منم نمیدونم چرا اشتهام کور شد شاید بخاطر این بود که با شادی اینجوری حرف زدم ....
کار دیگه ای نمی تونستم بکنم باید ازش متنفر شم اون الان زن برادرمه و یه بچه هم داره ....راه ما دو تا برای همیشه از هم جداست
گوشیم زنگ خورد یاسی بود نفس عمیقی کشیدمو جواب دادم
-سلام خانم خودم
-سلام رهام خوبی چه خبر
-یکی یکی بپرس که منم جواب بدم....آره عزیزم خوبم ...خبری هم نیست
-رها رو هم دیدی
رها ...این چرا باز یاد رها افتاده من که فکر می کردم دوست قدیمیشو فراموش کرده
-الو
-نه ...یعنی بعد در موردش باهات حرف میزنم
صدای ماشینی که وارد خونه می شد به گوشم رسید حتما بقیه اومدند
-یاسی من بعد بهت زنگ میزنم خداحافظ
و سریع به سمت پنجره رفتم
-اومدند؟
به عقب برگشتم شادی بود ....چشماش سرخ شده بودند.....چرا؟یعنی گریه کرده؟
به من چه به درک که گریه کرده
هنوز نگام به جایی بود که اون ایستاده بود اما از شادی خبری نبود به حیاط نگاه کردم ....همه بودند مامان ،بابا مهران سیمین ،مهردادو حتی خونه عمو اینا بودند........اما مامان بزرگ همراه شون نبود....
-وای رهام بالاخره برگشتی؟
این سهیلا هنوز هم عاقل نشده بود
-اول سلام می کنن دختر...
-ببخشید خب ذوق زده شدم
می خواستم جوابشو بدم که بابا وارد شد
روبروی هم بودیم چشم تو چشم هم
با جدیت نگام می کرد....بابا گفته بود دیگه حق ندارم به این خونه برگردم اما من برگشتم
یه قدم برداشتم که به طرفش برم که با اخم نگاه از من گرفت و به سمت اتاقش رفت
اگه میدونستم قراره همچین استقبال گرمی ازم بشه هرگز برنمی گشتم
-رهامم بالاخره برگشتی
اونقده از کار بابا ناراحت بودم که وقتی تو آغوش مامان بودم هیچ حسی بهم دست نداد
-کجا بودی مادر به قربونت بشه....عزیز دلم
بالاخره دستامو دور مادرم گذاشتمو خودمو بهش چسبوندم و گفتم مامان دلم برات تنگ شده بود
بوی آغوش مادرم احساس آرامشی بهم داد که توی این مدت دنبالش بودم....آغوش مادر امن ترین جای دنیاست.....
به بقیه که به ما زل زده بودند نگاه کردم عمه عمو ،زن عمو؛سیمین ،علی،مهران ....پس مهرداد کوش؟
اما این سوالو نپرسیدم شاید چون نمی خواستم ببینمش و برام مهم نبود که اینجا باشه
خودمو از بغل مامانم کشیدم بیرون که مهرداد وارد شد
با چنان اخمی نگام کرد که انگار من بودم که عشقشو دزدیدم نه اون
بی توجه به اون با بقیه سلام و احوالپرسی کردم
یه چند دقیقه ای گذشت تا همه از بهت این دیدار دراومدند
مامانم سریع به سمت آشپزخونه دوید و گفت من بم یه چیزی درست کنم بخوری جون بگیری شدی پوست و استخوون
لبخندی رو لبام نشست ....بالاخره حسرت به دل نموندم و دیدم که مامانم مثا مهران و مهرداد به من میرسه
فریبرز کنارم نشست و گفت چه خبر آقا رهام روی کلمه آقا تاکید می کرد
چندش عوضی این دیگه چرا اینجا بود اما چیزی بهش نگفت و بی خیال به مهران که داشت با لبخند نگام می کرد نگاه کردمو گفتم علی کو؟
-من اینجام
به پشت سرم نگاه کردم دیدم یه گوشه ایستاده و نگام می کنه
-چرا اونجا ایستادی فدات شم پسر گلم ....بیا بغل عمو
شونه هاشو بالا انداخت و گفت نمی خوام ....حتما شما هم لنا رو بیشتر از من دوست داری
به سیمین نگاه کردم که گفت علی مامانی کی گفته ما لنا رو بیشتر دوست داریم
-من میدونم همه فقط اونو بوس می کنن و بغل می کنن
بلند شدمو به با لبخن علی رو رو هوا بلند ردمو گفتم اما من اصلا لنا رو دوست ندارم فقط تو رو دوست دارمو محکم گونه اشو بوسیدم که گفت راست میگی عمو رهام
-آره قربونت عمو گفتنت بشم من
-پس چرا رفتو دیگه هم نیومدی
-تو بغلم گرفتمشو گفتم کار داشتم اما دیگه نمی خوام برمو می خوام باهات بازی کنم
صدای گریه لنا اومد که شادی خواست بلند شه که سیمین گفت فدات شم بشین عزیزم به اندازه کافی خسته ات کرده من برم به بچه ام برسم
با شنیدن کلمه بچه ام از زبون سیمین مخم هنگ کرد....مگه لنا بچه شادی نیست پس چرا سیمین گفتم بچه ام....خب شاید همینجوری گفت
با تعجب به مهران نگاه کردمو گفتم لنا بچه اتونه؟
مهران خندید و گفت نه بچه همسایه امونه
-بی مزه جدی گفتم
-پس فکر کردی بچه کیه خب
به شادی که داشت با دلخوری نگاهم می کرد نگاه کردم....از کاری که کرده بودم شرمنده شدم....اما باز هم اینکه لنا بچه اش نیست چیزی رو تغییر نمیداد
یهو مهرداد بلند شد و رو به شادی گفت شادی بیا بالا کارت دارمو خودش به سمت پله ها رفت
من که از اون جمع خسته بودم چون هر کدومشون شروع به سوالهایی کردند که من اصلا حوصله شنیدنو پاسخ دادن بهشون رو نداشتم بای همین بلند شدمو گفتم از مامان بزرگ چه خبر؟
عمه گفت :فردا قراره مرخصش کنن اما حالش خوب نیست و شروع به گریه کردن کرد که عمو شروع به دلداریش کرد
-نگاهی به جمع کردمو گفتم من فردا حتما میام الان که دیگه دیروقته بایدبرم
مامان از آشپزخونه بیرون اومد و گفت کجا می خوای بری؟و با صدایی بغض دار گفت من که هنوز ندیدمت
-مامان جان فردا صبح زود همینجام
جلوم ایستاد و گفت نمیشه نری .....
می خواستم بگم نه اما دلم نیومد ناراحتش کنم برای همین گفتم باشه ....پس اگه اجازه بدین من برم بالا یکم استراحت کنم چون خیلی خسته ام آخه سرکار بودم که اومدم اینجا
-باشه مادر برو ...برا شام صدات می کنم
-باشه
رو به روی اتاق مهرداد ایستادم .....فقط صدای عصبی مهرداد میومد.....معلوم بود سعی می کرد صداش بالا نره
کنجکاو شدم بفهمم چه خبره برای همین گوشامو به در چسبوندم
-اون برادرته
-اون برام از هرکسی غریبه تره
صدای شادی رو درست نمی شنیدم
-حتما حسابی با هم درد و دل کردین نه
-مهرداد بعد با هم حرف میزنیم تو الان عصبانی هستی
-هیچم عصبانی نیستم باید بدونم دورو برم چه خبره یا نه
-مگه خبری هست
-آره ....بعد دو سال بهم رسیدین ....نگو که خبری نیست
فالگوش وایسادن کار بدیه
بر خرمگس معرکه لعنت به عقب برگشتم دیدم سمیراست
خودمو جمع و جور کردمو گفتم می خواستم با مهرداد حرف بزنم
لبخندی زد و گفت من که حرفی نزدم
از در فاصله گرفتمو گفتم اینا همیشه باهم دعوا دارن
-نمیدونم......می خواستم باهات حرف بزنم
-به سمت اتاق سابقم که مال من و شادی بود رفتمو گفتم بذار برای بعد
-صبر کن کجا میری
بی توجه به سمیرا وارد اتاق شدمو در رو بستم
اینم وقت بود سمیرا اومد....چی می شد یه ذره دیرتر میومد تا بفهمم اینا چشونه ....اه
مگه مهمه بدونم چه مرگشونه ...آره مهمه بدونم ....چرا یهو مهرداد اینهمه ازم متنفر شد....مگه چه بدی در حقش کردم
شادی که الان زنشه اون از چی می ترسه.....پوزخندی روی لبهام نشست......مهرداد اگه میدونست که شادی چقدر عاشقشه دیگه این خل بازیا رو در نمی آورد....
حیف که شادی دوست داره و منو بخاطر تو پس زد ....منی که حاضر بودم حتی جونمو هم فداش کنم
یه دفعه در با شدت باز شد و شادی وارد اتاق شد
همونطور که روی تخت نشسته بودم با تعجب نگاش می کردم که با چشای گریون و صدایی عصبی گفت تو اینجا چکار می کنی
-من؟
در رو کاملا باز کرد و یا صدایی عصبی گفت برو بیرون
به سمتش رفتم و گفتم چی شده؟
سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت
در رو سمت خودم کشیدم و خواشتم در رو ببندم که گفت برو بیرون
-چی شده؟چرا دعواتون شده؟
یهو مثل آتشفشانی که مدتهاست منتظره که خودشو خالی کنه فوران کرد و گفت همش تقصیره توئه ....می فهمی تو....ازت بیزارم چرا همیشه باید سایه ات رو زندیم باشه ....خسته شدم می فهمی خسته شدم
روی زمین نشست ....تحمل اشکاشو نداشتم هنوزم هم دلم طاقت نداشت گریه هاشو ببینم .....هیچ وقت نمی تونستم باور کنم که من اینقدر براش نفرت انگیزم که بعد دوسال که می بینتم همچین حرفایی رو بهم میزنه هیچ وقت نمی تونم باور کنم
کنارش روی زمین نشستمو گفتم ......من که دو ساله نبودم و کاریتون نداشتم ....الانم اگه اصرار مهران نبود من نمی یومدم .....فهمیدی....فوق فوقش یه چند روزی رو بمونم بعدش میرم خونه ام ....چون منم علاقه ای ندارم که اینجا باشم ....جایی که همش خاطراتی رو برام زنده می کنه که فراموششون کردم
نگاه طولانی بهم کرد و گفت مگه من خواستم که بری.....مگه من گفتم بری....رهام چرا رفتی؟دلم برات ....حرفشو خورد و بلند شد
منم ایستادمو گفتم سر هر چی بحثتون شد که نباید قهر کنی اون شوهرته دوست داره ....شاید حق داری مقصر منم ....قول میدم دیگه کمتر جلو چشمتون ظاهر شم ....
-من....من ....
-نمی خواد چیزی بگی ....زن داداش یه چیز بهت میگم بین خودمون بمونه .....من عاشق شدم ....یعنی نامزد دارم
چرا این حرفا رو بهش می گفتم خودمم نمیدونم ....شاید برای اینکه بگم فراموشش کردمو خیالش از بابت من راحت باشه که چشمم دنبال زندگشون نیست و نمی خوام زندگیش بهم بخوره....
باید با مهرداد حرف میزدم مهردادی که شادی دوستش داشت و اون روزی بهم گفت که اونه که شادی رو خوشبخت می کنه....می خوام ببینم پس چی شده ....چرا نشونی از خوشبختی تو چشای شادی نیست؟
در رو باز کردم ....خواشتم برم بیرون که گفت ببخشید اگه حرفی زدم
بدون اینکه برگردم گفتم مهم نیست ....مهم اینه که من الان نامزدمو عاشقانه دوست دارمو نمی خوام چیزی از دو سال پیش و خواسته ی بچگانه ام بدونه....خواسته ای که هیچ حسی توش نبود .....الان منو یاسی عاشق همدیگه ایم
با بغض گفت خوشبحالش که اینقدر دوستش داری....
نمیدونم چرا باز بی رحم شدم....دوست داشتم بدونه که اون لیاقت عشقمو نداشت اما یاسی داره برای همین گفتم ....عشق لیاقت می خواد و هر کسی ارزش عاشق شدن و نداره ....باید بتونیم درست انتخاب کنیم و عاشق کسی بشم که لایقشه و من مطمئنم که یاسی لیاقتشو داره
-یاسی.....؟
-بعدا باهاش آشنا میشی
و در رو بستم اما به محض اینکه سرمو بلند کردم سمیرا رو دیدم که با چشمایی نم دار نگام می کرد ....
به سمتش که کنار دیوار ایستاده بود رفتمو گفتم چیزی شده سمیرا.....
فقط نگام می کرد و چیزی نمی گفت....
اینبار با نگرانی گفتم مامان بزرگ چیزیش شده؟
سرشو به علامت نه تکون داد و گفت واقعا نامزد داری؟
گیج گفتم این سوال چه ربطی داشت ...میگم چی شده؟
با گریه بدو به سمت پله ها رفت و من گیج به این حرکتش خیره شده بودم
اصلا نمی تونستم حتی بهش فکر کنم که.....نه غیرممکنه .....مگه اون چقدر منو دیده که.....حتی نمی تونم به زبون بیارم .....
بعد از چند لحظه به خودم اومدم دنبالش دویدم .....داشت می رفت سمت تاب وسط حیاط
روی تاب نشست و سرشو بین دستاش پوشوند
کنارش ایستادمو گفت سمیرا چیزی شده؟
سرشو به علامت نفی تکون داد و گفت نه فقط یکم دلم گرفته همین ببخش
یهو پرسید تو شادی رو دوست داری نه؟
مونده بودم جوابشو چی بگم که گفت مطمئنم اونم دوست داره
با گیجی گفتم سمیرا این چه حرفیه میزنی اون الان زن مهرداده....
-نیست .....هنوز ازدواج نکردند قراره هفته دیگه عقد کنن ...چون قرار بود تا درس شادی تمو نشده منتظر بمونن...اما الان بخاطر مادربزرگ می خوان زود مراسمشونو برگزار کنن
روی چمنای تو حیاط روبروش نشستم و گفتم یعنی اونا هنوز ازدواج نکردند؟
-آره ....بعد لبخند تلخی زد و گفت شادی خوشبخته که تو اینقدر دوستش داری؟
یهو به خودم اومدمو گفتم ....نه من دوستش ندارم...من خودم نامزد دارم و می خوام اونو به خونواده ام معرفی کنم.
-نامزدتو دوست داری؟
-آره دوستش دارم
دروغ بودم چون خودمم هنوز نمیدونستم حسم نسبت به یاسی چیه....شاید بخاطر اینکه مهربون بود ...یا شاید چون درکم می کرد بهش پیشنهاد ازدواج دادم...اما هنوز هم جرات نکرده بودم بهش بگم که من همون رها هستم که الان یه پسرم
هردومون سکوت کردیم....هر کدوم به یه چیزی فکر می کردیم ......
_________________________________
_________________________________
-رهام تو نامزد داری؟
به مامانم نگاه کردمو گفتم آره مامان نامزد کردم یه چند ماهی میشه ....می خوام اگه دوست دارین بهتون معرفیش کنم....فردا شب که میام مامان بزرگ رو ببینم اونو هم با خودم میارم
مامان با دلخوری گفت مگه امشب نمی مونی؟
-نه مامان یکم حال ندارم میرم عوضش فردا شب شام مهمونتم....بعد با خنده اضافه کردم می خوام یه غذایی بپزی که عروست انگشتاشم بخوره
-حالا کی هست؟
به مامان که روبروم توی آشزخونه نشسته بود و با چشمایی نم دار باهام حرف میزد نگاه کردم دستشو توی دستم گرفتمو گفتم از همکارامه ببینیش عاشقش میشی دختر خوبیه
مامان با کمی شک نگام کرد و گفت پس شادی رو فراموش کردی دیگه؟
لبخند تلخی روی لبام نشست .....مگه عشق اول هم فراموش شدنیه اما نتونستم جوابی بهش بدم چون میدونستم هر چی بگم دروغه برای همین ساکت شدم که مامان گفت
از فردا می خوایم دنبال کارای مراسم شادی و مهرداد باشیم اگه دوست داری و نامزدتت موافقه مراسمتونو با هم می گیریم ....راستی اسمش چی بود؟
-یاسی....یاسمنه من بهش میگم یاسی
مامان اشکاش رو که الان روی گونه اش بودم پاک کرد و گفت اسم قشنگی داره ....بعد گفت هیچ وقت فکر نمی کردم مامان بدی برای دخترم باشم که خدا اونو از من بگیره
-مامان فراموشش کن.....من می خوام دیگه باور کنی من هم یه پسرم مثل مهران و مهرداد
-تو بهتر زا اون دوتایی
خندیدمو گفتم مامان هندونه زیر بغلم نذار من که میدونم چقدر مهردادو دوست داری
-یه مادر هیچ وقت نمی تونه بین بچه هاش فرق بذاره .....باور کن من تو رو خیلی دوستت دارم
-میدونم مامان گلم ....راستش الان نمیدونم بابامو چطوری از دست خودم راضی کنم
مامان بلند شد به سمت یخچال رفت و گفت بذار یه چیزی گرم کنم بخوری تو که نیومدی شام بخوری....راستی کجا بودی موقع شام؟
-تو حیاط بودم.....نمی خواد مامان چیزی گرم کنی ......سیرم گرسنه بودم می خوردم
-پس لااقل بذار برات میوه بیارم بخوری
-با میوه موافقم
اونقدر شوکه ام که نمی تونم باور کنم همه ی این اتفاقات امشب توی مهمون پیش اومد....
اونقدر برام غیرقابل باوره که نمی تونم باور کنم....یعنی یاسی....نه این غیرممکنه
امشب همه چی خوب بود از اول شب که رفتم خونه یاسی اینا که اونو با خودم بیارم مهمونی
اولش کلی نه آورد و گفت نمی تونم مامانو تنها بذارم خودت میدونی که بعد از مرگ پدرمو ازدواج فرشاد اون چقدر تنهاست الانم حالش خوب نیست نمی تونم بیام
کلی بهش اصرار کردم که من به خوانواده ام گفتم که امشب قراره نامزدمو بهشون معرفی کنم و اینکه اونا امشب می خوان ببینت
بعدش گفت من می ترسم و ممکنه قبولم نکنن
اما وقتی دید ناراحت شدمو می خواستم بی خداحافظی از اتاقش بزنم بیرون گفت باشه تو سالن منتظر بمون تا آماده شم و بیام
از صورتش معلوم بود که ته دلش راضی نیست که بیاد....راستش ناراحت شدم که نکنه دوست نداره من با خانواده ام رفت و آمد داشته باشم که بهونه میاره
اما از یاسی مهربون بعید بود که قصدش این باشه اون شب سعی کردم این افکار رو از ذهنم دور کنم
و به این فکر کنم که امشب قراره همه چی رو تموم کنم و برای همیشه شادی رو فراموش کنم
اما اتفاقات امشب همه چی رو بهم ریخت....همه ی برنامه هام دود شد رفت هوا
کی می تونست باور کن یاسی همون دختری باشه که مهردا یه زمانی عاشقش بود و قرار بود باهاش ازدواج کنه....کی می تونست باور کنه یاسی دختری هستش که خودش مهرداد رو رد کرده....دلیلشو هیچ کدومشو نگفتن
و من هنوز حیرونم که همه ی اتفاقات امشب واقعیت بودند یا فقط یه کابوس
همه چیز درست بود همه دور هم نشسته بودیم....حتی مامان بزرگ با اینکه حالش زیاد خوب نبود اما دوست داشت کنارمون بشینه
همه دور هم تو سالن نشسته بودیم.....به جز مهرداد که هنوز بیرون بود.....
بابا هم که فقط به احترام اینکه یاسی مهمونمون هستش حاضر شد اونجا باشه
سمیرا و شادی هم که کنار هم بودند و هیچ حرفی نمی زدند....
تنها کسایی که یاسی رو تحویل گرفتن و باعث شدند کمی از سنگینی جو کاسته بشه سیمین و مامان بودند....
اما همه چی وقتی اتفاق افتاد که مهرداد وارد شد چون ما پشت به اون نشسته بودیم وقتی وارد شد اولش متوجه من و یاسی نشد اما وقتی مادرم با دست به منو یاسی اشاره کد و گفت مهرداد جان رهام امشب نامزدشو آورده تا بهمون معرفی کنه همه چیز اتفاق افتاد ...اونقدر تند اتفاق افتاد که نمیدونم چی شد
فقط یادمه وقتی مهرداد روبرومون قرار گرفت و ماهم روبرش وایساده بودیم
گفت:تو.....تو اینجا چکار می کنی....
همه ما شوکه شده بودیم
به یاسی نگاه کردم مثل اینکه اون از قبل خودشو آماده کرده بود چون شوکه نشد فقط ساکت بود
مهرداد نگام کرد و گفت اینو آوردی اینجا چکار.....پس می دونستی نه....آوردیش که چی هان.؟
گیج بودم نمی فهمیدم منظورش چیه و فقط با تعجب نگام بین اونو یاسی می چرخید بقیه هم اونقدر شوکه بودند که هیچ کدومشون چیزی نمی گفت
بالاخره به خودم اومدو گفتم چی می گی تو؟
با خشونتی بی سابقه یقه امو گرفت و گفت من چی میگم احمق.....نمی فهمی چی میگم....یا داری خودتو به خریت می زنی....می خوای باور کنم نمی دونستی و رفتی دست رو دختری گذاشتی که یه زمانی عشقم بود و تو باعث جداییمون بودی
دستاشو از یقه ام جدا کردمو هلش دادمو گفتم.....چی گفتی؟
به یاسی نگاه کردم......داشت گریه می کرد.....با فریاد گفتم یه چیزی بگو لعنتی این چی داره میگه؟
هیچی نمی گفت و فقط نگام می کرد....به طرفش رفتم که کیفشو برداشت و بدو به سمت بیرون رفت
به بقیه نگاه کردم....به مهرداد که با خشم و کلافگی داشت به موهاش چنگ میزد و با چشمایی به خون نشسته نگام می کرد
به بابام که الان ایستاده بود و گیج فقط بهمون خیره شده بود
به خودم اومد...باید دنبالش می رفتم و می فهمیدم قضیه چیه؟آره باید بفهمم قضیه چیه؟
اما وقتی به دم در رسیدم دیدم اون سوار ماشینی شد و رفت....گوشیمو درآوردمو بهش زنگ زدم.....جواب نمیداد......دوباره زنگ زدم ....خاموش بود....لعنتی خاموش کرده بود
برگشتم که برم توی خونه که با تنه ای که مهرداد بهم زد و از خونه خارج شد نزدیک بود نقش زمین شم .....
-صبر کن کجا میری....قضیه چیه
برگشت نگام کرد و گفت رهام تو نابودم کردی....داشتم فراموشش می کردم.......
سرشو تکون داد و رفت
من موندم و این همه اتفاق که هنوز نتونسته بودم ربطش رو به خودم بفهمم
تنها توی خونه ام شسته بودم ....به ساعت نگاه کردم عقربه ها ساعت دو رو نشون می دادند ....پس کی صبح می شد....باید برم و همه چی رو بفههمم
همه ی اتفاقات رو کنار هم چیدم اما هنوز این پازل تیکه ی گمشده ای داشت که نمی دونستم باید به دنبالش کجا برمو از کی بگیرمش....
مسخره است من نمیدونستم که دوست چند ساله ام عشق برادرمه....چطور هیچ وقت نفهمیدم....چطور از انکارای دیشبش برای نرفتن به خونه پدرم نفهمیدم که قضیه ای وجود داره....
چرا همه چیز رو ساده فرض کردم...
سرم داشت ی ترکید از این همه سوال که کسی نبود تا به اونا جواب بده....چرا یاسی چیزی بهم نگفته بود؟چرا مهرداد گفت من مقصر جداییشونم؟شادی این وسط چکاره است؟مهرداد اگه یاسی رو دوست داشت چرا می خواد با شادی ازدواج کنه؟
همه ی وسایل خونه انگار داشتن دور سرم می چرخیدن.....گیج بودم و دنبال یه نفر بودم تا همه چیز رو بهم بگه
چقدر دوست داشتم الان یکی بیاد و منو از خواب بیدرا کنه و بگه رها بلند شو همه چی خواب بود...
ای کاش همون دختر می موندم اما همه این اتفاقات غیرقابل باور رو تجربه نمی کردم....
دوباره چشمم به ساعت افتاد....لعنتی دو بیست دقیقه بود...چرا عقربه ها هم با من لج کردن .....انگار اونها هم از حرص دادن من لذت می بردن
سرم رو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم و به همه چی فکر کردم....به خودم...شادی...مهرداد....و یاسی....چه بازی مسخره ای بود
صدای زنگ به گوشم رسید....با خودم گفتم خیالاتی شدم این وقت شب کی می تونه باشه ....
اما صدای مداوم زنگ بهم فهموند اونی که پشت دره اونقدر کم حوصله است که حتی قبل از باز شدن در دوست نداشت دستش رو از روی زنگ برداره
با گامهایی آروم به سمت در رفتم....
هردومون فقط به هم زل زده بودیم....
بدون اینکه تعارفش کنم بیاد تو منو کنار زد و رفت سمت آشپزخونه
شیر آبو باز کردو سرشو زیر آب گذاشت....خیس خیس شده بود آب از موهاشو صورتش می چکید...چشماش قرمز بودند....و صورتش خشک و جدی
همونجا توی آشپزخونه روی می نشست و گفت بشین
به خودم اومدم و گفتم تو آدرس اینجا رو از کجا آوردی
قطرات آب رو از صورتش پاک کرد و با صدایی که توی گلو خفه شده بود گفت یاسی بهم داد
یعنی اون با یاسی حرف زده......چی بهم گفتن...
روبروش نشستمو گفتم قضیه چیه؟
دوباره خشمگین شد و گفت همه چی زیر سر تو بود لعنتی ....
-درست حرف بزن بفهمم چی میگی
یهو انگار بغضش شکست ....زار زد گریه کرد و من مونده بودم که باید چکار کنم....باید آرومش می کردم یا میذاشتم خودش آروم شه
-مهرداد....
-خفه شو....اشکاشو پاک کرد و گفت من هیچ وقت نمی تونم بچه دار شم و مقصرش تویی...تو
در حالی که همه صورتم نشون میداد گیج و متعجبم گفتم من؟
یهو مثل شیر خشمگین به سمتم اومد یقه امو گرفت و گفت همونطور که نابودم کردی نابودت می کنم.....حسرت شادی رو به دلت میذارم
همونطور که سعی می کردم دستاشو از خودم جدا کنم گفتم تو داری انتقام چی رو می گیری.....از کی؟اگه من نابودت کردم پس چرا می خوای شادی رو نابود کنی؟
منو به سمت کابینتا هل داد و گفت کاری می کنم که هر روز شاهد عذاب کشیدنش بشی....کاری می کنم روزی هزار بار به پام بیفتی که آزادش کنم.....دوتاتون باید تقاص پس بدید....تو به جرم از بین بردن من و اون به جرم اینکه عشق توئه....بعد خنده دیوانه واری سر داد....
از مهرداد بعید بود....مثل دیوونه ها شده بود....مهردادی که همیشه به بهترین نحو مشکلاتشو حل می کرد الان داشت به بدترین شکل انتقام چیزی رو می گرفت که من نمیدونستم چیه
روی زمین نشست و مثل شکست خورده ها بهم خیره شد و من هنوز نمیدونستم باید تاوان چی رو پس بدم....
اعصابم به کل بهم ریخته بود ....مگه من چکار کرده بودم....
به کف آشپزخونه خیره شدم.....تمیز تمیز بود توی اون لحظه چه حوصله ای داشتم که به تمیزی و کثیفی کف اشپزخونه فکر می کردم.....جرات اینکه ازش بپرسم قضیه چیه رو نداشتم....می ترسیدم ...از چیزی که قراره بشنوم می ترسیدم......
کم کم آروم شد ....چون نگاهش رو دیدم که دیگه به مثل اول خصمانه نیست جرات کردمو کنارش نشستمو گفتم داداش قضیه چیه؟
دوباره عصبی شد و گفت من داداشت نیست؟تو زندگیمو نابود کردی ....تو باعث شدی هیچ وقت نتونم بچه ای رو تو دستام بگیرم که پدرش منم......تو باعث شدی یاسی به همین خاطر ترکم کنه......میدونی چقدر دوست داشتم ....و با فریاد گفت نه نمیدونی ...چون اونقدر احمق بودی که نفهمیدی چرا من روزایی که بیکار بودم از وقت آزادم می گذشتم که برسونمت دانشگاه ....چون خر بودی که نفهمیدی چرا همیشه بهت می گفتم بگو دوستات هم بیان برسونمشون ....
و انگار داشت با خودش حرف میزد آرومتر گفت :سال سوم دانشگاه بودی...به زور اونروز بیدارم کردی که برسونمت دانشگاه دیرت شده بود.....
لبخند تلخی روی لبام نشست آره یادم میومد اونروز دم دانشگاه یاسی منتظرم بود ....فرصت معرفی کردنشون بهم رو نداشتم فقط بدو دست یاسی رو گرفتمو دویدم سمت کلاس....اونروز استاد نیومده بود و یاسی دم در بود که برگرده خونه .....از بس تند میدویدم اونو دنبال خودم می کشیدم مجال حرف زدن بهش ندادم تا اینکه نیمه راه دستمو محکم کشید و گفت استاد نیومده صبر کن...
اونروز هر چی فحش بلد بود به گور اون استاد فرستادم تا بی خودی ما رو سرکار نذاره....آره یادمه وقتی از دانشگاه زدیم بیرون مهرداد هنوز توی ماشین بود و منتظر.....
و من اونقدر بی فکر بودم که نپرسیدم چرا منتظر مونده .....
صدای مهرداد آرومتر شده بود طوری که دیگه نمی شنیدم چی داره میگه؟
-مهرداد
با صدایی که پر از دلهره و نگرانی گفت باهاش حرف زدم گفت منو نمی خواد.....بهش التماس کردم که دوسش دارم.....اما اون فقط گفت بهم فرصت بده همین.....
پاهاشو تو بغلش گرفت و گفت رهام ......خیلی دوستش دارم.....لعنت به تو اون تصادف که همه چیزمو ازم گرفتین.....من بدبخت شدم .....اما به روی خودم نیاوردم.....تا اینکه به یاسی گفتم ....میدونی چی گفت ....بعد از سکوتی طولانی گفت مهرداد من بچه می خوام من می خوام مادر شم .....اون منو نخواست فقط به این خاطر که تو نابودم کردی....اگه اون روز درست رانندگی می کردی.....
صدای زنگ موبایلش مجال حرف زدن رو ازش گرفت به شماره خیره شد و گفت خودشه......بلند شد به سمت در رفت ....هنوز گوشی داشت زنگ میزد....
دستشو روی دستگیره در گذاشت و گفت اگه یاسی رو ازم بگیری هیچ وقت نمی بخشمت....
پوزخندمو ندید چون رفت و من به بازی تقدیر فکر می کردم که چه کار با ما چهار نفر که نکرد.....هرکدوممون با کسی هستیم که مال خودمون نیست......
چقدر تلخه وقتی بدونی اونی که باهاته دلش پیش کس دیگه ایه.......
همه ی اتفاقات در عرض دو روز اتفاق افتاد فقط دو روز ......اونقدر شوک این افتاق قوی بود که هیچکدوممون نمیدونستیم باید چکار کنیم.....
اون شب که که مهرداد از خونه ام رفت .....صبح هر چی به گوشی یاسی زنگ زدم جواب نداد.....رفتم دم خونه اشون اونجام هر چی زنگ زدم کسی جوابمو نداد.....
از فکری که به ذهنم خطور می کرد می ترسیدم.....یعنی ممکن بود یاسی و مهرداد با هم باشن....نه غیرممکنه خود مهرداد گفت یاسی اونو نخواسته.....
به لیلا زنگ زدمو گفتم که من امروز نمی تونم بیام شرکت و خودش حواسش به کارا باشه....در مورد یاسی هنوز نمیدونستم چی باید بهش بگم.....سعی کردم حرفی از اون به میون نیارم....انگاری لیلا هم فکر کرد منو یاسی قهریم که اونم چیزی ازم نپرسید....
باید میرفتم خونه پدرم و می فهمیدم چه خبره....باید با مهرداد حرف میزدم که همه چی تقدیر و قسمت بوده شاید من فقط وسیله بودم تا این اتفاق برای اون بیفته اون نباید با زندگی شادی بازی می کرد......پس یاسی چی؟منو یاسی قراره چکار کنیم؟
جوابی برای خودم نداشتم....یاسی رو دوست داشتم اما عاشقش نبودم.....عاشق شادی بودم اما نمی تونستم باهاش باشم.....حتی اگه مهرداد عقب می کشید.....زخمی که تو دلم از اون بود رو چکار می کردم.....شادی با پس زدن من من رو شکست .....اونقدر درگیر افکار خودم بودم که نفهمیدم کی سوار ماشین شدمو کی رسیدم دم خونه پدرم.....
وقتی سکوت جمع رو دیدم....وقتی اشکهای شادی رو دیدم....وقتی گریه های مادر رو دیدم فهمیدم یه چیزی شده.....
لنا گریه می کرد و تنها صدای اون بود که سکوت رو می شکست سیمین سعی می کرد ساکتش کنه.....پس کی شادی رو آروم می کرد....سمیرا کنارش بود.....عمه هم بود اما چرا اون آروم نمی شد مگه چی شده....
منتظر بودم چیزی بگن حرفی بزنن اما هیچکدومشون حرفی نمیزد.....
خسته شدم برای همین با فریاد گفتم چرا ساکتین ؟چرا نمیگین چی شده؟
بعد از مدتها صدای مادربزرگو می شنیدم .....با بغض گفت مهرداد منو جلوی این دختر بیچاره روسیاه کرد
شادی نگاهی به من کرد....چشاش دریایی بودند....دلم فشرده شد....بلند شد و بی توجه به مامان که صداش می کرد به سمت پله ها رفت.....حتما اونم خسته بود.....اونم دنبال یه جای خلوت بود که توش خلوت کنه و راحت گریه کنه
سمیرا خواست دنبالش بره که گفتم سمیرا من میرم....نگام کرد....با لبخند تلخی گفت برو شاید تو بتونی آرومش کنی.....رفتم اما مطمئن بودم اونی که می تونه آرومش کنه من نیستم.....چون دلش پیش من نیست.....شادی دلش و به مهرداد داده بود ....مهردادی که رفته بود و اونو تنها گذاشته بود.....مهردادی که بخاطر یاسی حتی از ارث پدری گذشت .....مهردادی که حاضر شد دل شادی رو بشکنه اما دل خودش نشکنه.....همیشه فکر می کردم روانشناسا با همه فرق دارن زندگی اونا بهترین زندگی هاست....اما الان می بینم اونا هم انسانن و انسان معصوم از اشتباه نیست....
انسان همیشه خودخواهه.....کاش فقط یه ذره به شادی فکر می کرد....
پایان