ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
- خودش گفت که ناراحت شده؟- بله ، امروز صبح وقتی دید از خانه رفته ای گریه کرد.- خوب من هم دیشب گریه کردم.من که بیشتر حق داشتم گریه کنم.- آدمهای حساس برای خودشان غصه درست می کنند.بیا برو از کاترین عذر خواهی کن.باید سر و وضعت طوری شود که ادگار لینتون در مقابل تو هیچ به نظر برسد.واقعاً هم که اینطور است تو از او جوانتر ولی بلند قامت تر و چهارشانه تری.چشمهای هیث کلیف از شادی برق زد .اما آهی کشید و گفت:- ای کاش من هم موهای بور و پوست سفید اشتم .کاش من هم شانس او را داشتم و در آینده پولدار میشدم.گفتم:- ای کاش تا مشکلی برایت پیش می آمد مامانت را صدا میزدی و از ترس توی خانه می ماندی و باران که می آمد جرأت نمی کردی بیرون بیایی ! دست بردار. به جای این چیزها یاد بگیر اخمهایت را باز کنی.آدم باید قلبش پاک باشد .آدم خوشگل بدجنس چه فایده ای دارد؟با حرفهایم هیث کلیف را آرام کردم .او سر و وضعش را مرتب کرد و با شنیدن صدای چرخهای کالسکه به طرف پنجره دوید.فرزندان خانواده لبنتون با لباسهای فاخر از کالسکه پیاده شدند و کاترین آنها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد.من هیث کلیف را تشویق کردم که جلو برود و ثابت کند که چه پسر مؤدبی است و او هم با اشتیاق تمام حرفم را قبول کرد ولی بد بختانه با هیندلی روبرو شد .او با ضربه ای پسرک را به کناری راند و گفت:- نگذاری این پسرک به اتاق پذیرایی بیاید . او را به اتاق زیر شیروانی بفرست تا مهمانها ناهارشان را بخورند. اگر یک بار دیگر چشمم به او بیفتد چنان موهایش را بکشم که از این هم درازترشود.ادگار لینتون که از لای در آشپزخانه داخل را تماشا می کرد گفت:- حالا هم دراز هست .مثل یال اسب شده...ادگار نیت بدی نداشت ولی هیث کلیف که از او نفرت داشت ظرف پر از سس داغ را برداشت و توی صورت ادگار پرت کرد .فریاد پسرک به آسمان رفت و ایزابلا و کاترین با عجله به طرف آشپزخانه دویدند.آقای ارنشاو ، هیث کلیف را به اتاقش برد و به او کتک مفصلی زد .ایزابلا گریه میکرد و کاترین گیج کناری ایستاده بود و ادگار را سرزنش میکرد و می گفت:- چرا این حرف را به او زدی؟ وقتی کتکش میزندد من خیلی ناراحت میشوم..دیگر نمی توانم ناهار هم بخورم .ادگار گفت :- من به مامان قول دادم با او حرف نزنم و نزدم.کاترین با لحن تحقیر کننده ای گفت :- خیلی خوب حالا گریه نکن.نمردی که ! برادرم دارد می آید .ساکت باشید .هیندلی وارد آشپز خانه شد و با صدای بلند گفت:- خوب ....خوب......بچه ها سر جایتان بنشینید.تو هم ادگار لینتون! هر وقت او حرفی به تو زد حسابش را برس.من او را یک کتک مفصل زدم .بزودی بچه ها ماجرا را فراموش کردند و مشغول خوردن شدند .می دیدم که چشمهای کاترین لبالب از اشک است و نمی تواند غذا بخورد .ارباب ، هیث کلیف را در اتاق زیر شیروانی زندانی کرده بود و من نمی توانستم برای او غذا ببرم چون راهی به اتاقش نبود .عصر هنگام ، گروه خواننده ها و نوازنده ها ی "گیمرتن" به خانه آمدند و با آهنگهای شادشان سر همه را گرم کردند .کاترین از فرصت استفاده کرد و از اتاق بیرون رفت و خود را به اتاق زیر شیروانی رساند.هبث کلیف جوابش را نمی دادولی سر انجام در اثر التماسهای کاترین راضی شد که از لای تخته های در با هم صحبت کنند .منک ه احساس می کردم ممکن است از غیبت کاترین با خبر شوند به او التماس کردم برگردد ولی او در صورتی حاضر به مراجعه بود که من هیث کلیف را به آشپزخانه می بردم.هیث کلیف کنار اجاق آشپزخانه نشسته بود و فکر می کرد.او گفت:- فقط امیدوارم قبل از اینکه من انتقامم را از هیندلی نگرفته ام نمیرد.گفتم :- خداوند خودش از آدمهای ظالم انتقام میگیرد .تو رحم داشته باش .جواب داد:- نه ، خداوند هر گز به اندازه من از انتقام گرفتن لذت نمی برد.8بامداد یک روز ماه ژوئن آقای هیندلی صاحب یک پسر شد .همسر آقای هیندلی ماهها مسلول بود و دیگر امیدی به زنده ماندنش نداشتیم .خانم ارنشاو به هیچ و جه گمان نمیبرد که بیمار است و میخواست جوانی پسرش را هم ببیند ولی پزشک به آقای ارنشاو گفته بود که همسرش تا زمستان بیشتر زنده نخواهد ماند .هیندلی همسرش را می پرستید و من به این فکر میکردم که او چگونه خواهد توانست مرگ او را تحمل کند.زن بیچاره تا هفته قبل از مرگش هم نشاط خود را از دست نداد و شوهر هم با اصرار عجیبی اعتقاد داشت که حال او رو به بهبودی می رود .سرانجام روزی دکتر کنت به ارباب گفت که دیگر داروها در حال همسرش اثری ندارند . هیندلی با کمال خوش بینی کفت که خودش این را میداند و مطمئن است که حال همسرش رو به بهبودی می رود .آن شب ، زن به سرفه افتاد و لحظاتی بعد جان داد.پرستاری از پسرک که نام "هیرتن" را بر او گذاشته بودند بر عهده من قرار گرفت .آقای هیندلی در یأس مطلق دست و پا میزد و بقدری غصه دار بود که حتی عزاداری هم نمیکرد.