فصل هشتم
ان سال جشن شکرگزاری برای ان ها دردناک بود. مخصوصا برای جیم و شارلوت. الیس برای هر دوی ان ها متاسف بود و اروز می کرد که می توانست قضیه حضور جانی را در ان جا به ان ها بگوید. جانی مداوم دور و بر او و بابی بود و وقتی که مادرش بوقلمون را در اشپزخانه می برید، بالای سر او ایستاد و از خودش شکلک دراورد. تا ان موقع جیم ان قدر مست بود که الیس نمی توانست به او اعتماد کند و چاقو را دستش بدهد. نمی خواست او بوقلمون را خراب کند و یا به خودش اسیب برساند.
جانی به بوقلمون اشاره کرد و با تحسین گفت:
"پسر بویش عالیست. از بوقلمون پارسال بزرگتر است مامان."
الیس با صدای بلند گفت:
"نتوانستم کوچکتر از این پیدا کنم..."
با یکی از پاهای بوقلمون مشغول بود و بعد از این که ان را برید ، انگشتانش را لیسید. جانی بو کشید و با تکه های بوقلمون ور می رفت . الیس گفت:
"مواظب باش خرابش نکنی."
شارلوت که همان موقع برای کمک به او وارد اشپزخانه شده بود با گیجی پرسید:
"چه را خراب نکنم؟!
"بوقلمون را... با تو نبودم... داشتم با..."
حواسش پرت بود و یادش رفته بود که شارلوت نمی تواند جانی را در کنار او ببیند. شارلوت با نگرانی پرسید:
"داشتی با که حرف می زدی مامان؟"
"با هیچ کس عزیزم، فقط داشتم با صدای بلند فکر می کردم!"
شارلوت ظرف سیب زمینی سرخ کرده و مارشمالوها را برداشت و با پکری از اشپزخانه خارج شد. مادرش از شدت غصه و اندوه به سرش زده بود و پدرش مست و لایعقل جلوی تلویزیون افتاده بود... و جانی برای همیشه از پیش شان رفته بود... و وقتی که او برای بردن ژله زغال اخته به اشپزخانه برگشت، در دلش اروز می کرد که ای کاش اصلا مجبور نبودند چیزی را جشن بگیرند. به محض این که او قدم به اشپزخانه گذاشت، الیس پشتش به ان سو بود ، با صدای بلند گفت:
"نکن!..."
شارلوت فکر کرد که مادرش واقعا دیوانه شده و الیس با خوش خویی ادامه داد:
"... اگر به یک چیز دیگر دست بزنی تو را می کشم!"
شارلوت گفت:
"فکر کردم می خواهی این ها را سر میز ببرم."
الیس به سوی او چرخید و یک مرتبه از خجالت سرخ شد.
"اوه... بله ... می خواهم... متاسفمف این همه اشپزی گیجم کرده."
شارلوت با حالتی عصبی گفت:
"مامان باید این طور حرف زدن با خودت را بس کنی."
دو ماه بود که مادرش این کار را می کرد. شارلوت می دانست چرا. البته به خاطر مرگ جانی بود؛ اما نه طبیعی به نظر می رسید و نه جالب. حتی پدرش هم این را متوجه شده بود. اما هرگز در موردش چیزی به الیس نمی گفت. فقط یک بار شارلوت گفته بود که مادرش هر وقت در اتاق خوابشان تنها می شود، با خودش حرف می زند. بارها پیش امده بود که وقتی الیس سخت با خودش گرم گفتگو بود ، وارد اتاقشان شده بود.
شارلوت پرسید:
"حالت خوبه مامان؟"
ژله زغال اخته را در یک دست و سالاد را در دست دیگر گرفت. الیس گفت:
"خوبم عزیزم. راست می گویم . تا دو دقیقه دیگر با بوقلمون می ایم."
... و قبل از این که از اشپزخانه خارج شود با صدایی نجواگونه به جانی گفت:
"خیلی خب، حالا برو و تا ما غذایمان را می خوریم به کار خودت برس."
... و با بوقلمون به سوی اتاق غذاخوری به راه افتاد. جانی با رنجیدگی خاطر گفت:
"نمی توانم از مراسم شکرگزاری بگذرم ،مامان."
الیس خیلی ارام جوابش را داد:
"توی باعث می شوی که بابی کارهای خنده دار بکند... من هم یک وقت چیزی می گویم که نباید بگویم."
این را گفت و به دنبال مادرش روان شد. همیشه عاشق جشن شکرگزاری بود. الیس برای همه غذا کشید. جیم مثل ادم های گیج و منگ به غذایش مشغول شد. شارلوت هیچ چیزی نگفت. بابی نگاهی به جانی انداخت و لبخند زد . اما جانی انگشت سبابه اش را به نشانه دعوت او به سکوت روی لب هایش گذاشت. الیس پوزخند زد.
جیم پرسید:
"چی... خنده دار ... بود؟"
کلماتش را می کشید. الیس با اندوه به او نگاه کرد. دیدن جیم در ان حالت نه تنها برای او ، بلکه برای بچه هایشان دردناک بود. بابی با ناامیدی به پدرش نگاه کرد و سرش را تکان داد.
وقتی الیس به اشپزخانه رفت تا یک کمی دیگر از گوشت بوقلمون ببرد و برای همه بیاورد، جانی از او پرسید:
"چرا بابا مجبور بود امروز این قدر مشروب بخورد؟"
الیس اهی کشید و گفت:
"خودت چه فکر می کنی؟..."
مقداری گوشت برید و در ظرف گذاشت ... و ادامه داد:
"... چون همه ما دلمان برای تو تنگ شده... و برای تمام اداب و رسوم قدیمی مان. خیلی بد است که او هم نمی تواند تو را ببیند. فکر می کنم اگر می توانست این را بکند، خیلی به حالش فرق می کرد. فکر می کنی چرا ان ها اجازه نداده اند که او هم مثل من و بابی تو را بابی تو را ببیند؟"
جانی بدون تامل گفت:
" چون او این را نمی فهمید، مامان."
"مطمئن نیستم که من هم بفهمم؛ اما مطمئن هستم که عاشق این وضع هستم."
جانی را بوسید و بعد به اتاق غذا خوری و به نزد دیگران برگشت . جیم با حالتی حاکی از نگرانی پرسید:
"باز هم با خودت حرف می زدی ؟"
حتی بعد از ان همه مشروب و در حال مستی ، توانسته بود بشنود که او با خودش حرف می زد.
الیس گفت:
"متاسفم."
شارلوت با تیره روزی او را نگاه می کرد. او از مشروب خوردن پدرش نفرت داشت ... و حالا مادرش هم مثل دیوانه ها رفتار می کرد. شکر گزاری بدون جانی واقعا درداور بود. از نظر الیس خیلی غیر منصفانه بود که شارلوت هم نمی توانست جانی را ببیند. اما شاید او هم این را نمی فهمید. به هر حال به هر دلیلی بود، او نمی توانست جانی را ببیند. جانی نیمی از مدت غذا را در کنار او ایستاده بود. ان قدر نزدیک که او باید می توانست یک چیزی احساس کند، اما نکرده بود.
الیس رو به تمام کسانی که پشت میز بودند گفت:
"ادامزها گفتند که بعد از خوردن بوقلمون به این جا می ایند."
جیم گفت:
"چرا می ایند؟"
سرحال به نظر نمی رسید . فقط می خواست غذایش را تمام کند و جلوی تلویزیون بنشیند ابجو بخورد و فوتبال تماشا کند.
الیس با دلخوری گفت:
"ان ها دوستان ما هستند جیم."
"که چه ؟ جانی مرده و بکی دیگر دوست دختر او نیست."
الیس چیزی نگفت و دوباره همگی به خوردن مشغول شدند. چند دقیقه بعد شارلوت به مادرش در تمیز کردن میز کمک کرد. خدا را شکر می کرد که غذا تمام شده و از پشت میز خلاص شده اشت.
وقتی که او بشقاب ها را روی پیشخوان می گذاشت گفت:
"از او متنفرم."
بابی با بشقابش وارد اشپزخانه شد و مادرش ان را از او گرفت. جیم بدون این که منتظر دسر شود ، میز را رها کرده و به جلوی تلویزیون نقل مکان کرده بود . الیس برای دسر پای کدو حلوایی و خامه درست کرده بود.
او به ارامی به شارلوت گفت:
"تو که می دانی ، کاری از دستش برنمی اید شارلی ."
"چرا . برمی اید. او «مجبور » نیست همیشه مست باشد. این نفرت انگیز است."
دلشکسته به نظر می رسید و قلب الیس از دیدن این حالتش به درد می امد.
او گفت:
"دلش برای جانی تنگ شده."
خوب می دانست که جیم در مورد حرف نزدن بابی هم احساس گناه می کند.
شارلوت با قاطعیت جواب داد:
"دل من هم برای جانی تنگ شده. تو هم همین طور . اما نمی روی مست کنی !(چهره اش را در هم کشید.) تنها کاری که تو می کنی این است که با خودت حرف می زنی. این هم خوب نیست، اما خیلی خیلی بهتر از کاری است که او می کند."
الیس با لحنی جدی گفت:
"این جوری در مورد پدرت حرف نزن."
"چرا؟! این حقیقت ایت. او یک الکلی است، جانی مرده و بابی دیگر هرگز حرف نمی زند."
وقتی که بدبختی هایشان را لیست کرد، اشک در چشمانش حلقه زد. اما فقط بضی از چیزهایی که گفت، حقیقت داشتند. بابی دوباره حرف زدن را شروع کرده بود. جانی برگشته بود... خب ، حداقل برای یک مدت برگشته بود و او با جانی حرف می زد نه با خودش .
الیس آه عمیقی کشید و گفت:
"شاید یکی از همین روزها دست از مشروب خوردن بردارد. می دانی که خیلی ها این کار را می کنند."
داشت کیک را می برید. اما هیچ کس گرسنه نبود.
شارلوت با تردید و دودلی گفت:
"بله . مطمئنا ... ( یک انگشت به خامه زد.) هر وقت ببینم، باور می کنم."
"اخیرا بهتر بوده."
لحنش بوی امیدواری می داد، اما به نظر نمی رسید که شارلوت با او موافق باشد.
"امروز که نبود. حداقل می توانست در روز جشن شکر گزاری هوشیارتر باشد."
ان سه تا پشت میز نشستند و به خوردن پای کدو حلوایی شان مشغول شدند. جانی روی صندلی خالی پدرش ، بین شارلوت و بابی نشست.
الیس داشت میز را تمیز می کرد که زنگ زدند. بکی و مادرش و خواهران و برادرانش بودند . ان ها با سرو صدا وارد شدند. جانی یک گوشه نشست و به بکی خیره شد. او با پیراهن مخمل ابی واقعا قشنگ به نظر می رسید. خرمن گیسوان طلایی رنگش را پشت سرش ریخته بود . درست همان طوری که جانی دوست داشت. وقتی که الیس به چشمان او که به بکی دوخته شده بودند، نگاه کرد، هاله ای از اندوه را در ان ها دید.
پم یک پای سیب را که او و بکی صبح ان روز پخته بودند، در دست الیس گذاشت و با صدای بلند گفت:
"شکرگزاری بر همه مبارک!..."
سپس رو به الیس کرد و با صدایی ارامتر ادامه داد:
"...شام چطور بود؟"
الیس به ارامی گفت:
"بد نبود."
شارلوت ، بکی و دو خواهرش را به اتاق خودش برد. جانی هم به دنبالشان بود. الیس به بابی پیشنهاد کرد که دو برادر بکی را به اتاق خودش ببرد. پم و خودش هم به اشپزخانه رفتند. پم توانست به راحتی ببیند که جشن شکرگزاری برای ان ها اشان نبوده است. خوب به خاطر می اورد که اولین شکرگزاری بعد از مرگ مایک برای خودشان چقدر سخت بود. تمام تعطیلات و مراسم برای ان ها دردناک بودند و کاملا مشخص بود که این یکی از قاعده مستثنی نبود. در خانه خود ان ها هم ، بکی چندین بار در طول شام به گریه افتاده بود و گفته بود که خیلی دلش برای جانی تنگ شده است.
پم پرسید:
"جیم کجاست؟"
الیس به سوی اتاق نشیمن اشاره کرد. صدای تلویزیون می امد.
"فوتبال تماشا می کند. سرحال نیست. گمان می کنم هیچ کس نیست..."
حتی با این که او و بابی می توانستند جانی را ببینند، می توانستند احساس شارلوت و جیم را درک کنند و واقعا قلبشان برای ان ها به درد می امد.
"سال اول ، تعطیلات و مراسم خیلی سخت هستند. کریسمس از این هم بدتر است . از حالا خودت را برای ان اما کن ."
الیس سرش را تکان داد . داشت ظرف ها را ابکشی می کرد . کمی بعد ، او پرسید:
"از خودتان بگو ، چه خبرها؟"
قهوه اماده شده بود. پم برای هر کدامشان یک فنجان ریخت و بعد با کم رویی گفت:
"خبرهای جالب ... البته مطمئن نیستم که چه اتفاقی دارد می افتد و معنی اش چیست، اما می دانم که از ان خوشم می اید. راستش ، هنوز گوین را می بینم و فکر می کنم که او را دوست دارم."
الیس گفت:
"واقعا برایت خوشحالم."
سرانجان تمام ظرف ها در ماشین ظرف شویی گذاشته و در کنار پم پشت میز نشسته بود . هر دوی شان از این که با یکدیگر حرف می زدند خوشحال بودند.
"رفتار خیلی خوبی با بچه ها دارد. با من هم مهربان است. از وقتی با کسی بیرون رفته ام و تفریح داشته ام ، خیلی می گذرد... او هر شنبه شب مرا برای شام بیرون می برد. احتمالا خبر بخصوصی نیست، اما او همراه خوبی است و خیلی خوب است که ادم بهانه ای برای لباس پوشیدن و ارایش کردن داشته باشد . برای تغییر هم که شده، جالب است که ادم گاهی بیشتر از یک مادر و یا یک راننده باشد. او حتی یک شنبه ها با پسرها بیس بال بازی می کند."
حرفش الیس را به تعجب انداخت.« یعنی او اجازه می داد که ان مرد، شب را در خانه اش بماند؟!» پم از دیدن حالت چهره او به خنده افتاد و گفت:
"وقتی که با این جا می اید، در خانه یکی از دوستانش می ماند."
هر دوی ان ها خندیدند . انها یک مدت طولانی ان جا نشستند و با هم گپ زدند. بعد به طبقه بالا رفتند تا به بچه ها سرکشی کنند.
دخترها در اتاق شارلوت بودند و در مورد پسرها و مدرسه حرف می زدند. بکی چیزهایی در مورد بوز به شارلوت گفته بود . وقتی که ان ها حرف می زدند، جانی پشت میز تحریر شارلوت نشسته بود و لبخند می زد.
نمی توانست از بکی چشم بردارد. وقتی که الیس او را دید، به رویش لبخند زد. در تمام عمر جانی نتوانسته بود او را وادار کند که ان همه وقت یک جا بنشیند. اما حالا همه چیز فرق می کرد و او عاشق این بود که نزدیک بکی باشد. انگار می خواست با نگاهش او را ببلعد و به درون خودش بکشد... و می خواست خاطرات بیشتری از او در ذهنش داشته باشد.
سپس پم و الیس به اتاق بابی رفتند . پیترومارک داشتند با یکی از توپ های بیس بال او بازی می کردند. الیس پیشنهاد کرد که ان ها بیرون بروند و با خیال راحت توپ بازی کنند . وقتی که ان ها بلند شدند که بروند ف بابی هم به ارامی به دنبالشان به راه افتاد . دوست داشت با ان ها باشد. سپس دو زن ، دوباره به طبقه اول برگشتند . در راه از جیم که پای تلویزیون خوابش برده بود ، گذشتند. چهار قوطی ابجوی خالی کنار جیم افتاده بود . نیم محبوبش یک گل زده بود و او خرو پف می کرد. پم به ارامی از الیس پرسید:
"حالش چطوره؟"
ان دو به اشپزخانه رسیده بودند . الیس از پنجره نگاهی به بچه ها انداخت و این بار دید که جانی با ان هاست . بابی کنار او ایستاده بود . پسران پم شروع به پرتاب کردن توپ بسکتبال در سبد کردند.
الیس در جواب سوال پم در مورد جیم گفت:
"گمان می کنم زیاد خوب نیست. مدتی بود که بهتر شده بود اما طی چند روز گذشته اصلا سرحال نبوده."
پم معقولانه گفت:
"به خاطر تعطیلات است. احتمالا ایام کریسمس ، همه تان همین حال را دارید."
الیس در پاسخ، سرش را تکان داد. ان ها یک ساعت دیگر در مورد اموزشگاه زیبایی و گوین حرف زدند و بعد سرانجام پم از جا برخاست و گفت که کم کم باید بچه هایش را جمع کند و برود. اما این کار نیم ساعت دیگر طول کشید. وقتی که ان ها رفتند ، جانی جلوی در ایستاد و ان ها را نگاه کرد و بعد رفت که با مادرش در اشپزخانه حرف بزند.
"خیلی خوشگل شده، مامان. مگر نه؟..."
در مورد بکی حرف می زد. مادرش سرش را به نشانه تایید تکان داد.
جانی ادامه داد:
"... می گوید خیلی بوز را دوست دارد. واقعا برایش خوشحالم."
صادقانه حرف می زد اما کاملا مشخص بود که این کاربرایش اسان نیست. حالا سخت ترین بخش کار این بود که بگذارد بکی با یک نفر دیگر بیرون برود. اما می دانست که بکی نیاز به یکی زندگی دارد. خودش نمی توانست هیچ چیزی به او بدهد. بکی حتی نمی توانست او را ببیند. برخلاف بابی و مادرش. او هیچ راهی برای دسترسی به بکی نداشت. مگر از طریق قلبش و احساسش ... و ارزوی یک زندگی شاد و اینده خوب برای او.
الیس با مهربانی گفت:
" می دانم که دلش خیلی برای تو تنگ شده. پذیرفتن شرایط جدید، برای او هم درست به اندازه تو سخت بوده..."
می خواست بگوید که هردوی شان به مرور زمان به این وضع عادت می کنند و این را واقا باور داشت، اما یک طورهایی احساس کرد که نباید حالا این حرف را بزند.
در عوض با یک اه بلند گفت:
" بهتر است بروم بابا را بیدار کنم."
جانی سرش را تکان داد.
"من هم می روم به بابی سر بزنم..."
... و بعد یک مرتبه ، یک چیزی را به خاطر اورد.
"... فردا به مسابقات شارلوت می ایی ، مامان؟"
تیم مدرسه ان ها فردا یک مسابقه مهم داشت.
الیس در حالی که چراغ اشپزخانه را خاموش می کرد گفت:
"فکر کردم که همه مان برویم."
جانی تبسم کنان پرسید:
"بابا هم می اید؟"
"نه . او نمی تواند. کار دارد."
" اما او مجبور نیست که فردای شکرگزاری را کار کند، مامان. اگر بخواهد ، می تواند بیاید."
اما او هرگز به مسابقات شارلوت نرفته بود و علاقه ای هم به ان ها نداشت. بر طبق نظراو، دخترها هیچ وقت نمی توانستند قهرمانان خوبی بشوند. اما در مورد این یکی واقعا اشتباه می کرد. شارلوت یک ستاره بود . حتی خیلی بهتر از جانی .
الیس قول داد :
"از او می پرسم."
بیشتر برای خرسندی جانی این حرف را زد، و گرنه خاطر جمع بود که جیم این کار را نخواهد کرد. سپس جانی برای دیدن برادرش به طبقه بالا رفت . الیس به اتاق نشیمن رفت و به ارامی جیم را تکان داد . جیم بعد از چند لحظه حرکتی کرد، نفس عمیقی کشید و چشمانش را باز کرد.
"ساعت چند؟"
مطمئن نبود که صبح شده یا هنوز شب است.
"از ده گذشته . پاشو برویم بخوابیم."
جیم سرش را تکان داد و از جایش بلند شد. نمی توانست درست سرپایش بایستد . او به سختی از پله ها بالا رفت. قلب الیس از تماشای او در ان وضعیت به درد امده بود . وقتی که ان ها به اتاقشان رسیدند، الیس گفت:
"تا چند دقیقه دیگر می ایم."
رفت تا به بابی سر بزند. او در رختخواب بود. جانی در کنارش دراز کشیده بود و برایش کتاب می خواند. سرشان درست در کنار یکدیگر روی بالش بود. هر دو پسر او را نگاه کردند و پوزخند زدند. حداقل برای ان دو تا شکرگزاری عالی ای بود.
الیس با صدایی ارام گفت:
"شب بخیر پسرها. خیلی دوستتان دارم."
بالای سرشان رفت و هر دوتای شان رابوسید و بعد به جانی گفت:
"... نگذار بابی تا دیر وقت بیدار بماند."
بابی با خرسندی خودش را به برادرش چسباند . الیس از اتاق او بیرون رفت و در را به ارامی پشت سر خودش بست . سپس به سوی اتاق شارلوت به راه افتاد. او روی تختش دراز کشیده و به سقف خیره شده بود.
الیس از او پرسید:
"حالت خوبه عزیزم؟"
نگران به نظر می رسید. بنابراین در کنار شارلوت روی لبه تختش نشست. راحت می شد دید که او از یک چیزی ناراحت است.
"بله . می شود گفت خوبم. بکی در مورد دوست پسر جدیدش حرف زد. فکر می کنم واقعا او را دوست دارد. خیلی عجیب است."
این باعث می شد که بیشتر دلش برای جانی تنگ بشود.
الیس از ته دل گفت:
"خیلی برایش خوشحالم . او نمی تواند تا اخر عمرش برای جانی عزاداری کند ، شارلی. این درست نیست. مادرش می گوید ان پسر واقعا با او خوب است. اگر جانی می توانست نظر بدهد، حتما می گفت که او هم راضی است . از بازی فردایت چه خبر ؟ درست اماده هستی ؟"
شالوت سرش را تکان داد اما معلوم بود که سرحال نیست. او با صدایی خشک و بی روح گفت:
"بابا همیشه به تمام مسابقات جانی می رفت..."
او سال به سال جایزه های بیشتری می برد، حتی بیشتر از جانی وقتی که به سن و سال او بود . اما وضع هیچ تغییری نمی کرد.
"تو فردا می ایی مامان؟"
"تماشای ان را به یک دنیا نمی دهم.(خم شد و او را بوسید.) بابی را هم می اوردم."
شارلوت سرش را تکان داد ولی چیزی نگفت. با این که عاشق مادرش بود . اما برایش خیلی ارزش داشت که حتی اگر شده فقط یک بار ، پدرش به دیدن مسابقه اش برود. البته اگر برای پدرش مهم بود که چنین کاری بکند...
که هر دوی شان می دانستند مهم نیست. او که جانی نبود.
الیس ان شب چیزی در این مورد نگفت. وقتش نشد. در واقع قبل از این که به اتاق برگردد جیم خواب بود. مست و خراب ابجو و شراب و پرخوری شام! اما فردا صبح ، سرصبحانه ، در این مورد با او صحبت کرد.
جیم در حالی که دومین فنجان قهوه اش را می نوشید، در جواب او گفت:
"خوب می دانی که دخترها نمی توانند بسکتبال بازی کنند."
"تو همیشه به تمام بازی های جانی می رفتی ."
از فرم حرف زدن او عصبانی شده بود.
جیم جواب داد:
"ان فرق می کرد."
"جدا؟ چه فرقی ؟! چرا؟ چون او پسر بود؟"
"او قهرمان بزرگی بود."
در اثر افراط شب گذشته ، سرش درد می کرد. الیس با سماجت گفت:
"شارلوت هم هست . شاید حتی بهتر از جانی . خود جانی همیشه این را در مورد او می گفت. چرا به خاطر خودت هم که شده نمی ایی بازی اش را ببینی ؟"
همان موقع جانی و بابی وارد اشپزخانه شدند. بابی طبق معمول چیزی نگفت. جانی پیش رفت و مادرش را بوسید اما جیم چیزی ندید.
الیس ادامه داد:
"... اگر بخواهی می توانی یک جوری ترتیب کارت را بدهی . بازی تا ساعت چهار بعد از ظهر شروع نمی شود. فکر می کنم برایش خیلی مهم است که تو ان جا باشی. جانی همیشه به مسابقات او می رفت. در ضمن، تو خیلی خیلی بیشتر از من در مورد ورزش چیز می دانی . به عقیده من خیلی برای شارلوت ارزش دارد که تو بیایی."
"اوه، ول کن الیس. احمق نباش. او حتی متوجه فرقش هم نمی شود."
الیس مصرانه گفت:
"چرا می شود... حداقل در موردش فکر کن."
جانی کنار پدرش پشت میز نشست و به او خیره شد.
الیس یک کاسه غلات جلوی بابی گذاشت. جیم حتی او را نگاه هم نکرد.
برای او ، بابی هم مثل جانی نامرئی بود! از وقتی که بابای دیگر حرف نزد، جیم هم او را کاملا نادیده گرفت. وقتی به علت حرف نزدن بابی فکر می کرد، لبش درد می امد و وجدانش ناراحت می شد.
"یک عالم کار دارم. احتمالا مجبورم در تعطیلات اخر هفته هم برای مشتری های جدیدمان کار کنم."
از این بابت خوشحال بود. الیس می دانست که او اخیرا رو به ترقی و بهبود است و امیدوار بود که با بهتر شدن شرایط کاری اش دست از مشروبخواری بردارد یا حداقل از مقدار ان کم کند. از وقتی که جانی برگشته بود، وضعش خیلی بهتر شده بود، اما هنوز تا «خوب» شدن، خیلی فاصله داشت.
او چند دقیقه بعد سرکار رفت. بابی و جانی هم بیرون رفتند . الیس در اشپزخانه تنها بود که شارلوت برای صبحانه پایین امد و کمی بعد از ان برای تمرین بیرون رفت. شکر خدا یک کمی سرحال تر به نظر می رسید. هیچ چیزی هم در مورد پدرش نگفت. انتظار نداشت که او به تماشای مسابقه اش برود و مادرش هم نگفت که در این مورد با او حرف زده و به هیچ جا نرسیده است.
ساعت یک ربع به چهار، الیس و بابی سوار ماشین شدند. جانی هم روی صندلی عقب نشست. او دیوانه وار در مورد بازی حرف می زد. بابی هم با او می گفت و می خندید . الیس لبخند زنان به حرف های ان ها گوش می کرد. درست مثل این بود که یک رویا به واقعیت پیوسته باشد... با ان ها بودن... گوش کردن به حرف های بابی .... برگشتن جانی به نزد ان ها...
الیس نمی دانست که جانی چند وقت پیش ان ها خواهد ماند، اما این را هدیه ای فراتر از حد تصور و امید می دانست که برای هر لحظه اش خدا را شکر می کرد. وقتی که ان ها به دبیرستان رسیدند، در حال و هوای خوبی بودند و امیدوار بودند که بازی خوبی را ببینند.
بازی به نفع تیم شارلوت پیش می رفت و در اواسط نیمه دوم، نتیجه 26 بر15 بود. بابی برای تشویق شارلوت روی صندلی اش بالا و پایین می پرید. همان موقع شارلوت سه امتیاز دیگر برای تیمش گرفت. جانی داشت از شدت شادی دیوانه می شد. نمی توانست باور کند که خواهرش چقدر خوب بازی می کند. ان ها منتظر شروع دوباره بازی بودند که الیس از گوشه چشمانش هیکل اشنایی را دید... و بعد دید که شوهرش راهش را از میان تماشاگران باز می کند. او یک جورهایی مردد به نظر می رسید اما وقتی که الیس و بابی را دید، تبسم کرد.
الیس زیر لب زمزمه کرد:
"نمی توانم باور کنم."
بابی به پدرش خیره شده بود. جانی فریادی از شادی کشید. وقتی که الیس حالت چهره شارلوت را بعد از دیدن پدرش ، دید، نزدیک بود گریه بیفتد. این اولین مسابقه او بود که پدرش به دیدنش امده بود.
درست قبل از این که جیم به ان ها برسد، الیس زیرگوش جانی نجوا کرد:
"چطور ترتیب این کار را دادی؟"
جانی گفت:
راستش را بخواهی خودم هم مطمئن نیستم. از وقتی که برگشتم خیلی در این مورد فکر کردم و مدام ارزو می کردم که بابا این کار را بکند. شاید او صدای مرا در قلب خودش شنید، یا یک احساسی کرد... یا یک چنین چیزهایی..."
هنوز خودش درست نمی دانست که چطوری روی وقایع تاثیر می گذارد. فقط می فهمید که هر وقت به قدر کافی در مورد چیزی فکر می کند، ان اتفاق می افتد. گویی یک نیروی سحرامیز از درون وجودش جاری بود و مسبب ان معجزه ها می شد. وقتی که در ذهن خودش یک چیزی را به کسی پیشنهاد می کرد، خود ان فرد هم می خواست که ان کار را بکند.
تا ان وقت، جیم به ان ها رسیده و بین همسرش و بابی نشسته بود. او بی ان که کلمه ای با بابی حرف بزند، به شارلوت چشم دوخت . ناگهان به نظر می رسید که سخت به بازی او علاقمند است. گویی قبلا هرگز چنین چیزی ندیده بود.
الیس با افتخار گفت:
"او فوق العاده عالی بازی می کند."
جیم سرش را به نشانه تصدیق تکان داد.
به محض این که بازی شروع شد، شارلوت یک امتیاز به نام تیمش ثبت کرد. جیم فقط به او خیره شده بود و چیزی نمی گفت. شارلوت در دو دقیقه اخر بازی سه امتیاز دیگر برای تیمش به دست اورد و همه از شدت شادی هورا کشیدند. تیم ان ها برنده شده بود. و بیست تا از امتیازهای ان ها را شارلوت به دست اورده بود . بقیه بچه های تیم ، او را روی شانه هایشان گذاشتند و دور زمین گرداندند. وقتی که الیس رو به سوی جیم کرد، دید که او تبسم بزرگی بر لب دارد. حتی نمی توانست به خاطر بیاورد که اخرین باری که او را ان قدر خوشحال دید، کی بود. کاملا مشخص بود که او به دخترش افتخار می کرد. گویی او را برای اولین بار می دید و سرانجام استعدادش را کشف کرده بود.
او به الیس گفت:
"عجب بازی ای بود! مگرنه؟"
الیس سرش را تکان داد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. چند دقیقه بعد ، شارلوت هم به ان ها ملحق شد. از دیدن پدرش خوشحال و هیجان زده بود.
او با کم رویی گفت:
"متشکرم که امدی بابا."
پدرش از جا برخاست و یک بازویش را دور شانه های او انداخت.
"تو کار بزرگی کردی شارلی . واقعا به تو افتخار می کنم!"
او را مثل یک قوطی ابجو تکان می داد. به خاطر تمام چیزهایی که اخیرا به دست اورده بود، خوشحال بود.
شارلوت رفت و لباسش را عوض کرد و بعد همه ان ها سالن ورزش را ترک کردند. شارلوت چیزی ندید، اما موقع رفتن ، جانی بازویش را دور کمر او انداخته بود... و او با اندوه به جانی فکر می کرد...
در راه برگشتن به خانه ، جیم گفت:
"یک بار هم جانی یک چنین مسابقه ای داشت. او عالی بازی کرد و به خاطرش یک جایزه هم برد."
شارلوت با خرسندی گفت:
"فکر می کنم شانسش را داشته باشیم که امسال به دوره نهایی راه پیدا کنیم."
لحنش بوی سپاسگزاری می داد. همه چیز برایش خیلی تازگی داشت؛ اما از صمیم دل خوشحال بود.
جیم قول داد:
"اگر این طور بشود ، من حتما برای تماشای بازی تان می ایم."
سخت تحت تاثیر بازی او قرار گرفته بود. شارلوت واقعا در این زمینه استعداد داشت. خیلی بیشتر از ان چه او تصورش را می کرد.
ان ها سر راه برای خرید به یک خواروبارفروشی رفتند و تا وقتی که به خانه رسیدند، وقتش بود که فکری برای شام بکنند. الیس در اشپزخانه مشغول شد. بابی با شارلوت بیرون رفت تا چند تا توپ در سبد بسکتبال بیندازد. پدرشان به تماشای ان ها ایستاد و نکاتی را به شارلوت تذکر داد. جانی یک کمی پیش ان ها ایستاد و بعد به اشپزخانه برگشت تا با مادرش حرف بزند.
او با خرسندی گفت:
"خیلی خوب بود که بابا امد، مگر نه؟"
می دانست که این موضوع چقدر برای شارلوت ارزش دارد. ظاهرا حتی پدرشان هم متوجه این موضوع شده بود. او خوشحال بود که رفته بود. مخصوصا که از بازی شارلوت خیلی خوشش امده بود و از همین حالا در مورد رفتن برای مسابقه بعدی او حرف می زد.
الیس به نرمی گفت:
"فکر می کنم که قدرت تو خیلی بیشتر از ان است که خودت فکر می کنی. کاری که تو می کنی روی همه اثر دارد... به بابی نگاه کن ... و بابا به تماشای بازی امد... این واقعا مثل یک معجزه است."
عشق و مهربانی عمیق او داشت زندگی یکایک ان ها را بهتر می کرد.
"بابی خودش اماده شده بود، مامان. پنج سال ، برای سکوت، خیلی طولانی است."
الیس هم این را می دانست. از وقتی که بابی سکوت کرد ، جیم به الکل مداوم و زیاد رو اورد.
او پرسید:
"کی می توانیم به بابا بگوییم که بابی دوباره حرف می زند؟"
از لحظه ای که این موضوع را فهمیده بود، فکر و ذکرش همین بود و امیدوار بود که هر چه زودتر این کار را بکنند . خوب می دانست که اگر جیم بفهمد، چقدر خوشحال می شود و این موضوع برایش ارزشمند است.
جانی جواب داد:
"هنوز نه. بابی اماده نیست. اما به زودی خواهد بود.... امیدوارم. هنوز همه مان یک کمی کار داریم."
الیس با گیجی پرسید:
"منظورت چیه؟"
"راستش را بخواهی ، خودم هم مطمئن نیستم، مامان. فقط یک احساسی دارم... نمی دانم چرا و هرگز نمی فهمم چطور ، کارها پیش می روند. فقط به چیزهایی فکر می کنم و بعد خودشان می ایند... خودبه خود... اما دقیقا به همان فرمی که من فکرشان را کرده بودم، اتفاق می افتد. فعلا می دانم که بابی برای حرف زدن به تمرین بیشتری احتیاج دارد و هنوز برای گفتن به بابا اماده نیست."
فهمیدن این قضیه برای جیم مثل هدیه ای برای ازادی بود . چیزی که او را از احساس گناه خلاص می کرد و احتمالا زندگی او را تغییر می داد... و همچنین زندگی بقیه ان ها را .حرف زدن دوباره بابی. موضوع کوچکی نبود. الیس می مرد برای این که ان خبر را زودتر به جیم بدهد؛ اما جانی اصرار داشت که هنوز برای این کار خیلی زود است. الیس یک طورهایی احساس می کرد که باید به خواسته او و ابی احترام بگذارد. به نظر می رسید که جانی می داند که دارد چه کار می کند. تا به حال که نتیجه کارش خوب بود.فعلا فقط الیس می توانست گفتگوی ان ها را بشنود. جانی می خواست جای پایش را محکم کند . دوست نداشت وقتی که بابی حرف می زد، بلرزد یا عصبی شود یا بترسد که چیزی اشتباه پیش برود.
نیم ساعت بعد ، الیس شام را روی میز گذاشت. جیم با صدای بلند در مورد بازی شارلوت حرف می زد و به او می گفت که چطور می توانست امتیازات بیشتری برای تیمش بگیرد. اتفاقا پیشنهاداتش خیلی به جا و مناسب بودند و شارلوت سخت تحت تاثیر قرار گرفته بود. این تنها چیزی بود که همیشه از پدرش می خواست. سرانجام یک در بین ان دو باز شده بود و پدرش یک گام غول اسا به دنیای او برداشته بود. عشق و احترامی که او همیشه ارزو داشت از سوی پدرش داشته باشد، حالا مال او بود . او با هیجان به پدرش می گفت که سعی خودش را می کند. گفتگویشان تقریبا مثل گفتگوهایی بود که پدرش و جانی با هم داشتند. ناگهان چشمان جیم باز شده بودند و می توانست ببیند که شارلوت چقدر خوب بازی می کند و برای او احترام قائل بود... و برای نخستین بار مجبور بود اعتراف کند که او یک قهرمان کوچک خیلی خوب است. احساسش هم کاملا از نگاهش خوانده می شد. شارلوت موقع حرف زدن با او به قدری خوشحال بود که گویی جام جهانی را گرفته است. در ان لحظه خوشحال ترین دختر روی کره زمین بود.
روز بعد، وقتی که جیم از سرکار به خانه برگشت، به شارلوت پیشنهاد کرد که با هم بروند و یک دوری بزنند و لیموناد بخورند. به نظر نمی رسید که قبل از امدن به خانه مشروب خورده باشد. الیس لبخند بر لب داشت که ان دو خانه را ترک کردند. شارلوت پرواز کنان سوار ماشین پدرش شد و بلافاصله شروع کرد به سوال کردن از او در مورد ورزش هایی که در دوران جوانی کی کرد. جیم لبخند زنان اتومبیل را روشن کرد و یک دقیقه بعد ، الیس دور شدن ان ها را تماشا کرد. بعد بیرون رفت تا به جانی و بابی که داشتند بسکتبال بازی می کردند ، سر بزند. ان چه اینک دیده بودند ، برای همه شان مثل یک معجزه بود . گویی جیم که قبلا هیچ توجهی به شارلوت نداشت ، ناگهان متوجه اشتباهاش شده بود و حالا می خواست تمام ان وقت های از دست رفته را جبران کند.
الیس منتظر شد که ان ها برگردند و بعد به سراغ درست کردن شام برود. اما وقتی که نگاهی به ساعت انداخت و دید که از هفت گذشته است، حیرت کرد. ان ها باید تا ان وقت به خانه برمی گشتند. تقریبا دو ساعت بود که ان ها رفته بودند . در ساعت هشت، الیس کم کم به دلشوره افتاد . اما وقتی که در ساعت هشت و نیم از بیمارستان تلفن کردند، سرتاپایش را وحشت فرا گرفت. ان ها گفتند که جیم و شارلوت ان جا هستند و حال هردوی شان خوب است. فقط شارلوت یک کمی گیج بود.
الیس وحشتزده ، از صدای ان سوی خط پرسید:
"چی شده؟"
ان ها یک تصادف کوچک داشتند. جیم به یک کامیون پارک شده ، زده بود؛ اما خسارتی ایجاد نکرده بود. سر شارلوت به داشبورد خورده بود. ولی وقتی که در بیمارستان به دقت معاینه اش کردند ، به او گفتند که هیچ اسیبی ندیده و می تواند با پدرش به خانه برگردد. به محض این که الیس گوشی را قطع کرد، موضوع را به جانی گفت. بیشتر از یک ساعت از وقتی که یک ساندویج به بابی داده و او را برای انجام تکالیفش به اتاقش فرستاده بود ، می گذشت. بنابراین مجبور نبود که موقع گفتن موضوع به جانی مواظب حرف هایش باش که مبادا بابی را بترساند. وقتی که جانی جریان را شنید سوت بلندی کشید و بعد از مادرش پرسید:
"بابا مشروب خورده بود؟"
الیس با گیجی جواب داد:
"نمی دانم... وقتی که می رفت خوب بود."
اما هر دوی ان ها می دانستند که جیم می توانست یک جایی بین راه نگه داشته و یکی دو قوطی ابجو خورده باشد. ان قدر که کله اش گرم بشود و به یک اتومبیل پارک شده بزند. درست در ان لحظه بود که الیس متوجه شد که دیگر واقعا بس اش است . جیم یکی دیگر از بچه هایشان را در معرض خطر قرار داده بود. ناگهان الیس احساس می کرد که حتی فکر کردن به خطراتی که جیم در حال مستی برای دیگران ایجاد می کرد برایش غیر قابل تحمل است. دو ساعت بعد جیم و شارلوت به خانه برگشتند . الیس هنوز از دست خودش و جیم عصبانی بود . ان قدر که حتی نمی توانست با او حرف بزند. در بیمارستان به شارلوت گفته بودند که چند روزی استراحت کند. ظاهرا او می توانست از اخر هفته بسکتبال بازی کند. اما برای الیس هیچ جای بحث و گفتگو باقی نمانده بود.
او می دانست که شارلوت می توانست در ان حادثه کشته شود.
حالت چهره جیم وقتی که قدم به داخل خانه گذاشت ، داستان خودش را داشت . او رنگ پریده بود... تقریبا خاکستری. او بی ان که کلمه ای با الیس ححرف بزند، رفت و برای خودش یک فنجان قهوه ریخت و وقتی که الیس ، شارلوت را در رختخوابش خواباند و به طبقه اول بازگشت، فقط به او خیره شد و سعی کرد که عکس العملش را حدس بزند. رنگ چهره الیس به کبودی می زد. جانی به ارامی به طبقه بالا و به اتاق بابی رفت. تمام مدتی را که مادرش منتظر برگشتن شارلوت و جیم بود ، با او در اشپزخانه نشسته بود.
الیس با عصبانیت به جیم گفت:
"می فهمی که ممکن بود او رابه کشتن بدهی؟..."
جیم جواب نداد. هر دوی شان می دانستند که عواقب چنین تصادفاتی چه چیزی می توانست باشد. الیس با خشم ادامه داد:
"حالا که نمی توانی مسولیت پذیر باشی ، دیگر نمی گذارم بچه ها را سوار ماشینت کنی . می توانی هر قدر دلت می خواهد مشروب بخوری، اما حق نداری با بچه های من سوار یک ماشین بشوی و برای ان ها رانندگی کنی."
جیم مثل ادمی که کتک خورده باشد، پشت میز اشپزخانه نشست . او خودش و شارلوت را در معرض خطر قرار داده بود.
"حق داری این حرف را بزنی و کاملا حق داری از دست من عصبانی باشی ."
اگر فقط یک چیز در دنیا بود که هر دوی ان ها مثل روز برایشان روشن بود بهای عظیمی بود که چنین تصادفاتی می توانستند داشته باشند. ان ها لحظه لحظه های وحشتناک یک چنین تصادفی را با بابی ، زندگی کرده بودند. نه اسیب هایی که جیم در اثر ان حادثه دیده بود بهبود پیدا کرده بودند و نه اسیب های بابی .
الیس مستقیما به او چشم دوخت و گفت:
"اگر یک بار دیگر با یکی از بچه هایمان تصادف کنی، هرگز تو را نمی بخشم."
جیم سرش را پایین انداخت . اشک در چشمانش حلقه زده بود.
"ببین، فهمیدم... واقعا متاسفم ... لازم نیست تو چیزی بگویی، الیس . خودم بعد از این که ان اتفاق افتاد، همه این ها را به خودم گفتم..."
الیس توانست از چشمانش بخواند که به حرف هایش اعتقاد دارد. جیم ادامه داد:
"... سر راه برگشتن به خانه، یکی دو تا ابجو خوردم."
"اگر فقط یک بار دیگر این کار را بکنی ، حرف های زیادی برای گفتن دارم ، جیم . اگر مشروب خوردی ، بچه ها را سوار ماشین نکن. اگر این کار را بکنی ، ترکت می کنم و بچه ها را هم با خودم می برم."
قبلا هرگز چنین چیزی به او نگفته بود.
جیم وحشتزده گفت:
"جدی می گویی؟..."
از چشمان الیس می خواند که جدی می گوید. وقتی که از بیمارستان تلفن کردند ، یک چیزی در درون الیس شکست و فرو ریخت.
جیم با پشیمانی ادامه داد:
"ببین، گفتم که، این اتفاق دیگر هرگز تکرار نمی شود."
الیس نگاهی سرد و سخت... و طولانی ، به او انداخت و بی ان که کلمه ای بر زبان بیاورد به طبقه بالا و به اتاق خواب خودشان رفت و در را پشت سرش بست.
جیم هم چند دقیقه بعد بالا رفت ولی چیزی به الیس نگفت . الیس در رختخواب بود و اصلا حال و هوای حرف زدن نداشت. جیم به ارامی سر جای خودش دراز کشید و چراغ را خاموش کرد. الیس توانست صدای حرف زدن بابی و جانی را در اتاق مجاور بشنود؛ اما جیم به قدری از حادثه ان شب ، خسته و فرسوده بود که چیزی نشنید و ظرف چند دقیقه، خوابش برد.