وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

جانی فرشته(قسمت اول)

مقدمه نویسنده : 

به نیکی فرشته 

همیشه عاشقت خواهم بود 

وتو همیشه با من خواهی بود.....در قلبم 

مامان 

وبه جولی 

که فرشته من ونیکی بود. 

میدانم که انها حالا با هم هستند 

خوشحال ،خندان ،پراز شیطنت . 

چقدر دلمان برای هردوی شما تنگ میشود 

تاوقتی که دوباره همدیگرراببینیم. 

باتمام عشقم 

دنیل استیل 



متن نامه دانیل استیل به لیلی کریمیان

لیلی عزیزم!

خیلی متشکرم که برایم در مورد کتاب جانی فرشته نامه نوشتی .بار دیگر کلمات پرمهرت مرا سخت تخت تاثیر قرار دادند.نمی توانم بیان کنم که چقدر برایم ارزشمند است که می شنوم از این کتاب خوشت امد.شنیدن نظرات خواننده(ومترجمی)مثل تو واقعا عالی وشگفت انگیز است.بگذار صمیمانه تشکراتم را بخاطر اینکه وقت گذاشتی ونظراتت را بامن در میان گذاشتی برایت ارسال کنم.

دانیل استیل





فصل1 

خورشید دریک روزگرم ماه ژوئن درسان دایماس در حومه لوس انجلس ،با مهربانی میتابید.در انجا از زرق وبرق هالیوود ولس انجلس هیچ خبری نبود.شهر به قدری دورافتاده بود که گویی اصلا وجود نداشت وبچه ها هنوز میتوانستند در یک روز گرم تابستانی ،بچه باشند. تعطیلات تابستان در راه ود ومدرسه ها داشتند تعطیل میشدند.فارغ التحصیلی مثل یک میوه ی رسیده وابدار در دامان دانش اموزان سال اخر دبیرستان فرو می افتاد ومهمانی اخر سال ،فقط چند روز دیگر بود. 

جانی پیتر سون شاگرد اول کلاس سال اخری ها و سخنران مهمانی بود اوطی چهار سال اخیر ستاره فوتبال ودومیدانی مدرسه بود.چهارسال هم بود که با بکی ادامز دوست بود.انها روی پله های مدرسه ایستاده بودند وبا جمعی ازدوستانشان صحبت میکردند.نگاهشان گهگاهی در هم گره میخورد وجانی با ان اندام کشیده اش به سوی بکی متمایل میشد.ان دو هم مثل بیشتر بچه های هم سن وسال خودشان رازپنهانی ازهم نداشتند.انها عاشق هم بودند ویکسال بود که باهم رابطه داشتند .قبل از ان هم درتمام سال های دبیرستان مرتب همدیگر رامیدیدند.یاران صمیمی دبیرستانی ،بانقشه های نگفته ومبهم برای اینده شان.جانی در ماه جولای وقبل از شروع کالج 18 ساله میشد.بکی درماه می 18 ساله شده بود.

موهای قهوه ای تیره جانی در افتاب تابستانی میدرخشیدند وبرق مسی رنگی درهوا ایجاد میکردند که سایه اش در چشمان قهوه ای رنگ او منعکس میشد.اوقد بلند وچهار شانه بود وهیکل ورزشکاری داشت.

دندانهای زیبا ولبخندی بی عیب ونقص.همه چیز او همان طوری بود که تمام مردان جوان دریال اخر دبیرستان ارزویش راداشتند ولی عده کمی به ان دست میافتند.اما فراتر ازاین ،او بچه خیلی خوبی بود .یک پسر فوق العاده.همیشه شاگرد خوبی بود ؛دوستان زیادی داشت واوقاتی که ورزش نمیکرد ودرتعطیلات اخرهفته،سرکار میرفت.والدینش زیاد پولدار نبودند.با سه بچه ،زندگی نسبتا معمولی داشتند.جانی ترجیح میداد که درتیم فوتبال بازی کند ومیتوانست این کاررا بکند اما عاقلانه تصمیم گرفت که با استفاده از بورسیه تحصیلی به کالج ایالتی برود وححسابداری بخواند تا بتواند به پدرش کمک کند .پدرش یک موسسه حسابداری کوچک را راه میبرد وهیچ وقت کارش را دوست نداشت .اما به نظرنمیرسید این مسئله برای جانی مهم باشد مخصوصا که در ریاضیات نابغه بود.ضمنا مهارتش در کار کردن با کامپیوتر هم کمک بزرگی برایش بود .

مادرش یک پرستاربود وسالها قبل باز نشسته شده بود تا ازخواهر وبرادر کوچکتر او واین کار برایش تبدیل شد به یک کار تمام وقت.مخصوصا در5 سال اخیر .خواهر کوچکترش شارلوت تازه 14 ساله شده بود ودر پاییز دبیرستان را اغاز میکرد .بابی که 9 سال داشت یک بچه استثنایی بود. 

خانواده بکی مثل جانی، چندان روفرم نبودند.او4 خواهر وبرادر داشت وزندگی انها طی دو سال اخیر وبعد از مرگ پدرش از این رو به ان رو شده بود.پدرش کارگر ساختمانی بود .اودر یک حادثه ناگهانی کشته شد وخانواد ه اش ا درسردرگمی وبی سر وسامانی گذاشت.بکی بعد از مدرسه در2 جا کار میکرد.انها به هر پنی پولی که او وبرادرش به دست میاوردند احتاج داشتند.او بر خلاف جانی نتوانسته بود بورسیه تحصیلی را به دست اورد وخیال داشت به طور تمام وقت دردارو خانه کار کند وسال بعد دوباره برای اخذ بورسیه تقاضا بدهد. البته زیاد هم برایش مهم نبود .او مثل جانی دانش اموز سخت کوشی نبود وخوشحال بود که از شرمدرسه خلاص میشود .او کار کردن را دویت داشت ،عاشق خواهر وبرادرهای کوچکترش بود وخوشحال میشد که هرطور که میتواند به مادرش کمک کند.انها پول خیلی کمی از دیه پدر گرفتند وزندگیشان تا یک مدت خیلی سخت بود.جانی شیرین ترین نقطع زندگی ا.و بود 

موهای او برخلاف جانی ،بور خیلی روشن وچشمانش به رنگ اسمان تابستان،ابی روشن بود. دختر خیلی جذاب وزیبایی بود وجانی واقعا عاشقش بود. 

بکی یک کم نگران بود که جانی میخواست به کالج برود ودختران دیگر را ملاقات کند؛اما میدانست جانی عاشق اوست .همه ی بچه های کلاسشان میگفتند که ان دو زوج کاملی هستند.انها همیشه باهم بودند،میگفتند ومیخندیدند وجک میگفتند وخوشحال بودند وهیچوقت باهم دعوا نمیکردند.به همان نسبت که ان دو دوست پسر ودوست دختر بودند،بهترین دوستان همدیگر هم بودند.به همین دلیل بکی دوستان زیادی نداشت.ان دو بیشترین زمانی را که میتوانستند ،با هم سپری میکردند.انها باهم به مدرسه میرفتند ،شب ها هم هر وقت که امکانش را داشتند ،بعداز کار یا ورزش یا تکالیف روزانه همدیگر را میدیدند.ان دو انقدر بچه های باشعوری بودند که دیگر والدینشان اعتراضی نمیکردند که زیاد همدیگر را میبینند.ان دو به ندرت از یکدیگر جدا میشدند. 

همان زور که انها در مرکز یک عده بچه یسال اخر ایستاده بودند ،همگی درمورد جشن فارغ التحصیلی و ومهمانی بعد از ان صحبت میکردند.ان دو این موضوع را مثل یک راز بین خودشان نگه داشته بودند اما جانی پول لباس بکی رابرای مهمانی پرداخت کرده بود.بدون کمک او،بکی نمیتوانست به ان مهمانی برود. 

بکی تبسم کنان به جانی نگاه کرد . چهارسال عشق،محبتورمز وراز درچشمانش شعله میکشید.جانی رو به دوستانشان کرد ولبخند زنان گفت:

"فعلا بس است بچه ها!من باید بروم سر کارم" 

اودریک شرکت چوب بری که در ان نز دیکی بود کار میکرد.مثل لک لک در بین چوب ها قدم میزد وفهرست برمیداشت.برای کار سختی که میکرد پول خوبی به دست می اورد .بکی در داروخانه کار میکرد ومیخواست بعداز مدرسه کارش رادرانجا تمام وقت کند.به تازگی شغل دومش رابه عنوان یک پیشخدمت در کافی شاپ نزدیک مدرسه رها کرده بود . 

حالا برایش خیلی راحت تر بود که در یک جا کار کند.جانی درتعطیلات اخر هفته برای پدرش ودر روز های هفته،بعداز مدرسه وتمرینات ورزشی برای کمپانی چوب بری کار میکرد .خیال داشت درتعطیلات تابستان به طور تمام وقت برای انها کار کند.میخواست قبل از شروع کالج تا میتواند پول جمع کند. 

او بازوی بکی را چسبید.... 

"بیا بکی" 

....واورا ازجمع دختران جدا کرد.انها هنوز داشتند درمورد لباسی که میخواستند دوروز دیگر درمهمانی بپوشند صحبت میکردند. 

برای اغلب انها این مهمانی ،نقطه عطفی در زندگی واوج تمام رویاهایشان بود.برای بکی وجانی هم همین طور.اما ان دو هیچ کدام از استرس ها وتردید های بیشتر بچه ها را نداشتند .بزرگترین مشکل بچه ها این بود که نمیدانستند با چه کسی به مهمانی بروند .اما جانی وبکی چنان ارتباط صمیمانه وعمیقی داشتند که تکلیف هردو یشان معلوم بود. به همین علت دوران دبیر ستان هم خیلی راحت برایشان گذشته بود. 

سرانجام بکی خودش را از جمع دوستانش یرون کشید ،موهای بلوندش را از روی شانه هایش کنار زد وبه دنبال جانی ،سوار ماشین اوشد .

جانی کیف های کوله ی هردو یشان را روی صندلی عقب ماشین گذاشت ونگاهی به ساعتش انداخت. 

"میخواه بریم دنبال بچه ها؟" 

هروقلبشان هم میدانستندقت که میتوانست ،این کاررا با بکی میکرد .او یکی از ان ادم هایی بود که از کمک به دیگران لذت میبرند واغلب اوقات سعی میکرد این کار را بکند. 

بکی خیلی راحت پرسید :وقت داری؟ 

یک طور هایی میشد گفت که انها همین حالا مثل زن وشوهر به نظر میرسیدند.درقلبشان هم میدانستند یکروز این کار را خواهند کرد.این یکی دیگر از راز هایی بود که بین اندو وجود داشت.انها باهم بزرگ شده بودند وبه قدری به هم نزدیک بودند که حتی بعضی وقت ها برای بیان منظورشان به یکدیگر احتیاج به کلمات نداشتند. 

جانی به او لبخند زد وگفت: 

"البته که وقت دارم" 

بکی روی صندلی خودش نشست ورادیو راروشن کرد.هردوی انها یک موزیک،یک غذا ویک جور شخصیت را به عنوان دوست میپذیرفتند

بکی عاشق این بود که فوتبال بازی کردن جانی را تماشا کند وجانی عاشق این بود که با او برقصد و وبعداز کار ساعتها با او تلفنی حرف بزند.او اغلب شبها سر راه برگشتن به خانه سری به خانه بکی میزد واخر شب هم بعد از تمام کردن تکالیف مدرسه اش دوباره به او تلفن میکرد. 

مادر او میگفت ان دو مثل دو قلو های به هم چسبیده سیامی هستند.. 

مدرسه ای که چهار خواهر وبرادر کوچکتر بکی میرفتند ،فقط 4 بلوک ان طرفتر بود ووقتی که بکی وجانی به انجا رسیدند،انها در حیاط مشغول بازی بودند. 

بکی برای انها دست تکان داد وانها مثل صاعقه به سمت ماشین جانی دویدند. بکی به عقب چرخید ودر را برایشان باز کرد تا سوار شوند وانها بدون تعارف روی صندلی عقب پریدند. 

دوبرادر بکی یک صدا گفتند: 

"سلام جانی" 

پیتر برادر بزرگترکه 12 سالش بود از جانی به خاطر اینکه به دنبال انها امده بود تشکر کرد.انها بچه های خوبی بودند.مارک11 ساله بود،راشل 10 سال داشت وسندی 7 سالش بود.خانه انها ،خانه ای شلوغ،دوست داشتنی وزنده بود.بااینکه 2 سال از مرگ پد ر خانواده میگذشت همه ی انها هنوز برای او دلتنگ بودند.مادرشان طی دو سال گذشته فقط به دنبال انها دویده وسخت کار کرده بود.حالا او 10 سال پیرتر از وقتی که شوهرش مایک مرد به نظر میرسید.اگر چه دوستانش مرتب به او میگفتند که باید یک مرد خوب برای خودش پیدا کنداما او طوری به انها نگاه میکرد که گویی انها دیوانه اند ومیگفت که وقت ندارد.ولی بکی میدانست که موضوع چیز دیگری است.مادرش هرگز عاشق هیچ کس به جز پدرش نبود وحتی نمیتوانست فکر بیرون رفتنبا مرد دیگری را تحمل کند.ان دو هم یاران دوران دبیرستان بودند. 

جانی بکی و بچه ها را پیاده کرد..بکی قبل از پیاده شدن ،به نرمی او را بوسید وجانی در حالیکه دور میشد برای همه ی انهادست تکان داد.

وقتی که او در انتهای خیابان ناپدید شد،بکی بچه هارا به سوی خانه راند وقبل از رفتن سر کارش به انها کمک کردبا یک چیزی بخورند.میدانست که مادرش تا دوساعت دیگر به خانه برمیگردد.او هنر کده زیبایی محلی را اداره میکرد.زن زیبایی بود .فقط زندگیش انطور که رویایش رادر سر داشت ،برایش از اب در نیامده بود.هیچ وقت حتی تصورش راهم نمیکرد که درچهل سالگی با 5 بچه تنها بماند..جانی چهر ساعت بعد دوباره جلوی در خانه بکی ایستاده بود.خسته اما خوشحال به نظر میرسید.او پشت میز اشپز خانه با بک ساندویچ خورد،با بچه ها شوخی کرد،ودر ساعت نه ونیم به سوی خانه خودشان راه افتاد.روز طولانی وپر مشغله ای را سپری کرده بود. 

وقت ی که جانی از روی صندلی بلند شد واهنگ رفتن کرد:پم ادامز تبسم کنان گفت: 

-"نمیتوانم باور کنم که جشن فارغ التحصیلی شماهاست.انگار همین پارسال بود که شما دوتا 5 ساله بودید وبا هم به کودکستان میرفتید." 

جانی در اولین سال دبیرستان بسکتبال بازی کرده بود وخیلی هم در ان موفق بود؛اما سر انجام فوتبال ودومیدانی را انتخاب کرد.پم با افتخار به جانی نگاه کرد.او بچه ی خوبی بود .پم امیدوار بود او وبکی یک روز با همازدواج کنند وجانی خیلی طولانی تر از شوهر او زندگی کند.اما او مایک سال های بسیار خوبی ر ا باهم سپری کرده بودند که او حتی از یک لحطه انها هم خاطره بدی نداشت.تنها خاطره بدش مرگ مایک بود. 

او به نرمی به جانی گفت: 

_"متشکرم که لباس بکی را برایش خریدی." 

او تنها کسی بود که موضوع را میدانست.جانی حتی جریان را به مادر خودش هم نگفته بود.جانی خیلی راحت جواب داد: 

"لباسش خیلی به او می اید." 

یک کمی از لحن سپاس گزارانه مادر بکی شرمنده شده بود. 

"....مطمئنم که خیلی به ما خوش میگذرد."دسته گل بکی را هم برایش سفارش داده بود.مادر بکی گفت:

امیدوارم.من وپدر بکی در مهمانی فارغالتحصیلی نامزد کردیم.

حسرت ودلتنگی در صدایش موج می زد.اما جانی ناراحت نشد.کاملا واضح ومشخص بود که آن دو هم با یکدیگر نامزد هستند.با یا بدون یک حلقه.

جانی درحالی که از در بیرون می رفت گفت:

فردا می بینم تان.

یکی به دنبال او از در بیرون رفت.آنها چند دقیقه ای در کنار اتومبیل او به حرف زدن ایستادند وبعد جانی بازوانش را با نیرویی سرشار از عشق واحساس وجوانی به دور بکی حلقه کرد...

بکی پوزخندزنان گفت:

بهتر است برویم ،وگرنه تورا می کشم و می برم پشت بوته زار!

لبخندی تحویل جانی داد که بعد از این همه سال هنوز قلب اورا می لرزاند.

اوه چه عالی!فقط ممکن است مامانت یک کمی ناراحت شود.

هیچکدام از والدینشان نمی دانستند (یا حداقل آن دو این طور فکر می کردند)که کاران ها تا کجا پیش رفته است.هرچند که مادر هردوی شان پنهان از ان دو کاملا از همه چیز آگاه بودند.پم یک بار با بکی حرف زده بود وبه او هشدار داده بود که مراقب باشد.اما هردوی انها مراقب بودند.انها بچه های عاقلی بودند وحداقل نا حالا هیچ خطایی نکرده بودند.بکی هبچ خیال نداشت که قبل از ازدواج حامله شود وتا ازدواجشان هم هنوز خیلی راه بود.جانی باید درسش را تمام می کرد.خودش هم همینطور...واوتا یک سال دیگر،حتی نمی توانست کالج را شروع کند.انها هیچ عجله ای نداشتند.

تمام فرصت های دنیا پیش رویشان بود.

جانی قول داد:

برایت زنگ می زنم.

سوار ماشینش شد.می دانست که مادرش متنظرش است واحتمالا چیزی برای خوردن او کنار گذاشته است.هرچند که او غذایش را در خانه بکی خورده بود.ان شب تکلیفی برای انجام دادن نداشت واحتمالا می توانست یک کمی در کنار خانواده اش بنشیند وبا آنها حرف بزند .همه چیز بستگی به این داشت که وقتی به خانه می رسید ،اوضاع چطور باشد.

اوفقط دو مایل آن طرف تر از خانه بکی زندگی می کرد وپنج دقیقه بعد،آن جا بود.او ماشینش را پشت ماشین پدرش در راه اختصاصی پشت خانه پارک کرد ووقتی که قدمبه حیاط پشتی گذاشت،خواهر کوچکترش ،شارلوت را دید که داشت با خودش بسکتبال بازی میکرد.همانطور که قبلا او عادت داشت بکند.شارلوت درست شبیه مادرشان بود ویک کمی شبیه بکی .با چشمان درشت ابی وموهای بلند بلوند .او یک شلوارک وتاپ تنگ پوشیده بود.پاهایش تقریبا به بلندی پاهای جانی بودند.نسبت به سنش خیلی قد بلند وزیبا بود.اما خودش اهمیتی به این موضوع نمی داد.تنها چیزی که برای او جالب بود،ورزش بود.او میخورد ،موخوابید،خواب می دید ودر مورد هیچ چیز جز بیس بال در تابستان وفوتبال وبسکتبال در زمستان حرف نمی زد.او در هر تیمی که می توانست،بازی میکرد وکامل ترین ورزشکار همه فن حریفی بود که جانی در عمرش دیده بود.

سلام شارلی...اوضاع چطوره؟

توپی را که شارلوت به سویش پرتاب کرده بود،گرفت.همیشه وقتی که این کار را می کرد ،لبخند می زد.پرتاب های شارلوت واقعا خوب بودند.او در ورزش استعداد خارف العاده ای داشت .او جواب داد:

خوبه

توپی را که جانی به سویش انداخته بود،گرفت وآن را در سبد انداخت.

وقتی که جانی نگاهش کرد،دید که چشمانش غمگین به نظر می رسد.

چی شده شرلی؟

یک بازویش را دور سانه های او انداخت .شارلوت یک دقیقه ارام گرفت وخودش را به او چسباند .جانی توانست احساس کند که او ناراحت است.او طی چند سال گذشته بزرگتر از سن واقعی اش به نظر می رسید.بیشتر به این علت که قد بلند تر بود. ام در عین حال عاقل تر از سنش هم بود.

هیچی

بابا خانه است؟

اما خودش جوابش را می دانست که چه چیزی مایه ناراحتی شارلوت می شود.این موضوع چیز چدیدی نبود اما هنوز بعد از این همه سال،انها را غمگین می کرد.

شارلوت سرش را به نشانه مثبت تکان داد.

بله...

...وسپس شروع به ضربه زدن به توپ کرد.جانی یک دقیقه به تماشایش ایستاد وبعد توپ را از دست او گرفت.ان دو چند دقیقه ای را باهم بازی کردند و به نوبت توپ را در سبد انداختند.جانی دوباره متوجه شد که بازی خواهرش چقدر خوب است.می شد گفت جانی متاسف بود که او پسرنبود.او میدانست که خود شارلوت هم از این بابت متاسف است.او تقریبا به تمام بازی هایی که جانی در طول دوره دبیرستان داشت،رفته بود وبا اشتیاق او را تشویق کرده بود.جانی دقیقا همان کسی بود که ارزو داشت خودش می توانست باشد.جانی بیشتر از هرکس دیگری در دنیا قهرمان او بود.ده دقیقه بعد،جانی خواهرش را تنها گذاشت ووارد خانه شد.مادرش در آشپزخانه ایستاده بود وظرف ها را خشک می کرد.برادر کوچکترش،بابی از پشت میز آشپزخانه اورانگاه می کرد.پدرش در اتاق نسیمن نشسته بودوتلویزیون تماشا میکرد.

جانی وارد اشپزخانه شدوگفت:

سلام مامان

یک جایی روی سر مادرش را بوسید.مادرش به او تبسم کرد.آلیس پیترسون دیوانه بچه هایش بود.همیشه بود.شادترین روز زندگی اش،روزی بود که جانی به دنیا امد.حالا هم با نگاه کردن به جانی ،همان احساس را در خودش می یافت.

سلام عزیز دلم.روزت چطور بود؟

جانی چشم وچراغش بود وامشب هم مثل هر شب،چشمانش از دیدن او برق می زدند.گویی یک جور پیوند مخصوصی با او داشت.

عالی فارغ التحصیلی دوشنبه است.مهمانی مخصوص ان هم که دوروز دیگر است.

آلیس خندید .بابی آن دو را نگاه می کرد.

شوخی نکن !فکر کردی یادم رفته؟بکی چطوره؟

ماه ها بود که بچه ها در مورد فارغ التحصیلی ومهمانی مخصوص آن حرف می زدند.

خوبه...

این را گفت وبه سوی بابی رفت.بابی داشت به او لبخند می زد.

...سلام بچه .چطوری؟

بابی هیچ چیزی نگفت.اما وقتی که جانی موهایش را به هم ریخت لبخندش بیشتر شد.

جانی همیشه با او حرف میزد وتمام کارهایی را که در طول روز انجام داده بود به او می گفت واز او در مورد روزی که سپری کرده بود ،سئوال می کرد.

اما بابی هرگز حرف نمی زد.در واقع از پنج سال پیش،وقتی که فقط چهار سالش بود،حتی یک کلمه حرف نزده بود.از وقتی که با پدرش تصادف کرد.او با پدرش بود که اتومبیلشان از روی پل به رودخانه سقوط کرد.چیزی نمانده بود که هردوی ان ها غرق شوند .یک رهگذر ،جان بابی را نجات داد.او دوهفته بین مرگ وزندگی دست وپا زد وتحت مراقبت های ویژه پزشکی،سرانجام زنده ماند،اما دیگر هرگز حرف نزد.از ان به بعد هیچکس نتوانست بفهمد که حرف نزدن او بخاطر آسیبی بود که به مغزش وارد شده یا فقط در اثر ترس شدید روانی بود.به هر حال تمام متخصصین ودرمان های گوناگونی که برای او کردند،هیچ چیزی را عوض نکرد.بابی کاملا هوشیار بود ومتوجه تمام وقایعی که دور وبرش رخ می داند،می شد اما حرف نمی زد.او بخاطر این وضعش به مدرسه بچه های استثنایی می رفت ودر بعضی فعالیت ها شرکت می کرد.اما در دنیایی کاملا بسته ،بدون منفذ ولاک ومهره شده زندگی می کرد.او می توانست بنویسید اما دیگر برای نوشتم هم همکاری نمی کرد.فقط نامه ها ومتن هایی را که دیگران می نوشتندفکچی می کرد.او به هیچ سئوالی جواب نمی داد.نه با زبان،نه با اشاره ونه با نوشتن.اصلا برای هیچ چیزی داوطلب نمی شد.گویی هیچ حرفی برای گفتن،برایش باقی نمانده بود.بعد از آن حادثه،پدرشان که فقط گهگاهی در مهمانی ها مشروب می خورد،به الکل روی اورد وکارش این شد که هر شب مشروب بخورد تا مجبور نشود به چیزی فکر کند.او هیچ بدمستی نمی کرد،حواسش پرت نمی شد وحرف بی ربط نمی زد.فقط هرشب جلوی تلویزیون می نشست و یواش یواش مشروب می خورد.دلیل این کارش کاملا مشخص بود. پنج سال بود که وضع همین بود.

هیچ کدام از انها در این مورد حرف نمی زدند.الیس در ابتدا سعی کرده بود با او صحبت کند.فکر می کرد که او سرانجام همه چیز را می پذیرد وموضوع را فراموش می کند.همانطور که فکر می کرد بابی سکوتش را می شکند.اما هیچ کدام از ان دو این کارها را نکردند.هر کدام از انها به یک طریق ،در دنیای خودشان حبس شده بودند.بابی در حباب سکوت خودش وجیم در لیوان آبجویش.برای همه انها سخت بود،اما دیگر همه شان فهمیده بودندکه هیچ عوض نخواهد شد واین موضوع را پذیرفته بودند.آلیش چند بار به جیم پیشنهاد کرد که به مراکز ترک الکل مراجعه کند ،اما جیم هیچ توجهی به حرف اونکرده .از بحث کردن در مورد مشروب خوردنش با او یا هرکس دیگر اجتناب می کرد.حتی نمی دانست که الکلی است!

مادر جانی از او پرسید:

گرسنه ای عزیزم؟برایت شام نگه داشت ام.

جانی گفت:

نه سیرم.در خانه بکی یک ساندویچ خوردم.

به نرمی گونه بابی را نوازش کرد.گهگاهی لمس کردن،بهترین راه ارتباط برقرار کردن با او بود.جانی به ای طریق احساس می کرد که از همیشه به او نزدیک تر است.آنها پیوند نا گسستنی ای باهم داشتند.گهگاهی بابی با آن چشم های درشت ابی ودوست داشتنی وسکوت آشنایش فقط دنبال جانی راه می افتاد واین طرف وان طرف می رفت.

مادرش گفت:

ای کاش هرچند وقت یکبار خودت رانگه می داشتی واین جا غذا می خوردی.دسر چطور؟پای سیب داشتیم.

این دسر مورد علاقه او بود ومادرش هر وقت که میتوانست،ان را برایش درست می کرد.

عالی به نظر می رسد.

نمی خواست احساسات مادرش را جریحه دار کند. گهگاهی فقط بخاطراین که اورا شاد کند ،دوبار شام میخورد.یک شام کامل در خانه بکی ویکی هم درخانه خودشان.او دیوانه مادرش بود.مادرش هم همین احساس را نسبت به او داشت.انها فقط مادر وپسر نبودند،دوست بودند.

جانی مشغول خوردن پای سیبش شد.مادرش با او پشت میز آشپزخانه نشست.ان دو در مورد اتفاقات ان روز ومهمانی فارغ التحصیلی دو روز دیگر صحبت کردند.جانی می خواست روز بعد،کت وشلوار رسمی کرایه ای اش را تحویل بگیردوالیس بی صبرانه منتظر بود که اورا در ان لباس ببیند.ان روز عصر چند فیلم خریده بودند تا بتواند از او عکس بیندازد.در ضمن به او پیشنهاد کرد که دسته گل بکی را برایش بخرد.

جانی تبسم کنان گفت:

قبلا این کار را کرده ام. به هر حال ممنونم.

سپس گفت که باید برود وروی متن سخنرانی اش در جشن فارغ التحصیلی کار کند.او باید به عنوان شاگرد اول سخنرانی افتتاح مراسم را ابراد می کرد.

آلیس مثل همیشه بی نهایت به او افتخار می کرد.

جانی سر راه خودش به طبقه بالا ،یک دقیقه در اتاق نشیمن ایستاد.

تلویزیون روشن بود وپدرش خواب به نظر می رسید.منظره اشنایی بود.جانی تلویزیون را خاموش کرد وبه ارامی به طبقه بالا رفت.پشت میزش نشست وبه ان چه قبلا نوشته بود،نگاه کرد.هنوز نوشته اش را کنکاش می کرد که در اتاقش به ارامی باز وبسته شدواو دید که بابی امد وروی تختش نشست.

جانی توضیح داد:دارم روی متن یک سخنرانی کار می کنم.برای فارغ التحصیلی که چهار روز دیگر است.

بابی هیچ چیزی نگفت وجانی به سراغ کارش رفت.کاملا با بابی راحت بود.ظاهرا بابی هم از این که در اتاق او بود ،خوشحال بود. سرانجام بابی روی تخت دراز کشید وبه سقف خیره شد.یک چنین وقت های واقعا مشکل بود که کسی حدس بزند در سر او چه میگذرد.آبا او هنوز ان تصادف را به خاطر داشت ودر موردش فکر می کرد؟!آیا مخصوصا واز روی اراده حرف نمی زد یا این که واقعا نمی توانست این کار را بکند؟!هیچ راهی برای فهمیدن نبود.

آن تصادف ،طی پنج سال گذشته،خسارت زیادی به همه انها زده بود.میشد گفت که کار همه شان سخت تر شده بود.مثل او وشارلوت که باید تلاش بیشتری می کردند تا جو غم انگیز حاکم بر خانه را عوض کنند.از طرف دیگر همه شان همه چیز راول کرده بودند.پدرشان از کار متنفر بود،از زندگی اش متنفر بود،هرشب مست می کرد تا خودش را فراموش کند ودر احساس گناه غرق بود.جانی می دانست که مادرش هم همه چیز را ول کرده است.اودیگر هیچ امیدی نداشت که بابی دوباره حرف بزند یا جیم هرگز خودش را به خاطر کاری که کرده بود،ببخشد.او هیچ وقت از جیم عصبانی نشده بود واو را بخاطر آن اتفاق سرزنش نکرده بود.وقتی که جیم از روی پل سقوط کرد،چند قوطی ابجو همراهش بود.هیچ احتیاجی نبود که الیس او را بخاطر چیزی سرزنش کند،خود جیم به قدر کافی به خاطر کاری که کرده بود،احساس گناه می کرد.ان اتفاق ،یکی از تراژدی هایی بود که هیچ جور نمی شد جبرانش کرد.اما همه انها همه چیز را پذیرفته بودندوبا ان زندگی می کردند.حالا همه چیز با قبلا فرق می کرد. همین بود که بود...

جانی نیم ساعت دیگر بر روی متن سخنرانی اش کار کرد.به نظر می رسید که از ارش راضب است.سپس رفت ودرکنار بابی روی تختش دراز کشید.بابی همانطور ساکت بود.جانی دستش را گرفت.گویی کلماتی که می خواست به او بگوید وتمام احساساتش را از طریق انگشتشان به او منتقل می کرد.احساسی که ان دو نسبت به هم داشتند ،نیازی به کلمات نداشت.انها احتیاجی نداشتند که چیزی بگویند.

انها یک مدت طولانی به همان حال ماندند تا این که مادرشان به طبقه بالا امد تا بابی را پیدا کند وبه او گفت که باید به رختخواب برود.بابی سرش را تکان نداد.هیچ چیز بخصوصی در چشمانش هم دیده نمی شد .اما به ارامی از جایش بلند شد،به جانی نگاه کردوبه نرمی به سوی اتاق خودش رقت.مادرش به دنبالش روان شد تا اورا در رختخواب بگذارد.بعد از حادثه حتی یک روز اورا تنها نگذاشته بود وهمیشه در کنارش بود.هرگز اورا به پرستار نسپرده وهیچ جا نرفت.همه زندگی اش حول محور او می چرخید وهمه حالش را می فهمیدند.این هدیه او به بابی بود.

ساعت یازده بود که سرانجام جانی به بکی تلفن زد.بکی روی زنگ دوم به تلفن جواب داد.مادرش ئبچه ها به رخت خواب رفته بودند اما او همیشه منتظر تلفن جانی می ماند.جانی هم هیچ وقت این کار را فراموش نمی کرد.

آنها دوست داشتند که در پایان روزشان باهم حرف بزنند .هرروز صبح هم جانی سر راه رفتن به مدرسه به دنبال بکی وبچه ها می رفت .روزهای حانی با بکی شروع می شد وبا او خاتمه می یافت.

جانی تبسم کنان گفت:

سلام بچه.چه خبر؟

هیچ خبر.مامان خوابیده .همین الان داشتم به لباسم نگاه میکردم.

جانی توانست بیخند را در صدای او بشنود...وخیلی برایش خوشحال شد.ان لباس خیلی قشنگ بود وخیلی به بکی می امد.او دختر بسیار زیبایی بود.جانی احساس می کرد که خیلی خوشبخت است که اورا دارد.

جانی گفت:

مطمئنم که خوشگل ترین دختر ان جا می شوی.

از ته دل ان حرف را می زد.

متشکرم انجا چه خبر است؟

برای او نگران بود.از مشکل پدرش خبر داشت.همه خبر داشتند.سالها بود که او مشروب می خورد.بکی برای بابی هم احساس تاسف می کرد.او بچه دوست داشتنی ای بود وخیلی شبیه جان به نظر می رسید.واقعا باهوش بود وبسیار مهربان.درست مثل مادرشان.اما شناختن پدر انها کار اسانی نبود.

مثل همیشه .بابا جلوی تلویزیون کله پا شده.شارلوت غمگین به نظر می رسد.دردش این است که دوست دارد بابا برود وبازی هایش را ببیند اما او هیچ وقت این کار را نمی کند.مامان گفت امروز دوبرد داشته اما انگار تا بابا موفقیت هایش رانداند ،اصلا برایش مهم نیست.بابا همیشه عادت داشت که به مسابقات من بیاید ،اما به گمانم فکر می کند که مسابقات دختران مهم نیستند.بعضی وقت ها ادم حسابی گیج هستند.

از این که نمی توانست این موضوع را برای شارلوت عوض کند،ناراحت بود.چندین بار سعی کرده بود که در این مورد با پدرشان حرف بزند اما انگار او نمی شنید یا اهمیتی نمی داد.بنابراین خودش هروقت که می توانست به مسابقات شارلوت می رفت.

او ادامه داد:

...سخنرانی ام را تمام کردم.امیدوارم خوب از اب در اید.

بکی گفت:

می دانی که عالی خواهد بود.حسابی به تو افتخار خواهم کرد.

آنها یکدیگر را از هر لحاظ پشتیبانی می کردند .کاری که دیگر والدین هیچکدامشان برای ان فرصت نداشتند.در خانه هردوشان ان قدر ناراحتی وجود داشت که مادرانشان را مشغول وسرگردم نگه می داشت .این هم بخشی از سیمانی بود که بکی وجانی را چسبیده به هم نگه می داشت.یک جور هایی می شد گفت که ان دو با وجود خواهران وبرادران و والدین و دوستان ،فقط همدیگر را داشتند .انها چیزی را به یکدیگر می دادند که هیچ کس دیگری نمی توانست بدهد.

فردا می بیمت عزیز دلم.

حرف زیادی برای گفتن نداشتند فقط دوست داشتند که قبل از رفتن بخ رختخواب ،صدای همدیگر را بشنوند.

بکی به نرمی گفت:

دوست دارم جانی

با لباس خواب در اشپزخانه نشسته بود وبه جانی فکر میکرد.

من هم دوستت دارم بچه .خوب بخوابی

گوشی را گذاشتند وجانی به ارامی به طبقه بالا به اتاق خودش رفت.خانه غرق در سکوت بود.

پایان فصل اول

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد