وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

شرلوک هلمز و تاج الماس(قسمت اول)

فصل نخست – مشکل بانکدار
همانطور که صبح هنگام کنار پنجره ایستاده بودم و به خیابان بیکر نگاه می کردم، گفتم:
هلمز، مرد دیوانه ای در خیابان است و از اینکه خویشانش به او اجازه داده اند خانه را به تنهایی ترک کند ناراحت به نظر می رسد.
دوستم هلمز از صندلی راحتی اش برخواست و از بالای شانه هایم به بیرون نظری افکند. یک صبح سرد فوریه بود و برفهای زیاد شب گذشته که بر زمین نشسته بودند در زیر انوار کم رمق آفتاب زمستانی چشمک زنان می درخشیدند.
مرد حدوداً پنجاه ساله، بلند قامت و اندکی فربه بود و لباسهایی شیک و گرانقیمت به تن داشت. اما رفتارش برازنده ی لباسهایش نبود؛ در حالی که از عرض خیابان عبور می کرد، دستهایش را در هوا حرکت می داد و سرش را به این سو و آن سو می چرخاند.
- موضوع از چه قرار است هلمز؟ آیا او به دنبال پلاک خانه ای است ؟
و هلمز پاسخ دا:د واتسون عزیز، مطمئنم که میهمان تازه ی ماست!
- منظورت این است که بدین جا می آید ؟
- به گمانم قصد دارد که با من صحبت کند. هاها !
در همین حال مرد با شتاب به سمت خانه آمد و با شدت زنگ درب را به صدا درآورد.
تنها چند لحظه بعد، او در اتاق همراه ما بود. به تندی نفس نفس میزد و دستانش را همچنان در هوا می چرخاند. هنگامیکه ناراحتی را در چشمانش دیدیم، لبخند صورت هایمان نیز رخت بربست و محو شد.
برای مدتی توان صحبت نداشت. بدنش از سمتی به سمتی دیگر حرکت می کرد و موهای سرش را همچون دیوانگان می کشید.
شرلوک هلمز، او را به آرامی بر صندلی نشاند و گفت:
مگر نه این است که برای تعریف داستان تان بدین جا آمده اید؟ پس لطفاً تا وقتی که آرام نشده اید لب به سخن نگشایید و این مشکل را تا بهبودی حالتان مطرح نکنید.
مرد به آرامی در جایش نشست و تا نفس نفس زدن هایش بند آید بدون هیچ کلامی همان طور باقی ماند. سپس رو به ما کرد و گفت:
بی شک مرا دیوانه یا مجنون می پندارید. مشکلی که بر من حادث شده، خود برای دیوانه شدن کافی است. توانایی ایستادگی در مقابل شرمساری از حرف مردم، که تا کنون آنرا تجربه نکرده ام، و یا حتی کنار آمدن با مشکلات خانوادگی را در خود می بینم اما این بار، این دو با هم همراه شده اند و در موقعیتی طاقت فرسا، تمام توان مرا ربوده اند و مقدمات نابودی و فلاکتم را مهیا ساخته اند.
از این گذشته اگر شما راه حلی بر این معضل نیابید، دیگر من تنها نیستم و افراد سرشناس مملکتی نیز بی تردید در چنین گودال تاریک جان کاهی همراهم خواهند شد.
هلمز گفت: آرام باشید آقا. شما که هستید و برشما چه رفته است؟
و مرد پاسخ داد: نام من احتمالاً برایتان آشنا خواهد بود. من آلکساند هولدر، از بانک اعتباری هولدر و استیونسن در خیابان تردنیدل هستم.
نام او کاملاً برای ما شناخته شده بود. آقای هولدر شریک سابق دومین بانک تجاری بزرگ لندن بود. واقعاً چه بر این مرد رفته که چنین روزگار تلخ و اسفباری را می گذراند و چنین شکننده راه زندگی را در پیش گرفته و رو به ما آورده؟
تا او خود را برای تعریف داستانش آماده کند، اندکی صبر کردیم.
- آقایان، وقت طلاست. هنگامیکه پلیس استفاده از کمک و همیاری شما را به من پیشنهاد کرد حتی یک دقیقه را نیز از دست ندادم . با وجود برف زمین و کندی حرکت کالسکه ها به ناچار از ایستگاه مترو تا اینجا را دویدم. اکنون نیز که حالم بهتر شده قصد دارم که تمام زوایای پیدا و پنهان ماجرا را در آن حد که می دانم برایتان بازگو کنم.
و او شروع به صحبت کرد:
دیروز صبح در دفتر کارم در بانک نشسته بودم که کارت شخصی را که تقاضای ملاقات داشت برایم آوردند. پس از خواندن نام او، دریافتم که از مهمترین افراد انگلستان است، پس سریعاً او را به نزد خود خواندم.
آن مرد رو به من کرد و گفت: آقای هولدر، شنیده ام که شما وام می دهید.
- بله، بانک در صورتی که از بازگشت پول مطمئن باشد، وام خواهد داد.
- من سریعاً به پنجاه هزار پوند نیازمندم. البته اگر بخواهم چنین پولی را می توانم از دوستانم بگیرم، اما بیشتر ترجیح می دهم همچون یک مسئله کاری و تجاری با آن برخورد کنم و آن را از شما قرض کنم.
- آیا می توانم بدانم که این مبلغ را برای چه مدت میخواهید ؟
- دوشنبه ی آینده مقدار هنگفتی پول بدستم می رسد. مسلماً تمام پولتان را در همان زمان پرداخت خواهم کرد. اما بسیار حیاتی است که اکنون این پول را دریافت کنم.
- مایه ی امتنان و خوشحالی بود که میتوانستم این پول را از حساب شخصی ام به شما تقدیم کنم، اما چه کنم که این میزان بس زیاد است و چاره ای جز پرداخت توسط بانک نیست؛ که در این صورت تقاضا دارم چیزی را که هم تراز و هم سنگ این مبلغ، ارزشمند باشد به عنوان ودیعه نزد بانک بگذارید.
- البته
و در این هنگام کیف چرمی سیاهی را بلند کرد و روی میز گذاشت و ادامه داد:
مطمئنم که درباره ی تاج الماس شنیده اید.
- تاج الماس از با ارزشترین دارائیهای ملی است.
- بله، دقیقاً
و در همین حال درب کیف را گشود و بر روی پارچه ی صورتی داخل آن یک قطعه ی بی نظیر جواهر آرمیده بود.
آن مرد ادامه داد:
سی و نه قطعه الماس بسیار بزرگ و طلای بسیار گران قیمت بدنه ی تاج. من این اثر هنری برجسته را به شما می دهم.
و من کیف را برداشتم و با شک و تردید به آن مرد سرشناس نگریستم. او دوباره ادامه داد :

فکر می کنید کار درستی است که این تاج را به شما دهم؟ بدون تردید تاج فقط چهار روز نزد شما خواهد ماند. تنها چیزی که از شما می خواهم این است که این موضوع، همچون راز سر به مهری بین خودمان باقی بماند و از تاج به بهترین و شایسته ترین وجه ممکن مراقبت کنید زیرا که صبح دوشنبه برای پس گرفتن آن مجدداً مزاحمتان خواهم شد.

آن مرد هنگام رفتن عصبی و نگران به نظر می رسید، من نیز مبلغ درخواستی اش را که پنجاه هزار پوند بود به صورت اسکناس تهیه کردم و به وی پرداختم. هنگامی که دوباره تنها شدم، به اندیشه فرو رفتم و از مسئولیت خطیری که قبول کرده بودم نگران شدم. این تاج سرمایه ای ملی است که به تمام مردم انگلستان تعلق دارد. من آنرا درون جعبه ای مخصوص در دفترم قرار دادم و به کار مشغول شدم.
عصر هنگام، موقع تعطیلی، به دلیل وجود سابقه ی قبلی دستبرد، عاقلانه ندیدم که آن تاج با ارزش را در بانک بگذارم. پس کالسکه ای گرفتم و آنرا با خود به خانه بردم. در تمام طول راه، لحظه ای نبود که از هراس حادثه ای ناگوار، نفسم به شماره نیفتد. تا اینکه بالاخره به خیابان استرتهام و خانه رسیدیم. بلافاصله به طبقه ی بالا رفته و آنرا درون کمد دیواری اتاق رخت کنم مخفی کردم.
آقای هلمز، من دو خدمتکار مرد دارم که هر دو شبها را بیرون از خانه می گذرانند و از این بابت هیچ جای نگرانی نیست. همچنین سه خدمتکار زن نیز در خانه ام مشغول به کار هستند که هر سه وظایفشان را به نحو احسن انجام می دهند و سالهاست که در این خانه مشغولند.
به تازگی خدمتکار زن دیگری نیز به نام لوسی پر به استخدامم درآمده است که به نظر شخص خوبی است و همیشه کارهایش را به درستی انجام می دهد. او دختری زیبا روست که هواخواهان بسیار دارد و البته از این لحاظ هیچ مشکلی وجود ندارد، چرا که ما همه معتقدیم که او دختر خوبی است.
من خانواده ی کوچکی دارم. همسرم چند سال پیش درگذشت و من و یگانه پسرم، آرتور را تنها گذاشت. آرتور تمام زندگی من است. او اخیراً بسیار دردسرآفرین و مشکل ساز شده که از این بابت تمام تقصیرات متوجه من است. زیرا هنگامی که همسرم ما دو نفر را ترک گفت، هرچه در توان داشتم برای رفاه و آسایش آرتور کردم و تمام خواسته هایش را برآوردم و شاید این بزرگترین اشتباه من بود.
دوست داشتم که او نیز با من در بانک مشغول شود، اما متاسفانه او هیچ تمایلی به تجارت ندارد. وقتی که جوان بود به عضویت کلوپی درآمد و همانجا با تعدادی از مردان ثروتمند دوست شد. مردانی که عاداتی پرهزینه و گران قیمت داشتند.
آری از آن به بعد بود که او نیز شروع به باختن پول در قمار، بازی ورق و مسابقات اسبدوانی کرد و دائماً برای قرض کردن به نزدم می آمد. بارها تلاش کردم تا او را از این دوستان جدید دور کنم و او را مجبور به ترک کردن کلوپ کردم که هر بار یکی از آنها به نام سر جرج برنول مانع می شد و تمام نقشه هایم را نقش برآب می کرد.
سر جرج مرتباً به خانه ی ما رفت و آمد دارد. از تمایل آرتور به او هیچ شگفت زده نخواهم شد، زیرا که او در هر کاری دستی دارد و در هر جایی حضوری. از آن گذشته، مصاحب خوبی است و چهره و اندامی برازنده و نیکو دارد. با این همه هرگز نتوانست در درون قلبم همچون آرتور جایی بگشاید. درست مثل مری کوچکم. او نیز همچون من به این مرد می اندیشد.
آه، راستی. مری برادرزاده ی من است، اما همچون دخترم او را دوست می دارم. پس از آنکه پنج سال پیش برادرم جان باخت، او به نزد ما آمد و از آن زمان تاکنون با ما زندگی میکند. او شیرین، دوست داشتنی و زیباست و خانه داری میکند. نمیدانم اگر او نبود، چه میکردم.
تنها در یک مورد است که با خواست قلبی من مخالف است. دو مرتبه آرتور از او تقاضای ازدواج کرد و هر دو بار او نپذیرفت.
آرتور او را بسیار دوست می دارد و او را ملکه زندگی خود می پندارد. اما این ازدواج هرگز سرنگرفت، ازدواجی که به نظرم می توانست پسرم را از این منجلاب بدبختی قمار، نجات بخشد. اما به هرحال دیگر برای این حرفها خیلی دیر شده است!
آقای هلمز، اکنون شما از خانه و خانواده و اطرفیان من به خوبی مطلعید. حالا می خواهم ادامه ی این داستان غم انگیز و اسف بار را برایتان نقل کنم:
همان شب، هنگامی که در حال صرف قهوه ی بعد از شام بودیم، من، مری و آرتور را از وجود تاج باارزش باخبر کردم. با این حال نام آن شخص را به آنها نگفتم و تمام تلاشهایشان برای دیدن تاج را بی نتیجه گذاشتم. لوسی پر برایمان قهوه آورد و اتاق را ترک کرد اما آقایان هیچ مطمئن نیستم که آیا درب اتاق بسته بود یا خیر.
آرتور پرسید: پدر آنرا کجا مخفی کرده اید؟
- در کمد دیواری اتاق رختکن.
- امیدوارم که امشب هیچ سارقی به این خانه نیاید.
- البته درب کمد را قفل کرده ام و جای هیچ نگرانی نیست.
- اما کلیدهای کمد های دیگر می توانند قفل را بگشایند. هنوز یادم است که در زمان کودکی همیشه با کمک کلید کمد اتاق نشیمن درب آنرا می گشودم.
آن شب آرتور مرا تا اتاق همراهی کرد و در حالی که چشمانش از شرم بر زمین افتاده بودند گفت:
پدر آیا امکان دارد که دویست پوند به من قرض دهید ؟
- نه، نمیشود. تاکنون نیز با تو بسیار بخشنده و دست و دل باز بوده ام
- البته که بوده اید اما من به این پول نیاز مبرم دارم و باید آنرا پس دهم؛ وگرنه مرا از کلوپ اخراج می کنند و هرگز نمیتوان به آنجا برگردم.
- اینکه بسیار خوب است.
-بله، اما مسلماً شما مایل نیستید که من آنجا را با شرمساری و شرمندگی ترک کنم. به هیچ وجه توان تحمل چنین وضعی را ندارم و هرطور که شده این مبلغ را به هر شکل ممکن تهیه می کنم. اگر شما هم آنرا به من ندهید، ناچاراً می بایست به راه دیگری متوسل شوم.
از اینکه در یک ماه گذشته برای بار سومی بود که برای قرض کردن پول نزدم می آمد بسیار عصبی و ناراحت شده بودم و به همین جهت بر سرش فریاد برآوردم و با صدای بلند گفتم:
یک پول سیاه هم به تو نخواهم داد.
و آرتور برگشت و به اتاق خود رفت.
پس از رفتن او، به سرغ کمد رفتم و آنرا گشودم و برای بار دیگر تاج را وارسی کردم و هنگامی که از سلامتی آن مطمئن شدم درب کمد را بسته و قفل کردم. سپس به تمام درب ها و پنجره های ساختمان سرکشیدم تا از بسته و قفل بودن آنها نیز اطمینان حاصل کنم. البته همیشه این وظیفه بر عهده ی مری بود. آن هنگام که به طبقه ی پایین آمدم، مری را کنار پنجره ی هال دیدم.
وقتی که به او نزدیک تر شدم، او پنجره را بست و قفل کرد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد