جانی فرشته(قسمت 3)
فصل سوم
تاروز چهارم جولای یک ماه از مرگ جانی میگذشت.الیس عکس های شب مهمانی فارغ التحصیلی را ظاهر کرده بود.وقتی که این کار را کرد،لبخند جانی با لباس رسمی اش در عکس ،قلب اورا شکست.او سه تا از ان عکس ها را قاب گرفت وانها را در اتاق شارلوت،بابی وخودش گذاشت.گاهی فکر میکرد که دیدن عکس های او همه چیز را بدتر می کند.اوخیلی جذاب،خیلی جوان وخیلی زنده به نظر می رسید.
ان سال،چهارم جولای برای پیترسون روز غم انگیزی بود.مهمانی کباب خوران که هر سال می دادند،مربوط به گذشته بود.دیدن دوستانشان فقط خاطره مراسم تدفین را برایشان زنده می کرد.به علاوه،جشن گرفتن برایشان معنایی نداشت.چیزی برای جشن گرفتن ولذت بردن وجود نداشت.چیزی نبود که به خاطرش لبخند بزنند.خانه ان ها طی ماه گذشته به حد مرگ،ساکت بود .همه انها خسته واز پا افتاده ومریض به نظر می رسیدند.واقعا هم مریض بودند.فقط زنده بودن ونفس کشیدن هر روز برایشان مثل این بود که بخواهند اوِرِست را فتح کنند وهرشب وقتی که سر میز شام می نشستند،هرکدامشان از دیدن وضع وخیم سه تای دیگر شوکه می شدند.
الیس چهار پاوند وزن کم کرده بود وپای پشمانش حلقه های سیاه رنگ افتاده بود.او چند بار به پم ادامز که هرروز تلفن میکرد،گفته بود که دیگر تقریبا هیچ شبی نمی خوابد.او تقریبا هرروز حوالی ساعت شش صبح به خواب می رفت ویک ساعت بعد،حوالی ساعت هفت یا هشت،دوباره بیدار می شد.گهگاهی روی یک صندلی به خواب می رفت.جیم روی مبل لم می داد وتمام شب انقدر مشروب میخورد تااز پا در می امد.شارلوت مثل بقیه،مادام گریه میکرد.دوست نداشت از خانه بیرون برود وتمام ماه در بازی های تیم بیس بال شرکت نکرده بود.بابی بعد از حادثه که برای خودش پیش امده بود،هیچ وقت این قدر غم زده واز پا در امده نبود.همه انها در نهایت اندوه وغصه به سر می بردند.
پم می گفت که بکی هم بهتر نیست.او هفته اول،اصلا از رختخواب بیرون نیامد ووقتی که سرانجام به سر کارش برگشت،به قدری پریشان بود که اورا به خانه برگرداندند.سرانجام هفته قبل ترتیبی داد که به طور نیمه وقت کار کند.او مدام گریه میکرد،به ندرت چیزی میخورد ومی گفت که ارزو می کرد با جانی مرده باشد.خواهرش وبرادرانش برایش ناراحت ونگران بودند.دل انها هم برای جانی تنگ شده بود.جانی دوست انها هم بود.
یک روز پم در جواب الیس که گفته بود دیگر شب ها نمی خواید گفت:باید سعی کنی بخوابی.بالاخره موفق می شوی.من هم وقتی مایک را ازدست دادم،همین وضع را داشتم.اما حواست باشد که قبل از این که مریض شوی.باید دوباره شروع کنی که بخوابی.نظرت در مورد قرص خواب چیست؟
خودش یک مدتی قرص خوده بود اما ازخماری وکسالتی که قرص ها برایش ایجاد می کردند،خوشش نیامده وسرانجام همه انها را کنار گذاشته بود.الیس هم دوست نداشت قرص بخورد.او پرسید:
یعنی همیشه همی نطور خواهم ماند؟
دوباره وحشت زده به نظر می رسید.غیر قابل تصور بود که یک نفر بقیه عمرش را در چنین اندوهی سپری کند.پم جواب داد:
فکر می کنم قضیه در مورد یک فرزند فرق می کند.تو هیچ وقت نمی توانی این را فراموش کنی.اما سرانجام همه چیز عوض می شود .تو یاد میگیری که چطور با این موضوع زندگی کنی .مثل یاد گرفتن راه رفتن با یک پای لنگ...
دوسال گذشته بود وهنوز نتوانسته بود وخودش هنوز نتوانسته بود از درد واندوه ومرگ مایک رها شود.اما حالا هرروز صبح از جایش برمیخاست وبه کارهایش می رسیدفگهگاهی میخندید واز بچه هایش مراقبت می کرد.او به الیس نگفت که دیگر هیچ شادی ولذت واقعی در زندگی اش وجود ندارد.دوستانش هنوز به او میگفتند که بالاخره یک روز وجود خواهد داشت ولی فعلا که نبود.
...همیشه این قدر بد نخواهد بود،الیس یادت باشد که تازه یک ماه گذشته.بچه ها چطورند.؟
شارلوت دیروز دوباره بیس بال را شروع اما در نیمه بازی ان را رها کرد.مربی اش واقعا با او مهربان بوده وخیلی رعایت حالش را کرده.او می گوید که شارلوت می تواند هر کاری که میخواهد ،بکند.بازی کند،روی نیمکت ذخیره ها بنشیند ویا فقط تماشاگر باشد.وقتی که او به سن وسال شارلوت بوده،خواهرش را ازدست داده ومی گوید که میتواند احساس شارلوت را بفهمد.
بابی چطوره؟
مهر وموم شده!تمام روز فقط در رختخوابش دراز می کشد.حتی برای غذا خوردن هم پایین نمی اید ومن مجبور می شوم بغلش کنم واورا پایین بیاورم.جیم می گوید که نباید با او مثل بچه ها رفتار کنم اما...به گریه افتاد.حالا ان دو خیلی بیشتر ازقبل به هم نزدیک بودند.در واقع به حرف زدن هرروزه با پم عادت کرده بود.
او هق هق کنان ادامه داد:
...می شود گفت که حالا بابی وشارلوت تنها چیز هایی هستند که من دارم.چیم هرگز این جا نیست ووقتی هست...خب...می دانی که چطور است...او فقط خودش را مست میکند تا چیزی احساس نکند...حتی نمی خواهد در مورد جانی صحبت کند.به نظر او،من باید اتاق جانی را تمیز کنم وهمه وسایلش را کنار بگذارم.اما من هنوز نمی توانم این کار را کنم ...وشاید هرگز نتوانم .بعضی وقت ها به انجا می روم وفقط روی تختش می نشینم.گویی فکر میکنم اگر به قدر کافی ان جا بنشینم وانتظار اورا بکشم،می اید.حتی هنوز ملافه هایش را هم عوض نکرده ام...لابد فکر می کنی این دیوانگی است.
لحنش بوی عذر خواهی می داد اما پم ان احساس را به خوبی می شناخت.من بیش از یک سال لباس های مایک را نگه داشتم .در واقع هنوز هم بعضی از چیز های مورد علاقه اش را دارم.
الیس با حالتی رقت بار گفت:
اصلا برای این اماده نبودم.شاید هیچ وقت نباشم.هرگز حتی به ذهنم خطور نکرده بود که او می تواند بمیرد...که یک چنین بلایی می تواند بر سر ما بیاید.این اتفاق ها برای دیگران می افتد...اما هرگز تصورش را نمی کردم که برای من بیفتد...یا برای هرکدام از ما.
این تقریبا همان احساسی بود که پم بعد از مرگ ناگهانی شوهرش داشت.اما از دست دادن پسری مثل جانی در هفده سالگی ،خیلی سخت تر بود.
بکی هم همین را میگفت.جانی تعداد زیادی قلب شکسته پشت سر خود گذاشته بود،اما تقصیر از او نبود.بعضی ها به الیس گفته بودند که یک روز از جانی عصبانی خواهد بود که انها را،ان قدر زود ،ترک کرده است.اما او نمی توانست چنین تصوری کند،شکی نبود که جانی هیچ تقصیری در مرگش نداشت.مهم نبود که انها در اثر این حادثه چقدر از هم پاشیده بودند،الیس هیچ جور نمی توانست پسرش را به این خاطر سرزنش کند.
ان ها قبلا برنامه ریزی کرده بودند که اواخر جولای به کنار دریا بروند.اما برنامه اشان را لغو کردند وخانه ماندند.تا ماه اگوست،الیس هنوز تمام شب بیدار بود اما حداقل جیم یکمی کمتر مشروب میخورد .او دست از خوردن«جین»برداشته ودوباره به عادت قبلی ابجو خوردن جلوی تلویزیونبرگشته بود.شارلوت دوباره بیس بال بازی میکرد.الیس از جسم خواسته بود که به تماشای بازی های شارلوت برود تا حداقل بعد از اتفاقی که برایشان افتاده بود،به او نشان بدهد که به فکرش هست،اما جیم گفت که وقت ندارد.و بابی هنوزاغلب اوقات در رختخوابش دراز میکشید.با وجود ان همه تلاشی که الیس برای پایین بردن او با خودش وسرگرم کردن او می کرد،به محض این که رویش را برمیگرداند یا به تلفن جواب می داد یا به سراغ کاری میرفت؛بابی به طبقه بالا وبه رختخواب خودش بر میگشت.خانه انها ،شب ها مثل یک قبرستان بود.هرکدام از انها به درد خودشان مشغول بودند ...همگی به جانی فکر میکردند.الیس هرروز عصر به اتاق او می رفت ومدتی در ان جا می نشست.
...ووقتی که پم در اوایل سپتامبر ،الیس را دید،احساس کرد که او حتی بدتر از ماه ژوئن به نظر می رسدوسه ماه از مرگ جانی می گذشت اما برای مادرش هیچ چیز تغییر نکرده بود.او هنوزبه اندازه روزهای اولی که جانی کرده بود،اندوهگین وغمزده بود وهرروز خودش را به سختی راضی می کرد که لباس بپوشد وسرو وضعش را مرتب کند.وقتی هم که این کار را میکرد شلوار جین می پوشید ویک بلوز راحتی کهنه سوراخ دار به تن میکرد.کاملا از ظاهرش پیدا بود که چقدر افسرده است.پم حتی به او پیشنهاد کردکه موهایش را برایش کوتاه کند اما الیس فقط سرش را به نشانه منفی تکان داد وگفت که برایش اهمیتی ندارد.
بچه ها دوباره به مدرسه برگشته بودند که دل دردهای الیس شروع شد.دردهای تند وبسیار سخت.طوری که او سرانجام یک شب موضوع را به جیم گفت.
جیم با نگرانی گفت:
بهتر است هرچه زودتر به دکتر بروی.
حالا همه انها از سلامتی یکدیگر میترسیدند.هرچند که برای سلامتی خودشان کوچکترین اهمیتی قایل نبودند!الیس مدام برای شارلوت نگران بود که مبادا موقع بازی صدمه ببیند با هنگام برگشتن از مدرسه با دوچرخه اش،با یک ماشین تصادف کند.
الیس به طور سرسریرگفت:
فکر میکنم خوبم.
بیشتر برای بچه ها نگران بود تا خودش.شارلوت دوباره دچار سردرد های میگرنی شده ومجبور شده بود که از مدرسه به خانه بیاید.بابی هم که اصلا به مدرسه نرفته بود.خودش را در اتاقش زندانی کرده بود تا مجبور نشود که برود .مدیر مدرسه اش گفته بود که یک ماه دیگر هم صبر میکند تا ببیند ا وضاع چطور پیش می رود.
دل درد های الیس ظرف چند هفته بد وبدتر شد اما او هیچ وقت چیزی به کسی نگفت.می دانست که بخاطر بقیه هم که شده باید قوی باشد.این را مدام به پم میگفت.بکی هم هنوز در شرایط خیلی بدی بود.حالا دوباره به طور تمام وقت کارمیکرد.اما شب ها فقط در خانه می نشست وگریه می کرد.دیگر هرگز دوستانش را نمی دید وهیچ جا نمی رفت.جانی همه ان هارا به وضع تاسف باری انداخته بود.
یک ماه از یرگشتن بچه ها به مدرسه می گذشت که یک شب الیس در کنار جیم در رختخوابشان دراز کشید وسعی کرد که از شدت درد فریاد نکشد.در چنان درد وزحمتی بود که به سختی می توانست فکر کند .یکی دودقیقه بعد از این که او به رختخواب رفت،شروع به استفراغ کرد وبه محض این که این کار راکرد،لکه های خون روشن را دید.تجربه پرستاری دیرینش به او میگفت که چقدر وضعش بد است.او به حمام رفت ویک مدت طولانی همان جا ماند.استفراغ ادامه داشت...ووقتی که سرانجام در را باز کرد ، به سختی میتوانست روی پاهایش بایستد.جیم هنوز بیدار بود.هرچند خیلی هوشیار نبود.اما به محض این که چهره الیس را دید،از جایش جست.رنگ چهره الیس حتی سفید هم نبود،به سبزی می زد.
الیس؟خوبی؟
روی لبه تخت نشسته بود وخیره خیره الیس را نگاه می کردو وحشت در چشمانش موج می زد.
الیس با صدای ارامی گفت:نه
دردش دوبرابر شده بود.حالا حتی نمی توانست راه برود.او نگاهی به جیم انداخت وبعد احساس کرد که اتاق دور سرش می چرخد...واندک اندک به سویی متمایل شد.داشت می افتاد .جیم خودش با یک قدم به او رساند.
الیس...الیس!...
اما الیس به هوش نبود.جیم به سوی تلفن دوید وشماره 911را گرفت.حالت الیس طوری بود که گویی مرده ات.گوشی را از ان سوی خط برداشتند وجیم بریده بریده به انها گفت که همسرش استفراغ کرده وحالا بیهوش روی زمین افتاده است.قلبش به شدت به دیواره سینه اش می کوفت واو ضربان ان را درگلویش احساس می کرد.حالا که به الیس نگاه میکرد،ناگهان متوجه میشد که او چقدر لاغر شده است...ئناگهان از ذهنش خطور کرد که او هم میتوانست بمیرد اما حتی نمی توانست به از دست دادن الیس فکر کند.وان را به تصور بیاورد.او هنوز داشت باکسی که گوشی را برداشته بود حرف میزد که الیس تکانی به خود داد ودوباره شروع به استفراغ کرد.
هنوز هم بیهوش به نظر می رسید... وجیم استخری از خون روشن را پیش چشمش دید صدای ان سوی خط گفت:
همین حالا برایتان امبولانس میفرستیم.
...وچند دقیقه بعد،جیم که درکنار الیس زانو زده بود توانست صدای اژیر امبولانس را بشنود پایین دوید تا در را برای امداد گران باز کند.ا وپله ها را دوتا یکی طی کرد وپایین رفت وبا همان سرعت بالا امد تا امدادگران را راهنمایی کند.انها با عجله وارد اتاق شدند.شارلوت به داخل راهرو امد .وحشتنزده به نظر می رسید.شکر خدا بابی هنوز خواب بود.
شارلوت نگاهی به امدادگران که روی مادرش خم شده بودند انداخت وبا وحشت پرسید:
چی شده؟...
حتی او می توانست ببیند که رنگ چهره مادرش به خاکستری می زند....ووقتی که امدادگران شروع به کنترل علایم حیاتی الیس کردند شارلوت زیر گریه زد.
....چه اتفاقی افتاده بابا؟
به طور غیر قابل کنترلی گریه میکدر جیم با صدای خفه ای گفت:
نمی دانم.خون استفراغ کرد...
حتی به ذهنش نمی رسید که به شارلوت دلگرمی بدهد.ان قدر برای همسرش نگران بود که به او فکر نمیکرد.حالا برای هیچکس به جز الیس وقت نداشت.می خواست حرف های امداد گران را بشنود.
ان ها توضیح دادند:
علتش می تواند خیلی چیز ها باشد.بیشتر ازهمه احتمال خونریزی از زخم معده است.باید همین الان اورا به بیمارستان برسانیم.شما هم با ما می ایید؟
الیس را به سرعت روی تخت متحرک بیمار منتقل کردند ورویش را پوشاندند.اوبا این که بی هوش بود،می لرزید وممکن بود هر لحظه به خاطر از دست دادن خون وارد مرحله شوک شود.
جیم گفت:
همین حالا می ایم.
شلوارش را به تنش کشید وبی ان که جوراب بپوشد ،کفش هایش را پایشکرد .یک بلوز هم تنش کرد ودرهمان حال گوشب را چنگ زد وشماره پم را گرفت وبه او گفت که چه شده است...
می توانی تا وقتی به خانه بر میگردم به اینجا بیایی وپیش بچه ها باشی؟
دوست نداشت مزاحم او شود اما فکر دیگری به سرش نمی رسید.
فقط با او برو.من پنج دقیقه دیگر ان جا هستم.برای بچه ها نگران نباش.بکی می تواند این جا پیش بچه های خودم بماند.فقط مواظب الیس باش.جیم،مدت هاست که برای او نگرانم.
همه ان ها دیده بودند که او چقدر لاغر شده ،اما هیچ کس چیزی نگفته بود.ان ها دلیلش را می دانستند ومی دانستند که بازگشت به زندگی چقدر برایش سخت بوده است.او بع داز مرگ جانی در ماه ژوئن سخت ترین چهار ماه زندگی اش را گذرانده بود.
جیم بی انکهقبل از رفتن به بچه هایش چیزی بگوید،توی امبولانس پرید.شارلوت مثل بچه ای گمشده،هاج وواج در اتاق خواب والدینش ایستاد.پم ان جا پیداش کرد وسخت اورا در اغوش گرفت ووقتی که سرانجام موفق شد یک کمی ارامش کند،به بابی سر زد.اما او خواب به نظر می رسید که جای شکرش باقی بود.سپس او برای شارلی شیر گرم درست کرد وخون های روی قالی اتاق خواب الیس را شست.بعد با شارلوت در اشپزخانه نشست وان دوساعت ها باهم حرف زدند.در مورد این که حالا بدون جانی زندگی چقدر غم انگیز واندوهبار بود؛والدینش چقدر ناراحت واشفته بودند،پدرش چقدر مشروب می خورد ومادرش چقدر نیره روز به نظر می رسید.شارلی به پم گفت که زندگی شان دیگر هرگز به وضع سابق بر نخواهد گذشت وپم اعتراف کرد که حرف اورا قبول دارد اما به او اطمینان داد که اوضاع همیشه این طور نمی ماند وسرانجام یک روز ،همه چیز خیلی بهتر می شود والیس دوباره با زندگی اشتی می کند واین قدرت را پید میکند که دوباره به انها ویه زنگی اش توجه کند.فعلا او هنوز غزق اندوه وماتم بود اما پم با اطمینان به شارلوت گفت که این وضع موقتی است وتا ابد به طول نمی انجامد.
بعد از این که شارلوت را درتختخوابش خواباند،به بیمارستان تلفن کرد وبا جیم حر زد.ان ها هنوز روی الیس کار میکردند.به او سرم زده بودند واز طریق ان،دارو های قوی ومسکن وارد بدنش می کردند.دو واحد خون هم به او منتقل کرده بودند.هنوز خطر به هیچ وجه رفع نشده بود .او یک بار به هوش امد،اما برای یک زمان بسیار کوتاه واخرین باری که جیم اورا دید،دوباره بیهوش بود.اورا به یک اتاق خصوصی در مجاورت «ای-سی-یو» برده بودند ویک پرستار «ای-سی-یو»در کنارش بود.دکتر ها مدام به او سر کی زدند واجازه نمی دادند که جیم در اتاق بماند.او فقط می توانست هر نیم ساعت یک بار،پنج دقیقه در تاق باشد واخرین بار ی که این کار را کرد هنوز الیس وحشتناک به نظر می رسید.
پم پرسید:
بالاخره می گویند مشکلش چیست؟
نگرانی بی پایانی در صدایش موج می زد .جیم هم فراتر از حد تصور وحشت زده وپریشان به نظر می رسید.
ظاهرا زخم معده داشته...ان ها می گویند که حالا خون ریزی بند امده ،اما اگر او را به این سرعت به بیمارستان نمی رسانیم،ممکن بود بمیرد.
پم به ارامی گفت:
می دانم.شکر خدا که اورا به موقع رساندید.
متشکرم که پیش بچه ها ماندی پم.برایت تلفن می زنم ومی گویم که اوضاع در این جا چطور پیش می رود.
از پا افتاده ومستاصل به نظر می رسید .پم گفت:
هر وقت که بود.زنگ بزن .من بلافصله گوشی را بر میدارم تا زنگش بچه ها را بیدار نکند.
جیم دوباره گفت:
متشکرم پم.
...وبه بالین همسرش برگشت.پرستاد گفت به او دارو زده اند وتا ساعت ها خواهد خوابید و به جیم پیشنهاد کرد که شب را روی تختی دراتاق انتظار سپری کند.جیم نمی خواست الیس را دران جا ترک کند واز این که به او اجازه دادند که بماند ،سپاسگزار بود.به محض این که او روی تختی که به او داده بودند،دراز کشید،خوابش برد.خیلی از نیمه شب گذشته بود ونگرانی برای الیس ،تمام رمق اورا از بدنش کشیده بود.
تا ان وقت ،الیس در ارامش بیشتری خوابیده بود.خوشبختانه دیگراستفراغ نکرده بود.فشار خونش کمی بالاتر امده بود وحالا،پرستار ه بیست دقیقه یک بار برای کنترل علایم حیاتی اش می امد.ان ها خوشحال بودند که خطر مرگ بر طرف شده است.
پرستار همه چیز را کنترل کرد واورا برای بیست دقیقه تنها گذاشت.الیس در خواب عمیقی بود وداشت خواب های درهم وبرهمی می دید.در خواب نمی دانست کجاست اما بعد از مدت کوتاهی متوجه شد که جانی در کنارش راه میرود.اوراحت وخوشحال به نظر می رسید.یک کمیکه گذشت،اورو به مادرش کرد ولبخند زد وگفت:
سلام مامان.
درست مثل همان وقت ها بود.که شب ها بعد از سرزدن به بکی به خانه بر میگشت واوبرایش شام نگه می داشت.الیس گفت:
سلام عزیز دلم...چطوری؟
می دانست که در خواب میتواند با او حرف بزند.متوجه شد که او خیلی شاد وسرحال به نظر می رسد وبرایش خوشحال شد.بیشتر احساس می کرد بیدار است تا خواب.اما می دانست که باید خواب باشد.چون داشت اورا می دید.این راهم می دانست که نمی خواهد خوابش تمام شود.
من خوبم مامان،اما تو زیاد سرحال نیستی.با خودت چه کار کرده ای؟
الیس توانست نگرانی را درچشمان درشت قهوه ای رنگ او ببیند.او یک پیراهن ابی تمیز وشلوار جین پوشیده بود وکفش های مورد علاقه اش را به پا داشت.الیس متعجب بود که او انها را از کجا اورده است.حتی درخواب،به خوبی به خاطر می اورد که ان ها اورا با کت وشلوار مشکی وکفش های دیگری دفن کرده بودند.اما راز لباس های او بزرگتر از ان به نظر می رسید.که الیس بتواند حلش کند.
او به جانی اطمینان داد:
من خوبم .فقط دلم برای تو خیلی تنگ شده.
احساس عجیبی به او گفت:که واقعا حرف نمی زند،بلکه در سرش با جانی حرف زده می زند...ومطمئن نبود که چطور این کار را می کند.
جانی به ارامی گفت:
می دانم که دلت برای من تنگ شده مامان،اما این که عذر برای از پا در امدن وکم اوردن نیست.شارلی این روزها غمگین است...
بابی هم که حسابی به هم ریخته.
این را میدانم...فقط نمی دانم برای ان ها چه کنم.
بابا باید شروع به رفتن به مسابقات شارلی کند.حتی اگر او فقط یک دختر باشد!او قهرمان بزرگی است.بزرگتر وبهتر از انچه که من بودم.و بابی...او دیگر به حرف های تو گوش نمی کند .باید این مورد یک کاری بکنی مامان وگرنه وضع او روز به روز بدتر می شود.
بابی حالا تقریبا به کلی در خودش فرو رفته بود والیس هم از این می ترسید ه وضعش بدتر شود.
او معقولانه گفت:
چرا خودت با بابا حرف نمی زنی؟
جانی تبسم کردوالیس می توانست چشم های بسته اور به وضوح ببیند وصدایش را در سرش بشنود.
او نمی تواند صدای من را بشود مامان.تو می توانی...
الیس می دانست که حق با جانی است.این خواب او بود نه جیم.
....حالا باید خوب شوی مامان ،تاوقتی که دراین وضع هستی،نمی توانم برای هیچ کس کاری بکنی.باید خوب بشوی وبه خانه بروی.
الیس می توانست صدای اورا به وضوح کامل در سرش بشنود.
او با تیره ورزی گفت:
نمی خواهم به خانه بروم...
در خواب شروع به گریه کرد.
...حالا از این که بدون تو درخانه باشم،نفرت دارم.این خیلی غمگینم می کند.
جانی ایستاد ویک مدت طولانی اورا نگاه کرد .مطمئن نبود که به او چه بگوید...واو کما کان گریه میکرد.سپس جانی یک بازویش را دور شانه های او حلقه کرد والیس دماغش را بالا کشید وگفت:
هیچ وقت به این وضع عادت نخواهم کرد.
سعی داشت احساس ارامش را برای جانی توضیح بدهد.گویی به این ترتیب می توانست عقیده اش را تغییر بدهد وبرگردد.
جانی با مهربانی گفت:
چرا،عادت می کنی...تو خیلی قوی هستی مامان.
محکم ومطمئن به نظر می رسید.
الیس هق هق کنان گفت:
نه،نیستم...نمی توانم برای همه قوی باشم.برای پدرت،خودم ،شارلی وبابی.چیزی برایم نمانده که بخواهم به کسی ببخشم.
جانی پا فشاری کرد...
چرا باقی مانده!
...وبعد صدای دیگری در خواب الیس امد.گویی یک صدای دیگر با او حرف میزد.این یکی از فاصله دورتری می امد والیس صاحب ان را نمی شناخت.او چشمانش را بازکرد تا ببیند صاحب صدا کیست.پرستار بود...ووقتی که الیس اورا نگاه کرد.احساس صحبت کردن با جانی ،ناپدید شد.
پرستار با خشنودی گفت:
امشب خواب های درهم وبرهمی می بینی ،مگر نه؟
دوباره فشار خون اورا گرفت واز نتیجه ان خرسند شد.به وضع الیس رو به بهبودی نهاده بود.
وقتی که پرستار رفت،الیس دوباره چشمانش را برهم نهاد که بخواید وبه محض این که این کار را کرد،ادامه خوابش را پی گرفت.جانی منتظرش بود.او روی یک دیواره کوتاه نشسته بوذ وپاهایش را تکان می داد.درست مثل وقتی که بچه کوچکی بود.به محض اینکه چشم او به مادرش افتاد؛از روی دیوار پایین پرید.اما از ان چه مادرش همان موقع گفت،اصلا خوشش نیامد.
جانی،من می خواهم با تو بیایم.
چهار ماه انتظار کشیده بود که این را به او بگوید وحالا در خواب می توانست این کار را بکند.مدتی بود که این ارزو در سرش بود ،اما ان را این طور با کلمات واضح خودش اقرار نکرده بود.او میخواست که با جانی باشد.دیگر نمی توانست بدون او زندگی کند.
جانی با حیرت گفت:
عقلت را از دست داده ای؟می خواهی بابی،شارلی وبابا را ترک کنی؟هیچ راهی ندارد.ان ها خیلی به تو احتیاج دارند .این جا من تصمیم نمی گیرم اما می توانم بگویم که هیچ کس خریدار نظرت نیست.فراموشش کن .مامان،خودت را جمع وجور کن.!
عصبانی به نظر می رسید.الیس با اندوه گفت:
بدون تو نمی توانم این کار را بکنم.نمی خواهم این جا باشم.
اهمیتی نمی دهم.تو هنوز کارهایی برای انجام دادن داری.من هم همین طور.
انگار خیلی بزرگتر وعاقل تر از قبل شده بود.مادرش با کنجکاوی از اوپرسید:
تو چجور کار داری؟
اما او شانه هایش را بالا انداخت .دوباره روی دیوار نشسته بود وپاهایش را تکان می داد.
نمی دانم.هنوز به من نگفته اند.یک احساسی به من می گوید باید کار بزرگی باشد.مثل توجه تو را جلب کردن به وضعی که حالا در ان هستی.چطور می توانی این طوری باشی،مامان؟!
قبلا هیچ وقت این قدر ضعیف و وارفته نبودی.
طوری حر میزد که گویی از او ناامید شده است.الیس به چشمان اشنای او خیره شد.ارزو می کرد که میتوانست چهره او را لمس کند.اما یک چیزی به او می گفت که نمی تواند.از روی غریزه می دانست که اگر این کار را بکند،بیدار می شود.
قبلا هیچ وقت تو نمرده بودی!نمی توانم این را بپذیرم عزیزکم...نمی توانم.
جانی از روی دیوار پایین پرید ورو در روی مادرش ایستاد ونگاهش کرد...و وقتی که دوباره لب به سخن گشود،عصبانی وسرسخت به نظر می رسید.
دیگر نمی خواهم هرگز این حرف را از زبان تو بشنوم.خودت را درست کن مامان.
انگار پدر الیس بود نه فرزندش .ناگهان بزرگ وبالغ شده بود.حتی الیس متوجه شد که خوابش خیلی عجیب است.یک حس غریب از واقعیت در ان خواب بود.گویی او با جانی در یک دنیای متفاوت بود.
او مثل بچه ها گفت:
خیلی خب،خیلی خب...نمی دانی این جا بودن،بدون تو چقدر سخت است.
ماه ها بود که میخواست این را به او بگوید وخوشحال بود که حالا توانسته این کار را بکند.
می دانم.من هم نمی خواستم ان طور ناگهانی بروم.درست مثل یک سورپریز بود.بیچاره بکی .هیچ جور نمی خواستم اورا ترک کنم.
اندوه در چشمانش موج می زد.قلب الیس برای او به درد امد وسعی کرد طوری ارامش کند.
حالا یک کمی بهتر شده.
جانی سرش را تکان داد.گویی میخواست بگوید که خودش این را بهتر از او می داند.
هنوز خودش این را نمی داند.اما سرانجام خوب می شود.تو هم همین طور وشارلی وبابی وبابا.اگر فقط این وضع را بپذیری وکارها لازم را بکنی واگر بابا به بازی های شارلی برود،شاید همه چیز زودتر رو به راه شود.ظاهرا شما ها نمی خواهید این کار را برای من راحت تر کنید.
یک کمی خسته به نظر می رسید وخیلی نگران .الیس متوجه شد که او همان طور که حرف می زد،یک کمی محو شد.گوبب به قدر کافی مانده بود وحالا باید می رفت.الیس عذر خواهانه گفت:
متاسفم عزیزم.نمی خواستم مایه زحمتت شوم.
ارزو می کرد که خوابش رو به اتمام نباشد.احساس غریبی به او گفت که دارد بیدار می شود وحالاست که جانی برود.
تو هرگز مایه زحمت من نشدی،مامان....ومی دانی که حالا هم نخواهی شد.حالا فقط خوب بشو.در مورد چیز های دیگر باهم حر می زنیم.
کی؟
می خواست بداند که دوباره کی می توانست او را ببیند .از وقتی که مرده بود ،هرگز چنین خوابی ندیده بود.
گفتم که،وقتی که بهتر شوی.حالا،می خواهم که در مورد هیچ چیز نگرام نباشی.
چرا؟
چون تو مریضی ومن هنوز تکلیفم را نمی دانم.
خیلی مرموز حرف می زد والیس گیج شده بود.اما ان ها هنوز با هم قدم می زدند وجانی درست مثل قبل بود.کاملا واقعی ...
چف تکلیفی؟
نگران نباش مامان
خیلی بالغ وعاقل به نظر می رسید والیس خوشحال بود که می دید وضع او خوب است.
تو مدرسه می روی؟
فکر می کنم می توانی اسمش را بگذاری مدرسه.باید این شایستگی را پیدا کنم که بال هایم را به من بدهند.!
این را گفت وزیر خنده زد.سپس بوسه ای برای الیس فرستاد ورفت.الیس می خواست به دنبال او بدود اما ناگهان دریافت که نمی تواند این کار را بکند .گویی ناگهان یک دیوار پیش رویش قد کشیده بود واو مجبور بود که بایستد ومحو شدن جانی را تماشا کند.اما دیگر مثل قبل احساس رنج واندوه نمی کرد وبار بعدی که پرستار اورا برای گرفتن فشار خونش بیدار کرد،به محض اینکه چشمانش از هم گشود،به روی پرستار تبسم کرد .زیباترین خواب تمام عمرش را دیده بود.
پرستار با خرسندی گفت:
به نظر می رسد که خیلی بهترید.خانم پیترسون.
...وبعد از این که رفت،الیس دوباره خوابید ،اما این بار خواب جانی را ندید.ان روز صبح،جیم وبچه ها قبل از اماده شدن برای رفتن به سر کار ومدرسه،به دیدن الیس رفتند.الیس میخواست به انها بگوید که چه خوابی دیده ،اما وقتی که خوب درموردش فکر کرد،تصمیم گرفت این کار را نکند .نمی خواست که ان هارا بترساند ویک جور هایی احساس کرده بود که باید موضوع نزد خودش نگه دارد.به هر حال،صحبت کردن در مورد یک همچه چیز هایی با جیم،خیلی مشکل بود .احتمالا بابی هم از ارواح می ترسید.
دکتر تصمیم گرفت یک شب دیگر الیس در بیمارستان نگه دارد.عصر ان روز،پم به دیدن او رفت ودو دوست،مدتی باهم حرف زدند.جیم به او تلفن کرد وگفت که میخواهد ان شب را با بچه ها در خانه بماند.الیس به او اطمینان داد که حالش خوب است وان شب،وقتی که به خواب رفت،دوباره خواب جانی را دید.او عاشق دنیای جدیدی بود که با جانی کشف کرده بود.حالا دوست داشت مدام بخوابد.جانی سرحال وشاد به نظر می رسید وان دو در مورد خیلی چیز ها حرف زند در مورد بکی مدرسه شغلی که او ان همه سال به ان مشغول بود و در مورد این که چرا پدرش ان قدر مشروب میخورد.هردوی ان ها می دانستند دلیل ان کار جیم ،تصادف پنج سال پیش بود اما جانی گفت که این مدت به قدر کافی طولانی بوده ووقتش رسیده که پدرش این کار را بس کند .گویی ناگهان خیلی عاقل تر از سنش شده بود.
الیس به ارامی به او گفت:
گفتنش اسان است.من هم این کار را دوست ندارم اما تاوقتی که بابی نتواند حرف بزند،پدرت احساس گناه میکند.
او یکی از همین روز های حرف می زند.وقتی که برای این کار اماده باشد وان وقت بابا دیگر هیچ بهانه ای ندارد.
چه چیزی با عث می شود فکر کنی که بابی حرف خواهد زد؟
خودش تقریبا دوسال پیش،این امید را ول کرده بود .ان ها هرکاری که میتوانستند برای او کرده بودند ولی هیچ چیز تغییر نکرده وبهترنشده بود...واو مطمئن بود که حالا هم نخواهد شد.
او حرف می زند .خواهی دید.
این را از یک منبع بالاتر می دانی یا فقط میخواهی من را شاد کنی/؟
تبسم می کرد.خیلی خوب بود که دوباره جانی را می دید.حتی اگر شده فقط در خواب.
هر دو درواقع ،این را فقط در قلبم احساس می کنم،همیشه میتوانم صدای اورا در سرم بشنوم...همشه میشندم.
الیس در حالی که به پسر کوچکش وضربه ای که خورده بود،می اندیشید، با اندوه گفت:
می دانم...ومی دانم که هیچ کس دیگر قادر به این کار نیست.
فکر میکنم تو هم می توانی صدایش را بشوی .البته اگر سعی کنی.
الیس کمی در این مورد فکر کرد.ایده جالبی بود.او هرگز سعی نکرده بود.خلوت بابی را پر کرده بود اما هرگز به ذهنش خطور نکرده بود که صدای بابی را در سر خودش بشنود.او قول داد:
وقتی به خانه بروم،حداکثر سعی ام را میکنم.
شاید به همین علت؛جانی را در خواب دیده بود.شاید جانی امده بود تا این پیغام را به او بدهد.شاید همه چیز به خاطر داروهایی بود که در بیمارستان به او داده بودند.شاید داروها باعث شده بودند که چیز هایی را به تصور بیاورد.همانطور که ان دو صحبت می کردند،الیس احساس کرد که صبح نزدیک می شود.به هیچ وجه نمی خواست بیدار شود ودوباره حانی را از دست بدهد.حالا از صبح بیدار بود .او با احساسی شبیه یک توپ سنگین روی سینه اش بیدار می شد.به خاطر می اورد یک اتفاق وحشتناک برای انها افتاده...وظرف چند ثانبه بعد از بازکردن چشمهایش ،یادش می افتاد که ان اتفاق چیست.جانی رفته بود.
او با اندوه گفت:
نمی خواهم دوباره تورا از دست بدهم.نمی شود همین جا باتو بمانم.؟
احساس می کرد که جانی دوباره دارد محو می شود وتنها چیزی که میخواست این بود که با او باشد.
البته که نه.تو نمرده ای.مامان!حالا حالا ها هم نمی میری.هنوز اینجا خیلی کار داری.
جدی به نظر می رسید.
خیلی دلم برایت تنگ می شود.
به سختی توانست ان کلمات را برزبان بیاورد وقلب وروحش ازرده بود.جانی به ارامی گفت:
من هم دلم برای تو تنگ میشود،مامان خیلی...برای بکی هم دلم تنگ می شود...وبرای بابی...شارلی...وبابا. عادت کردن به دوری از شماها خیلی برایم سخت است.اما قرار است که تا مدتی همین دوروبرها باشم.
الیس حیرت زده گفت:
واقعا؟
جانی تبسمی کرد وبا لحن رمز الودی گفت:
تکلیفی دارم که باید انجامش دهم.یک ماموریت.
الیس با گیجی گفت:
جدا؟مثل چه؟
نمی دانم.هنوز این قسمت را به من نگفته اند .باید خودت حدس بزنی،ان ها چیزی به تو نمی گویند .فکر کنم یک چیزی است شبیه به...رشد کردن یا متعالی شد.
منظورت چیست؟
حیرت زده وگیج بود.
خودم هم مطمئن نیستم مامان.فکر می کنم فقط بای دکاری را که از من انتظار می رود انجام بدهم .
ووقتی که بیدار شودم،چه می شود؟وقتی که دوباره بخوابم،بازهم خواب تروا می بینم؟
ایت باعث شد که دلش بخواهد برای همیشه بخواید تا بتواند خواب اورا ببیند.
جانی به سئوال مادرش خدند .همان خنده ای که الیس به خوبی ان را به خاطر اورد. وان قدر دلش برایش تنگ شده بود ،دوباره دیدن او خیلی خوب بود...طوری که واقعا نمی خواست بیدار شود.
فکرمی کنم که بع داز این مرا زاد ببینی.
اشاره ای به خواب نکرد.
کی؟
می خواست از او قول بگیرد که دوباره به خوابش بیاید.این برایش درست مثل این بود که دوباره او باشد.
جانی به راحتی گفت:
حالا.
منظورت از حالا چیست؟
منظورم حالا ست.وقتی که بیدار شوی.
وقتی که بیدار شوم تورا می بینم؟!
حتی درخواب هم می دانست که چنین چیزی امکان ندارد.اما جانی سرش را به علامت مثبت تکان دد والیس با گیجی به او خیره شده پرسید:
....می شود یک کمی توضیح دهی؟
بسیار خوب بیدار شو.
حالا؟
بله.حالا.چشمانت را بازکن.
نمیخواهم چشمانم را باز کنم.اگر حالا بیدار شوم ،تو میروی ودوبارههمه چیز به همان وضع غم انگیز بر میگردد.نمیخواهم بیدار شوم.
مثل یک بچه شده بود ومی خواست تا جایی که میتواند چشمانش را با سماجت وسخت به هم فشار دهد.
بیدار شو مامان.چشمانت را بازکن
الیس ابتدا سعی کرد مقاومت کند،اما بعد دریافت که نمی تواند.گویی تحت نفوذ او قرار داشت ومجبور بود کاری را که می گوید،بکند...سپس چشمانش را از هم باز شدند وابتدا توانست در تاریکی اتاق چیزی را به وضوح ببیند اما وقتی که چشمانش عادت کردند ،توانست ببیند که جانی پایین تختش نشسته است واورا نگاه میکند...درست به همان وضوح که در خوابش می دید...وهمان قدر واقعی...
اوه،خدای من...عجب خواب عالی ای...حتما به خاطر اثر داروهاست.پوزخند زنان جانی را نگاه می کرد.غرق در خوشی بود.شاید این توهم بود.نه خواب.
جانی با اطمینان گفت:
نه.بخاطر داروها نیست.مامان .این منم.
منظورت چیه که این تویی؟!
ناگهان خیره مستقیم اورا نگاه کرد .چشمانش کاملا باز بودند.دیگر از قضیه سر در نمی اورد.فقط احساس می کرد که دیگر خواب نیست.اما کاملا گیج بود .او می توانست جانی را ببیند...جانی داشت با او حرف می زد .... واو شک نداشت که کاملا بیدار است.این دیگر خیلی احمقانه بود.
همان که گفتم،مامان،این منم.خیلی جالبست مامان مگر نه؟
بی نهایت خوشحال به نظر می رسید .اما در چشمان الیس ،حالتی از وحشت وجود داشت.ناگهان می ترسید مبادا دیوانه شده باشد.شاید درد واندوهش برای جانی،سرانجام کارش را ساخته بود.
جانی دامه داد:
من برای یک مدت بر میگردم .مامان اما فقط برای تو...
سعی میکرد موضوع را برایاو تضیح بدهد ،اما چشمان الیس هنوز همان حالت را داشتند.
---فکر میکنم این یک جور معامله خیلی مخصوص است.یک نفر به من گفت که گاهی چنین اتفاقی برای ادم هایی که خیلی ناگهانی می میرند وباید کارهایی را در دنیا به پایان برسانند می افتد.تنها چیزی که من می دانم این است که از تو انتظار می رود کارهایی را برای بعضی ها درست کنی.اما هیچ کس به من نگفت که ان کارها چه هستند،وان بعضی ها دقیقا کی هستند.فکر میکنم باید خودت ته وتوی قضیه را در اوری.
الیس همانطور که روی تخت بیمارستان نشسته بود وخیره خیره اورا نگاه میکرد گفت:
جان پیترسون تو ان جا بادوا ودارو سروکاری داری؟
سعی می کرد عبوس به نظر برسد.اما درواقع فقط گیج بود.او ناخواسته وارد ماجرایی شده بود که تمام دانسته ها وباورهایش را باطل میکرد.ان ماجرا شبیه یک تجربه خروج روح از جسم بود...درکنار جانی...واوکاملا واقعی،خوشحال وراحت به نظر می رسید.
الیس با سردرگمی گفت:
نمی دانم دارد چه می شود وهنوز فکر میکنم که باید از اثر داروها باشد.
همان نموقع یک پرستار وارد اتاق شد وجانی ناپدید شد.گویی هرگز ان جا نبود.اما این بار،الیس ناراحت وغمگین نبود.جانی خیلی واقعی بود والیس برای اولین بار سنگینی از دست دادن اورا روی سینه اش احساس نمیکرد.در عوض کاملا سرحال بود ویک جور هایی احساس سرخوشی می کرد.
پرستار با خوشرویی پرسید:
وامروز چطوری؟
بار دیگر از علائم حیاتی الیس راضی بود .او فقط چند دقیقه ماند ودوباره اتاق را ترک کرد.الیس چشمانش را بست وبه پسرش فکر میکرد...ووقتی که چشمانش را از هم گشود،جانی درکنار تختش ایستاده بود وبه او پوزخند می زد.
الیس به او تبسمی کرد.
این!نمی تواند حقیقت داشته باشد،اما من عاشق هر دقیقه اش هیتم.
کجا رفتی؟
وقتی که ادم دیگری در اتاق هستند،نمی توانم زیاد توی دست وپا باشم.این ها قانون هستند.گفتم که مامان،من فقط برای تو این جا هستم.
ای کاش بودی .
خمیازه ای کشید،اما نگاهش را از او برنداشت.فهمیدن موضوع سخت وسخت تر میشد واحساسش بهتر وبهتر .دیدن جانی واقعا عالی بود...یا تصور دیدن او...
من برای ت واین جا هستم،مامان.به من اعتماد کن.گفتم که خیلی جالبست.
من که اصلا سر درنمی اورم.اخر تو چه می گویی؟
ناگهان عصبی بود.انگار اتفاقی بسیار عجیبی داشت می افتاد.اتفاقی بسیار فراتر از کنترا او یا جانی...وواقعا هم همین طور بود.
می دانم که به نظرت خیلی عجیب وغریب است.اول برای من هم بود.انها دارند من را برای یک مدت بر میگردانند ،تا چند کار خیلی مهم را به انجام برسانم.چون به قدری سریع رفتم که فرصت پیدا نکردم بعضی چیز ها را تمام کنم.بنابراین ان ها حالا دارند این اجازه را به من می دهند.
نه برای خودم،بلکه برای همه.فکر میکنم برای تو...بابی...شرلی...بابا...وبکی.. .وحتی شاید برای مادرش...خیلی کارها دارم،اما ان ها هنوز چیزی را برای متوضیح نداده اند.
یعنی داری به من می گویی که برمیگردی؟!چمستقیم در تختش نشسته بود وخیره خیره اورا نگاه میکرد.در ان لحظه مطمئن بود که خواب نیست.
جانی با خرسندی گفت:
فقط برای یک مدت
یعنی من واقعا تورا می بینم واین فقط یک توهم نیست که دراثر داروهایی که به من تزریق کرده اند،ایجاد شده باشد؟
نه این بزرگتر از این چیزهاست.مامان...خیلی بزرگتر.(پوزخند زد)
کارعالی ودلنشینی است.می دانم که از ان خوشم خواهد امد.دلم برای همه شما خیلی تنگ شدهبود.
من هم همین طور.
اشک در چشمانش حلقه زد وبی اختیاز دستش را برای گرفتن دست او دراز کرد.جانی دست اورا در دست خودش گرفت.درست مثل همیشه بود.او هیچ فرقی ببا قبل ندات.هنوز همان پسر زیبایی بود که همیشه بود.پسر عزیز ودوست داشتنی الیس.
او با حالتی حاکی از ناباوری با بغضی در گلو گفت:
منظورت این است که دوباره میتوانم تورا همیشه وهروقت ببینم؟
بله.دقیقا به جز وقت هایی که به کار دیگری مشغول هستم.گفتم که،خیلی کارها دارم.امگار کار بزرگی است.
کس دیگری هم میتواند تورا ببیند.؟
نه فقط تو.خیلی دلم میخواست بکی هم میتوانست مرا ببیند ،اما ان ها فکر میکنند که این ایده فخوب نیست.این یک جور لطف و عنایت بزرگ نسبت به توست وفکرمیکنم که هروقت فرصتش را به دست اوردی،باید به خاطرش شکر کنی وسپاس بگویی.
الیس همانطور که اورا نگاه میکرد،سرش را به نشانه مثبت تکان داد.نمی توانست حرف های جانی را باورکند.سرانجام زیر لب گفت:
حتما این کار را میکنم...حتما...
سپس ناگهان دوباره شک برش داشت.
...مطمئنی که در این جا دیوانه نشده ام...یا به من داروهای اعصاب نداده اند که وقتی به خانه برمی گردم اثرشان محو شود؟
مطمئنم مامان.چرا یک کمی استراحت نمی کنی؟من هم کار دارم.وقتی به خانه رسیدی،تورا میبینم.
پیش امد واورا بوسید وبه رویش لبخند زد.الیستوانست گرمای وجودش را در کنار خودش حس کند...وبعد ،ظرف یک چشم برهم زدن،دوباره اورا گم کرد .او رفته بود،اما این بار ،با قبل فرق می کرد.الیس می دانست که اورا از دست نداده است.البته هنوز مطمئن نبود که چه اتفاقی افتاده بود.اما هرچه بود قلبش سبک تر شده بود.سبک تراز چهار ماه گذشته ویا حتی قبل از ان.
اودر رختخواب دراز کشید وبه جانی فکر کرد.گرمایی را که او از خودش برجای گذاشته بود حس می کرد وتک تک کلماتش را به خاطر می اورد.وقتی هم که چشمانش را بست،پسرش را با چشم وذهنن وقلبش می دید...و بوسه اش را به یاد میاورد...وبوی تنش را...
او در سکوت با خود نجوا کرد...متشکرم.
بعد از ان،برای او صبحانه اورد واو اولین بار،خوب خورد.خیلی بیشترازان چه طی چند ماه گذشته خورده بود.جریزه جو ونان تست شده وقهوه وتخم مرغ اب پز .تنها کاری که می خواست بکند،این بود که به جانی فکر کند ولبخند بزند.دیگر غمگین نبود،یا تیره روز،یا درهم کوفته یا افسرده.درواقع سال ها بود که انقدر خوشحال نبود.دکتر فکر کرد که بهبودی او درست مثل یک معجزه بوده است.او هنوز میخواست که الیس تا بهبودی زخم معده اش دارو بخوردفاما وقتی خوب اورا معاینه کرد ،گفت که می تواند به خانه برود.به محض اینکه الیس ان کلمات را از زیان او شنید،تبسم کرد.می دانست که چه کسی درخانه منتظرش است....واگر همه اینها فقط یک خواب بود...که اختمال زیاد جز این نبود...بهترین خوابی بود که او در تمام عمرش دیده بود.