تا دم در عمارت اشک ریختم و به خودم لعنت فرستادم. برزخ از این بدتر؟
خوشبختانه هنوز بچه ها نیومده بودند. بعد از سلام کوتاهی به داراب و گلی رفتم توی اتاقم و بعد هم یه دوش گرفتم تا حالم جا بیاد. خدایا طاقتش و دارم؟ این بازی تازه داره شروع میشه. تا کی باید رو دهنم مهر سکوت بخوره و من لام تا کام هیچ حرفی نزنم و حرفهام اونقدر بمونه رو دلم تا غم باد بگیرم؟ من ، فرصت زیادی تا چهل سالگی نداشتم.
گلی حوله ام رو انداخت دورم و گفت:
- خدا عشق که بده ، صبرم میده.
- تو تاحالا عاشق شدی؟
سکوت کرد.
- پس شدی.
از توی آینه نگاهش کردم. چشم هاش ابری شده بود. شیطون شدم و گفتم:
- کی که من نفهمیدم؟
خنده ی تلخی کرد:
- زمانی که تو روستا بودم. من و پسرخاله ام همدیگرو خیلی میخواستیم. اما پدرم منو مجبور کرد تا بیام و برای کیارش کار کنم.
- پدرت کیا رو میشناخت؟
- کی بود که آقا کیارش و نشناسه؟ تا فهمید که کیارش دنبال یه دختر برای خدمتکاری میگرده دلش هری ریخت پایین از فکر اینکه نکنه نتونه من و بفرسته واسه کلفتی.
- پدرت از کجا خبر داشت؟
- یکی از اهالی روستا بهش گفته بود. اما نمیدونم اون کی بود و از کجا خبردار شده بود.
- گلی؟ من واقعا متاسفم....
اشکهاش رو پاک کرد و گفت:
- تو واسه چی؟ میدونی؟ اگه با اون ازدواج میکردم الان پیش تو و بچه ها نبودم. من زندگی الانم و خیلی دوست دارم.
- خبر داری ازش؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- اون زمان که برای ماه عسل شما رفتیم شمال و من رفتم خونمون فهمیدم داره ازدواج میکنه.
- چه بیرحم. این یعنی خیانت.
- منم اوایل همچین فکری داشتم. اما نباید یه طرفه به قاضی رفت. بالاخره دستش از من کوتاه بود. چیکار میتونست بکنه.منم اگه صبر و گذشت نداشتم الان رو پاهام بند نبودم.
- اما گلی ، وضعیت الان من با اون وقتای تو زمین تا آسمون فرق داره.
- از بالا که نگاه کنی ، تمام عشق ها یه رنگ داره.اون هم باید تورو بخواد. ها؟
گریه ام گرفت. مشکل من هم همینجا بود.
- خب آخه از کجا بفهمم؟ جرات حرف زدن ندارم. میترسم با یه نه خوردم کنه و ابهتم و از دست بدم.
- تو نگو...بی تاب که بشه خودش میاد جلو....
- اون نجیب تر از این حرفهاست.
- این نجابت هم یه روزی جلوی طبیعت کم میاره.بلند شو لباس بپوش الان سرما میخوری.
گلی تنهام گذاشت با هزار جور فکر و خیال. لباس هام رو پوشیدم و نشستم روی تخت. زانوهام رو توی بقلم گرفتم و سعی کردم خودم رو از فکر بهرام در بیارم ، اما نمیشد... کتابی رو که چند وقتی بود تا نصفه خونده بودم رو از روی میز کنار تختم برداشتم.یک خط رو بیشتر از بیست بار خوندم تا بفهمم چی نوشته. اما من اصلا اینجا نبودم. آهی کشیدم...بی اختیار....به یاد آه های گاه و بیگاه بهرام افتادم. خیلی دلم میخواست تا سر از کار دل و قلبش در بیارم.
دو هفته ای بود که از بهرام خبر نداشتم. این یعنی اینکه هنوز نیومده بود.
امتحانات بچه ها تموم شده بود و همه امون کلافه و بی حوصله بودیم.فرهاد بیشتر اوقات با دوستاش بیرون از خونه بود و گلچهره و ماهچهره هم دو ساعت از روز رو مشغول ساز و معلم جدید پیانو شون بودند. اما بعد از اون ساعت هر سه بی حوصله میشستیم توی سالن و کاری برای انجام دادن نداشتیم. گاهی به سرمون میزد که تنیسی بازی کنیم یا آبی به تنمون بزنیم توی استخر اما همین هم دیگه شده بود یه تکرار! خلوتی باغ عذاب دهنده بود. غیر از من و بچه ها ، انگار دیوارها و درختهای باغ هم به وجود بهرام انس گرفته بودند. اونها هم نایی نداشتند که صبحشون رو شب کنند.
عصر بود. با دخترها و گلی مشغول قهوه خوردن بودیم که تلفن زنگ زد. بی اختیار از جا پریدم.
- خودم بر میدارم.
گلی کمی عصبی نگاهم کرد. شاید حق با اون بود....باید جلوی بچه ها خودم رو کنترل میکردم. انتظار بدی بود.
- بله؟
- سلام.
با شنیدن صدای گرمش از پشت خط از خوشحالی خواستم جیغ بکشم. لب پایینم رو گاز گرفتم و لحظ ای بعد آروم گفتم:
- سلام. حالت چطوره؟
- ممنون. تو خوبی؟ بچه ها خوبن؟
- اوهوم. کی رسیدی؟
- اووووم! دقیقا...ده دقیقه ی پیش.
- زود باش بیا اینجا. ما همه منتظریم.
نگذاشتم کوچکترین مخالفتی بکنه. سریع مکالمه رو قطع کردم و به دخترها نوید دادم که عصر بهرام مهمون ماست.گاهی از ذوق دخترها حسادت میکردم. راستش گلچهره توی سن و سالی بود که وجود بهرام برای اون به عنوان یه معشوق گزینه ی مناسبی بود از هر جهت.من که مادرش بودم اینطور دلباخته شده بودم اونوقت ، چطور میتونستم از اون توقعی جز این داشته باشم؟ اون روز گلچهره لباس زیبایی پوشید و آرایش کمی کرد.من که هیچ وقت مخالفتی با شیوه ی پوشش اونها نداشتم ، اون روز اولین درگیری لفظیم رو با گلچره کردم.
- قراره خواستگار بیاد برات؟
گلچهره مات و مبهوت نگاهم کرد.
- چیه؟ جوابی نداری؟
- تو حالت خوبه مامان؟
- البته! اما مثل اینکه تو حالت دست خودت نیست.
- من نمیفهمم چی میگی....
روم رو ازش برگردوندم و گفتم:
- زودتر آرایشتو پاک کن و لباس مناسبی بپوش.
- اما...
- اما نداره. تو باید الگوی خواهرت باشی.
ناخودآگاه لبم رو گزیدم...چطور این حرف رو زده بودم ، درحالی که خودم که الگوی اولیه ی اونها بودم لباس نیمه برهنه ای به تن داشتم و آرایش غلیظی به چهره ام. از واکنشش ترسیدم. گرچه دخترم عاقل تر از من بود و بی هیچ حرفی هم لباسش رو عوض کرد و هم آرایشش رو پاک.
نیم ساعتی از قطع شدن تلفن نگذشته بود که بهرام رسید. حتی از نگاه های مهربون بهرام به دخترها ، واهمه داشتم.
- سفر بخیر. خوش گذشت؟
بهرام یک پاکت پر داد دستم و گفت:
- خیلی خوب بود. روحیه ام حسابی عوض شد.
توی دلم فحشی نثارش کردم و گفتم:" حال منم حسابی عوض شد ، اصلا دگرگون شدم. "
شاید زیادی حساس شده بودم اما نگاه های بی گاه و تداخل نگاه های گلچهره و بهرام عذاب آور بود.
- دخترا ، نسکافه اتون رو که خوردین. برید سر کارهاتون.
صدای اعتراض ماه چهره بلند شد.
- اِه مامان. ما از بیحوصگی نمیدونستیم چیکار کنیم. حالا که بهرام اومده بزار بشینیم پیشش دیگه.
بهرام بود که باز مثل همیشه ازم با نگاه مهربونش کسب اجازه میکرد.با این حال که راضی نبودم اما پذیرفتم. دخترها کاملا حق داشتند اما حس من همحس بدی بود. بهرام بی مقدمه سر بحث رو با گلچهره باز کرد. درباره درس و رشته و ادامه تحصیلش.من بیتاب و کلافه با عذرخواهی به آشپزخونه پناه بردم. گلی متوجه پریشونی حالم شد.
- چی شده؟
- دارم خفه میشم. حالم بده.
- تو که باید حالت خوب باشه.
بعد با لحنی تمسخر آمیز کفت:
- مثلا معشوقت اینجاست آ.
- هیش. بس کن.
یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- بشین یه چیزیی بدم بخوری.
- نمیخورم . از گلوم پایین نمیره.
- هر طور راحتی.
خواستم برم به اتاقم که صدای بهرام بین پله های پنجم ششم متوقفم کرد:
- کجا میری مهربانو؟
لبخند زورکی ای زدم.
- میرم یه کم کتاب بخونم.
قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت و گفت:
- مهمون دعوت میکنی که بعدش بری کتاب بخونی؟
- حق با تو ه. اما دخترها هستند پیشت. حوصله ات سر نمیره.
- بیا بشین.
یعد نگاهش حاله ای از شیطنت به خودش گرفت و گفت:
- با یه دست تنیس چطوری؟
نفس عمیقی کشیدم. بدم نمیومد بازیشو ببینم. به لطف کیارش ، من تنیس رو خیلی خوب بازی میکردم! شاید این تنها تفریحم بود توی اون روزهای به اصطلاح خوش زندگیم و پادشاهی توی یه خونه که حالا برام شده بود کلبه ی خاطره و غم و اندوه.
- آره بریم.
چشم هام برق میزد.توپ رو انداختم بالا و زدم زیرش. خوب میگرفت. ضربه هاش محکم بود و قوی.اما من از پسش بر میومدم. ماه چهره داوری میکرد و گلچهره خودش رو گرم میکرد تا با برنده بازی کنه. نباید میزاشتم که بازنده ی میدون من باشم. برنده ی تمام ست ها من شدم. بهرام بعد از بازی ، یه بطری آب برداشت و دراز کشید روی چمن ها. کمی از آب رو خورد و بقیه اش رو ریخت روی سر و گردنش. منم نفسم بریده بود. از وقتی سیگار میکشیدم ، کمتر شده بود ورزش کنم. منم یه بطری آب برداشتم و نشستم کنارش. روی آرنجش تا نیمه بلند شد. نفس نفس میزد و با شیطنت میخندید.
- خوب از پسِت براومدم.
- شما استاد ما هستی.
کمی از آب بطری رو توی صورتش ریختم که قهقهه زد.
- هووووف. نفسم بریده.
آروم زیر گوشم گفت:
- به خاطر دوده.
- آره. اما نمیتونم ترکش کنم.
قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت و گفت:
- چرا شروع کردی که حالا نتونی تمومش کنی؟
یکی از ابروهام رو بالا دادم و گفتم:
- حالا هم نخواستم ترک کنم که اصول دین میپرسی.
- اینجوری به خودت ظلم میکنی.
نگاه و لحنش بوی مهربونی میداد و دلسوزی. بهش خندیدم و نیشگونی از بازوش پرش گرفتم که خم به ابروش نیوورد و فقط صدای خنده اش بلند تر شد. گلچهره از دور برامون دست تکون داد و اومد سمتمون.
- کی برد؟
بهرام نشست و گفت:
- مهربانو ، البته با ارفاق!
گلچهره خندید و گفت:
- مامان منه دیگه.
بعد یکی از راکت ها رو دستش گرفت و گفت:
- حالا نوبته منه.
نفسم درنمیومد و فکر یه دست بازیه دیگه دیوونه ام میکرد.
- واای نه...خواهش میکنم با ماهچهره بازی کن..
- اِ مگه قرار نبود با برنده بازی کنم؟
- چرا اما واقعا من دیگه نای بلند شدن ندارم.
لب و لوچه ی گلچهره آویزون شد. دستی به موهاش کشیدم و صورتش رو بوسیدم. کمی سکوت کردیم که بهرام گفت:
- اما من حالم خوبه. میخوام قانون شکنی کنم. پاشو باهم بازی کنیم.
اولین لعنت رو به اعتیادم به سیگار فرستادم و از روی زمین بلند شدم. گلچهره با خوشحالی رفت و توی زمین ایستاد. بهرام هم کمی دیگه آب خورد و بعد از نفس عمیقی رفت توی زمین. ماهچهره هم شلوغ کرده بود و جفتشونو تشویق میکرد. برنهده این مسابقه بهرام بود. با وجود همه خستگیش اما بازی رو کامل برد.
بعد از بازی همه دور هم جمع شدیم و شربت تگری میخوردیم.بهرام محتوی لیوانش رو به یک ضرب خالی کرد و گفت:
- مهربانو به این دخترت یه کم فن یاد بده.
قیافه ی گلی حق به جانب شد و گفت:
- من بازیم خیلی هم خوبه. دست تو خیلی سنگینه.
بهرام بلند بلند خندید و گفت:
- مردی گفتن زنی گفتن.
- اینجوریااااس؟ حالا که اینطوره فردا بیا تا با هم یه دست دیگه بازی کنیم.
بهرام شیطون شد و گفت:
- حتما.
صدای زنگ ساعت ایستاده ی کنار دیوار ساعت هشت شب رو اعلام میکرد.
- بچه ها بریم تو شام بخوریم.
سه تایی به سمت عمارت به راه افتادیم. گلچهره زودتر رفت تو تا لباسهاش رو عوض کنه. توی راه کمی فکر کردم و گفتم:
- امشب و اینجا بمون ، حالا که قراره به گلچهره ببازی!
خنده ی شیرینی کرد و گفت:
- نه بابا. میرم فردا برمیگردم.
- اتاق به اندازه کافی داریم. تعارف نکن.
- لباس که ندارید. اونم مردونه...
نفسم رو به سختی بیرون دادم و گفتم:
- اونم داریم.
با کنجکاوی نگاهم کرد:
- نکنه میخوای لباسای داراب و تنم کنی. گفته باشم من اونارو تنم نمیکنم......
بهش خندیدم و گفتم:
- نترس. لباسای کیارش هست. اون زمان هم هیکل تو بود. یادته که؟
خنده ی تلخی کرد و سرش رو پایین انداخت.
- من لباس عمو کیا رو بپوشم؟
- مگه اشکالی داره؟
- نه ، اما...
- بیخودی بهونه نیار. میخوای بری خونه چیکار کنی؟
بعد مشتی به شوخی به بازوش زدم و گفتم:
- نکنه با دوست دخترت قرار و مدار داری؟
خندید. بلند و دیوانه کننده. درحالی که سعی میکرد خودش رو کنترل کنه گفت:
- نه. اون نمیاد خونه ی من. من میرم خونه اشون.
هم خنده ام و هم حرصم گرفت. مشت دیگه نثارش کردم که خنده اش بلندتر شد.
- خجالت نمیکشی تو؟
- نه خوب. خجالت واسه چی؟ بی یار و همدم که نمیشه!!!زبونم رو از حرص به سقم چسبوندم و فقط نگاهش کردم. دیگه به عمارت رسیده بودیم و اون هنوز از حرص خوردن من میخندید. شام رو توی سکوت و آرامش خوردیم و بعد از شام بهرام اجازه خواست تا به حموم بره. بعد از مدتها به اتاق تکی کیارش رفتم. دلم یه جوری شده بود و گریه ام گرفته بود. من از این اتاق خیلی خاطره داشتم. نگاهم به عکس کیارش افتاد که با اقتدار پشت میز کارش نشسته بود و سیگار برگی هم گوشه ی لبش خودنمایی میکرد. پوزخندی زدم و رفتم سر کمدش. تی شرت خوش رنگ سرمه ایی برداشتم با یه گرمکن هم رنگش که ست بود. خوشبختانه تونستم لباس زیر نو هم از بین لباسهاش پیدا کنم و همه رو برداشتم و گذاشتم جلوی در حموم براه بهرام. در اتاق کیارش همیشه قفل بود. دلم نمیخواست دست خورده بشه یا با دیدنش کسی اذست بشه. اما اون اتاق تنها جایی بود که شاید میشد توش یه گذشته ی زیبا رو دید. توی زمانی که بهرام حمام بود دخترها هم رفتند توی اتاقشون تا برای خواب آماده بشن. ساعت تقریبا یک ربع به نه بود که فرهاد هم برگشت خونه.عادت نداشتم تا ازش درباره بیرون رفتن و کارهاش سوال بپرسم و جواب بخوام.اون هم بعد از خوردن شامش اونقدر خسته بود که با یه شب بخیر به اتاقش رفت. توی حال نشسته بودم و مشغول تماشای سریال بودم.تمام حواسم به تلویزیون بود و اصلا متوجه حضور بهرام نشدم.صداش رو که شنیدم برگشتم و نگاهش کردم. یاد کیارش افتادم. چقدر این لباس بهش میومد. انگار از روز اول فقط برای هیکل مردونه ی اون دوخته بودنش. به روش خندیدم.
- عافیت باشه.
حوله رو روی سرش جا به جا کرد و گفت:
- ممنون.
ظرف آجیل رو گرفتم جلوش و تعارفش کردم.
- بیا بشین. سریالش قشنگه.
کمی از آجیل برداشت و نشست کنارم.نگاه دیگه ای بهش انداختم و گفتم:
- فیکس تنته.چه بهت میاد.
- آره. بوی عمو کیا رو میده.
عصبی چنگی توی موهام زدم و گفتم:
- اه میشه انقدر تو این خونه حرف از اون نزنی؟
مهربون خندید و گفت:
- چشم.
- چی میخوری؟
یکی از ابروهاش رو داد بالا و گفت:
- شیر داغ ! بعد از حموم مزه میده.
صدام رو کمی بلند کردم تا به گلی برسه.
- گلی جان لطفا دو تا لیوان شیر داغ بیار.
میدونستم امشب خواب به چشم هام نمیاد. حضورش توی خونه آرومم میکرد و این بودن در مقابل این همه دوری هر لحظه مقل خوره وجودم رو میخورد.بهم نزدیک بود و بیشتر از اون نزدیکی دورتر از هر کس دیگه ای.... انگار بود ، ولی نبود. حضورش آرامش بخش بود و همین حضور اونقدر بینمون فاصله انداخته بود که درکش خیلی مشکل و تحملش عذاب آور بود.
بعد از خوردن شیر و تماشای سریال توی سکوت مطلق ، یکی از کوسن ها رو زیر سرش گذاشت و یه لم داد روی مبل.
- خوابت میاد؟
- نه زیاد. اما خب چشم هام میسوزه. انگار یه ذره داره میاد خوابه...
- هم بالا اتاق داریم هم پایین. هر جا راحتی برو بخواب.
- همین جا خوبه.
- پاشو ببینم اینجا که جای خواب نیست.
- حالا که اصرار میکنی باشه.
خندید. از روی مبل بلند شدم و اشاره کردم به اتاق طبقه پایین.
- این خوبه اما دستشویی نداره. بالایی هم مثل همینه اما دستشویی داره.
بلند شد و نگاهم کرد. کمی موهاش رو تکون داد و گفت:
- به نکته ظریفی اشاره کردی. همون بالایی بهتره.
زدم زیر خنده. هر دو به طبقه بالا رفتیم.
نگاهی به راهروی طویل بین دو تا اتاقها انداختم. اتاق من این سر خونه بود و اتاق اون اون سر! آهی کشیدم و با دست به اتاق اشاره کردم.
- ایناها. آب میخوری شبا؟ میگم گلی بیاره برات.
- نه. دستت درد نکنه من شبا یه ضرب میخوابم تا صبح.
- خیلی خوب. شبت خوش. امیدوارم امشب بهت بد نگذره.
نگاهم کرد و مهربون خندید. هر دو به اتاقمون رفتیم. در اتاق رو که بستم بغض گلومو گرفت. اول سعی کردم بخوابم اما مگه خواب به چشم هام میومد؟ میدونستم که الان اون تخت گرفته خوابیده و نه توهمی داره و نه رویایی.بی خوابی کلافه ام کرده بود.رفتم توی تراس و نشستم روی صندلی. زل زدم به باغ و درختها. باغ سوت و کور بود. تاریک و فقط نور ماه روشنش کرده بود.
کاش همه چیز مثل یه پازل درست میشد. کاش گم نمیشد این تیکه ی دلتنگی. کاش پازلامون یه رنگ نبود تا بشه درست و یه جا پیش هم چیدشون. این پازل هزارتا تیکه ی ریز داشت که هر کدوم از تیکه هاش دست یه چیزی بود. تقدیر ، سرنوشت ، دودلی ، تنهایی ، نفرت ، علاقه ، کدورت ، آشفتگی ، جوونی ، اختلاف سنی زیاد... ، دیوونگی من و بیتابی هام ، بهرام و بیخیالی هاش.
این پسر تا کی میخواست زل بزنه توی چشمهام و حرف نگاهم و نخونه؟ کاش میتونستم فکرش رو بخونم. ای کاش توی فکرش چیزای خوب خوب میگذشت. میترسیدم از حرف زدن. از حرف زدن و شنیدن جوابی که باعث خرد شدن تک تک استخونام میشد از درموندگی. ای کاش هیچ وقت اون روز با کیارش آشنا نمیشدم. کاش همیشه یه دختر تنها و بیخیال میموندم. کاش هدفی نداشتم و حالا از داشتن این هدف شرمنده نبودم. عاقبت این درموندگی چی بود؟ آخرش که چی؟ اگه اون منو نخواد چی؟ و اگه قبول کنه... تمام زندگیم و به پاش میریزم. هر ثانیه ام رو از آن اون میکنم. نمیزارم آب توی دلش تکون بخوره. اما بچه ها چی؟ سرم درد گرفت از این افکاری که هر کدوم سرآغاز یه مسئله ی بزرگترند. هوا سرد بود. تنم یخ کرده بود. بلند شدم و رفتم توی اتاق. اما در تراس رو باز گذاشتم. خوشم می اومد از هوای زمستونی و گاهی پاییزی شده ی سال. شنلی دورم گرفتم و خیره شدم به خودم توی آینه. از خودم بدم میومد. باید هرجوری بود تکلیفم و مشخص میکردم. این برزخ تا وقتی که لب کسی به حرف زدن باز نمیشد ادامه داشت. هیچ کس دلش نمیخواست تا حرف رو از توی چشم یارش بخونه. انگار فقط گوشمون منتظر شنیدن بود و چشم امون به لب...نمیدونم چقدر طول کشید که این افکار توی ذهنم بود و چشمم توی آینه زل شده بود به دوتا چشم که حتی خودش هم گیج بود از افکارش. هنوز دراز نکشیده بودم که خواب توی چشمهام اثر کرد.
فصل شانزدهم
- دیشب خوب خوابیدی؟
- آره خیلی خوب بود. آرامش خوبی داره خونت.
کمی از چاییم خوردم و نگاهش کردم. صبحونه اش تموم شده بود و دست گذاشته بود زیر چونه اش و به اطراف نگاه میکرد.
- گفته بودی دست به هیچ حای این خونه نمیزنی.
- اون واسه ی قبل از طلاقم بود.
- یعنی دیگه کیارش برات مهم نیست؟
- اگه مهم بود ازش طلاق میگرفتم؟
- اما اون هنوز امیدواره.
پوزخندی زدم و گفتم:
- امید که بد نیست. بزار داشته باشه.
گلی که اومد توی آشپزخونه به بهرام اشاره کردم که حرفی نزنه. سر تکون داد و از سر میز بلند شد:
- بهتر نیست بریم توی باغ؟
منم بلند شدم و هر دو به باغ رفتیم.
- اونوقتها عادت داشتم توی باغ قدم بزنم. اما حالا دیگه انگار بعد از طلاقم حتی عادت هام هم عوض شده.
- آره. عوضش عادت های بد به جاش اومده.
با تعجب نگاهش کردم که گفت:
- خیلی وقته سیگار میکشی؟
- اوهوم.
- بده خوب. نکش.
- نمیشه.
- اگه من بخوام؟
نفسم بند اومد. توی دلم ستایشش کردم و بلند گفتم:
- سعی خودم و میکنم.
لبخند زد.
- تا بچه ها برگردند چیکار کنیم؟
فکر کردم. شاید الان فرصت مناسبی بود. اون لعنتی که نمیخواست عشق و از تو چشمهام بخونه. دیشب هم که خواب راحتی داشته. پس من هم باید با گفتن همه چیز خودم و خلاص میکردم. رفتم کنار صندلی کنار باغ و گفتم:
- بشین ، باید باهات حرف بزنم.
آروم و مردونه نشست. دستش رو به سینه زد و چشم دوخت به لبهام.
- منتظرم.
- انگار توقع شنیدن داشتی...
- نه اما خب بگو. هرچی باشه من سراپا گوشم.
بغض تهه گلوم بود. چی باید میگفتم آخه؟ اینکه من عاشقتم؟ یا اینکه نظرت راجع به من چیه؟ زیادی احمقانه نبود؟ حتما مسخره ام میکرد.
- مهربانو؟
- ها؟ چیه؟
- تو فکری. نمیخوای چیزی بگی؟
منتظر بود و من واقعا گیج بودم توی تک تک حرفهای ناگفته ام. قلبم تند تند میزد و چشم هام هرلحظه منتر تلنگر بود تا شروع بشه ریختن سیل دونه های بارونش.
- بیخیال. ولش کن. مهم نیست.
لبخند تلخی زد و چیزی نگفت. شاید میدونست و میخواست با حرف نزدنش عذابم بده. کاش حرف میزد. لحظه ای به سکوت گذشت. جدی شد و دستهای توی هم گره خورده اش رو روی میز گذاشت.
- اما من حرف زیاد دارم واسه گفتن.
نگاهش کردم. اثری از شوخی و لودگی نبود توی چهره و حرکاتش. با وحشت بهش خیره شدم و چشم دوختم به لبهاش.
- بگو.
- چشم هاش زل شده بود روی زمین. به چشن ها چشم دوخته بود اما نگاهش پیش افکارش بود.
- یه چند وقته میخوام بهت بگم اما هربار نمیشه. یا تنها نبودیم ، یا من هنوز با خودم کنار نیومده بودم.
- الان وقت خوبیه.
نفسش رو محکم بیرون داد و گفت:
- آره. بهترین وقته. هم من تصمیمم رو گرفتم ، هم توی سکوت و تنهایی اینجا جرات پیدا میکنم تا حرف دلم رو بهت بزنم. راستش شاید اگه اول به خودت بگم بهتر باشه. درسته که من فاصله ی سنی کمی با گلچهره ندارم اما خب احساسم بهم میگه اون تهه تهه تهش اولین و آخرین عشقت اون میتونه باشه. شاید نتونی لمسش کنی این حس و. البته خب کیارش بهتر درک میکنه چون اونم یه روزی توی همچین برزخی گیر کرده بود و عاشق تو شده بود. اما خب .... میدونی؟ دخترت بدجور عقل و هوش از سرم پرونده. شاید باید میزاشتم تا بگذره زمانی و گلی بزرگتر بشه اما هفده سال هم سن کمی نیست.
منگ شده بودم. چی میگفت؟ گلچهره؟ یعنی اون تمام مدت توی فکر دخترم بود و من....از چیزی که میترسیدم سرم اومده بود. وحشی و خسته نگاهش کردم. سرش رو بلند کرد و وقتی چهره ام رو دید خودش رو باخت.
به لکنت افتاد و با خنده ای عصبی گفت:
- شاید نباید الان میگفتم ، ها؟
خونِ توی صورتم داغم کرده بود و فقط اجازه میداد یه حرفی بزنم:
- حتی فکرش رو هم از سرت بیرون کن.
از سر میز بلند شدم پشت به میز ایستادم. حالم دست خودم نبود. جرات حتی یه کلمه دیگه حرف زدن نداشتم.
- میدونم که نصفی از این حالات تو طبیعیه. حتی خودم رو هم آماده کرده بودم.بالاخره خودت هم یه روزی تو همین شرایط بودی. تو هم تو سن کم با یه مرد بزرگتر از خودت ازدواج کردی. درسته که شکست خوردی ، اما خب تمام این موقعیت ها که آخرش به یه جا ختم نمیشه. اما خواهش میکنم فکر کن. بزار لااقل با گلچهره حرف بزنم.
برگشتم سمتش. اون هم از روی صندلی بلند شده بود. نفسهام رو به سختی بیرون میدادم.پلکم از خشم میپرید و خیره به چشم هاش بودم. دیگه هیچی برام مهم نبود.هیچی...
- چرا؟
- چرا چی؟
- چرا عاشق گلچهره شدی؟ واقعا دلیلش چی بود؟ خیلی پستی بهرام...
- عاشق شدن دلیل نمیخواد مهربانو...
راست میگفت. مگه من با دلیل موجهی عاشق اون شده بودم که الان از خودش دلیل و منطق میخواستم؟
- یه بار گفتم. حتی فکرش رو هم نکن.
- اما من جز اون نمیتونم به کس دیگه ای فکر کنم.
- باشه. فکر نکن. اما دیگه طرف گلچهره نیا. فقط فکر کن. اونقدر که از فکر کردن بهش دیوونه بشی و روونه ی تیمارستان.
منگ نگاهم کرد. شاید توقع همچین برخوردی رو نداشت. اما این دومین ضربه ای بود که بهم زده میشد. یه ضربه سخت ، که تا همیشه جاش رو قلبم سنگینی میکنه. نگاهش رو از روم برداشت و نشست روی صندلی. انگار توان ایستادن نداشت. با این حرفم داغونش کرده بودم اما ، این عشق حتما از سرش می افتاد.
- بهرام جان ، تو که منو میشناسی.زندگیم و میدونی. زیر و بمش دستته. آخه چرا همچین پیشنهادی میدی؟ تو فکر نمیکنی که شاید خود گلچهره از این پیشنهاد شکه بشه و به خاطر چشم و ابروی تو حماقت منو دوباره تکرار کنه؟
پوزخندی زد. لحظه ای نگاهم کرد و دوباره نگاهش رو روی چمن ها متمرکز کرد. آتیشم میزد هر لحظه با اون افکار وامونده اش.
- اون بچه اس. اما من که حالیمه میخوام چیکار بکنم. مهربانو ، لجبازیتو بزار واسه یه وقت دیگه. من اونقدر مرد هستم که پای حرفم بمونم.
با حرفهاش عصبی ترم میکرد. دو زانو نشستم روی چمن ها و روبروش . با خشم چونه اش رو گرفتم و صورتش رو سمت خودم برگردوندم. نگاهم کرد. اما از روی اجبار...مطمئن بودم چشم هام از خشم سرخ شده و نگاهم مثل دیوونه هاست.
- باشه. منتظر بمون مرد...پای حرفت بمون. حتی شده تا ده سال. بیست سال...شاید هم بیشتر. اونقدر که نای فکر کردن به عشق و عاشقی رو نداشته باشی. منتظر بمون. این یه امتحانه. اگه از پسش خوب بر بیای ، اونوقت گلچهره میشه مال تو!
حرفهام که تموم شد تمام نفسم و بیرون دادم و پوزخندی زدم. بلند شدم و راه افتادم. تا دم در عمارت سنگینی نگاهش رو حس میکردم. با تمام وجود. چطور میتونست اینقدر سنگ دل باشه؟ خدایا ، با این حرفهام چه بلایی سر آینده ام آوردم؟ حالا دیگه جرات ندارم تا عشقمو رو کنم. لعنت به تو بهرام و اون عشق کذاییت که معلوم نیست از کجا سر در آورده. وسط های سالن بودم که صدای پاش رو شنیدم. ایستادم. هن و هن نفسهاش رو شنیدم. انگار دوییده بود تا به من برسه.
- مهربانو ، بهت ثابت میکنم که من مثل همایون و کیارش نیستم. مرد ام. یه مرد واقعی. با همه ی مردهایی که تاحالا دورت بودند فرق دارم. ثابت میکنم تا بفهمی. اون وقت دیگه حرفی باقی میمونه؟
گستاخی تا چه حد؟ برگشتم سمتش. سیلی محکمی به صورتش زدم. صدای سیلی توی مغزم پیچید. دم برنیاورد. . . اما من از این کارم به هق هق افتادم. روی زمین نشستم و سرش فریاد زدم:
- کاش اونقدر مرد شده بودی که حال و روز منو از تو نگاهم بفهمی. کاش لیاقت نداشتی تا تموم حس و احساسم و فقط بزارم واسه ی تو. کاش هیچ وقت توی اون روز کذایی نیومده بودی دم در خونه امو و من توی اولین نگاه نمیشناختمت. بهرام چرا نمیخوای بفهمی که تموم بهونه هام واسه یه چیزه؟ چرا عشق و از توی نگام نمیخونی؟ چرا میخوای ثابت کنی که عاشقی؟ من بدون اثبات ، چشم بسته میگم آقایی و انسان. اما یه کم رحم داشته باش آقا... یه کم درک داشته باش بزرگ...تا کی اشک بریزم که چشم هام اونقدر شفاف بشده که از توی عشق و بخونی؟ میفهمی چی میگم؟ میفهمی؟
گریه امونم و برید. اگه هق هق ام اجازه میداد هنوز حرف داشتم واسه گفتن و دیدن چهره ی مبهوت شده اش که هر لحظه گستاختر میشد. گونه اش از سیلی من سرخ شده بود اما چشم هاش از دیدن آوارگی من و قلبم هر دم بی پرواتر میشد. نگاهش رو از روی جسم نیمه جونم برنمیداشت و همون جور نشست رو مبل روبروم. نگاهش نکردم؛ اما خب میفهمیدم که چطور زیر لب میخنده و با عظمت نگاهم میکنه. حرفهام گستاخش کرده بود.
- پس دردت این بود که منو از عشق میترسوندی؟ هه...خوب بود.درام عاشقانه ات داره تبدیل میشه به یه تراژدی دردناک. پاشو گریه نکن. من رحم ندارم اما تا دلت بخواد عاشقم که جز عشقم به کس دیگه ای فکر نکنم. من و باش که فکر میکردم دلت برای گلچهره میسوزه...ههههه...حسادت خیلی بده... نچ نچ نچ نچ....اونم حسادت به دختر خودت. وای که چه روزی میشه اون روزی که گلچهره این ماجرا رو بخونه...
نای حرف زدن نداشتم. شده بود اونی که نباید میشد.حالا دیگه برگ برنده دست اون بود. میتونست حتی از میارش کسب اجازه بکنه و در مقبلش جواب صد در صد بله ی کیارش رو بشنوه. بعد هم گلچهره ی دیوانه ای که حتما با شنیدن خبر عشق بهرام به خودش مثل من و جوونی های من دهنش مهر میشه و خیره و غرق در شادی ، نظاره گر تقدیر میشه. تقدیری که خود آدم با بستن دهنش روی واقعیت رقمش میزنه.
از روی مبل بلند شد. هنوز پوزخند روی لبش بود. نگاهم کرد و گفت:
- من میرم. اما فکر نکن رفتنم یعنی خالی کردن میدون. میرم چون فعلا حال خوشی ندارم برای عصر و مسابقه دادن با معشوقم. . . اما به گلی بگو که منتظرم بمونه. فردا دوباره برمیگردم.
صدای قدمهاش هرلحظه دورتر میشد. اونقدر دور که دیگه شنیده نمیشد. منتظر تلنگری بودم تا دوباره به گریه بیافتم. گلی هراسون و دل نگرون به سمتم اومد. همه چیز رو شنیده بود... توی آغوشش افتادم و اون شد مرحم زخمم.
- شنیدم چی گفتی و چی شنیدی.عاشق گلچهره شده؟ هه...باید حدس میزدم.نگاهشون بو دار بود. میدونستم آ ، اما شک داشتم. سر میز شام ، توی باغ ، موقع تفریح... خدایا... آخه تو واسه چی زبون باز کردی و خودت و اینطوری خار کردی؟ گریه نکن مهری. شاید حالا بتونی درک کنی که اونم هیچ فرقی با پدرش و کیارش نداره.
نگاهش کردم. اشک چشم هام رو پاک کردم تا واضح ببینمش.
- حق داشت...حق داشت که باهام اینطور برخورد کنه. حقم بود.
- مهربانو ، تو دیوونه شدی؟
- ولم کن گلی. بزار بمیرم. اصلا من بهرام رو اینطوری ، حتی بیشتر دوست دارم. اما گلی ، حتی اگه کلمه ای به گلچهره حرف بزنی خودت میدونی.
از روی زمین بلند شدم. گلی هنوز مات نگاهم میکرد. شاید دیوونه بودم اما ، من همین دیوونگی رو دوست داشتم. اگه اون میخواست با عشق جدیدش منو بچزونه ، من هم میدونستم در مقابلش چیکار کنم تا آه از نهادش بلند بشه. زهرخندی زدم و به اتاقم رفتم. دفتر خاطرات خاک خورده ام رو باز کردم.
پانزدهم اسفند ماه سال یکهزار و سیصد و هفتاد.
فصل هفدهم
فردا قرار بود که بیاد. خودش گفته بود. از پریشونی خیالم ناخن هام رو میجویدم و به فکر چاره میگشتم. دخترها که از مدرسه برگشتند و جای خالی بهرام رو دیدند حسابی دمق شدند. فکری به سرم زد. همه دور میز شام نشسته بودیم و توی سکوت شام میخوردیم که من مثل برقگرفته ها از رسیدن این فکر به مغزم ثابت موندم. چشم هام برق زد از این فکر.
- بچه ها ، چطوره بریم خونه ی مامان مهین؟
فرهاد اولین کسی بود که موافقت کرد.
- آ ره خیلی خوبه. من خیلی وقته حوس یه دست شطرنج با بابایی کردم.
ماهچهره هم نگاهی به گلچهره انداخت و گفت:
- اگه گلی بیاد منم میام.
گلچهره با لبخندی گفت:
- آره. خیلی وقته ندیدیمشون. دل تنگشون شدیم همگی.
از اینکه همه موافق بودند خوشحال شدم و نور عجیبی توی چشمهام اومد.
- خوبه. پس به داراب میگم که از مدرسه یه راست ببرتتون خونه مامان مهین. فقط یادتون باشه که لباس بردارید. شاید شب رو همونجا بمونید.
- شما نمیاید؟
- چرا پسرم. اما یه کم دیرتر. باید با گلی... اوم... کار دارم یه کم تو خونه...
بعد از شام هر کسی به اتاقش رفت. من امشب مفتخر به اولین شکست بهرام شده بودم. قیافه ی بهرام فردا دیدنی بود. اون شب اولین شبی بود که بعد از کلی وقت ، یه خواب راحت کردم.
***********************************************
عصر فردا ، دل توی دلم نبود از دیدن قیافه ی مات شده ی بهرام. از طرفی دلم براش لک زده بود از دلتنگی و از طرف دیگه ای به خودم نمیدیدم که لایق عذاب هاش باشم. طول و عرض سالن ورودی رو طی میکردم و گاهی نگاهی به ساعت دیواری کنار سالن مینداختم.
- نمیخوای بشینی؟ سرگیجه گرفتم.
- لطفا نگاهم نکن ، چون من الان توی شرایطی نیستم که بتونم بشینم.
- حالا مطمئنی که میاد؟
- آره. مطمئن ِ مطمئن. گفت که میاد. نامرد... نمیدونی چقدر دلم میخواد قیافه اش رو ببینم درحالی که در حالی که میبینه کسی توی خونه نیست جز من!
- به نظر من این کارها و افکار فقط یه جور تفکرات کودکانه اس. نمیدونم تو چرا بچه شدی....
- گلی؟ این یه جور بازیه. برنده اش هم منم. حالا میبینی.
صدای زنگ در بلند شد.کمی هول و دستپاچه شدم. نمیدونستم چطور برخورد میکنه باهام بعد از اون روز و فاش شدن رازم. از گلی خواستم در رو باز کنه و بعد بره توی اتاقش تا من مسلط تر باشم.توی آینه نگاهی به خودم انداختم و دستی به موهام کشیدم. کت و شلوار بادمجونی رنگی پوشیده بودم.آرایش کمی هم داشتم و موهام رو خیلی ساده با روبان پشت سرم بسته بودم. چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. جلوی در ورودی سالن ایستادم. صدای قدم هاش هرلحظه نزدیکتر میشد و رعشه به تن من مینداخت. چه حس بدِ شیرینی بود.چشم دوختم به در. لحظه ای بعد با چشمانی گستاخ و لبخندی که اون روز کذایی هم روی لب داشت توی چارچوب در ظاهر شد. خودم رو نباختم و منتظر موندم تا اون سلام کنه.درحالی که هنوز لبخند تمسخر آمیزی به لب داشت گفت:
- سلام.
- سلام. خوش اومدی.
اینبار برای اولین بار بود که دستش رو به سمتم دراز نکرد. شاید میخواست مثلا من رو از تماس با خودش منع کنه. اما نمیدونست هنوز هیچی نشده بدجور میخواد مات بشه. بی توجه به من وارد سالن شد و خودش رو روی مبل پرت کرد. در رو بستم و خیلی سنگین و موقر من هم روی مبل نشستم.با لحنی عذاب دهنده گفت:
- گلچهره چطوره؟
وحشی و مغرور نگاهش کردم و زل زدم به چشم هاش.
- خوبه.
نگاه خماری بهم انداخت که هوش از سرم پروند.نزدیک بود خودم رو ببازم اما چشم ازش برداشتم و خودم رو سرگرم مرتب کردن لباسم کردم.
- نمیخوای بگی بچه ها بیان؟
حالا نوبت من بود که نگاه مات شده اش رو ببینم.
- نیستن.
نگاهش کردم. لبخند از روی لبش محو شد.با بهت نگاهم کرد. اما این حس زیاد طول نکشید.
- مدرسه اند هنوز؟
- نه. با دوستاشون رفتن مهمونی. فکر نکنم تا شب برگردند.
لبش رو با حرص جوید و آشفته از جاش بلند شد.
- نگفته بودی بهشون که من میام؟
- چرا. اما اونا قرار داشتن. خودشون خواستن که برن.
چنگی توی موهاش زد. لبخند پیروزمندانه ای روی لبم نقش بست. حقش بود.با حرص گفت:
- دروغ میگی.
با پوزخند نگاهش کردم. چقدر مات شدن بهش میومد.
- خودت خواستی. بازی بدی و شروع کردی.
- بازی؟ کدوم بازی؟ چرا فکر میکنی گلچهره دوست داره حماقت منو تکرار کنه؟اون خودش راضی نبود که تو رو ببینه. دختر عاقل و فهمیده ایه.
- راضی نبود؟ خودش دیروز ازم خواست.
- پس چرا الان اینجا نیست؟
نفسش رو با حرص بیرون داد و چیزی نگفت. قهقهه ای از روی پیروزی زدم که بی هیچ حرفی با عصبانیت از عمارت بیرون رفت. اونقدر خندیدم که ناگهان به گریه افتادم. این بهرام سنگ دل رو چقدر بیشتر دوست داشتم...
من و بهرام هر دومون صلاح هایی برای مبارزه و عذاب دادن هم داشتیم. من مادر بودنم و استفاده از قدرت مادری ، و بهرام به عنوانی معشوقی که با کم محلی هاش من رو حریصتر میکرد. هر دو موفق بودیم اما من شاید داشتم خودم رو میباختم.دو هفته ای بود که نه زنگی زده بود و نه به عمارت اومده بود. مدام رفت و آمدهای گلچهره رو کنترل میکردم. مطمئن بودم که بهرام جای دیگه ای به جز خونه نمیتونه با گلچهره ملاقات داشته باشه.اما بهرام هم هرجا بود مثل من بی تاب معشوقش میشد و سری به اینجا میزد. هر روز عصبی تر میشدم اما باید تحمل میکردم. اون داشت طلافی میکرد. تلفن ها و اتاق گلچهره رو هم کنترل میکردم تا اگه نامه ای یا پیغامی از طرف بهرام براش فرستاده میشه رو بخونم. اما چیزی پیدا نمیکردم. مطمئن بودم که گلچهره چیزی از این ماجرا نمیدونه و همین ، خودش یه پوئن مثبت بود برای من.
عصر بود. همه نشسته بودیم دور هم و گلی برامون چای و کیک آورده بود.میخوردیم ، حرف میزدیم و میخندیدیم. صدای زنگ لحظه ای سکوت رو بینمون حاکم کرد.
- خودم باز میکنم.
تو دلم غوغایی بود. اگه بهرام باشه چی؟ دلم خیلی تنگ بود اما ، نباید میزاشتم گلچهره رو ببینه.
- بله؟
- باز کن ؛ منم. ( بعد آروم گفت) : خیلی انتظار کشیدی؟
بدم نمیومد که کمی معطلش کنم.
- مهمون دارم. میتونی بری بعدا بیای؟
- باز کن این درو. میدونم که دوباره داری موش میدوونی.
قهقهه ای زدم و در رو باز کردم. تا از در باغ برسه به عمارت به بقیه گفتم که این مهمون ناخونده و سر زده کیه.
- گلچهره ، ماهچهره یه لباس مناسب بپوشید. فهمیدی چی گفتم؟
- بله.
- حواستون باشه. زیاد باهاش بگو و بخند نکنید. متوجه شدید؟
- وااای مامی. تو چرا اینطوری شدی؟
- هییییش ماهچره. ساکت باش و حرف گوش کن.
اخم هاش توی هم رفت.شاید ماهچره بسشتر از خواهرش دلش میخواست آزاد باشه.دم در ایستادم. لباسم یه دامن بود تا کمی زیر زانو و یه یه تاپ جذب. گلی سریع یه کت بهم داد تا روی تاپم بپوشم. دهنم رو کج کردم و گفتم:
- حالا اگه اونم بخواد علاقه ای پیدا کنه تو نزار.
- علاقه یا هوا و هوس؟
- چه فرقی میکنه؟
چپ چپ نگاهم کرد. از گستاخی ام لذت میبردم. اما حتی خودم هم نمیدونستم چرا.موهام رو با ربانی پشت سرم جمع کردم و ایستادم و نظاره گر شدم تا تشریف فرما بشه!!! تیشرت جذب و خوش رنگی تنش بود. همراه با یه شلوار جین آبی پررنگ و یه سوییشرت پررنگ تر از تیشرتش.لبخند کریهش که دیوونه ترم میکرد از دور پیدا بود. توی دلم ستایشش میکردم و گاهی فحشی به این آب زیر کاه بودن های قبلش که اصلا بروز نمیداد چه شیطونهایی رو درس داده این بشر قبلا. از حال خودم خنده ام گرفته بود. نزدیکتر که شد نگاه کینه توزانه ای بهم انداخت و سلام کرد. مغرور نگاهش کردم و جوابش رو ندادم. از جلوی در کنار رفتم تا وارد عمارت بشه. زیر گوشش آروم گفتم:
- هی. حواست به خودت باشه. میدونی که ، هم جنمش رو دارم و هم قدرتش رو که نزارم به هدفت برسی.
پوزخندی زد و از کنارم رد شد. از حالا تا کی باید منتظر نگاههای بیپرواش میموندم خدا میدونست. کمی که نشستیم دخترها هم به جمعمون اضافه شدند.اول نگاهم به سمت لباسهاشون رفت.لباس گلچهره پوشیده و مناسب بود. اما ماهچهره آرایش غلیظی داشت که حرصم رو در میآورد با این لجبازیهاش. از بچگی یک دنده بود و لجباز. مادر میگفت با وجود ماهچهره دیگه احتیاجی به کیارش نیست. همون بهتر که رفته و مجبور نیستی تا دوتا کیارش رو تحمل کنی. اما من عاشق این شرور بودن بودم.
بهرام با هردو دست داد. مدام مواظب نگاه ها و حرکات بهرام بودم.اما بهرام اصلا توجهی به کسی نداشت و گرم بازی تخته با فرهاد بود. بازی میکردند و گاهی برای هم کری میخوندند. ما هم توی سکوت نظاره گر بازیشون بودیم. حواسم به همه چیز بود و حتی یه لحظه غفلت کافی بود تا کار دستم بده. اگه مواظب نبودم بهرام شاید از روی لجبازی با من هم که شده بود در مقابل گلچهره اعتراف به عشق میکرد و با کمی عجز و لابه دخترم رو خام میکرد. راستش در کنار حسادتم به این احساس بهرام به دخترم دلم نمیخواست که فرزندم دچار زندگی نکبتبار من بشه و آینده اش چیزی شبیه به من یا بدتر از اون بشه. هرچی بود ؛ بهرام پسر همایون بود... خون همایون تو رگهاش بود. من شاید میتونستم از پسش بربیام اما گلچهره ... بعید میدونستم.
به خودم اومدم... دخترها داشتند بهرام رو تشویق میکردند. ماهچره سوت میزد و گلچهره مدام اسم بهرام رو صدا میکرد. اخمی بهشون کردم. من که اینطوری نبودم. ماهچره توجهی نکرد ، گلی هم که اوضاع رو مصاعد دید توجهی نکرد به اخم من و هر دو به شوخی و خنده های بلندشون با بهرام ادامه دادند. بهرام هم با غرور میخندید و مدام به من نگاه میکرد تا زیرکانه آثار خشم رو از توی چشم های من بخونه.باید یه کاری میکردم. به حواس پرتم لعنتی فرستادم و فکری به سرم زد... شاید اگه جو شلوغ میشد و دخترها سرگرم اوضاع بهتر میشد. اون لحظه بود که به یاد دوستهای بهرام افتادم و نور امید توی دلم روشن شد.
اردشیر ، کاوه ، لیلا و هنگامه دوستای بهرام بودند.شاید حضور اونها تغییری توی جو خشک و به ظاهر دوستانمون ایجاد میکرد. از جام بلند شدم و با لبخندی ساختگی رو به بهرام گفتم:
- میبخشی منو بهرام جان. من میرم کمی استراحت کنم. شما راحت باشید. گلچهره جان برای مهمونمون و خودتون اسباب پذیرایی رو آماده کن.
گلچهره چشمی گفت و من بعد از نگاه شیطنت باری به دور از چشم بقیه به بهرام به طبقه بالا رفتم. نگاه های بهرام طوری بود که انگار فهمیده بود نقشه ای توی سرم دارم. توی اتاقم که رفتم دفترچه تلفنم رو از توی کشوی میز برداشتم و شروع کردم به گشتن شماره ها و اسمها. اول از همه باید به اردشیر زنگ میزدم. از بقیه بیشتر میشناختمش. بعد از سه تا بوق گوشی رو برداشت.
- بله؟
- سلام...
- سلام. . . شما؟
- اردشیر خودتی؟ من مهربانوام.
کمی مکث کرد و بعد گفت:
- وای شمایی مهربانو جون؟ حالت چطوره؟ نمیدونی در روز چند بار یادت میکنم.
- چند بار دقیقا؟
- به همون تعداد باری که به تابلوی هدیه ی تو نگاه میکنم. حدودا سی چهل بار در روز.
- خوبه که لااقل تو به یادمی.
خندید و چیزی نگفت.
- امروز برنامه ای چیزی نداری؟
- اووووووم....چطور؟
- خواستم دعوتت کنم خونه ام. بهرام هم اینجاس. میخوام به بقیه ی دوستاتون هم زنگ بزنم.
- دوباره نمایشگاهی چیزی گرفتی؟
- نه بابا. همین طوری.
- واااای . . . من میمیرم واسه مهمونی های همین طوری. گوشی رو قطع کنم بیست دقیقه ای اونجام.
- خیلی خوب. حالا مواظب باش با پیرجامه و عرق گیر نیای.
زد زیر خنده.
- من که دختر نیستم کلی طولش بدم یه لباس پوشیدن و.
- همون بهتر که نیستی. منتظرتم. بدو بیا.
- چشم. الان آماده میشم.
گوشی رو که قطع کردم و برای تلفن های بعدی خیالم راحتتر شده بود.لیلا نبود اما کاوه و هنگامه هر دو موافقت کردند. بعد از تموم شدن کارم رفتم پیش بقیه. همه مشغول صحبت بودند. بهرام هنوز با دو دلی نگاهم میکرد. پوزخندی بهش زدم و رفتم نشستم کنار بچه ها.
- خب. بالاخره کی برنده شد؟
فرهاد زودتر از بقیه گفت:
- مامان این ماهچهره و گلچهره از بس که سر و صدا کردند حواسم پرت شد و این آقا بهرام با ناجوانمردی برد.
ماهچهره- بازی اشکنک داره دیگه.
فرهاد- چه ربطی داشت؟
- اِ... بچه ها. بسه. حالا یه روز تو میبری یه روز بهرام دیگه.
نگاهش کردم. یه ابروش رو داده بود بالا و به فنجون روی میز چشم دوخته بود. بیست دقیقه نشد که سر و کله ی مهمونها پیدا شد. بچه ها با دیدن اونها تعجب کردند و بهرام با پوزخندی گستاخانه بهم فهموند که متوجه عکس العملم شده. شاید اون هم نقشه ای توی سرش داشت. اما مهم این بود که من جلوتر از اون بودم.
اردشیر کمی از شیرینی اش خورد و گفت:
- دیدی بیست دقیقه ای اومدم؟ تازه بهترین تیپم رو هم زدم.
- هنگامه ام مثل تو اومد. اما اونم تیپش بد نیست.
پشت چشمی ساختگی نازک کرد و گفت:
- حالا این یه استثنائه...
بقیه داشتن با تعجب نگاهمون میکردن. هنگامه طاقت نیاورد و پرسید:
- قضیه چیه؟
اردشیر موضوع رو براشون تعریف کرد که کاوه گفت:
- آخ آخ گفتی....این لباس پوشیدن خانم ها یه پروژه ی سنگسن محسوب میشه برا خودش. من هربار که میخوام مامانم و جایی ببرم باید دو ساعت توی خونه و سه ربع هم بیرون از خونه منتظرش باشم. انگار گذاشتیشون رو اسلوموشن.
بهرام و اردشیر زدند زیر خنده که هنگامه گفت:
- زیاد به خودتون امیدوار نباشید. همین شماها اگه ماماناتون نبودند باید ما الان از بوی گند جوراباتون تو کما میبودیم! در ضمن اون زمان و فرصت زیاد هم به دلیل دقت و ظرافت خانم هاست...
بهرام صداش رو تغییر داد و گفت:
- ظرافت...!
کاوه اشاره ای به جوراب هاش کرد و گفت:
- باور کنید دیگه اینارو خودم شستم.
- خوبه. بهت امیدوار شدم کاوه جان. بهم ثابت کردی که هنوزم میشه روزنه هایی از امید توی وجودت پیدا کرد.
کاوه خنده ای کرد و گفت:
- دستت درد نکنه مهربانو جون. داشتیم؟
- خودت شروع کردی!
صدای گلی بلند شد که برای صرف شام دعوتمون میکرد. سر میز شام ، من و کاوه روبروی هم نشستیم. اردشیر کنار من و کنارش هنگامه.روبری هنگامه هم بهرام و بین کاوه و بهرام هم فرهاد.دخترها هم کنار من نشستند. بهرام زبلی بود برای خودش. خیلی محتاتانه برخورد میکرد. زیاد کنار گلچهره نمیرفت تا مبادا کسی شک کنه...شام توی سکوت خورده شد. بعد از خوردن شام هنوز سر میز بودیم و صحبت میکردیم که اردشیر گفت:
- ای بابا... این شام که مزه نداد!!!
با تعجب نگاهش کردم.
- چطور؟ خوشت نیومد؟
- نه بابا. خوب بود. منظورم یه چیز دیگه ایه...
فهمیدم منظورش رو. مشروب میخواست...و نمیخواست جلوی بچه ها چیزی بگه. بهش اشاره کردم که منظورش رو فهمیدم و چیزی نگه تا بچه ها برن بخوابن. بچه ها عادت داشتند که همیشه سر شب برن و بخوان. چه مهمون داشتیم و چه نداشتیم. چه درسهاشون مونده بود و خلاصه در هر شرایطی که بودند. بعد از شام توی باغ رفتیم و جوون تر ها قلیون چاق کردند. فرهاد اول از همه برای خواب رفت. بعد از نیم ساعت هم دخترها. ما هنوز توی باغ بودیم و دور میز نشسته بودیم.
-اردشیر جان ما توی خونمون کسی مشروب سرو نمیکنه. اما خب برای مهمون داریم. حواست باشه دیگه جلوی بچه ها حتی سربسته هم حرفی نزنی!
- شرمنده. فکر میکردم مهم نباشه زیاد برات...
لبخندی بهش زدم. از داراب خواستم تا چند تا گیلاس برای مهمونهامون پر کنه. دلم نمیخواست بچه هام مثل پدرشون بشن.اونقدر غرق تو مشروب که آخر زندگیشون بشه اونی که الان حال و روز منو کرده این...! خودم هیچ وقت لب به این جور چیزها نمیزدم. هنگامه هم اون شب چیزی نخورد. اما پسرها بگی نگی دلی از عزا در آوردند. بهرام حتی برای لجبازی با من هم که شده بود اونقدر خورد که دیگه حالش دست خودش نبود و عقل از سرش پریده بود. اردشیر رو لعنت کردم به خاطر این پیشنهاد و تزش. میترسیدم که بهرام توی عالم مستی چیزی از موضوع من و خودش توی جمع بگه. ترجیح میدادم اونشب سر به سرش نزارم و باهاش مهربون باشم. چشمهاش خمار شده بود و صورتش قرمز. ازش ناخودآگاه ترسیدم. کاوه جمع رو ترک کرد تا بره و سیگاری توی خلوتش بکشهو از بقیه خیلی خیلی کمتر خورده بود. اردشیر هم اما حالش دست خودش نبود و به من و هنگامه گاهی لبخندهای مضحکی میزد. لباسم پوشیده بود اما ترجیح میدادم تا برم و لباس مناسبتری بپوشم تا فاجعه ای به بار نیومده بود. با گفتن یه ببخشید حرف هنگامه رو قطع کردم و رفتم توی عمارت. یه دامن بلند پوشیدم و یه کت هم روی لباسم تنم کردم. شنلی هم دورم گرفتم تا محفوظتر باشم. وقتی برگشتم... بهرام رو دیدم که سر جای من کنار هنگامه نشسته و دست انداخته دور گردن اون. اردشیر هم نبود. انگار دکش کرده بودند. از خشم داشتم منفجر میشدم. اونقدر عصبی بودم که برام فرقی نداشت که قراره چی پیش بیاد. با عصبانیت رفتم و ایستادم روبروشون. هنگامه به خودش اومد و کمی از بهرام فاصله گرفت. اما بهرام هرچی نگاهش گستاختر میشد هنگامه رو هم به خودش نزدیکتر میکرد.
- هی... حواست باشه. توی خونه ی من هر غلطی نمیتونی بکنی.
پوزخندی زد و گونه ی هنگامه رو بوسید. عصبی تر شدم و نزدیکتر رفتم. هنگامه تقلا میکرد تا از آغوشش بیرون بیاد. همون طور که چشم هاش رو به من بود ، هنگامه رو هل داد اون ور و بلند شد و روبروم ایستاد.
- فهمیدی چی گفتم؟
حرف نمیزد... اما از تهه نگاهش میشد خیلی چیزا رو خوند. اونقدر حالش بد بود که نه حرفم رو میفهمید و نه یادش میومد که چه کینه ای ازم به دل داره. تو یه لحظه همچین منو توی بغلش کشید و لبهاش رو روی لبهام گذاشت که گیج و منگ شدم. نمیدونستم باید چیکار کنم. مگه من همین رو نمیخواستم؟ پس چرا ناراحت بودم؟ عصبی بودم و هر لحظه سعی میکردم تا از آغوشش بیرون بیام. اما اون از حرکات و تقلاهای من جری تر میشد و منو بیشتر به سینه اش میچسبوند. صورتم رو کشیدم عقب. دندونهام از ترس و حرص بهم میخورد. گیج شد و ولم کرد. هنگامه نبود. اگه چیزی دیده بود و به بقیه میگفت چی؟ وای خدایا ... کاش امشب اونها رو دعوت نکرده بودم. بهرام صداش دورگه شده بود و همون طور منگ ایستاده بود و نگاهم میکرد.
- چرا اینطوری میکنی؟
سرش داد زدم.
- حالیته چیکار میکنی؟ الان اون دختره پیش خودش چی فکر میکنه؟
قهقهه ای زد و با گستاخی گفت:
- فکرای خوب خوب!!!
- خفه شو... برو بیرون از خونهام.
- اوووو...چرا امشب تو فاز نیستی؟
- بهرام میری بیرونت کنم؟
دندونهاش رو به هم فشرد. کتش رو از روی میز برداشت و با نگاهی غضبناک و پوزخندی ازم دور شد. دلم میخواست همونجا بمیرم. خدایا ، امشب چه شب شومی بود. آروم آروم و تلو خوران داشت دور میشد. دلم میخواست فریاد بزنم و صداش کنم تا نره. کاش میموند. کاش همیشه همونقدر مهربون بود. کاش تموم میشد این گستاخی هاش. خدایا ، من طاقت نداشتم. نشستم روی چمن ها و فقط نظاره گر قدم های گیج و کج و کوله اش شدم.
صدای کاوه که از پشت سرم میومد رو شنیدم.
- رفت؟
با بغض مثل بچه ها نگاهش کردم. جلوم دو زانو نشست و اشک هام رو پاک کرد.
- تقصیر اردشیر بود. نباید طلب اون لعنتی رو میکرد.
- کجا بودی تو؟
- سیگارم تموم شده بود. اومدم بیام پیشتون که دیدم بهرام و هنگامه خلوت کردن! نخواستم باهاش درگیر بشم. حالش اصلا خوب نبود. بعد هم که تو اومدی...
آهی از تهه دل کشیدم که بیشتر شبیه ناله بود.
- پس همه چیو دیدی!
سرش رو انداخت پایین. زیر چونه اش رو گرفتم و سرش رو بلند کردم.
- خودت که دیدی... من تقصیری نداشتم.
دستم رو گرفت و با اطمینان گفت:
- میدونم. اون زیاده روی کرده بود. هیچ وقت این قدر نمیخورد نمیدونم چرا امشب...
- ولش کن. گذشت. هنگامه رفت؟
- آره همون موقع که...
- شبت و خراب کردم. ببخشید. . . یعنی شب همتون و خراب کردم.
صدای اردشیر هر لحظه نزدیک تر میشد. زیر لب آواز میخوند و با سیگار گوشه ی لبش بهمون نزدیک میشد.
- اینم اومد. کدوم گوری بودی؟
اردشیر خنده ی کریهی کرد و گفت:
- اون پشت. خودت کدوم گوری بودی؟
کاوه محلش نزاشت و رو به من گفت:
- من میرم. این دیوونه ارو هم میبرمش. شما باید استراحت کنید. خیلی امشب اذیت شدید.
بلند شد. منم بلند شدم.
- شب نحسی شد. اما منکر خوب بودن اولش نمیشم. خیلی خوش گذشت. ممنون بابت همه چیز.
- نمیخواستم اینطوری بشه. مواظب خودت باش.
چشم هاش و آروم روی هم گذاشت و بعد از لبخندی به سمت اردشیر رفت. بازوی اردشیر رو گرفت و می کشوندش به طرف در خروجی باغ. نفس عمیقی کشیدم و نشستم روی یکی از صندلی ها. چرا یه هو اینطوری شده بود؟ چهره اش هنوز توی ذهنم بود. چشم هام رو بستم تا پاک نشه اون چهره ی لجباز از توی ذهن غبار گرفته ام. آخر این قصه کجا بود؟ دیوونگی من؟ پیروز شدن بهرام؟ غرق شدن من تو این باتلاق به اصطلاح عشق؟ کاش هیچ وقت ندیده بودمش...آهی کشیدم و چشم هام رو باز کردم. خیره شدم به میز. ساعت مچی بهرام روی میز بود. ناخودآگاه لبخندی روی لبم ظاهر شد. ساعت رو برداشتم و چسبوندمش به قلبم. بوی عشق میداد... بوی یه پسر خیره سر و غد و که واسه خاطر لجبازی هاش امشب همه چیز رو به هم ریخت. ساعت رو توی دستم فشردم و بلند شدم تا برم توی عمارت. قدم که میزدم انگار بیشتر توی این باتلاق فرو میرفتم. کاش اینطور نمونه این رابطه...کاش اگه قراره اتفاقای خوبی بیفته ، دل بهرام زودتر به رحم میاد...من دیگه طاقت این همه بیرحمی رو ندارم. به اتاق که رسیدم ساعت رو روی میز آرایشم گذاشتم و رفتم روی تخت دراز کشیدم. خوابم نمیبرد. به سقف خیره شده بودم و میشمردم شبایی رو که قراره همین طور اینجا بخوابم و فکر کنم به آینده. چه خبر بود توی این آینده ی لعنتی که از پیر و جوون همه توش غوطه میخوردند. کسی به فکر الانش نبود. . . همه میگشتن دنبال اون آیندهه...همونی که قرار بود با اومدنش همه چیز رو آروم و قشنگ کنه. یعنی کِی میومد؟ کِی...؟
فصل هجدهم
اشکهام رو پاک کردم و زل زدم بهش. هوای بازدمش رو با عصبانیت بیرون داد و نگاهم کرد.
- اگه بچه ها اونجا بودند چی؟
- حالا که نبودند. چیه؟ با تو هم دیگه نمیشه دو کلمه حرف زد؟
- آخه تو که میدونی اون الان چه حسی نسبت به تو داره...واسه چی همه چیز رو واسش مهیا میکنی تا برات سوژه پیدا کنه؟
گوشه ی لبم رو گزیدم. راست میگفت. بالاخره اون هم بدش نمیومد یه آتویی چیزی از من داشته باشه. شاید همون موقع هم حواسش بوده که چیکار میکنه. شونه بالا انداختم و ازش درخواست یه معجون حسابی کردم. بعد هم رفتم جلوی تلویزیون روی کاناپه لم دادم تا معجونم آماده بشه.گلی چند دقیقه بعد با یه لیوان پر از معجون مورد علاقه ی من برگشت. دهنم آب افتاده بود. لیوان رو ازش گرفتم و شروع به خوردن کردم. همون طور ایستاده بود و نگاهم میکرد.
- چیه؟ خب واسه خودت هم درست میکردی.
سینی توی دستش رو روی میز گذاشت و نشست روبروم.
- کی میخوای این بازی رو تموم کنی؟
- هه...تازه شروع شده. فکر کرده با این کارهاش من شل میشم و روی دستش می افتم؟ کور خونده... نشناخته هنوز منو.
- منطقی باش.
- عشق منطق سرش نمیشه.
- این عشق نیست.
- صداتو بیار پایین. چته؟ نیست که نیست. هرچی که هست من این حال و هوا رو دوست دارم.
نگاهم کرد و چیزی نگفت. سینی رو برداشت و رفت توی آشپزخونه. نگاهی به معجون و نگاهی به تلویزیون انداختم. اشتهام رو کور کرده بود. لیوان رو کوبوندم روی میز و رفتم توی باغ.