ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
فصل پنجم
آلیس چند روز اینده را در خانه سرگرم بود. خیلی کار داشت. به دکترش هم قول داده بود که استراحت کند و این کار را هم کرد. جیم هر روز صبح، بچّه ها رابه جای او به مدرسه می رساند. مادر یکی از بچّه ها هم بابی را به خانه برمی گرداند. شارلوت می دانست که مادرش نمی تواند ان هفته به دیدن بازی بسکتبالش برود و گفت که شرایط را درک می کند. الیس یک عالم وقت داشت که در خانه باشد و با جانی حرف بزند. البته وقت هایی که او در ان جا بود.
جانی همان طور که گفته بود، می امد و می رفت. او می خواست که دوستانش را ببیند و به مدرسه قدیمی اش هم سر بزند. با شارلوت هم سر بعضی از کلاس هایش نشست و به مادرشان گفت که وضع او در مدرسه خوب است؛ اما به ورزش بیشتر از درس علاقه دارد و گفت که او در درس ریاضی واقعا به کمک احتیاج دارد . جانی فکر می کرد که او به جز این مشکل دیگری ندارد.
اما ان که جانی را نگران می کرد ، بابی بود. او به مدرسه بابی هم رفته بود و می گفت که بابی فقط توی خودش است و با هیچ کس ارتباط برقرار نمی کند و هرگز خودش را در هیچ بازی ای شرکت نمی دهد. او حتی در ان مدرسه کودکان استثنایی ، بیشتر از حدّ انتظار ، از بقیه بچه ها جدا بود و بدتر از همیشه به نظر می رسید. حتی بدتر از وقتی که جانی مرده بود. در واقع ، او فقط چند روز قبل از این که الیس مریض شود، به مدرسه بازگشته بود.
جانی از مادرش پرسید:
" می خواهی با او چه کار کنی ، مامان؟ فکر می کردم تا حالا شروع به حرف زدن کرده باشد"
به نظر می رسید که شانس زیادی برای چنین چیزی وجود داشته باشد. مخصوصا بعد از پنج سال. کاملا مشخص بود که مرگ جانی ، پسرک را بیشتر در خودش فرو برده بود.
آلیس امیدوارانه گفت:
"هنوز هم می تواند یک روز دوباره حرف بزند. شاید می خواهد چیزی را به ما بگوید به گفتنش بیارزد"
به نظر می رسید که در ان لحظه همان طوری راحت بود.
جانی پرسید:
"دکترش چه می گوید؟"
آلیس همان طور که در ان مورد فکر می کرد، آهی کشید. دوباره مثل روزهای قدیم بود که می توانست با جانی حرف بزند. خدا می دانست که دیگر نمی توانست با جیم حرف بزند. شارلوت هم هنوز خیلی جوان بود.
"می گوید که او به درمان جواب نمی دهد و هیچ راهی برای وادار کردن او به انجام چیزی ، وجود ندارد. اخرین باری که ما سعی کردیم این کار را بکنیم، او فقط بیشتر خودش را کنار کشید و توی خودش فرو فت.
حدس می زنم که نمی تواند کاری بکند."
آلیس گهگاهی از خودش می پرسید که وقتی بمیرد، تکلیف بابی چه می شود. حدس می زد که او بلاخره یک روز یاد بگیرد که چطورروی پای خودش بایستد؛ اما اگر او دیوارهای اطرافش را نمی شکست، دنیایش خیلی محدود می شد . به هر حال، فعلا که هیچ کدام از ان ها «در» یا «کلید» را پیدا نکرده بودند.
جانی معقولانه گفت:
"باید او را به مسابقات شرلی ببری . ان وقت ها که خیلی دوست داشت به مسابقات من بیاید"
آلیس فکری کرد و سرش را به نشانه مثبت تکان داد. واقعا ایده خوبی بود..
"ان وقت ها مایه خجالت شارلوت می شد؛ اما حالا شارلوت خیلی بزرگتر شده و احتمالا دیگر به اندازه قبل به این موضوع اهمیت نمی دهد."
جانی اخم هایش را در هم کشید.
"بهتر است که ندهد."
آلیس مشغول پختن دو کیک پای سیب بود. جانی پرسید:
"چرا دو تا؟"
عطر دل انگیز کیک را به مشام کشید. مادرش او را از جلوی در فر عقب زد. جانی می خواست در فر را باز کند تا بتواند بیشتر بود بکشد.
"فکر کردم امروز عصر، یکی از ان ها را برای ادامزها ببر. ان ها با ما خیلی خوب بودند و وقتی من در بیمارستان بودم ، پم چندیدن بار برای بابا شام درست کرد. از وقتی که تو مردی ، با ما رفتار عالی ای داشتند..."
ناگهان سکوت کرد و به جانی خیره شد... و بعد هر دوی شان زیر خنده زدند.
"... متوجه می شوی که چقدر احمقانه به نظر می رسد؟! اگر یک نفر بشنود که من این طوری با تو حرف می زنم، چند نفر را خبر می کند که بیایند و من را غل و زنجیر کنند!"
جانی گفت:
"خب ، این جا هیچ کس صدایت را نمی شنود. کسی هم نمی تواند مرا ببیند. بنابراین فکر می کنم همه چیز روبراه است."
آلیس جرعه ای از داروی مخصوصی را که دکتر برایش تجویز کرده بود،نوشید. اما از وقتی که جانی برگشته بود، احساس می کرد که خیلی بهتر است. خیلی بهتر از ان چه طی سال ها بود... و این فقط به لطف جانی بود. ناگهان آن بار عظیم اندوه و دردش را زمین گذاشته بود و رفتارش طوری بود که گویی بیست سال از مرگ پسرش می گذرد . فقط متاسف بود که دیگران هم نمی توانند او را ببینند.
جانی همان طور که نادرش را تماشا می کرد، به یخچال تکیه داد و گفت:
"اگر می توانستم، کیک را برایت به خانه ان ها می بردم.(پوزخند زد.) امّا فکر نمی کنم بتوانم چنین کارهایی بکنم."
"همین که این جا هستی به اندازه کافی عجیب هست ، عزیز دلم..."
هنوز از اتّفاقی که برایشان افتاده بود، حیرت زده بود. او به جانی چشم دوخت و پرسید:
"فکر نمی کنی چرا برت گرداندند؟"
"مطمئن نیستم. شاید برای این که بعضی چیزها را تمام کنم. ظاهرا گهگاهی این کار را می کنند... وقتی که یک نفر خیلی ناگهانی بمیرد و خیلی از کارهایش ناتمام بماند."
"مثل چه؟"
" تو ... بابا ... شرلی... بابی... بکی.... شاید ان ها فکر کردند که وضع هیچ کدام از شماها خوب نیست و احتیاج به کمک دارید."
مارش به ارامی گفت:
"فکر می کنم واقعا داشتیم..."
به خاطر این روزها سپاسگزار بود. این ها یک هدیه خارق العاده بودند و او عاشق هر لحظه شان بود.
"... فکر می کنی اجازه بدهند چقدر بمانی؟"
جانی به طور مبهمی گفت:
"هر قدر که طول بکشد."
"که چه کار بکنی؟"
هنوز نفهمیده بود که« کار» او چه می توانست باشد. اما خود جانی هم این را نفهمیده بود.
"نمی دانم. شاید باید خودم این را بفهمم. ان ها چیز زیادی به من نگفتند."
آلیس جرات نکرد از او بپرسد«ان ها» که هستند. او نه هاله ای نورانی داشت، نه بال (!)، نه پرواز می کرد و نه از میان دیوارها و درهای بسته می گذشت. او درست مثل همیشه این طرف و ان طرف می رفت... مثل چهار ماه قبل، دور و بر مادرش در اشپزخانه می پلکید و پایین تخت او روی رختخوابش می نشست. روی هم رفته همان بود که بود . همان طاهر ، همان صورت، همان صدا... و هر وقت که آلیس لمسش می کرد یا گونه اش را می بوسید یا زانوانش را دور او حلقه می کرد، گرم بود. برگشتن او، بزرگترین هدیه ای بود که الیس در تمام عمرش دریافت کرده بود و با تمام وجود خدا را شکر می کرد که او را دوباره به زندگی اش بازگردانده است... حالا برای هر مدتی که شده...
وقتی که الیس خواست به دنبال بابی برود، جانی در اتاق نشیمن نشسته و تلویزیون تماشا می کرد . مادرش از او پرسید که می خواهد همراهش برود یا نه . او کمی درنگ کرد و بعد تصمیم گرفت که برود. ان ها در راه در مورد خیلی چیزها حرف زدند. دوستانی که جانی در مدرسه داشت، بورسیه تحصیلی که ان قدر برایش مهم بود؛ بازیها و مسابقات مورد علاقه اش ؛ خاطرات دوران کودکی او، که حالا برای همه ان ها، ان قدر ارزشمند بودند. جانی چندمین باز او را با یاداوری شیطنت هایی که کرده بود وعکس العمل هایی که او نشان داده بود ، خنداند... و او هنوز لبخند می زد که بابی سوار ماشین شد و به محض این که این کار را کرد جانی ناپدید شد.
" سلام عزیزکم . روز خوبی داشتی؟"
بابی گاهگاهی سرش را تکان می داد اما ان روز عصر ان کار را نکرد. او فقط به مادرش نگاه کرد و بعد نظری به صندلی عقب انداخت . گویی احساس می کرد یک چیزی ان جاست. به هر حال او هیچ چیزی نگفت و فقط به بیرون از پنجره خیره شد.
وقتی که ان ها به خانه رسیدند، الیس به بابی شیر و کلوچه داد. بعد تلفن زنگ زد . بابی به سوی اتاقش به راه افتاد و الیس رفت تاگوشی را بردارد. پم ان سوی خط بود . او هنوز سرکار بود و فقط زنگ زده بود که احوالی از الیس بپرسد. الیس گفت که برای او یک پای سیب پخته است و پم خوشحال شد. الیس قول داد که ان را طرف های عصر برای او ببرد.
... و وقتی که این کار را کرد بابی را هم با خودش برد. بچه های پم مثل دیوانه ها در اشپزخانه و اتاق نشیمن می دویدند. بکی داشت برای ان ها شام درست می کرد. موهای بلوند بلندش را بالای سرش جمع کرده بود. پای اجاق گاز ، یک کمی چهره اش برافروخته شده بود و الیس با خودش فکر کرد که او روز به روز قشنگ تر می شود. این باعث می شد که غصه اش از مرگ جانی دو برابر شود. وقتی که ان دو سرانجام یک روز ازدواج می کردند، زوج بسیار برازنده ای را تشکیل می دادند. در تمام طول مدت چهار ماهی که از مرگ جانی می گذشت بکی حتی به صورت یک پسر دیگر هم نگاه نکرده وبد. زندگی او در هیجده سالگی ، درست به اندازه زندگی مادرش بسته بود. او هم یک جورهایی احساس می کرد بیوه شده است و تنها کاری که می کرد این بود که سر کارش برود و بعد به خانه برگردد و از بچه ها مراقبت کند. حتی بعد از مرگ جانی به یک سینما هم نرفته بود . الیس به او گفت که باید گهگاهی یک جایی برود.
پم شکوه کنان گفت:
"حتی از در خانه پایش را بیرون نمی گذارد . فقط سرکار"
خیلی برای او نگران بود . اما خودش هم طی دو سال گذشته و بعد از مرگ مایک دقیقا همین کار را کرد هبود.
الیس با دلسوزی گفت:
"هر دوی شما باید بیشتر بیرون بروید. چرا نمی گذارید من و شارلی گهگاهی بچه ها را برایتان نگه داریم تا شما یک کمی به خودتان برسید؟"
مطمئن نبود که شارلوت از ان ایده خوشش بیاید؛ اما خوشحال می شد که کمکی به ان ها بکند تا بتوانند وضعشان را عوض کنند.
دو زن به گپ زدن مضغول شدند. بابی به ارامی یک گوشه نشست و بچه ها را نگاه کرد . او به ان ها ملحق نشد و ان ها هم از او دعوت نکردند . هر چند که چندتایشان تقریبا همسن و سال او بودند. اما انگار او اصلا ان جا نبود و ان ها او را نمی دیدند. او کاملا توی خودش بود و جدا از دیگران . ناگهان صدای افتادن چیزی از اتاق نشیمن امد و الیس به ان سو چرخید تا ببیند چه شده که چشمش به جانی افتاد. او داشت به دنیال بکی از پله ها بالا می رفت. الیس مثل ادم های بهت زده به او خیره شد. چند دقیقه بعد بکی دوباره به طبقه پایین برگشت و رفت تا به همبرگرها سر بزند. جانی درست در کنار او ، جلوی اجاق گاز ایستاده بود... اما بکی گوچکترین اطلاعی از وجود او نداشت. الیس با حواس پرتی به حرف های پم گوش می کرد. او داشت چیزی در مورد مردی که در محل کارش ملاقاتش کرده بود می گفت. اما الیس نمی توانست حرف های او را به خاطر بیاورد. چشمانش به جانی خیره مانده بود. جانی هم بکی را تماشا می کرد که داشت روی بلال هایی که درست کرده بود ، کره می مالید. سپس او به سوی مادرش چرخید، برایش دست تکان داد و پوزخند زد. الیس هم به او تبسم کرد.
وقتی که ادامزها اماده شدند که سرشام بنشینند، الیس و بابی ان جا را ترک کردند. به محض این که ان ها به خانه رسیدند بابی به طبقه بالا رفت. جانی پشت میز اشپزخانه منتظر مادرش نشسته بود. لبخند بر لب داشت. الیس منتظر شد تا صدای بسته شدن در اتاق بابی را شنید و سپس با لحنی سرزنش امیر به جانی گفت:
"تو ان جا چه کار می کردی؟"
"همان کاری که تو می کردی مامان. فقط تازه کردن دیدارها. اوه ، خدا... بکی عالی به نظر می رسید."
"دیدن تو در کنار او واقعا عجیب بود. من حتی نمی توانستم بشنوم که پم چه می گوید."
وقتی به ان صحنه فکر کرد، خنده اش گرفت. جانی هم می خندید.
"می دانم. باید حالت چهره ات را می دیدی!"
"حق دارند اگر فکر کنند که من دیوانه شده ام... و بدتر از ان، وقتی است که یک نفر بشنود من دارم با تو حرف می زنم. ما باید یک کمی مراقب باشیم."
لحنش بوی هشدار می داد اما به نظر می رسید که جانی نگران باشد.
"بله ،مامان... می دانم."
حالا همان پسربچه هفده، هیجده ساله بود. او یک دقیقه بعد به سوی پلکان به راه افتاد و بعد، مسیر اتاق بابی را در پیش گرفت. بودن او در ان جا ، چیزی فراتر از «باورنکردنی» بود، اما الیس از لحظه لحظه اش لذت می برد. وقتی که شارلوت بعد از تمرین بسکتبال ، وارد خانه شد ، نگاه عجیبی به مادرش انداخت. الیس به عادت همیشگی اش پرسید:
"روزت چطور بود؟"
حالت طبیعی که سعی می کرد به خودش بگیرد ، کم کم مثل کلاه گیسی به نظر می رسید که داشت از جایش سرمی خورد!
شارلوت جواب داد:
"خوب بود..."
با نگاهی موشکافانه مادرش را برانداز کرد و بعد تصمیم گرفت ان چه را که شنیده بود به او بگوید.
"مامان جولی هرناندز گفت که امروز تو را در ماشین دیده که با خودت حرف می زدی و می خندیدی ، حالت خوبه مامان؟"
کم کم از خودش می پرسید که مبادا داروهایی که مادرش برای معده اش می خورد عقلش را زایل کرده باشند. خودش هم دیشب شنیده بود که مادرش با خودش حرف می زد. البته مادرش گفته بود که با تلفن حرف می زد؛ اما او به دلایلی حرفش را باور نکرده بود.
الیس توضیح داد:
"بله ، خوبم... و داشتم با بابی که روی صندلی عقب دراز کشیده بود، حرف می زدم."
"او گفت که تو را در راه رفتن به مدرسه بابی دیده!"
الیس به راحتی گفت:
"فکر می کنم حسابی گیج بوده."
شارلوت شانه هایش را بالا انداخت. خوب متقاعد نشده بود. مادرش این روزها اصلا خودش نبود. او سرحال تر و خوشحال تر از چند ماه اخیر به نظر می رسید و گهگاهی حالت کسی را داشت که احساس گناه می کند. مثل این که کاری را کرد هباشد که نباید می کرده . شارلوت حتی یک لحظه فکر کرد که شاید او هم شروع به مشروب خوردن کرد هباشد.
الیس خیلی عادی پرسید:
"مسابقه تان چطور بود؟"
انگار نه انگار که ان حرف ها بین ان دو رد و بدل شده بود ! شارلوت جواب داد:
"گمان می کنم خوب بود. ما بردیم."
الیس به او خیره شد و گفت:
"انگار زیاد در موردش خوشحال نیستی ."
شارلوت هیچ وقت چیز زیادی از او نخواسته بود. معمولا حواس الیس بیشتر به پسرانش بود ؛ که یکی از ان ها ستاره ای قهرمان بود و دیگری به طور خاصی به او وابسته بود
گم کردن رد شارلوت در این میان اسان بود... و الیس دقیقا می فهمید که کارش چقدر غیر منصفانه بوده است. حالا او حداکثر سعی اش را می کرد که گذشته را جبران کند؛ اما اخیرا به نظر می رسید که شارلوت کاملا توی خودش است و از همه کناره می گیرد حتی از او.
شارلوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
"نه ، زیاد خوشحال نیستم."
... و رفت تا با تلفن مشغول شود.
الیس به سراغ درست کردن شام رفت و بعد هم جیم به خانه امد . ان ها برنامه همیشگی را تکرار کردند. حالا دیگر شام، خالی از هر گونه لذت بود و به سرعت تمام می شد. تمام چیزی که همه ان ها می خواستند این بود که غذایشان را بخورند و به اتاق های خودشان بدوند. جیم بعد از شام، رفت و جلوی تلویزیون نشست. الیس ظرف ها را توی ظرفشویی گذاشت و قبل از این که به اتاقش در طبقه بالا برود، چند دقیقه ای در کنار جیم ایستاد. روز طولانی ای را سپری کرده بود.
او به نرمی پرسید:
"اوضاع کار و بارت چطوره؟"
روی مبل در کنار جیم نشست. جیم بدون این که چشم ها یا توجه اش را به سوی او بگرداند، جواب داد:
"خوبه ... تو چطوری؟"
"عالی."
باور کردنش سخت بود که فقط چند روز قبل ، او ان قدر مریض بود . جیم نظری به او انداخت و گفت:
"یادت نرود دواهایت را بخوری ."
الیس تحت تاثیر نگرانی او قرار گرفت. حالا دیگر ان دو به ندرت با هم حرف می زدند . ان ها یک روزی بهترین دوستان هم بودند و وقتی که ازدواج کردند، سخت عاشق یکدیگر بودند. اما اوضاع هیچ وقت بر وفق مراد جیم پیش نرفت. فقط ان قدر که یک کمی خلق و خویش را بهتر کند. و بعد ان تصادف رخ داد و بعد از ان همه چیزتغییر کرد. او خودش را به جایی انداخت که دیگر دست الیس به او نمی رسید. اما امشب ، وقتی که او به الیس نگاه کرد ، فقط برای یک لحظه ، الیس سایه مردی را دید که به خاطر می اورد و همیشه عاشقش بود.
"... خیلی خوشحالم که بهتری. تو واقعا مرا ترساندی . نمی توانستم..."
شروع کرد که چیزی بگوید اما جلوی خودش را گرفت و در عوض فقط گفت:
"... به اندازه کافی بد اورده ایم."
صدایش بغض الود بود... و سپس ، رویش را برگرداند و دوباره به تلویزیون خیره شد. قبل از این که الیس حتی بتواند جوابش را بدهد. ناپدید شده بود.
الیس گفت:
"متشکرم جیم."
پیش رفت تا گونه او را ببوسد. اما جیم وانمود کرد که متوجه نشده و پاسخی نداد. او بلند شد و به اشپزخانه رفت تا برای خودش یک قوطی دیگر ابجو بیاورد و الیس را ان جا تنها گذاشت. ان قدر خودش را در اشپزخانه معطل کرد که سرانجان الیس منصرف شد و به طبقه بالا رفت . به اوفکر می کرد.
الیس به شارلوت و بابی سر زد . هر دو خوب بودند . بابی داشت با یک توپ کوچک بازی می کرد . ان را به دیوار اتاقش می زد و دوباره می گرفت.
شارلوت هم به تکالیف مدرسه اش مشغول بود . الیس به اتاق خودش برمی گشت که صدایی از اتاق جانی شنید . او به ارامی در را باز کرد و جانی را دید که ان جا در نور ماه ایستاده بود و به او لبخند می زد . پیراهن ورزشی مورد علاقه اش را پوشیده بود . الیس وارد شد و در را به نرمی پشت سر خودش بست... و با صدایی نجوا گونه پرسید:
"ان جا چه کار می کنی؟"
هیچ کدام از ان دو جرات نداشتند که چراغ را روشن کنند . می ترسیدند یک نفر ببیند.
"یک خرده خرت و پرت هایم را نگاه کردم. چند عکس عالی از بکی ، از پارسال تابستان که با ما به کنار دریا امده بود ، پیدا کردم."
"می بینم که کاپشن ورزشی تیم ات را هم پیدا کرده ای ..."
طی چند سال اخیر ان قدر بزرگ شده بود که ان کاپشن برایش کوچک شده بود؛ اما او ان قدر ان را دوست داشت که اهمیتی نمی داد استین هایش یک کمی کوتاه باشند و سرشانه هایش یک خرده بکشند.
الیس ادامه داد:
"... چرا فردا به سراغ این کار نمی روی؟ یک نفر صدایت را می شنود."
"شرط می بندم که هرگز هیچ کس این جا نمی اید."
الیس با اندوه گفت:
"من می ایم..."
نگاهی به دورادور اتاق و سپس به جانی انداخت. اوه، خدا... چقدر خوب بود که دوباره او را در ان جا می دید.
جانی پرسید:
"چطور هیچ کدام از این ها را رد نکردی؟ می ترسیدم همه را دور ریخته باشی یا بسته بندی شان کرده و یک جایی گذاشته باشی."
"نتوانستم این کار را بکنم."
با نگاهش او را در اغوش گرفت. جانی معقولانه گفت:
"شاید باید بکنی. دیدن این ها، این طوری در این جا واقعا غم انگیز است...حتی اگر من از این که انها را برایم نگه داشتی ، خوشحال باشم."
الیس به حرف های او تبسم کرد، روی لبه تخت نشست و به او نگاه کرد.
"هرگز حتی تصورش را هم نمی کردم که تو به این جا برگردی ؛ اما اخر چطور می تواسنتم این اتاق را به هم بریزم؟... این طوری مثل این بود که بیشتر تو را از دست بدهیم."
"اتاق ، من نیستم مامان. تو مرا در این جا داری، (به قلبش اشاره کرد.) و همیشه خواهی داشت. خودت این را خوب می دانی ..."
کنار مادرش روی تخت نشست و یک بازویش را دور او حلقه کرد و به نرمی ادامه داد:
"... من خیال ندارم هیچ جا بروم. حتی بعد از این که برگردم. من همیشه با تو در این جا خواهم بود."
"می دانم؛ اما عاشق همه وسایلت هستم... عکس هایت... جایزه هایت..."
اتاق هنوز بوی او را می داد و حالا که او ان جا نشسته بود حتی بیشتر. او همیشه بوی تازگی و تمیزی و صابون و ادوکلن بعد از اصلاح را می داد. الیس هم هر وقت به ان اتاق می امد ، همان بو را استشمام می کرد.
ان ها چند دقیقه ای همان جا نشستند و با هم حرف زدند و بعد جانی به همراه مادرش به اتاق او رفت. ان جا ان قدر گرم بود که جانی کاپشنش را در اورد و ان را روی یک صندلی انداخت و ان ها دوباره به حرف زدن مشغول شدند . کمی بعد ، شارلوت به داخل اتاق سرک کشید و با حالتی عجیب به مادرش نگاه کرد. دوباره صدای حرف زدن مادرش را شنیده بود و کم کم داشت برایش نگران می شد . می خواست از مادرش یک بلوز برای جلسه فردا قرض بگیرد . وقتی که او این کار را کرد و به اتاق خودش برگشت، جانی با لحنی سرزنش امیز به مادرش گفت:
" نباید بگذاری لباس های تو را بپوشد مامان. او فقط می خواهد خودش را به پسرهای کلاسشان و سال بالاتری نشان بدهد. بگذار فقط لبس های خودش را بپوشد."
"او فقط یک مادر دارد و من فقط یک دختر جانی. هیچ عیبی ندارد که گهگهای چیزی از من قرض بگیرد . البته تا وقتی که ان ها را پس می دهد."
جانی یک ابرویش را بالا برد و زیرکانه پرسید:
" و او این کار را می کند؟!"
الیس خندید و مثل بچه ها به او نگاه کرد.
"نه همیشه."
"مواظب باش که کاپشن مرا قرض نگیرد. نمی خواهم گم اش کند."
قبلا توافق کرده بودند که ان کاپشن سرانجام مال بابی بشود.
کمی بعد جانی به اتاق خودش برگشت تا دوباره نگاهی به اطراف بیندازد.
الیس داشت لباس خوابش را می پوشید که جیم وارد اتاق شد... و حیرت زده همان جا ایستاد و اخم هایش را در هم کشید . کاپشن ورزشی جانی را روی صندلی دیده بود .
" این ، این جا چه کار می کند؟"
"من... من داشتم نگاهش می کردم."
رویش را به سوی دیگری چرخاند تا جیم نتواند چهره اش را ببیند. جیم همیشه متوجه دروغ گفتن او می شد ، که البته او خیلی به ندرت این کار را می کرد.
جیم با لحنی محکم گفت:
"نباید به اتاق او می رفتی . این کار فقط ناراحت ترت می کند."
الیس به نرمی جواب داد:
"گهگاهی وقتی ان جا را می نشینم و وسایلش را دور و برم می بینم و او را به خاطر می اورم، احساس خوبی پیدا می کنم."
جیم سرش را به نشانه مخالفت تکان داد و وارد رختکن شد تا لباسش را دراورد و پیژامه اش را بپوشد. او مرد متوسط القامه ای بود و الیس همیشه این را دوست داشت. در روزهای گذشته ، قبل از این که این قدر مشروب بخورد، خیلی چیزهایش را دوست داشت... و طی دو روز گذشته، به لایلی ، ان خاطرات بیشتر و بیشتر به یادش می امدند. گویی دیگر او را نمی شناخت اما یادش می امد که در گذشته چه طوری بود.
وقتی که جانی از رختکن بیرون امد به او یاداوری کرد که فردا صبح ، ان کاپشن را در گنجه جانی بگذارد و اضافه کرد:
"نگذار بچه ها با ان بازی کنند. ممکن است گم اش کنند. جانی خیلی ان را دوست داشت."
"می دانم . به او قول دادم که ان را به بابی بدهم."
متوجه نشد که چطور ان کلمات را بر زبان اورد. جیم با گیجی پرسید:
"کی این قول را به او دادی؟"
"مدت ها قبل. وقتی که اولین بار ان را به او دادند."
جیم سرش را تکان داد.
"اوه..."
از توضبح الیس خرسند شده بود. دوست نداشت ان لباس را ان جا ببیند. این فقط باعث می شد که بیشتر یادشان بیاید چه چیزی را از دست داده اند و دیگر هرگز نمی توانند دوباره ان را داشته باشند. اگر می توانست، همان موقع می رفت و ان کاپشن را در اتاق جانی می گذاشت. اما نمی توانست خودش را راضی کند که به ان اتاق برود. جیم در کنار الیس روی تختشان دراز کشید و چراغ را خاموش کرد. خانه در سکوت کامل بود. الیس نمی توانست حدس بزند که حالا جانی کجاست. ایا دوباره ناپدید شده بود و به همان جایی رفته بود که این روزها در فاصله وقت هایی که با او بود می رفت؛ یا هنوز در اتاقش بود و با خرت و پرت هایش ور می رفت. او همان طور که در کنار جیم دراز کشیده بود با فکر کردن به پسرشان تبسم کرد... و بعد، با حرکتی که جیم کرد، سورپریز شد. جیم یک بازویش را دور او انداخت . دیگر خیلی خیلی به ندرت پیش می امد که نیبت به الیس احساسی از خودش نشان بدهد. اغلب اوقات به قدری مست بود که حتی نمی توانست به چیزی فکر کند. هر چند که هنوز احساساتش نمرده بودند؛ اما فرصت بروز ان ها بسیار به ندرت پیش می امد. غالبا او همان پایین توی صندلی اش خوابش می برد و این چیزی بود که الیس دیگر ان را پذیرفته بود . از زندگی عشقی ان ها ، عملا چیزی باقی نمانده بود.
جیم با همان لحنی که ساعتی قبل، روی مبل با او حرف زده بود، گفت:
"دیگر هیچ وقت مریض نشو، الیس."
... لحنی پر از نگرانی ، احساس و عشق.
"قول می دهم که نشوم."
جیم سرش را تکان داد و بعد رویش را ان طرف کرد وبه خواب رفت.
الیس او را که به نرمی خروپف کی کرد، نگاه کرد... یعنی دوباره یک روز زندگی شان مثل سابق می شد؟!... فعلا که این طور به نظر نمی رسید.