فصل دوازدهم
ظهر موقع ناهار برای بچه ها گفتم که بهرام اومده بود خونمون.از بهرام و سوزان برای فرهاد تعریف کردیم.اون تا به حال اونها رو ندیده بود.گلچهره از اون زمان بیشتر یادش بود و خاطره های بچگیش رو برای خواهر و برادرش تعریف میکرد.
- یه روز خاله سوزی و عمو همایون اومده بودند خونمون. بهرام خیلی شیطون بود و من برای اینکه به اتاقم نیاد رفتم توی اتاقم و در رو هم قفل کردم. اون هم وقتی اومد کلی در زد و من هم در رو باز نکردم.اونم فکر کرده بود حالا که نه تو اتاقم نه جای دیگه ای پس حتما گم شدم. رفته بود به همه گفته بود من گم شدم.من هم از همه جا بی خبر تو اتاق از تنهایی و بی حوصلگی خوابم برده بود. حالا حال مامان و بابا....خلاصه همه حالشون خیلی بد بود.
از به یاد آوردن اون روز لبخندی روی لبم نقش بست.
- آره. اون روز اولین روزی بود که از مادر بودن ترسیدم و فهمیدم دوری فرزند چقدر بده...خیلی روز بدی بود.امان از دست بهرام کوچولو... وای بچه ها باورتون نمیشه که چقدر بزرگ شده...
گلچهره بلند خندید و گفت:
- خب مامان ما هم بزرگ شدیم. ما که همون قدری نموندیم. اونم مثل ما.
اون شب گذشت.فردا از صبح منتظر تماس بهرام بودم.اما خبری نشد. دلم میخواست هرچی زودتر ببینمش تا فکرم رو بهش بگم.دل توی دلم نبود. تصمیم گرفتم خودم بهش زنگ بزنم. یه شماره ی قدیمی از منزل قدیمی سوزی داشتم. همون رو گرفتم. بعد از چند بوق ممتد صداش رو شنیدم.
- بله؟
- سلام . بهرام جان خودتی؟
- بله...
انگار نشناخته بود.
- مهربانو هستم.
- حالتون چطوره؟
- ممنون. تو خوبی؟
- بدک نیستم.
- زنگ زدم برای ناهار دعوتت کنم. از الان هم میگم که با کسی قرار مدار نزاری.این ناهار خیلی برام مهمه.
سکوتی کوتاه بینمون حکم فرمایی کرد. بعد از لحظه ای کوتاه صداش رو شنیدم.
- باشه. چشم . حتما مزاحمتون میشم.
- مزاحم نیستی. منتظرتم.
گوشی رو که قطع کردم نور امیدی توی دلم زنده شد.از گلی خواستم تا چند جور غذا و دسر درست کنه تا جلوی مهمونمون آبرو داری کنیم...! خودم هم دوشی گرفتم و بهترین لباسم رو پوشیدم.همش توی دلم نگران بودم که اگه بهرام بهونه ای برای رفتن من به خارج از کشور بیاره چی؟ اگه نخواد از جای کیارش و همایون چیزی بفهمم چی؟
یک ساعت قبل از ظهر بود که بهرام با یک سبد گل بزرگ رسید...
- چرا زحمت کشیدی؟
- دست خالی خیلی بد بود. البته ببخشید که برای بار اول دست خالی بودم چون واقعا از بودنتون توی این خونه حسابی نا امید بودم.
سبد گل رو ازش گرفتم و گفتم:
- در هر صورت ممنون که آوردیشون. بیا بشین. چرا هنوز ایستادی؟
هر دو نشستیم.
- اینجا هنوز همون طوره. حتی چیدمانش هم تغییری نکرده.
- اگه دنبال تغییر و دور ریختن خاطراتم بودم ، کلا اینجا رو میفروختم. این خونه وقتی برام ارزش داره که حتی یه قاب عکس ازش کم نشه و جای جالباسیش همیشه توی راهروی در ورودی باشه.
- اما من همه چیز رو تغییر دادم.خصوصا اون زمانی که مادرم مریض بود. دیدن هرچیزی اون رو یاد پردم مینداخت.گرچه بهم علاقه ای هم نداشتند.اما مادرم از یه ابهتی یه دفعه خار شده بود.
- مثل من. . . فرقی نمیکنه. سرنوشت همه ی ما مثل همه...راستی ، چرا تو و مادرت با همایون نرفتید؟
- مادرم ترجیح داد بمونه. اما پدر میترسید. البته پدر بدون ما راحتتر بود. این جدایی دیر یا زود اتفاق می افتاد.
- الان حالش چطوره؟ همایون رو میگم.
نفسش رو بلند به بیرون داد و گفت:
- خوب نیست. زیادی خودش و پیر کرده. همش توی محفل های قمار بازیه. البته همیشه هم میبازه و من باید دوباره بعد از رفتنم کلی پول براشون ببرم. عمو کیا نصف پول رو بابت مشروب میده و پدرم پای قمار میبازه.گاهی هنوز چند روز از رفتن من نگذشته ، پولشون ته میکشه و حتی غذا واسه خوردن نمیتوند تهیه کنند.
- کیا هم خیلی پیر شده؟
بهرام خنده ای شیطنت بار زد و گفت:
- هنوزم دوستش دارین؟
- نه . به هیچ وجه.
- اما اون خیلی به شما بودن در آینده امیدواره.
- امید بد نیست.بزار داشته باشه.
نگاهش کردم.سرش رو پایین انداخته بود و توی فکر رفت بود انگار.موقعیت رو خوب دیدم تا افکارم رو باهاش در میون بزارم.
- میدونی ؟ من از دیروز که تو رفتی یه فکری به سرم زده که هیچ جور ول کن نیست.دوانه وار منتظر بودم تا ببینمت و بهت بگم.
- چه فکری؟
- وقتی رفتی فکر کردم حالا که تو هر فصل میری به دیدن کیا و همایون شاید بد نباشه منم یه بار باهات بیام
لبخندی زد و گفت:
- چه خوب. عمو کیا هم همین و میخواد.
مثل دختر بچه ها ذوق کردم:
- فقط خواهش میکنم جلوی بچه ها چیزی از این ماجرا نگو.چون نمیخوام هوای پدرشون به سرشون بزنه درحالی که فقط میتونن دل خوش باشن که پدری دارن اما دسترسی به اون غیر ممکنه.اگر هم مکن باشه من مخالف این دیدارها هستم.
ظهر بود.صدای موتور ماشین داراب اومد و من فهمیدم بچه ها رسیدند.
- بچه ها اومدند.
بهرام هم بلند شد و گفت:
- اجازه هست منم به استقبالشون بیام؟ خیلی دلم براشون تنگ شده و دوست دارم بدونم چه شکلی شدند.
به روش لبخند زدم.هر دو به سمت در ورودی سالن رفتیم.فرهاد مثل همیشه از ته باغ منو دید و به حالت دو اومد سمتم تا اول اون توی بغلم جا بگیره.سرش رو بوسیدم و گفتم:
- پسرم. مهمون داریم.
انگار تازه متوجه بهرام شده بود.نگاهی به بهرام انداخت.بهرام پیش دستی کرد و دستش رو دراز کرد.فرهاد هم در حالی که با احترام سلام میکرد دست اون رو فشرد.دخترها هو کمی بعد وارد شدند و از دیدن بهرام به وجد اومدند. بعد از تعویض لباس همه دور میز جمع شدیم و مشغول خوردن غذا.
- چقدر دخترهاتون بزرگ شدند. اصلا نویتونستم تصور کنم که با یه همچین بانو هایی قراره روبرو بشم.
دخترها ریز خندیدند. گلچهره نگاهی به بهرام کرد وگفت:
- شما هم حسابی تغییر کردین.
اما تصور من این نبود.
- نه. اتفاقا بهرام هیچ تغییری نکرده. هنوز همون شکلیه. فقط بزرگ شده...مرد شده و آقا.
بهرام نگاهش روی میز غذاخوری بود و مردونه لبخندی زد. بقیه ی غذا در سکوت خورده شد.یه سکوت دل نشین.بعد از ناهار بهرام خواست بره که به اصرار بچه ها موند.اونها به سالن پذیرایی رفتند و من هم تنهاشون گذاشتم تا راحت باشن. با گلی دوباره مشغول دوخت کوبلن شدیم.
- میخوام به دیدن کیارش برم.
- آخ.
- چی شد؟
- هیچی...سوزن رفت توی دستم.
- هول نکن. نمیخوام به بچه ها چیزی بگم.یه سفر چند روزه اس با بهرام. میخوام خار بودن و تو چشمای اون بی همه چیز ببینم.
- مطمئنی کار درستی میکنی؟
- نه. اما بهرته برم.شاید باید یه کار نیمه تموم رو تموم کنم!!!
- منظورت چیه؟
- هیچی.
- اگه رفتی و حالت مثل اوایل بد شد چی؟
- بالاخره که چی؟ باید یکی بهم جواب بده یا نه؟ من هنوز هم نمیدونم واسه چی اینطوری تحریم شدم و موندم با سه تا بچه ی کوچیک و یه دنیا آوارگی. تو که خودت شاهد بودی. از تو توقع ندارم که مانعم بشی.در ضمن به مادرم هم چیزی نگو. دوباره به اسم دلسوزی قشقرق به پا میکنه.مثلا دکتر این ملکته. اما اخلاقش این رو نشون نمیده.
- دلش میسوزه خب...
- بس کن تو رو خدا.
گلی بلند شد تا چایی ببره برای بچه ها و من ازش خواستم تا بهرام رو صدا کنه بیاد پیشم.لحظه ای بعد بهرام فنجون به دست وارد سالن شد.
- بچه ها که اذیتت نکردن؟
- نه. خیلی مهربونند و فهمیده.بهتون تبریک میگم بابت تربیت خوبتون...
- ممنون. البته دست تنها نبودم. گلی همیشه کنارم بوده.چایت رو بخور. سرد میشه.
خودم هم کمی از محتوی فنجونم خوردم و بعد از کمی مکث گفتم:
- اگه میشه زودتر بریم به این سفر. دلم نمیخواد توی انتظار بمونم. یعنی دیگه طاقت ندارم. خیلی زود عصبی میشم. انتظار خیلی بده...
- اووهوم. حتما. شما پاسپورت دارین؟
- دارم. همه چیز رو به خودت میسپرم که خیالم از همه جهت راحت باشه.
- ممنون از اطمینانتون. هفته ی آینده خوبه؟
- آره. خوبه. فقط ازت میخوام که از کیارش برای بچه ها چیزی نگی که هوایی بشن. قضیه ی سفر هم نگی بهتره.
- خیالتون راحت.حواسم هست.
**************
این یک هفته برام به قدر چند سال گذشت.مدام سردرگم بودم و منتظر.گاهی بی جهت دور خودم میگشتم و سر در نمی آوردم که باید چیکار کنم.تمام وسایلم و که باید جمع میکردم از همون شب اول آماده گذاشته بودم توی چمدون و گوشه ی دیوار اتاقم بود.شناسنامه و عقدنامه و هرچیزی که برای طلاق لازم بود رو هم برداشته بودم تا همون جا خیال خودم رو برای همیشه راحت کنم. موهام رو رنگ کرده بودم و به اوضاع خودم رسیده بودم. نمیدونم چم بود. از طرفی دلم میخواست دوباره بشم مهربانو ی سابق و همسر عزیز کیارش ، از طرفی هم دلم میخواست بی تعلق بشم از هر مردی.عصر روز شنبه بود که تلفن زنگ زد.بعد از چند دقیقه گلی صدام کرد تا چوشی رو بردارم.انگار با من کار داشتن.
- بله؟
- سلام مهربانو.
- سلام بهرام جان. حالت چطوره؟
- ممنون. حال همسفر من چطوره؟
- خوب نیست. پرم از اظطراب.
- طبیعیه.خیالتون راحت همه چیز ok ه. امشب پرواز داریم.زنگ زدم بگم چمدونتون رو آماده کنید.
- چمدون من خیلی وقته آماده اس. گوشه ی اتاق داره خاک میخوره...راستی ساعت چند باید بیام فرودگاه؟
- میام دنبالتون. فقط ساعت هشت آماده باشید.
گوشی رو که گزاشتم یه فکر داشت دیوونه ام میکرد.باید چه دروغی به بچه ها میگفتم؟ من توی این چند سال بدن اونه هیچ سفری نرفته بودم. با گلی که مشورت کردم گفت بهرته بگی میری پیش سپیده. سپیده همون هم کلاسی جند سال گذشته ام بود که چند بار ازم خواسته بود برم بهش سر بزنم. اون هم چند سالی بود که اقامت خارجی گرفته بود.بهونه نبردن بچه ها هم درس و مدرسشون میشد.فکر خوبی بود..!
************
هم برای من و هم برای بچه ها دوری سخت بود.فرهاد از دخترها بیتاب تر بود.مدام ازم میخواست تا کاش بشه باهام بیاد. دلم براش می سوخت...
ساعت یه ربع به هشت شب بود که چمدون به دست رفتم جلوی در و منتظر ایستادم. تقریبا هشت بود که ماشین مشکی رنگ بهرام رو دیدم که به خونه نزدیک میشد.وقتی رسید پیاده شد و سلام کرد. چمدونم رو ازم گرفت و در جلو رو برام باز کرد.
- خیلی منتظر موندین؟
- نه. من زودتر اومدم بیرون. نمی خواستم بچه ها بفهمن با تو میام. گفته ام می رم دیدار دوستم . خب اگه تورو می دیدند همه چیز لو می رفت.
خنده ای کرد و گفت:
- دو روزه برمیگردیم. زیاد طول نمیکشه این دلتنگی ها.
فصل سیزدهم
بوی نم و غذای مونده و الکل همه جا رو پر کرده بود.نگاهی به بهرام انداختم. رفتارش عادی بود.انگار به این وضع عادت داشت.اما من با چهره ای توی هم رفته به اطرافم نگاه میکردم.دالانی بلند ما رو به منزل کیارش و همایون میرسوند...پله ها بلند بودندن و بی نرده.موقع بالا رفتن دست بهرام رو محکم چسبیده بودم که نیفتم...اونقدر صدای اطرافمون بلند بود که به زحمت میتونستیم با هم صحبت کنیم.مردم مدام توی رفت و آمد بودند و گاهی بعضیهاشون با چهره هایی پرسشگر نگاهم میکردند.انگار براشون آشنا نبودم و این برام جور نگاه عذاب دهنده بود.به بالا که رسیدیم نفسم بند اومده بود.
- اینجا چقدر پله داره...
بهرام چهره اش رو در هم کشید که یعنی چی؟نفهمیدم چی گفتی....بلندتر گفتم:
- میگم خیلی پله داره. چقدر هم بلند بودن.
خنده ای کرد و گفت:
- عادت میکنید.
مردی با لیوانی در دست ایستاد و نگاهی مضحک به من و بهرام انداخت.متوجه شده بود که مثل اونها صحبت نمیکنیم. پوزخندی زد و از کنارمون رد شد.
- اَه.من اصلا حالم خوب نیست.
- رسیدیم. ایناها...
نگاهی به در آپارتمان کردم. در قدیمی ای بود که زیادی کثیف به نظر میرسید.چوبی بود و رنگ نخورده.پر بود از گرد و غبار. زنگ در هم اونقدر کثیف بود که آدم رغبت نمیکرد تا انگشتش رو برای لحظه ای کوتاه روش فشار بده.بهرام معتل نکرد و زنگ رو فشرد.صدایی بلند شد که به زبون محلی همون جا صحبت میکرد.بهرام نگاهم کرد و گفت:
- بابامه.میگه بریم تو.
- نمیدونه ما هستیم؟
- نه.بعد از گفتن این جمله در رو باز کرد و رفت تو.من هم پشت سرش داخل شدم ... از دیدن اوضاع خونه نزدیک بود اوق بزنم.... بوی دود و مشروب بدجوری توی ذوق میزد. وسط سالن یه میز بزرگ نسبتا بزرگ بود که روش پر بود از بطری و ته های سیگار و ظرف های نشسته و پر از دستمال و پوست میوه...یه مبل هم سینه ی دیوار و پشت میز بود که تقریبا نو بود و احیانا با ارزشترین وسیله ی خونه محسوب میشد.یه میز بار هم که دیگه خالی بود کنار سالن بود.فرش قدیمی و دود گرفته ای هم زیر میز بود و تقریبا کل سالن نشیمن با همین وسیله ها پر شده بود. دیوار های سالن هم اونقدر دود گرفته بود که به سختی میشد تشخیص داد قبلا زرد بوده یا سفید...تابلوی بزرگی هم روبروی در ، بالای مبل نصب شده بود که نمایی از یه خونه ی اشرافی و یه زن و مرد رو نشون میداد...اما...کسی انگار توی سالن انتظارمون رو نمیکشید.بهرام در رو بست و گفت:
- بشینید.الان پیداشون میشه.
با اکراه به مبل نگاه کردم .
- اینجا بشینم؟خیلی کثیفه...
و باز همون جواب رو گرفتم:
- عادت میکنید...
و بعد بلند گفت:
-پدر؟ عمو کیا؟ کجایین؟
صدای همایون بلند شد که هر لحظه نزدیک تر میشد.
- تویی پسرم؟ کی اومدی؟ چه بیخبر...
و بعد از مدت کوتاهی همایون در چارچوب در تهه سالن که انگار تنها اتاق خونه بود نمایان شد. از دیدنم جا خورد و من بیشتر....لاغرتر ، پیرتر و سبزه تر از قبل شده بود.عرق گیر سفید و جرقابه ای تنش بود با شلوار مشکی ساده.موهاش نامرتب بود و سیگار برگی هم لای انگشتاش به چشم میخورد.تا به خال بدون کت و شلوار رسمی ندیده بودمش...حتی توی پیکنیک ها...
- سلام.
- سلام. حالتون چطوره؟
نگاهی پرسشگر به بهرام انداخت...انگار منو یادش رفته بود. بهرام اشاره ای به من کرد و گفت:
- با مهربانو اومدم.
همایون از تعجب ابروهاش رو انداخت بالا و دستی توی موهاش کشید تا مثلا مرتبشون کنه.
- ای وای. اصلا نشناختمت....حالت چطوره؟ ببخشید اینجا یه کم بهم ریخته اس. خیلی خوش اومدی. کیا چشم انتظارت بود.اینجا کثیفه ... اما خب تمیز میشه. کیا ؟ کیا کجایی زنت اومده..بشین تا کیا بیاد یه کم زیاده روی کرده. البته حالش خوبه ها....نگران نشو.بهرام تعارف کن مهری بشینه پسرم. بشین تا برات یه چی بیارم بخوری.
کیفم رو روی مبل انداختم و بی اختیار به سمت اتاق رفتم.انگار منشا دود و بوی مشروب از همونجا بود. آروم آروم قدم بر میداشتم...صدای کفشهام که روی پارکت ها کوبیده مشید توی سالن میپیچید.وقتی وارد اتاق شدم ، مرد لاغر و رنگ پریده ای رو دیدم ک گوشه ی اتاق روی تخت آهنی دراز کشیده بود.باورم نمیشد که اون کیارش من باشه...
اشک بی اختیار از چشمهام سرازیر میشد و با هر قدم که به اون نزدیک میشم یه گوله اشک میریخت روی گونه هام.انگار تازه متوجه حضور کسی توی اتاق شده بود.کمی خودش رو روی تخت جا به جا کرد که چشمش افتاد به من...انگار شکه شده بود. هشیار شد و بلند شد و روی تخت نشست. چقدر برام غریبه بود. دیگه از اون کیارش من با اون هیکل مردونه و بازوهای تنومند و چهره ای محکم و جذاب خبری نبود. میتونستم قسم بخورم که دیگه کت و شلوار بهش نمیومد...یه شلوار جین پاش بود و نیم تنه اش عریون بود.موهاش روی پیشونیش ریخته بود.صورتش رو ته ریش سفیدی پوشونده بود.گرد پیری نشسته بود رو صورتش.کجا بود اون کیارش؟خنده ای عصبی کرد اما من مات و مبهوت نگاهش میکردم و اشک میریختم.
کی اومدی؟
- کیا؟ این تویی؟ خودتی؟
گوشت لپهاش رو با دندون میگزید و بلند بلند نفسش رو بیرون میداد.
- برای چی اومدی؟ اومدی که بدبختی من و ببینی؟
- این چه حرفیه؟ چرا اینطوری کردی تو با خودت؟
از جا بلند شد و کنار پنجره رفت.من هم بلند شدم و به کنارش رفتم.با دست موهاش رو مرتب و خیره نگاهش کردم.دیدن عشق قدیمی ام بعد از چند سال اونم توی این اوضاع برام عذاب آور بود.دقایقی طولانی گذشت. انگار هیچ کدومون جرات شکستن این سکوت لعنتی رو نداشتیم. صدای بهرام از توی سالن بلند شد:
- عمو کیا؟ من و بابا میریم کافه و برای ناهار یه چیزی میخریم و برمیگردیم.
و بعد از لحظه ای کوتاه صدای بسته شدن در بلند شد.توان ایستادن و دیدن این منظره رو نداشتم. از اتاق بیرون زدم و شروع کردم به قدم زدن.کیارش هم اومد بیرون. ایستاد و نگاهم کرد. من هم ایستادم.لبخندی روی لبش نقش بسته بود.یه لبخند بی روح و پژمرده.تا به حال اشک هاش رو ندیده بودم.اینبار به پهنای صورت اشک میریخت.بیشتر نگاهش کردم. انگار موهاش هم کمی سفید شده بود...
- اینطوری نگام نکن. بیا بشین. من طاقت دیدن اشکهات رو ندارم.
- مهری؟ تو خیلی خوبی...به خدا راست میگم.چطور میتونی با من اینقدر مهربون حرف بزنی؟ بیخودی اسمت مهربانو نیست...چرا نمیزنی توی گوشم و راحتم نمیکنی از این عذاب ده ساله؟ چرا بهم نمیگی که نبود من دیوونه ات کرد توی بدترین شرایط؟چرا فحشم نمیدی و بهم بطری و صندلی پرت نمیکنی؟ نکنه دلت برام میسوزه..ها؟آره؟
- نه...نه..میدونی؟ شاید واقعا دوستت دارم.شاید هم خیلی احمقم که بیخبر از همه اومدم اینجا تا تور رو ببینم.شاید دیوونه ام که تمام سالهایی که با نبودنت زجرم دادی و به یک لحظه فراموش کردم در حالی که این سالها همیشه سعی میکردم تا لحظه ای از این اتفاقات رو فراموش کنم. اما نمیشد... احمقم ، دیوونه ام..اما بزار باشم.من اینطوری راحت ترم.تو هم هرطوری راحتی فکر کن.اصلا مهم نیس.
به سمتم اومد و وحشیانه من رو تو آغوشش فشرد.
- این همه سال به این شونه ها احتیاج داشتم. اما حالا وقتی بهشون رسیدم که دیگه مردونه نیستن..
- موهام رو نوازش کرد و گفت:
- دیگه نمیخوام از دست بدم.
خودم رو از بغلش بیرون کشیدم و نگاهم رو ازش دزدیدم.تازه یادم افتاد که واسه چی اومدم اینجا...من نیومده بودم تا چیزی رو ادامه بدم.اومده بودم برای جدای ، برای کناره گیری از تمام خوبی ها و بدی های گذشته ، برای پایان دادن به تمام لحظه های سردرگمی....برای طلاق. با اکراه نشستم روی مبل و خودم رو سرگرم جمع کردن روی میز کردم. همون طور ایستاده بود و مظلومانه نگاهم میکرد.
- اومدی تلخی کنی و با سرد بودندت عذابم بدی؟
- نه.
- پس چرا اینطوری میکنی؟
- بوی مشروب اذیتم میکنه.
سکوت کرد. زیاد طول نکشید از در آوردن یه دفعه ای لباس هاش و پریدن توی حموم واسه خوشبویی...تا وقتی که از حموم بیرون بیاد خونه رو تمیز کردم.صداش رو از حموم شندیم که میگفت:
- سوغات برام چی آوردی که بوی وطن و بده؟
- خیلی پرروی. سوغات هم میخوای؟
- هی خانم...شما دیگه خیلی پولدار هستی. یه سوغاتی آوردن که ارزش دل شکوندن ما رو نداره.
- آوردم...اونقدری آوردم تا نو نوارت کنم.
پیرهن صورتی رنگ ملایمی رو با یه شلوار جین براش گذاشتم دم در حموم تا بپوشه.بیرون که اومد حسابی تغییر کرده بود. ریش رو زده بود و صورتش انگاری از تمیزی برق میزد..هم سرحال شده بود و هم تمیز!
- چند وقت بود حموم نرفته بودی حسنی؟
خنده ای کرد و گفت:
- خیلی وقت.نمیدونم شاید یه ماه. همایون که آدم نیست واسه کی برم حموم؟
- برای خودت. خودت که آدمی.
- من از اونم حیوون ترم. یه آدم پست و رذل.
- کم کم دارم ازت میترسم. چقدر عوض شدی تو. این حرفها چیه که میزنی؟
- کجا میری هی؟ بیا بشین.دلم میخواد یه دل سیر نگاهت کنم.
از آشپزخونه اومدم بیرون. روی مبل لم داده بود و نگاهم میکرد. کنارش نشستم.هر دقیقه سوال جدیدی میپرسید.
- بچه ها خوبن؟ چقدر دلم میخواد ببینمشون.
- خوبن. اما از نبود تو رنج میکشن. درک میکنم اینو..
- من تا حالا پسرم رو ندیدم. خوشگله؟ چند سالشه؟
- آره. خیلی خوشگله. سنش هم به اندازه ی سالهای نبود تو ه. 14 سال. عاشقشم. نمیدونی چقدر شیرینه.
لبخند تلخی زد و نگاهش به سمت دیگری رفت.
- مادر کی مرد؟ حالش خیلی بد بود؟
- من آخرین بار همون سال 57 دیدمش.اون موقع که خوب بود.
- داراب چطوره؟ هنوز هم یکه بزن و قلدره؟
- اوهوم . خیلی آقاس. اگه اون نبود نمیدونم الان تو چه وضعی بودم. یه جرایی مرد خونه اس.
سیگاری آتش زد و گفت:
- تا اومدیم مزه زندگی رو بچشیم همه چیز به هم ریخت. متاسفم که نتونستم مرد خونه ات بمونم.
- خیلی بی رحمی.من هیچ وقت نفهمیدم که چرا بدون من رفتی.
- نمیخواستم توی دردسر بیفتی. باور کن.
- باور نمیکنم. خبر می آرودن هر لحطه که هر کی رفته با خونواده اش رفته.اما تو تنها کسی بودی که من و فراموش کرده بودی.باور کن که نمیبخشمت. تو بهرتین روزهای عمرم و از من دزدیدی. خیلی بی انصافی. هم بی انصاف هم بی رحم.
پک های کحکمی به سیگارش میزد. منم عصبی بودم و شدیدا احتیاج به یه سیگار داشتم تا حرصم و سر اون خالی کنم. ازش یه سیگار گرفتم که با تعجب گفت:
- سیگار میکشی؟
عصبی و بلند گفتم:
- مگه تو میکشی اشکالی داره؟
- نه. بکش بکش. به من چه؟
خنده ام گرفته بود. ازم حساب میبرد. از این که سکان دار این رابطه من بودم لذت میبردم. کمی همدیگرو نگاه کردیم که بی مقدمه گفت:
- خواهش میکنم اینجا بمون.
- هه....اینجا؟ محاله.
- نه اینجا. خب ما پول زیاد داریم . خونه و باغ و زمین ها رو بفروش و بیا اینجا. حتما میتونیم یه زندگی آبرومند داشته باشیم.
- چه ساده. فکرت خوب کار میکنه.
- لجبازی نکن. نمیخواد گذشته رو به رخم بکشی. بزار امروز خوب زندگی کنیم.
- بچه ها اینجا رو دوست ندارند. همه ما به اون خونه و محله عادت کردیم. این کار دیوونگی محضه.
- هه...همه از خداشونه که بیان اینجا و اونوقت تو..
- من چی؟ فکر کردی میتونی به جای من و بچه هام تصمیم بگیری؟
- نه....نه اما دارم بهت پیشنهاد میدم.
- احتیاجی به پیشنهاد تو ندارم. بلدم برای زندگیم تصمیم بگیرم. میبینی که در نبود تو بهترین زندگی رو برای بچه ها ساختم.تو اصلا میدونی ما سه سال تو یه روستای پرت چطوری زندگی کردیم؟ خبر داری که هر کسی که از راه رسید در نبود تو بهم پیشنهاد ازدواج داد؟میدونی هربار در جواب سوال بچه ها که میپرسیدند پدرمون کجاست فقط سرم و مینداختم پاسسن و با تاسف میگفتم نمیدونم ، یعنی چی؟ نامرد ترین مرد رو زمینی. اینو میدونستی؟
گیلاسی از روی میز برداشت و با خشم توی دستش خوردش کرد.از دیدن دست خونی اش به وحشت افتادم.
- دیوونه...این چه کاری بود که کردی؟
- تو مگه مرگ منو نمیخواستی؟
- ساکت شو. من کی همچین حرفی زدم؟
- هدفت که از تموم حرفهات همین بود ، هان؟
- هیییش.ساکت باش ببینم.باند داری تو خونه؟
- نمیدونم.
با عصبانیت از جام بلند شدم و به دستشوئی رفتم و بعد از کلی گشتن بالاخره یه باند کهنه گیر آوردم.دستش رو ضد عفونی کردم و بستم.
- تو دیوونه شدی. کاری رو میکنی که دلت میخواد ، حرفی رو میزنی که نباید بزنی ، فکری رو میکنی که نباید بکنی. از جانب منم که حرف میزنی.
- بس کن. حالا که تموم شد.
- تموم شد؟ تازه شروع شده. تو دو روز تموم میخوای با این کارای احمقانه ات منم مثه خودت دیوونه کنی؟
- تو جدی دو روز پیشم میمونی؟
- مجبورم. خوشحال نباش.
- چرا خوشحال نباشم؟ همسرم بعد از سالها برگشته پیشم.
- برگشتم؟ مگه من رفته بودم که برگردم؟
- حالا که اینجای....پیش همیم.کنار همیم ، این مهمه.
دستش رو انداخت دور گردنم و موهام رو بوسید.غرق آغوشش شدم..بوی عطرش مستم میکرد.چقدر دلتنگش بودم. سکوت کردم و محوش شدم......
************
دستش گرم بود و چهره اش مهربون.احساس میکردم بیشتر از قبل دوستش دارم. بعد از این همه اتفاق و زندگی توی یه جای پست مثل اون آپارتمان مضحک و تمام توهین ها و تحقیرهای این چند ساله ، هنوز هم قد بود و حتی دیگه به روی خودش هم نمی آورد که چه شکستی خورده.احساس میکرد هنوز هم برای خودش کسه و توی خونه ی عیونی خودش نشسته و دست همسر مهربونش توی دستشه و هیچ اتفاقی هم نیفتاده...شاید من هم این بیخیالی رو دوست داشتم.
-از همسر و فرزندت خبر نداری؟
-چرا...همسرم کنارم نشسته و فرزندانم هم در رفاه کامل توی خونه نشستند. باید الان خونه باشن دیگه ... ها؟
-لوس نشو....شیده و کتایون منظورمه.
-بی خبرم. باور کن.
-هیچ وقت دلت برای کتایون تنگ شده؟
آه بلندی کشید و سرش رو پایین انداخت. خیره نگاهش کردم.
-گاهی آره. اما وقتی میبینم که شرایط زندگی اون از من بهتره یه نفس عمیق میکشم و خدا رو شکر میکنم که پیشم نیست.
-از کجا اینقدر مطمئنی که زندگی راحتی داره؟ اونم مثل بچه های من. بالاخره دوری پدرش سخته براش.
-نمیدونم مهربانو.انقدر سوال پیچم نکن. اگه میخواست پیشم میموند ، اما اون مادرش رو ترجیح داد.
-اما اون خیلی بچه بود....
-ببینم؟ اصلا تو چرا اون موقعی که خواستم بفرستمش بره فکر این چیزها نیفتادی؟ ها؟ همیشه من مقصر بودم؟ ها؟ بگو دیگه...
-داد نزن سر من.آره منم مقصر بودم. اما تو منو تو این دام انداختی. حالا هم حق نداری سر من فریاد بزنی تا مثلا بار گناهات و سبک کنی. من دیگه اون مهربانو ی سابق نیستم که بشینم و نگاه کنم تا تو و مادرم و بقیه برام تصمیم بگیرید. حالیت شد؟
-هه..مسخره اس...تو با پای خودت اومدی اینجا حالا من شدم مقصر؟ من که بهت نگفته بودم بیای هان؟ من گفتم؟
-نه.نگفتی.اما دیگه تمومش کن. دلم نمیخواد روزم و با جر و بحث های بی مورد با تو خراب کنم.
-خب خودت شروع کردی.اصلا چه اهمیتی داره برای تو که از شیده و کتی و حال و روز من درباره ی اونها بپرسی؟تو که تا به حال اونها رو ندید.دیدی؟
بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.خنده ام گرفت...تاحالا توی آشپزخونه ندیده بودمش.
-قهوه میخوری؟
-آره. با شیر لطفا. کیا؟
-ها؟
-آشپزخونه میری...خدا بد نده..!!!
-سرش رو از چارچوب در آشپزخونه بیرون آورد و با نگاهی غمگین گفت:
-خوشت میاد زخم زبون بزنی؟
-نه...نه..فقط برام جالب بود.
سکوت کردم.اون هم حرفی نزد و لحظه ای بعد سینی به دست به سالن برگشت.قهوه ام رو به دستم داد و گفت:
-امیدوارم دوست داشته باشی.
کمی از قهوه رو خوردم. خوش طعم بود و خوش عطر.
-کارت حرف نداره.
لبخندی کودکانه روی لبهاش نقش بست و در سکوت قهوه خوردیم و سیگاری آتش زدیم. کمی از ظهر گذشته بود که بهرام و همایون هم رسیدند.بهرام یه مشما پر از ساندویچ گذاشت روی میز و سلام کرد. همایون هم کلاهش رو به نشونه ی احترام برداشت و تا کمر جلوی من و کیارش خم شد.به کیارش نگاه کردم.یاد روزهایی افتادم که اگه کسی باهاش کاری داشت و توی خونه به دیدارش میومد چطور جلوش خم میشد تا کیارش نگاهی بهش بندازه...یادش بخیر..چه زودگذر بود اون روزها.کیارش دود سیگارش رو داد بیرون و نگاهم کرد. سنگینی نگاهم رو حس کرده بود. لبخندی زد و دست انداخت دور بازوم و گونه ام رو بوسید. بهرام که دستهای خیسش رو با دستمال پاک میکرد گفت:
-نمیدونستم چی دوست دارید.همه رو هات داگ گرفتم.
-ممنون. خوبه. من که انقدر گرسنه ام که هرچی بهم بدی میخورم.
کیارش مهربون نگاهم کرد و گفت:
-منم همین طور.
همایون روی مبل نشست و با نگاهی به کیارش گفت:
-کیا چشمت به زنت افتاده رنگ و روت باز شده.
کیارش چشم غره ای به همایون رفت و من از شرم صورتم قرمز شد.بهرام هم نشست ساندیچ ها رو تقسیم کرد.
-عمو کیا بابام با یکی از این کله گنده ها شرط بست و برنده شد. نمیدونی چه حالی از طرف گرفته شد.
-این یه معجزه بوده بهرام جون.از این اتفاق ها هر بیست هزار سال یکبار برای این بابات می افته از شانس تو یکیش جلوی تو اتفاق افتاده...
-هه هه..حالا اگه از اون پول چیزی بهت دادم.
هیچ وقت محتاج تو نشدم.راستی ، پس پول اجاره خونه ی این ماه با تو. پولدار شدی دیگه ها؟
همایون دهنش رو کج کرد و گفت:
-بهرام اصلا واسه چی به این بیجنبه گفتی که من برنده شدم؟ باز بحث اجاره خونه رو وسط کشید.
کسی بحث رو ادامه نداد و ناهار رو توی سکوت خوردیم.بعد از خوردن ناهار هم کمی استراحت کردیم و نزدیک غروب کیارش پیشنهاد داد تا یه چرخی توی شهر بزنیم.
-کیا من از نگاه مردم اینجا بدم میاد.
-همه اشون که اینطوری نیستن. تو نگاهشون نکن. میریم خرید و بعد هم میریم یه کافه یا یه رستوران.
-خوبه..تو اوجه بدبختی هم دست و دلبازی.
-هیییش.لطفا کنایه هات رو بزار برای بعد که تنها بودیم.
صدام رو آروم کردم و گفتم:
-مگه بعدی هم وجود داره؟
داشت دکمه ی پیرهنش رو میبست. از حرفم یکه خورد و دستهاش ثابت موند روی هوا...نگاهی گذرا بهش انداختم و مشغول مرتب کردن موهام شدم.از آینه نگاهی بهش انداختم. هنوز همون طور ایستاده بود.
-تو اومدی اینجا تا عذابم بدی؟
-نه.
-چرا دیگه. اومدی عذابم بدی.اومدی نزاری تا ابد چهره ات فراموشم بشه. اومدی تا داغ دلم رو تازه تر کنی.این بچه بازی ها یعنی چی؟تو دیگه سی سالته.بچه که نیستی.
-تمومش کن. میخوای روزمونو خراب کنی؟
آخریان دکمه رو بست و گفت:
-نه..نه به هیچ وجه.
-پس هیچی نگو.
-خیلی خوب. هرچی تو بخوای.
برگشتم طرفش.کراواتش رو ازش گرفتم و براش بستم. همون طور ایستاده بود و نگاهم میکرد. با یه نگاه مهربون. با یه نگاهی پخته تر از قبل.توی این چند سال حتی جا افتاده ار و زیباتر هم شده بود. نگاهش توی وجودم رخنه میکرد و مستم.دستهاش رو روی بازوهام گذاشت و گفت:
-هنوز هم تو بستن کراوات مهارت داری.
-ده سال و اندی بود که گره کراوات کسی رو نبسته بودم. عجیبه که یادم مونده.
هنوز تو نگاهش التماس بود. تو نگاهش میشد خوند که هر لحظه میخواد که کنارش تا ابد بمونم.نگاهش کردم.اما نه نافذ. دستپاچه نگاهم رو دزدیدم و خواستم خودم رو از دستهاش خلاص کنم که زیر گوشم گفت:
- لطفا نگاهم کن و با اون شیرینی ذاتیت بخند.
-بهرام و همایون منتظر مونن.
-پس معطلشون نکن.
عصبی و سردرگم نگاهش کردم.اونقدر مهربون شده بود که دلم نیومد به این چهره ی عاشق نگاه نکنم و لبخند نزنم.چشمهاش رو بست و پیشونیم رو بوسید.بعد دست دور بازوهام انداخت و دوشادوش هم از اتاق بیرون رفتیم.
*************************
اونقدری پول همراهم آورده بودم تا برای همشون خرید کنم.هر دو شون رو نونوار کردم.برای بهرام هم خودم لباس انتخاب میکردم...احساس میکردم روش نمیشه خودش ازم چیزی بخواد برای همین خودم میرفتم جلو و لباس ها رو انتخاب میکردم. کیارش هم توی تمام مدت با مهربونی نگاهم میکرد و از سلیقه چه تعریفها که نمیکرد. شب شده بود که رفتیم به یه رستوران و بعد از خوردن شام هم برگشتیم خونه.
-قراره فردا بری؟
چشمهام رو باز کردم.نشسته بود پایین تختی که من روش خوابیده بودم و یه گیلاس هم دستش بود.به گیلاس که نگاه کردم زود گذاشتش روی میز و گفت:
-ها؟
-نخور اون زهرماری و.
-باشه. چشم. نگفتی..
پتو رو کنار زدم و درحالی که موهام رو مرتب میکردم گفتم:
-شاید امروز برم. نمیدونم بستگی به بهرام داره.
-ولش کن اونو.ببین دل خودت چی میگه.
عزمم و جزم کردم ت بهش بگم که تنها دلیلم واسه اومدنم چیه.
-دلم میگه به اون چیزی عمل کن که از اون اول به خاطرش اومدی.
با وحشت و ترس نگاهم کرد.
-یعنی کلا دلت چی میگه؟
-میگه هرچی زودتر طلاقم و بگیرم و برگردم تهران.
خنده عصبی کرد. پرسشگر و بی اطمینان نگاهم کرد.
-دلت چه بی رحم شده با من.
با بغض گفتم:
-مگه دل تو با من کم بی رحمی کرد؟ رحم ؟ اصلا کدوم رحم؟ تو میدونی معنی رحم چیه؟میدونی؟هان؟
-آخه چرا اومدی اینجا تا عذابم بدی؟ درسته...من اشتباه کردم و تورو با بچه ها تنها گذاشتم.حالا هم دارم تقاصشو پس میدم. تو خوش مرامی کن و بمون پیشم.خوش مرام باش و این بازی رو تموم کن.ول کن این افکار بی خود و بی جهت و.بیا بازم واسه هم بمیریم.
-دلم میخواد دیگه واسه بچه هام بمیرم. تو هم بهرته یه روحانی توی این شهر پیدا کنی و هرچی زودتر کار و تموم کنی تا من دست خالی برنگردم تهران.
-دست خالی؟هه...جالبه. کسی منتظر حکم طلاقه تو تهرانه؟ به کسی قولی دادی؟ از من خوش تیپ تره یا خوش اندام تر؟
- اون وقتی که میرفتی باید فکر این جاها رو میکردی.اصلا میدونی چیه؟ هم خوش تیپ تره و هم خوش اندام تر. میخوای چیکار کنی هان؟
بغضش و خورد و داد زد:
-التماس. میخوام التماست کنم.آخه مهری تو که اینطوری نبودی.
از روی تخت بلند شدم و سرد نگاهش کردم.یه سیگار از توی جیبش در آورد و آتیش زد. گیلاسش رو برداشت تا کمی لبش رو تر کنه که با هرچی قدرت داشتم کیلاسش رو گرفتم و کوبوندم به دیوار.
-بس کن. تا کی میخوای خودت و تو مستی بزاری؟کی میخوای بلند شی و اطرافت و نگاه کنی؟تو اگه جای من بودی میموندی؟با یه شوهر معتاد به مشروب و غرق تو کثافت؟ کسی که هر روز توی حموم بود حالا هفته ای یه بار هم به زور میره حموم و از خونه اش بوی گند میاد که غیر قابل تحمله. تو همون کیارشی؟به خودت نگاه کردی تو آینه؟دیدی که جز استخون و پوست چیزی ازت نمونده؟ یه لباس درست و حسابی نداشتی تا قبل از اومدن من.چشمت به دست بهرامه که کی میاد تا یه پولی بندازه جلوت؟ همون بهرام که باباش نون خور تو بود. فکر کردی هنوز همون کیارش پارسا هستی که همه با شنیدن اسمت تا کمر خم بشن؟ فکر کردی برگردی کسی اصلا انتظارت رو میکشه؟حالا دیگه کسی واسه اسمت تره هم خورد نمیکنه جناب پارسا.من و بچه هات از ترس بودن اسم تو تو شناسنامه هامون به یه روستای دور و پرت کوچ میکنیم مثل تبعید شده ها.دلت به خاطرات گند گذشته ات خوشه؟ بیچاره بچه هات هرچی بزرگتر میشن و میفهمن باباشون کی بوده بیشتر ننگشون میاد که اسمت و بیارن ، اونوقت تو میخوای که ما بیایم و با تو زندگی کنیم؟
نفس نفس میزدم و تو چشمهاش خیره نگاه میکردم.سرش رو روی دستهاش گذاشت و آه بلندی کشید. بهرام توی چارچوب در ظاهر شد. نیم نگاهی بهش انداختم. یه لیوان آب دستش بود.گرفت سمتم. ازش گرفتم. بهش گفتم تا یه روحانی بیاره و کار و تموم کنیم. اما اون هم ازم میخواست تا فکر کنم. من اما...اون روز چیزی نمیخواستم از این دنیا جز پاک شدن اسم کیارش از توی شناسنامه ام.
*********************
صدای نوازنده ی دوره گرد خیابونی و نواختن آهنگ تلخش نمکی بود روی زخمم. بهرام دستم رو محکم گرفته بود تا پرت نشم توی خیابون. حالم دست خودم نبود. گاهی گریه میکردم و گاهی بی اختیار قهقهه میزدم.آشفته نگاه میکردم به مردم اون شهر که هر کدوم با گذشتن از کنارم طوری نگاهم میکردند. صدای آهنگ هنوز میومد.
-بهترین کار رو کردم.ها؟
-عمو کیا حالش خوب نیست.
-دیگه به من مربوط نیست. نگاه کن ساعتتو...الان دقیقا یک ربع و چهل و هشت چهل نه ثانیه اس که من و اون به هم ربطی نداریم.
-برای امشب بلیط دارم. برگردیم؟
-آره آره. حتما برمیگردیم.
-نمیخواین یه امشب کنارش باشین؟
-اون دیگه همسر من نیست. چرا بیخودی کنارش بمونم؟
-خب...یه امشب به عنوان پرستار کنارش باشین. فردا برمیگردیم.
-ببین بهرام. من امروز بی رحم ترین موجود روی زمینم. میفهمی اینو؟
نگاهی بهم کرد.از صدای بلندم خودم هم تعجب کردم. اما اون انگار میتونست درکم کنه. لبخند تلخی زد و گفت:
-بریم خونه تا چمدون ها رو بیاریم.
خیلی از خونه دور نشده بودیم. ایستادم کنار آپارتمان تا بهرام بره و چمدونها رو بیاره. نمیخواستم دیگه چیزی پیش بیاد. نه حرفی نه نگاهی... از وقتی خطبه طلاق جاری شده بود همه نگاهش شده بود حسرت.منم به کلی عوض شده بودم. بی رحم و گستاخ.اشکی از چشم هام نمیومد.حتی برای دقایقی بچه هام رو هم فراموش کرده بودم و انگار به هیچ چیز توی این دنیا تعلق خاطر نداشتم.
-بریم؟
نگاهش کردم. بهرام بود. لبخند تلخش هنوز روی لبش بود. سری تکون دادم و گفتم " بریم "
فصل چهاردهم
صبح که رسیدم بچه ها مدرسه بودند. سوغاتی هرکدوم رو توی اتاقشون گذاشتم و بعد هم سوغاتی گلی و داراب رو بهشون دادم. اون روز برای اولین بار بود که سر گلبهار داد زدم. حتی خودم هم باورم نمیشد که اینقدر عوض شده باشم. خودم هم برای خودم غریبه بودم.بد عنق شده بودم و بعد از تعویض لباس هام از اتاقم بیرون نرفته بودم. گلی با پرسش هاش دیوانه ام کرده بود و من برای تفره رفتن از جواب دادن به اون سرش داد زده بودم. از وقتی لباس هام رو عوض کرده بودم نشسته بودم روی مبل گوشه ی اتاقم و خیره به عکسی شده بودم که روز رفتن به ماه عسل با کیارش انداختیم. من زیاد تغییر نکرده بودم. اما صورتم کمی جا افتاده تر شده بود و کمی گوشه ی چشم هام چروک شده بود. اما کیارش...اصلا دلم نمیخواست بهش فکر کنم. وقتی توی اون اوضاع دیدمش اول دلم به حالش سوخت اما کم کم از چشمم افتاد.اون دیگه کیارش من نبود. کیارشی که همیشه از دیدن هیکل مردونه و رفتار متشخصش بیشتر عاشقش میشدم. حالا اونقدر گرد بدبختی روی چهره اش نشسته بود که حتی دلم نمیخواست بهش فکر کنم. بلند شدم و عکس رو گذاشتم توی صندوق قدیمی ای که حتی سال به سال هم درش باز نمیشد.از اتاق بیرون اومدم و رفتم به سالنی که بیشتر عکسهامون رو از اولین روز تا به حال اونجا میزاشتیم. عکس های عروسی ، عکس تکی کیارش ، عکس مادر بدری و هر کدوم که متعلق به کیارش بود رو از اونجا برداشتم.فکر کردم بهرته که مبلمان خونه رو هم عوض کنم و چیدمان خونه رو تغییر بدم و همه چیز رو نو کنم و جدید. از وقتی که اومده بودم از اونچیزی که رخ داده بود برای گلی تعریف نکرده بودم. یعنی اون ازم خواسته بود که براش تعریف کنم که چی شده و چه اتفاق هایی افتاد ، اما من فقط سرش داد زده بودم که به تو مربوط نیست. رفتم توی آشپزخونه تا فریادی که زده بودم سرش رو از دلش در بیارم.اما باز هم نخواستم که براش بگم که چه اتفاق جدیدی توی زندگیم افتاده.
-ناهار چی درست کردی؟
-سبزی پلو.
لهنش بوی قهر نمیداد اما کمی دلخور بود.
-اووووووووم. من و فرهاد میمیریم واسه سبزی پلو.
بعد کمی منتظر موندم تا اون سوالی بپرسه ، اما نپرسید !
-میخوام مبلمان خونه رو عوض کنم. نظرت چیه؟
سرد نبود اما بی تفاوت بودنش آزارم میداد.
-هر کاری که خودت صلاح میدونی بکن.
-گلی؟ببخشید که سرت داد زدم.اما تو ام انقدر بی روح نباش دیکه.
دست از کار کشید و نگاهم کرد.
-یه سفر دو روزه این همه تاثیر روت گذاشت؟ چت شده که به فکر تعویض دکور خونه شدی؟
-خواهش میکنم نپرس. نمیتونم بگم چرا.
شانه بالا انداخت و شیشه شیری از توی یخچال بیرون آورد. اشاره کرد که میخورم یا نه که با سر جواب مثبت دادم.هنوز نیمی از شیر رو نخورده بودم که صدای بچه ها رو شنیدم.
-اومدند...فرهاد؟ گلی؟ ماه چهره؟ بچه ها مامی اومده...
صدای خنده و دویدنشون دوباره امید رو توی دلم نشوند.
*********************
مشغول تغییر دکوراسیون خونه بودم . کارگرها مبل های سفارشی رو آورده بودند و من هم داشتم بهشون میگفتم که چطور اونهارو بچینند. سرگرم کارگرها بودم که گلی از پشت سر صدام کرد.
-چیه گلی؟
به تلفن توی دستش اشاره کرد.
-کیه؟
-آقا بهرام.
با خوشحالی ازش تشکر کردم و گوشی رو گرفتم و رفتم توی باغ تا راحت تر صحبت کنم.
-سلام بهرام جان.
-سلام. امیدوارم مزاحم نشده باشم.
-مزاحم؟ این چه حرفیه؟
-کارها خوب پیش میره؟ اوضاع رو به راهه؟
-خدا رو شکر. حالم خوبه.(بعد توی گوشی آروم گفتم)تونستم با اوضاع جدیدم کنار بیام.
-خوشحالم. (نفس عمیقی کشید و گفت) زنگ زدم که اینبار من شما و بچه ها رو برای شام دعوت کنم.
کمی فکر کردم و گفتم:
-عالیه. بچه ها حتما خوشحال میشن.
-امیدوارم قبل از اونها شما خوشحال شده باشین.
-معلومه که خوشحال شدم.فقط خواهش میکنم حواست باشه تا جلوی بچه ها چیزی از طلاق و سفرمون و پدرشون نگی.
-حتما. حواسم هست.
-ممنون.
-برای فردا شب میبینمتون.
********************
نمیدونم چرا بچه ها اینقدر به بهرام علاقه مند شده بودند. شاید پیدا شدن بهرام توی اون موقعیتی که ما هیچ کس رو برای معاشرت نداشتیم ، یه تحول بزرگ رو برامون به ارمغان می آورد. روحیه ی بچه ها عوض شده بود و بیشتر تمایل داشتن که بیرون بریم و از خونه نشینی در بیایم. بچه ها از شنیدن خبر مهمونی بهرام حسابی خوشحال شدند و لحظه شماری میکردند تا اون شب فرا برسه.من هم ذوق عجیبی داشتم برای این مهمونی که بعد از چندین سال بیرون از خونه ام برگزار میشد و دلم میخواست بهترین لباسم رو بپوشم.شاید عقده ی یه مهمونی و جشن توی دلم مونده بود.کمی از غروب گذشته بود که همه آماده رفتن به خونه بهرام شدیم. قلبم تند تند میزد از یادآوری اولین روزی که به خونه ی همایون و سوزی رفته بودم. طفلک سوزان.احساس میکردم بدبخت تر از اون توی این ونیا وجود نداره. ماشین که جلوی در خونه ی بهرام توقف کرد نفس عمیقی کشیدم و همگی پیاده شدیم. سبد گل بزرگی سفارش داده بودم که خودم دستم گرفتمش و از داراب هم خواستم تا حدود ساعت 12 نیمه شب بیاد دنبالمون. گلچهره زنگ رو زد و کمی بعد در باز شد. با ورودم به اون حیاط و دیدن درخت بید مجنونی که خودم و سوزان اوایل آشناییمون اونجا کاشته بودیم و حالا دیگه قد کشیده بود و مثل یه بچه بزرگ شده بود احساس کردم هنوز تو همون سالها هستم.تاب قدیمی بزرگ هم هنوز تهه حیاط به چشم میخورد.چه روزهایی که نشستیم روی اون و این تاب درد و دل های سوزی رو گوش کرد و دم نزد. تاب اونقدر بارون خورده بود که زنگ زده بود. بهرام میگفت خونه رو مدرن کرده اما چرا اون تاب رو ننداخته بود دور؟صدای بهرام رو شنیدم.
-خیلی خوش اومدین.
نگاهش کردم. یه تیشرت جذب آبی نفتی تنش بود که توش هیکل مردونه اش رو به رخ میکشید. یه شلوار جین پررنگ هم پاش بود.
-سلام.
-سلام. خوش اومدین.
-ممنون.
سبد گل رو بهش دادم که گفت:
-چه خوشگلن. ممنون.
بعد دست گذاشت روی شونه ی بهرام و گفت:
-بفرمایید لطفا. نبینم تعارف کنید.
بچه ها زودتر از من رفتند توی ساختمون.اما من هنوز حیرون حیاط بودم و گذشته.بهرام سبد گل رو برد تو و دوباره برگشت.لبخندی به لبش بود و اونم مثل من به تاب نگاه میکرد.
-مامانم خیلی این تاب رو دوست داشت.
-منم همین طور.سنگ صبورمون بود!
خنده ای کرد و گفت:
-سرما میخورین. بیاین بریم تو.
نگاهش کردم.لبخندی بهش زدم و دوتایی رفتیم تو.چشدمان خونه امروزی تر از اون چیزی بود که فکر میکردم. شیک و زیبا.کمی هم توی بازسازی خونه دست برده شده بود.اول کمی دور هم نشستیم و بعد بهرام به بچه ها پیشنهاد کرد تا وقتی که شام حاضر میشه برن توی اتاقش و سرگرم وسایلش باشن.روبروی هم توی سالن نشسته بودیم و به قهوه هامون زل زده بودیم.
-جوونتر از قبل شدید.
نگاهش کردم. اثری از شوخی و بذله گویی توی چهره اش نبود.گوشه ی لبم رو جویدم تا از خوشحالی دیوانه وار قهقهه نزنم.
-دستم میندازی بچه جون؟ آخه من تو این چند روزه چطور میتونم تغییر کنم؟
یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
-این نظر من بود به یه نگاه.شاید آرامش جدیدی پیدا کردین.
-اوهوم...آرامش...اما ، این آرامش بدجوری به وجدانم هشدار میده.
-زمان میخواین تا دوباره احساساتتون و ترمیم کنین.شما زیادی پاک و دلرحم هستید.
-شاید...
-قهوه اتون سرد شد.
نیم نگاهی به قهوه و نیم نگاهی به بهرام انداختم.اما زود نگاهم رو دزدیم تا متجه این نگاه بی مورد نشه.کمی از محتوی فنجونم خوردم که گفت:
-بهتر نیست خودتون رو سرگرم کنید؟
-چرا.اتفاقا خیلی دلم میخواد تا خودم و مشغول کاری بکنم تا حتی برای مدتی کوتاه فکرم درگیر حاشیه های گذشته نباشه.
-خوبه. اما خب خودتون بهتر میدونید که تو چه زمینه ای سرگرم میشین.
کمی فکر کردم.زیاد کار سختی نبود پیدا کردن تابلوهای نقاشی از توی ذهن غبار گرفته ام.
-یه سری تابلو دارم که تو دوران نوجوونی کشیده بودم.کمی اش هم برای دوران جوونیمه. کارای بدی نیست.
-البته هنوز هم جوونید.
-دوباره شروع نکن بهرام.
-شروع؟جدی میگم به خدا. چقدر نا امیدین به زندگی.
-نمیدونم.اما بالاخره دیگه اون دختر بیست و خورده ای ساله نیستم.
-البته پنجاه ساله هم نیستید.
-نه......نیستم.
-پس هنوز جوونین.
خنده ام خبر از تسلیم شدنم میداد. اونم لبخندی زد و گفت:
-میگفتین. تابلوهای نقاشی.
-آره..دلم میخواد یه نمایشگاه بزنم ، اما تنبل تر از این حرفهام.
-خب این که کاری نداره.میتونیم یه قسمت از باغ خونتون رو برای یه مدتی برای نمایشگاه اختصاص بدیم.توی محل های اطرافتون هم اطلاعیه میدیم.از این برگه تبلیغاتی ها منظورمه.
خوش فکر بود و باهوش.
-من یه سری دوست دارم که سرشون درد میکنه واسه این جور کارها. همه با هم کمک میکنیم. یه چیزی میشه دیگه آخرش...
-خوبه.چرا به فکر خودم نرسیده بود؟
-از بس نا امیدین.
زدم زیر خنده. اون هم خندید و خواست چیزی بگه که صدای خدمتکار بلند شد که برای صرف شام صدامون میکرد.
بعد از شام هم کمی گپ زدیم و تقریبا ساعت 12 بود که داراب اومد دنبالمون.حالم چه خوب شده بود. انگار قرار بود دوباره یه قصه ی جدید شروع بشه. همون شب به انباری رفتم و تموم تابلوهام رو بیرون آوردم. اونهایی رو که قاب نداشت رو از بقیه جدا کردم تا هرچی زودتر ترتیب همه رو بدم تا نمایشگاه رو زودتر راه بندازم.
******************************
گوشه ای از باغ ، حدودا صد قدم از در وروودی اونورتر ، حسابی شلوغ شده بود. حضور بازدید کننده ها اونقدر زیاد بود که به زحمت میشد تابلوهای نقاشی رو دید.میز بزرگی هم کمی اونورتر ترنیبش داده شده بود تا مهمونها پذیرائی هم بشن.جو خیلی خوبی بود.آشناها و دوستان بهرام هم سن و سال خودش بودند و سرزنده و شاد. اونقدر سر صدا و شور و هیجان داشتند که آدن ناخودآگاه به وجد میومد و وقتی به خودش نگاه میکرد میدید که با اونها همراهه و توی آوازهای گاه و بی گاهی که سر میدادند همراه...بهرام توی اون چند روز مدام توی خونه ی ما بود و این من رو بیشتر خوشحال میکرد. چون هم بچه ها از حضور بهرام راضی بودند و هم من. وقتی اون پیشمون بود احساس دلتنگی نمیکردیم.
-مهربانو ، این تابلوتون منو یاد اشرافزاده های قرن نوزده میندازه. از روی مدل کار کردین؟
نگاهش کردم.از دوستان بهرام نبود.از وقتی اومده بود یه لیوان شربت دستش بود و به تابلوها خیره میشد.دختر حدودا بیست و دو سه ساله ای بود.با پوست روشن و چشمانی درشت و مشکی.
-آره عزیزم.از روی یه مدل کشیدم. شاید جزو اولین کارهام بود...کار سختی بود اما خب من این سبک رئال کار کردن رو خیلی دوست دارم.تاریخ زدم زیرش.میتونی دقیقتر ببینی واسه چه سالیه.
اردشیر پسر جوونی بود که از بقیه ی دوست های بهرام بزرگتر به نظر میرسید.رفیق فابریک بهرام بود البته اونطور که من تا اون لحظه دستگیرم شده بود.قد بلند بود و لاغر اندام.صورت گندم گونی داشت و چشم و ابرویی مشکی. لباس مد روزی هم به تن داشت. کنار بهرام ایستاده بود و به حرفهای من و دختر سفید رو گوش میداد.کمی بعد که سکوت کردیم با زیرکی لب باز کرد.
-تابلوهاتون رو برای فروش هم گذاشتین؟
-نه...اصلا..این فقط یه..
موندم بگم که دلیل برگزاری این نمایشگاه چیه.با دهانی باز به بهرام چشم دوختم که سریع گفت:
-من به مهربانو پیش نهاد کردم. اینم یه جور سرگرمی و استفاده از اوقات با ارزشه به بهترین نحو.
اردشیر خنده ی بامزه ای کرد و گفت:
-اوووووو...
من هم لبخندی زدم و گفتم:
-اما شما اگه از تابلوهای من خوشتون اومد ، میتونم یکی از تابلوهام رو بهت هدیه بدم.
مثل یه بچه ذوق کرد و چشم هاش از تهه دل خندید. لبش رو گاز گرفت و گفت:
-ای بابا. راضی به از خودگذشتگی شما تا این حد نبودم خانم مهربانو.
-بالاخره تو دوست بهرام جان هستی و من بیشتر به خاطر بهرام این لطف و بهت کردم.
بهرام بلند خندید.نگاهش کردم.امروز زیباتر از قبل شده بود این بچه...اردشیر کنار تابلوها رفت تا یکی رو انتخاب کنه.بهرام به جمعیت نگاه کرد و گفت:
-استقبال خوبی شده. فکر نمیکردم تا این حد ایدمون بگیره.
-آره.خیلی خوشحالم که دوباره یه رفت و آمدی توی باغ شده بعد از این همه سکوت و خلوتی. حتی در و دیوارهای باغ هم راضی به نظر میرسن.بیا بریم یه چیزی بخوریم. از صبح تا حالا همین جور اینجا وایسادیم و خوش آمد میگیم.
به سمت میز رفتیم.بهرام شربتی برداشت و من کمی کیک.دلم ضعف میرفت و شاید لحظه ای بعد بیهوش میشدم از ضعف.البته اگه چیزی نمیخوردم.صدای اردشیر رو از پشت سرمون شنیدم که میگفت:
-مهربانو...اونو نگاه کن.من اونو میخوام.اون و...دیدیش؟
از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت.برگشتم به سمت صداش.ایستاده بود کنار تابلویی که آخر از همه ی تابلوها روی سه پایه بود.درست نمیدیدم که کدوم تابلو رو انتخاب کرده. جمعیت گاهی جلوی دیدم رو میگرفتند و از اون گذشته اونقدر دور بود که نمیتونستم درست ببینمش.بلند داد میزد و به تابلو اشاره میکرد.
-بهرام جان من برم ببینم این دوستت چی میگه.تو از خودت پذیرایی کن.
سر تکون داد و چشم روی هم گذاشت.به سمت اردشیر رفتم.نزدیک تابلو که رسیدم مات شدم...عجب تابلویی انتخاب کرده بود.همون تابلویی که شبی کشیدم که مهرداد از دیوار خونه ی توی روستا پرید توی باغ...اون شب که هوای قدیم و تهرون و کیارش زده بود به سرم.قلم طراحی به دست گرفته بودم و خودم رو کشیده بودم کنار کافه.خیلی محو. معلوم نکرده بودم که اون دختر کیه.شاید تنها کسی که میفهمید اون دختر منم که از تنهایی به کافه پناه برده ، خودم بودم.اون طرف تر هم ماشین مشکی کیارش رو کشیده بودم.دلم هری ریخت. من اون تابلو رو قدر تموم این سالها دوست داشتم. چطور میتونستم اون رو ببخشم به کسی که از عشق و روح من خبری نداره؟اما اون دست بردار نبود.مسرانه ایستاده بود و حرفش رو تکرار میکرد.
-مهربانو ، من فقط همین و میخوام.
نگاهش کردم.خنده ای کردم. شاید از روی خشم و دیوانگی درونی.
-این همه تابلو....چرا حالا این تابلوی بی رنگ و بی روح و انتخاب کردی؟
-قراره ندیش؟
-نه.فقط دلیلش رو بگو.
-نمیدونم. احساس میکنم با تمام بی روحیش حرفی واسه گفتن داره.
نفس عمیقی کشیدم تا سیل اشک هام سرازیر نشه.
-باشه. مال تو. اما قول بده که قدرش رو بدونی.تا همیشه.
هورایی کشید و مثل بچه ای کودکانه قهقهه ای سر داد.
-باشه قول میدم.این تابلو رو هم تا روز آخر نمایشگاه امانت میزارم اینجا تا بازدید کننده ها از دیدنش بی نصیب نمونن.چطوره؟
-معامله ی خوبیه. قول میدم ازش خوب مراقبت کنم.
اردشیر بی توجه به حال من و دیوونگی قبلم رفت سمت بهرام تا این خبر خوش رو بهش بده.به تابلو خیره شدم.اشک توی چشمم جلوی دیدم رو گرفته بود.تار میدیدم خودم رو که خسته تر از همیشه در انتظار یه تقدیر لعنتی بودم.چشم هام رو بستم و به اشکهام اجازه ی ریزش دادم.
***********************************
فردا روز آخر نمایشگاه تابلو های نقاشیم بود.شب بود. این چند روز خواب درست و حسابی ای نداشتم. امشب شب وداع با تابلوی خاطراتم بود. با تابلوی گذشته.شاید هم با خودِ گذشته.شاید بعد از اون گذشته ی تاریک و بی رنگ و روح ، یه آینده ی خوب در انتظارم بود. شاید...شاید.کنار تابلو صندلی گذاشتم و نشستم.چراغ ها باغ روشن بود.بچه هاخواب بودند و داراب هم از سر شب به اتاقش رفته بود.میگفت برای فردا کلی کار داریم.اما گلی باز هم توی تنهاییم با یه سینی قهوه اومد کنارم. چقدر دوستش داشتم. از وقتی برگشته بودم رابطه امون زیاد خوب نبود.تقصیر از خودم بود. اون همیشه یک جور بود.روراست. یه همفکر خوب. شریک غم و شادی تو هر موقعیتی. من اون روزها بیشتر سرگرم بهرام شده بودم.
-فردا روز آخره
-خسته شدی نه؟
-نه. خب به هر حال منم خوشحالم از این که اینجا سکوتش شکسته میشه.
-بچه ها هم خوشحالن.
گلی فنجون قهوه رو دستم داد.
-گلی میترسم.
-از چی؟
-نمیدونم. شاید از آینده.شاید از فردا. نمیدونم.
چی شده مهربانو؟ کسی چیزی گفته؟
-نه...
-خب؟ پس چی شده؟
-نمیدونم. میترسم که بدونم. یعنی میدونم اما از حقیقت داشتنش میترسم.اگه واقعا...
-من سردر نمی آرم.
-منم همین طور ولش کن. قهوه ات رو بخور. نباید نگران باشی.چیزی نیست.
گلی نا مطمون نگاهم کرد و دیگه چیزی نگفت.اون شب تا سپیده دم بیدار بودم. گاهی اشک میریختم و کاهی فکر میکردم. باتابلوی قدیمی برای همیشه وداع کردم. کاش اون فکر هیچ وقت حقیقت پیدا نمیکرد.
****************************
روزی که اردشیر تابلوی گذشته ام رو میبرد فقط میتونستم نگاهش کنم و گیج و منگ توی افکار خودم غوطه بخورم.چاره ای نداشتم. خودم بهش قول داده بودم و نمیشد زیر قولم بزنم.با این کارم خودم رو از آینده ام جدا میکردم.واسه ی همیشه.
عصر شده بود.بیشتر بازدید کننده ها رفته بودند و فقط چندتا از دوستای صمیمی بهرام مونده بودند.اردشیر هم رفته بود تا تابلو رو بزاره تو خونه اش.نمیدونستم که قصد برگشت داره یا نه.بهرام و فرهاد مشغول بازی با هواپیمای کنترلی فرهاد بودند.دخترها هم با دوستای بهرام مشغول صحبت بودند و من خسته و بی حوصله روی صندلی کنار دیوار باغ نشسته بودم و نظاره گر اطرافم بودم. داراب و چند کارگر دیگه مشغول سروسامون دادن به اوضاع باغ بعد از رفتن مهمونها بودند.توی این چند روز باغ خیلی کثیف شده بود. از داراب خواسته بودم که دیگه کار نکنه. سنش حدودا بالای پنجاه بود و دلم میسوخت براش که توی این سن و سال کار سخت بکنه.چند تا کارگر جدید استخدام کرده بودم تا زیر دست داراب باشند و از این به بعد کارهایی رو که اون انجام میداده رو انجام بدن. کنترل هواپیما دست بهرام بود.نگاهش میکردم. متوجه نگاهم شد و هواپیما رو به سمت من هدایت کرد.چقدر این جور نگاه کردنش رو دوست داشتم. معصومانه و کودکانه. اما در عین حال مردونه و با اقتدار...توصیفش سخته اما این بود نگاهی که من عاشقش بودم.برای فرهاد و بهرام دست تکون دادم.فرهاد از دور به سمتم دوید و خودش رو توی بغلم انداخت. سرش رو بوسیدم. چقدر دلتنگش شده بودم توی این مدت. مشغله ی این چند روزه ام من رو از بچه هام دور کرده بود.
-مامی بیا بریم بازی. خیلی کیف میده. کلی میره بالا.
-خسته ام پسرم. امروز با بهرام بازی کن فردا با من.
گونه هام رو غرق بوسه کرد و دوباره به سمت بهرام دوید.باورم نمیشد که پسری به این بزرگی داشته باشم. هرچی بچه ها بزرگتر میشدند احساس پیری و شکستگی بیشتری میکردم.به بهرام نگاه کردم. اونقدر مرد شده بود که میشد بهش تکیه کرد. موهای لخت و طلایی بچگی هاش به رنگ قهوه ای روشن شده بود. از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم. یه آن به خودم اومدم و به خودم نهیب زدم. چشم هام رو بستم و لبم رو گاز گرفتم. " هی ، حواست کجاست؟ " بلند شدم و به سمت میزی رفتم که بقیه دورش جمع شده بودند. گلچهره و ماهچهره و سه تا از دوستان بهرام. لیلا ، کاوه ، هنگامه. حسابی پنج نفری باغ رو شلوغ کرده بودند و گاهی صدای قهقهه اشون اونقدر بالا میرفت که من ناخودآگاه به خنده می افتادم. کاوه که متوجه حضورم شد از روی صندلی اش بلند شد.
-بفرمایید مهربانو. بشینید اینجا.
-نه کاوه جان. ممنون.راحت باش. میگم برام صندلی بیارن.
بعد هم از داراب خواهش کردم تا صندلی ای برام بیاره. کنارشون نشستم.
-مزاحمتون نیستم؟
لیلا-این چه حرفیه؟
گلچهره دستم رو توی دستش فشرد. ماهچهره هم گونه ام رو بوسید.کاوه خنده ای کرد و گفت:
-بچه ها خیلی دوستتون دارن.
-این محبت یه طرفه نیست. من هم اونها رو دوست دارم. حتی بیشتر از خودشون.
ماهچهره با شیرین زبونی و لوندی گفت:
-مامانم تمام زندگی ماست.
هنگامه- خوش به حالتون. قدرش رو بدونید. مهربانو بهترین مادره...من که مادرم برام هیچ وقت مادری نکرد.
بهرام و فرهاد هم به سمتمون اومدند. بهرام خنده ای کرد و گفت:
-باور نکنید.دروغ میگه.بابا هنگامه کم خالی ببند برای این دخترا.
همه خندیدیم. هنگامه دهن کجی ای به بهرام کرد و گفت:
-تو اصلا میدونی من چی گفتم؟
-هرچی که گفتی. تو کلا کارت همینه.یه روده راست تو اون شکمت نیست.
بعد هم پشت من سنگر گرفت تا مورد اصابت حمله هنگامه قرار نگیره.
-الان مهربانو جون اینجاست که میتونی اینطوری بلبل زبونی کنی.بعدا به حسابت میرسم.
-نه دیگه. من دیگه اونور نمیام. همین جا میمونم.تو هم دستت به من نمیرسه.
-ما که از خدامونه تو پیشمون بمونی...
بهرام لبخند تلخی زد و از سنگرش جدا شد.شاید از حرفم رنجید.به بچه ها میوه تعارف کردم و بلند شدم.
-فرهاد جان بزار بهرام بشینه. الان میگم برات صندلی بیارن پسرم.
-کجا میری مهربانو جون؟
-میرم استراحت کنم لیلا جان.ببخشید که تنهاتون میزارم. بچه ها به جای من مهمون نوازی میکنند. راستی برام شام حتما اینجا بمونید.
کاوه- نه. دیگه ما هم باید بریم.
-نه.حتما بمونید.دور همیم و خوش میکذره. بمونید.
آروم آروم از جمعشون جدا شدم.اول به سمت داراب رفتم و ازش خواستم صندلی ببره برای بچه ها.مدام لب پایینیم رو میگزیدم و خودم رو سرزنش میکردم که چرا توی جمع اون حرف بی ربط رو زدم. تلخ شد وقتی اون حرف و زدم. دلم نمیخواست ازم دور بشه. به اتاقم رفتم. یه قرص آرام بخش خوردم و سعی کردم تا بخوابم. از سردرد داشتم دیوانه میشدم. سردرد و صدای بلند حرف زدن بچه ها مانع از خوابیدنم میشد.پرده ی اتاقم رو کشیدم و بعد روی تخت دراز کشیدم و چشم هام رو بستم. نفس عمیقی کشیدم.صدای بهرام رو شنیدم که با تحکم میگفت:
-یه کم یواشتر.اتاق مهربانو همین جاست. صدامون نمیزاره استراحت کنه.
چشم هام رو باز کردم و روی تخت نشستم. نور غروب خورشید از پشت پرده کمی توی اتاق رو روشن کرده بود. غروب خورشید بوی غم میداد و دلتنگی.آب دهانم و به سختی قورت دادم. صدای همه توی جمع بلند بود جز صدای بهرام. دلتنگی در حضور معشوق من رو بیشتر به این باور نزدیک میکرد که چقدر زود دلم رو به او باخته بودم...!
شاید اون شام بدترین شام زندگیم بود. همه خوشحال بودند و میخندیدند ، اما من که میزبان بودم اونقدر تلخ شده بودم که حالم از خودم بد میشد. فرهاد نگاهی به بشقاب دست نخوده ام انداخت و گفت:
- مامی چرا نمیخوری؟
- میخورم پسرم.
لیلا با دلسوزی گفت:
- طفلی مهری جون این چند وقته خیلی خسته شده. کاش ما امشب نمیموندیم.
- نه عزیزم. این چه حرفیه؟ خوب کردین که موندین. نمیدونم چرا میلم به غذا نمیره.
کاوه چشمکی زد و گفت:
- آبلیمو بخورید حله! همچین ضعفی میگیرید که تا فردا هم دلتون نمیاد از سر میز بلند بشین.
لیلا زد زیر خنده و گفت:
- فکر کنم خودت هم قبل شام آبلیمو خوردی.
کاوه چشم غره ای به لیلا رفت که یه دفعه جمع از خنده منفجر شد. سکوت کذایی شکسته شد و شام در جمعی صمیمانه تر خورده شد. حواسم به بهرام بود. زیاد نمیخندید و انگار گرفته به نظر میرسید. نگاهش به یه نقطه مات شده بود. سرد بود و بی روح. شاید هنوز از حرف من دلخور بود. موقع رفتن ازش خواستم که لحظه ای با هم تنها باشبم.
- بهرام از حرفم ناراحت شدی؟
با کنجکاوی پرسید:
- کدوم حرف؟
- همین که توی جمع گفتم من از خدامه تو همیشه پیشمون بمونی. شاید نباید میگفتم...
خنده ای کرد. خیره به چشم هاش شدم. طاقت نگاه های بی پرواش رو نداشتم. نگاهم رو دزدیدم که گفت:
- نه. اصلا.
- پس چرا گرفته ای؟
- شاید منم خسته ام. مثل شما!
- آره. خیلی برام زحمت کشیدی. امیدوارم یه روزی بتونم جبران کنم.
آروم نفسش رو بیرون داد و گفت:
- وظیفه بود.
کش و غوسی به بدنش داد و قلنجی شکوند. خنده ام گرفت . خمیازه ای کشید که گفتم:
- بهتره زودتر بری تا وایساده خوابت نبرده.
بلند خندید و گفت:
- آره واقعا. اونقدر خسته ام که اگه بخوابم شاید دیگه به هوش نیام.
زیر لب گفتم " خدا نکنه "
دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت :
- روز خوبی بود. ممنون بابت همه چیز.
دستش رو فشردم و گفتم:
- منم همین طور. نزاری یه هفته بعد پیدات بشه ها. زود به زود بیا اینجا. دوستات رو هم بیار. بچه های خوبین.
چشمکی زد و گفت:
- مثل خودمن. خداحافظ.
براش دست تک.ن دادم و ایستادم و نظاره گر دور شدنش شدم. بی اختیار اشک هام روی گونه هام میریخت. به سمت اتاقم دویدم تا کسی صدای هق هق ام رو نشنوه.در رو قفل کردم و خودم رو روی تخت انداختم. ساق دستم رو گاز گرفتم تا صدای گریه ام بلند نشه. اشک چشم هام بی خجالت ریخته میشد. انگار طبیعی بود دلباختن به پسری که تا دیروز در کودکی اش روی پاهای من مینشست تا برای قصه بخونم. چم شده بود؟ من امروز دختری داشتم که باید شوهرش میدادم و حالا خودم اسیر عشق شده بودم؟ دلبستگی ای که از فکر به وقوع پیوستنش دیوانه میشدم. دلم نمیخواست باور کنم که عاشق بهرام کوچولویی شدم که هشت سال از من کوچکتره. اما بهرام قصهی من ، دیگه کوچولو نبود... مردی شده بود برای خودش.
از برخورد گرمای لبهای فرهاد با صورتم از خواب بیدار شدم. چشم هام رو که باز کردم با کوله ی مدرسه اش دیدمش. بوسیدمش.
- عزیزکم.
- مامی دیشب شب بخیر نگفتم بهتون. گفتم صبح بیام ببینمتون. ببخشید بیدارتون کردم.
- خوب کردی عزیزم. تقصیر من بود که بی شب بخیر گفتن اومدم تو اتاقم.
ماچ آبدار دیگه ای حواله ی گونه ام کرد و دست تکون داد و دور شد. خواب از سرم پریده بود.پرده ها رو کنار زدم و در تراس رو باز کردم. نفس عمیقی کشیدم و به بدنم پیچ و تابی دادم. صدای شکستن مهره های خستگی ام من رو یاد دیشب انداخت و بهرام. آه بلندی کشیدم و به دستشوئی رفتم تا آبی به دست و صورتم بزنم.بیرون که اومدم رفتم تو آشپزخونه. گلی مشغول درست کردن ناهار بود.
- سلام. صبح بخیر.
- سلام. زود بیدار شدی.
- آره. فرهاد اومد تو اتاقم بیدار شدم. دیگه خوابم نرفت.
- بشین صبحونه ات رو بیارم.
- باشه. تا تو صبحونه رو آماده میکنی منم میرم یه کم قدم بزنم.
رفتم توی سالن. چشمم به تلفن افتاد. برق عجیبی میزد و بهم دهن کجی میکرد. دلم قنج میرفت تا زنگ بزنم به بهرام. عثل و دلم در جدال بودند. اما مثل همیشه دلم حکم فرمایی کرد. به سمت تلفن رفتم و گوشی رو برداشتم. نگاهی به ساعتم انداختم. احتمالا باید آدم سحر خیزی میبود.این چند روزی که مدام به ما سر میزد قبل از بیدار شدن من اینجا بود. شماره رو گرفتم . صدای خواب آلودش رو که شنیدم لبم رو گاز گرفتم.
- وای خواب بودی؟
- سلام.
- سلام. خوبی؟
- ممنون. بد نیستم. شما چطورین؟
- خوبم. از خواب بیدارت کردم؟
- مهم نیست. بسم بود دیگه . باید بیدار میشدم.
- خستگیت در اومد؟
- آره. خستگی خاصی نبود. یه کم کمبود خواب داشتم. اونم رفع شد.
- ای وای. کاش زنگ نمیزدم. کجا کمبود خوابت رفع شد؟ دیشب که تا دیر وقت اینجا بودی و الانم که ساعت حدودا هشته.
- جدی؟ هشته؟ پس واسه امروز حسابی وقت دارم.
- کار خاصی داری؟
- نه. فقط میخوام یه کم به خونه ام برسم.
ذهنم ب دنباله بهانه ای برای دیدار دوباره میگشت.سکوتم طولانی شد که گفت:
-ساکت شدید...
- برنامه ات برای عصر چیه؟
- برنامه خاصی ندارم.
- چطوره بریم بیرون؟
فکری کرد. بعد از لحظه ای کوتاه گفت:
- کجا مثلا؟
- سینما...البته تنهایی..میدونی؟ دلم لک زده واسه سینما رفتن.
خنده ای کرد و گفت:
- اتفاقا یه فیلم خوب هم روی پرده اس. باشه . حالا چرا تنهایی؟
- امتحانات بچه ها شروع شده. دلم نمیخواد برای دیدن یه فیلم تا شهریور درگیر امتحان باشن.
خندهی بلندی کرد و گفت:
- چه سخت گیر هستین.
- آیندشون برام مهمه.
- خوبه. امیدوارم اونی بشن که دلتون میخواد.
- ممنون.
- پس عصر میام دنبالتون. ساعت پنج چطوره؟
- خوبه. منتظرم.
- میبینمتون.
نفسم رو توی سینه حبس کردم و گوشی رو روی دستگاه گذاشتم. بهانه ی خوبی بود دیدن فیلم ، اما امیدوار بودم که بهانه ی درس بچه ها رو جدی گرفته باشه. رفتن به باغ و قدم زدن رو فراموش کردم. دوباره برگشتم به آشپزخونه. حسابی شارژ شده بودم.
- آبمیوه میخوری؟
- اوهوم.
- با کسی حرف میزدی؟
- ها؟ آره. بهرام بود.
- خب. حالش خوب بود؟
- آره. عالی بود عالی.
- اما مثل اینکه حال تو بهتره.
آبمیوه رو روی میز گذاشت و جوری نگاهم کرد که یعنی "میدونم که یه چیزی رو داری ازم پنهان میکنی!" چشم هام به هر سمتی که گلی میرفت به دنبالش میرفت. تصمیم گرفتم تا فقط برای گلی پرده از رازم بردارم.
- بشین.
سینی پر از برنج رو روی میز گذاشت و نشست و مشغول پاک کردن شد.
- یه دقیقه اونو بزار کنار. کسی گشنه نمونده .....
سینی رو کمی دورتر از دستش گذاشت و نگاهم کرد.
- من سراپا گوشم.
به لیوان آبمیوه خیره شدم. میترسیدم چیزی بگم. حتی خودم هم نمیدونستم این واقعا چه حسیه...
-گلی میدونی؟ این و فقط دارم به تو میگم . شاید نباید بگم اما خب تو ، تنها دوست و رفیقم هستی.تنها همرازم. همیشه بودی. نه فقط الان.
- آره. من و تو فقط همدیگر و داریم و داشتیم. تو خیلی از شرایط.
- گلی؟
- جونم؟ چرا گریه میکنی؟ تو که تا یه دقیقه پیش داشتی قهقه میزدی و میخندیدی...
- گلی کمک کن. یادته اون شب و که تو باغ نشسته بودم؟ یادته گفتم میترسم؟ خب الانم میترسم. نمیدونم چطور و کی...اما وقتی به خودم اومدم که دیدم قافیه رو باختم . دلم باخته بودم به بهرام. اونطوری نگاهم نکن...خب من که دیگه همسری ندارم...راستی یادم نبود که تو میدونی...چطور بگم؟ من موقعی که رفتم پیش کیارش همونجا ازش طلاق گرفتم. واسه ی همیشه ترکش کردم. کاری رو باهاش کردم که اون باهام کرد. التماسم کرد اما من فقط بهش خندیدم. میدونم که این حس احمقانه اس اما وجودم و تسخیر کرده. جرات ندارم که بهش فکر نکنم. چطور میتونم به اون پسر دل نبندم؟ نمیدونی که وقتی میبینمش قلبم چطور تاپ تاپ میکنه و میخواد از جا در بیاد. حتی میدونی؟ توی رفتار اون هم یه چیزایی دیدم که احساس میکنم این علاقه یه طرفه نیست. خب دلیل قرار امروزم هم همین بود. آخه میخوایم بریم سینما.
گلی منگ و پر از هراس نگاهم میکرد. لب پایینیش رو گزید و گفت:
- تو عقلت رو از دست دادی؟
- اوهوم. دلم میخواد از این به بعد فقط با دلم زندگی کنم. با دلم.
- اگه مهین بانو بفهمه...پدرت ، بچه ها...
- اول بهتره خودش بفهمه...
تقریبا فریاد زد:
- نه....هیچ وقت تو اول بهش نگو. اون حتی توی فکر ازدواج با تو هم نیست. اون مثل یه خواهر بزرگتر نگاهت میکنه.
گریه ام تبدیل به هق هق شد. چطور دلش میومد اینطور فکر کنه؟ چرا خواهر؟ مگه من زن خوبی نمیتونستم باشم براش؟
- مهربانو...ازش فاصله بگیر. نزار زندگیت و خراب کنه.
- چرا خراب؟ مگه عشق اول هر چیزی نیست؟ من تازه میخوام زندگی کنم. مگه من چند سالمه؟ همش هشت سال ازش بزرگترم.
- اونقدر غرق شدی که نمیفهمی هشت سال یعنی چی؟ این هشت سالی که تو میگی یعنی بدبختی...اون اصلا حاضره با تو زندگی کنه؟
- حاضر نباشه؟ هه...از خداش هم باشه.کم نبودند خواستگارایی که توی این سالها من رو با بچه هام روی سرشون میزاشتن. تو که شاهد بودی. حالا حرف از نارضایتی میزنی؟
- بالاخره اون یه پسر جوونه. پول هم به اندازه کافی داره. پس لزومی نداره که همسری انتخاب کنه که هشت سال ازش بزرگتره.
از شدت خشم دلم میخواست حنجره اش رو پاره کنم. از روی صندلی بلند شدم و به باغ رفتم. صدای فریادش میومد که باز هم تلنگر میزد:
- چیزی بهش نگی آ.
هوا سرد بود. دلم میخواست گریه کنم. توی باغ قدم میزدم. دیگه هر جا رو که نگاه میکردم یه خاطره ازش داشتم. وقتی چهره اش توی ذهنم حک میشد زبونم بند میومد و دلم حرف میزد. طاقت نداشتم تا بشنوم حقیقت چیه. دلم میخواست بهرام تا آخر عمر مال من باشه ، فقط مال من...
**********************************
از سینما که بیرون اومدیم نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- با یه آب زرشکِ تگری موافق؟
چشم هام برق زد و آب دهنم راه افتاد.
- اوهوم.
خنده ای کرد و راه افتاد. من هم دوشادوشش میرفتم.کنار یه چرخی ایستادیم و بهرام دو تا لیوان بزرگ آب زرشک گرفت. لیوان خیلی بزرگ بود من هنوز به وسط هاش نرسیده بودم ضعف تمام وجودم و گرفت. اما بهرام همه رو یه ضرب خورد و بعد هم ایستاد و من رو تماشا کرد که صورتم رو جمع کرده بودم.خنده ی بلندی کرد.
- چرا نمیخورین؟
- خیلی زیاده. خیلی هم ترشه. میترسم از ضعف پخش زمین بشم.
لیوان ها رو پس دادیم و راه افتادیم توی خیابون. هوا دیگه تاریک شده بود و سرد. چراغ های خیابونا نور عجیبی مینداخت توی صورت مردم. غروب رو دوست داشتم. البته غروب سرد و خلوت رو.نفس عمیقی کشیدم و نگاهی بهش انداختم. با غرور خاصی راه میرفت. مغرور نبود اما مثل بقیه هم نبود که چشمش به هرجایی سر بکشه و رفتار سبکسرانه ای توی خیابون داشته باشه. هر دختری که از کنارمون رد میشد نگاهی به بهرام مینداخت و پس گرفتن نگاهش کار هرکسی نبود...!خوشحال بودم که امروز من صاحب اون هستم. از نگاه های حسودانه دخترها و زن ها غرق در لذت میشدم.نگاهش زل بود به روبر و فقط گاهی بین حرفهاش برمیگشت و نگاهی به من میانداخت. ماشین اش کمی پایین تر از سینما پارک شده بود. راننده اش همراهمون نبود و خودش پشت رل مینشست. در ماشین رو برام باز کرد و بعد از اینکه من سوار شدم خودش هم سوار شد. کمی از راه رو که رفت با لحنه عامرانه ای گفت:
- این هفته باید برم پیش بابا.
انگار غم دنیا نشست توی دلم. نگاهش مردم و گفتم:
- تازه اونجا بودی که.
- از اون وقتی که با هم رفتیم تا به حال من دیگه نرفتم.
- میدونم اما خب وقت زیادی نگذشته که.
- میترسم. باید بهشون سر بزنم. حال و روز خوبی ندارن. دیدینشون که.
نفس عمیقی کشیدم. با حرص نگاهش کردم و گفتم:
- میشه انقدر با من رسمی حرف نزنی؟ شما....دیدینشون....خودتون...ای بابا آدم معذب میشه.
زد زیر خنده. حدودا پنج دقیقه ای خندید.باز هم تا میومد صحبت کنه خنده اش میگرفت و بلند میخندید. خودش رو کنترل کرد و گفت:
- خب فکر میکردم بدت بیاد که خیلی خودمونی باشم. اینطوری خوبه حالا؟
لبخندی زدم و گفتم:
- آره. خوبه.
دوباره زد زیر خنده و گفت:
- خیلی خوب بود. . . خوب بلدی ادای منو در بیاری هآ!
منم به خنده افتادم و گفتم:
- آخه واقعا عصبیم کرده بودی.
- پس خدا رحمم کرد بلا ملایی سرم نیاوردی. بد عصبی مشی آ.
- نترس. آزار من به تو یکی نمیرسه.
دیگه تا آخر مسیر حرفی نزدیم و به موسیقی ای گوش دادیم که بهرام گذاشته بود. وقتی رسیدیم دعوتش کردم تا بیاد خونه که قبول نکرد و گفت نمیخواد مزاحم درس خوندن بچه ها بشه. من هم ازش تشکر کردم و اون رفت.در باغ رو بستم و کل باغ رو دور زدم و دویدم. جیغ میکشیدم و روی چمن ها غلط میخوردم. شده بودم عین یه دختر بچه ی 15 - 16 ساله. کیف و روسری ام رو به طرفی پرت کردم و خیره شدم به آسمون. ستاره ها برق میزدند و شاید اونها هم از شادی من خبر داشتند. دیده بودند احوال امروزم و . دیده بودند که چه حالی دارم این روزها. نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو بستم. کاش بهرام هم اینجا بود. دلم میخواست ببدونم نظر اون راجع به من چیه. توی رفتارش هر چی فکر میکردم همش احترام میدیدم و خوبی. سنگر گرفتنش پشت من ، کمکهاش بابت نمایشگاه ، روز آخر و تذکرش به بچه ها که میگفت آروم باشند و مزاحم خواب من نشند هنوز زیر زبونم بود. نگاه های شیطونش دیوانه کننده بود. اما این ها کافی نبود. باید میدیدم که چطور احساسی نسبت به من داره.فکری به سرم زد که هم یه جورایی امتحان بود و هم با خبر شدن از دلش. شاید فکرم زیادی زننده بود ، اما من دیگه مهربانوی سابق نبودم.
فصل پانزدهم
فکر جدیدم راحتم نمی ذاشت. تا نیمه های شب برنامه می ریختم و با خودم کلنجار می رفتم که آیا این کار خوبه یا نه! اونقدری بزرگ شده بودم که مادرم در مورد هر کاری برام نظر نده... اما توی این لحظه تمام موقعیت و سن و سال و همه چیزم از ذهنم پریده بود و فقط به یه چیز فکر میکردم...امتحان کردن بهرام!
بهرام فردا ش میرفت سفر و من باید تا عصر فردا برنامه ام رو اجرا میکردم. با اینکه دلم راضی نبود ، اما مجبور بودم تا به بهانه ی پول بردن برای کیارش به خونه اش برم. تنها... فکر جدیدم این بود که به خونه اش برم البته سرزده و تنهایی و ببینم توی اون لحظه عکس العملش چیه.آیا بازم همون بهرام سربه زیره یا نه... ممکن بود فکرش راجع بهم عوض بشه اما من توی اون لحظه فقط به این نقشه فکر میکردم.باید برام روشن میشد که اون چه احساسی به من داره. اونقدری به هم نزدیک شده بودیم که بتونم در قالب معشوقش هم باشم.
قبل از خواب کت و شلوار شیری رنگی از بین لباسهام انتخاب کردم تا زیر مانتو بپوشم. حتی کفش و روسری ام رو هم آماده گذاشتم گوشه ی اتاق. خیالم راحت شده بود. همه چیز آماده بود به جز یک چیز. همیشه داراب میدونست که نه من رانندگی بلدم و نه حوصله ی تاکسی و آژانس رو دارم. اما اینبار این مسئله برام مشکل ساز شده بود. چه بهانه ای باید می آوردم واسه تنها رفتنم؟ اونها یعنی داراب و گلی چه فکری میکردند در موردم؟ حضور داراب مشکلی نبود.میتونست تا هر وقت که من بخوام منتظر بمونه ، اما من اونطوری معذب بودم و مجبور میشدم که زود برگردم خونه. صبح با صدای زنگ کوک شده ی ساعت راس ساعت هشت از خواب بیدار شدم. بعد از خوردن صبحانه به اتاقم برگشتم و کمی پول آماده کردم تا به بهرام بدم. موهام رو خیلی ساده خودم درست کردم. آرایش کردم اما کمی بیشتر از همیشه. لاک همرنگ با گل های گلبهی گوشواره ام همراه با عطر مست کننده ای زدم. از دیدن خودم توی آینه ی قدی لذت بردم.هنوز زیبا بودم و جذاب ، و البته خوش هیکل. برای رفتن دو دل بودم. اما بالاخره دلم و به دریا زدم و از گلی خواستم تا به آژانس زنگ بزنه.
- جایی میری؟
- آره. میرم پیش بهرام.
- تو که دیروز اونو دیدی.
- آخه قراره بره سفر. دلتنگش میشم خب.
- کاری نکن که بهت شک کنه.
- خیالت راحت.
- چرا با داراب نمیری؟
دستم رو به کمرم زدم و حق به جانب گفتم:
- میزنی یا خودم بزنم؟
شونه هاش رو بالا انداخت و شماره گرفت. با شنیدن صدای بوق ماشین کیفم رو برداشتم و به سرعت از خونه بیرون رفتم.تمام مدت توی مسیر به بهرام و اینکه عکس العملش در مقابل من چی میتونه باشه فکر میکردم. میدونستم آقاتر از این حرفهاست که بخواد کاری بکنه و خودش رو بیخیال همه چیز کنه. اما دلم قنج میرفت تا زودتر بریم و سر از احساس اون در بیارم....یعنی میشد؟ رسیدم. زنگ رو زدم. صدای خودش رو شنیدم از پشت آیفون.
- بله؟
- مهربانو ام. باز کن لطفا.
بعد از کمی مکث در باز شد. نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو. تا از حیاط رد بشم و برم سمت ساختمون خودش رورسوند تو حیاط. موهاش آشفته بود و معلوم بود که هول هولکی یه لباس مناسب پوشیده. دلم سوخت. کاش خبرش میکردم لااقل. بهش لبخندی زدم و مات نگاهش کردم.
- سلام. کارت داشتم. مجبور شدم بیام.
لبخندی زد و گفت:
- بیا تو.
با هم دست دادیم. خودش رو از جلوی در کنار کشید تا داخل بشم. نگاهی به اطراف خونه اش انداختم. انگار کسی نبود. حتی مستخدمش.
- تنهایی؟
- آره. داراب نبود. مجبور شدم با آژانس بیام.
مانتو و شالم رو ازم گرفت. من هم نشستم. زیاد طول نکشید که با یه سینی اومد. بهم شربت تعارف کرد.لیوانم رو برداشتم و گفتم:
- میدونم امروز باید بری. میدونی؟ من اونقدر ها هم که فکر میکنی بی رحم نیستم.خواب دیدم...کیارش از گرسنگش رنگش پریده بود و زیر چشم هاش دوتا بند انگشت گود رفته بود. لباسش پاره شده بود از کهنگی. دلم سوخت. بالاخره پدر بچه هامه. درسته که ما دیگه به هم ربطی نداریم اما دیدم دور از انسانیته که تمام اموال اون دست من باشه و من هیچ کمکی به اون نکنم.
فقط نگاهم میکرد و با دقت به حرفهام گوش میداد.موهام رو پشت گوشم زدم و از توی کیفم پاکت پول رو در آوردم و جلوش گرفتم.
- این پولی بود که فعلا تو دستم بود. زیاد نیست اما خب کم هم نیست. تا یه ماه حسابی تامینن. جفتشون.
یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و پاکت رو گرفت.
- کار خوبی کردی. شاید عمو کیا از این محبت یه کم امیدوار بشه به زندگی.
شربتم رو برداشتم و بی تفاوت گفتم:
- برام مهم نیست حالش قراره چطور بشه. گفتم که ، تحت تاثیر یه خواب کذایی این فکر زد به سرم.
شربتش رو برداشت و نفس عمیقی کشید. چشم هاش رو خمار کرد و گفت:
- چه عطر خوبی زدی...
نزدیک بود شربت بپره تو گلوم. گوشه ی لبم رو گاز گرفتم و زور زورکی بهش خندیدم. لیوانش رو روی میز گذاشت و بلند شد و رفت سمت اتاقش. میدونستم که رفته پاکت رو بزاره تو ساکش. بلند شدم و منم رفتم توی اتاقش. پشتش به در بود. تقه ای به در زدم. برگشت و به روم خندید.
- همیشه دوست داشتم اتاق یه مرد مجرد رو ببینم.
- از چه نظر؟
- از نظر اینکه اونطور که همه میگن آقا شتره با بارش توش گم شده یا نه...اما اینجا ، حسابی تمیزه و مرتب.
اتاقش بزرگ بود. یه پنجره ی قدی هم داشت که پرده اش کنار زده شده بود. دیوارها کاغذ دیواری بود و روشن. با یه تخت و میز و دو تا صندلی و یه گلدون اتاقش به طرز زیبایی خوب چیده شده بود. میدونستم که تمیز کردن اتاق با اون نیست اما بالاخره همه چیز مرتب بود و چزی توذوق نمیزد.بهرام پاکت رو توی ساک گذاشت و اومد سمت در. وقتی داشت از کنارم رد میشد نگاه خماری بهم انداخت که بدنم گر گرفت. اما سریع نگاهش رو دزدید و از اتاق بیرون رفت. به خودم اومدم. تبدیل شده بودم به یه زن دیوانه ی نادون که حتی خودم هم داشت حالم از خودم به هم میخورد. این کارهام اصلا مفهوم خوبی نداشت حتی اگه تو تب عشق داشتم میسوختم در حالت مرگ بودم.. منم از اتاق بیرون زدم و به جای اولم برگشتم. توی سالن نبود. کمی سکوت کردم و بعد بلند گفتم:
- میشه زنگ بزنی به یه آژانس؟
صدای گرمش که نفس تو سینه ی آدم حبس میکرد بلند شد.
- کجا میری؟ ناهار بمون.
- نه نه. باید برم. میخوای بری سفر. مزاحمت نمیشم.
صداش نزدیکتر میشد. با یه سینی چای اومد توی سالن. سینی رو روی میز گذاشت و گفت:
- ناهار بخوریم خودم میبرمت.
دیدم حالا که خودش اینطوری میخواد بهتره بمونم. اما سعی میکردم تا کمتر باهاش چشم تو چشم بشم. چای رو توی سکوت خوردیم. فنجونش رو گذاشت توی سینی و گفت:
- ناهار چی میخوری؟
- فرقی نمیکنه.
- مگه میشه؟ جدی بگو ، میخوام سلیقه ات دستم بیاد!
خندیدم. کمی فکر کردم و گفتم:
- راستش خیلی هوس شیشلیک_ حسابی و خوشمزه کردم. اما گمون نکنم از پسش بر بیای.
- من هم بر نیام رستوران سر کوچه بر میاد. یا میریم اونجا یا میگیم بیارن.
- امروز اصلا حوصله ی شلوغی ندارم. بیارن گمونم بهتر باشه.
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- الان که زوده. یه ساعت دیگه میرم.
سکوت کردیم دوباره...به حالت اعتراض گفتم:
- تا یه ساعت دیگه میخوای فقط بشینیم همدیگر و نگاه کنیم؟
- نه بابا. ن فکر کردم معذبی حرفی نزدم.
- نه. من خیلی هم راحتم. آلبوم دم دستت هست بیاری نگاه کنیم؟
شیرین خندید و گفت:
- آره اتفاقا همیشه دم دستمه. زیادی دلتنگ خاطرات میشم.
بلند شد و رفت سمت اتاقش. اینبار دیگه نرفتم دنبالش. منتظر نشستم تا برگرده. مشغول افکارم بودم که با چند تا آلبوم بزرگ برگشت.
- جالبه. عکس هاش تو و عمو کیا هم توی آلبوم هست. یه زمانی از زندگیمون با تو و کیارش خیلی رفت و آمد داشتیم. من عمو کیا رو زیاد قبل از ازدواجش با تو یادم نمیاد.
- اما کیارش همیشه میگفت از خیلی قبلتر ها با پدرت رابطه داشته .حتی قبل از ازدواج همایون.
آلبومی به دستم داد و بی تفاوت شانه بالا انداخت.
- شاید چون خیلی کوچیک بودم.
آلبوم رو ورق زدم. آلبوم عکس های ازدواج سوزان و همایون بود. از دیدن چهره ی سوزان خجالت کشیدم. اشک توی چشم هام جمع شد. چطور میتونستم با فکر هوس آلود درباره ی پسر بهترین دوست زندگیم به خونه اش بیام؟
- حالت خوبه مهربانو؟
- آره. یاد سوزی افتادم. خدا رحمتش کنه.
دست کشید رو عکس مادرش و گفت:
- تمام زندگیم بود. تو بد موقعیتی تنهام گذاشت. شد رفیق نیمه راهم.
- شاید اگه با همایون میرفت اینطوری نمیشد.
پوزخندی زد و گفت:
- تازه چون از اون دور بود بیشتر عمر کرد. وگرنه همون روزهای اول ترکم میکرد.
آهی از تهه دلش کشید که دم به حالش کباب شد.نگاهش کردم. اشک میریخت...بی صدا... با پشت دست اشک هاش رو پاک کردم. نگاهی مهربون بهم انداخت و دستم رو توی دستش گرفت و بوسید. دستم رو ناخودآگاه عقب کشیدم و خودم و سرگرم بقیه ی عکس ها کردم.
سرش رو روی دستهاش گذاشت و چیزی نگفت. عکسهای عروسی رو کنار گذاشتم و لحنم رو تغییر دادم و با شیطنت گفتم:
- عکس های من کو؟ چیکارشون کردی که هرچی میگردم پیداشون نمیکنم؟
سرش رو بلند کرد و با دقت مشغول گشتن آلبوم ها شد. چقدر دلتنگش بودم و ازش دور. کاش میتونست بهم تکیه کنه. اونوقت بود که میشدم براش بهترین زن دنیا.میشدم حامی تمام لحظه هاش.
- بیا ، ایناها...ببین چه بچه ام بودی!
زد زیر خنده. به شوخی گوشش رو پیچوندم و گفتم:
- همین مونده بود که تو سن منو به روم بیاری.
- آی آی آی آی....چرا خشونت به خرج میدی؟ منظورم این بود که دوران جوونی ای داشتی...
- یعنی الان پیرم؟
- عجب گیری افتادیم آ. نه...اصلا هیچی. من در مورد عکس های شما نظر ندم بهتره.گوشش رو ول کردم و گفتم:
- آفرین. پس ساکت بشین و فقط نگاه کن.
- نمیشه خب. اینطوری که مزه نمیده. تمام مزه عکس دیدن به زیرنویسی خاطره هاشه.
چشمم به عکسی افتاد که با بهرام انداخته بودم. در کنار بهرام من انگار خواهر بزرگترش بودم. با ناراحتی از اون عکس رد شدم. عکس های بعدی مربوط به سفر به یکی از کشورهای اروپایی بود.بهرام با دست اشاره ای به عکسی کرد و گفت:
- اینجا رو یادته من چقدر به بابام اصرار کردم که برام یه شیر گنده بخره؟بابام هم با کلی غرولند یه شیر بزرگ برام خرید.
- آره یادمه. چقدر هم لوس بودی تو....
خنده ای کرد و گفت:
- هنوز هم شیره رو دارما. عین روز اولشه نو ه نو.
- راست میگی؟ عجب مکافاتی داشتیم سر آوردنش. هیچ کس حاضر نمیشد اسباب بازی به اون گندگی رو دستش بگیره وسط خیابون. خودت هم که اون وقتها زورت نمیرسید...
ژستی به خودش گرفت و گفت:
- گذشته ها دیگه گذشته. مهم الانه که با یه دست میتونم بلندش کنم.
نگاهش کردم. معصوم و پاک بود. از خودم و خیالات واهی دیشبم خجالت کشیدم. اما هنوز توی احساساتم مصمم بودم و قاطع. خدایا من چقدر عاشق این پسر بودم.
- مهربانو؟
از خیالات اومدم بیرون. مشغول بقیه ی عکسها شدم. توی بقیه ی عکس ها که مربوط به اواخر معاشرتمون بود گلچهره هم بود و توی عکسهای جدیدتر ماه چهره.
- واااای خدایا ، تو این عکس ماهچهره رو داری؟ من نمیدونم چیکارش کردم.
اخمی مصنوعی کرد و گفت:
- متاسفم . نمیتونم بهت بدمش.
- عکس و نمیخوام . نگاتیوش سالمه؟
- آره گمونم. میدم براتون چاپش کنن.
- دستت درد نکنه. اگه خودش ببینه چه ذوقی میکنه.
نمیدونم چرا اما بهرام بی مقدمه آهی کشید و چهره اش رفت توی هم. کمی نگاهش کردم.
- خوبی تو؟
- آره.
بعد نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- برم غذا بگیرم دیگه.
- منم بیام؟
- نه. زود میام. تا تو سرگرم آلبومهایی منم اومدم.
با لبخندی بدرقه اش کردم. این بچه چش بود؟ احساس میکردم یه غمی توی وجودشه. شاید به خاطر سوزان بود. اما تهه دلم میگفت این آه برای دوری مادر نمیتونست باشه. شاید ، اون هم دلش با من بود و روش نمیشد چیزی بگه. خدا ، عجب برزخی بود. اگه من چیزی میگفتم تمام زنونگیم رو باخته بودم و اگه اون میگفت شاید از عکس العمل من هراس داشت.
آلبوم ها رو مرتب کردم و گذاشتم گوشه ی میز. صدای تیک تاک ساعت عذابم میداد. دلم میخواست بیشتر ازش بدونم. یعنی بهرام اهل هیچی نبود؟ توی سنی بود که نیازهای زیادی داشت اما ، تمایلی هم نشون نمیداد. سرم رو محکم به اطراف تکون دادم. دوباره شده بودم مهربانوی دیوونه. فکر و خیال امونم و بریده بود. به خودم لعنت فرستادم که چرا موندم برای ناهار. اصلا کاش نیومده بودم. صدای باز شدن در منو از عالم افکار بیرون کشید. توی چارچوب در با دست پر دیدمش. بلند شدم و رفتم کمکش.با کمک هم میز کوچیکی چیندیم و مشغول خوردن شدیم.دلم آتیش بود و داشت پر میزد که بدونه توی فکرش چی میگذره و آه های گاه و بیگاهش برای چیه.بعد از ناهار من مشغول تمیز کردن میز شدم البته با کلی اصرار چون بهرام راضی نمیشد و شاید تعارف میکرد. بهرام همه چمدون هاش رو برای بار آخر چک کرد. سوار ماشین که شدیم نفس راحتی کشیدم. خوشحال بودم که اتفاق بدی نیفتاده... متوجه بهرام شدم. نگاهش خسته و غمگین بود و به خیابون ها خیره شده بود.
- کی برمیگردی؟
- شاید یه هفته دیگه ، شایدم بیشتر.
- داری از دست من فرار میکنی؟
- این چه حرفیه؟ راستش اونها احتیاج دارن به این که یکی پیششون باشه.عمو کیا که مریضه و پدرم هم مدام توی کافه ها مشغول دعوا سر شرط بندی هاشه. بی هدف زندگی میکنند. من که میرم و پیششونم کمتر زجر میکشن.
دلم براشون نمیسوخت.حتی به عنوان یه انسان و یه هم نوع. شاید این کمی از جزای اعمالشون بود. دیگه هیچ حسی نسبت به اونها نداشتم. نه تنفر و نه ترحم ... و این حس توی یه روز و سر یه موضوع خاصی به وجود نیومده بود...من پر بودم از احساسات و شکوفایی لحظه هایی که توشون جز زجر چیزی نچشیده بودم.
- امیدوارم این پول نره فقط پای شرط بندی های همایون. تو اونجایی مواظب کارهاشون باش. نگران پول نیستم. این شاید حق کیا باشه اما خب دلم هم نمیخواد از جیب من در بیاد بره تو جیب یه سری مفت خور کاباره ای. پدرت اهل بردن نیست.
- میفهمم چی میگی. مواظبم. همه رو یه جا بهشون نمیدم.
- ممنون.
بی اختیار عاشقونه و بی پروا نگاهش کردم و گفتم:
- بهرام ، تو چطور اینقدر مرد شدی که...
بقیه ی حرفم و خوردم. به خودم اومدم. منتظر بود تا جمله ام رو کامل کنم. تمام حواسش به من بود و گاهی نگاهی هم به خیابون میانداخت.
- که...؟ چی شدم؟
- مرد شدی دیگه...تمام حرفم همین بود.
با شیطنت خندید. دلم هری ریخت. صداش رو توی گلوش انداخت و با صدای مردونه اش گفت:
- مردی شدم برای خودم.
بی اختیار اشک توی چشم هام جمع شد. روم رو برگردوندم سمت شیشه. قلبم تند تند میزد و دستهام یخ کرده بود. دیگه چیزی نگفت. منم همین طور...موقعی که رسیدیم فقط نگاهش کردم.دلم براش تنگ میشد. میدونستم تا برسم خونه دوران کلافگیم شروع میشه.
- مواظب خودت خیلی خیلی باش.
- حتما. توام همین طور.
برگشتی خبرم کن.
چشم هاش رو آروم روی هم گذاشت و بهم از تهه قلب اطمینان داد که برگرده حتما خبرم میکنه.پیاده شدم و تا نرفتم تو منتظر ایستاد.
- به بچه ها سلام برسون.
- حتما.
در که باز شد قلبم تیر کشید. کاش تا باز شدن در قرنها طول میکشید تا من بتونم تو چشمهاش زل بزنم و اون از تهه نگاهم بفهمه تا حد جنون عاشقشم.اما صدای باز شدن در امونم نداد.