وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

بعد از آن روز قسمت6(قسمت آخر)

  بعد از آن روز قسمت6(قسمت آخر)

 

تهه باغ ، داراب و یه چند تا از خدمتکارهای جدید زیر دستش داشتن با جیپ قدیمی ور میرفتن. فکر کردم بهتره یه ماشین نو و مدل جدید بخرم. بچه ها بزرگتر شدند و دیگه نمیشه ازشون توقع داشت که با جیپ قدیمی پردشون رانندگی کنند. کمی که قدم زدم یه هو به سرم زد که یه کم ورزش کنم. لباسم ورزشی نبود اما میشد باهاش یه حرکت هایی کرد. شروع کردم نرم دویدن و انجام دادن حرکاتی که بلد بودم. بعد هم رفتم توی استخر و بعد از یه آب تنی حسابی یه دوش گرفتم. حسابی سرحال شده بودم. توی اتاق نشسته بودم و موهام رو سشوار میکشیدم که در اتاق باز شد.گلبهار بود.

- چرا جواب نمیدی؟

- چی شده؟ این روشن بود نشنیدم.

- تلفن با تو کار داره.

- کیه؟ بهرامه؟

- نه. به دلت صابون نزن. کاوه اس.

- کاوه با من کار داره؟ خیلی خوب. گوشی رو بزار برمیدارم از اینجا.

-گذاشتم.

در رو بست و رفت. گوشی اتاقم رو برداشتم.

- سلام کاوه جون.

- سلام.حالتون چطوره؟

- ممنون. خوبم. تو چطوری عزیزم؟

- مرسی.خوب. چیکار میکنید با زحمتهای ما؟

زدم زیر خنده.

- چرا مثل خاله زنک ها حرف میزنی؟

- ادای احترام میکردم مثلا...

هر دو خندیدیم که گفت:

- خواستم دعوتتون کنم برای فردا شب.

- چه خبره؟

- تولدمه!

- آخی...تولدته؟ چند سالت میشه؟

- 25 افتخار میدید؟

- حتما. خوشحال میشم کنار تو و دوستات باشم.

- ما بیشتر.

- ببینم اونجا کسی هست که من احساس غربت نکنم؟

- لیلا رو که میشناسین. بهرام و اردی و هنگامه هم هستن.

- فکر کنم با همون لیلا از همه راحت تر باشم.

- از دست بهرام دلخور نباشین. میشناسینش که چطوریه؟ اون شب حالش دست خودش نبود.

- هنگامه چی؟ اون که حالش دست خودش بود.

سکوت کرد و چیزی نگفت.

- خیلی خوب. زنبیل منو یه جای خوب بزار که میام تو چشم باشم آ.

- جای شما که بالای مجلس محفوظه. در کل بهتون خوش میگذره. قول میدم.

تلفن رو که قطع کردم شیطنتم دوباره گل کرده بود. مهمونی!اولین دیدار بعد از یه شب جنجالی. چه شبی بشه اون شب!نباید به بچه ها چیزی میگفتم. هم این یه ضربه بود به بهرام و هم اینکهراحتتر بودم توی مراسم. اون روز رفتم خرید و یه لباس خوب برای خودم خریدم. یه عطر و یه ساعت مچی هم برای کاوه خریدم.پسر خیلی خوب و مودبی بود. حتی اگه سنگ هم از آسمون میبارید دعوتش رو قبول میکردم. عصر که به خونه برگشتم از خستگی خوابم برده بود. با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. چون گوشی کنار تختم بود خودم زودتر گوشی رو برداشتم.

- بله؟

- ا ...لو

- الو؟ صداتون درست نمیاد...

سیم تلفن رو کمی این ور و اونور کردم. اما انگار مشکل از خط بود.

- ال... ا..و

- بفرمایید...

- وا...ااای. خودتی...

صدا واضحتر میشد هربار.اما انگار یکی از تهه چاه صحبت میکرد!

- خودمم؟ منظورتون کیه؟

- مهری؟ منم...سپیده.

از خوشحالی خواب از سرم پرید و جیغ کشیدم.

- سپیده تویی؟ چطوری دختر؟چه عجب یادی از ما کردی؟

- ممنون تو خوبی؟از تو یاد گرفتم که همش زنگ میزنی.

- شمارت و گم کردم. باور کن!

- آرههه...خودتی.

- ای بابا. ول کن حالا. خوبی حالا؟ شوهرت خوبه؟

- خودم خوبم. اما شوهرم به تو مربوط نیست...

- دیوونه...!

- مهریییییییییییی....بجه دار شدم.

- وای سپیده...راست میگی؟

- آره. نمیدونی که...یه دوقلو. یه دختر یه پسر.

- آخی...خدایا چقدر دلم میخواد ببینمشون. ببینم به خودت که نرفتن؟

- به کوری چشم تو هم که شده عین خودمن. انگار بچگی های خودمن!

- پس همون بهتر که نمیتونم ببینمشون.

زدم زیر خنده که با جیغ و داد گفت:

- دلتم بخواد. از تو که بهترم.

- دلم هیچم نمیخواد.

- بچه های تو چطورن؟

- خوبن. سلام میرسونن. نمیای اینورا؟

- چرا شاید بیام.اما معلوم نیست.

- اومدی پیش منم حتما بیا.کلی دلم برات تنگ شده.

- باشه. اما قبلش زنگ میزنم تا یه شتری چیزی آماده کنی.

- اونکه حتما.

- اونجا بهت خوش میگذره؟

- آره بد نیست. میدونی ، یه کم سخته اما خب شوهرم دلش میخواد اینجا باشیم دیگه.

- به حرف شوهرت گوش بده.

- گوش کردم که الان اینجام دیگه.خب مهری دیگه مزاحمت نمیشم عزیزم.

- مراحمی عزیزم. خیلی خوشحال شدم که زنگ زدی.

- قوربونت. اومدم حتما میام پیشت.

- پس بچه هات و نیار.

- اِ اِ اِ.... دلتم بخواد.

خندیدم و گفتم:

- خاله قوربونشون بشه. بیارشون حتما. یه گاز هم از طرف من ازشون بگیر.

- دلم نمیاد آخه.

- برو بابا... دلم نمیاد...بچه رو گاز نگیری میخوای چیکار کنی پس؟

- خودت بچه هاتو گاز بگیر از طرف من. به همه هم سلام برسون.

- باشه عزیزم. سلامتی تو میرسونم. تو هم به اونوری ها هرکی دمه دستته سلام منو برسون.

- باشه. کاری نداری؟

- نه عزیزم.

گوشی رو که قطع کردم به یاد اون روزها گرچه خیلی هم دور نبود لبخندی زدم. یاد مهرداد افتادم. عجیب بود که دیگه پیداش نشده بود. دیگه خبری ازش نداشتم تا اون روز. پوزخندی زدم. مردها همشون همینطورین. یه هو شور دارن و میخوانت اونم با چه ولعی که حتی برات جونشون و هم میدن...اما بعد کم کم همه چیز از یادشون میره.

***********************************

از جشن تولد کاوه چیزی به بچه ها نگفته بودم. موقع رفتنم فرهاد پیش دوستش بود توی اتاقش. دخترها هم مشغول آتاری بازی بودند.به گلی هم سپردم که چیزی بهشون نگه. موهام رو آرایشگری که همیشه میومد خونه ام درست کرد. آرایش کمی هم خودم روی صورتم کردم. لباسم رو زیر مانتوم پوشیدم و منتظر موندم تا ساعت 7 شب که با داراب راه افتادیم. آدرس رو پرسیده بودم. نزدیک بود تقریبا. یک ربعه رسیدیم.

- کی بیام دنبالتون؟

- نمیدونم مراسم کی تموم میشه. اما... بهت زنگ میزنم.

- باشه. شبتون خوش.

- ممنون داراب. خداحافظ.

کیفم رو روی دستم انداختم و پیاده شدم. خونه آپارتمانی بود. حدودا شاید ده طبقه. اما اهرا بزرگ بود. زنگ طبقه 6 رو زدم. در باز شد.چندتای پله بالا نرفته بودم که خود کاوه به استقبالم اومد.با هم دست دادیم.

- تولدت مبارک عزیزم.

- ممنون. خیلی لطف کردین که تشریف آوردین.

با دست کمی شونه اش رو فشار دادم. دستم رو گرفت و با هم به طبقه بالا رفتیم. خیلی شلوغ بود. احتمالا همه ی مهموناش اومده بودند


اکثر مهمونها دختر بودند که بیشترشون هم ، هم سن و سال لیلا و هنگامه بودند. توی جمع اول از همه چشمم به لیلا افتاد که داشت به سمتم میومد.با ذوق خودش رو توی بغلم انداخت و گفت:

- واااای چقدر دلم براتون تنگ شده بود.

موهاش رو نوازش کردم.

- منم همین طور عزیز دلم.

کاوه - لیلا مهربانو جون و دعوت کن اون سمت...

لیلا خودش رو از آغوش من بیرون کشید. با آرایش امشبش زیباتر از قبل شده بود. دستم رو گرفت و گفت:

- بیا مهری جون. بیا بریم که چه شبیه امشب.

خندیدم و راه افتادم همراهش. رفتیم یه گوشه ی دنج که تقریبا بالای مجلس به حساب میومد. یه جمع صمیمی قبل از ما اونجا نشسته بودند که تا بهشون رسیدیم همشون به احترام من از جاشون بلند شدند.دو تا پسر و دو تا دختر بودند. لیلا اول من رو معرفی کرد. بچه ها هم همگی به من خوش آمد گفتند که لیلا گفت:

- مهری جون اینها هم به ترتیب ساغر ، غزال ، پرهام و احمد هستند.

همگی با هم خوش و بشی کردیم و نشستیم. حدودا نیم ساعتی میشد که دوباره جمع شلوغ شده بود و نصف بیشتر جمعیت وسط سالن مشغول پایکوبی بودند.تنها نشسته بودم. لیلا بعد از تموم شدن یکی از آهنگ ها اومد کنارم نشست. از نفس افتاده بود.

- شما نمیاین وسط؟

صدای موزیک اونقدر بلند بود که باید گوشامو تیز میکردم تا صداشو بشنوم.بلند گفتم:

- ترجیح میدم شادی شماها رو تماشا کنم.

- ای بابا! رقصیدن یه کیف دیگه ای داره!!!

خندیدم. کمی مکث کرد و گفت:

- هنگامه امشب نیومده.

خودم و زدم به اون راه. نمیدونستم که میدونه یا نه.

- اِ؟ چرا؟ چه بد...

سرش رو انداخته بود پایین و با گوشه ی لباسش بازی میکرد.

- روش نمیشد. میگفت فکر نمیکرد شما اونقدر عصبانی بشید.

- از چی؟

- مهری جون ، هنگامه همه چیو برام گفت. گفت اونشب توی باغتون چه اتفاقایی افتاد. گفت که... اصلا ولش کنید.

از صدای ضبط حرصم گرفت. بلند شدم و گفتم:

- بریم یه جای ساکت حرف بزنیم.

بلند شد.

- بریم توی اتاق کاوه. طبقه ی بالاست.

چراغ اتاق رو که روشن کرد نفس راحتی کشیدم. اتاق شیک و شلوغی بود.پر بود از آلات موسیقی و عتیقه جات. به آدم یه حس خوبی میداد. یه حس هیجان.اونجا صدای موسیقی و بزن و بکوب جوونها کمتر شنیده میشد.

- خب. حالا بگو.

- همین دیگه. چیز خاصی نمیخواستم بگم که.

- داشتی در مورد هنگامه میگفتی...

- آره...خب ... هنگامه بهرام رو دوست داره. بین خودمون بمونه. واسه همینم اون رو هیچ وقت پس نمیزنه. امشب هم ، هم روش نمیشد بیاد اینجا و هم اینکه دلش نمیخواست با بهرام روبرو بشه.

پس فکرایی توی سرش داشته که اون شب مهمونی هم دعوت من رو رد نکرد. سری تکون دادم که لیلا گفت:

- بریم پایین؟ خیلی بد شد که من اینطوری ناراحتتون کردم. تو رو خدا ببخشید.

- نه بابا دختر خوب. این چه حرفیه.

راه افتادیم به طرف پله ها.وقتی رسیدیم جمع انگار تحولی توش ایجاد شده بود. بیشتر جمعیت جمع بودند یه گوشه از سالن. آروم به لیلا گفتم:

- چیزی شده؟

لیلا شونه هاش رو انداخت بالا. دستم رو گرفت و با هم رفتیم سمت اون قسمت از سالن که جمعیت توش موج میزد.

لیلا- چه خبره؟ همتون اینجا جمعید؟

با صدای لیلا جمعیت تکونی خورد تا ما رو بببینه. چشم ها به من دوخته شده بود. لبخندی بهشون زدم. اما شکه بودم. چرا منو اینطوری نگاه میکردند؟چشمم رو از اونها برداشتم. چی میدیدم؟ خدای من...

بهرام و گلچهره ی من با هم روی یه صندلی کنار هم نشسته بودند. بهرام خیلی ریلکس نشسته بود و دست گلچهره رو توی دستهاش گرفته بود. گلچهره اما ، تا من رو دید کمی خودش رو جمع و جور کرد و سعی کرد تا دستش رو از توی دستهای بهرام در بیاره. وجودم همه خشم بود. اما چطور میتونستم این خشم رو نشون بدم؟ پای آبروم در میون بود. لبخندی زدم... زورکی...با درد...با حرص..

گلچهره از سر جاش بلند شد و سلام کرد.

- سلام دختر گلم. خوبی؟ خبر نداده بودی که میای...

انگار باورش نشده بود که تا این حد معمولی برخورد میکنم.بهرام هم بلند شد و در حالی که دستش رو به طرفم دراز میکرد گفت:

- سلام. ببخشید من خواستم سورپرایزش کنم.

خنده ای کردم و دستش رو فشردم. سریع دستش رو از دستم جدا کرد. نگاهم به گلچهره بود اما مخاطبم بهرام.

- خوب کاری کردی.

بقیه شروع کرده بودند به ادامه ی پایکوبیشون. اگه کاوه و لیلا نبودند به حتم افتاده بودم روی زمین. کاوه زیر کتفم رو گرفت و گفت:

- باور کنین که منم خبر نداشتم.

چشمم هنوز روشون متمرکز بود. چطور تونسته بود با من همچین کاری بکنه؟ چقدر راحت تونسته بود کنار دخترم بایسته. بهرام چیزی زیر گوش گلچهره گفت که گلچهر با دلبری خندید و دست انداخت زیر بازوی بهرام و با هم به وسط جمعیت رفتند. چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. لیلا یه صندلی برام آورد و کمکم کرد تا بشینم.

- میدونم خیلی عصبانی شدید از دستشون. من نمیدونم این بهرام چرا اینطوری میکنه. پاک خل شده.

نگاهی به کاوه انداختم. لبخند زورکی ای زدم و گفتم:

- چرا عصبانی؟ خوبه که گلی سرش گرم میشه.

کاوه با بی اطمینانی لبخندی زد. لیلا هم کنارم نشست تا بیشتر از این احساس غربت نکنم.

- برو کاوه جون. برو به مهمونات برس.

کنارم نشست و گفت:

- خب شما هم مهمونم هستین دیگه.

دستی به موهام کشیدم تا مرتبشون کنم.لیلا از جاش بلند شد و به سمتی رفت. قلبم اونقدر تند میزد که احساس میکردم الان تمام حاضرین متوجه حال بدم میشن.لحظه ای بعد لیلا با سه لیوان شربت برگشت. یکی از لیوان ها رو به طرفم دراز کرد.

- ممنون.

کاوه هم لیوان دیگه ای رو گرفت. به نقطه ای خیره شده بود. کمی از شربتش خورد و در حالی که با لیوان شربتش اشاره به نقطه ای میکرد گفت:

- به هم میان.

انتظار شنیدن این جمله رو از زبون کاوه نداشتم. برگشتم و چپ چپ نگاهش کردم. لبخندش رو قورت داد و گفت:

- بهرام پسر خوبیه.

- من بهتر از تو میشناسمش. اون نیازی به پادرمیونی کسی نداره.

- گفتم شاید با این کار امشبش بد در موردش قضاوت کنید...

نفس عمیقی کشیدم و با تاسف گفتم:

- بهرام همون همایونه. فقط کمی زیباتره و جذابتر...

- من هیچ وقت پدر بهرام رو ندیدم ، اما... فکر نمیکنم بهرام به اون بدی ها باشه.

- همایون بد نبود. کله خراب بود.جاه طلب بود.خودخواه بود. بازم بگم؟

سرش رو به اطراف تکون داد و دیگه چیزی نگفت. به بهرام و گلچهره نگاه کردم که چقدر عاشقانه میرقصیدند... چقدر دلم میخواست امشب زودتر تموم بشه...


به اصرار گلچهره بود که با ماشین بهرام راهی خونه شدیم. راننده اش اومد دنبالمون. من به دلیل بزرگ بودن و این مزخرفات جلو نشستم و گلچهره و بهرام عقب. تنم اونقدر داغ بود که انگار گر گرفته بودم. برام هضم شدنی نبود این سرکشی گلچهره. کجای تربیتش اشتباه کرده بودم؟ خسته تر از همیشه بودم. دلگیرتر از هر وقت دیگه ای. بریده بودم. یعنی دیگه بس نبود؟ بس نبود این تنهایی ها و غم خوردن ها؟این بی کسی کشیدن ها...که حالا باید میدیدم ثمره اش رو که گلچهره ای شده که بدون اجازه از من با بهرام میاد مهمونی... صدای خنده های گاه و بی گاه گلچهره تا مغز استخوانم فرو میرفت...چقدر دلخور بودم از این بهرام دلسنگ. شیشه ماشین رو پایین دادم تا کمی هوا بیاد توی ریه هام....چشم هام رو بستم...تهه چشم هام پر از اشک بود.چطوری باید خفه میکردم این بغض و اشک رو؟ نفس های عمیقی کشیدم تا اشک هام سرازیر نشه. حس بدی بود. گریه تو تموم وجودم رخنه کرده بود و من نمیتونستم اشک بریزم. گوشه ی لبم رو گاز گرفتم تا مبادا صدای ناله ام بلند بشه. کاش زودتر برسیم.

-مهربانو تو بستنی میخوری؟

این بیشرمانه ترین سوالی بود که بهرام میتونست بپرسه.از توی آینه بقل ماشین نگاه تندی بهش انداختم که پوزخند زد. اونم داشت منو میپایید.با پوزخند جوابشو دادم. اما اینبار گلچهره که حواسش پیش ما نبود ازم پرسید.

-مامی بیا بریم بخوریم دیگه.

دستی به پهنای صورتم کشیدم از عصبانیت و گفتم:

-خواهر و برادرت خونه اند اونوقت تو مخوای بریم بستنی بخوریم؟

-خب برای اونهام میگیریم میبریم خونه همگی میخوریم.

-لازم نکرده. دیر وقته.

از لحنم یکه خورد. نگاهی به بهرام کرد که بهرام با مهربونی نگاهش کرد و گونه اش رو نوازش کرد. مثل یه شیر زخمی بودم.کیفم رو به خودم چسبوندم و مجکم گفتم:

-میشه شما هم سریعتر برید؟ از وقت خواب گلچهره گذشته.

صدای مردونه ی بهرام رو شنیدم که گفت:

- گلچهره دیگه بچه نیست که براش تصمیم بگیری. بزار راحت باشه. ما تو رو میرسونیم و خودمون میریم بستنی میخوریم.

تا نیمه به عقب برگشتم. حتم داشتم که چشم هام از سرخی برق میزد. نگاهی به گلچهره و نگاهی به بهرام انداختم.

-میریم خونه. من و گلچهره.

گلچهره انگار خوب متوجه شده بود که تا چه حد عصبانیم. سرش رو تکون داد و گفت:

-آره بهرام. بهتره منم با مامان برم خونه.

بهرام موزیانه خندید و گفت:

-هرجور خودت راحتی عزیزم.

************************************************** ************************************************** *********

تقریبا همه خواب بودند. گلچهره با رویایی در سر کنارم راه میومد. خفقان میگرفتم اگه چیزی به نمیگفتم. بین راه و نیمراه ایستادم. باغ سوت و کور بود. نسیم خنکی پوستمون رو نوازش میکرد. گلچهره هم ایستاد.روبروش رفتم و با قدرت گفتم:

-چطور به خودت اجازه دادی که با اون بیای مهمونی؟ اونم بدون اجازه من؟

رنگش پریده بود و فقط نگاهم میکرد.

-جوابم و ندادی.

لبهاش آروم بهم خورد.

-فکر نمیکردم ناراحت بشین.

-من حتی لیاقت یه کسب اجازه هم نداشتم؟

-این چه حرفیه؟

-جواب سوال منو بده.این همون حرفیه که تو امشب باهاش منو سوزوندی.جلوی همه ی اونا.

-اما...بهرام رو که میشناسین....پسر بدی نیست.میدونستم که مخالفتی نمیکنین. چون خودتون هم اونجا بودین.

-پسر بدی نیست اما خوب میتونه خطرناک بشه. مثل پدرش. مثل پدر تو...

اسم پدرش رو که آوردم زد زیر گریه. خودم هم به گریه افتادم. بی اختیار روی زمین نشستم که با ناله گفت:

-مگه پدرم چقدر بد بود که حالا تو بدی ها شاهد مثال شما شده؟

-همون قدری که منو با سه تا بچه گذاشت و رفت.بدی از این بیشتر؟

با پشت دست اشکهاش رو پاک کرد و گفت:

-نباید میگفتم اما میگم.....بهرام...بهرام بهم امشب گفت که چقدر دوستم داره. منم ازش زمان خواستم تا فکر کنم که این دوست داشتن تا چه حد جایزه. مامان من بزرگ شدم. چرا نمیخوای باور کنی؟

قلبم شکست.خورد شد وقتی شنیدم جمله هاش رو.پس بهرام نامردی نکرده بود و گفته بود چیزی رو که نباید میگفت.

-بهرام لیاقت تو رو نداره. یه بار هم که شده به حرف من گوش کن.

-خواهش میکنم اجازه بده تا فکر کنم.

-گلچهره...

با بغض نالید:

-مامان خواهش میکنم.

اشک هام بی اختیار میریخت. دست خودم نبود. سرم رو انداختم پایین. نفهمیدم چقدر اونجا نشستم و به حال خودم اشک ریختم. وقتی به خودم اومدم گلچهره دیگه اونجا نبود. بلند شدم و با بی میلی به عمارت رفتم.

صبح حدودا ساعت 7 و نیم صبح بود که با صدای گلچهره از خواب بیدار شدم.چشم هام رو باز کردم. با لبخندی داشت نگاهم میکرد.

-چیزی شده؟

-صبح بخیر.

-صبح بخیر. چی شده سر صبحی؟

-هیچی. ما داریم میریم درسه.عصر با ماهچهره بریم خونه ی یاسمین اینا؟

-یاسمین؟ آها...آره باشه. اشکالی نداره.

با خوشحالی گونه ام رو بوسید که گفتم:

-خودم میام دنبالت. باشه؟

-باشه.خدافظ.

کش و غوسی به بدنم دادم. کمی چشم هام رو مالیدم و پتو رو زدم کنار. اگه از خواب نصفه و نیمه بلند میشدم دیگه محال بود خوابم ببره. خمیازه ای کشیدم و از روی تخت بلند شدم. با دیدن ساعت مچی بهرام روی میز آرایشم انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد. لعنتی. این دیگه آخر سنگدلی بود.نگاهی به خودم توی آینه کردم و موهام رو مرتب کردم. به آشپزخونه رفتم.گلی نبود.اما میز صبحونه آماده بود. مشغول خوردن شدم که صدای باز و بسته شدن در اومد.با تعجب از آشپزخونه نگاهی به سالن ورودی انداختم. گلی بود که با دست پر میومد سمت.

-سلام. صبح بخیر.

با منگی جوابشون دادم.

-سلام.

-خوبی تو؟ مهمونی خوش گذشت؟

نگاهش کردم. توی چشمم چیزی برق زد.

-البته.

نیش دار بود لحنم. همون طور وسط سالن ایستاد.پوزخندی زدم که گفت:

-چیه باز؟

سرم رو دوباره چرخوندم سمت میز.اومد توی آشپزخونه.مشما های توی دستش رو گذاشت روی کابینت و گفت:

-چیزی شده؟

نگاهش کردم. طوری که رنگش پرید.

-تو که خونه بودی...چطور اجازه دادی که بهرام گلچهره رو با خودش ببره.تو که میدونی همه چیز و.

با خونسردی ایستاده بود و نگاهم میکرد.انتظار این همه بیخیالی رو نداشتم ازش.آروم و ریلکس گفت:

-من نمیدونستم که بهرام اومده دنبالش. چون داراب در رو براش باز کرده بود. اونم چیزی به من نگفت. حالا مگه چیزی شده؟

گر گرفتم. چقدر خونسرد بود.

-چیزی شده؟ تو بگو چی نشده.بهرام ابراز علاقه کرده به دخترم. اونم فقط به خاطر سهل انگاریه تو.

مات نگاهم کرد.

-سهل انگاریه من؟

-چی فکر کردی پیش خودت که بیخیال همه چیز شدی؟

-من نمیفهمم آخه.این موضوع چه ربطی به من داره؟

-نمیفهمی؟من کاملا میفهمم.بهتره بری.چون دیگه این خونه احتیاجی به تو نداره.

منگ شد. منم همین طور. چطور تونسته بودم این حرف رو بزنم؟اون حتی از مادرم بیشتر هوای من و داشت.

-مهربانو میفهمی چی میگی؟

-آره. در کمال ادب و احترام ازت میخوام که از خونه ام گمشی بیرون. فهمیدی؟


به خنده افتاد.خنده های عصبی و ناباورانه.با غیض نگاهش کردم و از آشپزخونه زدم بیرون.

هنوز سرم از روی حرفی که زده بودم سنگینی میکرد اما حرفی بود که زده بودم و غرورم اجازه نمیداد که از یه کلفت ساده معذرت بخوام.این کلفت ساده یعنی همون کسی که توی بدترین شرایط همپای من بود و ازم فرار نکرد.

زیاد طول نکشید که گلبهار وسایل اندکش رو جمع کنه و از خونه بره.وقتی خواست بره فقط نگاهم کرد.نه حرفی نه حرکتی...من هم همین طور.میدونستم که دارم بدکاری میکنم اما دست خودم نبود.گلبهار رفت و ما رو برای همیشه تنها گذاشت.صدای قدمهای به حالت دوی داراب رو شنیدم که به ساختمون نزدیک میشد.حتما میخواست بپرسه که گلبهار کجا رفته با اون ساک قدیمی و کهنه.سرم رو بلند کردم تا ببینمش. حدس میزدم که چشم هام قرمز شده باشه. از دیدن من یکه خورد و با هانی باز سرش رو به اطراف تکون داد و از تهه گلوش خیلی ناواضح گفت:

-چی شده؟

پوزخندی زدم و گفتم:

-هیچی. همون چیزی شد که باید میشد.

بلند شدم.کمی طول و عرض سالن رو قدم زدم تا بلکه هوش و عقلم برگرده و بفهمم کجای زندگیم گیرکردمداراب هنوز ایستاده بود توی چارچوب در و خیره نگاهم میکرد.بهت زده بود مثل من.

-گلبهار کجا رفت؟

کلافه شدم.یعنی نفهمیده بود؟سوالهای مسخره اش عصبیم کرد و فریاد زدم:

-رفت.رفت برای همیشه رفت.تنهام بزار....لطفا!

آب دهانش رو به سختی قورت داد و رفت.نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت پله ها که برم به اتاقم اما هنوز پام رو ی پله ی اول نزاشته بودم که حالم بد شد از خودم.ایستادم.نه راه پس داشتم نه راه پیش.دلم استراحت میخواست.خسته بودم.اما حتی نای خستگی در کردن هم نداشتم.کمی اطرافم رو نگاه کردم.صدای زنگ ساعت ایستاده ی گوشه سالن بلند شد...دلم ضعف رفت.باید یه چیزی میخوردم.به ساعت پوزخند زدم و بلند سرش داد زدم "شاهد تمام بدبختی های من...تو همیشه بیچارگی های منو دیدی.از روزی که پامو تو این خونه گذاشتم.کاش بشه که توام بپوسی مثل قلب من. کاش خورد بشه شیشه ی بزرگت مثه دل من.کاش نابود بشی برام مثل کیارش..." هق هق امونم نداد.بی اختیار به گریه افتاده بودم.کاش یه کم سبک میشد از ریختن اشک...ای کاش

------------------------------------------------------------------------

ساعت حدودا دوازده ظهر بود.سبک تر شده بودم اما سرم بدجوری درد میکرد. یه قرص قوی خوردم و رفتم توی باغ.داراب و یکی از باغبونها مشغول حرص کردن درختها و باغچه ها بودن.نفسم رو بیرون دادم و رفتم سمتش.

باغبون جوون سلامی کرد که جوابش رو دادم و رو کردم به داراب.

-میشه بیای اینور؟کارت دارم.

سری تکون داد .

-الان.

تقریبا رفتم جایی که صدامون به گوش کسی نرسه.داراب هم پشت سر من در حالی تاکیدهایی به باغبون جوون میکرد راه افتاد.

-داراب من خیلی متاسفم بابت رفتارم.حالم هیچ خوب نبود.

سرش رو پایین انداخت.با اینکه شاید همسن پدرم بود اما هیچ وقت رفتارهام رو به روم نمی آورد و حتی این تفاوت سنی براش مهم نبود.هیچ وقت...

-نه...مهم نیست.من فقط نگران بودم.

-گلی کاری کرد که من نتونستم ببخشمش.اون رفت.واسه ی همیشه.موندنش جز دردسر چیزی نداشت.

مثه برق گرفته ها خشکش زد.دوباره با حیرت نگاهم کرد و گفت:

-رفت؟برای همیشه؟

-اوهوم.

-چطور؟چطوری دلتون اومد بیرونش کنین؟

-سرکوفتم نزن.فقط خودش میدونست که داره چیکار میکنه.کاری کرد که نتونستم ببخشمش.

به خودم نهیب زدم.اصلا من واسه چه جرم بزرگی اونو این همه خوار کرده بودم؟اصلا مدرکی هم داشتم واسه اثباتش؟

-فراموشش کن.میشه بری از بیرون غذا بگیری؟هم برای من هم برای خودتون.از فردا هم باید بگردیم دنبال یه آدم مطمئن جای گلی.

سری تکون داد.نمیتونست حرفی بزنه.دیگه چیزی نمونده بود که بگه.اون رفت و من هم کمی توی باغ قدم زدم.گرسنگی بدجوری بهم فشار آورده بود.یاد روزی افتادم که از روی ضعف پخش زمین شدم.روزی که داشتم لباس عروسم رو پرو میکردم.روزایی که کیارش با بیتابی بالای سرم میموند تا خوب بشم.اما حیف که هر آدمی فقط یه دوران شیرین توی زندگیش داره.

یک ساعتی طول کشید تا داراب رفت و غذا گرفت.تا به حال انقدر از خوردن غذا لذت نبرده بودم.اونقدر اشتها داشتم که اگه بازهم غذایی جلوم بود میخوردم.بعد از غذا سیری و قرص آرامبخش حسابی روم اثر گذاشت و تا چشم هام رو بستم به خواب رفتم.

==================================================

خمیازه ی بلند بالایی کشیدم و از اینکه بهترین خواب عمرم رو کرده بودم احساس بهترین لحظه های یه نفره رو داشتم.کمی روی کاناپه جابه جا شدم.عجیب بود که از صدای بلند ساعت ایستاده که هرساعت بلند و بی وقفه میزد بلند نشده بودم.نگاهی به ساعت انداختم.حدودا هفت عصر بود.کش و غوسی به بدنم دادم.از سوت و کور بودن خونه حالم بد شد.ذهنم ایستاد.برای لحظاتی...با به یاد آوردن دخترها و رفتنشون به خونه ی دوستشون سر جام نیم خیز شدم.پاک یادم رفته بود که باید میرفتم دنبالشون.نمیدونستم باید چه کار کنم.نفسم رو به تندی بیرون دادم و رفتم سمت میز تلفن.احتمالا شماره ای از یاسمین داشتیم توی اون دفترچه!

کمی توی دفترچه گشتم تا بلاخره توی میم اسم و فامیل یاسمین رو پیدا کردم.

بعد از چند لحظه دختری گوشی رو برداشت.

-بله؟

-سلام.میتونم با یاسمین صحبت کنم؟

-خودم هستم...

-یاسی جان من مادر گلچهره هستم...

-سلااام.حالتون چطوره؟

-ممنون عزیزم.گلی اونجاس؟

-نه.یکی دو ساعتی میشه از اینجا رفتن.

ناامید و شکست خورده سری تکون دادم و گفتم:

-میدونی قرار بود من بیام دنبالشون...بد قول شدم.تنها برگشتن نه؟

کمی مکث کرد و گفت:

-تنها؟با بهرام برگشتند.خودش گفت شما فرستادینش.

نفسم بند اومد.به خودم شک کردم...بهرام چطور میتونست اطلاعی رفتن دخترها داشته باشه.حتی فکرم به میکروفن مخفی و دوربین مدار بسته هم رسید.

-الو؟خانم پارسا؟

-ممنون یاسمین جان.

-خواهش میکنم.

گوشی رو قطع کردم و همون طور که نشسته بودم فکر کردم که چطور ممکن بود بهرام از این ماجرا خبر دار بشه.

گلچهره که مطمئنا منتظر من مونده بود تا آخرین لحظه.این پسر بدجور منو میپایید.راستش خسته شده بودم.خسته و عصبی.توانایی جنگیدن با یه پسر تازه نفس و که سرش درد میکرد واسه اینجور کارها نداشتم.

دلم میخواست تمومش کنم اما قلبم رضایت نمیداد.این کارهاش بیشتر منو تحریک میکرد واسه دوست داشتنش،واسه بی وقفه به یاد آوردنش...

صدای بوق های ممتد ماشین منو از افکارم بیرون کشید.رفتم پشت پنجره ی قدی تا ببینم چه خبره...داراب در باغ رو باز کرد و بهرام با ماشین وارد باغ شد.منو که دید برام چندتا بوق زد و دست تکون داد.این همه عادی بودنش حالم و بد میکرد.دخترها هم پیاده شدند و دست تکون دادند.از پشت پنجره کنار رفتم و رفتم توی سالن و روی مبل نشستم و منتظرشون موندم.نمیدونستم باید عذرخواهی کنم بابت فراموشی قرارمون یا گلایه بابت اینکه چرا بدون اطلاع با من با بهرام همراه شده بودند.دلم میخواست سرم و بکوبم به دیوار...فقط همین!

دخترها زودتر اومدند تو ی هر دو سلام کردند.

-سلام...مامان چرا پس نیومدین؟

-یاسمین خیلی دوست داشت ببینتتون.

-سلام.حالا هم که با بهرام اومدین ...من یا بهرام چه فرقی میکنه؟

-میومدین روحیتونم عوض میشد.چیه همش تو خونه این؟

-ماه چهره؟

ماهچهره معترضانه و حق به جانب رو کرد به گلچهره و گفت:

-دروغ میگم.

-هیس....

هنوز دهان گلچهره باز بود برای ادامه ی حرفش که بهرام وارد سالن شد.

-سلام.

نگاهش کردم.شنگول و قبراق بود.لبخندی از روی دلتنگی زدم.

-سلام.

-مهربانو بچه ها خیلی وقت بود منتظر بودن.چرا زودتر خبرم نکردی که برم دنبالشون؟

-تا نیم ساعت پیش خواب بودم.اصلا یادم نبود.

بهرام رفت کنار گلچهره نشت و در حالی که نگاه محبت آمیزی بهش میانداخت گفت:

-گلچهره زنگ زد و گفت که قرار بود بری دنبالشون.منم گفتم من میام حالا که مهربانو نیومده...

بازهم تقصیر سهل انگاری های خودم بود.خواب لعنتی تمام شیرینی اش رو بهم زهر کرد.

ماهچهره قیافه اش رو درهم کشید و گفت:

-اه...چقدر خسته شدم.مامان گلی کجاست؟چرا قهوه نمیاره؟

یاد گلی افتادم...امروز عجب روز مسخره ای بود.

-گلی رفته.

-کی میاد؟من قهوه میخوام...

-بلند شو درست کن...گلی رفته شمال.حالا حالاها هم برنمیگرده.

بلند شدم.دلم میخواست از زیر سوالاشون در برم و از شرش خلاص بشم.بهرام کنجکاوانه پرسید.

-من که یادم نمیاد تا به حال رفته باشه شمال.از وقتی من کوچیک بودم تا به حال....نکنه چیزی شده؟

چشم هام رو بستم و برای لحظه ای فکر کردم.باید میگفتم.دخترها پیگیر نمیشدند بهرام ول کن نبود.

-گلی برای همیشه رفت.دلش میخواست آزاد باشه.خسته شده بود.

از پله ها بالا رفتم.دیگه دلم نمیخواست توی اون شرایط بد باشم.کاش زودتر یکی پیدا بشه که جای گلی رو پر کنه.

------------------------------------------------


فصل نوزدهم

آشفتگی های من بی دلیل نبود.بهرام گستاخ تر از اونی شده بود که حتی بشه فکرش رو کرد.عصرها با گلچهر بیرون میرفتند و تا شب برنمیگشتند.شب ها هم گاهی پیش ما میموند.گرچه اتاقی اختصاصی براش در نظر گرفته بودم ولی باز هم توی دلم غوغایی بود.ماهچهره هر روز نسبت به خواهرش پرخاشگرتر میشد و جبهه میگرفت که برای چی باید این پسره ی مفت خور رو توی خونه راه بدیم؟فرهاد هم این روزها اونقدر سرگرم دوستهاش بود که کمتر میشد توی خونه پیداش کرد.تقصیر من بود و بیفکری های گذشته ام.

اون روز تنها توی باغ قدم میزدم و گاهی برگی رو زیر پاهام لِه میکردم.بزگ های خشک شده ی پاییزی.برگ زرد نارنجی که صدای خورد شدنش ملس بودن هوای پاییز رو به رخت میکشه.

-مهربانو؟

صدای مردونه اش مو به تنم سیخ کرد.نفسم و تو سینه ام حبس کردم و ایستادم.اما برنگشتم.

آروم و محکم گفت:

-میدونی ، بد بازی رو شروع کردی.منم قصد ندارم این ماجرا بالا بگیره ولی فقط یه حرفی میزنم که باید خوب گوش کنی.

در حالی که لرزش صدام رو که از روی بغض بود رو کنترل میکردم به سختی گفتم:

-گوش میدم.

-برگرد...لطفا...

باد خنک پاییزی خورد توی صورتم.دستی توی موهام کشیدم و برگشتم سمتش که با قیافه ی حق به جانب و دست های توی جیب داشت نگاهم میکرد.این پسر هربار دیوونه کننده تر میشد.

-بریم بشینیم؟

آروم بود و منطقی.نگاهش کردم.طاقت نگاه های خیره و عمیقش رو نداشتم.با تکون دادن سرم تاییدش کردم.هر دو روی صندلی های کنار باغ دور میز گرد فلزی و سفید رنگ نشستیم.بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن.

-ببین مهربانو من گلچهره رو دوست دارم.تو میتونی هرجوری که دوست داری این علاقه رو خیال کنی.اما من از فکر خودم مطمئنم.میتونی باهام بد تا کنی اما من خوب بلدم چطوری دخترا رو مال خودم کنم.حتی جوری که به خاطر من جلوی خونواده اشون وایسن...اما من اصلا دلم نمیخواد این اتفاق واسه این خونواده بیفته.من وقتی نگاهت میکنم یاد عمو کیا می افتم.یاد همه ی دوران شیرین بچگیم.روزایی که مادرم کنارم بود و همایون هنوز کسی بود واسه خودش.هر شب یه مهمونی هر شب یه خوشی.یاد تو که فقط واسم مهربانوی زن عمو کیا بودی،نه این مهربانوی لجباز که فقط میخواد به خواسته ی غیرمنطقی و بی حساب و کتابش برسه.یاد بچگی هام با گلچهره...

من حالا عاشق همون دختری شدم که یادآور روزای خوش بچگی هامه.همونی که هم یادآور عمو کیاس و هم مهربانویی که دوست صمیمی مادرم بود.

سرم پایین بود و نگاهم خیره به چمن های جلوی پام و قطره قطره اشک از چشم هام میریخت.نفسی تازه کرد و گفت:

-نمیگم لجبازی نکن...نمیگم تمومش کن...همه چیز دست توِ.من اونقدری توان دارم که بهت ثابت کنم عاشقم...اما میخوام بهت بگم که بین این لجبازی هات جلوی بچه ها حد و حدودها رو رعایت کن.نمیخوام بفهمن که مادرشون چی تو کلشه.

سرم رو بلند کردم.اونقدر خوب و مودب حرف میزد که داشت یادم میرفت تمام سنگدلی ها و گستاخی هاش.کاش اونقدر نرم میشد که تن میداد به خواسته ام.

-گوش میدی چی میگم؟

-چی تو کَلَته بهرام؟

سرش رو به اطراف تکون داد و گفت:

-فقط حفظ آبرو.

-آبرو؟مگه دیگه آبرویی هم مونده؟بعد از اون رفتارهای تو جلوی دوستات...بعد اون همه بی معرفتی و گستاخی.بعد از اون شبی که بی اجازه رفتی دنبال دخترا...یادم نرفته بهرام.

-هر عملی عکس العملی داره.

-شعار میدی؟نکنه توقع داری بابت حرفهات بهت کاپ و مدال هم بدم؟

-اگه منطقی باشی همه چی رو به راه میشه.

-منطقی باشم تا تو به هرچی که میخوای برسی؟به همین آسونی؟پس من چی میشم؟هان؟

-تو درگیر تفکرات پوچتی.خودت که بهتر میدونی منظورم چیه!

-نه،باور کن نمیفهمم معنی این همه دهن کجی رو.

پوزخند زد.چهره اش داشت عوض میشد.دوباره داشت میشد همون بهرام گستاخ و بی پروا.چشم هاش رو ریز کرد و گفت:

-خیلی خوب،خودت خواستی!


-مامان بیا برو اینو بیرون کن.شده اختیار دار تمام امور خونه.

نگاهی به ماهچهره انداختم.دست به کمر جلوم ایستاده بود و ابروهاش رو درهم کشیده بود.

-چیزی شده عزیزم؟

هوفی کرد و گفت:

-فکر کرده کیه که به من میگه صدای ضبط رو کم کنم؟اون حتی به بیرون رفتن من هم کار داره.

منظورش بهرام بود...بهرامی که بهم اخطار داده بود...بهرامی که خودم راهش دادم توی خونه و اونقدر بهش بال و پر دادم که حالا شده بود اختیار دار تمام خونه و زندگیم...

-محلش نزار تا خودم به حسابش برسم.

-شما هربار همین رو میگین.

-میگی چیکار کنم؟

چشم هاش رو ریز کرد و گفت:

-همین الان هردوشون رو از اینجا بیرون کن.

گوشه ی لبم رو جویدم.این دقیقا همون چیزی بود که بهرام میخواست.

-تو برو توی اتاقت و هرکاری که دلت میخواد بکن.بهرام هم دیگه از فردا اینجا نمیاد.

-قول میدی؟

-قول میدم...

خنده ای کرد و به سمت پله ها رفت.بلند شدم.باید با بهرام منطقی صحبت میکردم.هرچند که خودش رو به نفهمی میزد.به سمت راهرو رفتم و از پایین صداش کردم.

-بهرام.

جوابی نشنیدم.از خودم متنفر بودم.چرا من باید با بی محلی های بهرام اون هم جلوی دخترهام روبرو میشدم؟اینبار بلندتر فریاد زدم:

-بهرام.

صدای گنگی شنیدم.

-بله؟

-لطفا بیا پایین.

لحظه ای بعد صدای قدم هاش رو شنیدم.لحظه به لحظه سایه مردونه اش همراه با سایه ی ظریف و دخترانه ی گلچهره روی دیوار نمایان میشد.لبخندی مصنوعی روی لبش بود و خیلی آروم و متین به سمت نرده ها اومد تا من رو ببینه.

-بله؟مهربانو کاری داشتی؟

حوصله ی تظاهر به مهربون بودن رو نداشتم.سری تکون دادم و گفتم:

-آره.بیا پایین باید باهات حرف بزنم.

و همون جور که به سمت سالن غذاخوری میرفتم گفتم:

-تنها!

روی مبلی که گوشه ی سالن غذاخوری بود نشستم.مبلی هم روبروم بود.به جای خالی خیره موندم تا بهرام هم بیاد.چند دقیقه ای انتظارم طول کشید.دیگه برام عادی شده بود این رفتار وقیحانه اش.آروم و بیصدا نشست و مشغول مرتب کردن لباسش شد.

-میخوام باهات حرف بزنم.

-خب منم برای همین اومدم اینجا...تا گوش بدم!

-میشه انقدر وول نخوری و درست بشینی؟

یقه ی بلوزش رو با دودست گرفت و بالا کشید و بعد از تنفسی عمیق رو به من کرد:

-حالا خوب شد؟

دیوونه ی لعنتی...درست همون عطری رو زده بود که کیارش همیشه ازش استفاده میکرد. بوی عطر دیوانه کننده بود.چشم ازش برداشتم تا راحتتر حرف بزنم.متوجه پوزخندش در مقابل دزدیدن نگاهم شدم و سریع گفتم:

-ببین بهرام،درسته که یه اتفاقاتی بین ما افتاده،درسته که همه چیز به هم ریخته،درسته که تو میخوای برنده بشی...البته این اقتضای سِنِته...همهی اینها به کنار،اما من اجازه نمیدم توی خونه ی من قلدر باشی و خودت رو همه کاره بدونی....

نگاهش کردم.به ظرف میوه خوری روی میز ناهارخوری خیره شده بود.درکامل خونسردی بلند شد و به سمت میز رفت و موزی برداشت و دوباره نشست سر جاش.

-هیچ میفهمی چی میگم؟کله ات خرابه؟تو چطور به خودت جرات میدی که به ماهچهره امر و نهی کنی؟

موز رو پوست کند و به سمت من گرفت:

-میخوری؟

اونقدر عصبی شده بودم که اشک توی چشم هام حلقه زد...تکه ای از موز رو خورد و گفت:

-بچه هات رو خوب تربیت نکردی.حواست به همه جا بوده الا اونا.اصلا سراغی از فرهاد میگیری که کجا میره و با کی میره؟کی میاد کی شام میخوره؟عمو کیا همیشه فکر میکرد در نبود اون فرهاد مردی بشه واسه خودش.کسی که جای اونو پر کنه در نبودش... کسی که لیاقت به یدک کشیدن فامیلی پارسا رو داشته باشه.اگه سرهنگ نشه مثل پدربزرگش لااقل بشه یه کاره ی مملکت مثه پدرش...

-کیارش چی میدونه؟من همیشه اونها رو راحت گذاشتم که درنبود پدرشون احساس بدبختی و سرخوردگی نکنن.نمیخواستم بهشون سخت تر از این بگذره....

پوزخندی زد و پوست موز رو انداخت روی میز وسطمون و با حرص گفت:

-گلچهره زن منه،اون دوتا هم خواهر و برادرش هستن.برای من فقط این سه تا مهم اند.توام اگه خیلی دلت میسوزه براشون هواشونو بیشتر داشته باش...

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و بلند داد زدم:

-زن؟کی به تو قول ازدواج داده؟ها؟اون یه دختر ساده اس....درست مثل خودم که گول حرفها و مضخرفات کیارش رو خوردم و شدم اینی که الان میبینی.

لبهاش رو قنچه کرد و گفت:

-زیاد هم به درد نخور نبودی...گلچهره رو میگم!تو نبودی به این ماهی نمیشد.

بغض گلوم رو گرفت.اگر هنوز هم جوون بودم و جذاب جرات زدن همچین حرفی رو داشت؟اگر هنوز هم کیارش مرد خونه ام بود کسی جرات توهین به من رو داشت؟بلند شدم و با خونسردی ساختگیم که پشتش بغض بود و ناله نگاهش مردم.

-از این به بعد دیگه اینجا نمیای.قرار و مدارهاتون هم همون بیرون میزارین تا وقتی که بپره از سرتون این عشق کذایی.دیگه نبینمت بهرام.هیچ وقت...

هنوز از در سالن بیرون نرفته بودم که اشکهام بی تعارف رو گونه ام چکید.اون با من کاری کرده بود که اصلا یادم رفته بود برای چی داره جلوم می ایسته!منه دیوونه درگیر همون چیزی شده بودم که همه دلیل واسه ادامه ی زندگی میدوننش....

هنوز به پله ها نرسیده بودم که ماهچهره و گلچهره رو جلوی خودم دیدم.گلچهره به ستون تکیه داده بود و ماهچهره با قیافه ای هاج و واج به طرفم اومد.منو توی آغوش کشید و رو به گلچهره فریاد زد:

-تقصیر تو و اون بهرام لعنتیه که مامان و به این روز انداختین.اگه تو اینقدر بی عقل نبودی الان این بلاها سرمون نیومده بود.ازت بدم میاد.تو باعث شدی مامان جلوی اون پسره گریه کنه....

گلچهره خواست حرفی بزنه که بهرام اومد و در حالی که گلچهره رو توی آغوش میکشید گفت:

-ماهچره یاد نگرفتی که با خواهر بزرگت چطوری حرف بزنی؟

ماهچهره درحالی که سر من رو نوازش میکرد گفت:

-مگه تو یاد گرفتی که چطور باید با یه خانم صحبت کنی؟نمیبخشمت...میبینی؟ماما� �م داره گریه میکنه.همه اش هم تقصیر تو و اونه...

تو اگه چیزی حالیت میشد هیچ وقت اینطوری توی زندگی ما بلوا و آشوب نمیکردی.

توان گرفتن جلوی ماهچهره رو نداشتم.بهرام عصبی شده بود.چنگی توی موهاش زد و گفت:

-گلی برو زود وسایلت و جمع کن.یا با من میای و میریم خونه ی من یا میمونی پیش مادر و خواهرت...

و بعد پوزخندی زد و گفت:

-اونم مادر و خواهری که تو نبودت راحتترن..


به هق هق افتادم.کاری رو داشت میکرد که من رو ازش ترسونده بود.ایستادن جلوی خونواده....!سرم رو از آغوش ماهچهره بیرون کشیدم و نگاهشون کردم.چشم هام رو ریز کردم که گلچهره درحالی که خیلی هم از حرکاتش مطمئن نبود و نگاهش رو به زمین دوخته بود از آغوش بهرام بیرون اومد و گفت:

-من...من میرم وسایلمو جمع کنم.

با دهانی باز نگاهش کردم.بهرام پیروزمندانه دست به سینه ایستاد و تکیه زد به ستون.

-منتظرت میمونم.

و بعد رو به من و ماهچهره گفت:

-ما دیگه هیچ وقت مزاحم اوقات شریفتون نمیشیم خانم های محترم.

ماهچهره با خشم نگاهش کرد و گفت:

-به درک.لیاقت این دختره همون توی نمک به حرومی.

دیگه طاقت نداشتم.باید میگرفتم جلوی دختر بزرگم رو.فرزند ارشدم رو...کسی که چقدر با علاقه موقع اولین بارداریم براش انتظار کشیدم.حالا از دیدن ثمره ی انتظارم حالم داشت بد میشد.باورم نمیشد که گلچهره حاضر به ترک ما شده...هیچ باورم نمیشد...زیاد طول نکشید که گلچهره با چمدون کوچیکش اومد پایین و در حالی که گره روسریش رو مرتب میکرد رو کرد به بهرام:

-من آماده ام.

بهرام به روش لبخند زد و گفت:

-دوست نداری با مادرت خداحافظی کنی؟شاید دیگه فرصت نشه ببینیمشون.

گلچهره سری به نشانه نفی تکون داد و زودتر از بهرام به بیرون از ساختمون رفت.بهرام هم رو به من تعزیمی همراه با هزاران تمسخر کرد و به دنبالش رفت.با صدای بسته شدن در صدای هق هق ام تمام خونه رو پر کرد.توان ایستادن نداشتم.روی دو زانو به زمین خوردم.ماهچهره هم دست کمی از من نداشت.ترسیده بود.بلند ننه گوهر رو صدا زد.

-ننه گوهر....کجایی؟مامانم حالش خوب نیست...

ننه گوهر با هول و هراس اومد سمت پله ها.هراسون شده بود...تنها چیزی که می تونستم بگم این بود..." ننه گوهر،گلچهره ام از دستم رفت... "

============================

دو روزی بود که از تخت نمیتونستم بیام پایین.حالم خیلی بد بود و حتی غذا هم نمی تونستم بخورم.نه خبری از بهرام بود و نه گلچهره.ماهچهره هم این روزها جز پرستاری از من کاری نمی کرد.از کنار تختم جم نمی خورد و همش ازم حالم رو میپرسید.

-باید امروز به مامان مهین زنگ بزنم.شما روز به روز حالتون بدتر میشه.

با شنیدن اسم مادرم هولی به تنم افتاد و سریع گفتم.

-نه....ماهچهره اصلا اینکار و نکن.

معترض نگاهم کرد و گفت:

-چرااااااا؟یعنی نباید بدونه که چی به سر ما اومده؟

-چی به سرمون اومده؟گلچهره برمیگرده.من مطمئنم...

-نکنه خیالتون هم از بابت اون پسره راحته؟هان؟

-بهتره به جای زخم زبون زدن پِی برادرت باشی.سه روزه ازش خبری نیست...

احساس تب شدیدی می کردم.بدنم گر گرفته بود و مدام دلم میخواست یه جای خنک باشم.گاهی هم اونقدر سردم میشد که حتی با چندتا تا پتو هم گرم نمی شدم.دوران خیلی بدی بود،خیلی بد.

-الان میرم.جای خاصی نیست.احتمالا خونه دوستشِ...من میرم یه زنگ بزنم.

-باشه.برگشتی یه لیوان آبمیوه هم بیار...خنک باشه.....

چشمی گفت و رفت.همون طور که خوابیده بودم نگاهم به سقف بود و فکرم پیش گلچهره...از فکر اینکه اون داره الان چیکار می کنه و تصور لحظات شوم سرم گر میگرفت و اتاق دور سرم می چرخید.واقعا چه فکری کرد که حاضر به ترک ما شد؟من توی این زندگی سعی کردم براش از هیچ چیزی کم نزارم.اما اون بهرام تازه رسیده رو به من و خونواده اش ترجیح داد.اما اگه هنوز هم برمی شگت من قبولش میکردم.من عاشق دخترم بودم...تقه ای به در خورد.

-بیا تو ماهچهره...

در باز شد...خدای من کی و می دیدم؟بغض گلوم رو گرفت.هم خوشحال بودم هم ناراحت...چرا باید توی این وضع می دیدمش؟اونم بعد از این همه مدت.........

-مهربانو...حالت چطوره؟

بغض گلوم رو گرفته بود.اونقدر ضعیف شده بودم که از یه بغض ساده تمام بدنم داشت میلرزید.

-سپیده...خدای من دارم درست میبینم؟

اومد کنار تختم و پرید توی آغوشم.گریه امونم و بریده بود.دلم نمیخواست دوستم بعد از مدتها منو توی این وضعیت ببینه.منی که همیشه جز لباس رسمی نپوشیده بودم بدون آرایش هیچ جا نبودم حالا با قیافه ی نزار و حال پریشون و موهای ژولیده در مقابل دوست دیرینه ام بودم.گریه میکرد.نمیدونم از دیدن من توی اون حالت بود یا از زور دلتنگی.

-خره،چرا نیومدی استقبالم؟

اشکهام و پاک کردم و درحالی که لبخند میزدم گفتم:

-دوقلوهات کجان؟حالشون چطوره؟

آروم زیر گوشم گفت:

-انداختمشون گیر باباشون و اومدم تفریحات سالم.

-تو هنوز درست نشدی؟

زد زیر خنده و گفت:

-مگه تو شدی؟

گونه اش رو نیشگونی گرفتم.

-خوش اومدی...خیلی خوش اومدی.

نگاهش پیچ و تاب میخورد روی دیوار و روی چهره ی رنگ پریده ی من...عاقبت طاقت نیاورد و پرسید:

-مهری،چی شدی؟

انگار سالها منتظر بودم...منتظر شنیدن همین جمله.همین جمله ی کوتاه که بگم از هر دری برای کسی که بفهمه حرفهام رو...بی تعارف بغضم ترکید و لب باز کردم به حرف زدن:

-سپیده بیچارگی از این بدتر؟سپیده خوش به حال هر کسی که قبل و بعد کیارش رو ندید....سپیده خوش به حال اونی که از عرش به فرش نرسید...سپیده دخترم ازم دل برید...سپیده هیشکی باورم نمیکنه...سپیده دارم میمیرم...سپیده احساس پوچی کینم.نمیدونی این پسره چی به روزم آورده...آخه این چه عشقیه که باید بابتش بشم یه آدم بی مصرف که کسی برام ارزش قاعل نشه؟

هاج و واج نگاهم میکرد.از حرفهام سردرنمی آورد...


-میشه برام توضیح بدی؟

همه چیز رو براش توضیح دادم...از عشقم به بهرام تا ماجرای رفتن گلچهره...باهام اشک می ریخت و گاهی فحشی زیر لب به بهرام می داد...بلند شد و گفت:

-بهتره رم سراغش.دخترت تا الان حتما چشم هاش یه لحظه هم رها نشده از اشک...

-بشین سپیده.اون حالش وقتی خوبه که پیش بهرام باشه.

-اما تو....

بعد اخمی کرد و با دلخوری گفت:

-تو پاک خل شدی.

اشکی که روی گونه ام غلطید رو پاک کردم و در حالی که فین فین می کردم گفتم:

-نه...من غید همه چیو زدم.بزار راحت باشن.گلچهره منو نخواست.بهرام رو به من ، به مادرش ترجیح داد.پس بهتره بزارم هر جور دوست داره زندگیش رو بسازه.می دونی سپیده؟خیلی سخته بخوای سه تا بچه ی کوچیک رو بدون پدر توی سن کم بزرگ کنی و وقتی به خودت بیای که کار از کار گذشته و دستت به هیچ جا بند نیست.گلچهره همیشه از ماه چهره بیشتر مطیع خواسته ی من بود،اما من اینو درک نکردم...

سپیده با بغض نگاهم کرد و دوباره روی تخت کنارم نشست.دستش رو توی دستم گرفتم و با بستن آروم چشم هام برای لحظاتی،بهش اطمینان دادم که از تهه قلبم به ازدواجشون راضیم.

-هیچ فکر نمی کردم اینطوری پرماجرا بشی.

زد زیر خنده.منم از حرفش خنده ام گرفت.

-راستی! از اون خواستگار سمجت چه خبر؟دیگه اینورا پیداش نشد؟

-یکی دوبار چرا اما فکر کنم آخرش فهمید که من تمایلی به ازدواج ندارم.

-بس که احمقی.

-سپیده...ساکت شو لطفا!

اخم کرد و غرغر کنان گفت:

-مگه دروغ می گم؟مرد به اون خوبی...حاضر بود با همه چیزت بشازه.

-بله...حتی با ارثیه ی کیارش.

چشم هاش رو ریز کرد و گفت:

-خوب می دونی که پول و پله زیاد داشت.

-نیازی به نصیحت و گوشزد ندارم.من دیگه چهل سالمه...

یه هو مهربون شد.خنده ی شیرینی کرد و گفت:

-نه...واقعا معلومه!حسابی آروم شدی و صبور.انگار داره آرامش دهه ی چهل زندگیت خودش و کم کم نشون میده.

بغض گلوم رو گرفت.این صبوری شاید اول راه بود.اما دیگه بس بود.

-دلم براش تنگ شده.

-وایه کی؟بهرام یا گلی؟

-خب معلومه که گلچهره...

سر تکون داد و گفت:

-منم همین طور.الهی خاله قوربونش بره دلم میخواد ببینم چه ریختی شده.

-درست شبیه من.هیچ بویی از قیافه ی کیارش نبرده.

-چه بد...

-تو مگه کیارش رو دیدی؟واسه چی الکی حرف می زنی؟

-خودت بارها عکسش و نشونم دادی.درضمن چشم هایی که اون داشت رو تو عمرا داشته باشی.والا! چشم و ابرو به اون قشنگی...

با پوزخند و تمسخر گفتم:

-آره..با همون چشم هاش منو خام خودش کرد!

-بدجنس نباش.شک ندارم که بهترین دوران زندگیت دورانی بود که با کیارش بودی.

-چشم بسته غیب گفتیا.اما خب یادم هم نمی ره که بدبختی های من از روزی شروع شد که اون از ترسش پا گذاشت به فرار بدون اینکه حتی یادش بیاد زن و بچه ای هم داشته.تازه یه زن پا ماه هم داشته...واقعا چطور دلش اومد با من اون کارو بکنه؟درسته همیشه وقتی که بود،هر لحظه ام باهاش خوشی بود ،اما وقتی که رفت بدترین ضربه ی روحی رو خوردم.خیلی نامرده خیلی.

-سعی کن ببخشیش.اون الان فقط چشم انتظار محبت توِ.تویی که یه روزی تنها همدمش بودی.چشم انتظاره که تو فقط بگی بخشیدیش و اون با خیال راحت تمام گذشته اشو از ذهنش دک کنه بیرون.حالا که عاقل شدی و صبور یه سفر برو پیشش.بزار بچه هاشو ببینه.حتما دلش خیلی تنگ شماهاست.

نگاهش کردم.بد نمی گفت.شاید حق با اون بود.چهره ی شکسته ی کیارش مدام توی ذهنم میومد و میرفت.با حرف های سپیده حال و روزم شد حال و روز قدیم آ.یاد روزی افتادم که با کیارش برای اولین بار رفتم سینما و به خیال خودم چقدر مقتدرانه باهاش حرف زدم! تموم مهربونی های کیارش رو فروخته بودم به یه اشتباه،اونم اشتباهی که از روی سردرگمی و دیوانگی روحی بوده از روی عمد.سپیده راست می گفت،اون الان فقط امیدش به من بود و بس...!

-همین امروز زنگ می زنم به بهرام.

-که بگی موافقی به ازدواجشون؟

-نه.اونا دیگه نیازی به این حرفها ندارن. می خوام بگم که برام بلیط بگیره؛می رم پیش کیارش...

سپیده با خوشحالی نگاهم کرد.

-راست می گی؟یعنی جدی حجدی می خوای بری و دوباره همه چیز رو شروع کنی؟

-گمونم اینطوری بهتر باشه.شاید بچه ها بالاخره بتونن پدرشون رو ببینن.

صدای تقه ی در اومد و بعد از اون هم صدای ماهچهره.

-می تونم بیام تو؟

سپیده از جا بلند شد و رفت سمتِ در و در حالی بازش می کرد گفت:

-خاله قوربونت بره،چرا نتونی بیای عزیز دلم؟

ماهچهره لبخندی زد و سینی حاوی لیوان های آبمیوه رو به سمت سپیده گرفت:

-بفرمایین.

سپیده یکی از لیوان ها رو برداشت و گفت:

-این آبمیوه خوردن داره.

ماهچهره اومد کنار تخت من.لیوان دیگه رو به سمتم گرفت و با مهربونی گفت:

-بیا مامان جونم.بخور.همین الان آب پرتقالارو گرفتم.

گونه اش رو بوسیدم و گفتم:

-مرسی عزیزم.خودت خوردی؟

-می خورم.داراب پرتقال زیاد خریده.

-راستی مهری،هنوز هم تنیس بازی می کنی؟

-کی من؟نه بابا!

-از امروز بازی می کنی!

از لحن هشدار دهنده و حکم کننده اش خنده ام گرفت.

-مگه تو چند وقت اینجایی که جای منم تصمیم می گیری و برنامه میچینی؟

-هستم یه دوماهی...

-اووو...چه خبرته؟

-می دونی بعد از چند سال اومدم؟خیلی دلم تنگ شده بود.واسه همه جیز و همه کس.عصری می ریم تو باغ یه دست تنیس می زنیم.روشن شد؟

-وای نه.اصلا حرفشم نزن.

-تازه می خوام بگم شهرام هم بیاد.می خوام ببینی چقدر بچه هام ماهن.

-آره خاله.حتما بیارشون.خیلی دلم میخواد ببینمشون.

-معلومه که میارمشون ماهچهره.چی فکر کردی؟من تازه اومدم...دیگه عمرا ولتون کنم.

نفس عمیقی کشیدم و لیوان رو گذاشتم روی میز کنار تخت.

-خوب کاری می کنی.تو که هستی،خیالم از بابت همه چیز راحته.


****************************


از وقتی سپیده پاش به خونه باز شد حالم حسابی خوب شده بود.شاید هنوز شش ساعت هم از ورودش نگذشته بود اما منو مجبور کرد که از تخت پایین بیام و دوباره بشم همون مهربانوی سابق.دوش گرفتم و خودش موهام رو برام مرتب و آرایشم کرد.لباس شیکی هم پوشیدم و مثه قدیما...رسمی و شیک!

حسابی توی باغ قدم زدیم و از خاطرات روزای دوستیمون گفتیم.روزایی که هنوز ایران بود و روزایی که می رفتیم کلاس و اینکه چطوری آشنا شدیم.

فرهاد بعد از چند روز بالاخره سر و کله اش پیدا شد و وقتی فهمید چی شده حسابی به هم ریخت.حق هم داشت.هممون حق داشتیم که حتی دیوونه بشیم.اما حضور سپیده توی خونه مانع این امر میشد.بعد از چند وقت دوباره همگی دو هم جمع شدیم و کنار هم گپ زدیم. شوهر و دوقلوهای سپیده هم شب برای شام اومدند پیشمون.فضای باغ و عمارت دوباره تازه شده بود.شلوغ و پرهیاهو.

شب خوبی بود.واقعا شب خوبی بود.

آخر شب هرچی اصرار کردم که بمونن قبول نکردن و قرار شد تا پس فردا شب ما بریم خونه اون ها که همون خونه ی پدرشوهر سپیده بود. موقع رفتن سپیده باز هم بهم گوشزد کرد که حتما به بهرام زنگ بزنم و فکر جدیدم رو بهش بگم.دل توی دلم نبود که فردا برسه.اونقدر خسته شده بودم که فقط بعد از گفتن یه شب بخیر به بچه ها رفتم توی اتاقم و افتادم روی تختم.چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و لبخندی از روی رضایت زدم.باید فردا صبح زود به بهرام زنگ می زدم...هنوز پلک هام گرم نشده بود که تلفن زنگ خورد.عصبی و بی حوصله همون طور که چشم هام بسته بود گوشی رو از روی میز کنار تختم برداشتم.

-بله؟

-بهرامم.

-خوبی؟گلچهره خوبه؟

-کیارش...

-آره.می خوام مفصل در موردش باهات حرف بزنم.منتها فردا چون الان حسابی خسته ام.

-گوش بده.پدرم زنگ زد.گرفته و دیوونه! فریاد می زد و به زمین و زمان فحش می داد.حق هم داشت...تنها رفیقش ولش کرده.

-کیارش؟کجا رفته؟

-متاسفم.عصر سکته کرده.گرچه برات مهم نیست اما تسلیت می گم.

گوشی توی دستم قفل شد.از جا پریدم و تا نیمه نشستم روی تخت.نفسم بند اومده بود...خدایا...چرا حالا؟چرا حالا که همه چیز درست شده؟پس سهم کوفتی من از این زندگی چی بود؟

-دیگه می تونی استراحت کنی.گفتم خبرت کنم که اگه دوست داشتی به فرهاد و ماه چهره هم خبر بدی...شب خوش!

=================================


پایان نوشت...


اما عاقبت مهربانوی قصه...شاید نتونم قول بدم که بعد از شنیدن این خبر دیوانه، اونم به معنای واقعی کلمه، نشده باشه !

شاید گلچهره و بهرام با هم زندگی خوشی داشته باشند اما ، هرچی باشه بهرام پسر همایونِ و گلچهره دختر مهربانو..؛کسانی که هیچ وقت با هم سازگاری نداشتند.

فرهاد سر به زیر و مرد بار نیومد اما شاید بعد از دیدن حال و روز مادرش که از هرچیزی براش بیشتر ارزش داشت، دچار تحول بشه.شاید ماهچهره یه هنرمند معروف بشه تا اون راهی رو که مادرش نتونست ادامه بده رو اون ادامه بده...شاید همایون هنوز هم داره توی قمارخونه ها می بازه و حتی یادش رفته که روزگاری کیارشی هم وجود داشته.

این ها همه شایده و گمان؛ یه شاید که شاید براشون اتفاق بیفته. اما من به حتم نمی تونم بگم که عاقبت اون ها چی می شه.شاید اون چیزی که شما انتظار دارید خیلی هم از این شایدها دور نباشه...

راستی تا یادم نرفته بگم؛شاید قصه ی مهربانو فقط یه داستان نباشه...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد