وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت سوم)

فصل دوم – راهگشایی هلمز

در مسیر بازگشت به خانه چندین مرتبه سعی کردم تا از حدسیات و عقاید هلمز پیرامون این مسئله باخبر شوم، اما هر بار او با زیرکی تمام موضوع صحبت را عوض می کرد تا درنهایت دیگر چیزی از او نپرسیدم.

قبل از ساعت سه بود که به اتاقمان بازگشتیم. هلمز با عجله به اتاق خوابش رفت و به سرعت در ظاهری جدید برگشت. او لباسهایی کهنه و مندرس به تن کرده بود، لباسهایی که افراد جویای کار معمولاً به تن می کنند. یک کت قدیمی و پوتینی کهنه تر نیز پوشیده بود

و در حالی که خود را درون آینه بالای شومینه برانداز می کرد گفت: به گمانم خوب باشد. دوست عزیزم دکتر واتسون از اینکه نمی توانی با من بیایی بسیار شرمنده ام، زیرا که کار عاقلانه ای نیست. امیدوارم که در چند ساعت آینده، زنده و سلامت بازگردم!

و قدری گوشت از روی میز برداشت و برای خود ساندویچی آماده کرد و آنرا در جیبش قرار داد و اتاق را ترک کرد.

اندکی از نوشیدن چایم نگذشته بود که او مراجعت کرد. بسیار راضی و خشنود به نظر می آمد و چکمه ای کهنه در دستش بود.

آنها را به گوشه ی اتاق پرت کرد و فنجانی چای برداشت و گفت:

- من باز هم بیرون می روم .

- کجا ؟

- اوه، به سمت دیگر لندن. منتظر من نمان .

- چه می کنی هلمز؟

- همه چیز عالی است. به استرتهام رفته بودم، اما داخل نشدم. این پرونده ی کوچک و جالبی است و بسیار خرسند و خوشحالم که حل کردن آنرا به من واگذار کرده اند. با این وجود نباید وقت را تلف کنم. باید لباسهایم را عوض کنم و با ظاهری معمولی به آنجا برگردم.

چشمان هلمز از شادی می درخشید و صورت همیشه رنگ پریده اش، گل انداخته بود. با عجله به طبقه ی بالا رفت و چند لحظه بعد صدای درب حال که با شدت بسته شد.

تا پاسی از شب را به انتظار برگشتن هلمز سپری کردم، اما بعد از آن به رختخواب رفتم. نمیدانم چه ساعتی برگشت، اما هنگام صبحانه آنجا بود و همچنان که با فنجان قهوه می نوشید، با دست دیگر روزنامه ی صبح را می خواند.

- واتسون عزیز، لطفاً مرا ببخش که بدون تو شروع کردم. زیرا که آقای هولدر امروز صبح، زودتر خواهد آمد.

- بله ساعت از نه گذشته است و همان لحظه صدای زنگ به گوش رسید.

وقتی که بانکدار وارد شد از تغییرات چهره ی او متعجب شدم. صورتش قدری لاغرتر به نظر می رسید و موهایش سفیدتر از قبل شده بود. و چنان با آرامی و خستگی گام بر می داشت که رفتارش دردناکتر از رفتار دیروزش بود و به سنگینی در همان صندلی که من برایش آورده بودم، فرورفته بود.

-تنها دو روز پیش، من مردی بسیار خوشحال و خوشبخت بودم اما حالا باید آخرین سالهای زندگی ام را در تنهایی و ناراحتی بگذرانم. تمام وقایع بد و وحشتناک به دنبال هم قطار شده اند. حالا نیز برادرزاده ام مری مرا ترک کرده است.

- شما را ترک کرده ؟

- بله. تختخوابش امروز دست نخورده بود و اتاقش خالی و تنها پیامی برایم به جا گذاشته بود. من دیشب به او گفتم که از ازدواج نکردن او با پسرم متاسفم. شاید اشتباه کردم که این حرفها را به او زدم. این متن پیام اوست:

عموی عزیزم

فکر می کنم که رفتار من باعث ایجاد مشکلات شما شده است. دیگر در خانه ی شما احساس خوشحالی و خوشبختی نمی کنم پس چاره ای جز رفتن و ترک کردنتان ندارم. برای من و آینده ام هیچ نگران و ناراحت نباشید، چون همه چیز از قبل برنامه ریزی شده و در زندگی یا مرگ به دنبالم نگردید. دوست دار شما، مری.

- آقای هلمز، منظور او از نوشتن این نامه چیست؟ آیا فکر می کنید که قصد خودکشی دارد ؟

- نه، نه، اصلاً چیزی شبیه به این را تصور نمی کنم. این کار او شاید بهترین راه حل موجود است و اینکه شما بالاخره به پایان مشکلاتتان رسیده اید.

- هاها! آقای هلمز آیا شما چیزی شنیده اید؟ آیا می دانید الماس ها کجاست ؟

- به نظرم هزار پوند جایزه ی ناچیزی است.

- من حاضرم ده هزار پوند بپردازم .

- این مقدار هم لازم نیست. سه هزار پوند کافی است. و به نظرم این پاداش کوچکی است. آیا دسته چکتان را به همراه دارید؟ بفرمایید، اینجا قلم هست.

آقای بانکدار همچنان که صورتی بهت زده و متعجب داشت، چکی به مبلغ چهار هزار پوند کشید و هلمز نیز به سمت میز تحریرش رفت و یک تکه طلا و سه قطعه الماس را از کشویی برداشت و آنها را به روی میز انداخت.

بانکدار فریادی از شادی سر داد و جواهرات گمشده اش را برداشت.

و با خود نجوا کنان گفت: شما اینها را دارید. نجات پیدا کردم! نجات پیدا کردم !

- آقای هولدر هنوز یک نفر دیگر هست که شما به او بدهکارید .

- مدیونم ؟ و بانکدار قلم را دوباره برداشت و ادامه داد: مبلغ را بفرمایید تا من تمامش را بپردازم.

- نه. اصلاً مسئله ی پول مطرح نیست. پسر شما، پسر بسیار خوبی است. شما باید به داشتن چنین فرزندی ببالید و افتخار کنید. حالا زمان عذر خواهی از اوست.

- پس آرتور بی گناه بوده ؟

- من دیروز هم به شما گفتم و حرفم را دوباره تکرار می کنم که او بیگناه است .

- آیا شما مطمئنید؟ پس اگر این چنین است بیایید به سوی او بشتابیم و او را نیز از ماجرا با خبر کنیم .

- او اکنون نیز حقیقت ماجرا را می داند. من با او ملاقاتی داشته ام و او هم نمی خواست که داستان را برای من تعریف کند و من آنچه را که می دانستم بر او عرضه کردم و او نیز جزئیات کم اهمیت دیگر را بر من روشن ساخت. خبری که امروز صبح برایتان دارم احتمالاً شما را متعجب و شگفت زده خواهد کرد.

-پس لطفاً مرا نیز از چند و چون این ماجرای مرموز و پیچیده مطلع کنید .

- تمام ماجرا را برایتان شرح خواهم داد. اما پیش از آن بگذارید به اطلاعتان برسانم که سر جرج برنول و برادرزاده تان مری با هم گریخته اند.

- مری من؟ این غیر ممکن است .

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد