وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

بلندی های بادگیر(قسمت اول)

سال 1801همین الان از دیدن صاحب خانه ام بر گشته ام.مرد گوشه گیری که باعث زحمتم خواهد شد. محلی که در آن اقامت کرده ام دهکده ای بسیار زیباست و برای آدمی مثل من که از مرد می گریزد جایی چون بهشت است.آقای "هیث کلیف" و من چه خوب میتوانیم با هم کنار بیاییم! او دوست بزرگواری است که وقتی مرا سوار بر اسب دید که به طرفش میروم نگاه مشکوکی به من انداخت.با تردید گفتم:-آقای هیث کلیف؟فقط سرش را تکان داد.ادامه دادم :من "لاک وود" مستاجر تازه شما هستم و خوشوقتم که با شما آشنا می شوم.امید وارم برای اجاره ساختمان "تراش کراس گرنج" شما را به درد سر نینداخته باشم و..حرفم را قطع کرد و گفت :- "تراش کراس گرنج" به من تعلق دارد و تا جایی که بتوانم نمی گذارم کسی باعث درد سرم بشود و بعد با لحنی که یعنی زودتر شرّت راکم کن و برو، ادامه داد :- بفرمایید داخل!دیدم که از دعوت من اکراه دارد ولی به روی خود نیاوردم. سرانجام ناچار شد بگوید:- "جوزف" ، اسب آقای لاووک را بگیر و کمی شراب بیاور.معلو می شود آن عمارت به آن عظمت جز همان مرد، خدمتکار دیگری ندارد چون علفهای لای سنگفرشها آنقدر بزرگ شده بودند که باید گاوها در آن چرا می کردند.جوزف پیرمردی بسیار سالخورده اما قوی بود.موقعی که به من کمک میکرد تا از اسب پیاده شوم زیر لب گفت:- خدا به فریادمان برسد!محل اقامت آقای هیث کلیف "وثرینگ هایتز" به معنی محلی است که در آن بادهای قوی می وزد .از وضع درختان باغ هم که به سویی خم شده اند مشخص است که باد شمالی چه بر سر این بنا می آورد.بنا به خوبی برای چنین وضعی ساخته شده و بالای سردر آن تصاویر حیواناتی جوت شیر و کرکس کنده کاری شده و در کنار سال 1500 نام "هیرتن ارنشاو" به چشم میخورد.ای کاش صاحبخانه ام در وضعی بود که میتوانستم از او در باره تاریخچه بنا سوال کنم ولی حالتش طوری بود که حس کردم بهتر است قبل از آنکه مرا جواب کند وارد ساختمان بشوم.میان محل زندگی و اتاق نشیمن عجیب و غریب آقای هیث کلیف و رفتارش تضاد عجیبی وجود دارد.پوستش سبزه تند و شبیه کولی ها ، اما لباس پوشیدنش شبیه نجیب زاده ای روستایی است .اندامش ورزیده و چهره اش دوست داشتنی است و رفتاری متین و موقّر دارد. شاید گمان شود که او آدم متکبر وبی مایه ای است ولی من احساس میکنم نباید این طور باشد .حس میکنم که خشکی رفتار و سردی لحنش به خاطر آن است که از تظاهر به دوستی متنفر است. او در درون خود می تواند عاشق کسی یا از او متنفر باشد ولی ان را اظهار نکند.من باز زیاده روی کردم و خصلتهای خود را به او نسبت دادم.کنار بخاری صندلی نشستم و با ماده سگی که بدش نمی آمد پای مرا گاز بگیرد مشغول بازی شدم .آقای هیث کلیف غرید:- بهتر است کاری به کار سگ نداشته باشید . او به نوازش عادت ندارد ، لوس می شود.سپس فریاد زد:- جوزف !و چون خبری نشد از اتاق بیرون رفت و مرا با ماده سگ وحشی و دو توله اش تنها گذاشت.من که حوصله ام سر رفته بود سر به سر سگها گذاشتم و همین باعث شد که آنها به من حمله کنند.آقای هیث کلیف و خدمتکارش عجله ای نداشتند ولی خوشبختانه زنی از آشپز خانه آمد وبه طرزی معجزه آسا غائله را ختم کرد.هیث کلیف وارد اتاق شد و گفت:- این چه معرکه ای است که به ره انداخته اید؟با عصبانیت گفتم :- واقعا که معرکه ای است ! آدم را با یک مشت گراز وحشی تنها میگذارید و...- سگها به کسی که کارشان نداشته باشد کاری ندارند.گازتان که نگرفتند؟- اگر این کار را میکردند به حسابشان میرسیدم.هیث کلیف با لحنی ملایم تر گفت:- بفرمایید آقای لاک وود! بفرمایید کمی شراب بخورید . ما هیچ وقت مهمان نداریم و پذیرایی یادم رفته !فکر کردم بهتر است بیهوده اوقات خود و صاحب خانه را تلخ نکنم. او درباره ساختمان برایم توضیحاتی داد و وقتی به او گفتم که فردا باز هم به سراغش خواهم آمد قیافه ای ناراضی به خود گرفت ولی من قطعا این کار را میکنم. نسبت به او واقعاً که بسیار اجتماعی و معاشرتی هستم.2دیروز هوا سرد و مه آلود بود و من فکر کردم بهتر است کنار بخاری گرم بنشینم و زحمت رفتن به وثرینگ هایتز را بر خود هموار نکنم ولی به اتاقم رفتم و دیدم خدمتکار مشغول پاکیزه کردن بخاری است و اتاق پر از دود خاکستر شده ، بلا فاصله بر گشتم ، کلاهم را برداشتم و شش و نیم کیلومتر راه رفتم تا به خانه هیث کلیف رسیدم.برف شروع شده بود و من به شدت می لرزیدم . خود را به در خانه رساندم و آنقدر در زدم که انگشتانم درد گرفت.با خود گفتم :- با این استقبال بی ادبانه از مهمان حقّتان است تنها بمانید.لا اقل من روزها در خانه ام را بروی کسی نمی بندم .ولی من که دست بر نمیدارم و هر جور شده وارد خانه خواهم شد.بالاخره جوزف سرش را از پنجره انبار بیرون آورد و گفت:- ارباب در طویله است.اگر میخواهید با او حرف بزنید از پشت طویله بروید.تا شب هم که در بزنید کسی نمی آید در را باز کند .در این لحظه مرد جوانی از حیات خلوت آمد وبه من گفت که دنبالش راه بیفتم . بالاخره به اتاق نشیمن رسیدیم. در آنجا در کنار میزی که روی آن شام مفصّلی چیده شده بود خانم زیبایی را دیدم.تصور دیدن چنین موجودی در چنان خانه ای برایم مشکل بود. به نشانه احترام سرم را خم کردم ولی او کمترین عکس العملی نشان نداد.سر انجاممرد جوان گفت:- بنشینید الان می آیند.- میزبان مهربان من پاسخ هیچیک از سوالاتم را نداد و فقط گفت:- - در چنین هوایی نباید از خانه بیرون می آمدید.زنی میانه بالا و ظریف اندام بود و چهره ای بسیار زیبا داشت .موهای طلاییش روی شانه ظریفش ریخته بودند و چشمهایش اگر کمی مهربان تر بودند هزاران دل را اسیر میکردند در حالیکه چای دان را از جلوی پیش بخاری برمیداشت و در قوری چای می ریخت با عصبانیت گفت:- شما را برای چای دعوت کرده اند؟- خیر ! مگر شما محبت کنید و از من دعوت کنید.با عصبانیت قاشق را داخل چای دان پرت کرد و ابروهایش را در هم کشید. مرد جوان زیر چشمی مراقبم بود . سر و وضعی کثیف و حرف زدنی خشن داشت و به هیچ وجه شبیه آقا و خانم هیث کلیف نبود، با این همه نوعی مناعت طبع در رفتارش دیده می شد و نسبت به خانم خانه تواضع خدمتکارها را نداشت.سر انجام هیث کلیف آمد و من با شوق و شور گفتم:- قربان ملاحظه می فرمایید که آمدم و اگر اجازه بدهید تا نیم ساعت دیگر که هوا خوب میشود مزاحم شما باشم .- نیم ساعت دیگر؟ نکند خیال دارید در باتلاقها گم و گور شوید؟ اهالی اینجا در چنین هوایی راهشنا را گم میکنند وای به حال شما ! هوا به این زودی خوب نخواهد شد.سر انجام همه دور میز نشستیم و مشغول صرف غذا شدیم.فکر کردم یعنی آنها هر روز با همین قیافه های گرفته سر میز مینشینند؟ سعی کردم سر صحبت را باز کنم و گفتم:- آقای هیث کلیف ! با این زندگی منزوی آدم باور نمی کند که در خانه شما نشانی از سعادت باشد ولی اعتراف میکنم که شما اینجا در خانواده تان ، بخصوص در کنار همسر مهربانتان که...حرفم را قطع کرد و گفت:- همسر مهربان من؟ اوکیست؟ کجاست؟- منظورم خانم هیث کلیف همسر شماست .- اوه بله ... لابد روحش پس از مرگش آمده و از وثرینگ هایتز مراقبت میکند .سعی کردم خرابکاری ام را رفع و رجوع کنم. مرد چهل ساله به نظر میرسید در حالیکه دخترک هنوز هفده سال هم نداشت.با خود فکر کردم شاید آن پسرک خشن شوهر دختر باشد . آقای هیث کلیف گفت:- خانم هیث کلیف عروس من است.دوباره خوش صحبتی ام گل کرد، رو به مرد جوان کردم و گفتم:- آه بله ... شما آن مرد خوشبخت هستید که ...اوضاع از قبل بدتر شد .رنگ جوان سرخ شد و مشتش را به نشانه تهدید گره کرد و فقط زیر لب فحشی به من داد که به روی خودم نیاوردم.آقای هیث کلیف گفت:-باز هم غلط حدس زدید. شوهر این دختر مرده ! به شما گفتم که عروس من است پس باید با پسر من ازدواج کرده باشد.- و این مرد جوان پسر شما...- خیر مطمئنا نیست.مرد جوان با عصبانیت گفت:- اسم من "هیرتن ارنشاو" است . لطفا رعایت احترام را بکنید.دلم میخواست از آنجا بروم .از حال و هوای خانه دلم میگرفت ولی وضع هوا اسفبار بود. با ناراحتی گفتم:- گمان نمی کنم بدون راهنما بتوانم خود را به خانه برسانم . همه جا را برف پوشانده و جز یک قدمی جلوی پا را نمی توان دید .حالا چه باید بکنم؟کسی جوابی به من نداد.جوزف به سگها غذا میداد و خانم هیث کلیف چوب کبریتها را که از سربخاری به زمین ریخته بود آتش میزد. سر انجام جوزف گفت:- وقتی همه بیرون رفتند شما چطور میتوانید بیکار اینجا بنشینید؟ شما هم مثل مادرتان یک سر به جهنم میروید.فکر کردم جوزف با من است .با عصبانیت به طرفش رفتم ولی خانم هیث کلیف گفت:- ای پیر حقه باز ! خودت چه؟ خودت به جهنم سرنگون نمیشوی؟ به تو نشان خواهم داد که در سحر و جادو چه قدرتی به هم زده ام.پیر مرد نفس زنان گفت:- خدا مارا از شرّ شیطان حفظ کند .موجود لعنتی پلید! ...هنگامی که پیر مرد رفت با خود گفتم شاید با هم شوخی میکنند ، سسپس با لحنی التماس آمز گفتم:-خانم هیث کلیف میدانم با این چهره پر محبتی که دارید به من کمک خواهید کرد .به من چند نشانی بدهید که خودرا به خانه برسانم.- از همان راهی که آمده اید برگردید.- اگر بشنوید که در باتلاقی غرق شده ام وجدانتان ناراحت نمی شود؟- مثلا چه کنم ؟ با شما بیایم؟ آنها نمی گذارند حتی تا کنار دیوار باغ بیایم.- من نگفتم شما بیایید آنهم در این هوای وخیم. بگویید آقای هیث کلیف کسی را برای راهنمایی من بفرستد.- در این خانه غیر از من و خودش و ارنشاو و "زیلا" کسی نیست.- پس من مجبورم بمانم.- در این مورد با میزبان خودتان صحبت کنید.صدای خشونت بار هیث کلیف آمد که گفت:- تا دیگر درس عبرتی برای شما شود که با بیفکری در تپه ها راه نیفتید . اما در مورد قضیه ماندن باید بگویم من برای مهمان جا ندارم .- می توانم روی یکی از صندلیهای اتاق بخوابم.- من اجازه نمی دهم کسی در این اتاق بخوابد.با این توهین صبرم تمام شد و با نفرت بلند شدم و به طرف حیاط رفتم .هوا به قدری تاریک بود که راه خروج را تشخیص نمی دادم .سگها با دیدن من شروع به پارس کردند.کلاه از سرم افتاده و از شدت عصبانیت از دماغم خون می آمد .سرانجام مهربان ترین عضو خانه یعنی زیلا به فریادم رسید و گفت:- آرام باشید .بیایید تا فکری به حال خونریزی بینی تان بکنم. بفرمایید .آرام باشید.احساس ضعف میکردم و ناچار شدم شب را آنجا بمانم.3هنگامی که پشت سر زیلا از پله ها بالا می رفتم به من سفارش کرد سر و صدا به راه نیندازم چون اربابش دوست نداشت کسی در اتاقی که میخواست به من نشان بدهد بخوابد .وقتی دلیلش را پرسیدم گفت که در یکی دوسال خدمتش در آن خانه به قدری حوادث غیر عادی دیده که ابدا حوصله کنجکاوی ندارد. من هم بشدّت خسته بودم و میخواستم زودتر بخوابم . چند کتاب بسیار کهنه روی تاقچه قرار داشتند . روی برخی از آنها اسامی "کاترین ارنشاو" ، "کاترین هیث کلیف" و "کاترین لینتون" به چشم میخورد. قسمتهای سفید کتابها با خاطرات روزانه پر شده بود.علاقه عجیبی پیدا کردم که ببینم کاترین چه جور آدمی بوده است .در جایی نوشته بود : "کاش پدرم برگردد .هیندلی نسبت به هیث کلیف بی رحم است ولی ما در مقابلش می ایستیم .جوزف مجبورمان میکند به اتاق زیر شیروانی برویم،انجیل بخوانیم و دعا کنیم . گاهی این مراسم تا سه ساعت هم طول میکشد و ما از شدت سرما بر خود میلرزیم.برادرم نمی گذارد بازی کنیم و فقط بلد است جلوی ما با همسرش حرفهایی بزند که ما از خجالت بمیریم . ما در اتاق خودمان آرام بازی میکردیم که جوزف آمد و با صدای قار قار مانندش گفت:- هنوز کفن ارباب خشک نشده.ساکت بنشینید و فکری به حال خودتان بکنید.هیث کلیف به من پیشنهاد کرد بجای نشستن و توپ و تشر های هیندلی را تحمل کردن به بیشه فرار کنیم ."در جای دیگری یادداشت کرده بود:" هیندلی نمی گذارد هیث کلیف با ما غذا بخورد و میگوید که من دیگر حق ندارم با او بازی کنم.جوزف هم که دائما با موعظه ما را از جهنم می ترساند و برایمان کابوس درست میکند ."هنوز مدت زیادی نبود که به خواب رفته بودم که خواب دیدم شاخه درخت کاج کنار پنجره ام به شیشه می خورد و آزارم میدهد . بلند شدم و رفتم که شاخه را قطع کنم ولی سردی دستی دست مرا محکم چسبید. سعی کردم دستم را عقب بکشم ولی صدای وحشتناکی گفت:-بگذار داخل شوم.پرسیدم :- تو کیستی؟او با صدای لرزانی جواب داد:- کاترین لینتون ! بگذار داخل شوم، بگذار داخل شوم.- چطور می توانم بگذارم؟ برای این کار باید اول دستم را رها کنی.و با این حیله دستم را داخل اوردم ولی صدای ناله و زاری اش عذابم میداد. او می گفت:- بیست سال است که سر گردانم.و شروع به فشار دادن پنجره کرد. از شدت وحشت فریادی زدم و از جا پریدم و سپس صدای پایی راشنیدم و دراتاق باز شد. هنووز می لرزیدم .آن کسی که آمده بود با صدای ملایمی که گویی انتظار پاسخ ندارد پرسید :- کسی آنجاست؟صدای هیث کلیف را شناختم .با دیدن من رنگ از رویش پرید.با عجله گفتم:- منم ! مهمان شما ! خواب بدی دیدم و فریاد کشیدم.او با عصبانیت و در حالی که بدنش می لرزید گفت:- چه کسی شما را به این اتاق آورد؟ همین الان اخراجش خواهم کرد.به سرعت مشغول لباس پوشیدن شدم و گفتم :- اگر این کار را بااو بکنید حقّش است چون مرا با جنّ و روحهای خانه شما محشور کرده است.هیث کلیف گفت:- چه میکنید ؟ هنوز ساعت سه بعد از نیمه شب است .بروید و بخوابید.- بخوابم؟ خواب از سرم پریده . من به حیاط میروم و تا صبح قدم میزنم و به محض این که هوا روشن شد می روم. دیگر از بیماری معاشرت شفا پیدا کرده ام.- به حیاط نروید چون سگها باز هستند .در راهرو قدم بزنید.صاحبخانه ام قطره اشکی را از گوشه چشمش پاک کرد و بی آنکه متوجه شود که من از در اتاق خارج نشده ام به طرف تختی که من روی آن خوابیده بودم رفت و گفت:- بیا ! بیا ! کاتی بیا ! کاترین عزیز تر از جانم . این دفعه دیگر به حرفم گوش بده.از اینکه کابوسم را برایش تعریف کرده و موجب رنج او شده بودم زجر میکشیدم .بی سرو صدا از پله ها پایین آمدم و به آشپز خانه رفتم .جوزف از نردبانی چوبی پایین آمد و من متوجه شدم که اتاق او زیر شیروانی است .مدتی بعد هیرتین ارنشاو وارد آشپزخانه شد در حالیکه دنبال خاک انداز میگشت تا برفها را از جلوی در کنار بزند و زیر لب یکریز فحش میداد. او با نگاه به من فهماند که بهتر است به اتاق نشیمن بروم .در آنجا هیث کلیف حسابی به خدمت زیلای بیچاره رسیده بود و زیلا در حالیکه در بخاری فوت میکرد اشکهایش را با گوشه پیش بندش پاک میکرد .حالا هیث کلیف عروسش را مخاطب قرار داده گفت:- تا کی باید به تو صدقه داد؟ در حالیکه همه کار میکنند تو دختره ی هرزه می نشینی و کتاب میخوانی.دختر جوان گفت:- دیگر کتاب نمی خوانم ولی هرچقدر هم فحش بدهی کار نخواهم کرد مگر آنکه دلم بخواهد .انها سر انجام از حضور من اندکی خجالت کشیدند و کوتاه آمدند. دعوت آنها را برای صرف صبحانه رد کردم و بمحض اینکه سپیده سر زد به راه افتادم .آقای هیث کلیف گفت که تا آن سوی بیشه زار همراه من خواهد آمد . مطمئنا اگر او همراهم نبود راه را گم کرده بودم چون همه نشانه هایی که هنگام امدن بر جا گذاشته بودم از بین رفته بودند .هنگامی که به چراگاه "تراش کراس گرنج" رسیدیم آقای هیث کلیف گفت:- دیگر امکان ندارد گم شوید.
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد