نمی دونم الان دقیقا چند ساعته که بی حرکت کف اتاقم نشستم و زل زدم به انگشتای پام....قیافه ی پری و همکارام یادم نمیره ولی از همه بدتر قیافه ی مهری با اون لبخند مسخرشه که از جلوی چشام کنار نمیره.... از خودم بدم میاد که مثل بی عرضه ها وایستادم تا هر کاری که دلش می خواد بکنه. من واقعا بی عرضم...اگر نبودم که نمی ذاشتم انقدر راحت عشقمو ازم بگیره و حالام پرو پرو بیاد جلوم رژه بره....نمی دونم چه بدی در حقش کردم که انقدر اذیتم می کنه؟ نمی دونم چرا از ناراحت بودن من لذت میبره... ضربه ایی به در خورد و باز شد اما من هنوزم بی حرکت نشسته بودم. صدای بابام و شنیدم که در حالی که کنارم نشست، گفت: -چه صابخونه ی بد اخلاقی، حتی نمی بینی مهمونت کیه؟ بهش نگاه کردم و لبخند زدم. اونم جوابم و با لبخند داد و گفت: -چرا نمیای بیرون کنار من و مادرت بشینی؟ -الان حالم خوب نیست. -پری نیم ساعت پیش زنگ زد تا حالت بپرسه ولی وقتی تهمینه بهش گفت صبر کنه تا گوشی رو برات بیاره مخالفت کرد و بعدم قطع کرد. ببینم با پری دعوا کردی؟ -نه. -پس چرا انقدر تو خودتی بابا جون؟ لبخندی زدم و گفتم: -چیز مهمی نیست. -اگر چیز مهمی نیست پس چرا یه هفته س که سر کار نمیری؟ چرا همه ش تو خودتی و با کسی حرف نمیزنی؟ من و مادرت همه ی تمام تلاشمو کردیم که تو رو یه دختر خود ساخته و قوی بار بیاریم. درسته، قبول دارم که کاوه بهت بد کرد ولی تنها خودتی که می تونی از زندگیت پاکش کنی...تو این مدتی که میرفتی سر کار و سرحال بودی من و مادرت کلی خوشحال بودیم که با این قضیه کنار اومدی...به دخترم افتخار می کردم که از یکی از امتحانای زندگیش سربلند بیرون اومده ولی بازم با یه اتفاق دیگه اومدی خودتو تو اتاق قایم شدی....هیچ به مادرت فکر کردی؟ از نگرانی تو دو شبه که راحت نمی خوابه...ای کاش با ما حرف میزدی تا کمکت کنیم... -حق با شماست...من یه دختر بی دست و پا و ضعیفم. بابا دستی روی سرم کشید و گفت: -اتفاقا به نظر من تو خیلی هم قوی و محکمی...چون دختر منی و بعد چشمکی زد و ادامه داد: -حالام تا جلوی تهمینه ضایع نشدم بیا بریم نهار بخوریم. آخه بهش قول دادم که تو رو از این حالت در بیارم. خندیدم و گفتم: -شما برین منم سریع یه دوش میگیرم و میام. -فقط زود باش که خیلی گشنمه... -چشم همینطور که بیرون رفتن بابا رو تماشا می کردم تو این فکر بودم که چقدر دوسشون دارم ولی هیچ وقت دختر خوبی براشون نبودم.بابا راست می گفت...چرا تقی به توقی می خورد خودم تو اتاقم حبس می کردم؟چرا ساده ترین راهو انتخاب می کردم؟ حالا که مهری این کارو کرد منم کوتاه نمیام و حالیش می کنم. از جام بلند شدم. حولمو برداشتم و خواستم از اتاق برم بیرون که با شنیدن صدای زنگ گوشیم متوقف شدم...شماره آشنا بود. -بله؟ -سلام. خوبی؟ -مرسی...شما؟ -آرتامم. تعجب کردم. مهرزاد که دید ساکتم گفت: -الو....خانم زند؟؟؟؟هنوز هستی؟ -بله.... بفرمایید؟ -ببخشید مزاحمت شدم ولی باید باهات حرف بزنم. -خواهش می کنم. در چه مورد؟ -پای تلفن نمی تونم بگم. باید ببینمت. -خیلی واجبه؟ -برای من آره...میشه همو ببینیم؟ -اگه مهمه که حرفی ندارم...کی و کجا؟ -من ساعت ۶ کارم تموم میشه و میام دنبالت. -من خودم میام فقط بگین کجا بیام؟ -همون کافی شاپی که دفعه ی قبل رفتیم خوبه؟ -آره...فقط آدرسشو بگین تا یادداشت کنم چون سری قبل اصلا حواسم نبود. بعد از گفتن آدرس تلفن و قطع کرد ولی ذهن منو حسابی درگیر کرده بود که چی کارم داره؟ حتما راجع به ماجرای اون شبه... ************************** وقتی رسیدم اونجا ماشین مهرزاد و دیدم که پارک شده بود. رفتم تو و همون پسر جوونی که سری قبلم دیده بودمش اومد طرفم و بعد از سلام و احوال پرسی به پله ها اشاره کرد و گفت مهرزاد طبقه ی بالا منتظرمه. ازش تشکر کردم رفتم طبقه ی بالا و مهرزاد و در حال حرف زدن با یه دختر جوون دیدم. تا من و دید به احترامم از جاش بلند شد که باعث شد دختره هم که پشتش به من بود برگرده و تونستم قیافشو ببینم...صورت ملوس و با نمکی داشت. حتما دوست دخترش بود. رفتم جلو سلام کردم. هر دوتاشون جوابمو دادن و دختر رو به مهرزاد گفت: -خب دکتر با اجازتون من دیگه میرم...ممنون از راهنماییتون. -مهرزاد: خواهش می کنم....بازم اگر مشکلی بود من در خدمتم. دختر با عشوه خندید و رفت. مهرزاد با اشاره به صندلی گفت: -خواهش می کنم بشین. تا نشستیم گفتم: -خب بفرمایید.چیزی شده؟ یه ابروی مهرزاد بالا رفت و گفت: -چقدر عجولی...یه دقیقه بشین بعد... -ببخشید. آخه یه ذره نگران شدم. -نگران نباش، اتفاقی نیوفتاده...اول بگو چی میخوری؟ -فرقی نمی کنه... مهرزاد به پیشخدمت اشاره ایی کرد و سفارش کیک و قهوه داد. وقتی پسره رفت، گفتم: -قبل از هر چیزی بابت اون شب معذرت می خوام....من از کاوه خواستم که جلوی مهری رو بگیره ولی ... -حالا چرا بیمارستان نمیای؟ -با چه رو ایی بیام... نگاه اون شب بچه ها رو که دیدین. -واقعا برات مهمه؟ -نمی تونم نسبت بهش بی تفاوت باشم، حتی پریم مثل اونا فکر میکنه. -مگه پری ماجرای تو و کاوه رو نمی دونه؟ -نه...وقتی پری و دوباره دیدم همه چی بین منو کاوه تموم شده بود و منم ترجیح دادم راجع بهش چیزی به پری نگم ولی نمی دونستم اینطوری میشه...توی بیمارستان اوضاع خوبه؟ -اگر منظورت رفتار همکاراست، بعضیاشون پشت سرمون یه چیزایی گفتن که به گوشم رسیده ولی جلوی خودم جرأت نکردن چیزی بگن...اما به هر حال برای من مهم نیست. -واقعا متاسفم...همه ش تقصیر منه، اگر اونروز تو نمایشگاه اون چرت و پرتارو نمی گفتم الان اینطوری نمیشد. ای کاش شما کمکم نمی کردین. -لازم به عذر خواهی نیست... سفارشمون و آوردن. هر دوتامون ساکت بودیم. به مهرزاد نگاه کردم که غرق در افکار خودش بود...بعد از چند دقیقه گفت: -راستش یه خواهشی ازت دارم ولی قبلش ازت می خوام که اول به حرفام گوش بدی و بعدم هر تصمیمی که خواستی بگیری . از حرفش تعجب کردم ولی ساکت موندم تا ادامه بده. یه جرعه از قهوش خورد و گفت: -مادرم یه دانشجوی امریکایی بود که خیلی سال پیش برای ادامه ی تحصیل تو رشته ی ادبیات پارسی میاد ایران و پدرمم به واسطه ی یکی از دوستاش مامانم و میبینه و یه دل نه صد دل عاشقش میشه و بخاطرش قبول میکنه که بعد از ازدواجشون از ایران برن. زندگیشون خوب بود و عاشق همدیگه بودن. تا اینکه من به دنیا اومدم. همه چیز خوب بود و بابامم مثل پروانه دور مادرم می چرخید که زندگی روی بدشو نشونمون داد...۶ سالم بود که مادرم توی یه تصادف از دنیا رفت. حال اون روزای بابامو خوب یادمه...تا یه مدت مشکل روحی پبدا کرده بود و فکر می کرد مادرم زندست .... منم که دیگه میتونی حدس بزنی چه حالی داشتم....فقط ۶ سالم بود...بابام هر شب مست میومد خونه. صدای گریه هاش هنوز تو گوشمه....خیلی عذاب کشید...یه جورایی میشه گفت دست از زندگی کشیده بود تا اینکه یه شب حالش خیلی بد شد و مجبور شدیم ببریمش بیمارستان ....تمام مدت که داشتن بابامو معاینه می کردن گریه می کردم و از خدا می خواستم که بابامو ازم نگیره... وقتی دکتر اومد بیرون و گفت حالش خوبه انگار دنیا رو بهم دادن....دکتر دوست بابام بود و ازم خواست که شب برم خونشون که مخالفت کردم و همونجا موندم....بعد از یکی دو ساعت که پرستار رفت تو اتاق صدای داد و فریاد بابام بلند شدو چند تا پرستار دیگم رفتن تو اتاق....بابام از اینکه نجاتش داده بودن ناراضی بود...دوست بابام رفت تو اتاق و از همه خواست که برن بیرون...حتی منم بیرون کرد....صدای دادایی که سر بابام میزد و میشنیدم، داشت در مودر من حرف میزد.... وقتی از اتاق اومد بیرون من که خیلی نگران بابام بودم رفتم تو....بابام داشت گریه میکرد و تا منو دید پرید و بغلم کرد...انگار تازه منو دید. خلاصه از اون روز به بعد بابام شد همون آدم سابق ولی بیشتر به من توجه می کرد و میگفت من تنها دلیل زندگیشم....زیاد نمیداشت ازش جدا بشم. منم که حسابی سرم به درسام گرم بود و کارم فقط درس خوندن بود. تا اینکه برای ادامه ی تحصیل رفتم اروپا....بابام اول خیلی مخالفت می کرد ولی بالاخره عموم راضیش کرد...من تا اون موقع اصلا ایران نرفته بودم ولی عکساشو دیده بودم....چون زبان پارسیم خیلی خوب بود دوستای ایرانیه زیادی پیدا کردم...مثل همین بردیا....اولین بار اون بود که منو برای تعطیلات برد ایران....خیلی برام جالب بود و حس خیلی خوبی داشتم....وقتی دوباره برگشتیم دلم عجیب گرفته بود....بردیا که علاقم و دید پیشنهاد داد که بعد از درسم برگردم ایران و اینجا کار کنم... روش فکر کردم و دیدم بیراه نمیگه...اما وقتی بابامو در جریان گذاشتم مخالفت کرد. خودشم راضی به اومدن نبود. البته بهش حق میدادم، بعد این همه سال زندگی با امکانات خوب براش سخت بود برگرده...اما من تصمیم خودمو گرفته بودم و بابامم که دید کاری نمی تونه بکنه قبول کرد که بیام اما ازم قول گرفت که هر وقت که ازم خواست بلافاصله و بدون هیچ حرفی برگردم...منم چون نمی خواستم ناراحتش کنم قبول کردم و با سرمایه ایی که بابام بهم داد تو این بیمارستان شریک شدم.... یه لحظه ساکت شد. احساس کردم نسبت به حرفی که می خواد بزنه دودله...بالاخره گفت: -دو روز بعد از اون مهمونی بابام بهم زنگ زد و ازم در مورد تو سوال کرد... با تعجب پرسیدم: -پدرتون از کجا فهمیده؟ -مثل اینکه طناز زنگ زده و جریان و برای بابام گفته....پدرش هم دوره ی بابام بوده....حتما میدونی که طناز از من خوشش میاد و آرزوشه که از ایران بره اما چون تک فرزنده خانوادش مخالقن. بعد اون شب گویا احساس خطر کرده و زنگ زده تا بوسیله ی بابام جلوی مارو بگیره که موفقم بود چون بابام ازم خواست برگردم...منم که دیدم خیلی جدیه، چون می دونستم یه زمانی عاشق بوده مجبورشدم بگم که عاشق تو شدم و حتی چون می دونستم مخالفه خواستگاریتم اومدم. حرفم و باور نکرد و منم با عموم هماهنگ کردم و ازش خواستم که به بابام زنگ بزنه و بگه که اونم باهام اومده. حالام بابام می خواد بیاد ایران تا تو رو ببینه... از حرفاش خشکم زده بود. همینطوری زل زده بودم بهش که گفت: -میدونم کار اشتباهی کردم ولی مجبور شدم. -آخه... -من گفتم بیای تا بهت یه پیشنهاد بدم و اگر خواستی می تونی قبول کنی...اگر موافقت کنی من میام خواستگاریت و ما با هم نامزد می کنیم تا بابام بیاد ایران و تو رو ببینه و وقتی مطمئن شد خودم یه راه خوب پیدا می کنم که نامزدی رو بهم بزنیم.اینطوری جو توی بیمارستانم درست میشه. در عوض منم تو این مدت قول میدم کمکت کنم که حال مهری رو بگیری. یاد حرفی که امروز مامانم سر نهار زد و باعث تعجبم شد افتادم. گفتم: -مادرم امروز گفت که شنیده کاوه تا کمتر از یکسال دیگه میره آلمان و شاید دیگه برنگرده پس زیاد برام فرقی نمی کنه که حالشو بگیرم. در ضمن ،شما به این موضوع فکر کردین که اگر نامزدیم بهم بخوره تو فامیل برام چقدر بد میشه؟اونم بعد از جریان کاوه. -من کاری می کنم که همه فکر کنن مشکل از من بوده. حتی شده منقل و بساط میارم وسط پذیرایی خونتون مواد میکشم...چطوره؟ خندم گرفت. یه ذره فکر کردم و گفتم: -خوب اگر نامزدی رو بهم بزنیم که باز باباتون اصرار می کنه برین چه فرقی می کنه؟ -تا اون موقع یه فکری می کنم.من الان با این نامزدی یه ذره زمان می خرم. اما با همه ی این حرفا هر تصمیمی که بگیری من بهش احترام میذارم -نمی تونستم منکر محبتاش بشم ولی اگر این اتفاق میوفتاد برام توی فامیل بد میشد. ولی این فکر که مهری رو اذیت کنمم قلقلکم میداد. گفتم: -الان باید جواب بدم؟ -نه می تونی فکر کنی ولی فقط تا پس فردا... سری تکون دادم. از جام بلند شدم و گفتم: -تا فردا شب بهتون خبر میدم. مهرزادم بلند شد و گفت: -اگر مخالف بودی راحت بگو و تو رو دروایستی من نمون. من اصلا ناراحت نمیشم. مرسی از اینکه اومدی. -خواهش می کنم. خداحافظ. همینطور که از میز دور میشدم به پیشنهاد مهرزاد فکر می کردم....اون دوبار کمکم کرده بود و خیلی دلم می خواست که جبران کنم ولی اگر این کارو می کردم شاید مامان و بابامم ضربه می خوردن. همه ش تقصیر مهریه...بازم قیافش اومد جلوی چشمم که داشت بهم می خندید...پاهام از حرکت وایستاد و برگشتم. مهرزاد با تعجب بهم نگاه کرد و پرسید: -چیزی شده؟ مگه نمی خواستم از مهری انتقام بگیرم....چرا اون باید راحت زندگیشو بکنه و با این حال بازم اذیتمم بکنم....چرا باید این اجازه رو بهش بدم؟مهرزاد هنوز منتظر نگاهم می کرد. تردید و کنار گذاشتم و گفتم: -قبول می کنم.
ای که بی تو خودمو، تک و تنها میبینم هر جا که پا میذارم، تو رو اونجا میبینم یادمه چشمای تو، پر درد و غصه بود قصه ی غربت تو، قد صدتا قصه بود یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتیش میزنه تو برام خورشید بودی تو این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد حالا اون دستا کجاست...اون دوتا دستای خوب چرا بی صدا شده...لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد آسمون سنگی ش... با ضربه ایی که روی شونم خورد، ترسیدم. مامان بود. نفسمو بیرون دادم و دستمو روی قلبم که تند تند میزد گذاشتم . وقتی آروم تر شدم هندزفری هامو از گوشم در آوردم و گفتم: -ترسیدم مامان جان. مامان خندید و گفت:من در زدم ولی از صدای آهنگ زیاد بود نشنیدی. -چی کار کنم دیگه...جوونم و جاهل. -وقت داری چند دقیقه باهات حرف بزنم؟ با دست به تختم اشاره کردم و گفتم: -من همیشه برای شما وقت دارم، بفرمایید. مامان نشست و پرسید: -میدونی الان کی زنگ زد؟ معلومه که میدونستم ولی خودمو زدم به کوجه ی علی چپ و گفتم: -سوالی میپرسی مامان. من از کجا بدونم؟ -همین الان یه خانمی زنگ زد و ازم اجازه گرفت که برای آخر هفته بیان خواستگاری. -خواستگاریه من؟ اونوقت شما چی گفتین؟ -قبول کردم چون فکر کردم که تو در جریانی. -وا...چرا همچین فکری کردی؟ -چون تو رو برای مهرزاد همون دکتری که با هم رفته بودین بیرون خواستگاری کرد. سعی کردم قیافه ی متعجبی بخودم بگیرم، گفتم: شوخی میکنی. مامان مشکوک نگاهم کرد و گفت: -یعنی تو نمیدونستی؟ -نه والا...راستش تا حالا کاری نکرده که بفهمم از من خوشش میاد. زیادی باهام رسمی برخورد میکنه.( اره جون خودم) -اگر با هم صنمی ندارین پس چرا اونروز باهاش رفتی بیرون؟ مثل اینکه این مامانه ما تا تهتو قضیه رو در نیاره ول کن ماجرا نمیشه. گفتم: -اون فرق میکرد. یه بار من باهاش بد حرف زدم برای اینکه از دلش در بیارم رفتیم بیرون...همین. مامان که انگار هنوز قانع نشده بود پرسید: -خب حالا نظرت در موردش چیه؟ پسر خوبی هست؟ خندیدم و گفتم: -فعلا که نمی تونم نظری بدم ولی در کل آدم خوبیه و خیلیم مهربونه. مامان نگران نگاهم کرد. پرسیدم: -از چی نگرانی قربونت برم؟ -ما هیچی از این پسره نمیدونیم... ولی چیزی که خیلی برام عجیبه اینه که در مورد این برخلاف بقیه ی خواستگارایی که بعد از بهم خوردن رابطت با کاوه پیدا شدن سخت گیری نمیکنی و اجازه میدی که بیان...نمیدونم....میترسم از سر لج و لجبازی داری این کارو میکنی که اگر دلیلت همینه باید بگم که کارت اشتباهه. احساس خوبی ندارم. شاید حق با مامانه و من نباید این کارو بکنم. چشمام و بستمو دوباره تو ذهنم کاری رو که اونا باهام کردن و مرور کردم. من تصمیمو گرفتم. به مامان نگاه کردم و گفتم: -نگران نباش عزیزم. هنوز که چیزی معلوم نیست، شاید اصلا ازش خوشم نیومد. -نمیدونم چی بگم...به هر حال اخر هفته میان. شب که بابات بیاد خودم بهش میگم. -باشه. مامان از اتاق رفت بیرون اما من هنوز دارم به حرفاش فکر میکنم. دوست ندارم ناراحتشون کنم ولی نمی تونم از تلافی کردن کارای مهری هم بگذرم. باید بهشون نشون بدم که خوشحالمو از زندگیمم راضیم. حداقل با این کار به ذره خودم آرومتر میشم. اگر مهری خبر نامزدی من و مهرزاد و بشنوه سکته میکنه. من خوب میشناسمش، هر چند که اون شب گفت که برام من یه موقعیت ازدواج جور کرده ولی مطمئنم که از ته دل نگفت و هدفش فقط بردن آبروی من بود چون مهرزاد هم از نظر موقعیت و هم از نظر تیپ و قیافه از کاوه سر تره و این برای مهری که دوست داره همیشه تو چشم باشه ناراحت کننده ست. هر چی بیشتر به اون دوتا فکر میکنم از تصمیمی که گرفتم مطمئن تر میشم. یه نمایش عاشقانه ایی جلوشون راه بندازم که با خاطره خوب برن....نفس عمیقی کشیدم و دوباره هندزفری هامو تو گوشم گذاشتم. *************************** برای آخرین بار خودمو تو آینه نگاه کردم.همه چیز خوب بود. یه پیراهن سبز یشمی تا روی زانو پوشیده بودم که از زیر سینه گشاد میشد و آستین سه ربع بود. موهامم بالای سرم جمع کرده بودم و ارایشمم کم بود. خودم راضی بودم. به ساعت نگاه کردم... الاناست که دیگه برسن. حسابی رو خودم عطر خالی کردم و از اتاق رفتم بیرون. مامان تا منو دید، چند تا ضربه به میز زد و گفت: -ماشالله...مثل ماه شدی. بذار تا نیومدن یه اسپند دود کنم. بابا خندید و گفت: -نکن این کارا رو تهمینه...بوی اسپند میمونه بعد میان میگی اینا چقدر خودشونو تحویل میگیرن. -خب بگن، مهم اینه که بچم چشم نخوره. رفتم کنار بابا نشستم و گفتم: -حالا من همچین تحفه اییم نیستم که ملت بیکار باشن و بخوان منو چشم بزنن. تو رو خدا انقدر خرافاتی نباش. -تو هیچی نمیدونی پس چیزی نگو...بعدم مگه کجات ایراد داره؟ مثل دسته ی گل می مونی. بابا آروم گفت: -ولش کن.... رو حرف مادرت نمیشه حرف زد. اون کار خودشو میکنه. هر دو تا خندیدیم و به مامان نگاه کردیم که ظرف اسپند و بالای سرمون و می چرخوند. سنگینی نگاه بابا رو روی خودم احساس کردم. زل زده بود بهم و وقتی خوب نگام کرد، گفت: -دیگه برای خودت خانمی شدی...اصلا فکرشو نمیکردم که یه روزی یکی بیاد تا تو رو از ما جدا کنه. سرمو گذاشتم روی شونشو گفتم: -هنوز که چیزی معلوم نیست...با این اخلاق گندی که من دارم تا آخر عمر بیخ ریش خودتونم. باب سرمو بوسید و گفت: -خیای هم دلشون بخواد. مثل دختر من هیچ جای دیگه پیدا نمیکنن. -با تعریفای شما و مامان یواش یواش دارم اعتماد به نفس کاذب پیدا میکنمااا. هر دو تامون خندیدیم. زنگ آیفون به صدا در اومد. بابا از جاش بلند شد تا در و باز کنه و من و مامانم بعد از چک کردم همه چی برای آخرین بار، رفتیم کنار بابا تا ازشون استقبال کنیم. اول از همه یه خانم میانسال و دیدم که قیافه ی خیلی زیبایی داشت که با یه لبخند مهربون کاملش کرده بود. پشت سرشم مهرزاد همراه عموش که یکمی تپل بود اومد. زن عموش بعد از روبوسی با مادرم روبروی من وایستاد و آروم گفت: -میدونستم سلیقه ی آرتام تکه. تشکری کردم و به عموشم سلام کردم. مامان راهنماییشون کرد که برن تو پذیرایی. همه رفتن و منو مهرزاد و تنها گداشتن. حالا میتونستم خوب ببینمش. یه کت و شلوار مشکی شیک پوشیده بود که خیلی بهش میومد. دسته گلی رو که دستش بود به طرفم گرفت و گفت: -سلام...خوبی؟ -مرسی، خیلی خوش اومدین. با دست راهو نشونش دادم و گفتم: بفرمایید. تشکری کرد و اشاره کرد من اول برم. صحبت از آب و هوا و وضعیت اقتصادی و نوع زندگیه مردم شروع شد تا اینکه بالاخره رسید به خواستگاری. عموی مهرزاد که خیلی خوش صحبت بود، مجلس و گرفته بود تو دستش و با شوخیاش یخ جمع و آب کرد.بعد از چند دقیقه زن عموش رو به بابام گفت: -آقای زند اگر اجازه میدین تا ما داریم بیشتر با هم اشنا بشیم این دو تا جوون برن سنگاشون و وا بکنن. با موافقت بابا از جامون بلند شدیم و رفتیم توی اتاقم. مهرزاد حسابی سرگرم تماشای اتاقم بود که پرسیدم: -می خواین بریم توی بالکن یا همینجا خوبه؟ مهرزاد یه ذره فکر کرد و گفت: فکر کنم بالکن با صفاتره. رفتیم تو بالکن...هر دوتا ساکت بودیم و داشتیم به نمای شهر نگاه میکردیم. مهرزاد بود که سکوت و از بین برد و گفت: -وقتی به پدر و مادرت نگاه می کردم از خودم بدم اومد که این پیشنهاد و بهت دادم. میدونم کارم درست نیست. نمی خوام کسی رو ناراحت کنم. -بهش فکر نکنین. منم همین کارو میکنم چون هر چی بیشتر بهش فکر کنین بیشتر اذیت میشین. -شاید حق با تو باشه ولی تو از کاری که میکنیم پشیمون نمیشی؟ -نمی دونم. دوست ندارم حالا که اونا، اون بیرون بخاطر ما جمع شدن به این موضوع فکر کنم مهرزاد لبخندی زد و گفت: -میبینی تو رو خدا...دو نفر آدم دو تا خانواده رو گذاشتیم سر کار. -عمو و زن عموی خیلی مهربونی دارین....ازشون خوشم اومد. -این عموم خیلی مهربونه، برخلاف اون یکی عموم که زیادی جدی و عصبیه....راستش بچه دار نمیشن واسه ی همینم ازشون کمک خواستم چون منو دوست دارن...وقتی اون روز بهش گفتم به بابام زنگ بزنه قبول نمیکرد چون میدونست که من اهل زن گرفتن نیستم ولی انقدر اصرار کردم که باورش شد که من واقعا عاشق تو شدم و راضی شد برای قرار دادن بابام تو عمل انجام شده همراهم بیاد. -راستی دکتر... مهرزاد میون حرفم پرید و گفت: -سعی کن دیگه بهم نگی دکتر، مخصوصا توی بیمارستان. -سخته. -فکر کن که منم یکی از دوستاتم...باهام راحت باش. با سر باشه ایی گفتم. مهرزاد گفت: -حالا چی می خواستی بگی؟ -پدرتون کی میان؟ -تاریخ دقیقی نگفته...فقط گفت یه کار ضروری داره که باید انجامش بده و بعد اون میاد...اینطوری به نفع من شد تا وقت داشته باشم که بیام خواستگاری. تو کی بر میگردی سر کارت؟ از الان گفته باشما من کارمند تنبل نمیخوام حتی اکر نامزدم باشه. لبخندی زدم و گفتم: -بعد از رسمی شدن نامزدیمون میام. -اگر موافقی آخر هفته ی دیگه مراسم نامزدی رو بگیریم. -قبول ولی فقط خانواده های خودمون. یه مراسم جمع و جور. -باشه هر طور راحتی. خب دیگه بریم بیرون ببینیم چه خبره... در و باز کرد و منتظر شد تا من اول از بالکن برم بیرون. دستگیره ی در و گرفتم اما قبل از اینکه بازش کنم و مهرزاد صدام کرد. -بله؟ -از تصمیمت مطمئنی؟ اگر پشیمونی همین الان بگو... -تنها چیزی که الان می خوام سر گرفتن این نامزدی و ضایع کردن مهریه...تازه این برام یه فرصته تا غرور و آبروی ریختمو دوباره جمع کنم. پس نگران نباشین. لبخندی زد و گفت: -مرسی...مطمئن باش که کمکت میکنم.امروز زن عموی آرتام زنگ زد و ازمون جواب می خواست. مامانم اعلام کرد که موافقیم، هرچند که هنوزم نگرانه و مشکوک نگاهم می کنه. تو این سه روز که از خواستگاریم میگذره کلی باهاش حرف زدم و سعی کردم خودم و خوشحال نشون بدم تا مطمئنشون کنم ولی چه میشه کرد مادره دیگه.... به پیشنهاد زن عموی آرتام قرار شد پنج شنبه یه مراسم ساده بگیریم تا من و اون بهم محرم بشیم. مامان یه ذره دو دل بود و میگفت زوده اما از یه طرف مثل اینکه از آرتام خوشش اومده بود و می گفت پسر خوبیه...به هر حال اونم موافقت کرد. قرار شد مراسم خونه ی ما بگیریم. من فعلا دلم نمی خواست همه ی فامیل بدونن و ترجیح میدادم غافلگیرشون کنم. فقط به عموم گفتم و کلی ازش خواهش کردم به کسی نگه...مادر بزرگمم که جای خود داشت. وقتی صحبتم با عموم پای تلفن تموم شد وقطع کردم، مامان پرسید: -حالا تو چرا انقدر اصرار داری کسی ندونه؟ بعدا از دستمون دلخور میشن. -مادر من این فقط یه مراسم کوچیکه و بعدا تو یه مراسم بزرگتر همه رو دعوت میکنیم. در ضمن می خوام قیافه ی همه رو وقتی این خبر و میشنون ببینم. -از دست تو...به مادربزرگت گفتی؟ -نه میرم خونش بهش میگم. خیلی وقته بهش سر نزدم. -خیلی خب، فعلا بیا ناهارتو بخور تا یخ نکرده. ********************* زنگ در زدم و منتظر موندم تا در باز بشه. چند ماهی میشه که به مادر بزرگم سر نزدم، حتما خیلی ازم دلخوره. صدای پرستار مامانی رو شندیم: -کیه؟ -آناهیدم زینت جوون. -سلام عزیزم،بیا تو. خوبی؟ خوشی؟ چه عجب بالاخره یاد ما افتادی!! میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ -زینت خانم اگر در و بزنی میام تو توضیح میدم. -وای، خاک بر سرم. بیا تو مادر جون. درو زد و رفتم تو. خونه ی مامانی یه خونه ی قدیمی حیاط دار بود که من عاشقش بودم، مخصوصا حوض نسبتا بزرگ وسط حیاط. از اونجایی که نوه ی محبوب مامانی بودم و همیشه اونجا پلاس بودم توش خیلی خاطره دارم. حیاط خیس بود که نشون میداد تازه زینت خانم آبپاچیش کرده. یه ذره وایستادم و چند تا نفس عمیق کشیدم. عاشق بوی خاک بودم...یادش بخیر چقدر با کاوه تو این حیاط فوتبال بازی کردیم....چه روزایی بود. با صدای زینت خانم به خودم اومدم و پرسیدم: -چیزی گفتین؟ -آره عزیزم. گفتم چرا نمیای تو؟ توران خانم منتظرته. رفتم طرفش و بعد از روبوسی باهاش گفتم: -داشتم به حیاط نگاه میکردم که یهو رفتم تو خاطرات. -تو این خاطراتت جایی برای منه پیرزنم بود؟ مامانی رو دیدم که روی ویلچرش نشسته بود و با لبخند مهربونش نگاهم میکرد. رفتم تو بغلش و انقدر بوسش کردم که دیگه دادش در اومد و گفت: -بسه دختر...خفم کردی. -نمیدونین چقدر دلم براتون تنگ شده بود. -از سر زدن زیادت میتونم حدس بزنم. -باور کنین حسابی سرم شلوغ بود. زینت خانم با یه سینی چایی اومد تو حال و گفت: -بیا یه چایی مخصوص زینت برات ریختم. بیا بخور تا گرم شی. صندلی مامانی رو هل دادم بردم نزدیک مبلی که میخواستم بشینم. مامانی گفت: -میوه بردار عزیزم. -مرسی مامانی. می خورم.من که تعارف ندارم. به زینت خانم که هنوز سر پا وایستاده بود نگاهی کردم و پرسیدم: -چرا نمیشینی زینت خانم؟ -راستش من واسه ی شام یه کم خرید دارم تا تو اینجا پیش توران خانمی من میرم و سریع بر میگردم. -زحمت نکشین من باید برم. مامانی اخمی کرد و گفت: -بعد چند ماه اومدی پیشم مگه من میذارم بری؟ خجالت بکش. دیدم دلش خیلی پره گفتم: -من غلط بکنم که بخوام برم...اصلا تا هر وقت که اراده کنی در خدمتتون هستم.خوبه؟ مامانی لبخندی از روی رضایت زد و به زینت گفت بره خرید کنه. زن خیلی خوبیه....از ۴ سال پبش که مامانی یه سکته ی ناقص و رد کرده بود و دچار مشکل توی راه رفتنش شده بود به پیشنهاد یکی از آشناها برای پرستاری استخدامش کردیم. زن تنهایی بود و جز مامانی کسی از گذشته ش خبر نداشت. چایی مامانی رو دادم دستش و یه قلپم از چایی خودم خوردم.مامانی پرسید: -حالا چی شد که بعد از قرن ها نوه ی بی معرفتم یادی از مادربزرگ پیرش کرد؟ -تو رو خدا اینطوری نگو مامانی...تو که میدونی چقدر برام عزیزی ولی باور کن حالم خوب نبود. مامانی دستامو گرفت و گفت: -میدونم، الان خوبی؟ باز یاد کاوه افتادم و اشک تو چشام جمع شد. مامانی سرم تو بغلش گرفت و منم زدم زیر گریه...بالاخره تونستم یه دل سیر گریه کنم بدون اینکه نگران باشم مبادا پدر و مادرم صدامو بشنون و غصه بخورن. همیشه با مامانی راحت بودم و بودن کنارش بهم آرامش میداد. اونم خیلی خوب درکم میکرد، نه تنها منو بلکه همه رو. مامانی همونطور که موهامو نوازش میکرد گفت: -کاوه باهات بد کرد، اما من هنوز نمی فهمم چرا اینکارو کرد...فقط یادمه بعد از عروسیش یه شب تنها اومد اینجا و گله کرد که چرا عروسیش نرفتم. منم به جای تو هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم...اون تمام مدت ساکت بود و بعد از حرفام بلند شد که بره ولی قبل از رفتنش گفت این تو بودی که بی معرفتی کردی. با عصبانیت گفتم: من؟ اون بود که فقط منتظر بهونه بود که بره سراغ مهری. -نمی دونم حق با کدومتونه چون هر دو تاتون ساکتین و چیزی نمیگین. فکر کنم تنها کسی که خوشحاله اون دختره ی شیرین عقله که حسابی داره می تازونه. از همون روز اولم که دیدمش بهت گفتم که ازش خوشم نمیاد ولی تو گوش نکردی. از حرفی که مامانی در مورد مهری زد خندم گرفت، اشکامو پاک کردمو گفتم: -اصلا اونا رو ول کنین. راستش من اومدم تا یه خبر خوب بهتون بدم. مامانی خندید و گفت: -پس حسابی خوش خبری. خوب چی شده؟ -خب...راستش...من دارم...یعنی...آخر هفته نامزدیمه. خنده روی صورت مامانی خشک شد و با تعجب زل زد بهم...وقتی دیدم چیزی نمیگه پرسیدم: -چرا چیزی نمیگین؟ مامانی اخم شدیدی کرد و گفت: -هیچ معلوم هست داری چی کار میکنی؟ -خب دارم ازدواج میکنم. مگه کار بدیه؟ -خودتو به اوت راه نزن...چرا انقدر زود تصمیم به ازدواج گرفتی؟ -خب از یکی خوشم اومده میخوام باهاش ازدواج کنم. مامانی هم موشکافانه نگام کرد و گفت: -یعنی باید باور کنم که تویی که تا همین دو دقیقه پیش داشتی به خاطر پسر عمه ت گریه میکردی از یکی دیگه خوشت اومده؟ -اولا من به خاطر غرور له شدم گریه کردم نه پسر عمم. دوما مگه قراره تا آخر عمر از کسی خوشم نیاد و تنها بمونم؟ -با خصوصیت اخلاقی ایی که تو داری اینکه تنها بمونی اصلا برام عجیب نیست. -بی خیال مامانی...شما که هنوز مهر...ارتام و ندیدین که....انقدر خوب هست که بتونه جای کاوه رو بگیره. -ببینم نکنه از روی لج و لجبازی داری اینکارو میکنی؟ به خدا اگر به خاطر این باشه دیگه اسمتم نمیارم. -نه قربونت برم...من واقعا اونو دوست دارم چه دروغگوی ماهری شدم....مامانی رفته بود توی فکر، احساس عذاب وجدان میکنم. نباید انقدر راحت به کسایی که دوستشون دارم دروغ بگم. با شنیدن صدای در من و مامانی از فکر بیرون اومدیم و همزمان به زینت که کلی خرید کرده بود نگاه کردیم. از جام بلند شدم تا کمکش کنم. داشتم با کمک زینت خانم وسایل و تو کابینت ها میذاشتم که مامانی گفت: -آناهید بیا گوشیت داره زنگ میخوره. شماره ی آرتام بود. ترجیح دادم جلوی نگاه تیزبین مامانی حرف نزنم و با گفتم ببخشید رفتم تو حیاط. -سلام. -سلام، خوبی؟ -مرسی. امروز زن عموتون زنگ زد و قرار نامزدی رو برای ۵ شنبه گذاشتن. -میدونم. واسه ی همین زنگ زدم ببینم اگر کاری هست انجام بدم. -نه کاری نداریم. فقط بگین چند نفر از طرف شما میان؟ -فکر کنم دو تا عموهام و عمم با همسراشون. راستی چرا نمیخوای مهمونی رو خونه ی من بگیریم؟ -همون خونه ی ما بهتره. -فردا صبح خونه ایی بیام دنبالت تا بریم حلقه بخریم؟ -مگه نباید برین بیمارستان؟ -فردا عمل ندارم دیرتر میرم، در ضمن من مردی نیستم که کارو زندگیمو یکی کنم. خدایی بهتر از من کجا میخواستی پبدا کنی؟ هر دو تامون خندیدیم، گفتم: -من الان خونه ی مادربزرگمم و شبم همین جا میمونم -پس آدرس اونجا رو بده. الانم زنگ میزنم تا از بابات اجازه بگیرم. آدرس و براش گفتم. -فردا میبینمت. مواظب خودت باش. -تا فردا. خداحافظ. قطع کرد. تا رفتم تو مامانی پرسید: -خودش بود؟ با سر اره ایی گفتم و نشستم کنارش. مامانی هنوزم به حرفام شک داشت. منم مجبور شدم تمام شب از خوبی های آرتام و اینکه ازش خوشم میاد حرف بزنم که فکر میکنم یه ذره آروم تر شد. ********************** با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم . بدون اینکه به شماره نگاه کنم جواب دادم. -بله؟ -تو هنوز خوابی دختر؟ هنوز ویندوزم بالا نیومده بود، پرسیدم: -شما؟ -آرتامم. من جلوی در خونه ی مادربزرگتم. یه متر از جام پریدم و به ساعت نگاه کردم. وای...دیرم شد. چرا مامانی منو بیدار نکرد. دوباره صدای آرتام و شنیدم که گفت: -الو؟؟؟؟ باز خوابیدی؟ دستی به صورتم کشیدم و گفتم: -نه بیدارم. درو میزنم بیاین تو تا من حاضر شم. -ممنون. تو ماشین منتظرت میمونم. باشه ایی گفتم و لباسامو پوشیدم و سریع از اتاق اومدم بیرون. مامانی و زینت خانم در حال حرف زدن بودن. گفتم: -سلام. چرا بیدارم نکردین؟ -مامانی: نگفته بودی عزیزم. راست میگفت. دست و صورتم شستم. مامانی پرسید: -حالا کجا میری با این عجله؟ -آرتام دم دره، قراره بریم حلقه بگیریم. زینت خانم که حالا تو آشپزخونه بود با صدای بلندی گفت: -ایشالله به سلامتی. -مامانی: باشه برو ولی قبلش یه چیزی بخور ضعف میکنااا. صورتشو بوسیدم و گفتم: -نه، تا حالام خیلی دیر کردم. با صدای بلند از زینت خانم خداحافظی کردم که دیدم با یه لقمه اومد بیرون . داد دستم و گفت: -اینو بخور جون بگیری صورتشو بوسیدم و یه گاز گنده به لقمه نون و پنیر زدم....از خونه که اومدم بیرون، آرتام و تو ماشینش دیدم. با دیدنم پیاده شد و در و برام باز کرد. حسابی خوشتیپ کرده بود....یه شلوار لی تیره با به پالتوی مردونه ی کوتاه مشکی و یه پیراهن اسپرت. بعد از تشکر ازش نشستم تو ماشین. نگاهی بهم کرد و با خنده گفت: -مثل اینکه خیلی خوش خوابی...صورتت پف کرده. لبخندی زدم و گفتم: -تا نزدیکای صبح داشتم با مادربزرگم درد و دل میکردم، دیر خوابیدم. -هوم...الان سبک شدی؟ -خیلی. مادربزرگم همیشه سنگ صبورم بوده. راستش مثل مامانم یه ذره به تصمیمم شک کرده، واسه ی همینم مجبور شدم کلی دلیل براش بیارم تا قانع بشه. -شد؟ -فکر نمیکنم. -خودم درستش میکنم، نگران نباش. -مهموناتون و دعوت کردین؟ -آره بهشون گفتم و ازشون خواستم فعلا به بابام چیزی نگن. -پدرتون ناراحت میشه. -فکر نمیکنم. جدا از اینکه دوست نداره ازش جدا باشم، یکی از آرزوهاش دیدن ازدواج منه. -یعنی انقدر از ازدواج فراری بودین؟ -نمی خوام فعلا خودم و درگیر کنم. خندید و گفت: -هر چند موقتا در گیر شدم ولی خب خیلی فرق میکنه. جلوی یه جواهر فروشی نگه داشت و گفت: -رسیدیم. اینجا مال یکی از دوستامه و کاراشم عالیه. با هم رفتیم تو. صاحب مغازه یه مرد جوون بود و تا آرتام دید اومد سمتمون با همدیگه حال و احوال کردن. مرد جوون که فهمیدم اسمش کیوانه با نگاهی به من گفت: -چه عجب...از اینورا؟؟؟؟ آرتام به من اشاره کرد و گفت: -با نامزدم اومدیم حلقه انتخاب کنیم. کیوان که از این حرف آرتام حسابی تعجب کرده بود چند باری به من و اون نگاه کرد و گفت: -خیلی خوش اومدین. آرتام از کیوان خواست که انگشترها رو بیاره تا من ببینم. از قیافشون معلوم بود که خیلی گرونن. به آرتام گفتم: -ما که قراره فقط یه مدت کوتاه اینارو دستمون کنیم پس بهتره ولخرجی نکنیم و یه دونه ارزونترشو بخریم. -اولا درسته که قراره برای یه مدت کوتاه دستمون باشه ولی فکر منم باش، هر کی تو بیمارستان اینو ببینه میگه ببین مهرزاد چقدر خسیسه. دوما تو نگران گرونیش نباش نگهش میدارم واسه ی وقتی که پاره آجر خورد تو سرم و واقعا خواستم ازدواج کنم. خندیدم و شونه ایی بالا انداختم. آرتام که دید خیلی تردید تو خریدن دارم حلقه ایی رو پیشنهاد داد که واقعا زیبا بود. با اعلام موافقتم کیوان و صدا کرد. آرتام به شوخی به کیوان گفت: -حالا اینا اصلن یا داری بهمون میندازی؟ کیوان که داشت انگشتر هارو میذاشت تو جعبه گفت: -مطمئن باش اصلن...از جنس همون دستبندیه که یه ماه پیش با اون دختره او.... آرتام شروع کرد به سرفه کردن و کیوان تازه متوجه شد که چه سوتیه بدی داده. سریع اومد جمعش کنه و گفت: -منظورم همون خانم مسنه....زن عموت بود دیگه. لبخندی زدم و رو به آرتام گفتم: - نمیخواد خودتو اذیت کنی. -کیوان: باور کنین زن ع... آرتام در حالی که میخندید رو به کیوان گفت: -بسه دیگه نمی خواد ادامه بدی. خانم من خیلی روشن فکره ناراحت نمیشه. کیوان با تعجب نگاهم کرد و وقتی مطمئن شد ارتام راست میگه، گفت: -تو رو خدا با آرتام بیاین خونمون یه چند جلسه با خانمم نشست و برخاست کنین. -آرتام: بیارمش که بیشتر آبروم و ببری؟ پاکت خریدمون برداشت و بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن اومدیم بیرون. آرتام همونطور که در و باز میکرد تا بشینم گفت: -بیجاره تا یه هفته هنگ میمونه. هر چقدر آرتام اصرار کرد که بریم لباس و بقیه ی وسایل و بخریم، مخالفت کردم و بهش گفتم که فقط حلقه مهم بود که خریدیم. اما هرچقدر بهش اصرار کردم که بره بیمارستان و منو بذاره خونه قبول نکرد و برای ناهار رفتیم رستوران. هنوزم نمیدونم که وقتی به پری بگم چه واکنشی نشون میده ولی باید باهاش حرف بزنم و سوء تفاهما رو برطرف کنم.اون بهترین دوستمه و نمی خوام از دستم ناراحت باشه. ساعت نزدیک ۱۲بود و حتما الان خوابه چون دیشب شیفت بوده. زنگ در و زدم... بعد از چند دقیقه صدای خاله پروانه رو شنیدم که گفت: -سلام خانم خوشگله...بیا بالا. در و زد. خاله پروانه جلوی در آپارتمان منتظرم بود. -سلام خاله. خوبین؟ -سلام عزیزم. مرسی. چه عجب بالاخره اومدی اینجا!!! همونطور که میرفتیم تو گفتم: -باور کنین سرم شلوغه اما همیشه حالتون و از پری میپرسم. خودتون که شرایط کاری مارو میدونین. -میدونم عزیزم. برای اطمینان پرسیدم: -پری خونه س؟ -آره ولی خوابه.... سرش و آورد جلو و خیلی آروم گفت: -از دستت ناراحته....فکر کنم بخاطر اینه که نیومدی تو مراسم دومی که گرفت. پس پری چیزی بهش نگفته بود.گفتم: -از دلش در میارم. دستشو روی شونم گذاشت و گفت: -پری مهربونه و زود میبخشه. -میدونم. غیر از اینم ازش توقع ندارم. -ناهار چی دوست داری تا برات درست کنم. -ممنون، من باید برم. -از این حرفا نرن که ناراحت میشماااا. بعد از مدتها اومدی خونمون، من و پری هم تنهاییم. -مگه آقا پدرام برگشت قشم؟ -آره مادر، ۲ روز پیش رفت و باز تنها شدیم. -خب چرا نمیاین پیش ما؟ مامان منم تنهاست. -میام عزیزم این مدت درگیر کارای پری بودم، الان که تنها تر شدم حتما میام. وای ببخشید اگر همینجا وایستی من تا فردا صبح پر چونگی میکنم. -نزنید این حرفو، خوشحالم که منو قابل میدونین تا باهام حرف بزنین. -مرسی عزیزم. برو پری رو بیدار کن زیادی خوابیده. لبخندی زدم و رفتم سمت اتاق پری. در و آروم باز کردم و رفتم تو و کنارش روی تخت نشستم. خیلی معصوم خوابیده بود. با دقت داشتم قیافشو نگاه میکردم. خیلی خوشگله...چشم و ابروی خوشفرم که با لبای کوچیک و بینی کوتاه و بی نقصش هماهنگی خوبی داشت....پوست گندمگونش به موهای قهوه اییه رنگ شدش خیلی میومد ولی از همه مهم تر رنگ چشماش بود که تو وهله ی اول تو صورتش جلب توجه میکرد....چشمای طوسی خوشرنگش....پری تو خواب عطسه ایی کرد که باعث شد لبخند بزنم...نگاهم افتاد به حلقه ی تو دستش و خنده رو لبام خشک شد....یاد حلقه ی خودم افتادم، باورم نمیشه تا چند روز دیگه منم مثل اون نامزد میکنم.....نه....من مثل اون نیستم....بین نامزدی من و اون کلی فرقه....یعنی گرفتن انتقام از مهری و کاوه انقدر ارزش داشت که بخوام با پدر و مادرم بازی کنم؟ انقدر ارزش داره که بخوام به همه دروغ بگم؟؟؟ سرمو به دو طرف تکون دادم تا این فکر از سرم بپره....من تصمیممو گرفتم، تاره آرتام که مسخره ی من نیست... پوفی کردم و دوباره به پری نگاه کردم، دلم نمیومد بیدارش کنم. دیشب شیفت بوده. پری کمی تکون خورد و چشماش و تا نیمه باز کرد و بهم نگاه کرد. همینطور زل زده بود بهم...لبخندی زدم و گفتم: -سلام. ظهر بخیر. پری که معلوم بود هنوز خوابه دوباره چشماشو بست و منم منتظر نگاش میکردم. بعد از چند دقیقه یهو از جاش بلند شد و با چشمایی که از تعجب تا آخرین حد باز شده بود، نگام کرد. پرسیدم: -چته، مگه جن دید؟ -تو اینجا چی کار میکنی؟ -خب اومدم دوست بی معرفتم و ببینم. پری یه ذره نگام کرد ولی بعد از چند لحظه دوباره پشتشو به من کرد و خوابید...در حالی که پتو رو روی سرش میکشید گفت: -من نمیخوام ببینمت. سعی کردم پتو رو که محکم نگه داشته بود و کنار بزنم. گفتم: -چرا بچه بازی در میاری؟ -آره، اصلا من بچمو نمیخوام با توی آدم بزرگ بگردم. -پری پاشو خودتو لوس نکن. بچه ایی که قهر میکنی دیگه....من اومدم تا همه چیز و برات تعریف کنم، باور کن قضیه اونطور که فکر میکنی نیست....تو از هیچی خبر نداری. پری تو جاش نشست و گفت: -آره خبر ندارم چون تو منو محرم ندونستی....کاری کردی که منم مثل همه از حرفی که شنیدم شکه بشم و نتونم هیچکاری برای دفاع ازت بکنم. نگاهشونو دیدی؟ میدونی همین طناز چقدر پشت سرت تو بیمارستان اراجیف گفته؟ برام خیلی سخته که هر روز حرفاشونو بشنوم و چیزی نگم. -هیچکدوم اونا برام مهم نیستن...مهم تویی. نمیخوام مثل بقیه در موردم فکر کنی. -توقع داری چطوری فکر کنم؟ اصلا اون دختره کی بود که همه چیز تو رو میدونست؟ با یاد آوری مهری عصبی شدم و گفتم: -لعنت به اون دختر که باعث و بانی تمام بدبختی های منه. هر دوتامون ساکت بودیم....چند تا نفس عمیق کشیدم تا یه ذره آرومتر بشم و بعد کل ماجرا رو براش تعریف کردم. از اولین روزی که کاوه رو دیدم تا همین دیروز که با آرتام رفته بودم بیرون. موقع تعریف داستان نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و پری هم پا به پای من گریه میکرد. وقتی حرفام تموم شد بغلم کرد و گفت: -پس چرا تا حالا اینارو بهم نگفتی؟ -چی میگفتم؟ برام سخته که اون خاطرات و مرور کنم. تازه چی بگم؟ با کاری که کاوه باهام کرد مگه حرفیم برای گفتن میمونه؟ -اونشب انقدر شکه شدم که نتونستم خوب ببینمش ولی یه چیزایی از قیافش وقتی بچه بود تو ذهنم هست. باورم نمیشه باهات این کارو کرده باشن. -اشکال نداره...نوبت منم میشه که با اعصابشون بازی کنم. پری نگران نگام کرد و گفت: -آناهید این کارو نکن...درسته مهرزاد آدم خوب و قابل اطمینانیه ولی مردم که از همه چیز خبر ندارن....میدونی فردا که نامزدیتون بهم خورد از سر بیکاری چقدر پشت سرتون حرف میرنن؟ به پدر و مادرت فکر کردی؟ -من الان فقط به انتقام فکر میکنم. مطمئنم خانوادم اگر بعدها دلیلمو بدونن درکم میکنن. تا کاوه اینا ایرانن باید خودمو خوشحال نشون بدم. -فکر کردی اگر با مهرزاد بهم بزنی عمت به مهری نمیگه؟ -بگه. البته اگر تا اون موقع هنوز زندگیشون ادامه داشته باشه. من کاوه رو بهتر از خودش میشناسم. خوب میدونم که خیلی حسوده. -داری چی کار میکنی؟ -هیچی....دارم زندگیمو میکنم. میخوام یه مدت خوشحال زندگی کنم....بده؟ -من نمیدارم. -پری لطفا دخالت نکن....باور کن تا عمر دارم نمی بخشمت. -یعنی بذارم هر کاری دلت می خواد بکنی؟ با بغض گفتم: -نگران نباش....انقدرام پست نیستم ولی انصاف نیست مهری انقدر راحت زندگی کنه، تازه خودت که دیدی من کاری بهش نداشتم...اون بود که اذیتم کرد و آبروم و برد. -خیلی خب گریه نکن، اگر هدفت فقط گرفتن حال مهریه کاری ندارم ولی قول بده که زندگیشون و خراب نکنی یادت باشه که تو مثل اون نیستی. با سر باشه ایی گفتم. پری خندید و گفت: -وای چقدر گشنمه....از وقتی بیدار شدم مخمو کار گرفتی....دیگه دارم ضعف میکنم. منم خندیدم .پری گفت: -پاشو بریم یه چیزی بزنیم بر بدن. همون لحظه برای گوشیش sms اومد. پری بعد از خوندنش گفت : -البته اگر هیراد بذاره. قبل از اینکه از اتاق بریم بیرون گفتم: -راستی به هیراد چیزی نگیااااا، جلوی آرتام اصلا به روی خودت نیار که قضیه رو میدونی....من قول دادم به کسی نگم. پری چشمکی زد و گفت: -حله. خاله پروانه با دیدن ما گفت: -بیاین بشینین، میخواستم براتون چایی بیارم. -پری: تو بشین مامان. من میارم. و همونطور که داشت چایی میریخت، بلند از تو آشپزخونه گفت: -مامان آخر هفته یه نامزدی افتادیم. -نامزدیه کی؟ -همون دختری که کنارت نشسته. خاله پروانه با تعجب بهم نگاه کرد و پرسید: -راست میگه؟ در حالی که می خندیدم با سر آره ایی گفتم و ادامه دادم: -برام افت داشت که از پری عقب بمونم. خاله پروانه صورتم و بوسید و گفت: -تبریک میگم...پس الان سر تهمینه حسابی شلوغه... پری کنارو نشست و آروم یه دونه زد تو سرم و گفت: -خاک بر سر حسودت کنن. هر سه خندیدیم. ***************************** -پری بسه لباسمو پاره کردی. پری همونطور که داشت با لباسم ور می رفت، گفت: -من تا این نخه اضافه رو نکنم ول نمیکنم. پوفی کردو و سر جاو وایستادم تا کارشو بکنه چون تا میدونستم نا اون نخو نکنه بی خیال نمیشه. بعد از چند لحظه آهایی گفت و یه نخ خیلی کوچیک و جلوی صورتم گرفت و فاتحانه لبخند زد. -به خاطر این یه ربع منو سر پا نگه داشتی؟ -بده میخوام عالی باشی؟ -نه والا... اصلا از موقعی که اون نخو کندی کلی رفت رو قیمتم. -تقصیر منه که به فکرتم...به قول قدیمیا« خر چه داند ارزش نقل و نبات؟» -بی ادب. پری یه ذره نگام کرد و گفت: -خیلی خوشگل شدی. فکر کنم مهرزاد امشب حسرت بخوره که همه چیز الکیه... -اولا انقدر دوست دختر ترگل ورگل دورشه که من در مقابلشون هیچم...دوما دیگه نگو مهرزاد، تو ذهنم میمونه سوتی میدماااا. -پس چی بگم. -آرتام. -چه اسم نازی ولی من روم نمیشه بگم. -حالا که تنهاییم اسمشو بگو. -خیلی خب. سعیمو میکنم. تقه ایی به در خورد و پشت سرشم صدای هیراد اومد که پری رو صدا میکرد. پری بلند گفت: -الان میام عزیزم. خندیدم و گفتم: اوهو... -زهر مار، ببین قیافم خوبه؟ -ای بد نیست. -گمشو. -شوخی کردم....عالی شدی. پری به پیراهن بلند بنفش پوشیده بود که توی تنش عالی بود و اندام ظریفشو به نمایش میذاشت. موهاشم سشوار کشیده بود و باز گذاشته بود. وقتی مطمئن شد که خوبه از اتاق رفت بیرون. رفتم جلوی آینه تا دوباره رژم و تمدید کنم. یه پیراهن کوتاه تا روی زانو به رنگ سفید پوشیده بودم که بخاطر گشادیش از زیر سینه، پر تر نشونم میداد و این برای من که این مدت خیلی لاغر شده بودم خوب بود. موهای مشکیمو با کمک پری بعد از فر کردن شلوغ بالای سرم جمع کردم. رژ قرمزم و دوباره روی لبام کشیدم. برای آخرین بار به خودم تو آینه نگاه کردم و از اتاق رفتم بیرون. آرتام و خانوادش هنوز نیومدن. هیراد تا من و دید اومد جلو بهم تبریک گفت.به مامان و بابام نگاه کردم....خیلی خوشحال بودن....مادربزرگمم همینطور . نگاهی از سر رضایت بهم کرد و اشاره کرد که عالی شدم. صدای زنگ در نشون از اومدن مهمونا بود. نمیدونم چرا دلشوره داشتم....از اینکه آرتام منو با این لباس ببینه خجالت می کشیدم واسه ی همینم تقریبا خودمو پشت پری قایم کردم. اول از همه یه خانم و آقا اومدن تو...مطمئنم همون عموشه که میگفت خیلی جدیه چون در عین حال که لبخند میزد اخم هم روی صورتش بود.موهای کمی داشت ولی بی نهایت خوشتیپ بود. زنش که کنارش بود با غرور به همه نگاه میکرد و یه ذره قیافه گرفته بود. وقتی به من رسیدن، عموش گفت: -تبریک میگم دخترم. -ممنون. خیلی خوش اومدین. اما زنش فقط سری تکون داد که باعث شد وقتی از کنارمون رفتن پری ایششششششی بگه. نفرای بعد همون عمو و زن عموش بودن که توی خواستگاریم بودن و من خیلی دوستشون داشتم. آخرین نفر آرتام بود که داشت به یه خانوم مسن کمک میکرد اومد تو. اون خانومم حتما عمه ش بود. قیافه ی مهربونی داشت. با دیدن ارتام بیشتر پشت پری قایم شدم. پری با تعجب نکام کرد و گفت: - تو چته؟ -هیچی. عمش هم باهام گرم و صمیمی بر خورد کرد. نذاشتم مثل دفعه قبل من و اونو تنها بذارن و همراه بقیه رفتم تو سالن...نمیدونم چرا اتقدر ازش خجالت میکشیدم...نه به سری قبل که عین خیالمم نبود و نه به حالا.... همه نشسته بودن و منم سرمو از خجالت انداخته بودم پایین و با انگشتام بازی میکردم و به حرفای بقیه گوش میدادم. پری سقلمه ایی بهم زد و آروم گفت: -چته؟ بیچاره مرد بس که نگات کرد....یه بار نگاش کن ببین چی میگه خب. -نمیدونم چم شده....روم نمیشه. -پری خندید و گفت: -مردشور تو ببرن. بعد از کلی حرف زدن عموی بزرگ آرتام گفت: -خب اگه همه راضین یه صیغه ی محرمیت بخونم که این دوتا جوون مشکل شرعی نداشته باشن تا بیژن بیاد و مراسم عقد و بگیریم. با شنیدن کلمه ی عقد سرمو سریع بلند کردم و برای اولین بار به ارتام نگاه کردم. خیلی خوشگل شده بود، طوری که نگاه گرفتن ازش غیر ممکن بود. یه کت و شلوار طوسی تیره پوشیده بود که یقه ش مشکی بود.صورتش شیش تیغه بود و موهای قهموه ایی و خوشحالتش و بالا داده بود. انگار ترس و تو نگام دید چون لبخند اطمینان بخشی زد. عموش ازش خواست که کنار من بشینه تا صیغه رو بخونه. آرتام کنارم نشست و آروم پرسید: -من شاخی چیزی در آوردم؟ -چی؟ -پرسیدم شاخ در آوردم که ازم میترسی و نگام نمیکنی.... و بعد از فکر کردن ادامه داد: -یا شاید پشیمون شدی؟....اگر همینطوره تا دیر نشده بگو... -همین الانم خیلی دیره....اینا که مسخره ی ما نیستن...ولی به هر حال مطمئن باشین که پشیمون نیستم. -امیدوارم. لبخندی زدم تا خیالش راحت بشه. عموش صیغه رو خوند و ما به هم محرم شدیم . آرتام حلقه ها رو از تو جیبش در آورد و بعد از اجازه گرفتن از بابا دستم کرد و همه دست زدن. بابا دستم و گرفت و گذاشت تو دست آرتام....از دیدن حلقه ی اشک تو چشماش دلم گرفت ولی سعی کردم لبخند بزنم....من هیجوقت دختر خوبی براشون نبودم. به ترتیب همه باهامون روبوسی کردن و تبریک گفتن. وقتی نوبت پری رسید: -حالا که این اتفاق افتاد حداقل از موقعیت استفاده کن و با آرتام جون خوش بگذرون....تو رو خدا ببین چه جیگری شده. -بهش فکر میکنم. بعد از چند ساعت همه عزم رفتن کردن....موقع رفتن ارتام منو برد یه گوشه و گفت: -اولین مرحله که تموم شد. -بیمارستان چی میشه؟ -هیچی...مثل یه خانم دکتر خوب از شنبه برمیگردی سر کارت. -.... -تا من هستم نگران نباش. نمیدارم هیچ کس بهت چپ نگاه کنه. لبخندی زدم. گفت: -من دیگه میرم...ممنون مراسم خوبی بود. باهاش خداحافظی کردم و اونم برگشت که بره ولی هنوز یه قدم بر نداشته بود که برگشت. پرسیدم: -چیزی یادتون رفت؟ یه ذره نگاه کرد و گفت: -نه...فقط میخواستم بگم امشب خیلی خوشگل شدی. و منتظر جواب من نموند و رفت. دوباره به در خونشون نگاه کردم....نه، مثل اینکه این دختره قرار نیست بیاد...پوفی کردم و موبایلم و در اوردم تا شمارشو بگیرم....هنوز اولین بوق نخورده بود که بالاخره سر و کله ش پیدا شد. خیلی خونسرد نشست تو ماشین و گفت بریم ولی من همینطور بی حرکت زل زدم بهش تا شاید یه ذره خجالت بکشه. وقتی دید حرکت نمی کنم، نگام کرد و با قیافه ی حق به جانب پرسید: -چرا اینطوری نگام میکنی؟ بریم دیگه. -خیلی پررو ایی، ساعت چنده؟ -چنده؟ -۸:۳۰ -خب. -نیم ساعته که منو اینجا علاف کردی. اصلا خجالتم نمیکشی. -اووووه....همچین نگام میکنه که انگار سه ساعته منتظر.حالا خوبه من به خاطر تو از خوابم زدم و دارم میام بیمارستاناااا. -خیلی لطف میکنی. -حالا چرا همون شب نریم بیمارستان؟ -آرتام گفت صبح بریم. نمیدونم می خواد چی کار کنه....واسه ی همینم دلشوره دارم -دلشوره ی چی؟ مگه کار خلافی کردین؟ -خدا کنه همه چیز خوب تموم بشه. -نگران نباش. یه ذره ساکت بود ولی دوباره ادامه داد: -میمردی ناز نمیکردی و میذاشتی نامزد قلابیت ما رو بیاره؟ چی میشد یه دور با ماشینش میزدیم؟ یاد دیشب افتادم که آرتام زنگ زد و گفت صبح میاد دنبالم تا با هم بریم ولی من قبول نکردم. گفتم: -وقتی خودم ماشین دارم چرا با اون برم؟ -همچین میگه ماشینم انگار لامبورگینی داره. یه ابوطیاره بیشتر نداریا. -همین ابوطیاره از سرتم زیاده. تو لیاقتت همون وسایل حمل و نقل عمومیه. اصلا برو پایین. -خب بابا...ببخشید....من مخلص تو و ماشینتم هست. خندیدم و گفتم: -دیگه تکرار نشه. بعد از نیم ساعت رسیدیم بیمارستان...از ترافیک متنفرم ولی امروز دوست نداشتم راه باز شه تا برسیم.... بعد از تقریبا یک ماه دارم بر میگردم سر کار، تازه نامزدم کردم...اونم با یکی از محبوب ترین دکترای بیمارستان بین خانما....مطمئنم آقایون از شنیدن این خبر خوشحال میشن اما در مورد خانما....بهتره بهش فکر نکنم. پری که دید همونطور سر جام نسشتم، گفت: -بیا بریم تو، چیزی نمیشه...تازه من خیلی مشتاقم قیافه ی طناز و ببینم...بیچاره فکر میکرد با زنگ زدن به بابای مهرزاد جلوی ازدواجتون و میگیره ولی خبر نداره چه سهم بزرگی تو این امر خیر داشته...فقط رفتیم تو حلقه تو بگ..... نگاهش روی انگشتام خیره موند و پرسید: -پس حلقت کو؟؟؟؟ نگو که جا گذاشتیش. -نه بابا...تو کیفمه. -خب بذار دستت دیگه. -نه، بذار اول ببینم اوضاع چطوره...بعدشم میخوام اول آرتام به همه بگه. -خیلی خب. بریم تو. تا زمانی که برسیم به بخش خودمون مشکلی نبود جز نگاه چندتا از همکارا که دوستانه نبود ولی در کل بیشترشون عادی برخورد کردن و دلیل غیبتم و پرسیدن.پری گفت: -دیدی کسی چیزی نگفت. جلوی در بخش یه نفس عمیق کشیدم و رفتیم تو. خانم دواچی تو استیشون نشسته بود و سرش پایین بود. با شنیدن سلامم بهم نگاه کرد و اومد بیرون استیشون تا بغلم کنه. گفت: -کجا رفتی تو دختر؟ نمیگی دل من برات تنگ میشه؟ -یه مدت حالم خوب نبود. -از دست این طناز...به همه گفت تو دیگه نمیای. همه ش میگفتم تو انقدر بی معرفت نیستی که همینطوری بی خداحافظی بری و پشت سرتم نکاه نکنی. -نه...من تازه اینجا کلی دوست پیدا کردم، کجا برم؟ -خوشحالم که اومدی مادر جوون. نگاهی به دور و برم کردم. بخش خیلی ساکت بود. پرسیدم: -اینجا چرا انقدر ساکنه؟ -بخاطر جلسه اییه که دکتر وزیری برای دکترا گذاشته. شمام سریع لباساتونو عوض کنین و برین سالن اجتماعات. وقتی از خانم یکتا جدا شدیم از پری پرسیدم: -تو میدونستی؟ -خب اره. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: -پس چرا صبح انقدر لفتش دادی؟ چرا چیزی نگفتی؟ شونه ایی بالا انداخت و گفت: -خب فکر میکردم مهرزاد بهت گفته. -آرتام...انقدر نگو مهرزاد. -همه ش یادم میره. یادم افتاد که آرتام دیشت بهم گفت وقتی رسیدم بهش زنگ بزنم. گوشیمو از تو کیفم در آوردم تا شمارشو بگیرم که دیدم ۵ تا miss call دارم که همه ش ارتام بود. یادم رفته بود از دیشب گوشیمو از روی silent در بیارم. چون نمیدونستم الان تو جلسن یا نه ترجیح دادم بهش زنگ نزنم و بجاش sms دادم که رسیدم. بعد از چند دقیقه جوابش اومد که برم سالن اجتماعات. وقتی رسیدیم درای سالن هنوز باز بود ولی سکوت اونجا نشون از شروع صحبتهای دکتر وزیری بود. پری دستمو گرفت و همونطور که منو دنبال خودش میکشید گفت: -بیا بریم تو تا از این دیرتر نشده. با ورود ما همه ی سر ها چرخید طرفمون. پری هم مثل من معذب بود و اینو از فشار دستاش میفهمیدم. اصلا به آرتام نگاه نکردم و رو به دکتر وزیری گفتم: -اجازه هست بیایم تو. دکتر وزیری لبخند مهربونی زد و با دست به صندلی های خالی اشاره کرد و گفت: -بله....بفرمایین. حالا نوبت من بود که پری رو دنبال خودم بکشم. با هم رفتیم توی ردیف های آخر و پشت تمام بچه ها نشستیم. تا زمانی که بشینیم با اینکه سرم پایین بود، نگاه بچه ها رو خیلی خوب احساس می کردم. اما به محض نشستن همه به دکتر وزیری نگاه کردن جز یه نفر که هنوز بهم خیره بود.سرمو بلند کردم...طناز بود که با یه پوزخند تمسخر آمیز داشت نگام میکرد و وقتی دید متوجهش شدم، روشو برگردوند. پری هم که مثل من متوجه طناز شده بود آروم گفت: -خیلی دلم میخواد ببینم وقتی خبر نامزدیتو شنید بازم از این لبخندای ژکوندش تحویلمون میده یا نه؟ -ولش کن. ولی بر خلاف حرفم منم خیلی دوست داشتم قیافش و ببینم.دختره ی پررو فکر کرده کیه. رومو برگردوندم سمت دکتر وزیری که نگاهم تو نگاه دکتر زرافشان گره خورد. لبخندی زد و سرشو به نشونه ی سلام کمی خم کرد. نمی دونم چرا ولی از کارش خوشحال شدم که هنوزم مثل سابق بود و قیافه نمیگرفت.... دوست نداشتم در موردم بد فکر کنه. در جواب لبخندی بهش زدم. با چشمام بین دکترای روبروم دنبال آرتام گشتم که دیدم با یه ابروی بالا رفته داره به دکتر زرافشان نگاه میکنه و بعد ازچند لحظه روشو برگردوند طرف من . احساس کردم تو نگاهش سواله....اما لبخندی زد و حواسشو داد به دکتر وزیری. دستاش زیر میز بود و نمیتونستم ببینم که حلقشو گذاشته یا نه؟ تمام مدت داشتم به واکنش همکارا فکر میکردم و اصلا حواسم به صحبتهای دکتر وزیری نبود....هر چند وزیری همیشه کوتاه حرف میزد چون همه باید میرفتن سرکارشون. با صدای یکی از دکترای جوون که از وزیری سوال میپرسید، فهمیدم که جلسه تموم شده. وقتی همه سوالاشون و پرسیدن، دکتر وزیری گفت: -چند لحظه بشینین دکتر مهرزاد باهاتون کار داره. همه دوباره ساکت شدن و مهرزاد از جاش بلند شد و گفت: -تو این چند هفته اخیر یه سری شایعات به گوشم رسیده که میخوام همینجا موضوع رو برای همیشه حل کنم. و بعد از در باز سالن به بیرون نگاه کرد و گفت: -بیاین تو. چند نفر با جعبه های شیرینی اومدن تو و آرتام ادامه داد: -این شیرینی نامزدی من و خانم زندِ. امیدوارم از امروز به بعد دیگه چیزی در مورد این موضوع نشنوم. مطمئن باشین که هیچ حرف بی ربطی رو که در مورد نامزدم زده بشه نمی بخشم. لحنش انقدر جدی بود که همه حساب کار دستشون بیاد....اولش سکوت بود اما بعد از چند لحظه همه شروع کردن به تبریک گفتن. ناخواسته نگاهم به سمت طناز کشیده شد که با عصبانیت نگاهم میکرد....به تقلید از خودش یه پوزخند بهش زدم که مطمئنم اگر میتونست خفم میکرد... نگاه حسرت بار بعضی از دخترا رو هم دیدم...اگر میتونستم بهشون میگفتم که امیدشون و از دست ندن چون اینا همه ش یه بازیه....پری آروم گفت: -بابا این مهرزاد عجب جذبه ایی داره و ما خبر نداشتیم....قیافه ی طناز و نگاه کن تو رو خدا...خیلی مواظب خودت باش. بیشتر همکارا قبل از بیرون رفتن بهم تبریک گفتن....پری رفت پیش هیراد،،،دکتر وزیری اومد کنارم و در حالی که به آرتام که مشغول حرف زدن با همکارا بود، نگاه میکرد گفت: -پس بالاخره مهرزادم دم به تله داد.خیلی مشتاق بودم تا همسر آیندشو ببینم. مبارک باشه دخترم. لبخندی زدم و تشکر کردم. همه تقریبا رفته بودن و سالن کم کم خالی میشد...با احساس وجود کسی کنارم رومو برگردوندم. دکتر زرافشان بود. لبخندی زدم که گفت: -تبریک میگم... به من نگاه نمیکرد بلکه داشت به انگشتم که حلقه نداشت نگاه میکرد. سریع دستمو کردم تو جیبم که باعث شد نگام کنه. دستپاچه شده بودم و گفتم: -مرسی. انگار فهمید هول شدم...لبخندی زد و ادامه داد: -ولی این شیرینی قبول نیست. آرتام باید بهمون شام بده. -هر وقت که بخوای بهت شام میدم. با شنیدن صدای آرتام هر دو بهش نگاه کردیم، زر افشان گفت: -تبریک میگم -ممنون. -ولی هنوز باورم نمیشه که نامزد کردی. -خب درسته به ازدواج فکر نمیکردم ولی آناهید تمام برنامه هامو بهم ریخت...واقعا نمیبونستم ازش بگذرم. و با محبت نگاهم کرد....آرتامم خوب بازیگری بود. برای خالی نبودن عریضه لبخندی زدم. زرافشان نگاهی به هر دومون کرد و گفت: - خانم زند واقعا استثنا هستن...به هر حال امیدوارم خوشبخت بشین...من منتظر دعوت به شامت میمونم. با هم دست دادن. بعد از رفتن زرافشان نفسمو پر صدا بیرون دادم که آرتام پرسید: -چیزی شده؟ -داشتم سوتی میدادم....حلقمو دستم نذاشتم....دکتر زرافشانم داشت دستمو نگاه میکرد. لبخندی زد و در حالی که موشکافانه نگاهم میکرد، گفت: -بردیا کلا آدم تیزیه....حواست باشه. از اول که اومدی تو حواسم بود که خیلی بهت نگاه میکرد. انگار با نگاهش می خواست مچمو بگیره. خندیدم و راه افتادم که از در برم بیرون. آرتامم همراهم میومد. جلوی در گفت: -قبل از اینکه بری سر کارت حلقتو دستت کن. با سر باشه ایی گفتم و ازش جدا شدم.هوا تقریبا تاریک شده بود که رسیدم بیمارستان....بعد از چند هفته تو خونه موندن، امشب اولین شب کاریمه....تو این مدت که سر کار نمیومدم واقعا دلم برای دوستام، کارمو حتی بیمارا تنگ شده بود...مثل دیوونه ها جلوی ورودی بیمارستان وایستاده بودم و داشتم با لبخند بهش نگاه میکردم. الان هر کس منو ببینه مطمئن میشه که یه تختم کمه. سریع نگاهی به اطرافم انداختم، خدا رو شکر هیچکس حواسش به من نبود. لبخندی زدم و با خیال راحت رفتم تو. اولین نفری که دیدم شیما بود که جلوی station وایستاده بود و مشغول صحبت کردن با پری بود...واقعا که حرفای این دو تا تمومی نداره. با اشاره از پری که متوجه من شده بود، خواستم که ساکت باشه. آروم رفتم پشت شیما و دستمو روی چشماش گذاشتم. شیما یه ذره دستامو لمس کرد و وقتی به حلقم رسید،گفت: -همه بی معرفتا. دستامو برداشتم و همدیگر و بغل کردیم. خیلی دلم براش تنگ شده بود. شیما قیافه ی دلخوری به خودش گرفت و گفت: -بی معرفت حالا دیگه نامزد میکنی و منو دعوت نمیکنی؟ -باور کن همه چیز یهوایی شد ولی قول میدم بهت یه شیرینی حسابی بدم. خوبه؟ -الکی خرم نکن. خیلی از دستت ناراحتم. پری خندید و گفت: -انقدر بچه نباش. -شیما: تو اصلا حرف نزن...می خوام ببینم اگه تو رو هم دعوت نمیکرد بازم همین حرفو میزدی. -خیلی خب. بگو چی کار کنم تا ببخشیم؟ -شیما: الان که نمی تونم بگم، باید فکرامو بکنم که ضرر نکنم. -پری: از بس که دله ایی. شیما برای پری شکلکی در آورد و رو به من گفت: -ولی بدجور حال بعضیا رو گرفتی. شیما خیلی مهربون بود...داشت میخندید، انگار نه انگار که تا یه دقیقه پیش از دستم ناراحت بود.منتظر نگاش کردم.پری بجاش گفت: -چقدر خنگی، طناز و میگه. -شیما: قبل از این اتفاق نمیشد تحملش کرد، حالا که این خبر و شنیده اخلاقش افتضاح ترم شده. قبل از اینکه بره پاچه ی هر کسی رو که جلوش بود و گرفت. -پری: خب بیچاره تمام زحماتش به هدر رفته. پری و شیما زدن زیر خنده. منم داشتم با لبخند نگاهشون میکردم، گفتم: -یعنی اگر یه روز غیبت نکنین روزتون شب نمیشه هاااا. -شیما: جلو روشم میگم. -آفرین، از کی تا حالا انقدر زرنگ شدی؟ شیما شیطون خندید و گفت: -از وقتی که قراره دوستم زن بیشترین سهام دار اینجا بشه. -ول کن این حرفارو...راستی تا یادم نرفته، مرسی که کارای مرخصیمو درست کردی. -خواهش میکنم. نگاهی به دور و برم کردم و گفتم: -خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود. -شیما: دستت درد نکنه. دلت فقط برای اینجا تنگ شده بود دیگه. -دلم برای تو که اندازه ی چرک زیر ناخن انگشت کوچیکه ی مورچه تنگ شده بود. شیما خندید و گفت: -میدونم، ولی گویا دل یه نفرم برای تو حسابی تنگ شده. با تعجب پرسیدم: - برای من؟ کی؟ -شیما: از بعد از ظهر تا حالا نامزد گرامیتون دو سه باری اومد اینجا و سراغتو ازم گرفت. به پری نگاه کردم که سرشو به نشونه ی تأیید تکون داد و گفت: -حتما کارت داره. میدونستم گوشیم روی silent نیست ولی محض احتیاط از تو کیفم بیرون آوردمش و گفتم: -پس چرا بهم زنگ نزد؟ -شیما: خب احمق جون کارشو از پشت تلفن که نمیتونه بگه. آروم زدم تو بازوش و گفتم: -خیلی بی ادب شدی. -وا مگه دروغ گفتم. -اول لباسامو عوض میکنم بعد بهش زنگ میزنم. -شیما: همینطوری ادامه بدی دو روز دیگه پشیمون میشه که چرا در مورد طناز جدی تر فکر نکرد. -اگر به خاطر این چیزا نظرش عرض میشه همون بهتر که بره دنبال یکی دیگه. شیما سریع گوشی رو از دستم قاپید و گفت: -گمشو، مگه من میذارم همه مونو بدبخت کنی. تازه یه راهی پیدا کردیم که تو روی اون دختره ی منگول وایستیم. -شیما اذیت نکن. -شیما: اذیت چیه؟ من دارم کمکت میکنم. بعد ها ازم تشکر میکنی. -شاید رفته باشه. -شیما: نه نرفته، من آمارشو دارم. -ببخشید یادم رفت شما دست bbc رو از پشت بستین. پری خندید و گفت: -برو ببینش. این گوشیتو بهت نمیده. -خیلی خب. بعد از عوض کردن لباسام رفتم سراغ طرف اتاق آرتام. در زدم و بعد از اینکه اجازه داد رفتم تو. مشغول دیدن عکس یکی از بیمارا بود. با دیدنم لبخندی زد و گفت: -سلام. بالاخره اومدی؟ بیا بشین. -نه ممنون. باید برم سر کارم. شیما گفت سراغم گرفتین. اتفاقی افتاده. خندید و گفت: -تو چرا همه ش منتظری که یه اتفاقی بیوفته؟ -آخه پری گفت چند بار سراغمو گرفتین و به خودمم که زنگ نزدین. واسه ی همین نگران شدم. -بالاخره باید نقش نامزدای عاشق پیشه رو بازی کنم دیگه. خندم گرفت، واقعا کار خودشو بلد بود. گفتم: -پس من میرم سر کارم. -کجا؟ -سر کارم دیگه. -خیلی خب برو ولی حالا که اومدی حداقل یه دقیقه بشین. -برم بهتره. دلم برای بخش تنگ شده. میخوام تا خلوته برم همه جارو ببینم. -مگه دیروز ندیدی؟ -دیروز از بس که همه اومدن و بهم تبریک گفتن ترجیح دادم زودتر برم خونه. -کسی حرفی نزد که ناراحتت کنه؟ -نه. همه چیز خوب بود. خدا رو شکر که فعلا دو تا مرحله خونه و بیمارستان به خیر گذشت. فقط مونده پدرتون. -که اونم غول مرحله ی آخره... هر دو خندیدیم. گفتم: -خب دیگه من میرم. -باشه. در ضمن انقدر با من رسمب حرف نزن. یکی بشنوه شک میکنه هاااا -سعیمو میکنم. فعلا. از اتاق یکی از بیمارا اومدم بیرون و رفتم تو station.فقط پری اونجا بود که تا من و دید گفت: -گوشیت چند بار زنگ زد، دیدم خاله تهمینه ست جواب دادم. گفت بهش زنگ بزنی. ازش تشکر کردم و شماره ی خونه رو گرفتم: -الو؟ -سلام مامان. کارم داشتی؟ -سلام عزیزم. خسته نباشی .آره. -جانم بگو. -راستش امروز داشتم به این فکر میکردم که آرتام و فردا شب واسه شام دعوت کنیم. چطوره؟ تازه به مامانی و عموتم میگیم بیاین. این مامان منم وقت گیر اورده ها. از سر شب همه ش بدو بدو داشتیم و حسابی خسته بودم. خمیازه ایی کشیدم و گفتم: -مامان بی خیال شو. صدای معترض مامان و شنیدم که گفت: -اولا این طرز حرف زدن اصلا مناسب تو نیست...دوما چرا نباید دامادم و دعوت کنم؟ -مامان -مامان بی مامان. -شاید کار داشته باشه. -الکی بهونه نیار. من که میدونم مشکل تو خواب روز جمعته. راست میگفت. مطمئن بودم اگر ۵ شنبه همه بیان خونمون میخوان تا نصفه شب بیدار بمونن اونوقت دیر میخوابن، ولی از همه مهم تر اینه که من نمی تونم یه دل سیر بخوابم و شبش سر کار کسل میشدم. از این که فکرمو خونده بود خندم گرفت و گفتم: -تو که میدونی چرا اصرار میکنی؟ -برای اینکه الان یه هفته از نامزدیتون میگذره و من هنوز آرتام و دعوت نکردم...خب زشته دیگه. تازه اونم تنهاست...چه بهتر که آخر هفته شو با ما بگذرونه. پری که قیافه ی مچاله شده ی منو دید با اشاره پرسید چی شده. گفتم: -هیچی، تهمینه جوون داماد دوست شده و میخواد خواب شب منو فدای تنها نموندن دامادش کنه. می خواد برای شام دعوتش کنه. مامان پرسید: -با کی داری حرف میزنی؟ -پری. -خوب شد یادم انداختی. به پریم بگو همراه هیراد بیاد. من خودم پروانه رو دعوت میکنم. -مامان من میگم بی خیال شو تو میگی پریم بیاد. پری سریع از جاش بلند شد و در حالی که گوشی رو ازم میگرفت، گفت: -چی چی رو بی خیال شه؟ و بعد به مامانم گفت: -چشم خاله. ما که حتما میایم. -........ -اونو ولش کنین، خوابش میاد داره چرت و پرت میگه. -........ -معلومه که میاد.اصلا میخواین من خودم بهش بگم؟ -......... -چشم. خداحافظ. گوشی رو قطع کرد و بدون توجه به من رفت و نشست سرجاش. گفتم: -معلوم هست چی کار میکنی؟ -چی کار میکنم؟ -از دست تو....تو که شرایط میدونی چرا با مامانم اینا همکاری میکنی؟ شاید اون بدبخت واسه ی آخر هفته ش برنامه ریزی کرده باشه. -بیخود کرده. اون الان دیگه یه مرد متأهل و باید بچسبه به زندگیش. -مثل اینکه حالت بده هاااا.تو که همه چی رو میدونی چرا این حرفو میزنی؟ اون برای خودش کار و زندگی داره. نباید که مخل آسایشش بشیم....اونم تو این اوضاع که مامان و مادربزرگم به علاقه ی من نسبت به اون شک دارن. اذیت میشه هی بخواد نقش بازی کنه. -مگه قرار نشد کمکت کنه؟ -چرا ولی من ترجیح میدم اگر قراره کمکم کنه و توی جایی باشه که اون دوتام باشن. من بخاطر مهری این بازی و قبول کردم. -به هر حال وقتی نامزد میکنی همه میخوان دعوتت کنن. اون حتما به این موضوعم فکر کرده دیگه. تازه وقتی باباش بیاد براش جبران میکنی. -نمی دونم، الان که خوابه...حالا تا فردا. -بهت گفته باشم من نمیذارم مهمونی رو خراب کنیا. *********************** صبح بعد از تحویل دادن شیفتم منتظر موندم تا آرتام بیاد. چشمامو به زور باز نگه داشته بودم. بالاخره بعد از یه ربع پیداش شد. حواسش به گوشیش بود واسه ی همین از جام بلند شدم و رفتم طرفش. با صدای سلامم سرشو بلند کرد. -سلام، هنوز نرفتی؟ -نه کارتون داشتم. چشماشو ریز کرد و با دلخوریه ساختگی نگام کرد. منظورش و فهمیدم....خندیدم و گفتم. -کارت داشتم. -حالا شد. امر کن. -مامان برای امشب برای شام دعوتت کرده. یه ذره فکر کرد، سریع گفتم: -البته من بهش گفتم که شاید کار داشته باشی...اگر نمی تونی بیای من درستش میکنم. -نه کاری ندارم، فقط داشتم فکر میکردم تا کی اینجام. من تا نزدیکای ۸ اینجا کار دارم. بعدش سریع میرم خونه آماده میشم و میام. -باشه مشکلی نیست. -فقط من دعوتم؟ -مهمونایی که تو نامزدی بودن میان. -پس یعنی مادربزرگتم هست. -اوهوم... -پس امشب باید حسابی بریم تو نقشامون. توی نامزدی که خیلی حواسش به ما بود. -فکر میکنه از روی لج ولجبازی این کارو کردم. البته حقم داره. آرتام چشمکی زد و گفت: -نگران نباش. من کارمو بلدم. لبخندی در جوابش زدم. معلومه با اون همه دوست دختر رنگ وارنگی که داشته کارشو بلده. یه ذره نگام کرد و گفت: -خیلی خسته ایی. وایستا خودم میرسونمت. -نه ممنون. ماشین دارم. -میدونم...چون خوابت میاد نمی خوام بشینی پشت فرمون. -من هر روز همینطوری میرم. بادمجون بم آفت نداره. -مطمئنی میتونی پشت فرمون بشینی؟ -اوهوم. من دیگه برم. شب میبینمت. ازش جدا شدم و رفتم سمت در ورودی، لحظه ی آخر برگشتم که دیدم هنوز وایستاده و نگام میکنه. برام دستی تکون داد و از بیمارستان اومدم بیرون. ***************************** -پاشو دیگه دختر. -فقط ۵ دقیقه ی دیگه. -پاشو ببینم. -پری دست از سرم بردار. -خیلی خب بخواب ولی همه اومدن. حتی آرتام. میدونستم خالی میبنده ولی چشمامو باز کردم. چون تا از جام بلند نمیشدم پری بیخیال نمیشد. پرسیدم: -ساعت چنده؟ -۷:۱۵. من موندم تو چرا تو انقدر مثل خرس میخوابی؟ منم مثل تو شبکارم دیگه. -مشکل از من نیست. تو بدنت آنرماله. -پاشو حاضر شو الان آرتام میادا...خیر سرت میزبانیا. از جام بلند شدم و رفتم تو حموم تا دوش بگیرم که خواب از سرم بپره. من نمی فهمم الان چه وقته مهمونی گرفتن بود آخه. این مامانمم که اصلا منو درک نمیکنه. دارم از زور خواب میمیرم. همینطور داشتم غر میزدم که ضربه ایی به در حموم خورد. صدای پری رو شنیدم که گفت: -انقدر غر نزن. من میرم پیش هیراد. تو هم زودتر حاضر شو. از حموم بیرون اومدم و رفتم سمت کمد لباسام. ترجیح دادم بلوز و شلوار بپوشم. یه شلوار لیه طوسی کشی و تنگ و همراه با یه پیراهن مردونه گشاد و نازک انتخاب کردم. بعد از پوشیدنشون سریع موهامو سشوار کشیدم. حوصله ی آرایش کردن نداشتم ولی صورتم خیلی بی روح بود. آرایش ملایمی کردم و از اتاق رفتم بیرون.همه بغیر از آرتام اومده بودن. بعد از حال و احوال کردن با بقیه رفتم کنار مامانی نشستم. عمو کامیار ازم پرسید: -احوال خانم دکتر؟ -عالیه عالیم. -هنوزم اجازه نداریم به کسی بگیم که دخترمون نامزد کرده. -فعلا نه عمو جوون. به وقتش خودم میگم. مامان رو به عمو گفت: -از دست این دختر...میبینین تو رو خدا. فردا همه ی فامیل از دستمون دلخور میشن. زن عمو سهیلا گفت: -تهمینه راست میگه عزیزم. تو که روز مراسم نگفتی ولی حداقل تا دیرتر نشده بگو. -بابا: الکی خودتونو خسته نکنین. هر چی بگین این بچه باز کار خودشو میکنه. -مامانی:چی کارش داری دخترمو. حتما میدونه داره چی کار میگنه. صورت مامانی رو بوسیدم و گفتم: -فقط مامانی منو درک میکنه. صدای زنگ آیفون بلند شد. از جام بلند شدم تا در و باز کنم. آرتام مثل همیشه شیک و مرتب بود. یه شلوار لی تیره و یه پیراهن مردونه ی چهار خونه به رنگ آبی تیره همراه پالتوی مشکیه کوتاهی پوشیده بود. دسته گلی رو که دستش بود گرفت طرفم و گفت: -سلام، دیر که نرسیدم؟ -سلام، نه به موقع اومدی. بابت گل هام ممنون. -قابل شما رو نداره. با هم رفتیم تو پذیرایی و بهتر دیدم تا همه در حال سلام و علیک کردنن گل ها رو بذارم تو گلدون. با یه سینی چایی برگشتم تو حال و بعد از تعارف به همه دوباره کنار مامانی نشیتم.بابا رو به آرتام گفت: -خب چه خبر؟ سرت شلوغ بود؟ همین یه جمله کافی بود تا بحث شروع بشه و همه حسابی سرگرم حرف زدن بودن. اینطوری بهتر بود و وقتم زودتر میگذشت. برام جالب بود که آرتام خیلی راحت بود و حتی به مادر و پدرم میگفت مامان و بابا. به مامان اشاره کردم که میرم تو آشپزخونه تا به غذا سر بزنم. بعد از چند دقیقه سر و کله ی پری پیدا شد و گفت: -مردم چه خودشونو خوشگل کردن. -اون همیشه به خودش میرسه. -از همون اولم خر شانس بودیااا.ببین کی اومده تو رو گرفته. -پری مثل اینکه تو بیشتر از بقیه داستان و باور کردیا. -تو خری که باور نمیکنی...به نظر من حالا که انقدر بهش نزدیکی یه ذره سعی کن دلشو بدست بیاری. دیووونه خیلی از دخترای دور و برمون آرزو داشتن که جای تو بودن. -به من چه؟ ایشالله وقتی همه چی بهم خورد میتونن شانس شونو امتحان کنن. -خاک بر سر بی لیاقتت. من اگر جای تو بودم بجای نشستن کنار مادربزرگم کنار اون می نشستم. -خب اشتباه میکردی دیگه. با اومدن مامان هر دو ساکت شدیم. مامان گفت: -میز بچین مادر. با پری مشغول چیدن میز شدیم داشتم کارمو میکردم که یه لحظه سرمو بالا آوردم و آرتام و دیدم که یه جور خاصی نگام میکرد. میدونستم اینا جزو نقششه واسه ی همینم ناخود آگاه نگاهم کشیده شد سمت مامانی که داشت بهش نگاه میکرد. لبخندی به آرتام زدم و ادامه ی کارمو انجام دادم. موقع شام کنارش نشستم و اونم تمام توجهش به من بود.عزیزم از دهنش نمی افتاد و حتی چند باری دستمو گرفت که منم مخالفتی نکردم. بعد از شام دوباره همه دور هم نشستن و مشغول حرف زدن شدن تنها با این تفاوت که این بار من کنار آرتام نشسته بودم.به مامانی نگاه کردم، مثل اینکه آرتام کارشو خوب انجام داده بود. ساعت نزدیک ۱ بود که آرتام گفت: -خب با اجازتون من دیگه یواش یواش رفع زحمت کنم. -مامان: چه زحمتی پسرم؟ کجا میخوای بری؟ شب همین جا بمون، فردام جمعه ست کاری نداری. آناهید تعارفش کن بمونه. همین و کم داشتم که شب ور دل این بخوابم. از روی ناچاری گفتم: -خب اگر کاری نداری بمون. آرتام بعد از نگاه به قیافه ی ملتمسم، لبخند بانمکی زد و گفت: -مرسی عزیزم ولی خودت که میدونی فردا کار دارم. -هر جور راحتی. خاله پروانه و پری و هیرادم بلند شدن که برن. آرتام با همه خداحافظی کرد و همراهش تا دم در رفتم. گفت: -ممنون شب خوبی بود. -مرسی که اومدی. -تشکر نکن چون نوبت تو هم میشه که جبران کنیبا صدای زنگ گوشیم فهمیدم که آرتام دم در خمونمونه....امروز باید به عنوان دستیار میرفتم تو اتاق عمل و آرتامم دیروز بهم گفت که صبح میاد دنبالم. کیفمو برداشتم و آروم از خونه اومدم بیرون. تو ماشین نشستم و سلام کردم. -سلام خانم، صبح بخیر. بوی عطرش ماشین و پر کرده بود و خیلیم خوشبو بود...سردم بود. دستامو کردم تو جیبم. آرتام نیم نگاهی بهم انداخت. بخاری رو زیادتر کرد و دریچه شو برگردوند طرف منو گفت: -اگر خیلی سردته پالتمو از روی صندلی عقب بردار. -نه الان عادت میکنم. خونه گرم بود یهو اومدم بیرون سردم شد. -رفتن به بیمارستان و تو روز دوست نداری، نه؟ -از روز بدم نمیاد ولی شب و ترجیح میدم. یه ذره سکوت برقرار شد ولی آرتام دوباره پرسید: -میدونی دستیار کدوم دکتری؟ -فکر کنم دکتر کشاورزی. لبخندی زد و گفت: -دکتر خیلی خوبیه... فقط زیاد حرف میزنه. -بالاخره هر کسی به ایرادی داره دیگه. شیطون نگام کرد و پرسید: -یعنی منم ایراد دارم؟ -نداری؟ -معلومه که نه.....خوشتیپ و خوشگل که هستم....دکترم که هستم....پولدارم که هستم....تازه از همه مهم تر ارادت ویژه اییم نسبت به خانما دارم. دیگه از این بیشتر چی می خوای؟ خندیدم و گفتم: -خودشیفتگی رو از قلم انداختی. -بله؟ من خودشیفتم؟ -خودت چی فکر میکنی؟ -الکی تهمت نزن....این وصله ها با یه من سیریشم به من نمی چسبه. -اون که صد البته. -حالا تو باور نکن ولی به روزی بهت ثابت میشه که من چه جوون باکمالاتیم. ********************** امروز هیچکدوم از دوستایی که باهاشون صمیمی ترم تو عمل همراهم نیستن که هیچ از شانس تاریخیم طنازم تو گروه ماست. از موقعی که من دید شروع کرد به چشم و ابرو اومدن و چند باری هم بهم تیکه انداخت ولی من حال و حوصله ی جروبحث کردن باهاشو نداشتم و ترجیح دادم بهش توجه نکنم تا خودش خسته بشه. بالاخره دکتر کشاورزی اومد و رفتیم تو اتاق عمل. وقتی از اتاق عمل بیرون اومدم آرتام و دیدم که چند تا از دکتر و پرستارای خانم دورش بودن و داشتن میگفتن و می خندیدن....من مطمئنم که توانایی زدن مخ دخترا رو تو کمتر از سی ثانیه داره...از تصور این فکر لبخندی رود لبام نشست. آرتام تا منو دید با گفتن ببخشیدی از خانما جدا شد و اومد کنارم. -عمل چطور بود؟ -خوب بود، آب و هوای بیرون اتاق عمل چطور بود. خندید و بعد از زدن چشمکی، گفت: -بهاری. از کارش خندم گرفت، همون لحظه طناز همراه یکی از دکترای مرد از اتاق بیرون اومد و با دیدن ما دو تا که در حال خندیدن بودیم، چشم غره ایی به من رفت. آرتام رد نگاهم و دنبال کرد و با دیدن طناز پرسید: -چیزی که بهت نگفت؟ -نه... -اگر حرفی بهت زد بهم بگو. با سر باشه ایی گفتم. آرتام ادامه داد: -راستی، من امروز از ساعت یک تا سه بیکارم...اگه میتونی بمون تا ناهار و با هم بریم بیرون....باید در مورد یه موضوعی باهات حرف بزنم. -من حرفی ندارم. میرم تو بخش، کارت که تموم شد بهم زنگ بزن. -باشه.فعلا. ******************************* توی رستوران نشسته بودیم و منم داشتم منو رو نگاه میکردم تا غذامو سفارش بدم. -من جوجه میخورم. آرتام غذای خودشم سفارش داد و گارسون رفت. نگاهی به دور و اطرافم انداختم....رستوران شیکی بود و خوبیش این بود که زیاد شلوغ نبود.گفتم: -رستوران خوبیه...... -اولین بار که اومدم ایران بردیا منو آورد اینجا. هم جاش خوبه هم غذاهاش. -خب در مورد چی میخواستی باهام صحبت کنی؟ یکی از ابروهاش به نشونه ی تعجب بالا رفت و گفت: -من بالاخره کشف میکنم که تو چرا انقدر هولی....یه ذره بشین، از محیط اطرافت لذت ببر بعد برو سر اصل مطلب. -از مقدمه چینی خوشم نمیاد. -خیلی خب، خودت خواستی....پس میرم سر اصل مطلب...فردا شب بیا خونم. آبی که داشتم می خوردم، پرید تو حلقمو شروع کردم به سرفه کردن. آرتام چند بار آروم زد پشتم و در حالی که می خندید، گفت: -دیدی این روش خوب جواب نمیده؟ یه ذره آرومتر شده بودم. مشکوک نگاهش کردم و پرسیدم: -برای چی باید بیام خونت؟ -خب معلومه به خاطر بی ب.....وایستا ببینم، تو از من میترسی؟ بلند خندید و گفت: -از دست تو....باور کن من زامبی نیستم و قرارم نیست تو رو بخورم. اخمی کردم و گفتم: -من کی گفتم ازت میترسم؟ -چشمات که اینو میگه....به هر حال اگر میگم فردا بیای بخاطر بی بیِ. -بی بی کیه؟ -بی بی یکی از قدیمی ترین کارکنای خونمونه....ولی من از وقتی اومدم ایران دیدمش....اون خونه ایی که اونشب دیدی مال پدربزرگم بوده که ارث رسیده به بابام....اونطور که من شنیدم بی بی هم تو همین خونه به دنیا اومده و از همبازیای دوران بچگیه بابامه واسه ی همینم خیلی هوای همو دارن....میدونم که گزارش تمام کارای منو به بابام میده....این چند وقته گیر داده که چرا تو رو نمیبرم خونه....هرچند که میدونم کی بهش خط میده ولی بیراهم نمیگه بالاخره تو الان نامزدمی و یه بارم اونجا نیومدی...تازه به نظر من اگر قبل از اومدن بابا به نمایشم جلوی بی بی بازی کنیم خیلی بهتره چون اگر اون باور کنه راضی کردن بابام راحت تره. نمیدونستم باید قبول کنم یا نه؟ به آرتام نگاه کردم....درسته که خیلی شیطون بود ولی بد ذات نبود و بهش نمیومد که غیر قابل اطمینان باشه. هر چند که بازم شک داشتم ولی گفتم: -من فردا شب شیفتم. -خب عوضش کن....یا بگو یکی جات وایسته.خودت که میدونی من تا عصر تو بیمارستان کار دارم. -یه فکری میکنم. -پس فردا شب میای؟ یه ذره فکر کردم وگفتم: -آرهعلائم یکی از بیمارایی رو که صبح عمل کرده بود و بررسی کردم و از اتاقش اومدم بیرون. آرتام و دیدم که جلوی station وایستاده بود. صداشو شنیدم که از بیتا پرسید: -این عیال ما رو ندیدین؟ بیتا در حالی که می خندید با دست به من که رسیده بودم کنارشون اشاره کرد. آرتام نگاهی بهم کرد و گفت: -خسته نباشی. -مرسی. -کارت تموم شد؟ -نه...نیم ساعت دیگه از شیفتم مونده... -ولی من کارم تموم شد... -بیتا: خب اگر کار داری برو. -ترجیح میدم تا آخر ساعت کاریم بمونم. و رو به آرتام ادامه دادم: -یه ذره باید منتظر بمونی. -چی بهتر از این که در جوار دو تا خانم متشخص باشم؟ -بیتا: بفرمایید بشینین تا من براتون چایی بریزم. آرتام همراهم اومد تو station و نشست و بیتا برای هر سه تامون چایی ریخت... آرتام همینطور که چایشو میخورد ازم پرسید: -کار تو روز چطور بود؟ -بد نبود فقط یه ذره سرم درد گرفت. قبل از اینکه آرتام چیزی بگه، همراه همون بیماری که چند دقیقه پیش بالا سرش بودم صدام کرد و گفت که بیمارش خیلی درد داره. از جام بلند شدم تا برم ببینم چشه که آرتامم بلند شد و گفت: -صبر کن عزیزم، منم باهات میام. بیتا یا خنده به آرتام اشاره ایی کرد و چشمک زد. همراه آرتام رفتیم بالا سر مریض....مریض چند ساعت بود که به هوش اومده بود و دردش شروع شده بود. آرتام گفت: -سلام. چی شده؟ بیمار یه خانم بود که بهش می خورد سی سالش باشه...هنوزم بی حال بود. راحت نمی تونست حرف بزنه ولی با این حال به جای عملش اشاره کرد و نامفهوم گفت: -درد.....دارم. آرتام نگاهی به پروندش کرد و گفت: -خب این دردا طبیعیه، تو صبح عمل کردی.... زن باز نالید و همونطور نامفهوم پشت سر هم میگفت: -درد...دارم...دَ....درد دارم... زن از درد دیگه داشت گریه میکرد...آرتام نیم نگاهی بهش انداخت و رو به من گفت: -بهش یه مسکن بزن. کاری رو که گفت انجام دادم و از اتاق اومدیم بیرون. آرتام نگاهی به ساعتش کرد و گفت: -خب دیگه میتونیم بریم. ****************************** با ایستادن ماشین جلوی در خونش تازه یاد حیاطش افتادم....نمی دونم چرا انقدر از این خونه میترسم....به آرتام نگاه کردم که منتظر به در نگاه میکرد تا باز بشه. سنگینی نگامو احساس کرد و روشو برگردوند...یه ذره نگاهم کرد و پرسید: -چیزی شده؟ سریع گفتم: -نه نه.... و رومو برگردوندم طرف پنجره ولی سنگینی نگاهشو رو خودم احساس می کردم....سعی کردم خونسرد باشم...فقط همینم مونده بود آرتام بفهمه که من از حیاطشون میترسم. مرد جوونی در و باز کرد. سرم پایین بود و با بند کیفم بازی میکردم...خوشحال بودم از اینکه با ماشین تا جلوی ساختمون میریم ولی آرتام ماشین و نگه داشت و گفت: -پیاده شو. با تعجب بهش نگاه کردم که موزی خندید و گفت: -فرامرز ماشین و میبره تو پارکینگ. با نگاهی از روی اجبار به درختا از ماشین پیاده شدم....با صدای سلام کردن فرامرز سرم و بلند کردم و تازه قیافه شو دیدم....سنش زیاد نبود، بهش میخورد که تازه رفته باشه تو بیست سال...چشم و ابرو مشکی بود، پوست صورتش سفید بود و لپاش و نوک بینی کوچیکش بخاطر سرما قرمز شده بود...روی هم رفته خیلی بانمک و البته خوش لباس بود...جوابشو دادم. آرتام دستی رو شونش گذاشت و گفت: -تو که باز کم لباس پوشیدی...ایندفعه سرما بخوری من دیگه معاینت نمی کنمااا. فرامرز خندید و گفت: -حالا میبینیم... آرتام در حالی دستشو بلند کرد تا موهای فرامرز و بهم بریزه گفت: -برو رد کارت. کیا خونن؟ فرامرز سریع سرشو عقب کشید تا موهایی که معلوم بود روش خیلی حساسه رو از دست آرتام نجات بده. نشست تو ماشین و گفت: -همه هستن....یعنی همه منتظرن تا نامزدتون و ببینن. آرتام نگاهی به من که هنوزم با ترس به دور و برم نگاه میکردم. انداخت و گفت: -بریم که حسابی مشهور شدی. فرامرز ماشین و از سمت راست خونه برد توی پارکینگی که گوشه ایی از حیاط قرار داشت. راه افتادیم سمت خونه ،آرتام گفت: -من نمی دونم اونی که این خونه رو ساخته چه فکری پیش خودش کرده... مثل دفعه ی قبل تمام حواسم به دور و برم بود... با صدای آرتام به خودم اومدم و نگاهش کردم. اصلا نفهمیدم کی بازوشو گرفتم...سریع دستمو عقب کشیدم و پرسیدم: -چیزی گفتی؟ کارم باعث شد که لبخندی بزنه. -انقدر میترسی؟ -کی گفته من میترسم؟ چشماشو ریز کرد و شیطون نگاهم کرد. صاف وایستادم و گفتم: -من اصلا نمی ترسم. -باشه.... پس حالا که نمی ترسی بذار یه چیزی رو بهت بگم...این خونه روح داره....روزای اول که اومدم اینجا از یکی از اتاقا صداهای عجیب و غریبی میومد...اولا زیاد توجه نمی کردم ولی وقتی چند باری شیشه ی پنجره ها شکست دنبال قضیه رو گرفتم. میدونی چی فهمیدم. -الان توقع داری حرفاتو باور کنم. لبخند موزیانه ایی زد. سرشو آورد جلو و آروم گفت: -بی بی گفت که یکی از اجدادمون که میفهمه زنش بهش خیانت کرده اونو کشته و بین درختای پشت خونه دفن کرده... با ترس نگاهی به چشماش که میخندید کردم و گفتم: -داری اذیتم میکنی. -تازه چند وقت بعد از این موضوع جنازه ی اون جدمون و توی یکی از اتاقا پیدا کردن....می دونی تو چه وضعیتی؟ سریع دستمو گذاشتم جلوی دهنش و گفتم: -تو رو خدا دیگه هیچی نگو... با وجود تلاشی که کرد بازم نتونست جلوی خودشم بگیره و بلند زد زیر خنده. عصبانی شدم، زدم تو بازوشو وگفتم: -منو دست میندازی. -معذرت می خوام ولی وقتی میترسی خیلی با نمک میشی... بدون توجه به خنده هاش به راهم ادامه دادم ولی هنوز دو قدم بیشتر بر نداشته بودم که گفت: -یادمه بابام یه بار گفت که یه زن با لباس سفید و بین درختا دیده ... از ترس نگاهی به دور و برم کردم و سریع بازوشو که حالا کنارم بود و گرفتم و گفتم: -قبول من میترسم، بیا زودتر بریم تو. خندید و با هم رفتیم تو.... تا وارد خونه شدیم دو تا آقا و چهار تا خانوم جلوی در منتظرمون بودن...آرتام با دیدنشون لبخندی زد و گفت: -بابا اینطوری که همه با هم اینجایین دختر مردم میترسه... پیرزنی که جلوتر از همه وایستاده بود اومد جلوتر. لبخندی زد و گفت: -سلام عزیزم. خوش اومدی. اسم من بی بیِ. پیرزن سرحالی بود...صورت گردی داشت که موهای سفیدش احاطه ش کرده بود. ابروهای کم پشت سفیدش به چشمای روشن عسلیش میومد. لبای باریک و بینی کوتاه و خوشتراشی داشت.معلوم بود که وقتی جوون بوده خیلی هواخواه داشته...نگاه مهربونش آدمو جذب میکرد. لبخندی زدم و گفتم: -سلام. منم آناهیدم...از آشناییتون خوشبختم. -ما هم همینطور دخترم. و با دستش دونه دونه به بقیه اشاره کرد تا معرفیشون کنه. اولین خانم اسمش سپیده بود...میانسال بود و موهایی که از زیر روسریش بیرون زده بود تقریبا سفید بود...چشمای ریز و ابروهای کوتاهی داشت...بینیش کوتاه بود و به قوز کوچیکم داشت...لباش نازک بود...هیکل تپلی داشت و قدشم کوتاه بود. کنارش همسرش آقا فریدون و دخترش فریبا وایستاده بودن....آقا فریدون هیکل معمولی و خوبی داشت ولی از بی بی پیرتر نشون میداد...صورت کشیده ایی داشت که چشمای مشکی، ابروهای پر، بینی گوشتی و بزرگ، لبای گوشتی و سیبیل پرپشتش اونو پر جذبه نشون میداد...به دخترشون هم میخورد که هم سن من باشه و این برای من خوب بود...قیافه ی فوق العاده ملوسی داشت...موهای مشکی و بلند...صورت گرد...لب های خوش فرم...بینی سربالا....چشم و ابروی مشکی و پوست سفید...فهمیدم که فرامرزم پسرشونه...دو نفر آخرم آقا شاپور و همسرش گوهر خانم بود.... اون دو تا جوون تر بودن...آقا شاپور بور بود و چشمای آبی داشت....گوهر خانمم چشماش مشکی بود ولی موهاش که از زیر روسری پیدا بود شرابی رنگ کرده بود. به همه شون سلام کردم...خیلی خونگرم و مهربون بودن .... در حال خوش و بش بودیم که آرتام معترض گفت: -ممنون...منم خوبم. بی بی نگاهی بهش کرد و گفت: -تو رو هر روز میبینیم مادر، الان این دخترمون مهمه که احساس غریبی نکنه. و دست منو گرفت و برد تو سالن پذیرایی....بقیه هم رفتن سر کارشون...بی بی هم بعد از نشستن من و یه سری تعارفات رفت پیش بقیه...آرتام روبه روم نشست و گفت: -من اگر میدونستم اینا انقدر مشتاقن زن منو ببینن زودتر ازدواج میکردم. -خیلی مهربونن. -کجاش و دیدی... گوهر خانم با سینی چایی اومد تو و پشت سرشم فریبا با ظرف اومد تو و ظرفای شیرینی و میوه رو گرفت جلوم....سریع گفتم: -مرسی، من خودم بر میدارم. آرتام به پیروی از من گفت: -مرسی...به بی بی بگین زحمت نکشه....من می خوام آناهید و ببرم تا خونه رو بهش نشون بدم. گوهر باشه ایی گفت و همراه فریبا رفتن. آرتام گفت: -چایی تو بخور تا بریم خونه رو بهت نشون بدم قبل از اینکه بی بی دوباره هوس پذیرایی به سرش بزنه. همراهش رفتم....طبقه ی اول که توش بودیم یه سالن بزرگ بود و که با وسایل شیکی تزیین شده بود و چندتا در دور تا دورش بودن که کارکنای خونه از یکی از همین در ها در رفت و آمد بود. گوشه ی سالن یه راه پله بود که به طبقه ی دوم و سوم منتهی میشد...توی طبقه ی دومم یه اتاق نشیمن بود....توی این طبقه اتاقای بیشتری بود...آرتام در اتاقی که توش پیانو بود رو باز کرد، خیلی خوشگل بود. یه درم میخورد به یه سالن پذیرایی کوچیک تر و دو در باقی مونده متعلق به اتاق خواب مهمان بود..... طبقه ی سوم هم یه کتابخونه داشت و یه پذیرایی کوچیک و چند تا اتاق خواب که یکش مال آرتام بود و یه اتاقم به عنوان اتاق کار انتخاب کرده بود...اتاقش شیک بود...همه چیز مشکی و سفید بود...نگاهی به دور و برم کردم و گفتم: -سلیقه ت خیلی خوبه هااا. -توی این که سلیقم خوبه شکی نیست ولی اینا کار من نیست. زندگیِ پولداریم خیلی خوب بوداااا. انقدر توی خونشون اتاق داشتن که نمیدونستی چی کار باید باهاشن بکنی اونوقت این خونه فقط دست یه آدم بود. چشمم خورد به گیتاری که گوشه ی اتاقش بود پرسیدم: -بلدی گیتار بزنی؟ -در حد basic بلدم. می خوای بزنم؟ وقتی موافقت کردم گیتار گرفت و برعکس گذاشت روی پاشو و با انگشتاش روش ضرب گرفت....خندیدم...اونم خندید و گفت: -من که بهت گفته بودم توی هنر استعداد ندارم. -وقتی بلد نیستی چرا خریدیش؟ -این گیتار پسر عمومه که جا گذاشته. ضربه ایی به در خورد و فریبا اومد تو و گفت که شام حاضره...هیچ کدوم از کارکنا، حتی بی بی سر میز ما نشستن. از آرتام پرسیدم: -هرشب تنها شام می خوری؟ -نه...امشب به خاطر تو اینجام وگرنه من میرم تو آشپزخونه و کنار اونا غذا میخورم. -خب چرا نگفتی بریم پیششون. -فکر کنم کار بی بیِ که خواسته ما تنها باشیم... شونه ایی بالا انداختم و شامم و بین شوخی و خنده های آرتام خوردم که خیلی مزه داد. ساعت نزدیک ۱۲ بود که از آرتام خواستم برام آژانس بگیره که اخم بامزه ایی کرد و گفت: -پس من چغندرم؟ از همه خداحافظی کردم و دوباره با ترس و لرز رفتم و سوار ماشین شدم.... امروزم بخاطر یه سری کارا باید میرفتم دانشگاه....پاهام از زور وایستادن زیاد شدیدا درد می کنه.....آزیتا هم مثل من کلافه شده و هی غر میزنه..... -آزیتا آروم باش، با هرس خوردن که کارت راه نمیوفته.... -آخه نگاه کن تو رو خدا، همینطوری بدون نوبت سرشون و میندازن و میرن تو...انگار نه انگار که ما نیم ساعته اینجا منتظریم.... حق با آزیتا بود...از صبح که اومدیم بعضی از دانشجوها همینطور با ببخشید گفتن میرفتن تو و کارشون انجام میدادن....بالا خره نزدیک ظهر بود که کارمون تموم شد و همراه آزیتا رفتیم یه رستوران تا ناهار بخوریم.... وقتی رسیدم خونه مامان مشغول حرف زدن با تلفن بود. سلام کردم و با سر جوابمو داد.... لباسامو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه تا برای خودم چایی بریزم که مکالمه ی مامان توجه مو جلب کرد: -مبارک باشه...ایشالله به پای هم پیر بشن. یه نفر داره ازدواج میکنه، ولی کی؟؟؟؟؟؟ -دیگه زندگی همینه....تا چشم هم میذاری میبینی وقت ازدواج کردنشونه و واسه ی خودشون خانمی شدن. اینم یعنی این که ما از اقوام عروسیم. ولی ما دختر مجرد تو دوست و آشنا زیاد داریم... -غصه نداره که شهرزاد جوون....بالاخره یه روزی از پیشمون میرن دیگه.... نه....یعنی عروسی یکی از دخترای آقای فرمنشه....ولی کدومشون؟ هما یا هایده؟ خب هما بزرگتره ولی شاید هایده زودتر قصد ازدواج داشته....مثل اینکه تو این چند ماه که از فامیل دور بودیم، خیلی اتفاقا افتاده....دیگه برای فامیل عادت شده بود که اگر مهمونی بود شخصا زنگ بزنن بلکه ما راضی به رفتن بشیم. صدای مامان منو از فکر بیرون آورد که گفت: -راستش خودت که میدونی آناهید سر کار میره، من و کیومرثم ترجیح میدیم جایی که کتایون هست نیایم. خودت در جریانی که ما یه سری مشکل با هم داریم. شرمندتم ولی نیایم بهتره. -............... -میدونم هما هم مثل آناهید خودم میمونه برام . پس عمه هم اونجاست....چی از این بهتر؟ مگه من دنبال همچین موقعیتی نبودم؟ جایی که عمه بره، مهری هم حتما میره....باید جلوی مامان و میگرفتم. سریع از آشپزخونه زدم بیرون و روبروی مامان نشستم و با دست بهش اشاره کردم که این حرفارو نزنه....مامان با تعجب نگاهی به من که داشتم بابال میزدم کرد. با گفتن یه لحظه گوشی، دستشو روی دهنی تلفن گذاشت و گفت: -چته؟ چرا همچین میکنی؟ -مامان نگو نمیریم. مامان چند ثانیه خیره نگاهم کرد و گفت: -حالت خوبه؟ -آره مامان...زشته شهرزاد جوون پشت خط منتظره....نگو که نمیریم. همین. مامان چشم غره ایی بهم رفت و گفت: -ببخشید شهرزاد جوون، حالا بذار شب کیومرث بیاد ببینم چی میگه. -................. -باشه حتما، اگر بازم کاری بود تعارف نکن. من بیکارم. -................ -مرسی عزیزم. قربانت....سلام برسون...خداحافظ. همین که تلفن و قطع کرد پرسید: -چی شده که هوس مهمونی زده به سرت؟ تو که میگفتی تا آخر عمر کاری با فامیلای بابات نداری. -خب فکر کردم دیدم اشتباه کردم....کاوه منو اذیت کرد، چه ربطی به بقیه داره. -تو گفتی و منم باور کردم. -چرا باور نمی کنی مامان خوشگلم؟ مگه خودت نگفتی کدورت هارم بریزم دور و ببخشم. منم میخوام همین کارو بکنم فدات شم. -الکی برای من زبون نریز....بعضی وقتا واقعا شک میکنم که شاید حدسم درسته و از روی لجبازی آرتام و قبول کردی. -مامان این چه حرفیه؟ آخه اون دو تا انقدر ارزش دارن که بخاطرشون با زندگی خودم بازی کنم؟ مامان جوابی نداد و فقط نگاهم کرد ولی خودم خوب میدونستم که انتقام گرفتن از اونا مهم ترین مسئله تو زندگیمه....نمی ذارم مهری به ریشم بخنده. حالا نوبته منه که یه ذره خوش بگذرونم. از این فکر لبخندی روی لبم اومد...همین طور که میرفتم طرف اتاقم به مامان گفتم: -من میرم به آرتام خبر بدم...راستی مراسم چه روزیه؟ -۳ روز دیگه. از این موقعیتی که پیش اومد خیلی خوشحال بودم. سریع شماره ی ارتام و گرفتم که بعد از چندتا بوق جواب داد: -سلام. -سلام خوبی؟ -من خوبم ولی از صدات معلومه که تو خیلی بهتری....حالا چی باعث شده که انقدر خوشحال باشی؟ خندیدم و گفتم: -یه عروسی. -نمی دونستم انقدر عروسی دوست داری. چطوره خودمون زودتر عروسی کنیم؟ لحنش بوی شوخی میداد ولی با این حال معترض گفتم: -دکتــــــــــــــــــر. خندید و گفت: خیلی خب. عصبانی نشو. عروسیِ کی هست؟ -یکی از اقواممون ولی چیزی که برام مهمه اینه که اونام تو مهمونی هستن. -کاوه و مهری رو میگی...خب؟ -من و تو هم باید بریم....میخوام تو رو به همه معرفی کنم. -چه شوک بزرگی میشه براشون. عروسی چه روزیه؟ ۳ روز دیگه...میتونی بیای؟ -مگه برات مهم نیست که بری؟ -چرا، خیلی مهمه. -پس رو من حساب کن. -مرسی....حتما برات جبران میکنم. -میدونم....من دیگه باید قطع کنم، دارن صدام میکنن. -باشه...خداحافظ. نگاهی به قیافه ی خندونم توی آینه کردم....دیگه دوست ندارم مثل چند ماه قبلم باشم. من جز اون دسته آدمایی هستم که غرورم خیلی برام مهمه...همیشه مغرور بودم ولی کاری که باهام کردن منو خورد کرد....جلوی همه..... ولی از امروز نوبت منه تا تلافی کنم.....صاف وایستم و با غرور به تصویرم توی آینه گفتم: -سرتو بالا بگیر.... گریه و زاری دیگه تعطیله آناهید خانم....تا میتونی خوش بگذرون چون خیلی ها نمیتونن خنده تو ببینن. با صدای مامان که گفت برم چایی بخورم از آبنه دل کندم و رفتم بیرون.