت شد نزدیک یک بعد اونم داشتم یه فیلم از یکی عمل های آرتامو میدیم که خوابم برد...
- خیلی خلی. همونه که از صبح تا حالا داری چرت میزنی.
خمیازه ایی کشیدمو گفتم:
- وای چرا این ساعت نمیگذره؟
- الان یه کاری میکنم که نفهمی چطور زمان میگذره.
اومد کنارم نشست و شروع کرد به صحبت کردن در مورد چند تا از بیمارای جدید و یه ذره هم غیبت کردیم تا خواب از سرم بپره.
*************************
- از خستگی دارم میمیرم.
- تا زنگ میزنم از بیرون شام بگیرم برو یه ذره استراحت کن.
- تو خوابت نمیاد؟
- نه... برعکس توِیِ خوشخواب من به خواب کم عادت دارم.
- پس من میرم یه کوچولو ( با تاکید) بخوابم.
آرتام رفت سمت تلفن و دکمه ی play پیغامگیر و زد. صدای مامان بود:
- سلام بچه ها... چند بار زنگ زدیم به گوشی هر دوتون ولی جواب ندادین. خواستم بگم که ما داریم راه میوفتیم... تا ساعت 10 اینطورا میرسیم. می بوسمتون.... مواظب خودتون باشین.
سر جام خشکم زد. آرتام خیلی خونسرد سری تکون داد و گفت:
- چرا زودتر دارن میان؟ اینا که گفتن تا آخر هفته اونجا میمونن.
وقتی قیافه ی متعجب منو دید، پرسید:
- چی شده؟ چرا خشکت زده؟
مثل اینکه متوجه دور و برش نبود... با دست به خونه ایی که تو این چند روز تبدیل شده بود به میدون جنگ اشاره کردم. آرتام نگاهی به خونه انداخت و بعد ضربه ایی روی پیشونیش زد و گفت:
- وای... به کلی فراموش کرده بودم.
سریع پرسیدم:
- ساعت چنده؟
- 8:30
- بدبخت شدیم... بدو تا نیومدن اینجارو تمیز کنیم. من میرم تو آشپز خونه تو هم هالو تمیز کن.
سریع رفتم تو آشپزخونه. باورم نمیشد... یعنی تمام این کثیف کاریه مال ما دو نفر بوده؟ نباید وقت و تلف میکردم....تمام ظرفا رو ریختم تو ماشین... خدا رو شکر دو تا ماشین ظرفشویی بزرگ تو آشپزخونه بود و همین کارمو کمتر میکرد. تمام آشغال ها رو هم جمع کردم و ریختم تو سطل. نیم ساعت تو آشپزخونه بودم تا بالاخره کارم تموم شد. چند تا دستمال برداشتم تا گردگیری کنم. وقتی رفتم تو هال تقریبا تمیز شده بود و آرتام داشت با جاروبرقی پوست تخمه هارو جمع میکرد.... منم شروع کردم به گردگیری. کار من زودتر تموم شد رفتم سراغ اتاق ها... اتاق ها زیاد کثیف نبود فقط روی وسایل خاک نشسته بود... اونجا ها رو هم گردگیری کردم....
داشتم از خستگی میمردم... منو بگو که کلی نقشه کشیدم که رسیدم خونه بگیرم بخوابم... از همون اولم شانس نداشتم. خیس عرق شده بودم... وقتی رفتم پایین آرتام تو هال نبود ولی همه جارو تمیز کرده بود. دستمال های کثیف و گذاشتم تو لباسشویی... لباس های کثیف رو هم همینطور....
همراه آرتام روی مبل نشسته بودیم و به خونه که حالا از تمیزی برق میزد نگاه میکردیم. آرتام پرسید:
- ساعت 10 شد.
- باورم نمیشه... تو یک ساعت و نیم همه جا رو تمیز کردیم.
خندید و گفت:
- اولین بار تو زندگیم بود که انقدر تو خونه تمیز کردن سرعت عمل به کار دادم.
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- ولی تو خیلی فرزیا...
- برای اینکه مامانم زیادی ازم کار کشیده.
- مهم اینه که جواب داده... همه جا تمیز شده.
- بالاخره باید یه جوری به فامیل شوهر نشون بدم که دختر کدبانو و خونه داری هستم دیگه.
از خستگی نای خندیدن نداشتیم. نگاهی به لباسام کردمو گفتم:
- باید دوش بگیرم.
- منم.
- به نوبت بریم... شاید بیان. اول تو برو ولی زود بیا بیرون.
آرتام قبول کرد و رفت حموم. منم همونجا رو مبل چشمامو بستم تا یه ذره آروم بشم. نیم ساعتی گذشت... نخیر، مثل اینکه نمیخواد از حموم دل بکنه. با بی خیالی از جام بلند شدم تا صداش کنم.... تمام تنم درد میکرد. انگار چند نفر حسابی کتکم زده بودن. حال نداشتم از پله ها برم بالا ولی چاره ایی نبود...
وقتی در اتاقو باز کردم، با دیدن آرتام در حالی که فقط یه حوله دور کمرش بود خشکم زد...چند لحظه ایی به همون حالت موندم... آرتام داشت با حوله ی دیگه ایی موهاشو خشک میکرد. وقتی دید صدایی از من در نمیاد نگاهم کرد و گفت:
- بیا تو... مگه نمیخواستی بری حموم؟
نگاهم افتاد به بدن خوش فرمش... معلوم بود که ساختن هیکلش براش خیلی مهم بوده و خیلی براش وقت گذاشته... دوباره به صورتش نگاه کردم... هنوز منتظر بود برم تو... برای یه لحظه از تنها بودن باهاش ترسیدم.
آرتام چشماشو ریز کرد و با دقت زل زد تو صورتم... چند لحظه ایی گذشت که پرسید:
- ببینم... تو از من میترسی؟
یه ذره خودمو جمع و جور کردم سعی کردم عادی رفتار کنم:
- نه... چرا باید بترسم.
بی تفاوت شونه ایی بالا انداخت و دوباره مشغول خشک کردن موهاش شد. اما صداشو شنیدم که گفت:
- به هر حال لازم نیست بترسی... من تا خودم نخوام کاری به هیچ خانمی ندارم.
یه ذره خیالم راحت شد ولی برای خالی نبودن عریضه گفتم:
- ولی بنظر من همه ی مردا با کوچیکترین عشوه ی یه دختر حتی اگر زشت باشه دست و پاشونو گم میکنن.
ابروهاش از تعجب بالا رفت و گفت:
- واقعا اینطوری فکر میکنی؟
- فکر نمیکنم... مطمئنم.
- منم از خودم مطمئنم... تا از کسی خوشم نیاد کاری باهاش ندارم.
- تو میخوای بگی که از تافته ی جدا بافته ایی که این حقیقت نداره.
- ولی هستم...
دستی به کمر زدمو ادامه دادم:
- نیستی. من همین الان میتونم از راه به درت کنم.
- تا نخوام نمیتونی
یه ذره نگاش کردم... مثل اینکه از اذیت کردنم لذت میبرد... برای یه لحظه تصمیم گرفتم تا بهش ثابت کنم که اونم با مردای دیگه فرقی نداره. نیمچه لبخندی از روی بدجنسی زدمو و دستامو پشت سرم قلاب کردم... آروم اروم رفتم جلو... آرتامم همونطور بی حرکت وایستاده بود و نگاهم میکرد... مطمئنم که فهمیده بود میخوام چی کار کنم چون سعی میکرد جلوی خندیدنشو بگیره... یه ذره ناز رو هم توی راه رفتنم قاطی کردم... خودمم خندم گرفته بود ولی قیافه ی حق به جانب و مطمئن آرتام باعث میشد به کارم ادامه بدم... یه ذره رفتم جلوتر گفتم:
- که مطمئنی از راه بدر نمیشی؟
چیزی نگفت. فقط لبخندش عمیق تر شد... حالا دیگه رو به روش بودم... آروم انگشتامو روی نیم تنه ش برهنه ش به حرکت در آرودم. دست دیگم رو هم زدم به کمرم... ترجیح دادم به صورتش نگاه نکنم... در حالی که با چشم مسیر حرکت انگشتامو دنبال میکردم ادامه دادم:
- درسته که تو ....خیلی ....خوش چهره و... خوش پوشی...
دیدم تکونی نمیخوره واسه ی همین نیم نگاهی بهش کردم... دیگه نمیخندید... زل زده بود تو چشام... فکر کنم حرکتم داشت جواب میداد... منم زل زدم بهش و با لحن کشداری ادامه دادم:
- درستــــه کـــه ...خیـــلی از ...دختــــرا... دنــبالتن...
بهش نزدیکتر شدمو زیر گوشش گفتم:
- ولی مطمئن باش تو با بقیه ی همجنس هات هیچ فرقی نداری.
سرمو کشیدم عقب... ولی دستمو برنداشتمو همچنان منتظر بودم تا شکست و قبول کنه... آرتام همونطور که زل زده بود بهم آروم گفت:
- به نفعته که بازی دستت روی تنمو تموم کنی.
لبخند پیروزمندانه ایی زدمو به تقلید از خودش آروم گفتم:
- چرا؟
اما جوابی نداد... بعد از چند لحظه احساس کردم سرش داره یواش یواش میاد جلو...
پاهام قفل شده بودن... با اینکه میدونستم میخواد چی کاری کنه ولی از جام تکون نخوردم... انگار مسخ شده بودم.یه دستشو پشت کمرم گذاشت و بهم نزدیکتر شد... ما داشتیم چی کار میکردیم؟؟؟
به خودم اومدم و قبل از اینکه اتفاقی بیفته سریع خودمو کشیدم عقب... با ناباوری به ارتام نگاه کردم ... اونم گیج بود... فقط یه ذره دیگه مونده بود... آرتام دستی به پیشونیش کشید و یه قدم رفت عقب تر... کلافه بود و البته عصبی...
بدون هیچ حرفی برگشتم و رفتم سمت حموم ولی آرتام دستمو گرفت و متوقفم کرد. چند لحظه ایی منتظر موند تا نگاهش کنم ولی من همچنان اصرار به دیدن جلوی پامُ داشتم اما صداشو شنیدم:
- دیگه هیچ وقت اینکارو نکن.
صداش گرفته بود... نگاش کردم :
- دیدی تو هم مثل بقیه ای؟
تو چشام خیره شد و گفت:
- شاید به خاطر اینه که تو با بقیه فرق داری.
خواستم چیزی بگم که صدای باز شدن در و به تعقیب اون صدای حرکت لاستیک ماشین ها روی سنگ ریزه های حیاط اومد.... هر دو، نگاهمون به سمت پنجره چرخید. آرتام دستمو ول کرد. منم سریع به سمت حموم رفتم. درو بستم و بهش تکیه دادم.
من داشتم چیکار میکردم... یعنی اگر کنار نمیرفتم منو میبوسید؟ آرتام؟
یاد جمله ی آخرش افتادم...
احساس میکردم گر گرفتم... دوش آب سرد و باز کردمو رفتم زیرش تا یه ذره آرومتر بشم...
*********************************
رو تختم دراز کشیده بودم و به چند ساعت قبل فکر میکردم... اصلا نفهمیدم چطور اومدم خونه فقط میدونم که دلم میخواست تنها باشم...
از لحظه ایی که از حموم اومده بودم بیرون تا لحظه ایی که اومدیم خونه سعی کردم به آرتام نگاه نکنم... یعنی روم نمیشد نگاه کنم... فقط یه بار از روی کنجکاوی نتونستم جلوی خودمو بگیرم که دیدم اونم مثل من تو خودشه و ساکت به حرف دیگران گوش میده... انقدر آروم بود که بابا بیژن چند باری ازش پرسید« حالت خوبه؟»
معلوم بود اونم بدتر از من از اتفاق پیش اومده ناراحته... حتی طرفم هم نمیومد.
اما خبری که امشب شنیدم و خیلی خوشحالم کرد، خواستگاری مهرداد از فریبا بود که همونجا هم فریبا جواب بله رو داده بود... همه چیز یهویی شد... گویا برادر های بابا بیژن، همراه بچه هاشون اونجا بودن... اصلا فکرشم نمیکردم مهرداد و فریبا با هم ازدواج کنن... با این حال خیلی به هم میومدن. فریبا خیلی دختر مهربون و خانمی بود... اما من هنوزم مطمئن بودم که از آرتام خوشش میاد... حتی موقعی که این خبر و دادن به آرتام نگاه میکرد... فکر کنم میخواست عکس العملشو ببینه... همونجا بود که باعث شد به آرتام نگاه کنم... آرتامی که از حسابی تو فکر بود، اونقدر که یادش رفت به فریبا تبریک بگه....
دوباره به فریبا فکر کردم... خوشحالم ... خیلی خوشحال.