وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان پرنسس شرقی/پارت هفده

با شنیدن صدای پوریا خشکم زد و خنده روی لبم ماسید با چشم های گرد شده به طرف پوریا چرخیدم و با دیدن چشمای خونیش بیشتر به وحشت افتادم اما یاسین خیلی خونسرد وطبیعی به طرفش برگشت و لب زد

-بله اقای سرمد کاری داشتین ؟!

-اره ،کارایی که بهت سپردمو تموم کردی که اینجا داری لاس میزنی ؟هاان

-الان وقته ناهارمه !

نگاهی به ساعت گرون قیمتش انداخت با یه پوزخند روی لبش گفت

-اینقدر سرت گرم بوده که انگار زمان از دستت رفته

خیلی از وقت ناهارت گذشته کارایی که ازت خواستم الان روی میزم باشه

-اما یکمیش مونده

-پس چرا معطلی همین حالا کاملش کن واسم بیار

تایاسین به طرفم چرخید دوباره صدای خش دارش بلند شد

-نشنیدم چشمتو

باحرص چشماشو بست و چشمی گفت وقتی پوریا از در پشتی وارد شرکت شد بهم گفت

-ببین سوفی من یکم کار دارم میشه بریم بالا کارمو زودی تموم میکنم میریم بیرون

-نه یاسین یه وقت بابام میبینه ،بهتره من برم

همینطور که دستمو گرفته بود ومیکشید گفت

-نترس بابات نیست بیا کوچولو


تو اتاق ته سالن که اتاق یاسین بود منتظر یاسین خان نشستم تا بیاد دفتر تمیزی داشت فقط یه عکس از مادرش وخودش روی میزش گذاشته بود عکسشو که توی بچگیش گرفته شده بود برداشتم وخیره شدم خیلی بانمک بود بی اراده لبخندی روی لبهام نشست با باز شدن در خیلی اروم بلند شدم همینطور که میرفتم تا قاب عکسو روی میز بزارم و گفتم

-بالاخره تموم شد کارت ؟!

-نه هنوز کارم باهات تموم نشده

باشنیدن صدای پوریا قاب عکس از دستم افتاد و خورد شد بجز عکس یاسین دیگه چیزی از قاب شیشه ایش نمونده بود با صدای بلندی داد زدم

-پسر روانی دیدی چیکار کردی ؟!

مثل ادم اول در بزن خب !

داشتم با عصبانیت از کنارش رد میشدم که بازومو گرفت و به دیوار کنار در کوبید درد بدی توی کمر پیچید که باعث شد کمی صورتمو جمع کنم

وقتی چشمامو باز کردم دو مردمک توی خون دیدم دستای گرمش تا گودی کمرم پیشروی کردن دستامو روی جفت بازوهاش گذاشتم تا مانع از نزدیکیش بشم ولی زورم نمیرسید دستاشو پشت کمرم حلقه کرد و خیره به چشمام گفت

-خب جوجه تا اون روی سگ من بالا نیومده و پاچه نگرفتم خودت بگو پشت شرکت چیکار میکردین؟!


-نمیتونم بگم! شخصیه !

-هه که نمیتونی بگی اره ؟!

ولی من اون زبونتو بیرون میکشم تا خودش مثل بلبل اعتراف کنه

-پوریا برو کنار میخوام برم

-عه … کجا به این عجله تازه اومدی جوجه

-نمیخوام یاسین تورو اینجا ببینه ؟!

-نکنه واست بد میشه اره میترسی بفهمه که هنوز عاشقمی

پوزخندی زدمو گفتم

-اینقدر واسه خودت تلقین کردی که خودتم باورت شده

اگه عاشقت بودم دلیل نداشت با یاسین ادامه بدم

-هنوز همون جوجه کوچولو هستی

باید خیلی احمق باشم تا نفهمم اون چشمات چی دارن میگم

-چشمای من غلط میکنن که دروغ میگن

دستاشو از پشت کمرم باز کرد و انگشتهاش به ارومی از پهلوم هام بالا اومدم و درست زیر بغلم متوقف شدن توی یه لحظه بلندم کرد و به دیوار کوبید لبهای نرم و داغش روی لبهام نشست خودش میدونست با این کارش راه فراری واسم نمیمونه

با دستام به سرشونه های بزرگش میکوبیدم و پاهامو همش تکون میدادم ولی فایده نداشت

طولانی و عمیق میبوسید قلبم همچین میکوبید که صداشو توی مغزم میشنیدم به نفس نفس افتاده بودم بدنم سست شده بود تا اینکه یه لحظه سرشو عقب کشید و منو اروم زمین گذاشت لبهام نبض داشتن

دستاشو کنار سرم گذاشت


چشمای خمارش رو دوخته بود به چشمام

دلم میخواست سرش داد بزنم و بگم

دِ لعنتی اینجوری نگام نکن منو بکشی بهتر از اینکه اینجوری زل بزنی بهم میترسم با نگات سست بشم و زیر همه چی بزنم

چشمامو روی در ودیوار میچرخوندم تا نگاه تبدارشو اون چشمای خمارشو نبینم ولی دستمو خوند

با دستش فکم گرفت و گفت

-چی شد تو که دیگه عاشق نبودی ؟!

-الانم میگم نیستم

خنده ی بلندی کرد قسم میخورم هر کی توراهرو بود شنید

دوباره دستاش روی فکم رفت و چشماش برق میزد با لبخند روی لبش گفت

-اگه عاشق نیستی چرا به در و دیوار زل زدی جوجه ،چرا این قلبت داره از جاش درمیاد چرا وقتی میبوسیدمت لش کرده بودی روم هااان ؟!


-پوریا دست از سرم بردا

برو به زندگیت برس اخه چی از جونم میخوای؟!

-خودتو !

-یعنی چی؟ پوریا تو میفهمی چی میگی ؟ توالان زن داری !کیمیا زنت حساب میشه

برو بزار زندگیمو بسازم

-من فقط یه زن دارم اونم تویی فکر رابطه با این پسره رو به گور میبری

حتی نمیزارم اون انگشت کوچیکش بهت بخوره فهمیدی ؟!

-نه نفهمیدم !

میخواست لبهاشو باز کنه که با صدای در چند قدم عقب تر وایساد

بادیدن یاسین شوکه شدم نگاهی به منو و پوریا انداخت و سپس به قاب عکسش خیره شد ولب زد

-اینجا چه خبره ؟!

لبهامو باز کردم تا یه چیزی ردیف کنم بگم که پوریا زودتر از من به حرف اومد

-یه صدایی از اتاقت شنیدم اومدم ببینم چه خبره !انگار خانم زمانی دست گل به اب دادن

باخنده زد بیرون

زبونمو روی لبهای خشک شدم کشیدم

اب دهنمو قورت دادمو خودمو به قاب عکس خورد شده رسوندم و همین طور که تیکه هاشو توی دستم جمع میکرم گفتم

-ببخش یاسین ،همش تقصیر من بود

میخواستم فقط عکستو ببینم که از دستم افتاد

باخورده شیشه ای که توی دستم رفت سوزششو احساس کردم و اخ بلندی گفتم

یاسین به سرعت کنارم نشست و با نگرانی لب زد

-چی شد اخه !تو چرا جمع میکنی ؟!

حالا شکسته که شکسته فدای سرت

ای بابا ببین چه خونی راه افتاده

وایسا الان میام


بارفتن یاسین روی صندلی نشستم اشکام پایین ریختن سوزش دستم در مقابل سوزش قلبم چیزی نبود

دلم برای خودم میسوخت حتی پوریا هم به بیچارگیم پی برده بود

فهمیده بود که نمیتونم فراموشش کنم

با اومدن یاسین اشک هامو پاک کردم که دور از چشمم نموند با دیدن قرمزی چشمام گفت

-عه عه واسه یه زخم کوچیک اینجوری ماتم گرفتی ؟! اره؟!

-بسته یاسین دستم میسوزه ،از خون میترسم

فهمید که دروغ میگم ولی به روی خودش نیورد با تکون دادن سرش نشست واول شیشه رو دراوردو بعدش تمیزش کرد

اینم از امروزم پوریا بازم گند زدبه روزمون

از یاسین خواستم برسونتم خونه دیگه حال بیرون رفتن نداشتم

تا خونه اصلا باهام حرف نزد و فقط حواسش به رانندگیش بود

وقتی رسیدیم زد روی ترمز

یه پامو که گذاشتم بیرون چرخیدمو و لب زدم:

-یاسین؟

-هیچی نگو سوفی فقط برو

-معذرت میخوام

به سرعت وارد خونه شدم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد