تائیس
یا ماجرای آتش زدن تخت جمشید
سوار مهمیز زنان به چادرها نزدیک می شد و آن جا از سرعت سیر اسب کاست ولی در سیصد قدمی اولین ردیف چادرها، یک عده نگهبان راه را بر او بستند و نیزه ها را جلو آوردند. سوار دهانه اسب را کشید و توقف کرد و با سرعت و خشم کلاه خود فولادین خود را که چهره اش را نیز می پوشانید از روی صورت برداشت و به این ترتیب سیمای خویش را آشکار کرد. نگهبانان به محض این که او را دیدند نیزه های خود را عقب کشیده و به حالت احترام ایستادند و یکی از آن ها زیر لب گفت:اوه... فیلوتاس... فیلوتاس...
جنگ ایسوس با شدت هر چه تمام تر ادامه داشت، لشکریان داریوش پادشاه بزرگ ایران هنگام طلوع آفتاب حمله سختی را آغاز کرده و سپاهیان مقدونی را عقب راندند ولی وقتی خورشید به بالای آسمان رسید و همه دشت را روشن کرد. یک عده قوای تازه نفس از تنگه بیرون آمده و جناح چپ سپاه ایران را مورد تهاجم قرار دادند و در نتیجه عقب نشینی سپاهیان ایران آغاز گردید و اکنون که ظهر نزدیک می شد هنوز هم این عقب نشینی ادامه داشت.
یک عده از پیادگان قوای اسکندر که در ضمن وظیفه نگهبانی اردو را بر عهده داشتند، مشغول جمع آوری و جدا کردن اجساد مقتولین شده بودند، سپاهیان مقتول ایران را در یک قسمت و مقتولین مقدونی را در جهت دیگر قرار می دادند که بعداً اسکندر برای دفن یا معدوم گردن آنان دستور دهد.
چادرهای اردو در شش ردیف طولانی از دامنه تپه تا مقابل محلی که جنگل سبز و انبوهی شروع می شد ادامه داشت. اولین چادر هر ردیف بزرگتر از دیگران و پرچمی مخصوص بر بالای دکل آن در اهتزاز بود و نشان می داد که آن چادر متعلق به یکی از سرداران اسکندر و چادرهای دیگر مربوط به سربازان تحت فرمان او است.
در هزار گام آن طرفتر، آن جا که سطح زمین اطراف اندکی مرتفع تر بود، پنج چادر زرد رنگ کنار هم برپا بود که بالای اولین چادر پرچم مخصوص اسکندر سردار بزرگ مقدونی دستخوش باد شده و می لرزید.
درست موقعی که خورشید به وسط آسمان نزدیک می شد و نیمه روز فرا می رسید، گرد و خاکی از دور برخاست و پس از چند دقیقه سواری که غرق در آهن بود، از میان توده غبار و خاک ظاهر شد که به سرعت هر چه تمام تر به طرف چادرهای اردو اسب می تاخت.
سوار مهمیز زنان به چادرها نزدیک می شد و آن جا از سرعت سیر اسب کاست ولی در سیصد قدمی اولین ردیف چادرها، یک عده نگهبان راه را بر او بستند و نیزه ها را جلو آوردند. سوار دهانه اسب را کشید و توقف کرد و با سرعت و خشم کلاه خود فولادین خود را که چهره اش را نیز می پوشانید از روی صورت برداشت و به این ترتیب سیمای خویش را آشکار کرد. نگهبانان به محض این که او را دیدند نیزه های خود را عقب کشیده و به حالت احترام ایستادند و یکی از آن ها زیر لب گفت:اوه... فیلوتاس... فیلوتاس...
به این ترتیب نگهبانان سردار معروف اسکندر فیلوتاس شجاع پسر پارمیتون را شناخته و به او اجازه ورود به اردوگاه را دادند. فیلوتاس همین که در پشت ردیف چادرهای سفید از نظر نگهبانان مخفی گردید، دهانه اسب را به چپ گردانید و به چادرهای زرد رنگ مخصوص اسکندر و کنیزکان و معشوقکان او نزدیک شد.
آن جا نیز نگهبانان او را شناخته و اجازه ورود دادند. فیلوتاس در مقابل دومین چادر از اسب پایین جست و بدون اینکه از صاحب چادر اجازه ورود بگیرد پرده ابریشمین آن را بالا زد و وارد شد.
این جا چادر تائیس معشوقه معروف و زیبای اسکندر بود. تائیس زیبا، تائیس مو طلائی، #### انگیز، تائیس برده اورشلیمی که پیشانی اسکندر کبیر و فاتح جهان را پیش پای خویش به خاک می سائید در این چادر زرد رنگ زندگی می کرد.
موقعی که فیلوتاس وارد چادر شد، تائیس روی مخده ای از ساتن آبی و پر قو که بر سکوئی به ارتفاع نیم متر قرار داشت یله داده و اطراف او را کنیزان زیبای بابلی و آشوری احاطه کرده و به آرایش موی و روی، دست و پا و ناخن وی مشغول بودند.
تائیس به محض اینکه فیلوتاس را دید لبخندی ملیح بر لب های سرخ رنگ خویش آورد و انگشتان نازک را در گیسوان طلائی ابریشمین خود فرو برد و سر را چنان عقب داد که منظره دلفریبی را پیش روی فیلوتاس شیدا و دلخسته ایجاد کرد و یک دنیا آرزوی خفته را در درون او بیدار نمود.
_ هان... فیلوتاس... چه امر مهمی سبب شد که الکسی را در جنگ تنها گذاشته و این جا آمده ای؟
باز هم فیلوتاس چیزی نگفت و این مرتبه تائیس مجبور شد که به اشاره دست و چشم دختران را بیرون کند
فیلوتاس با صدای محکم گفت:
وقتی فیلوتاس میدان جنگ را ترک کرد و نزد تائیس رفت، وضع جنگ تقریباً دگرگون شده و شکست شاهنشاه ایران حتمی به نظر می رسید اما در آن هنگام عرابه های جدیدی وارد میدان گردید و باز سپاهیان ایران به پیش روی شروع کردند و قسمتی از سواران مقدونی را در دشت وسیعی که به نام ایسوس نامیده می شد محاصره نمودند
در منتها الیه شرق جبهه دو نقطه سفید به نظر می رسید. آن جا دو چادر سفید رنگ ابریشمین برپا نموده و سایبانی برای خانواده داریوش ایجاد کرده بودند. شاه ایران طبق یک سنت دیرین همیشه خانواده خویش را همراه حرکت می داد و نزدیک میدان جنگ مستقر می کرد
جنگ های گرونیک و ایسوس یکی بعد از دیگری قدرت نظامی ایران را ضعیف کرده و بالاخره به آن جا رسید که اسکندر بدون برخورد با مقاومت مهمی که وقت او را تضییع کند به پرسپولیس رسید و در آپادانا، قصر شاهان ایران مستقر شد.
آن روز نیز تائیس زیبا و دلفریب مثل همیشه در میان یک عده کنیزکان رومی و بابلی و حبشی نشسته و خویشتن را به دست آن ها سپرده بود که به سبک دختران ایران آرایشش کنند.
تائیس در آن هنگام به قله قدرت رسیده بود. به همان نسبت که فتوحات اسکندر بیش تر می شد و علاقه وی نسبت به این دختر اورشلیمی آبی چشم شدت می یافت، بر قدرت معنوی تائیس نیز در دستگاه اسکندر افزوده می گردید.
هیچ ## از گذشته تائیس خبر صحیحی نداشت. بعضی می گفتند که او کنیز اورشلیمی است و موقعی که دهسال بیش تر نداشت مادرش او را به دریانوردان فنیقی فروخت و فنیقی ها نیز موقعی که تائیس هیجده سال و بی اندازه زیبا و دلفریب شده بود او را در جزیره شیپر به یک تاجر یونانی فروخته و تاجر مذکور نیز تائیس را به یونان برد و آن جا در بازار برده فروشان به حراج گذاشتند و فروختند اما از آن جای که تائیس زیبایی و هوش و فراست را به حد اعلا داشت، راه خویش را به دربار فیلیپ پادشاه مقدونی باز کرد و دل از اسکندر پسر زیبای او ربود و هنگامی که اسکندر به جهان گشائی پرداخت معشوقه رسمی وی شد و همراه اردوی نظامی اسکندر به سفر پرداخت.
ولی در همین گیر و دار و موقعی که نیروی اسکندر با سرعت به طرف مرزهای امپراطوری پادشاهان هخامنشی پیشرفت می کرد، فیلوتاس سردار سی ساله و زیبا و رشید اسکندر به تائیس دل باخت.
فیلوتاس روز به روز شیداتر و شیفته تر می شد تا اینکه در جریان جنگ ایسوس و موقعی که سپاهیان ایران عقب می نشستند و فتح اسکندر حتمی به نظر می رسید، سردار جنگجو با همان لباس رزم روی به اردوگاه نهاد تا در خلوت تائیس را ببیند و پس از آن همه التماس که بی نتیجه ماند او را تهدید کند و از او کام دل بخواهد.
فیلوتاس با این عزم وارد چادر تائیس شد و تائیس نیز به محض اینکه چهره مصمم او را دید مقصودش را درک کرد و لبخندی شیرین بر لب آورد و به عشوه گری پرداخت و با صدای ملایم گفت:
_ هان... فیلوتاس... چه امر مهمی سبب شد که الکسی را در جنگ تنها گذاشته و این جا آمده ای؟
فیلوتاس در جواب تائیس، فقط چشمان سیاه و نافذ خود را در کاسه اش به حرکت واداشت و نگاه خود را یک بار از چپ به راست به روی دخترانی که در اطراف تخت تائیس ایستاده بودند عبور داد و باز به دیدگان مست و مخمور وی خیره شد.
تائیس مقصود فیلوتاس را درک کرد ولی مثل این بود که نمی خواست با او تنها باشد زیرا در کمال بی اعتنایی خنده ای کرد و گفت:
_ راستی فیلوتاس: ایرانیان چطور می جنگند...؟ خیلی شجاع هستند...؟
باز هم فیلوتاس چیزی نگفت و این مرتبه تائیس مجبور شد که به اشاره دست و چشم دختران را بیرون کند
فیلوتاس به هیجان آمده بود. چهره اش که سرخ و سوخته بود سرخ تر شد. با این حال دو سه قدم به سرعت به طرف تائیس پیش رفت و آن جا ایستاد و با صدای محکم و مصمم گفت:
_ تائیس باز هم می خواهی بی اعتنا باشی...؟ من می سوزم و توجه داشته باش که فیلوتاس سردار جنگجوی معروف، پسر پارمیتون فاتح جنگ خونین (کاپیر) را می سوزانی و رنج می دهی...
و بعد دست دراز کرد که بازوی تائیس را بگیرد ولی تائیس مثل این که انتظار چنین حمله ای را داشت با یک حکت تند و چابک از زیر دست او مانند ماهی که از کف صیاد بلغزد گریخت و قهقهه زنان به آن طرف رفت به تیرک چادر تکیه تکیه داد گفت:
_ قرار بر این نبود که فیلوتاس این قدر کم حوصله باشد و از طرفی ... به معشوقه فرمانده و پادشاه خود اسکندر تجاوز کند ...
فیلوتاس بی طاقت شده بود و از این که می دید به هیچ وجه نمی تواند تائیس زیبا را تصاحب کند، کاسه صبرش لبریز شد و در حالی که می لرزید و در کمال وضوح ضعف و ناتوانی خویش را در مقابل آن کنیز اورشلیمی نشان می داد گفت:
_ آه... تائیس... به خدایان سوگند که هیچ چیز مرا این قدر ناتوان نمی کرد. هرگز گمان نمی کردم که در مقابل کسی و چیزی هر قدر توانا و بزرگ باشد تا این حد ضعیف باشم...
امروز یک تنه خود را به صف تیراندازان جاویدان محافظ داریوش رسانیدم که شاید یکی از آن تیرهای زهرآلود و کشنده قلبم را سوراخ کند و بمیرم و از این عذاب کشنده آسوده شوم ولی افسوس که نه مجروح شده و نه مردم... بخت از من برگشته و مرگ هم از من می گریزد... تائیس به من آن چنان رحم کن که باز هم همان فیلوتاس شجاع و نیرومند باشم و اسکندر محبوب تو را یاری کنم... در غیر این صورت...
تائیس که تا این لحظه به سخنان التماس آمیز فیلوتاس گوش می داد و ساکت بود سکوت و حرف او را شکست و گفت:
_ در غیر این صورت چه... چه می کنی...؟ مسلماً خودکشی خواهی کرد... این طور نیست!
فیلوتاس با صدای محکم گفت:
_ خودکشی فقط موقعی می کنم که شمشیرم قلب تو و اسکندر را به هم بدوزد... بله، به آفرودیت سوگند که اگر در طی یک شبانه روز، تا فردا همین هنگام جواب صریح و قانع کننده ای به من ندهی و به وعده خود وفا ننمائی جز کشتن تو و اسکندر چاره ای ندارم و بعداً نیز خودم را می کشم... می فهمی؟
تائیس در کمال خونسردی خنده ای بلند کرد و گفت:
_ بله فهمیدم... اما تو هرگز چنین نمی کنی. تو باید باز هم حوصله کنی تا زمان آن فرا رسد.
تائیس میل نداشت فیلوتاس از او قطع امید کند... یقین داشت که یک روز... آن روز که اسکندر از او سیر شد و دل به مهر دختری دیگر و شاید به یکی از دختران پرسپولیس بست فیلوتاس به کار او می آید و شمشیرش از او حمایت خواهد کرد... لذا می خواست به هر عنوان که ممکن است فیلوتاس را برای روز مبادا راضی و عاشق نگهدارد.
فیلوتاس شنل خاکستری رنگ خود را که دگمه های آهنین و گل های بزرگ داشت عقب زد و به روی شانه چپ انداخت و به سرعت فاصله بین خودش و تائیس را طی کرد و وقتی مقابل تائیس رسید زانوی راست خود را به زمین گذاشت، دست تائیس را گرفت و در حالی که می بوسید و می بوئید و به چشمان خود مالید گفت:
_ تائیس از یاد مبر که من عاشق هستم و عاشق دیوانه است و کور... تو در پرسپولیس به من وعده داده ای و اگر آن جا به وعده خویش وفا نکنی...
دیگر حرفی نزد... چیزی نگفت سر را پایین گرفت و به سرعت روی خود را برگردانید، از چادر خارج شد و با نیروی تازه روی اسب جست و مجدداً به طرف جبهه جنگ، آن جا که سپاهیان داریوش و اسکندر به هم ریخته و هنوز خونین ترین جنگ تاریخ جریان داشت حرکت کرد.
وقتی فیلوتاس میدان جنگ را ترک کرد و نزد تائیس رفت، وضع جنگ تقریباً دگرگون شده و شکست شاهنشاه ایران حتمی به نظر می رسید اما در آن هنگام عرابه های جدیدی وارد میدان گردید و باز سپاهیان ایران به پیش روی شروع کردند و قسمتی از سواران مقدونی را در دشت وسیعی که به نام ایسوس نامیده می شد محاصره نمودند
اگر این عده سواران مقدونی تسلیم شده و یا از بین می رفتند پیش روی سپاه اسکندر مقدونی دیگر امکان نداشت و مدتی مدید شاید قریب سه ماه ناچار به توقف می شدند و همین مدت برای رفع خستگی سپاهیان جنگیده ایران و رسیدن قوای تازه نفس از بابل و پرسپولیس کافی بود.
برای انجام این منظور داریوش فرمان داد تا عرابه او را به آن جا هدایت کنند. شاهنشاه ایران بر عرابه ای چهار اسبه سوار بود که چهل مرد شمشیر زن و شصت سوار تیرانداز از تیراندازان سپاه جاویدان او را احاطه کرده بودند و از وی حفاظت می کردند. وقتی عرابه داریوش با پرچم سلطنتی شاهنشاهان ایران به آن نقطه از دشت رسید، اسکندر که با چهار نفر از سرداران خود در روی تپه ای ایستاده و صحنه جنگ را نظاره می کرد ناگهان بر اسب جست، شمشیر را کشید و گفت:
_ به پیش، به طرف عرابه داریوش...
و خودش به سر کردگی یک عده از زبده ترین جنگجویان سپاه مقدونی به طرف عرابه داریوش حمله کرد. اگر داریوش اسیر می شد و یا به قتل می رسید، اضمحلال سپاهیان ایرانی حتمی بود. پس اسکندر به هر قیمتی بود میل داشت که ضربتی سخت به شاهنشاه ایران وارد آورد و وضع جنگ را عوض کند ولی وقتی مقابل محافظین شاه رسید با مقاومتی شدید رو به رو گردید و شمشیر زنان داریوش، اسکندر و همراهانش را عقب زدند.
یک ساعت تمام جنگی سخت درگیر بود. چندین بار اسکندر تا کنار عرابه داریوش رسید و شمشیرهای آن ها با هم تلاقی کرده و لبخندی تلخ لب های آن دو قهرمان تاریخ را از هم گشود اما باز فدائیان داریوش خود را به میان انداخته و اسکندر را عقب زدند و شاه خود را با بذل جان عزیز از گزند دشمن محفوظ نگهداشتند.
اسکندر خسته شده بود. دیگر بازوانش قدرت شمشیر زدن نداشت لذا نوک شمشیر خون آلود خود را به نوک چکمه اش تکیه داد. لحظه ای توقف و فکر کرد و بعد روی رکاب برخاست و به اطراف میدان نگریست و ناگهان فریادی کشید و گفت:
_ به سمت چادرهای سفید پیش...
در منتها الیه شرق جبهه دو نقطه سفید به نظر می رسید. آن جا دو چادر سفید رنگ ابریشمین برپا نموده و سایبانی برای خانواده داریوش ایجاد کرده بودند. شاه ایران طبق یک سنت دیرین همیشه خانواده خویش را همراه حرکت می داد و نزدیک میدان جنگ مستقر می کرد
اسکندر وقتی از گرفتن داریوش ناامید شد راه دیگری برای رسیدن به مقصود خویش پیدا کرد و گستاخانه به سمت چادرهای سفید و خانواده داراب تاختن گرفت. حیله اسکندر خیلی زود کشف شد ولی متأسفانه نتوانستند راه را بر او بگیرند و بالاخره پارمیتون پس از یک جنگ یک ساعته نگهبانان خانواده شاهنشاهی را شکست داد و استاتیرا دختر زیبا و جوان داریوش و دیگر زنان درباری را به اسارت گرفت و به این ترتیب بزرگترین ضربات را به روح شاه ایران وارد آوردند.
داریوش پس از اطلاع از این واقعه و پس از شکست جنگ ایسوس دوازده هزار تالان طلا (هر تالان برابر یک رطل یعنی چهار صدو هشتاد و چند گرم) برای اسکندر فرستاد که از ادامه پیشروی منصرف شده، اسرا را باز دهد و برود
ولی اسکندر پاسخ رد داد.
ولی اسکندر پاسخ رد داد.
جنگ های گرونیک و ایسوس یکی بعد از دیگری قدرت نظامی ایران را ضعیف کرده و بالاخره به آن جا رسید که اسکندر بدون برخورد با مقاومت مهمی که وقت او را تضییع کند به پرسپولیس رسید و در آپادانا، قصر شاهان ایران مستقر شد.
آن روز نیز تائیس زیبا و دلفریب مثل همیشه در میان یک عده کنیزکان رومی و بابلی و حبشی نشسته و خویشتن را به دست آن ها سپرده بود که به سبک دختران ایران آرایشش کنند.
جائی که او قرار گرفته بود... اقامتگاه همیشگی استاتیرا دختر زیبای داریوش بود.
در بالای آن سالن بزرگ که درهای آهنین و عظیم و پرده های زربفت داشت تخت عاج سفید رنگ زیبائی قرار داده بود که با جواهرات گرانقیمت آراسته شده و به بهترین وجه زینت گردیده بود. این تخت عاج، همان تخت بزرگی است که کمبوجیه از مصر با خود آورد و به ملکه مصر یعنی همسر پزامتیک دوم تعلق داشت و اکنون خوابگاه تائیس اسکندر شده بود.
در این موقع که یکی از کنیزکان موی ابریشمین و طلائی تائیس را شانه می زد و دیگری پاهایش را با مایعی عطرآگین می شست و سومی شکم و سینه اش را با شیر شستشو می داد. ناگهان یکی از زنان وارد شد و به سرعت خود را به تائیس رسانید و زیر گوش او چیزی گفت. رنگ تائیس بشنیدن خبر زیر گوشی پرید و فوراً از جای جست و شتاب زده و نگران گفت:
_ آه فیلوتاس...؟ نگذارید او این جا بیاید... به نگهبان دستور دهید... ولی دیگر دیر شده بود زیرا پرده شرقی تالار بالا رفت و فیلوتاس در لباس بزم و شادی وارد شد.
حالا فیلوتاس آهن نپوشیده بود. بلوزی از چرم با تسمه های ابریشمین، دامنی از لطیف ترین پارچه ها که دور کمرش با ده ها چین آویخته بود. پارچه ای بلند به دوش داشت که در روی شانه چپ مثل یک دسته از شاخ های گندم جمع و با گلی طلائی بسته شده بود.
تائیس به دیدن او گفت:
تائیس می خواست فیلوتاس را سرگرم کند و به بهانه هائی مختلف شانه از زیر بار قولی که داده است خالی کند اما سردار شجاع و زیبای سپاه اسکندر، امروز با عزم راسخ و تصمیمی قطعی و غیر قابل فسخ آمده بود که تکلیف خویش را با تائیس معلوم کند. او می سوخت، او عاشق صادقی بود که با صفای دل و روح عشق می ورزید. و به همین علت خویشتن را بیش تر ازاسکندر در تصاحب آن زن زیبا محق می دانست و همچنانکه بارها با اشک و آه به تائیس گفته بود عقیده داشت که بهتر از اسکندر که مردی ماجراجو و دارای سرنوشتی نامعلوم است تائیس را خوشبخت می کند.
تائیس هم فیلوتاس را دوست می داشت ولی در عین حال از اسکندر نیز نمی توانست چشم بپوشد. او فیلوتاس، عشق فیلوتاس، را دوست می داشت و از آن طرف اسکندر و نام اسکندر، قدرت اسکندر و شهرت و اهمیت یک چنین فاتحی را می پرستید. به این مناسبت نمی خواست یکی از آن ها را از دست بدهد و چون فهمید که این بار فیلوتاس می خواهد کار را یکسره کند در غیر این صورت او را رها سازد لذا ناگهان از تخت عاج پائین جست و گفت:
_ اوه فیلوتاس... تو می خواهی مرا ترک کنی، احساس می کنم که نمی توانم دوری ات را تحمل کنم. من تو را دوست می دارم. قبول کن، باور داشته باش که این چند کلمه که گفتم از اعماق قلب من برمی خیزد.
این دفعه فیلوتاس با سرعت بیش تری گفت:
_ تو دروغ می گوئی و دلیلش این است که گیسوانت را مانند دختران پرسپولیس آرایش داده ای... اگر اسکندر را دوست نداری چرا می خواهی محبوب او باشی...
تائیس خنده بلند و لطیف و دلفریبی کرد و گفت:
_ عجب؟ چه دلیلی! آرایش گیسوان من چه ارتباطی به این موضوع دارد؟ فیلوتاس مثل اینکه نمی خواست این راز را آشکار کند اندکی مکث کرد و پس از چند لحظه تردید و دو دلی اظهار داشت:
_ تو گیسوانت را مثل دختران ایران آرایش داده ای که توجه اسکندر را از استاتیرا به جانب خودت جلب کنی... من می دانم که حسادت زائیده عشق است...
رنگ از چهره تائیس پرید. صورت خوشرنگ و سرخ و سفیدش به سفیدی گرائید و ناگهان آثار طوفانی عظیم بر سیمایش نقش بست و این انقلاب آن قدر وبه وضوح و آشکار پدید آمد که فیلوتاس از گفته ی خویش پشیمان شد و لب را به دندان گزید.تائیس که از گوشه و کنار راجع به عشق اسکندر نسبت به استاتیرا چیزهایی شنیده بود حال دیگر مطمئن شد ولی تصمیم گرفت که از وجود فیلوتاس برای کوبیدن رقیب استفاده کند بدین جهت گفت:
_ فیلوتاس قبول کن که من تو را دوست دارم و اگر قرار باشد که همه عمر با مرد دل خواه خودم زندگی کنم و مثل زنان دیگر بچه بیآورم، آن مرد تو هستی و می خواهم که پدر اطفالم نیز باشی. من اسکندر را دوست ندارم و اکنون که می بینم او مرا بازیچه می پندارد و برای رضایت تمنیات خویش یک روح زنده و بشاش را می خواهد بکشد، من هم انتقام می گیرم و با تو ای محبوب دل من... با تو ای سردار شجاع بهر جا که میل داری خواهی آمد و در سخت ترین شرایط زندگی خواهم کرد. تو این التهاب مرا به عشق تعبیر نکن. من می خواهم قبل از این که پست شوم آنقدر بزرگ شوم که تا دنیا باقی است از بزرگی من و انتقام من سخن گویند.
فیلوتاس گفت:
_ اوه دیوانه زیبای من ساکت، از کی می خواهی انتقام بگیری...؟
_ از استاتیرا، آن هم به دست محبوبش اسکند.
سپس تائیس چنین ادامه داد:
_ برو. تو برو فیلوتاس من... همین امروز از پرسپولیس خارج شو. من به وفای تو اعتماد دارم زیرا تنها کسی که از میان صدها عاشق واقعاً مرا دوست داشته توی، لذا نمی خواهم این جا باشی... از کانون خطر دور شو که من با خیال راحت به کار خود مشغول باشم.
شبی که ماه در ثلث آخر شب بیرون خواهد آمد در کنار دیوار شرقی شهر بابل کنار آن در مفرغی بزرگ که یک روز در کمال شکوه و عزت از آن خارج شدم منتظر من باش... من آن شب به تو خواهم پیوست و هر دو به روم خواهیم گریخت که از گزند اسکندر و دست نشاندگان او در امان باشیم. من امشب برای آخرین بار با اسکندر شراب خواهم نوشید. امشب آخرین شب زندگی من با اسکندر است... امشب چندان می نوشم. چنان مست می شوم و چنان مستانه بانک می زنم که آسمان ها، ستارگان، خدایان المپ را به رقص در آورم.
فیلوتاس من امشب برای آخرین بار مزه ی پیروزی را می چشم... بگذار به استاتیرا دختر داریوش بفهمانم که از او تواناتر هستم. این حق من است و باید از حق خویش دفاع کنم.
فیلوتاس که به اخلاق تائیس آشنایی داشت وحشت زده گفت:_ تائیس به من بگو چه می خواهی بکنی...؟
_ محال است. که از دهان من بشنوی... زود برو و همان شب پای دیوار بابل در انتظار من باش...
در همین هنگام صدای پایی در راهرو طنین انداخت و فیلوتاس به گمان اینکه اسکندر با آن جا می آید به سرعت از در دیگری خارج شد و رفت.
در مشرق، آن جایی که با خوابگاه خورشید فاصله دورتری داشت چادرهای سپاه میلیونی اسکندر در ظلمت نیم شکسته و تازه جان شب مثل خال ها و گل های سفیدی بر دامن نیلی رنگ زنی به نظر می رسید که بر زمین نشسته و دامن گسترده باشد.
تائیس معشوقه زیبای اسکندر، حاکم قلب و روح بزرگترین فاتح جهان هنوز در آتش خشم و حسادت می سوخت و وقتی از شکاف پرده زربفت، افق تاریک را دید کنیزان آرایشگر را احضار کرد و دستور داد تا آرایشی بدیع و زیباتر از همیشه به روی و موی او بدهند و به شکل ونوس و آفرودیت آرایشش کنند.
در همان حال که تائیس ایستاده و کنیزان به آرایش سر و روی و موی او اشتغال داشتند گاهگاه به اندام، دست و پا و شکم خویش می نگریست و می دید که هوز در زیبائی و توازن لطف و وجاهت و هم آهنگی قد و بالا و سینا سرآمد زنان دیگر جهان است و جا ندارد که اسکندر او را رها کند و به زن دیگری پناه برد.
تائیس زیر لب گفت:
_ فیلوتاس... من انتظار دیدن شما را داشتم. می خواستم به شما تهنیت بگویم. چرا دیشب در بزم اسکندر نبودید...؟
و بلادرنگ به اشاره انگشت کنیزان را از اتاق بیرون کرد و وقتی با فیلوتاس تنها ماند نفس به راحتی کشید و برای اینکه ناراحتی خود را مخفی دارد روی خویش را برگردانید و به تماشای میدان جلوی قصر شاهی که از پنجره تالار معلوم بود پرداخت.
تائیس می خواست فیلوتاس را سرگرم کند و به بهانه هائی مختلف شانه از زیر بار قولی که داده است خالی کند اما سردار شجاع و زیبای سپاه اسکندر، امروز با عزم راسخ و تصمیمی قطعی و غیر قابل فسخ آمده بود که تکلیف خویش را با تائیس معلوم کند. او می سوخت، او عاشق صادقی بود که با صفای دل و روح عشق می ورزید. و به همین علت خویشتن را بیش تر ازاسکندر در تصاحب آن زن زیبا محق می دانست و همچنانکه بارها با اشک و آه به تائیس گفته بود عقیده داشت که بهتر از اسکندر که مردی ماجراجو و دارای سرنوشتی نامعلوم است تائیس را خوشبخت می کند.
تائیس هم فیلوتاس را دوست می داشت ولی در عین حال از اسکندر نیز نمی توانست چشم بپوشد. او فیلوتاس، عشق فیلوتاس، را دوست می داشت و از آن طرف اسکندر و نام اسکندر، قدرت اسکندر و شهرت و اهمیت یک چنین فاتحی را می پرستید. به این مناسبت نمی خواست یکی از آن ها را از دست بدهد و چون فهمید که این بار فیلوتاس می خواهد کار را یکسره کند در غیر این صورت او را رها سازد لذا ناگهان از تخت عاج پائین جست و گفت:
_ اوه فیلوتاس... تو می خواهی مرا ترک کنی، احساس می کنم که نمی توانم دوری ات را تحمل کنم. من تو را دوست می دارم. قبول کن، باور داشته باش که این چند کلمه که گفتم از اعماق قلب من برمی خیزد.
این دفعه فیلوتاس با سرعت بیش تری گفت:
_ تو دروغ می گوئی و دلیلش این است که گیسوانت را مانند دختران پرسپولیس آرایش داده ای... اگر اسکندر را دوست نداری چرا می خواهی محبوب او باشی...
تائیس خنده بلند و لطیف و دلفریبی کرد و گفت:
_ عجب؟ چه دلیلی! آرایش گیسوان من چه ارتباطی به این موضوع دارد؟ فیلوتاس مثل اینکه نمی خواست این راز را آشکار کند اندکی مکث کرد و پس از چند لحظه تردید و دو دلی اظهار داشت:
_ تو گیسوانت را مثل دختران ایران آرایش داده ای که توجه اسکندر را از استاتیرا به جانب خودت جلب کنی... من می دانم که حسادت زائیده عشق است...
رنگ از چهره تائیس پرید. صورت خوشرنگ و سرخ و سفیدش به سفیدی گرائید و ناگهان آثار طوفانی عظیم بر سیمایش نقش بست و این انقلاب آن قدر وبه وضوح و آشکار پدید آمد که فیلوتاس از گفته ی خویش پشیمان شد و لب را به دندان گزید.تائیس که از گوشه و کنار راجع به عشق اسکندر نسبت به استاتیرا چیزهایی شنیده بود حال دیگر مطمئن شد ولی تصمیم گرفت که از وجود فیلوتاس برای کوبیدن رقیب استفاده کند بدین جهت گفت:
_ فیلوتاس قبول کن که من تو را دوست دارم و اگر قرار باشد که همه عمر با مرد دل خواه خودم زندگی کنم و مثل زنان دیگر بچه بیآورم، آن مرد تو هستی و می خواهم که پدر اطفالم نیز باشی. من اسکندر را دوست ندارم و اکنون که می بینم او مرا بازیچه می پندارد و برای رضایت تمنیات خویش یک روح زنده و بشاش را می خواهد بکشد، من هم انتقام می گیرم و با تو ای محبوب دل من... با تو ای سردار شجاع بهر جا که میل داری خواهی آمد و در سخت ترین شرایط زندگی خواهم کرد. تو این التهاب مرا به عشق تعبیر نکن. من می خواهم قبل از این که پست شوم آنقدر بزرگ شوم که تا دنیا باقی است از بزرگی من و انتقام من سخن گویند.
فیلوتاس گفت:
_ اوه دیوانه زیبای من ساکت، از کی می خواهی انتقام بگیری...؟
_ از استاتیرا، آن هم به دست محبوبش اسکند.
سپس تائیس چنین ادامه داد:
_ برو. تو برو فیلوتاس من... همین امروز از پرسپولیس خارج شو. من به وفای تو اعتماد دارم زیرا تنها کسی که از میان صدها عاشق واقعاً مرا دوست داشته توی، لذا نمی خواهم این جا باشی... از کانون خطر دور شو که من با خیال راحت به کار خود مشغول باشم.
شبی که ماه در ثلث آخر شب بیرون خواهد آمد در کنار دیوار شرقی شهر بابل کنار آن در مفرغی بزرگ که یک روز در کمال شکوه و عزت از آن خارج شدم منتظر من باش... من آن شب به تو خواهم پیوست و هر دو به روم خواهیم گریخت که از گزند اسکندر و دست نشاندگان او در امان باشیم. من امشب برای آخرین بار با اسکندر شراب خواهم نوشید. امشب آخرین شب زندگی من با اسکندر است... امشب چندان می نوشم. چنان مست می شوم و چنان مستانه بانک می زنم که آسمان ها، ستارگان، خدایان المپ را به رقص در آورم.
فیلوتاس من امشب برای آخرین بار مزه ی پیروزی را می چشم... بگذار به استاتیرا دختر داریوش بفهمانم که از او تواناتر هستم. این حق من است و باید از حق خویش دفاع کنم.
فیلوتاس که به اخلاق تائیس آشنایی داشت وحشت زده گفت:_ تائیس به من بگو چه می خواهی بکنی...؟
_ محال است. که از دهان من بشنوی... زود برو و همان شب پای دیوار بابل در انتظار من باش...
در همین هنگام صدای پایی در راهرو طنین انداخت و فیلوتاس به گمان اینکه اسکندر با آن جا می آید به سرعت از در دیگری خارج شد و رفت.
در مشرق، آن جایی که با خوابگاه خورشید فاصله دورتری داشت چادرهای سپاه میلیونی اسکندر در ظلمت نیم شکسته و تازه جان شب مثل خال ها و گل های سفیدی بر دامن نیلی رنگ زنی به نظر می رسید که بر زمین نشسته و دامن گسترده باشد.
تائیس معشوقه زیبای اسکندر، حاکم قلب و روح بزرگترین فاتح جهان هنوز در آتش خشم و حسادت می سوخت و وقتی از شکاف پرده زربفت، افق تاریک را دید کنیزان آرایشگر را احضار کرد و دستور داد تا آرایشی بدیع و زیباتر از همیشه به روی و موی او بدهند و به شکل ونوس و آفرودیت آرایشش کنند.
در همان حال که تائیس ایستاده و کنیزان به آرایش سر و روی و موی او اشتغال داشتند گاهگاه به اندام، دست و پا و شکم خویش می نگریست و می دید که هوز در زیبائی و توازن لطف و وجاهت و هم آهنگی قد و بالا و سینا سرآمد زنان دیگر جهان است و جا ندارد که اسکندر او را رها کند و به زن دیگری پناه برد.
تائیس زیر لب گفت: