وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

بلندی های بادگیر(قسمت دوم)

سرا پا خیس آب شده بودم .پیشخدمت مخصوص و سایر خدمتکاران منزل که به کلی از برگشتن من نا امید شده بودند با خوشحالی به استقبالم آمدند .تام غز استخوانم یخ زده بود .لباسهایم را عوض کردم و خدمتکار برایم قهوه گرمی اورد که خستگی ام را از بین برد . به قدری خسته بودم که نه گرمای بخاری و نه نوشیدن قهوه به من لذتی نمی داد.4نه ! نتوانستم طاقت بیاورم و بالاخره از خانم دین که شامم را برایم آورده بود سوالاتی پرسیدم. دلم میخواست سرگذشت آن بیوه جوان را بدانم. گفتم:- شما چند سال است اینجا زندگی میکنید؟- هجده سال.- و همه را می شناسید؟- تقریبا !- و می دانید چرا آقای هیث کلیف تراش کراس گرنج را رها کرده و در آن خانه فقیرانه زندگی میکند؟- ثروت؟ او بسیار ثروتمند است و هر روز هم پولدار تر می شود. نمی دانم کسی که تک و تنهاست چرا باید اینقدر خسیس باشد .- انگار یک پسر داشته ! مگر نه؟- بله . اومرده !- و آن بانوی جوان ، خانم هیث کلیف زن آن پسر بوده؟- بله او دختر ارباب مرحوم من و نامش کاترین لینتون است. در واقع من او را بزرگ کردم. چه خوب می شد که آقای هیث کلیف به اینجا می آمد تا با هم زندگی می کردیم .- - هیر تن ارنشاو کیست؟- او برادر زاده خانم لینتون است.- یعنی پسر دایی ان بانوی جوان ؟- بله ! هیث کلیف با خواهر آقای لینتون ازدواج کرد.- بالای سر در خانه شان نام ارنشاو حکاکی شده بود .آیا آنها خانواده قدیمی هستند؟- بله قربان ! هیرتن آخرین فرد خانواده ارنشاو است.همانطور که کاتی آخرین فرد خانواده لینتون است.راستی حال او چطور بود؟- خوب و سالم به نظر می رسید ولی گمان نمی کنم خوشبخت باشد.- خوب معلوم است .ولی ارباب چطور آدمی بود؟- گمانم آدم خشنی باشد.- بله ، هرچه با او کمتر معاشرت کنید بهتر است.او زندگی در هم ریخته ای دارد.معلوم نیست کجا به دنیا آمده و پدر و مادرش که هستند و ثروتش را از کجا بدست آورده است. هیرتن در خانه او بد بخت است و خبر ندارد چه کلاه گشادی سرش رفته است.- خانم دین هر چه از آنها میدانید برایم بگویید چون میدانم که بی خوابی به سرم خواهد زد.- قبل از آمدن به اینجا بیشتر در " وثرینگ هایتز" بودم چون مادرم دایه آقای "هیندلی ارنشاو" بود .نم از بچگی با بچه ها بازی میکردم.یک روز آقای هیندلی به پسرش و کاتی گفت :- من به لیور پول می روم.چه میخواهید برایتان بیاورم؟پسرک ویولن و دختر شلاق اسب سواری خواستند. ارباب به من هم قول داد که برایم دستمالی پر از سیب و گلابی برایم بیاورد. سه روز بعد ارباب همراه با پسربچه سیاهی به خانه بر گشت ، خانم ارنشاو سخت عصبانی شد وفوراً خواست که او را از خانه بیرون بیندازند ولی ارباب گفت که آن موجود بدبخت را در خیابانها ی لیور پول پیدا کرده و دنبال صاحبانش گشته ولی چون کسی را پیدا نکرده ، او را با خود به خانه آورده است. بچه را شستند و لباسهای پاکیزه بر تنش کردند . هیندلی آن موقع پسری چهارده ساله بود و به هیچ وجه با پسرک تازه وارد کنار نمی آمد ولی کاتی نسبت به او صمیمیت خاصی احساس میکرد.راستش من هم پسرک را که حالا اسم "هیث کلیف" بر رویش گذاشته بودند اذیت میکردم و خانم ارنشاو هم هرگز به این کار ما اعتراض نمی کرد. هیث کلیف بسیار عبوث و صبور بود و در مقابل آزارهای ما ذره ای عکس العمل نشان نمیداد.ارباب به طرز عجیبی هیث کلیف را دوست داشت و حرفهایش را باور می کرد .هیندلی از اینکه پدرش نسبت به هیث کلیف علاقه بیشتری ابراز میداشت ، احساس تنفر میکرد و به تدریج تبدیل به موجودی کینه جو شد.هیث کلیف هرگز نسبت به ارباب اهانتی نمی کرد ولی به محبتهای او هم با بی اعتنایی پاسخ میداد.او بسیار سرسخت بود ودر مقابل آزارهای زجر دهنده هیندلی به شدت مقاومت میکرد.یک روز او وکاتی و هیندلی سرخک گرفتند و من از آنها پرستاری کردم .هیث کلیف ابداً آزاری به من نمی رساند و گمان میکرد من به خاطر علاقه به اوست که از او پرستاری میکنم و به همین دلیل بسیار سپاسگزار بود.همین اتفاق باعث شد که من دست از خصومت با او بردارم.یک روز هم ارباب برای او و هیندلی دو کره اسب زیبا خرید .پای کره اسب هیندلی بزودی چلاق شد و او میخواست به ضرب کتک و فحش و تهدید کره اسب را از هیث کلیف بگیرد ولی پسرک در مقابل همه فشارهای او طاقت آورد و سرانجام هم تسلیم نشد و کوچکترین شکایتی هم نکرد.حس میکردم این پسر معنی انتقام را نمیداند ولی اشتباه کرده بودم.5آقای ارنشاو بتدریج ضعیفتر میشد و نیروی گذشته اش را از دست میداد.سر انجام از تصور اینکه قدرتش را در اداره خانه و خانواده از دست داده است سخت بیمار شد.او همیشه احساس میکرد که چون شخصاً به هیث کلیف علاقه مند است دیگران از او تنفر دارند. جانبداری ارباب از هیث کلیف باعث شد که او روز به روز گستاخ تر شود .یندلی آشکارا هیث کلیف را مسخره میکردو پیر مرد به شدت عصبانی میشد اما زورش به او نمی رسید . سر انجام معاون کشیش که به بچه های خانواده های لینتون و ارنشاو درس میداد، به ارباب پیشنهاد کرد که هیندلی به دانشکده برود.از اینکه خانه آرامش پیدا میکرد و ارباب پیر من میتوانست کمی آسوده خاطر باشد خوشحال بودم ولی با وجود جوزف ، همان خدمتکار خرافاتی که دیدید و کاتی که کارهای عجیب و غریبی میکرد آرامش معنی نداشت.جوزف مدام انجیل را زیر بغلش میگذاشت وما را از آتش جهنم میترساند و ارباب هم روز به روز نسبت به او معتقد تر می شد. کاترین هم مدام آواز میخواند و می خندید و همه را اذیت میکرد. او سخت به هیث کلیف علاقه داشت و بد ترین تنبیه این بود که او را از پسرک جدا کنند .هیث کلیف همه حرفهای ماترین را اطاعت می کرد ولی فقط به آن بخش ازدستورات ارباب که از آنها خوشش می آمد عمل میکرد.سر انجام یکی از شبهای ماه اکتبر ، آقای ارنشاو در حالیکه روی صندلی راحتی کنار بخاری نشسته بود از دنیا رفت.همه ما در اتاق نشیمن نشسته بودیم ، جوزف انجیل میخواند و کاتی بیمار و آرام به پدرش تکیه داده بود .هیث کلیف هم دراز کشیده و سرش را روی دامن کاترین گذاشته بود . سر ارباب روی سینه اش خم شده بود و ما گمان می کردیم خوابش برده است .پس از مدتی جوزف شمع را برداشت .جلو تر رفت و بعد دست بچه ها را گرفت تا آنها را به اتاقشان ببرد .میدانستم که اتفاقی افتاده است .کاترین گفت که باید با پدرش خداحافظی کند و ناگهان فریاد زد:- هیث کلیف ! پدر مرده ! مرده!و هر دو زار زار گریستند.جوزف مرا دنبال پزشک فرستاد و من به "گیمرتن" رفتم. هنگامی که برگشتم پزشک را با جوزف تنها گذاشتم و خود به اتاق بچه ها رفتم . آنها احتیاجی به تسلی من نداشتند و خودشان خیلی خوب میتوانستند با آن مصیبت کنار بیایند .6آقای هیندلی همراه با زنش برای شرکت در تشییع جنازه آقای ارنشاو به خانه برگشت .او خبر ازدواجش را از همه و از جمله پدرش پنهان کرده بود .آن زن از هر چیز پیش پا افتاده ای خوشحال میشد و من احساس می کردم با موجود نیمه دیوانه ای رو برو هستم .او دائماً می لرزید و به من میگفت ک از مرگ می ترسد و از رنگ سیاه نفرت دارد.برایم حیرت آور بود که جوانی با آن پوست خوشرنگ و چشمان درخشان چرا باید از مرگ بترسد ولی گاهی که تپش قلبش زیاد میشد و به سرفه می افتاد ، علت اضطرابش را میفهمیدم .طرز رفتار ارنشاو در مدت سه سال غیبت از خانه بسیار عوض شده بود و بلافاصله پس از ورود به خانه دستور داد که من و جوزف همه لوازممان را به آشپزخانه پشتی ببریم و خانه را بطور کامل به او و زنش واگذار کنیم.اوایل همسر هیندلی از اینکه خواهری پیدا کده استبسیار خوشحال بود و به کاترین لطف میکرد ولی پس از مدتی رابطه آنها تلخ و همراه با ترشرویی شد و آقای هیندلی هم رفتاری خشن در پیش گرفت .او هیث کلیف را بسیار آزار می داد و او را نزد مستخدمین فرستاده بود و اجازه نمیداد آموزگار سر خانه به و درس بدهد و از او مثل یک کارگر مزرعه کار میکشید.هیث کلیف این همه را تحمل میکرد و کاترین آنچه را از معلم می آموخت به او یاد می داد و پا به پای او در مزرعه کار میکرد .بارها از اینکه می دیدم آنها هر روز گستاخ تر از قبل می شوند برخود می لرزیدم . یک روز هر دوی آنها از اتاق نشیمن اخراج شدند .وقتی که برای صرف شام دنبالشان رفتم هیچکدام را پیدا نکردم .هیندلی دستور داد درها را قفل کنند تا کسی نتواند وارد خانه شود .من منتظر بودم تا با شنیدن صدای پایشان مخفیانه در را برایشان باز کنم. سر انجام نور فانوس را دیدم و با عجله جلوی در رفتم . دیدم که هیث کلیف تنها ست. از ترس بر خود لرزیدم و با خود گفتم :- خانم کاترین کجاست؟- او در تراش کراس گرنج است.آنقدر ادب نداشت که مرا هم نگه دارند .- بالاخره انقدر ولگردی کن تا تو را از اینجا بیرون کنند.- بگذار لباسهای خیسم را عوض کنم بعد همه چیز را برایت تعریف می کنم.لباسهاش را عوض کرد و مقداری غذا خورد و سپس گفت:- ما برای تماشای خانه ی زیبای آنها رفته بودیم و از پنجره داخل تالار نگاه میکردیم و دیدیم " ادگار لینتون" و خواهرش به خاطر یک سک با هم دعوا کرده اند.کلی صداهای عجیب و غریب در آوردیم و آنها وحشت زده به سراغ پدر و مادرشان رفتند.بعد هم موقعی که خواستیم فرار کنیم ، سگ آنها پای کاترین را گاز گرفت .آنها میخواستند به خدمت من و کاترین برسند ولی او را شناختند و مرا از خانه بیرون کردند . نمیخواستم بدون کاترین از خانه بیرون بیایم ولی به من اجازه ندادند کنار او بمانم .آنها درست و حسابی به او رسیدگی میکنند.اگر کاترین جای آنها بود با من چنین معامله ای نمیکرد ..او بهترین موجود دنیاست .گفتم:- این ماجرا خیلی ساده تمام نخواهد شد.آقای هیندلی از این به بعد بیشتر به تو سخت میگیرد.و همینطور هم شد آقای لینتون به سراغ آقای ارنشاو آمد و درباره تربیت کاترین با او حرف زد.از آن به بعد به هیث کلیف اخطار شد که اگر با کاترین حرف یزند از خانه اخراج خواهد شد.خانم ارنشاو هم قول داد که با کمال توجه و مهربانی مواظب اعمال کاترین خواهد بود.7کاتی از آن شب مدت پنج هفته در تراش کراس گرنج ماند و زخم پایش کاملاً خوب شد و در رفتار و گفتارش هم تغییرات محسوسی بوجود آمد.خانم ارنشاو برای او لباسهای زیبا می برد و آن قدر از او تعریف میکرد تا عزت نفس پیدا کند .سر انجام این تلاشها و بررنامه ریزی ها موجب شد که وقتی در ایام عید کریسمس کاترین به خانه برگشت به کلی عوض شده بود.آقای هیندلی با خوشحالی گقت:- اترین برای خودت خانمی شد ه ای .ایزابلا لینتون اصلاً با تو قابل مقایسه نیست.کاترین با لباسهای فاخر و رفتاری متین مایه ی امیدواری همه شده بود که ناگهان سراغ هیث کلیف را گرفت. هیندلی و زنش از همین موضوع بیش از هر چیز میترسیدند .ولگری و بی خیالی هیث کلیف در غیبت کاترین ده برابر شده بود .او که سر و وضع کاترین را دیده بود خجالت می کشید با او روبرو شود و پشت نیمکتی پنهان شده بود .هیندلی که میدانست هیث کلیف چه سر و وضعی دارد با شیطنت گفت:- هیث کلیف بیا جلو و مثل بقیه به دوشیزه کاترین خوش آمد بگو .همینکه چشم کاتی به هیث کلیف افتاد با خوشحالی به طرف او دوید و دست ظریف و پاکیزه اش را به صورت کثیف او کشید و گفت:- ای وای ! چرا اینقدر کثیفی؟ چرا اخم کردی؟ نکند فراموش کردی؟آقای ارنشاو گفت:- این بار به تو اجازه می دهم که با دوشیزه کاترین دست بدهی.هیث کلیف با صدای خشنی گفت:- من با او دست نمی دهم و اجازه هم نمی دهم که به من بخندد. این تحقیر شما را تحمل نمی کنم.کاترین با عجله او را که میخواست برود نگه داشت و گفت:- خنده ام برای این بود که خیلی کثیف شده ای .خودت را که بشویی همه چیز درست می شود .- لازم نکرده .من هرچقدر دلم بخواهد کثیف می مانم .از این به بعد هم همینطور می مانم.با این حرف هیث کلیف از اتاق خارج شد .کاترین گیج بود و نمی دانست چرا باید با چنین عکس العملی روبرو شود .من اتاق کاترین را مرتب کردم و شیرینی های شب عید را در فر گذاشتم. از ادگار و ایزابلا دعوت شده بود تا فردای ان شب به " وثرینگ هایتز" بیایند و خانم لینتون هم به شرط آنکه فرزندانش را از آن پسرک ولگرد دور نگه دارند دعوت را پذیرفته بود .شب عید بود و همه جای خانه می درخشید من زیرلب سرود مذهبی میخواندم و یادم آمد که چطور آقای ارنشاو نگران بود که پس از مرگش با هیث کلیف بد رفتاری میشود.ناگهان اندوه بر دلم چنگ انداخت ، از جا برخاستم و به جستجوی هیث کلیف پرداختم .سر انجام اورا در اسطبل پیدا کردم و گفتم:- هیث کلیف ! بیا قبل از اینکه خانم کاترین از اتاقش بیرون بیاید خودت را بشوی و لباس مرتبی بر تن کن. بعد دوتایی کنار بخاری بنشینید و هر چه دلتان میخواهد حرف بزنید . من برایتان شیرینی کنار گذاشته ام.اما هیث کلیف اعتنایی به حرف من نکرد .شام بدون هیث کلیف صرف شد .کاتی تا آخر شب بیدار ماند و برای پذیرایی از دوستانش دستورات متعدد صادر کرد . او چند بار به آشپزخانه آمد و سراغ هیث کلیف را گرفت ولی از او خبری نشد .فردای آن روز هم صبح زود از خواب بیدار شد و با چهره ای گرفته به بیشه رفت و تا وقتی همه اعضای خانواده به کلیسا رفتند بر نگشت .آنگاه به سراغ من آمد و گفت:- نلی سر و وضع مرا مرتب کن.گفتم:- بالاخره فهمیدی که دوشیزه کاترین را ناراحت کرده ای؟

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد