وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

جانی فرشته(قسمت 7)

فصل هفتم





اولین قرار ملاقات بکی با بوز خوب پیش رفت. هر چند که او تقریبا تمام مدت در مورد جانی حرف زد. بوز او را به سینما برد و بعد برای خوردن همبرگر به اغذیه فروشی جو رفتند. شبی که جانی مرد هم می خواستند به ان جا بروند. ان جا میعادگاه مورد علاقه همه بچه های مدرسه بود. بکی در مورد خاطراتی که در سال های دبیرستان با جانی داشت برای بوز حرف زد. همان موقع بی ان که بداند جانی در کنارش نشسته بود و به حرف هایش گوش می داد. او از به یاد اوردن ان خاطرات لبخند زد. حالا که به بکی گوش می کرد اوقاتی که با هم سپری کرده بودند به نظرش بهتر و قشنگ تر می رسیدند. بکی یا دو بار مستقیما به او نگاه کرد، اما نمی توانست او را ببیند جانی با اکراه به خودش اقرار کرد که بوز واقعا ادم خوبی است. وتی که به مدرسه می رفتند فکر می کرد که او ادم بامرامی است. او یکی از معدود بچه پولدارهای دبیرستان ان ها بود. پدرش مالک یکسری مغازه های نوشابه فروشی موفق در سرتاسر جنوب کالیفرنیا بود و خانواده اش هر سال به اروپا می رفتند و او همیشه ماشین های خوبی داشت.

بوز با صوبری به حرف های بکی گوش کرد و گفت که همیشه فکر می کرده جانی بچه خیلی خوبی است. هر چند که او را خوب نمی شناخت. او سعی نکرد موضوع را عوض کند یا یک جوری جلوی هجوم خاطرات بکی را که مثل چشمه ای از درونش می جوشید بگیرد. چشمان بکی چندین بار پر از اشک شدند و هر بار که این اتفاق افتاد، بوز به نرمی دست او را در دست گرفت.

او در راه برگرداندن بکی به خانه اش هیچ گونه جسارت و پروریی از خودش نشان نداد و با او 


در مورد دانشگاه UCLA حرف زد . او گفت که باید برای ترم بعدی برگردد. فعلا پدرش مریض است و به کمک او احتیاج داشت. او پسر بزرگ خانواده بود و از وقتی که فقط چهارده سالش بود، هر سال تابستان و تمام تعطیلات را برای پدرش کار می کرد. ظاهرا چیز زیادی در مورد تجارت می دانست. حتی یک کمی هم در مورد شراب های خوب و نکات برجسته کارشان با بکی حرف زد. ان ها هر سال تابستان، یک ماه به فرانسه می رفتند تا پدرش بتواند از تاکستان های وسیع دیدن کند. او در ان جا چیزهای زیادی از پدرش یاد گرفته بود. خیلی بیشتر از بچه های دیگر که تا به حال هیچ علاقه ای به شغل پدرشان نشان نداده بودند.

کاملا مشخص بود که او سخت تحت تاثیر بکی قرار گرفته است. بکی درست همانقدر که به خاطر می اورد، زیبا و جذاب بود. او گفت که یک بار می خواسته بکی را به مهمانی دعوت کند اما به خاطر جانی جرات نکرده بود... و به شوخی اضافه کرد:

:فکر می کنم ان موقع حتی نمی دانستی من هم زنده ام!"

بکی لبخند زد

"چرا. می دانستم. فقط فکر نمی کردم از من خوشت بیاید."

یک بار با بوز به یک کلاس زبان فرانسوی رفته بود؛ اما بوز و دوستانش دو سال از او بزرگتر بودند و او خیلی خجالتی بود.

بوز خنده کنان گفت:

"می دانستم که اگر تو را دعوت کنم ، جانی مرا می کشد. وانگهی ، تو مرا می خواستی چه کنی ؟ او ستاره فوتبال بود."

اما حالا او خیلی چیزها داست که بکی دوستشان داشت. او عاقل ، منطقی، فهمیده ، باهوش و خوش قیافه بود و بالغ تر از جانی به نظر می رسید. او بیست و یک سالش بود و از نظر بکی ، بیشتر یک مرد بود تا یک پسر بچه .

وقتی که ان ها رسیدند، بوز به نرمی گفت:

"امشب اوقات خوشی داشتم بکی . می دانم که بعد از این همه وقت برایت سخت بود که با یک نفر دیگر بیرون بروی."

جانی تنها پسری بود که بکی با او بیرون رفته بود... و تنها کسی که عاشقش بود . اما هیچ جور نمی شد این حقیقت را تغییر داد که او برای همیشه رفته بود و بکی مجبور بود که پیش برود و زندگی کند. او گفت که فکر نمی کند هنوز برای پیش رفتن اماده باشد، اما تمام شب از صحبت کردن با بوز لذت برده بود. از حرف های او در مورد دانشگاهUCLA،دوستانش ، تجارت، پدرش و مسافرت هایش به فرانسه. بوز بچه ها را هم دوست داشت. او هم مثل بکی، یک عالم خواهر و برادر داشت! او بین شش بچه ، بزرگترین بود و بکی بین پنج بچه . ان دو با وجود اختلاق در وضع مالی ، زمینه های مشترک زیادی داشتند.

بوز از بکی پرسید که ایا حاضر است شنبه شب ، دوباره با او شام بخورد.

بکی خیلی راحت گفت:

"بله... واقعا دوست دارم."

بوز کمکش کرد تا از ماشین پیاده شود. مرسدس بنزی را که پدرش دو سال پیش برایش خریده بود، می راند. ان شب به بکی گفته بود که می خواهد در رشته علوم اجتماعی تحصیل کند و به دانشکده عالی برود و یک روز ، فوق لیسانسش را بگیرد. بکی هم گفته بود که می خواهد بهار اینده، دوباره درخواست بورسیه تحصیلی بدهد و امیدوار بود که بتواند در پاییز اینده به کالج برود. اما در این خلال خوشحال بود که در داروخانه کار کند و به مادرش در نگهداری بچه ها کمک کند. فعلا همین برایش کافی بود.

بوز پیشنهاد کرد که برای شنبه شب به یک رستوران فرانسوی بروند. بکی اسم ان رستوران را شنیده بود، اما هرگز به ان جا نرفته بود . بوز علاوه بر اطلاعات زیاد در مورد شراب های خوب ، در برابر غذاهای فرانسوی هم ضعف داشت.

او در حالی که بکی را تا دم در جلویی خانه شان همراهی می کرد پرسید:

"نظرت چیه؟ یا ساید ترجیع می دهی که فقط به ساندویج فروشی و سینما برویم؟ فکر کردم که شاید یک کار متفاوت برایت جالب باشد."

طوری ان حرف را زد که گویی خودش در هر دو صورت ، راحت و خوشحال است. جانی به یک درخت تکیه داده بود و به حرف های او گوش می کرد. دلش می خواست از او به خاطر پیشنهادش به بکی ، متنفر باشد؛ اما یک جورهایی نمی توانست... او برای بکی خوشحال بود و خوشحال بود که بوز می خواست او را یه خرده لوس کند. حتی نمی توانست به خودش بگوید که بوز ادم متظاهر و بدی است... چون واقعا نبود. کاملا مشخص بود که او بکی را خیلی دوست دارد.

وقتی که ان ها به در جلویی رسیدند. بکی به ارامی به سوی بوز چرخید و به نرمی گفت:

"متاسفم که ان قدر در مورد جانی حرف زدم... دلم برایش تنگ شده ... حالا بدون او همه چیز خیلی متفاوت است."

بوز با مهربانی گفت:

"عیبی نداره... عیبی نداره، بکی . من می فهمم."

بکی سرش را تکان داد . بوز در را برای او نگه داشت تا وارد خانه شد و یک دقیقه بعد، به تنهایی به سوی اتومبیلش رفت و سوار شد. جانی ایستاد و دور شدن مرسدس بنز را در خیابان تماشا کرد... و سپس به ارامی به سوی خانه خودشان به راه افتاد.

وقتی که به ان جا رسید، مادرش در رختخواب بود و کتاب می خواند. او سرش را بلند کرد و تبسم کنان به جانی چشم دوخت و پرسید:

"تمام شب کجا بودی؟"

این دقیقا همان سوالی بود که وقتی جانی زنده بود ، هر شب از او می کرد.

"بیرون، با بکی ."

غمگین به نظر می رسید. بیشتر شبیه یک پسر بچه بود تا یک مرد.

الیس حیرت زده پرسید:

"مگر نگفتی که او امشب با یک نفر قرار ملاقات دارد؟"

می توانست از چشمان جانی بخواند که اندوهگین است.

"چرا. با بوز واتسون*. ادم خوبی است."

----------------------

*Watson

الیس با نگرانی پرسید:

"یعنی تو تمام شب دور و بر ان ها بودی؟"

از نظر او، این کار اصلا برای جانی درست نبود و مایه ناراحتی اش می شد. حتی حالا.

"نه. فقط وقت شام پیش شان بودم و بعد به کارهای دیگرم رسیدم و جلوی در خانه بکی منتظر ماندم تا بوز ، او را به خانه برگرداند."

"بیا بنشین این جا..."

رختخواب کنار خودش را با کف دست صاف کرد و جانی ان جا نشست.

"چرا ان کار را کردی ؟"

نگران پسرش و حالت غمبار چشمان او بود.

"فقط می خواستم مطمئن شوم که او با بکی خوب است."

"و بود؟"

" بله... او اجازه داد که بکی تمام مدت شام در مورد من حرف بزند. می خواهد او را شنبه شب به یک رستوران فرانسوی معروف ببرد."

"بهتر نبود که ان ها را تنها می گذاشتی ؟ فکر نکنم برایت جالب باشد که ببینی بکی با یک نفر دیگر بیرون می رود. را شب هایی که او قرار دارد، با من و بابی در خانه نمی مانی؟"

"فقط می خواستم از ابتدا مراقب همه چیز باشم. (لبخند زد.) گمان می کنم خیلی احمقانه است، مگر نه؟! من خودم ان دو تا را با هم جور کردم و حالا مطمئن نیستم که از ان خوشم بیاید! خیلی سخت است، مامان."

اما نه سخت تر از ان چه ان ها تا به حال تحمل کرده بودند. الیس پرسید:

"قضیه پم چی شد؟"

سعی کرد حواس او را پرت کند. جانی لبخند زنان گفت:

"او جمعه شب با گوین* ، همان مرد لس انجلسی ،بیرون می رود. یارو دیوانه پم است."

"چه خوب . او واقعا به یک نفر در زندگی اش احتیاج دارد. از وقتی که مایک مرد، حتی با یک مرد قرار ملاقات نگذاشته است."

جانی سرش را تکان داد. غرق در فکر بود. کارهای زیادی داشت. اما دیدن بکی با بوز ، انرژی اش را گرفته بود. او اه عمیقی کشید و مادرش را نگاه کرد. دوباره شبیه خودش شده بود.

"من خوبم مامان و همه کارها رو به راهند. قبل از رفتن یک سری به شارلوت می زنم. بابا امشب چطور بود؟"

الیس شانه هایش را بالا انداخت.

"جلوی تلویزیون خوابش برد."

مدت ها بود که اوضاع در خانه شان به همین منوال بود. اما حداقل اخیرا اوضاع یک کمی بهتر به نظر می رسید و الیس هم خوشحال تر از همیشه بود. جانی در خانه بود.

بوز و بکی طی چند هفته بعدی مدام یکدیگر را می دیدند. بوز چندین بار بکی را به رستوران های خور برد؛ با او خواهر و برادرانش به این طرف و ان طرف رفت؛ برادرانش را به یک بازی فوتبال برد و برای مادرش چند بطری شراب عالب برد تا ان ها را با دوست جدیدش ، گوین، شریک شود. حالا دیگر بوز مرتب به خانه ادامزها سر می زد... و تا به حال، بکی فقط با او دست داده بود . بوز خیلی ارام پیش می رفت. نمی خواست بکی را بترساند یا کوچکترین فشاری به او بیاورد. حالا بکی کمتر از قبل، از جانی حرف می زد. در ضمن، هر دوی ان ها مردی را که هر اخر هفته از لس انجلس می امد و با پم ملاقات می کرد، دوست داشتند. برای همه ان ها کاملا مشخص بود که او دیوانه پم است و بچه هایش را هم خیلی دوست دارد.

گوین ، پم ، بوز و بکی یک شب برای شام بیرون رفتند. ان ها به یک رستوران ایتالیایی کوچک رفتند و بوز یک شراب عالی از دهکده ای کوچک در ناپا را به ان ها پیشنهاد کرد. ان شب به هر چهارتای ان ها خیلی خوش گذشت. وقتی که جانی به خانه رفت با خرسندی همه چیز را برای مادرش تعریف کرد.

الیس به شوخی گفت:

"هنوز هم فکر می کنم که وقتی ان ها بیرون می روند، نباید دنبالشان بروی."

... و بعد از او پرسید که می خواهد با بابی به جشن مدرسه شان برود. الیس در فکر یک لباس مناسب برای بابی بود. شارلوت قبلا اعلام کرده بود که گنده تر از ان است که همراه ان ها برود.

جانی گفت:

"بله، با او می روم."

"خیلی خوب است. ببین می توانی بفهمی دوست دارد چه لباسی بپوشد؟"

پارسال لباس شخصیت معروف فیلم جنگ ستارگان را پوشیده بود.

چند روز بعد، الیس هنوز در فکر لباس بابی بود که بعد از رساندن او به خانه ، برحسب اتفاق از جلوی اتاقش رد شد. روز سردی بود و الیس بالا رفته بود تا یک ژاکت بپوشد. می دانست که شارلوت در اتاق خودش به تکالیفش مشغول است. اما شنید که از اتاق بابی یک صدایی می اید. او تصور کرد که بابی یکی از نوارهای تمرین حرف زدنش را گذاشته و وقتی که صدای حرف زدن جانی را هم با اوشنید ، تبسم کرد. بابی نمی توانست جواب بدهد اما حداقل می توانست صدای جانی را بشنود و او را ببیند. الیس می توانست هر دو صدا را از داخل اتاق بشنود . صدای نوار و صدای جانی . او داشت به سوی اتاق خودش می رفت که ناگهان صدای خنده شنید. او ایستاد و رویش را ان طرف کرد... و بعد به ارامی به سوی اتاق بابی به راه افتاد و خوب گوش کرد. در ابتدا، فقط صدای جانی را شنید که با او حرف می زد. دیگر صدای تورا را نمی شنید... اما صدای دیگری را می شنید که با جانی حرف می زد. ان گاه بی ان که به چیزی بیندیشد دستگیره را چرخاند و در را باز کرد و هر دوی ان ها را دید. هر دو پسرش کف اتاق نشسته بودند و اسباب بازی های بابی دور و برشان پراکنده بودند . ان ها با تعجب به مادرشان نگاه کردند.

الیس پرسید:

"شما دو تا چه کار می کنید؟..."

به داخل اتاق قدم گذاشت و در را پشت سر خودش بست تا کسی صدایشان را نشنود.

"... این جا را به هم می ریزید یا فقط بازی می کنید؟"

با نگاهی موشکافانه هر دوی ان ها را برانداز کرد . احساس می کرد که یک رازی بین خودشان دارند. قلبش به تپش افتاده بود. جانی نگاهش کرد و لبخند زد . لبخندش حالت عجیبی داشت. الیس از یکی از ان ها به دیگری نگاه کرد و پرسید:

"این جا اتفاق جالبی افتاده؟"

جانی با نگاه به برادر کوچکترش اشاره کرد و بعد چیزی زیر گوش او زمزمه کرد. مادرشان نگاهشان می کرد.

بابی به ارامی سرش را بلند کرد و به او چشم دوخت. الیس احساس کرد تیری به درون قلبش فرو می رود. نفسش بند امده بود... او به ارامی و بی اختیار دستش رابه سوی بابی دراز کرد و در کنار ان دو روی زمین نشست. نمی دانست چرا، اما می خواست به ان ها نزدیکتر باشد. او با هر دو دست، چهره بابی را لمس کرد و بعد، بدون علت واضع ، اشک در چشمانش حلقه زد. گویی می توانست یک چیزی را در او حس کند... چیزی که حالا می خواست ازاد باشد.

الیس بریده بریده پرسید:

"تو... خوبی؟"

پسر کوچولویش سرش را به نشانه مثبت تکان داد. جانی حتی یک لحظه از او چشم برنمی داشت.

جانی گفت:

"برو جلو."

بابی از او به مادرش نگاه کرد و زیر لب گفت:

"سلام مامان."

بغض الیس ترکید... و چنان بابی را محکم به خودش فشرد که وقتی که دوباره او را از خودش جدا کرد، هردوی شان از نفس افتاده بودند . الیس در میان گریه و خنده به او چشم دوخت و در همان حالا دستش را به سوی جانی دراز کرد و او را هم به سوی خودش کشید. در ابتدا فقط توانست بگوید:

"سلام... بابی..."

... و بعد لبخند زنان ادامه داد:

"خیلی دوستت دارم... چند وقت است که حرف می زنی؟"

"از وقتی جانی امد. او گفت باید این را بکنم . اگر با او حرف نزنم، نمی توانیم بازی کنیم."

جانی به هر دوی ان ها لبخند می زد. الیس سعی کرد اشک هایش را از روی گونه هایش پاک کند، اما چشم هایش مثل چشمه می جوشیدند.

"حالا با همه ما حرف می زنی؟"

نمی توانست بفهمد که او از کی می توانست حرف بزند وبه فکرش نمی گنجید که حرف زدنش برای پدرش چقدر ارزش دارد. اما بابی در پاسخ به سوال او سرش را به نشانه منفی تکان داد و به جانی نگاه کرد.

جانی به ارامی گفت:

"شاید به زودی این کار را بکند ، مامان. باید قدم به قدم جلو برویم. بابی می خواهد اول به حرف زدن با تو عادت کند اما کارش عالی است.( موهای بابی را اشفته کرد.) امروز صبح حرف های خیلی قشنگی به من زد."

بابی به یاد حرف هایی که جرات کرده بود به برادر بزرگترش بگوید، پوزخند زد. الیس با التماس پرسید:

" نمی شود به پاپا بگوییم؟"

می مرد برای این که این خبر را به جیم بدهد. می دانست که این خبر، دنیای او را از این روز به ان رو می کند.

جانی به جای بابی جواب داد:

"نه هنوز ، اما قول می دهم که به زودی این کار را بکنیم."

الیس نمی خواست هیچ کدام از ان ها را تحت فشار بگذارد، اما واقعا متاسف بود که نمی تواند موضوع را به جیم بگوید. ولی یک جورهایی احساس کرد که باید به خواست جانی احترام بگذارد.

ان ها برای یک مدت طولانی ان جا نشستند و با صدایی ارام ، به طوری که هیچ کس نشنود، با هم حرف زدند... و بعد شارلوت تقه ای به در زد و به داخل اتاق سرک کشید.

"کلوچه هایت دارند می سوزند مامان."

نه برادر بزرگترش را دید و نه لذت عمیق چشمان مادرش را. فقط دید که مادرش کف اتاق نشسته و با بابی حرف می زند و دور و برشان هم پر از اسباب بازی است.

"... ان ها را از فر دراوردم."

این را گفت و دوباره در را بست. الیس برخاست، هر دو پسرش را بوسید و با گام هایی سبک از پله ها پایین رفت . سال ها بود که چنین احساسی را در خود سراغ نداشت . تمام هوش و حواسش به این بود که وقتی جیم بفهمد بابی دوباره حرف می زند، چه حالی می شود.

او ان شب سر شام چندین بار به بابی نگاه کرد و بابی هر بار با او لبخند زد. ان دو راز خیلی بزرگ بین خودشان داشتند. یکی این که او می توانست حرف بزند و دیگری این که جانی به نزدشان برگشته بود . این دو راز ، پیوندی محکم بین الیس و پسر کوچکش ایجاد کرده بود . پیوندی که قبلا هرگز ان را نداشتند. ان شب بعد از شام، بابی پیش مادرش در اشپزخانه ماند. البته هیچ چیزی به او نگفت، اما وقتی که به او در تر و تمیز کردن ظرف ها و اشپزخانه کمک کرد، الیس توانست با تمام قلبش او را حس کند... و وقتی که کارشان تمام شد، الیس روبروی او ایستاد و او را در اغوش کشید... و زیر گوشش نجوا کرد:

"دوستت دارم بابی."

بابی بازوانش را محکم دور کمر او حلقه کرده بود. ان دو کمی به ان حالت ماندند و بعد از هم جدا شدند. بابی به مادرش تبسم کرد و به ارامی به سوی اتاق خودش به راه افتاد... جانی همراهش بود...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد