وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

تائیس(قسمت 5)

ماجرای کفن پوشان

این واقعه حقیقی را پدرم برای من تعریف کرد و ممکن است باز هم اشخاصی از اهالی قدیمی تهران باشند که همین قصه را از زبان پدر یا مادرتان شنیده باشند زیرا کمتر کسی یافت می شود که خودش شاهد این واقعه بوده و ماوقع را آن طور که باید و شاید به خاطر داشته باشد. در واقع یک چنین شخصی باید خیلی معمر و مسن باشد. در هر حال ماجرا مربوط به دوره حکومت علاءالدوله حاکم نهران است.


علاءالدوله از حکام مقتدر تهران محسوب می شد و آثاری که هنوز در شئون اجتماعی مردم تهران از او باقی است مولود همان تسلط روحی و اقتدار ذاتی او می باشد. علاءالدوله چه در زمان حکومت تهران و چه قبل از آن، دستگاه عریض و طویل داشت. خانه اش باغ بزرگی بود به نام باغ علاءالدوله که در خیابان فردوسی کنونی علاءالدوله سابق قرار داشت. در مجاورت این باغ بزرگ که محل فعلی بانک ملی ایران قسمتی از آن را اشغال کرده است اصطبل بزرگی واقع بود که ده ها رأس اسب از نژادهای اصیل برای سواری و ده ها اسب معمولی برای کشیدن کالسکه و درشکه در آن نگهداری می شد. تعداد زیادی مهتر و کالسکه چی در دستگاه او خدمت می کردند که هرچند نفر نفر آن ها زیر نظر یک میرآخور قرار داشتند.

به همان نسبت که خود علاءالدوله قدرت و شخصیت و نفوذ داشت، حکم می کرد و احکامش بدون چون و چرا اجرا می شد میرآخوران او نیز صاحب قدرت بودند، اگرچه خودش برای ایجاد امنیت و تأمین رفاه اهالی شهر مجرمین را به فلک می بست و تا می خورد کتک می زد و گاهی مبالغ هنگفتی جریمه می گرفت. میرآخوران و فراشان حکومتی دستگاه علاءالدوله از مردم باج سبیل می گرفتند و هرکاری که دلشان می خواست می کردند و کسی نبود که به آن ها بگوید بالای چشمتان ابروست. یکی از فراشان یک شب قداره می کشید و کوچه غریبان را قرق می کرد و مبارز می طلبید، فردا شب یکی دیگر از آن ها زیر بازارچه سرپولک نفس کش می جست و قمه خود را به زمین فرو می کرد و از دو طرف بازارچه راه را مسدود می کرد. مردم جرات نمی کردند با آن ها وارد مبارزه شوند. گاهی اوقات گردن کلفت ها و داش مشدی ها محل نیز از آن ها می گریختند و می رفتند زیرا می دانستند به فرض اینکه بتوانند آن ها را کتک بزنند فردا گرفتار گرفتار خشم علاءالدوله شده و دودمانش برباد می رود.

مردم همان قدر که از نتیجه سخت گیری های علاء الدوله مستقید و مستفیض می شدند از بلای وجود فراشان و میرآخورهای او در زنج بودند.

میرآخوران او متعدد بودند ولی یکی از آن ها از دیگران منقلب تر و بی رحم تر بود.

این شخص به نام یوزباشی رحیم معروف بود ولی اهالی از بس از او متنفر بودند اسم دیگری برای او انتخاب کرده و همه جا او را به همان اسم می شناختند و در غیبتش او را می نامیدند.

لقب او ابن ملجم بود. البته در حضورش همان یوزباشی رحیم می نامیدند ولی پشت سرش هیچ ## غیر از ابن ملجم اسم دیگری برای او قائل نبود.

علل بی شماری وجود داشت که یوزباشی رحیم را ابن ملجم می نامیدند که ذکر تمام شواهد موجود و نقل شده در این مختصر نگنجد ولی نقل یکی از آن ها چندان بی جا نیست.

یک روز یوزباشی رحیم از بازار کنار خندق می گذشت ناگهان در آن طرف بازار سر و صدا بلند شد و بگیر بگیر در گرفت، معلوم شد شخص گرسنه ای از دکان نانوایی سنگکی یک نان دزدیده و فرار کرده است.

بالاخره او را تا نزدیک امامزاده زید گرفتند و کشان کشان آوردند. در راه، جمعیت با یوزباشی برخورد کرد. یوزباشی پرسید چه خبره مردم گفتند این شخص نان دزدیده. سارق که جوان بیست و چند ساله بود گفت چهل و هشت ساعت است که گرسنه هستم طبق دستور شرع رفتار کرده ام. پیغمبر فرموده اگر دیدید از گرسنگی در حال مرگ هستید می توانید به قدر رفع جوع از دکان نانوایی نان سرقت کنید که جوع سد شود. یوزباشی با لهجه ترکی و فارسی گفت:

ـ کی این مسئله را به تو آموخت؟

جوان جواب داد:

ـ پدرم.

یوزباشی گفت:

ـ خوب با کدام گوش این مسئله را شنیدی!

جوان که نمی دانست مقصود او چیست و او کیست فکری کرد و گفت:

ـ با گوش راستم.

یوزباشی بدون معطلی قمه خود را از کمر کشید و گوش راست جوان را از
بیخ برید وکف دستش گذاشت .خون از گوش جوان بیچاره جاری شد وتمام لباس پاره پاره اش را رنگین کرد وبه کف بازار ریخت .مردم که تا آن لحظه به گفت وگوی آن ها گوش می دادند عصبانی شدند که چرا یوز باشی این عمل وحشیانه را انجام داده ومی گفتند او اصلأ حق نداشت این کار را بکند .به او چه مربوط بود .جوان را نزد حکیم بردندو یوز باشی هم پی کار خودش رفت ولی فردا چند نفر از تجار نزد علا الدوله رفتند و از دست این ابن ملجم شکایت کردند.علا الدوله نیز با لهجه مخصوص خود گفت:
_ او می داند که سر من شلوغ است و وقت رسیدگی به این کارهای جزیی را ندارم ،بسیار کار خوبی کرد.
این یک علت از هزاران علتی بود که مردم را وادار می کرد نام یوز باشی رحیم را به ابن ملجم تغییر دهند .باری مردم تهران از این ابن ملجم با همان یوز باشی رحیم دل پر خونی داشتند ودر صدد بودند که روزی او را نابود کنند و در پی فرصت مناسبی می گشتند .
در همین اوان به علا الدوله خبر رسید که در راه حضرت عبد العظیم نزدیک دو راهی همه شب یک عده کفن پوش ظاهر می شوند و مال داران وچوپان ها را تعقیب ولخت می کنند و گاهی همین کفن پوشان تا نزدیک قبرستان مردم را تعقیب کرده وصداهای مخصوص و وحشت آوری نیز از آنها شنیده می شود .
یکی دو نفر که خودشان کفن پوشان را دیده بودندمی گفتند تعداد آنها از بیست نفر متجاوز است و به فاصله های هزار قدم هزار قدم یکی از آنها سر خود را از قبر بیرون می آورد وبه مردم نگاه می کنند. علا الدوله دستور داد که چند نفر از فراشان با تجهیزات کامل سواره وپیاده به جاده بروند ومرده های متحرک را دستگیر کنند یا مجددأ به قتل برسانند.خود علا الدوله با وجود اینکه در اندرون خانه اش بود وصدها نگهبان وفراش اطراف خانه او را احاطه کرده و مراقبت می کردند آن قدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که از غروب آفتاب به آن طرف مرتبأ دعا می خواند و به خود فوت می کرد .
شایعه خیلی شدید بود و مردم به وحشت افتاده بودند.فراشان حکومتی رفتند ولی همان شب با رنگ ورویی پریده برگشتند و به شهر پناه بردند .شب را این طرف عبدالعظیم گذرانیدند وسحر به حکومتی آمدندو گفتند که ما نتوانستیم آنها رابگیریم .
خبر فرار ده نفر فراشان مسلح در تهران مثل توپ ترکید و مردم بیش از پیش دچار ترس و وحشت شدند.علاالدوله با وجود اینکه خودش هم تحت تاثیر تلقین رنود قرار گرفته بود ،در باطن فکر می کرد که یا وهم است و یا صحنه سازی برای ارعاب مردم به همیت علت دستور داد که همه فراشان ومیرآخوران ویوز باشی ها وپنجاه باشی ها جمع شوند .علاالدوله با عبا از اندرونی بیرون آمدوگفت:
_خاک بر سرتان که عرضه ندارید .فقط شما مردم آزاری را خوب بلد هستید.
این حرف ها به رگ غیرت بعضی ها اصابت کرده و زودتر از همه یوز باشی رحیم یعنی همان ابن ملجم جلو آمد وگفت:
_اگر حضرت والا اجازه بفرمایند جان نثار با ده نفر از فراش ها می روم و همین امشب کار را یکسره می کنم.
صدای احسنت احسنت از همه طرف برخاست و ابن ملجم مست باده غرور ده نفر از فراش ها انتخاب کرد و وقتی آفتاب جمع شد از شهر خارج گردید .فراش ها را دوتا دوتا در راه گماشت و خودش با دو نفراز چابک ترین آن ها به طرف دوراهی جاده حضرت عبدالعظیم که محل ظهور اموات بود حرکت کرد.یک ساعت دوساعت سه ساعت گذشت و از مرده ها خبری نشد .بالاخره چرت زدن شروع شد. اول دونفر از فراش ها سر خود را روی زانو گذاشتند و به چرت زدن پرداختند ،چند دقیقه که گذشت چرت آنها در یوزباشی هم تاثیر کرد واو هم به خواب رفت .نزدیک نیمه شب یوز باشی ناگهان چشم خود را باز کرد وسراسیمه از جا جست .اول دستش برای برداشتن تفنگ پیش رفت ،تفنگ نبود ،وحشت زده به اطراف نگریست .گرداگرد محلی که سه نفر چرت می زدند بیشتر از ده شبه سفید پوش ایستاده بود .یوز باشی که از ترس مثل بید می لرزید با لگد دو نفر رفیق خود را بیدار کرد .زانوهایش آن قدر توانایی نداشت که از جا برخیزند. اندک اندک کفن پوشان نزدیک شدند تا به پنجاه قدمی رسیدندکه ناگهان صدای خنده وحشت انگیزی سکوت سنگین بیابان وقبرستان را شکست .آنها در حالی که می لرزیدند شروع به دویدن کردند.اموات به آنها کاری نداشتند ولی وقتی یوز باشی خواست فرار کند با همان قهقهه های مهیب راه را بر او گرفتند .یوز باشی که رفقای خود را هم رفته دید دیگر نتوانست در مقابل ترس و وحشت مقاومت کند با آن همه قدرت و جسارت نعره ای کشید ونقش بر زمین شد .
سحرگاه یکی از اهالی جنازه بی روح ابن ملجم را نزدیک دروازه یافت و او را به شهر حمل کرد .با مرگ او هم تراژدی ظهور کفن پوشان جاده عبدالعظیم هم خاتمه یافت .علاالدوله خیلی سعی کرد که بفهمدآن ها کی بودند ولی نتوانست حتی یک نفراز آنها را پیدا کند ولی فهمید که مقصودشان فقط گرفتن انتقام از یوزباشی رحیم بی رحم و بی انصاف و خاتمه دادن به مظالم او بوده است .

چگونه نامه مخفی سلطان عثمانی به محمد علی میرزا منتشر شد

پس از کشته شدن اتابک ،محمد علی شاه دچارترس و وحشت شد .نه تنها او ترسیده بود بلکه امیر بهادر واقبال السلطنه ،آصف الدوله و یک عده بسیار زیاد دیگر که همیشه محرک محمد علی میرزا در دشمنی با مجلس و مشروطیت بودند نیز دچار ترس و وحشت شده و موقتأ دامن خود را از معرکه کنار کشیدند زیرا آن روزها در هر گوشه وکنار شنیده می شد که امثال عباس آقاها زیاد هستندو قصد دارند یک عده پنجاه نفری از دولتیان حتی خود محمد علی میرزا را نیز به قتل برسانند .
روی این علت محمد علی میرزا موقتأ از دشمنی علنی دست برداشت ولی تحریک را فراموش نکرده و در پنهانی مشغول بست وبند بود و ضمنأ برای اینکه مجلس را فریب داده باشد از ناصرالملک که تحصیل کرده اروپا بود دعوت شد که کابینه تشکیل دهد.
مجلس از این اقدام خشنود شد وسرگرم تنظیم بودجه گردید ولی غافل بود که در خفا چه تدارک خطر ناکی فراهم گردیده است.
آرامش نسبی همه جا حکم فرما بودومردم فکر می کدند که مرگ اتابک آخرین فصل دو دسته گی بین ملت ودربار بود ولی ناگهان خبری انتشار یافت که باعث عصبانیت عمومی شد و نزدیک بود که یک بار دیگرعصیان ظهور کند. خبر ناراحت کننده فوق انتشار ترجمه مقاله ای بود که میرزا رضا خان ارفع الدوله سفیر ایران در استانبول برای روزنامه های روسی فرستاده بود.
ارفع الدوله در این مقاله نوشته بود که مجلسیان یک عده هوچی وشارلاتان هستند که می خواهند در قدرت ونفوذ با شاه سهیم باشند و به چاپیدن مردم بپردازند. این مقاله را روزنامه حبل المتین تهران ترجمه کرده و انتشار داد .یک بار دیگر مردم خشمگین وعصبانی این طرف وآن طرف می رفتند و هر جا یک رجال دولتی و یا یک کالسکه اعیانی می دیدند دندان ها به هم می فشردند و قبضه اسلحه ها را نیز در دست می گرفتند .مجلس به دولت فشار آورد وتوضیح خواست که چرا میرزا رضا خان ارفع الدوله دست به یک چنین اقدام خلاف مصلحت زده است و از دولت خواستند او را مرکز احضار کرده ودر اختیار بازپرس قرار دهند لیکن محمد علی شاه اهمال می کرد وهر روز وعده و وعید پوچ می داد و قصدش این بود که مردم را سر گرم کند . مجلس فقط در همین یک مورد تصمیم عاجل گرفت و دست به اقدام متقابله زد و اتفاقأ در کار خویش نیز موفق شد وکار را به آنجا کشانید که دولتی ها ودرباریان در مجلس حضور یافتند و سوگند یاد کردند.خود محمد علی میرزا نیز در مجلس حاضر شد و سوگند یاد کرد که به مشروطیت خیانت نکند .
جریان واقعه از این قرار بود که درست در همین اوان کردها در مرزهای ایران وعثمانی جنجالی بر پا کرده بودندو چند روز بعد از وصول خبرعصیان اکراد، قوای علمانی از مرز گذشت و بیش تر از یک صد آبادی مرزی را مورد تاخت و تاز قرار داد.
مجلس از دولت خواست که در مقابل این عصیان و آن حمله ناجوانمردانه اقدام عاجل به عمل آورد و شاه در مقابل فشار مجلس ناچار به مجدالسلطنه تلگرافی دستور داد که با قوای خویش و ساخلوی تبریز و ارومیه با عثمانی ها دست و پنجه نرم کند. مردم می دانستند قوای عثمانی که از مرز گذشته چندان زیاد نیست و امیدوار بودند که مجدالسلطنه آن ها را شکست بدهد لیکن با کمال تأسف خبر رسید که مجدالسلطنه در همان لحظه اول شکست سخت خورده و به ارومیه گریخته است و قوای عثمانی نیز به طرف تبریز پیش می آید؛ اهالی آذربایجان پیر و جوان تفنگ به دوش گرفته و بدون اعتنا به قوای دولتی برای جنگ با عثمانی های متجاوز رفتند. در تهران نیز عرق وطن پرستی مردم به هیجان آمده و همه مخصوصاً جوان های پرشور داوطلب جنگ با متجاوزین شده بودند ولی مجلس صلاح نمی دانست که جوان ها با این بی احتیاطی خود را به کشتن بدهند.
مجلس و مجلسیان هرچه به شاه و به دولت فشار وارد آوردند نتیجه ای عاید نشد و بالاخره معلوم گردید که این حملات و این عصیان ها همه به تحریک محمد علی میرزا انجام گرفته و مقصودش این است که به مردم بفهماند از موقعی که مشروطیت برقرار شده مملکت ضعیف گردیده و دول خارجی به ما حمله می کنند و از ما و سربازان ما نمی ترسند.
مجلس بعد از این کشف درصدد مبارزه با محمد علی میرزا برآمد زیرا یقین پیدا شده بود که بین دربار عثمانی و محمد علی میرزا رابطه ای خصوصی برقرار است و سلطان عثمانی به تحریک محمد علی میرزا و با تبانی قبلی دست به این حمله زده. در تآیید این دلایل جریان مقاله نویسی میرزا رضاخان ارفع الدوله را مردم برای یکدیگر نقل می کردند و شاهد می آوردند.
یک شب در یکی از خانه های بازار مجلسی تشکیل گردید که در آن چند نفر از وکلای مجلس و چند نفر از مشروطه خواهان پر و پا قرص حضور داشتند. در این جلسه دوستانه که چای و شربت و قلیان فصل به فصل صر می شد گفتگوهای زیادی به عمل آمد و قرار بر این شد که از وجود جوانک چشم و ابرو مشکی بسیار خوشگلی که پیشخدمت مجلس بود استفاده شود.
در آن جلسه یکی از حضار گفت:
- سید هاشم با یکی از زنان جوان دربار آشناست و رابطه عشقی شدیدی بین آن ها برقرار است.
فوراً سید هاشم را که خانه اش در یکی از کوچه های پشت تکیه دولت بود آن جا حاضر کردند.
معلوم شد که سید هاشم نیز از آزادی خواهان است.
آن شب با سید هاشم که واقعاً زیبا و دوست داشتنی بود صحبت کردند و به او گفتند که تو باید از عشق نجمه خانم استفده کرده و از صندوق محرمانه شاه یکی از نامه های سلطان عثمانی را بدزدی.
جوانک شخصاً نمی توانست این کار را انجام دهد، زیرا او را به دربار راه نمی دادند و ملاقات و راز و نیاز آن ها نیز همیشه در حضرت عبدالعظیم و باغ طوطی انجام می گرفت، لذا قرار بر این شد که سید هاشم با نجمه خانم زیبا صحبت کند.
فردا نجمه خانم با کالسکه سلطنتی و سید هاشم با مادیان سفیدی که داشت به طرف شهر ری حرکت کردند و مثل همیشه یکدیگر را در باغ طوطی ملاقات کردند. سید هاشم پس از یک رشته گفتگوهای بی مورد صحبت را به مقصود خود رسانید و گفت:
- اگر می خواهی من همیشه با تو مهربان باشم باید آبرو و حیثیت مرا پیش آزادی خواهان بخری.
نجمه که حتی جان خود را از هاشم دریغ نداشت گفت:
- به خدا که حتی اگر جان مرا بخواهی می دهم تا رضایت تو فراهم شود.
سید هاشم لحظه ای سکوت کرد بعد ناگهان گفت:
- تو باید یکی از نامه های سلطان عثمانی را بدزدی.
نجمه به فکر فرو رفت و عرق سردی بر پیشانی اش نشست زیرا موفقیت و عدم موفقیت این عمل هر دو مرگ در دنبال داشت ولی سید هاشم او را از تردید بیرون آورد و گفت:
- گوش بده نجمه عزیز، به خدا اگر این کار را انجام ندهی دیگر روی مرا نخواهی دید.
چشمان نجمه پر از اشک شده بود و بغض گلویش را می فشرد و خیلی به خود فشار آورد که گریه نکند.
بالاخره صحنه غم انگیز آن روز باغ طوطی خاتمه یافت. نجمه قبلاً و سید هاشم بعداً به طرف شهر حرکت کردند.
چند روز از این واقعه گذشت. بگیر و بگیر هم در شهر درگرفته بود و این جا و آن جا اشخاص را می گرفتند و به انبار دولتی (زندان آن تاریخ) می انداختند و به گردنشان زنجیر می افکندند. تنها کسانی که از جریان ماوقع اطلاع داشتند آن ها بودند که آن شب در خانه واقع در بازار جمع شده و با سید هاشم صحبت کردند.
آن ها می دانستند که تمام این بگیر بگیر ها مربوط به مفقود شدن نجمه خانم است.
نجمه خانم زیبا کجاست؟ سید هاشم چه شده؟ این دو جواب داده نشد تا سه ماه بعد. یک روزصبح که مردم از خانه های خود بیرون آمدند مشاهده کردند که روزنامه حبل المتین تهران را فراشان دربار جمع می کنند. دست هرکس روزنامه دیده می شد او را کتک می زدند و روزنامه را می گرفتند ولی آن ها که علاقه داشتند روزنامه را در زیر جامه خود پنهان کرده بودند. در این روزنامه ترجمه مقاله مهم یک روزنامه مصری چاپ شده بود. روزنامه مذکور نوشته بود:«دیروز دو مسافر از تهران آشفته به قاهره رسیدند. این دو مسافر دو جوان بودند. یکی از آن ها سید هاشم مستخدم مجلس است و دیگر نجمه از زنان زیبای دربار محمد علی میرزا که با معشوقه خود فرار کرده و به قاهره آمده است. این ها حامل نامه عجیبی هستنذ...»
و بعد کلیشه نامه سلطان عثمانی به محمد علی میرزا را چاپ کرده بود. سلطان عثمانی در این نامه نوشته بود که من قول می دهم مجلس ایران را نابود کنم تا آزادیخواهی در ترکیه قوت نگیرد.
با انتشار این مقاله مشت محمد علی میرزا باز شد و معلوم گردید که تمام جنجال های مرز و حملات قوای عثمانی که در نتیجه ان بیش تر از سه هزار نفر از اهالی غیور آذربایجان کشته شدند به تحریک او بوده است.

بعد از این واقعه محمد علی میرزا مدت مدیدی سکوت کرد و تا واقعه باغشاء دیگر فعالیت شدید از او دیده نشد. دنباله همین ماجرا بود که صدارت ناصرالملک به مجلس آمد و سوگند وفاداری یاد کرد. سال ها بعد که محمد علی میرزا فرار کرد و اوضاع آرام شد، سید هاشم و نجمه خانم به تهران بازگشتند و هنوز هم زنده هستند ولی حالا دیگر آن طراوت و زیبایی را ندارند و در عوض دارای چهار پسر زیبا و خوش اندام هستند.

شجاعت یک دختر
تمام سال 1325 هجری قمری را مجلس اول صرف تدوین و تهیه قانون اساسی کرد. در ابتدای امر تصور می رفت که تهیه یک قانون اساسی برای مشروطیت و آزادی تحصیل شده کار آسانی است لیکن در عمل معلوم گردید که در انجام این منظور حتی از خود انقلاب مهم تر و مشکل تر است.
در تبریز و شهر های دیگر آذربایجان، اهالی در تلگراف خانه ها متحصن شدند و در سه روز اول ربیع الثانی بیش تر از یکصد و پنجاه تلگراف که در ذیل آن ها هزاران امضا دیده می شد به تهران مخابره گردید. نمایندگان آذربایجان ده روز مهلت خواستند که تکلیف را یکسره کنند. روزها پی در پی می گذشت و مردم به هیچ وجه حاضر نمی شدند تلگراف خانه را ترک کنند. اوضاع تبریز درهم بود و دکاکین بسته و مردم بدون هدف در خیابان ها راه می رفتند و همه انتظار جواب تهران را داشتند. در همین گیر و دار بود که در تبریز کمبود آذوقه پیدا شد. بعضی از تجار بزرگ و مالکین عمده که قسمت اعظم غلات مورد مصرف تبریز را می دادند به دعوت اتابک به تهران مسافرت کرده و به تحریک محمد علی میرزا به مسافرین خویش تلگراف کردند که از فروش آرد و گندم و جو به نانوایی ها خودداری کنند. این تلگراف های محرمانه وضع نان تبریز را در هم ریخت و نان کمیاب شد.
اهالی خیلی عصبانی بودند، مع هذا آرامش خود را حفظ می کردند. وضع آشفته نان و آذوقه بر وخامت اوضاع افزوده بود ناچار انجمن تبریز یک عده سوار را به سرکردگی محمد قلی خان و میر یعقوب مجاهد معروف را به تخمدل قره داغ فرستاد که از آن جا گندم باز کرده به شهر بیاورند. روز پنجم ربیع الثانی از صبح خیلی زود آمد و شد اطراف تلگراف خانه بیش تر شد. مردم کنار دیوارها و زیر سایه درختان نشسته و منتظر جواب بودند که ناگهان سر و صدایی برخاست و چند دقیقه بعد میر یعقوب با لباس پاره پاره و سر و روی خونین و پای مجروح پر از آبله به تلگراف خانه رسید.
تمام اهالی تبریز میر یعقوب را می شناختند. لذا وقتی او را به آن وضع دیدند از دروازه دسته دسته به دنبال او راه افتادند و موقعی که جلوی تلگراف خانه رسید بیش تر از پنج هزار نفر زن و مرد و پیر و جوان عقب سر او بودند میر یعقوب گفت:
- حسین پاشا خان مباشر رحیم خان سردار نصرت در نزدیکی قره داغ با یک عده سوار تفنگچی ما را محاصره کردند، غلات را گرفتند و آتش زدند و حالا هم سواران مجاهد را در تخمدل محاصره کرده است. من به زحمت فرار کردم که خبر بدهم. وضع وخیم است چون نصرالممالک پسر سردار نصرت هم با یک صد سوار به کمک او آمده و ممکن است تا چند ساعت دیگر همه سواران و اهالی تخمدل را قتل عام کنند، زود کمک کنید.
میر یعقوب این را گفت و از شدت جراحات وارده بی هوش شد. هرکس هیجان میر یعقوب و سکوت مردم را می دید. تعجب می کرد زیرا برخلاف انتظار مردم مات و مبهوت به یکدیگر نگاه می کردند و مثل این بود که اصلاً اهمیتی برای این موضوع قائل نشده اند. چند دقیقه بعد باز سرگرم جریان تلگراف و تحصن شدند و باز زیر سایه دیوارها و درختان نشسته و به چپق کشیدن پرداختند.
به عقیده مردم کار تحصن مهم تر بود. بعضی ها هم می گفتند. این نقشه ها را دولتی ها کشیده اند که تحصن را بشکنند و مردم را متفرق کنند.
میر یعقوب خان را روی دست به خانه اش بردند ولی ناگهان صدای جیغی از میان جمعیت زن ها که آن طرف به تماشا ایستاده بودند برخاست و متعاقب آن صدای داد و فریاد و ازدحام شنیده شد.
چه خبره؟ چه خبره؟... همه جا بین مردم شنیده می شد. لیکن هیچ ## نمی توانست به دیگری توضیح بدهد. همه مات و مبهوت به ان سمت نگاه می کردند. چند دقیقه به همین ترتیب گذشت که ناگهان مجدداً صدای جیغ زنی شنیده شد، این دفعه صدا نزدیک تر بود و به خوبی شنیده می شد که می گفت:
- ولم کنید بگذارید بروم... به خدا جیغ می زنم و خود را می کشم، دارم دیوانه می شوم.
صدا باز هم نزدیک تر آمد تا اینکه از میان مردم راهی باز شد و دختر زیبای جوانی که جادر مشکی به سر داشت مردم را پس و پیش کنان جلو آمد تا مقابل تلگراف خانه رسید. آن جا یک گاری دو اسبه قرار داشت که پست را آورده بود. دختر جوان از گاری بالا رفت که همه او را ببینند. آن گاه با صدایی که از فرط هیجان و ناراحتی می لرزید فریاد کشید و گفت:
- مردم! این است غیرت و شرافت شما؟ ثبریزیان غیرتمند شما هستید؟ تصور نمی کنم که واقعاً شما مردم تبریز باشید زیرا تبریزی ها غیرتمندند، شما بیگانه اید که برادران خود را در آتش می بینید و خود را سرگرم مسخره بازی تهرانی ها کرده اید اگر هم اکنون برای نجات محاصره شدگان قره داغ نروید من با زنان تبریز می روم و جنگ می کنم. شما بچه های ما را در خانه نگهداری کنید.
این جملات مثل زنگ در گوش مردم صدا می کرد. از هیچ ## صدایی برنمی خاست. جایی که بیش تر از ده هزار نفر زن و مرد و بچه ایستاده بود اگر یک مگس پرواز می کرد صدای بال زدن او در هوا شنیده می شد.
دختر جوان چنان به هیجان آمده بود که دیگر در فکر مستور نگهداشتن روی و موی خویش نبود. چادر از سرش افتاده و گیسوان خرمایی رنگش در دو طرف چهره اش جلوه گری می کرد.
مردم از یکدیگر می پرسیدند او کیست. اندک اندک هویت دخترک که شناخته شده بود دهان به دهان گشت و همه جا پر شد. او زهرا خانم دختر منحصر زین دار باشی ولیعهد بود. پدرش زین دار باشی از بزرگان و محترمین تبریز بود.
زهرا خانم زیبای جوان دیگر نتوانست به گفته های خود ادامه دهد. دو نفر زن خود را به او رسانیدند و چادر را بر سرش افکندند و او را کشان کشان بردند ولی صدای هق هق گریه او شنیده می شد. اهالی چنان به هیجان آمده بودند که حدی بر آن متصور نیست. زهرا گفته بود اگر شما نمی توانید جنگ کنید بروید در خانه بنشینید، بچه های ما را نگهداری کنید ما به جنگ می رویم.
این جملات بر مردان تبریزی خیلی گران آمد. جنب و جوشی در جمعیت پیدا شد و دسته دسته برای آوردن تفنگ و فشنگ به خانه های خود رفتند. یک ساعت بعد بیش تر از سیصد سوار مسلح آماده حرکت شدند. موقعی که آن دسته سیصد نفری از دروازه خارج می شدند. یک سوار نازک اندام نیز که روسری شال به رسم زنان کرد بسته بود، به آن ها پیوست و با سواران از شهر خارج شد. این سوار زهرا بود، آن روز کسی نفهمید که زهرا چه هدفی دارد که این طور تلاش و کوشش می کند ولی وقتی به تخمدل رسیدند معلوم شد که زهرا خانم دختر زین دار باشی عاشق جوانی است که او هم بین سواران محاصره شده در تخمدل می باشد.
ماجرای قره داغ در تاریخ مشروطیت با خطی درشت نوشته و ثبت شده ولی هیچ ## ننوشته که قهرمان این جنگ مردانه کی بود. هیچ ## از مورخین نام زهرا را نبرده است. بالاخره اهالی با چوب و تفنگ از داخل و سواران تبریز از خارج مهاجمین و همراهان حسین پاشا خان و نصر الممالک را مورد حمله قرار داده و جنگی سخت در گرفت. چهار ساعت تمام صدای شلبک گلوله قطع نشد. زهرا در صف اول می جنگید و از این جا به آن جا می رفت و قصد داشت به هر طریق که ممکن است خود را به آبادی برساند. ولی این کار مستلزم عبور از سنگرهای اکراد بود. نزدیک سحر بالاخره زهرا خانم با هفت نفر دیگر خود را به آبادی رسانیدند. باز جنگ شدت پیدا کرده ولی این دفعه نصرالممالک که وضع را خراب دید سواران خود را جمع کرد و گریخت.
دیگر کسی از زهرا خبری نداشت. چند روز گذشت. همین قدر شنیده شد که یکی دو نفر می گفتند زهرا خانم گریه می کرد و جنازه جوانی را در آغوش گرفته بود.
فردای آن روز تلگرافی از تهران می رسد که مردم را سرگرم می کند. روز دهم ربیع الثانی چند نفر از دهاتی ها که به شهر می آمدند، سوار مجروحی را در راه افتاده می بینند، او را روی اسب خود گذاشته به شهر می آورند. این سوار زهرا بود. دو گلوله، یکی شانه و دیگری ساق پای چپ او را سوراخ کرده بود که گلوله دومی منجر به پریدن پای چپ زهرا شد. زهرا محبوب خود را از دست داده بود ولی در عوض قاتل او را که همان حسین پاشاخان بود مردانه کشت. جریان گرفتن این انتقام بعدها فاش گردید. زهرا دختر زین دار باشی وقتی به آبادی می رسد به جستجوی محبوب خود می پردازد ولی او را نمی یابد. بین مقتولین جستجو می کند، بالاخره جسد خونین او را کنار دیوار خانه ای پیدا می کند. جنازه را از دست او می گیرند و به خاک می سپارند ولی زهرا برای گرفتن انتقام حرکت می کند و به طرف آبادی محل اقامت حسین پاشاخان مباشر سردار نصرت حرکت می کند. در خارج ده به وسیله یک بچه پیغام می فرستد که به حسین پاشاخان بگویند زنی با شما کار دارد و حسین پاشاخان سوار بر اسب می شود و تا خارج آبادی برای ملاقات آن زن می آید. او فکر نمی کرده که کسی آن قدر جسارت داشته باشد که در خانه خودش نسبت به او سوء قصد کند. وقتی زهرا او را می بیند بدنش می لرزد. خودش بعدها گفت:
- وقتی او را دیدم چنان لرزیدم که گویی جانم از بدنم می خواست خارج شود، وقتی به ده قدمی من رسید دستم به تفنگ رفت. او قنداق تفنگ را از زیر چادر من دید لذا خود را عقب برد، نوغان خود را از کمر کشید لکن دیگر دیر شده بود زیرا من شلیک کردم. تیر اول به شانه او اصابت کرد چرخی خورد و افتاد ولی همان طور که روی زمین افتاده بود با نوغان به طرف من شلیک کرد. چهار تیر انداخت که دوتای آن به من رسید، من آن موقع آن قدر گرم بودم که نفهمیدم. وقتی حسین پاشاخان راکشتم متوجه شدم که اهالی به صدای تیر می آیند. با زحمت خود را روی اسب انداختم و گریختم.

زهرا با همان یک پایی که داشت سال ها زنده بود و مدرسه ای هم در تبریز تأسیس کرد که به مدرسه زین دار باشی معروف بود ولی هیچ گاه شوهر نکرد و تا پایان عمر عزادار بود.

شیر سیستان
سیستان سرزمینی است دلاورخیز که از افسانه های حماسه ای فردوسی گذشته و صرف نظر از قصه هایی که درباره رستم و زال و گیو و گودرز و دیگران میگویند این قطعه خاک ازکشور ما، تاریخی درخشان دارد و از آن دلیرانی بزرگ و آزادمردانی وطن پرست و ایران دوست برخاسته اند.
دویست سال زنجیر اسارت برگردن و پای فرد فرد ملت ایران افتاده بود و خلفای عباسی یکی پس از دیگری بر اریکه قدرت مینشستند و بر جان و مال و ناموس ملت ایران میتاختند و آنچه میخواستند و تا آن جا که میتوانستند ظلم و جور روا میداشتند بدون اینکه قدرت آن را داشته باشد که علت این همه بی عدالتی را بپرسد چه رسد به آنکه از آزادی و گسیختن زنجیرهای اسارت و بندگی سخن به میان آورد.

نخستین انواز آزادی در اواخر خلافت شقی ترین خلفای عباسی یعنی (المتوکل علی الله) درخشیدن گرفت و چند نفر از سیستانیان پاک سرشت یکی پس از دیگری در مقابل ظلم و جور قد علم کردند ولی خیلی زود به اشاره المتوکل و کمک طاهریان امرای دست نشانده خراسان نفس را در سینه آن ها خاموش کرده و وضع سابق را اعاده دادند.

به طوری که در تواریخ ثبت است خراج نقدی سیستان بالغ بر پنج میلیون و سیصد و بیست و یک هزار درهم بود (درهم یک مثقال طلا ارزش داشت). خراج جنسی که از محصول رعایا گرفته میشد نیز به همین میزان میرسید و با در نظر گرفتن خراجی که از استانهای دیگر ایران اخذ میشد میفهمیم که خلفای عباسی نسبت به مردن سیستان ظلم بی حساب روا داشته و بیش از حد طاقت از آنها خراج میگرفتند که اندوه شکم و سیر کردن آن فرصت قیام به ایشان ندهد.

مردم سیستان ژنده پوش و بیچاره شده بودند و هر چه به دست می آوردند امرام عرب از ایشان میگرفتند و به دربار خلیفه میفرستادند تا اینکه در اواخر قرن دوم شیر مردی قد علم کرد و مردانه در مقابل قدرت خلیفه ایستاد.

این مرد ابو یوسف بن لیث صفار بود که ابتدا با دوازده تن از یاران صمیمی خود به راهزنی پرداخت و چون قدرت گرفت به تسخیر شهرها و قلاع مستحکم اقدام کرد.

یعقوب نخستیم بار زادگاه خویش یعنی شهر (بست) را به تصرف در آورد. (بست) در آن تاریخ امیرنشین سیستان بود و در حدود چهارصد هزار نفر جمعیت داشت.

یعقوب در طی هشت سال قسمت های مهم شرق و مرکز و جنوب شرقی ایران را به تصرف در آورد.

طاهریان که مایه قدرت و امیدواری خلفا بودند در خراسان به دست یعقوب شکست خورده و تار و مار شدند. بعد کرمان به تصرف او در آمد. بلخ و هرات نیز ضمیمه مترفات وی شد و عاقبت به طرف پارس حرکت کرد و آن جا را نیز متصرف شد.

در طی این هشت سال (المعتزبالله) کشته شد و (المهتدی بالله) خلیفه عباسی گردید و او مجددا محمدبن عبدالله بن طاهر را امیر خراسان کرد وی باز محمد از یعقوب شکست خورد و گریخت.

المهتدی بالله نیز در همین اوان مرد و بالاخره المهتمد بالله خلافت یافت. خلیفه جدید نیرویی عظیم برای مقابله با یعقوب فرستاد.

یعقوب نیز با برادران و یاران وفادار و ایرانیان پاک نژاد همراه با سپاهی بزرگ به سمت غرب رفت و در آن طرف کرمان، دو سپاه با یکدیگر رو به رو شده و جنگی سخت درگرفت.

اعراب در این جنگ شکست خورده و روی به گریز نهادند و چنان رفتند که حتی پشت سر خود را نیز نگاه نکردند.

المعتمدبالله وقتی از شکست دادن یعقوب ناامید شد با مشورت بزرگان عرب تصمیم گرفت با وی از در دوستی و صمیمیت در آید.

المعتمدبالله برادر و ولیعهد خود یعنی الموفق را به رسالت نزد یعقوب فرستاد، جمعی از بزرگان عرب همراه الموفق بودند و با تشریفات خاصی به چادر یعقوب وارد شدند.

یعقوب لبخندزنان تا مدخل چادر به استقبال ایشان رفت و با رویی خوش برادر خلیفه را پذیرفت.

گفتگو خیلی زود آغاز گردید و معلوم شد که خلیفه، المعتمدبالله هدایایی برای یعقوب فرستاده است.

یکصد بار شتر از بهترین قماش و امتعه محصول کشورهای مختلف امپراتوری عرب، چهل بار شتر طلای ناب و دوازده کنیز زیبا و فرمان هایی خاص که با نام یعقوب صادر شده بود.

هدایا را در مقابل چادر یعقوب قرار دادند. شیر مرد سیستانی از چادر به خارج نگریست و با بی اعتنایی به هدایا نگاه کرد و نزد الموفق بازگشت و گفت:

- این فرمان ها چیست؟ بخوانید.

منشی مخصوص آمد و فرامین را خواند. در فرمان اول خلیفه عباسی یعقوب بن لیث را به امارت و فرمانروایی کل خراسان و کرمان و پارس برگزیده بود.

در فرمان دوم المعتمدبالله خراج نقاط مذکور را که به بیست میلیون درهم بالغ میگردید به یعقوب و فرزند و فرزند فرزند او بخشیده بود.

در فرمان سوم اجازه داده بود که یعقوب برای حفاظت نقاط تحت فرمان خویش سپاهی به میزان بیست و پنج هزار مرد جنگی تهیه کند و چنانچه سپاهش از این میزان بیشتر است بقیه را مرخص کند.

یعقوب پس از اطلاع از فرمان ها لبخندی زد و سر را تکان داد و گفت:

- بسیار خوب ... خلیفه مال خود ما را به خود ما میبخشد. آفرین ... من نمیدانستم که وی این قدر بخشنده و بلند نظر است ... این کشور ایران نام دارد و متعلق به ایرانیان است.

و بعد سکوتی کرده و پرسید:

- در قبال این محبت خلیفه چه توقعی از من دارد؟ چه میخواهد؟

الموفق سر را به احترام مقابل یعقوب خم کرد و گفت:

- انتظار خلیفه این است که فقط نام خلیفه با همان القاب و عناوین در خطبه ها ذکر شود و سکه نیز فقط به نام المعتمدبالله زده شود ... همین.

صدای قهقهه یعقوب برخاست. چند ثانیه به صدای بلند خندید و آن گاه گفت:

- عجب ... ما بپذیریم که نام خلیفه در خطبه ها خوانده شود و سکه نیز به نام او باشد؟ عجب! اگر ما قبول کنیم آیندگان درباره ما چه قضاوت خواهند نمود؟ چه خواهند گفت؟ حساب ما حساب مرگ و زندگی است. ما اکنون بر سر دوراهی شرافت و ننگ و آزادی و بردگی قرار گرفته ایم ... از قول من به خلیفه بگویید که بهتر است تکلیف روشن شده و دین دویست ساله ادا گردد. چشم تمام مردم این مملکت، دیده آن مادرانی که جوانان و فرزندان خویش را به امیدی صلاح پوشانیده و همراه من فرستاده اند به سوی ما دوخته شده است.

بله، مردم این سرزمین به امید فرار رسیدن روز افتخار و روز آزادی جشن ها بر پا کرده و شادی ها میکنند. من چه گونه به خود جرأت میدهم که بازگردم و به آن ها بگویم که در قبال چهار بار شتر طلا و چند فرمان پوچ و بی معنی بار ننگ و بردگی و بندگی را پذیرفته و برای مدتی طولانی تر آنها را به خلیفه فروخته ام. من قدرت تحمل این ننگ را ندارم.

پس هدایای خلیفه را نزد او بازگردانید و به او بگویید که بقیه مذاکرات را در بغداد انجام خواهیم داد ...

همان روز از طرف یعقوب نامه ای برای المتعمدبالله نگاشته شد و به وسیله الموفق ارسال گردید. یعقوب به ضمیمه این نامه تعداد بیست مجسمه طلا و بیست مجسمه نقره که هر یک نصف قد یک انسان را داشتند برای خلیفه فرستاد. او این مجسمه های زرین و سیمین را از فتح کابل به غنیمت آورده بود. یعقوب در نامه خود نوشت:

«بت های زرین و سمین را میفرستم که شما نیز آنها را به خانه خدا بفرستید ... وقتی بت ها را به داخل کعبه میبرند از مقابل مرقد مطهر حضرت رسول اکرم محمد مصطفی عبور دهند و هنگام عبور از قول مردم ایران بگویند که :

- قصد اسلام بنده کردن ملت ها نبوده ولی اکنون کسانی که کارها را به

خارج نگریست و با بی اعتنایی به هدایا نگاه کرد و نزد الموفق بازگشت و گفت :
- این فرمان ها چیست بخوانید .
منشی مخصوص آمد و فرامین را خواند . در فرمان اول خلیفه عباسی یعقوب بن لیس را به امارت و فرمانروایی کل خراسان و کرمان و پارس برگزیده بود .
در فرمان دوم المعتمد بالله خراج نقاط مذکور را که بیست میلیون درهم بالغ می گردید به یعقوب و فرزند و فرزند و فرزند او بخشیده بود .
در فرمان سوم اجازه داده بود که یعقوب برای حفاظت نقاط تحت فرمان خویش سپاهی به میزان بیست و پنج هزار مرد جنگی تهیه کند و چنانچه سپاهش از این میزان بیش تر است بقیه رامرخص کند .
یعقوب پس از اطلاع از مضامین فرمانها لبخندی زد و سر را تکان داد و گفت :
- بسیار خوب ... خلیفه مال خود ما را به خود ما می بخشد . آفرین ... من نمی دانستم که وی این قدر بخشنده و بلند نظر است...این کشور ایران نام دارد ومتعلق به ایرانیان است .
و بعد سکوتی کرده وپرسید :
- در قبال این محبت خلیفه چه توقعی از من دارد ؟ چه میخواهد ؟
الموفق سر را به احترام مقابل یعقوب خم کرد و گفت :
- انتظار خلیفه این است که فقط نام خلیفه با همان القاب و عناوین در خطبه ها ذکر شود و سکه نیز فقط به نام المعتمد با الله زده شود ... همین .
صدای قهقۀً یعقوب بر خاست . چند ثانیه به صدای بلند خندید و آن گاه گفت :
- عجب ... ما بپذیریم که نام خلیفه در خطبه ها خوانده شود و سکه نیز به نام او باشد ؟ عجب ! اگر ماقبول کنیم آیندگان درباره ما چه قضاوت خواهند نمود ؟ چه خواهند گفت ؟ حساب ما حساب مرگ و زندگی است . ما اکنون بر سر دو راهی شرافت و ننگ وآزادی و بردگی قرار گرفته ایم ... از قول من به خلیفه بگویید که بهتر است تکلیف روشن شده و دین دویست ساله ادا گردد. چشم تمام مردم این مملکت ، دیده آن مادرانی که جوانان و فرزندان خویش را به امیدی سلاح پوشانیده و همراه من فرستاده اند به سوی ما دوخته شده است .
بله ، مردم این سرزمین به امید فرا رسیدن روز افتخار و روز آزادی جشن ها بر پا کرده و شادی ها می کنند . من چگونه به خود جرأت می دهم که بازگردم و به آن ها بگویم که در قبال چهار بار شتر طلا و چند فرمان پوچ و بی معنی باز ننگ و بردگی و بندگی را پذیرفته و برای مدت طولانی تر آن ها را به خلیفه فروخته ام . من قدرت تحمل این ننگ را ندارم .
پس هدایای خلیفه را نزد او بازگردانید و به او بگویید که بقیه مذاکرات را در بغداد انجام خواهیم داد ...
همان روز از طرف یعقوب نامه ای برای المعتمد باالله نگاشته شد و به وسیله الموفق ارسال گردید . یعقوب به ضمیمه این نامه تعداد بیست مجسمه طلا وبیست مجسمه نقره که هریک نصف قد یک انسان را داشتند برای خلیفه فرستاد . او این مجسمه های زرین و سیمین را از فتح کابل به غنیمت آورده بود . یعقوب در نامه خود نوشت :
" بت های زرین و سیمین را می فرستم که شما نیز آنها را به خانه خدا بفرستید ... وقتی بتها را به داخل کعبه می برند مرقد مطهر حضرت رسول اکرم محمد مصطفی عبور دهند و هنگام عبور از قول مردم ایران بگویند که :
- قصد اسلام بنده کردن ملت ها نبوده ولی اکنون کسانی که کارها را به دست گرفته اند چنان کردند که نمرود با مردم بابل نکرد .
امروز مردم ایران می خواهند آزادی از دست رفته را بازیابند ... به ما نصرت و پیروزی عطا کن ."
نامه یعقوب ، خلیفه را سخت پریشان و اندوهگین کرد . ولی می دانست در مقابل قدرت و نیرومندی ایرانیان و شجاعت سرداران دلیرش چاره ای جز تسلیم ندارد و ملت ایران که همیشه در تاریخ خود از تمام جریانات پیروز بیرون می آمدند آن بار نیز شاهد موفقیت را در آغوش گرفت و به چنان عظمتی رسید که چشم جهان را خیره کرد و تخت خلفای با قدرت را به لرزه در آورد .

شاهزاده کور

شاه عباس کبیر مردی که کشور ما را با شجاعت و دانایی کم نظیر خویش از نابودی و نیستی رهانید و در بزرگ ترین ممالک متمدن آن عصر قرار داد بهار سال 1038 هجری قمری را در مازندران گذرانید .
شاه عباس از چند سال قبل علاقه ود لبستگی مخصوصی پیدا کرده بود و همه ساله چند ماه را آنجا میگذرانید . عید نوروز سال 1038 هجری را در قصبه اشرف مازندران ودر قصر معروف عباس آباد گذرانید وبلافاصله پس از سپری شدن ایام نوروز فرمان حرکت به طرف قزوین را صادر کرد .
پایتخت از سال سیزدهم سلطنت او به اصفهان انتقال یافته بود ولی قزوین همچنان به دارالسلطنه شهرت داشت زیرا شاه عالی قاپو و قصور سلطنتی آن شهر رادست نخورده ومرتب باقی گذاشته بود و در لشگر کشی ها آنجا اقامت می گزید که بر تمام جبهه های جنگ مسلط باشد .
مورخین نوشته اند که در این سال شاه عباس دچار تب مخصوصی شده بود که گاهگاه قطع می گردید و باز در اثر عدم رعایت بازمی گشت .
در آن ایام بیماری شاه را ( تب نوبه ) می نامیدند ولی حالا ما می فهمیم شاه عباس به مالاریا که از امراض بومی مازندران و سواحل بحر خزر است مبتلا گردیده بود و در پایان نیز به همین بیماری نیز جان سپرد .
به هر حال پس از سه ماه مجددأ شاه به طرف مازندران حرکت کرد و با اینکه پزشکان آب و هوای مرطوب را برای او مضر و بلکه کشنده تشخیص داده بودند ، شاه عباس روی شوق و علاقه ای که به گردش و شکار داشت توصیه پزشکان را رعیت نکرده و به سوی مرگ و نیستی رهسپار شد .
بلافاصله پس از ورود به اشرف و رفع خستگی راه ، شاه عباس به اطرافیان خود گفت :
- جهان بی وفا است و برای هیچ ## عمر جاوید ننوشته اند . احساس می کنم که چراغ عمرم رو به خاموشی می رود .
اطرافیان زبان به تعارفات متداول و مرسوم گشوده و برای شاه عمر جاوید آرزو کردند ولی شاه عباس که مردی مردم شناس بود با خشونت گفت :
- خط تقدیر با تملق و چاپلوسی شما عوض نمی شود و اجل دقیقه ای به دعای شما تأ خیر نمی کند .
فردای آن روز همه بزرگان را که در معیت و همراه او بودند جمع کرده و به دنبال بحثی کوتاه یکی را نزد مولانا مراد مازندرانی که از علمای بزرگ و پیشوایان پرهیزگار مازندران بود فرستاد تا درباره تصمیم شاه در مورد تعیین ولیعهد از قرآن مجید استخاره نماید .
مولانا کلام الله را گشود و آیه کریمه ( ان یکفیکم ان یمدکم ربکم ثلثه آلاف ... ) را قرائت کرد و اظهار داشت که تصمیم شاه میمون و مبارک است .
وقتی شاه عباس از تفسیر آیه مطلع شد به صدای بلند گفت :
_ من رفتنی هستم ... بعد از من شما بزرگ و سروری می خواهید لذا شاهزاده ابوالنصر سام میرزا را به ولیعهدی و جانشینی خود انتخاب می کنم و از فرد فرد شما می خواهم که پس از من او را بزرگ دارید و آنان که از من اطاعت می کرده اند مطیع و فرمان بردار او باشند .
صفی میرزا پسر اخرشد شاه عباس که چند سال قبل مرده بود ، پسری داشت که به نام سام میرزا نامیده می شد . سام میرزا در آن تاریخ هجده ساله بود و در اصفهان اقامت داشت و به تنها چیزی که هرگز فکر نمی کرد این بود که یک روز پدربزرگش او را به ولیعهدی خویش انتخاب کند زیرا چند تن از پسران صلبی شاه زنده بودند .
پسران شاه عباس یا خردسال یا ناچیز بودند و یا چشم نداشتند . از همه آن ها مهم تر امام قلی میرزا بود که به علت گستاخی از نعمت بینایی محروم شده بود .
خبر ولیعهدی سام میرزا خلف صفی میرزا هنوز به اصفهان نرسیده بود که یک روز شاه عباس به شکار رفت . آن روز ، شاه عباس برای گرفتن شکار زنده تلاش و کوشش بسیار کرد و غروب آفتاب که به قصر عباس آباد بازگشت اظهار کسالت شدید نمود و به بستر افتاد .
نیمه شب تبی شدید و سوزنده وجودش را فرا گرفت و فردای آن شب به اسهال خونین دچار شد و کنترل بدن خود را از دست داد .
معالجه پزشکان معالج اثر نداشت و روز به روز حال شاه بدتر می شد تا اینکه سحر گاه شب پنج شنبه بیست و چهارم جمادی الاول سال 1038 هجری قمری چشم از جهان بر بست .
شاه عباس پس از چهل و دو سال سلطنت و بزرگی و عظمت ، بعد از آن همه جنگ و جدال و تلاش و کوشش ، موقعی که کشور آرام و همه وسایل آسایش و رفاه فراهم شده بود مرد .
مرگ شاه عباس صفوی واقعه کوچکی نبود . اگر این خبر در اطراف واکناف کشور منتشر می شد ، افعی های دندان کشیده و گرگ های درنده و مارهای افسون شده به نا گاه جانی می گرفتند .
جان و مال و نوامیس مردم در خطر بود لذا اطرافیان دوراندیش مرگ شاه را حتی از زنان و دختران وی نیز پنهان کردند تا به ناگاه شیرازه امور از هم گسیخته نشود .
همان دقیقه که روح از بدن شاه جدا شد و دیدگانش بسته گردید یک سوار با نامه ای ممهور به سرعت به طرف اصفهان حرکت کرد .
فاصله بین مازندران و اصفهان را هر قاصد تند رو و چابک کمتر از بیست روز نمی توانست طی کند ولی قاصد حامل نامه ای که در آن از مرگ شاه خبر داده شده بود هشت روزه خود را به پشت دروازه شمالی اصفهان رسانید و مستقیما به عالی قاپو رفت و مقابل محبعلی بیگ لله سام میرزا زانو بر زمین زد و نامه را تسلیم کرد.محبعلی بیگ وقتی نامه را گشود و از مفاد آن آگاه گردید ، رنگ از چهره اش پرید و تا چند دقیقه سر را روی زانو گذاشته بود و فکر می کرد .
در نامه نوشته شده بود که حتی یک دقیقه وقت نباید بیهوده بگذرد . لذا محبعلی بیگ از جای برخاست و اعیان و رجال بزرگ صفوی را احضار کرد و در تالار قصر عالی قاپو جمع نمود .
وقتی همه جمع شدند ، محبعلی بیگ پرده را کنار زد و سام میرزا را با تکریم و احترام پیش آورد و گفت :
- شاه صفی جانشین جنت مکان شاه عباس صفوی را بشناسید .
رنگ از چهره همه پرید . هنوز هیچ ## از ماجرا خبر نداشت . لذا فکر می کردند که شاید لله باشی دیوانه شده است .
محبعلی بیگ مهلت نداده و فورا نامه را از آستین بیرون کشید و گشود و با صدای بلند قرائت کرد .
در این موقع بود که ولوله ای در میان حضار ایجاد شد و عده ای به آوای رسا گریه را سر دادند و جمعی سینه را شکافته و بر سر کوفتند .
محبعلی بیگ با تکان دادن دست آنها را ساکت کرد و گفت :
- جای گریه و زاری نیست ... آنچه که باید بشود شده است ، هر چه زودتر کار را تمام کنید که فرصت از دست می رود .
به این اشاره (عیسی خان قورچی باشی ) و ( اعتماد الدوله خلیفه سلطان ) و ( زینل خان ایشیک آقاسی ) پیش دویده و مقدمتا دست شاه صفی را بوسیده و به او تعزیت مرگ شاه عباس را گفته و بعد به مناسبت جانشینی و سلطنت تهنیت گویی کردند .
مستوفیان و خوش نویسان حاضر شده و از طرف حاضرین خط انقباد و فرمان برداری نوشته و به مهر و امضای ایشان رسانیدند . تازه اوراق جمع آوری شده و محبعلی بیگ نفسی به راحتی کشیده بود که پرده شرقی تالار کنار رفت و امام قلی میرزا پسر شاه عباس و عموی شاه صفی وارد شد .
او تا این تاریخ با عصا و به استعانت راهنما راه می رفت و همه می دانستند از آن روز که دیدگانش را جلاد میل کشیده و کور کرده جایی و چیزی را نمی بیند و تشخیص نمی دهد . پس چه شده که حالا بدون عصا راه می رود ؟
امام قلی میرزا وارد شد و خود را به بالای پله ها رسانید و با صدای بلند گفت :
- چشمان من بینا است . همه شما را می بینم و تشخیص می دهم لذا سلطنت حق من است و نباید با وجودی که من زنده و سلامت هستم دیگری حق مرا غصب کند .
مجددا هیاهو ایجاد شد و چون عده ای از ماجرا جویان و متملقین وارد تالار شده و در پشت صف رجال ایستاده بودند زمزمه موافقت با امام قلی میرزا ایجاد شد .
همیشه و همه جا هستند آن ها که می خواهند آب گل آلود شود تا ماهی بگیرند . همین اشخاص با امام قلی میرزا موافقت داشتند .
محبعلی بیگ و زینل خان و عیسی خان و عده ای از صوفیان صفوی که وضع را چنین دیدند برای جلو گیری از #### و #### از ابراز مخالفت های علنی خود داری کرده و یک دل و یک زبان گفتند :
- شاهزاده امام قلی میرزا راست می گوید ولی در صورتیکه فرمان مخصوص ولیعهدی به امضا و مهر شاه جنت مکان صادر شده این موضوع قابل دقت و مطالعه است و باید درباره آن مشاوره به عمل آید .
به این ترتیب موقتا از بلوا جلوگیری کرده و رجال را متفرق ساختند .
امام قلی میرزا نیز شادمان و خوشنود به قصر اختصاصی خود رفت و در مراسم سوگواری که برای شاه عباس ترتیب داده شده بود شرکت نکرد .
محبعلی بیگ فورا مخفیانه جلسه ای تشکیل داد و با رجال قابل اعتماد مشاوره کرد .
معلوم شد که امام قلی میرزا به کلی نابینا نشده و اطراف مردمک چشمش از گزند نیشتر جلاد در امان مانده ولی این راز را سالها پنهان نگهداشته بود که پس از مرگ پدرش آشکار نموده و مدعی سلطنت شود .
بالاخره قرار بر این شد که شبانه به خانه امام قلی میرزا بریزند و کار را یک سره کنند . این تصمیم فورا عملی شد و عده ای مردان مسلح به تفنگ و شمشیر به خوابگاه امام قلی میرزا ریختند ولی او را نکشتند زیرا کشتن او از جوانمردی دور بود .
به فرمان محبعلی بیگ جلادی با نیشتر به چشمان امام قلی میرزا حمله ور شد و سر او را در دامان گرفت و دیدگان او را از حدقه خارج کرد که برای همیشه خیال موافقین شاه صفی راحت و آسوده باشد .
مهاجمین به ناله های ملتمسانه و دشنام های خشم آلوده امام قلی میرزا اعتنایی نکرده و کار را انجام داده و رفتند .
شاهزاده محکوم البصر در بستر خون آلود افتاد و از شدت درد بیهوش شد .

امام قلی میرزا مجددا نابینا شد . سام میرزا بدون مدعی به نام شاه صفی تاجگذاری کرد و به سلطنت پرداخت ولی معلوم نیست که اگر شاهزاده نابینا به جای شاه صفی به تخت می نشست مسیر تاریخ مملکت ما عوض نمی شد و مردم این کشور وضع دیگری غیر از آنچه دیروز داشتند و امروز دارند پیدا نمی کردند

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد