تقه ای به در اتاقم خورد.نفسم رو بلند بیرون دادم و گفتم:
- گلی هربار باید در بزنی؟ خب بیا تو دیگه.
صدای اعتراض کیارش بلند شد و گفت:
- خب اگه میتونستم که خودم در رو باز میکردم.
ماه های آخر حاملگیم بود و من هم سنگین شده بودم. با خلق تنگی از روی تخت بلند شدم و غرغر کنان به سمت در رفتم.
- تو همیشه دلت میخواد منو اذیت کنی. خیلی لوسی. پس این گلی کجاست؟
در رو که باز کردم کیارش رو دیدم که ماسک کارتونی روی صورتش داشت و چندین مشمای پر توی دستش بود.جیغی از خوشحالی زدم و کمکش یکی از مشماها رو گرفتم که البته با زور.
- نمیشه. این سنگینه و برات خطر داره.
- بده به من خودت و لوس نکن. سنگین نیست.این و که دیگه میتونم بیارم.
به کمک هم مشماهای پر از لواشک و آلوچه و چیپس و خلاصه کلی تنقلات رو آوردیم توی اتاق.کیارش خودش رو پرت کرد روی تخت و گفت:
- خسته شدم. تاحالا این همه کار نکرده بودم.
- ای تنبل. تازه از این به بعد باید بیشتر هم کار کنی. بچه خرج داره.
- بچه باید سختی بکشه تا چم و خم زندگی دستش بیاد.
- اااااا...دلت میاد؟ در مورد بچه ام اینطوری حرف نزنا بابای بد!
خنده ی بلندی کرد و گفت:
- دیدی چیا خریدم؟ وای یه ماشین خریدم که انگار داری خوده خوده بنز کا500 رو میبینی البته یه کم در ابعاد کوچیکتر.
- ببینم تو برای بچمون اینا رو خریدی یا دل خودت؟ خودت بیشتر ذوق داریا...
- آخه خیلی خوشگلن. نگاشون کن.
نگاهی به اسباب بازی ها انداختم و گفتم:
- تو که همه رو پسرونه خریدی.اگه دختر بود چی؟
- دیگه چاره ای نداره جز اینکه با همینا بازی کنه.
دو تا آلوچه از توی مشما بیرون کشیدم و یکیش رو دادم به کیارش.دلم آب میشد وقتی آلوچه میدیدم. مسابقه گذاشتیم تا هرکی زودتر آلوچه رو بخوره اسم بچه رو اون انتخاب کنه.سر هر موضوعی حتی اگه خیلی هم بیخود بود مسابقه میدادیم و مهم این بود که ما از درکنار هم بودن لذت ببریم.
- اول...
- جر نزن کیا.هنوز تهش مونده.
- نخیر.ایناها من تهشم لیس زدم. پس من میگم اسم بچه چی باشه.
- قبول نیست.
- لوس. تو فکر کنم بچگی هات هم از اون دختر دماغوها بودی ها؟ نچ نچ نچ...از مهین بانو بعیده همچین دختری تربیت کرده باشه.
- کیارششششش...
صدای قهقه اش بلند شد و من ماسک کارتونی رو به سمتش پرت کردم.
- حیف که نمیتونم زیاد تکون بخورم.وگرنه نشونت میدادم کی لوسه...
هنوز هم به سختی خنده اش رو کنترل میکرد.
- خب معلومه تو......
- اشکال نداره. دلم برات سوخت. خب تو هم حق داری که نظری درباره اسم بچه بدی. بگو.
- سلطان...و اگر هم دختر بود ملوک الزمان.
- معرکه اس.میدونی کیا تو کلا در انتخاب اسم ذکاوت فوق العاده ای داری.بهت تبریک میگم. فکر کن به بچه ی کوچولومون بگیم سلطان...بچه وحشت میکنه...
- خوبه دیگه. تازه میتونیم در آینده اگه دوتا بچه ، یکی دختر و یکی پسر داشتیم ست هم بکنیم. هردوش آخرش آن داره. سلطان و ملوک الزمان.
- لازم نکرده اصلا اسم انتخاب کنی. خودم انتخاب میکنم. بد سلیقه...
- خب انتخاب کن. فکر کردی من دلم میسوزه؟ وقتی رفتم برای بچه های مردم اسم انتخاب کردم اونوقت خودت میبینی که چه با سلیقه ام.
با شیطنت نگاهش کردم و گفتم:
- خب بیا اصلا یه مسابقه دیگه بدیم.چی بخوریم؟
با شرارت بچگانه ای نگاهم کرد و گفت:
- چیپس و ماست موسیر.
- سر چی؟
- کی اول بچه رو ماچ کنه....
*************
نه ماه بعد ، روزی که دخترم چشم به این دنیا گشود روز بزرگی بود برای من. نه ماه با تموم سختی ها و استرس ها و افسردگی ها و خوشی ها و تمام لحظات خوب و بدش گذشته بود. هفته آخر آبان ماه سال 53 . اولین فرزندم گلچهره به دنیا اومد. مادر بدری تمام این نه ماه رو بهم رسیدگی کرده بود و من رو شرمنده خوبی هاش. همیشه توی این فکر بودم که چطور میتونم زحماتش رو جبران کنم و هربار که این رو بهش میگفتم ، میگفت “ همین که اجازه دادی با شما زندگی کنم خودش برام کلی می ارزه. ”
اسم گلچهره رو نه من برای دختر گوچولومون انتخاب کردم و نه کیارش.این اسم رو مادر بدری برای دخترم انتخاب کرده بود و همه اون رو پسندیده بودند. مادر تا یک هفته خونمون موند تا کمکم باشه. روزای خوبی بود. همه دور هم جمع بودیم و می گفتیم و میخندیدیم و من خوشحال بودم از اینکه همه کسانی که دوستشون دارم کنارم هستند و مراقب من و فرزندم.اولین کسی که دخترمون رو بوسید هم من بودم و هم کیارش. چون تصمیم گرفته بودیم تا هر دو باهم گونه های کوچیکش رو در یک لحظه ببوسیم!
فصل هفتم
گفتن از روزهای خوش زندگیم برام غمی رو به ارمغان میاره که وصف نشدنیه. من فقط چهار سال تونستم کنار کیارش و فرزندانم با آرامش و خوشی خاطر زندگی کنم. روزهای خوبی بود که هربار فکر کردن به اونها و یادآوری پشت پرده ی تمام خوشی ها و نگاه به زندگی و حال امروزم افسردگی ام رو چند برابر میکنه.گلچهره تقریبا دو ماهه بود که من ، دوباره باردار شدم و بعد از نه ماه خداوند دوباره ما رو صاحب یه دختر کرد که اسم اون رو ماهچهره گذاشتیم. کیارش کلافه بود. انگار نگران چیزی بود. کم کم فهمیدم که از داشتن سه دختر ( یکی از همسر اولش و دوتا از من ) ناراضیه و دلش پسر میخواد. به همین دلیل من برای بار سوم باردار شدم تا شاید پسری از حاصل این ازدواج به دنیا بیاد. اما اواخر سال 56 بود که کیارش بدون دیدن آخرین فرزندش و خبر از اینکه اون فرزند پسره برای همیشه ناپدید شد...شبی که برای همیشه ترکم کرد رو هنوز به یاد دارم. شب بدی بود. پا به ماه بودم و درد بدی داشتم. چند شبی بود که هرشب تب میکردم. گلبهار مجبور بود هم از من پرستاری کنه و هم از دو دختر کوچیکم. مادر بدری هم اون شب حال خوشی نداشت. انگار به همه ما الهام شده بود که اتفاق بدی در راهه. گریه ی بچه ها، بارون تند و رعد برق های گوش خراش ، تب سختی که منو از تو میسوزوند و قدم زدن مادر بدری توی راهروی بیرون اتاق ها. دیوانه کننده بود. گاهی اونقدر بی رمق میشدم که بدون اینکه بفهمم به خواب میرفتم و لحظه ای بعد از صدای جیغ یکی از دخترها از خواب میپردیم. گلبهار بیچاره سردرگم مونده بود که باید توی اون اوضاع چیکار بکنه. حقیقتا شب سختی بود. گاهی صدای تق تق کفش های مادر بدری که روی پارکت ها کوبیده میشد مثل میخ توی مغزم فرو میرفت. دلم میخواست فریاد بزنم. اما مادر بدری لحظه ای بعد به اتاقم اومد.هیجان به خصوصی داشت. پلکش میپرید و لبخندی تصنعی روی لب داشت. به سختی کمی روی تخت جابه جا شدم و چشم به دهانش دوختم.هنوز لبخند میزد اما پشت این لبخند هراسی بود که مضطربم میکرد.
- مادر بدری؟ چی شده؟ چرا کیارش هنوز نیومده؟
انگار منتظر سوال های من بود. اشک در چشمهاش جمع شد و چنگی به موهاش زد.
- مهربانو ، قول میدی که پسرم رو ببخشی؟
- شما حالتون خوب نیست؟
بغضش ترکید. آب دهانش رو به سختی قورت داد و زل زد به چشمهام:
- اوضاع مملکت خوب نیست. همه چیز به هم ریخته. میگن امروز باید فرار و به قرار ترجیح داد.تو که خواب بودی کیارش دیشب اومد پیشم. حالش خوب نبود. برام گفت که نمیتونه فعلا اینجا بمونه. میترسید...گفت باید بره ، کجا نمیدونم اما گفت میره و هر وقت اوضاع سروسامون گرفت برمیگرده. میدونم کیارش تو بد وضعیتی تنهات گذاشت ، اما اگه میموند آینده ی بدی در انتظارش بود.
تنها عکس العملم در مقابل شنیدن این حرفها قهقه ای بود که از تهه دل سر دادم. گلبهار و مادر بدری گیج و منگ نگاهم میکردند. اما من فقط میخندیدم و میخندیدم. خنده ای بلند و طولانی که سرانجام به گریه ای بی پایان تبدیل شد. اون قدر گریه کردم که به هق هق افتادم. به حال خودم و بدبختی های آینده. بیچاره من. منی که حتی برای کیارش ارزش خداحافظی نداشتم. اون رفت درحالی که نخواست من رو از بزرگترین گره زندگیمون با خبر کنه. توی سرم پر بود از سوال های بی جواب و یک سوال بزرگتر...آیا من تنها عروسکی زیبا بودم برای خوشگذرانی های کیارش؟ عروسک خیمه شب بازی... عروسکی که حس داشت و طاقت دوری همسرش رو نه...تنها وظیفه اش سرگرم کردن مردی بی نیاز بود که این سرگرمی فرصتی به او نمیداد تا دوران نوجوانی اش را مثل یک دختر بچه شر و شور بگذراند. اون قدر بزرگ شده بود که گاهی طنازی های دخترانه اش به نظر لوس و بی معنی جلوه میکرد.
تا قبل از به دنیا آمدن پسرم،هرلحظه منتظر و چشم به در بودم تا کیارش با دسته گلی در اتاق را باز کند و با خنده ی بلندی اعلام کند که این تنها یک شوخی بود و بس. اما او هیچ گاه نیامد.
اواخر سال 56 بود که فرزند آخر و پسر عزیزم به دنیا آمد. در سخت ترین شرایط و سخت ترین زمان و اوضاع.مادر از شنیدن اونچه که به سرم اومده مثل همیشه با حرفهای نیشدارش به منزلم آمد و خواستار این شد که فرزندانم رو به مادربزرگشون بسپارم و خودم به خانه ی پدری ام بازگردم. ولی تنها دلخوشی من در این زندگی فرزندانم بودند و خانه ی کیارش با تمام خوبی ها و بدی هایش.
- کیارش یه روزی تقاص این کارش رو پس میده. دلم خوش بود که دوبرابر تو سنشه و لااقل سرش میشه که هر قبرستونی که میره زنش رو هم باید ببره.
و بعد برای اینکه مادر بدری صداش رو بشنوه بلندتر فریاد زد:
- مادر بدری هم خودش رو راحت کرد و درست موقعی به تو خبر داد که پسرش توی یه جزیره مشغول خوردن شامپانی و استیک بره بود.
اینبار حق رو به مادر میدادم که هرچی دلش میخواد به زمین و زمان بگه. شاید حرفهاش اونچیزی بود که من دلم ازش پر بود و نمیدونستم چطور و به کی باید اونها رو بگم. اونقدر اتفاق ها ی خوب بد برام توی این چند وقت پشت سر هم افتاده بود که فقط میتونستم به اطرافم نگاه کنم و این بدبختی و بخت برگشتگی رو تا اعماق وجودم احساس کنم. مادر هم مثل من از این اتفاق دیوانه شده بود. گاهی سرم رو در آغوش میکشید و میگریست و لحظه ای بعد نام کیارش رو به تمام نفرین های دنیا آغشته میکرد. پسرم رو در آغوش میکشید و میگفت:
- خوشحالم که اون مردک از دیدن پسرش محروم شد. پسری که همیشه آرزوی داشتنش رو داشت. لیاقت دیدن این پسر زیبا رو نداشت و گرنه خداوند از بنده اش چیزی رو دریغ نمیکنه. طفلک دختر من که باید تنهایی سه تا بچه ی کوچیک رو بزرگ کنه. اما دخترم ، مهربانو ی من ، تک دخترم ، نگران نباشی ها. من کنارت هستم. نمیزارم بزرگ کردن اونها شکسته ات کنه. نترس دخترم نترس. من کنارتم.
حرفهای مادر داغم رو تازه تر میکرد و زخمم رو عمیقتر. اما این حقیقتی بود که همه ی ما باید اون رو با تمام وجود باور میکردیم و ازش استقبال.سال 57 بود که رژیم سلطنتی شکست خورده و مغلوب خاک ایران رو ترک کرد و اون وقت بود که ما فهمیدیم کیارش هرگز برنخواهد گشت.حتی اگر خودش میخواست.اون سال بدترین سال زندگیم بود. هر روز رادیو گوش میدادم و منتظر خبری بودم تا همه چیز به خیر بگذره و کیارش هم برگرده.تمام اخبار رو از بر بودم. توی خونه صبح ها روزنامه خوندن شده بود یکی از ارکان اصلی و انگار وظیفه ی اشخاص خونه. پدر و مادر هم توی اون اوضاع اومده بودند پیشم تا احساس ترس و تنهایی کمتری داشته باشم. مادر اخبار روزنامه ها رو بلند میخوند و پدر پشت سر هم سیگار دود میکرد.من هم از کنار رادیو تکون نمیخوردم و مادر بدری هم نظاره گر خبرهای تصویری تلویزون بود. سردرگمی اون زمان به حدی زیاد بود که حتی امیدم رو هم به ادامه زندگی از دست داده بودم .کلافه بودم و منتظر یه نور امید اما ... همه چیز با فرار شاه پایان گرفت.مادر فقط تونست سر تکون بده و پدر محکم به دیوار مشت کوبید و مادر بدری از دوری تک پسرش به گریه افتاد و این من بودم که با حیرت به اطرافم مینگریستم. اطرافی که دیگه بویی از خوشبختی توش پیدا نمیشد. حتی دیوارهای خونه هم بوی غم میدادند......
******************
- اون شب کیارش به من گفت که به وکیل خونوادگیمون وکالت داده تا از جانب اون تمام اموالش به نام من بشه. خب میدونی این کار رو فقط به این دلیل کرد که خطری تو و بچه ها رو تحدید نکنه. تا نیان و به جرم اینکه همسر اون بودی اموالت رو بگیرن و خودت رو روونه ی زندون کنند. خب اون دوستت داشت...
- مادر بدری.از دوست داشتن جلوی من حرف نزنید که حالم بد میشه.هر کسی که فرار کرده حداقل همسرش رو با خودش برده...اما کیارش...دلم ریش میشه وقتی میبینم اون همه دوست داشتن دروغ بود.
- اینطوری نگو.کیارش حالش دست خودش نبود. نمیتونست درست تصمیم بگیره.فکر نکن که وضع اون هم از تو بهتره .
- مهم نیست. دیگه برام مهم نیست.
- دخترم من دیگه پام لب گوره. امروز نمیرم امیدی هم به زنده بودن فردام نیست. بهتر دیدم که قبل از مرگم این خونه و تمام اموال کیارش رو به خودت بدم که اول و آخر صاحبشون تویی و بچه هات. خودت هم بهتره برای مدتی از اینجا بری تا خطر احتمالی تهدیدت نکنه.
- برم؟ کجا برم؟ من که جایی رو ندارم که برم. جایی رو بلد نیستم...
- هر جایی که میری اطراف پایتخت نباش. نترس داراب و گلبهار هم کنارتند. تو یه زن جوون و ثروتمند هستی. همه چیز داری. ترس بیخود نداشته باش.
- همه چیز جز یه چیز...
مادر بدری در آغوشم کشید و گفت:
- خدای تو هم بزرگه. شاید تقدیر خوبی در راهه.
طبق خواسته ی مادر بدری تمام اموال مادر بدری و پولهای پس انداز کیارش به نام من شد و حساب به اسم من. مادر بدری به خونه ی خودش برگشت و من هم روونه ی روستایی توی شمال کشور کرد.وکیل خونوادگیمون ترتیب خونه ی جدیدم رو داد و ما یعنی من و گلی و داراب و بچه ها راهی منزل جدیدمون شدیم. مادر هم از این جریان مطلع شد و حق رو به مادر بدری داد و گفت برای اطمینان خاطر بیشتر بهتره مدتی از همه چیز دور باشیم.
فصل هشتم
ساختمون نما سنگی بود با پنجره های بزرگ.خواسته بودم تا خونمون مثل خونه های روستایی نباشه و نبود. تراس سراسری و بزرگی داشت اما سروته خونه به یک نگاه معلوم بود. بزرگ نبود اما اطرافش پر بود از چمن و درخت و گل.گرچه به پای باغ مثل بهشت کیارش نمیرسید. حس یه تبعید شده رو داشتم. داخل ساختمون که شدم نفسم گرفت از کوچیکی و یکنواختی خونه. با خشم از خونه بیرون اومدم.گلبهار هم به دنبالم به راه افتاد.
- بانو چیزی شده؟
- یعنی واقعا تو فکر میکنی لیقت من این خونه اس؟
- این فقط برای مدتیه.
- هه.یه مدت؟ میتونی تعیین کنی که مدتش تا کیه؟ مادر بدری من رو چی فرض کرده؟ با چندتا عزیزم و دوست دارم من و از اونجا دور کرد تا دیگه چشمش به من و بچه هام نیفته؟ که خودش توی قصر و کنار دوستاش و آشناهاش زندگی کنه و من تو این دهات کوره؟
- تو الان تو شرایط روحی بدی هستی و من درکت میکنم اما باور کن که این ها فقط تفکراته تو ه. اصلا قرار نیست یکی بد زندگی کنه و اون یکی تو ناز و نعمت. ما همه الان برای این اینجاییم که تو رو خطری تهدید نکنه. اما یه روزی میرسه که باز همه به تهران برمیگردیم و با خوشی زندگی میکنیم.
نگاه تندی بهش انداختم. فرهاد گریه میکرد.به داخل ساختمون رفتم و بغلش کردم. دخترها هم به سمتم اومدند و اونها هم بهانه گیری میکردند. واقعا نمیدونستم که باید چیکار بکنم. به گریه افتادم.اوضاع دیوانه کننده ای بود. ناچار بودم تا مدتی رو اینجا سر کنم تا آبها از آسیاب بیفته. اما من حتی طاقت یک لحظه زندگی در اون شرایط رو نداشتم. همه در سکوت دور هم جمع شده بودیم و کسی کاری برای انجام دادن نداشت. دخترها بهانه ی اتاقشون رو میگرفتند و فرهاد مدام گریه میکرد. گلی بچه ها رو با اسباب بازی هایی که براشون آورده بودیم سرگرم میکرد اما باز هم مدتی بعد اونها بهانه ی چیز دیگری میگرفتند. دارارب هم خودش رو به باغ و حرص کردن درخت ها مشغول کرده بود. و من اونقدر گریه میکردم که سردردهای شدیدی میگرفتم و جز با قرص درمان نمیشدم. از شدت سردرد به خواب هم نمیرفتم. ظهر برای خوردن ناهار دوباره همه دور هم جمع شدیم. دیگه خبری از میز بزرگ سالن غذاخوری نبود تا بچه ها برای نشستن روی صندلی سر میز دعوا کنند. پوزخندی روی لبم بود و به سفره ی کوچیک وسط اتاق نگاه میکردم.دخترها ایستاده بودند کنار سفره. دستشون رو گرفتم و اطراف خودم نشوندمشون.
- تاحالا سفره دیده بودین؟
گلچهره سریع گفت:
- آره. توی اون فیلمه که...
ماهچهره پرید وسط حرفش و گفت :
- آره مامی. منم دیده بودم.
- چرا دروغ میگی؟ تو که خواب بودی من دیده بودم.
- هیس. بچه ها ساکت باشید. خیلی خوب هردوتون دیدید. حالا از این به بعد بیشتر هم میبینید. بشینید و غذاتون رو بخورین.
هر دو ساکت شدند و همه مشغول خوردن غذا شدیم. دارارب بعد از سکوتی طولانی گفت:
- خونه ی خوبیه. این اطراف تا چشم کار میکنه باغه و بستان. درخت هم از همه نوعی اینجا پیدا میشه.
- اینها رو برای دلخوشیه من میگی؟
- دلخوشی چیه خانم. ما همه میدونیم که شما یکی از بهترین خونه های تهرون و دارید و تو بهرتین شهرها کلی زمین خوب و مرغوب.
- این روهم میدونید که چرا الان اینجام؟ من که هرچی فکر میکنم عقلم به جایی نمیرسه. نمیدونم تقدیرم چیه اما میدونم علاوه بر همه ی اینها بدترین تقدیر هم برای منه.در اوج ثروت باید توی همچین خونه ای با پنج نفر دیگه هم زندگی کنم.
از خشم سرخ شده بودم. دخترها از دیدن چهره ی من به گریه افتاده بودند. اونها رو در آغوش گرفتم و نفسهایی بلند میکشیدم.داراب لحظه ای فکر کرد و گفت:
- میخواید ماشین رو روبه راه کنم و عصر بریم چرخی توی شهر بزنیم؟ تا دریا هم فاصله ی زیادی نداریم. میتونیم اونجا هم بریم.
بچه ها با شنیدن اسم دریا هورایی کشیدند و دیگه گریه یادشون رفته بود.
- درارب داراب ببرمون دریا.
- آره. تورو خدا بریم دریا. من مایو دارم آ.
- باشه بچه ها. اگه مهربانو اجازه بده میریم دریا.
بچه ها با چشمانی ملتمس نگاهم کردند. به خنده افتادم و گفتم:
- شب همگی برای خوردن ماهی میریم کنار دریا.
تنها چیزی که میتونست تو اون شرایط زنده نگهم داره خوشحالی بچه ها بود. با خنده هاشون من هم به خنده می افتادم و از جیغ هاشون سرمست میشدم. دلم میخواست هیچ وقت نبود پدرشون رو احساس نکند. گرچه گاهی بی دلیل درباره پدرشون باهم صحبت میکردند و از من میپرسیدند که پدرشون کی برمیگرده. من تنها میتونستم نگاهشون کنم و سر به زیر بی اندازم و بگم هیچ وقت. اما اونها بچه تر از این بودند که از این جمله ی من دلسرد بشن و دربازیهاشون میفهمیدم که بهم میگن پدر به سفر کاری مهمی رفته که به زودی برمیگرده. و من و گلی تنها میتونستیم از این اتفاق سری به نشانه ی تاسف تکون بدیم و گوشه ی لبمون رو از ناراحتی بگزیم.عصر دخترها مشغول بازی شده بودند و گلی هم لباسهای فرهاد رو عوض میکرد. داراب هم مشغول تعمیر ماشین شده بود. همون جیپ قدیمی که باهاش به ماه عسل رفته بودیم. ماه عسلی که شاید فقط همون روزها خوش بود و بس. یاد سوزان افتادم.از چند روز قبل از غیب شدن کیارش دیگه خبری ازش نداشتم. دلم خیلی براش تنگ شده بود. ما به هم خیلی عادت کرده بودیم. درست مثل خواهر بزرگترم بود و هرجایی که میخواستیم بریم بدون اون و همسرش محال بود که بریم. نمیدونستم الان اون و پسرش توی چه وضعیتی هستند. شاید غیرت همایون بیشتر از اینی بود که اونها رو مثل کیارش تنها نزاره.اما از همایون هم بعید بود.توی افکارم قوطه ور بودم که گلی توی چارچوب در پیداش شد. این سالها گلی هم شده بود یکی از دوستانم. منی که هیچ دوستی نداشتم حالا دوتا دوست صمیمی اونقدر وجودشون بهم آرامش میداد که خیالم و از بعضی چیزها راحت میکرد. گلی دیگه اون دختر ساده ی روستای نبود. براش لباس های خوب میخریدم و بهش اجازه داده بودم که باهام صمیمی صحبت کنه. دیگه همدیگرو به اسم صدا میکردیم و حضورش در کنارم توی اون روزها برام امید بخش بود.
- اجازه هست؟
- آره. بیا تو.
گلی درحالی که فرهاد بغلش بود اومد کنارم نشست.
- بچه ها کجان؟
- توی حیاط پیش داراب اند. دارن بازی میکنند. داراب حواسش بهشون هست.نگران نباش.
- گلی؟ ممنون که توی این اوضاع ترکم نکردی.میدونی هرکسی جای تو بود حتما از اینجا میرفت.
- این چه حرفیه مهربانو؟ شما همیشه از خواهرم هم با من مهربونتر بودی. یه بار بهم بی احترامی نکردی.اونوقت این رواست که من شما رو تو این موقعیت تنها بزارم و برم؟ اصلا کجا برم؟ من که جایی و ندارم و کسی دیگه منتظرم نیست.
لبخند کمرنگی روی لبم نقش بست. دستش رو توی دستم گرفتم و به فرهاد اشاره کردم.
- میبینی گلی؟ پسرم شبیه خودمه. حتی یک درصد هم به پدرش نرفته.خوشحالم که اون نتونست پسری رو که همیشه آرزوش رو داشت ببینه.
- اینطوری نگو. کیارش مرد خوبی بود. حتی مادربدری.اما خب یه کم در رفتن عجله کرد.
- عجله؟ هه. حالا که دیگه نیست و من خوشحالم که نیست. نمیخوام بچه هام مثل اون بشند.بهتر که نیست. بهتر...
- اینقدر بدبین نباش. شاید یه روزی برسه که باز همه باهم دور هم جمع بشین و از وجود هم لذت ببرین. هنوز که زمان زیادی نگذشته.
- هیچ وقت دلم نمیخواد که اون روز برسه. هیچ وقت.
***************
غروب که شد همگی لباس پوشیدیم و آماده به حیاط رفتیم.
- داراب ماشین آماده اس؟
- بله خانم.
- خیلی خوب. بچه ها سوار شین که بریم دریا...
دخترها هورا کشان پریدند پشت جیپ و من و گلی هم کنارشون نشستیم. فرهاد هنوز سه سال بیشتر نداشت و نمیتونستم مثل اونها آزادش بزرام تا تنها بشینه. به خاطر همین بقلش کرده بودم و از همون جا درخت ها و جاده رو بهش نشون میدادم.زیاد طول نکشید که رسیدیم به شهر و از داراب خواستم تا چند تا ماهی بخره. بعد از اون توقف کوتاه هم رفتیم کنار دریا و آتشی روشن کردیم و بچه ها مشغول آب بازی و ساختن قلعه ی شنی شدند و من و گلی هم مشغول کباب کردن ماهی ها.ماهچهره به کمک داراب قلعه ی کوچیک شنی ای درست کرده بود که از لب دریا داد زد:
- مامی خونمو نگاه کن.
نگاهش کردم و براش دست تکون دادم. گلچهره هم کمی اونورتر به همراه فرهاد قلعه ای درست کرده بود که بیشترش رو فرهاد خراب کرده بود. از دیدن چهره ی ناراحت و عصبی و بچه گانه ی گلچهره به خنده افتادم.
- گلی نگاهش کن که چقدر از دست برادرش عصبانیه.
گلی هم خندید و گفت:
- خب برو کمکش تا یه قلعه ی قشنگ بسازه.
دیدم بد نمیگه. بلند شدم رفتم کنار بچه ها. هوس بچگی هام رو کرده بودم. موهای گلچهره رو بوسیدم و گفتم:
- اشکالی نداره دخترم . من کمکت میکنم تا یه قلعه ی خوشگل بسازی.
گلچهره خوشحال شد. فرهاد رو نشوندم رو ماسه ها و دورتادورش یه قلعه ی بزرگ ساختم. هردو ذوق کرده بودند. ماهچهره هم قلعه ی خودش رو رها کرده بود و اومد سمت ما. کارم که تموم شد اونها رو به داراب سپردم و دوباره رفتم کمک گلی. هوا که تاریکتر شد همگی بعد از خوردن ماهی های کبابی دوباره به خونه برگشتیم.
شب بود. هوا تاریک بود و سرد.صدای نفس های شخصی به وضوح شنیده میشد.نفسم رو حبس کردم. میترسیدم...به جز اون صدا صدای دیگه ای شنیده نمیشد. لبهام رو به هم فشردم تا به ترسم غلبه کنم.دستهام رو روی بازوان مخالفم گذاشتم و ناخن هام رو توی گوشتم فرو کردم. یک دفعه صدای شیهه ی اسبی بلند شد و بعد از اون رعد و برق...برقِ آسمان ، برای لحظه ای زمین رو روشن کرد و لحظه ای زیاد طول نکشید که صدای رعد رعشه بر اندامم انداخت..گوش خراش بود و عذاب آور. باران تندی شروع به بارش کرد و صدای یورتمه ی اسب هر لحظه نزدیکتر میشد. پشت بوته ای پناه گرفته بودم و بی اختیار اشکهایم سرازیر میشدند. دلم میخواست تا فریاد بزنم و کمک بخوام اما ، محال بود که کسی میون اون همه بوته و توی اون جنگل صدام رو بشنوه و من رو پیدا کنه.کسی اونجا نبود اما هنوز صدای نفس های بلند و خِرخِر های شدید گلو می آمد. آهسته سرم رو به عقب برگردوندم و مردی رو دیدم که لبه ی پرتگاه افتاده بود و کمی مانده بود تا به دره بیافتد.ترس بیشتری سراسر وجودم رو در بر گرفت. جلو رفتم تا کمکش کنم...هر لغزشی باعث میشد تا اون به دره پرت بشه...نزدیکتر رفتم ....برق دوباره زمین رو روشن کرد...کیارش بود که نیمی از صورتش رو خون گرفته بود. با تمام وجود فریاد کشیدم..........
- مهربانو؟ چی شده؟
عرق سردی روی تنم نشست و لرز و رعشه به تنم افتاد.نفسهام به شماه افتاده بود و نمیفهمیدم کجا هستم.صدای گلی مدام توی سرم میپیچید:
- مهربانو؟ چیزی نیست.خواب دیدی.بیا این آب رو بخور.
- گلی...کیارش بود. صورتش پر بود از خون. حیوون ها تیکه پارش کرده بودند.گلی؟ تو هم دیدیش؟آخ ....چقدر سردمه.
گلی پتویی دورم گرفت و موهام رو نوازش کرد.لیوان آب رو به لبم نزدیک کرد و به اصرار کمی از اون به من خوراند.
- خواب دیدی عزیزم. نترس. همه چیز خوبه. کیارش هم حالش خوبه.
- کیارش؟؟؟؟تو از کجا میدونی؟اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟ خدایا...
گلی کمکم کرد تا دوباره دراز بکشم.پتو رو تا زیر چونه ام روی خودم کشیده بودم اما هنوز میلرزیدم.از ترس نمیتونستم چشمهام روببندم. میترسیدم تا چهره ی خونین کیارش دوباره توی ذهنم ظاهر بشه.صدای یورتمه ی اسب هنوز توی گوشم بود و تکرار میشد.صدای نفس های بلند کیارش و خِرخِرهای وحشتناکش.خدایا چرا تنونستم کمکش کنم؟
- گلی؟ اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟
- اون فقط یه خواب بود. مطمئن باش که حالش خوبه . خوبه خوب.
به روم لبخندی آرامش بخش زد اما هنوز آروم نشده بودم.اونشب اونقدر فکر و خیال کردم تا بالاخره خوابم رفت.
*******************
یک سال با تموم سختی ها توی اون خونه زندگی کردیم. تازه تصمیم به برگشت گرفته بودم که رادیو اعلام کرد جنگ ایران و عراق در راهه.مادر هم برام نامه زده بود که بهتره همون جایی که هستم بمونم. من هم که دلخوشی ای برای برگشت نداشتم ، ترجیح دادم همونجا بمونم. توی اون مدت زمین کنار خونه ام رو هم خریده بودم و خونه رو با یه تعمیر دوبرابرش کرده بودم.زحمت زیادی برای خونه و باغ اطرافش کشیده بودم و کمتر دلم هوای برگشت به تهران رو میکرد. از شنیدن خبر جنگ شکه شدم.دلم میخواست مادر ، پدر و مادر بدری هم بیان روستا تا به اونها هم آسیبی نرسه. معلوم نبود تا کی میخواد این جنگ ادامه پیدا کنه. اما من ترجیح میدادم تا هر وقتی که جنگه ، حتی تا آخر عمر تو همون روستا بمونم و بچه هام رو از خطر هر توپ و تانک و موشکی در امان نگه دارم.گلچهره شش ساله شده بود و ماهچهره پنج ساله. پسرم فرهاد هم سه ساله.از دیدن بزرگ شدن روز به روزشون غرق در شادی و لذت میشدم و گاهی به خودم نحیب میزدم “ هی مهربانو ، این کوچولوهای دوست داشتنی و شیرین فرزندان تو هستند. ” به جرات میتونم بگم که توی اون دوران تنها دلخوشیم برای ادامه ی زندگی توی اون روستا بچه ها بودند و شیرینی های کودکیشون.
- مهربانو نامه رسیده.
- از مادر؟
گلی نامه رو به سمتم گرفت و گفت:
- آره.بیا.
نامه رو با خوشحالی از دست گلی قاپیدم . نامه بوی مادر و تهران و گذشته رو میداد. شروع کردم به خوندنش. اول از سلامتی خودش ، پدر و مادر بدری خبر داده بود اینکه همه حالشون خوبه و خطری اونها رو تهدید نمیکنه. در جواب من هم که ازشون خواسته بودم که به روستا بین و با من زندگی کنند نوشته بود که نمیتونه تمام زندگیش رو ول کنه و بیاد روستا. و مادر بدری هم آخر عمری بهتره همونجا زندگی کنه...! لحن مادر توی نامه صمیمی و مهربون بود. البته نیش و کنایه هاش به مادر بدری هیچ وقت تمومی نداشت اما دلتنگی رو توی تمام سطرهای نامه حس میکردم. من هم دلتنگشون بودم. دلتنگ اینکه دوباره همه دور هم جمع بشیم و یه ناهار دورهمی بخوریم. دلم میخواست برم و بهشون سر بزنم اما مادر منعم میکرد.خودم هم میدونستم که اگه برم موقع برگشت بازهم اینجا برام کسل کننده میشه و من از اینجا دلسرد.من تازه داشتم به حال وهوای زندگی جدیدم عادت میکردم و دلم نمیخواست چیزی باعث آزار خاطر خودم و بچه هام بشه. نامه رو چند بار خوندم و هربار طنین صدای مادر توی گوشم هر خط رو زمزمه میکرد. گلی سینی به دست داخل اتاق شد.سینی رو روی زمین گذاشت و پرسید:
- میان ؟
- نه. مثل همیشه جوابش منفیه.
- خب ازشون بخواه که برای یه مدت کوتاه بیان اینجا و بهتون سر بزنن. اونها هم حتما دلتنگ هستند.
- میدونم. اما مادر بدون پدرم جایی نمیره و پدر هم هیچ وقت نخواسته تا برای چند روز از خونه اش دور باشه.
- درخواستش که ضرری نداره.
شانه بالا انداختم و بعد از کمی فکر کردن گفتم:
- گلی میشه یه برگه و خودنویس برام بیاری؟
قامت کوتاه و زیبای گلچهره توی چارچوب در اتاقم نمایان شد.
- مامی ، ماهچهره نمیزاره تا با عروسکش بازی کنم.
پیرهن کوتاهی به تن داشت که گلی براش دوخته بود و موهای بورش دورش ریخته بود. کوچولوی اخموی من به من نگاه میکرد و منتظ تَشَر من به خواهرش بود.به روش لبخندی زدم. ماهچهره اما ، موهای مشکی ای داشت و پوستی سبزه که چهره اش رو حسابی با نمک کرده بود. تاپ و دامن صورتی رنگ اون رو هم گلی دوخته بود. به او هم نگاهی انداختم و با اخمی تصنعی گفتم:
- دخترهای گلم ، دو تا خواهر که با هم دعوا نمیکنن.
گلچهره قیافه ی حق به جانبی گرفت و دست هاش رو به سینه زد و گفت:
- دوتا خواهر باید باهم بازی کنند.
خنده ام رو کنترل کردم و گفتم:
- درسته.
ماهچهره پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- عروسکم رو مامان مهین فرستاده. نمیدمش...
- مامان مهین برای گلچهره هم اسباب بازی فرستاده. اما ببین تو هم باهاشون بازی میکنی.
ماهچهره فکری کرد و گفت:
- باشه خواهر. بیا با هم بازی کنیم.
دست دور گردن هم انداختند و رفتند. من و گلی از عالم بچگی اونها به خنده افتادیم. گلی قلم و کاغذ رو جلوم گذاشت.
- مینویسم که بیان.
- بهترین کار رو میکنی.
خودنویس رو برداشتم و مشغول نوشتن نامه ی جدید شدم. از حال و هوای روستا گفتم و اینکه چقدر دلتنگ تهران هستم. عکس جدیدی رو هم که به تازگی از خودم و بچه ا انداخته بودم رو براشون توی پاکت گذاشتم.آخر نامه هم ازشون درخواست کردم تا لااقل برای مدت کوتاهی هم که شده به روستا بیان.همیشه نامه رو داراب میبرد شهر و پست میکرد.دو هفته ای تا ارسال جواب نامه طول میکشید.عصر برای هواخوری به باغ رفتیم و از باغبان باغ همسایه خواستم تا برام توی باغم کمی سبزیجات بکاره بهم یاد بده که چطور از اونها مراقبت کنم.دو هفته ی بعد نامه مادر رسید که گفته بود سعی میکنه تا آخر هفته دوم خودش رو برسونه.و من خوشحال بودم که میتونم بعد از دوسال دوباره خانواده ام رو ببینم.
فصل نهم
آخر هفته دوم بود. من و گلی منتظر بودیم تا پدر و مادر از راه برسند.توی سالن پذیرائی نشسته و مشغول خوردن قهوه بودیم که صدای زنگ در بلند
شد.
- من میرم گلی. میخوام خودم در رو برای مادر و پدرم باز کنم...
با خوشحالی از جا بلند شدم و به سمت در رفتم.نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.
- سلام خانم جوون.
با تعجب از اون چیزی که میدیدم با دهانی باز نظاره گر شده بودم. مرد حدودا سی و خورده ای ساله بود. بهش نمیخورد از اهالی اون روستا باشه. نگاه بی پروای داشت که من رو یاد کیارش می انداختم. همون طور نگاهش میکردم که گفت:
- صابری هستم. مالک باغ کناری.
- خوشوقتم.
- اجازه هست داخل بشم؟
از جلوی در کنار رفتم.مرد جوون و چهارشونه ای بود. موهای مشکی و حالت دار و ظاهر آراسته ای داشت. ته ریش اش هم جذاب تر کرده بود.بی تعارف بودنش من رو بیشتر یاد کیارش می انداخت و همین باعث تنفرم از اون شده بود.به گلی سلامی بلند بالا کرد و گلی با نگاهش به من فهموند که نباید اون رو به خونه راه میدادم.شانه بالا انداختم. از دیدن اون مرد پشت در یکه خورده بودم. من منتظر مادرم بودم اما اون رو پشت در دیده بودم.روی مبل نشسته بود و نگاهی به در و دیوار خونه میکرد.
- خونه رو تعمییر کردید خانم شایگان؟قبلتر که اینطوری نبود.
- بله. اما شما از کجا میدونید اینجا چطور بوده؟
خنده ای کرد و گفت:
- از اونجایی که صاحب اینجا بودم و وکیل شما اینجارو از من خرید.
- جدا؟ من اطلاع نداشتم که اینجا برای کی بوده...
- بله. جدی عرض میکنم. وکیل شما نصفی از باغ من رو برای شما خریداری کرد و شما هم قسمتی از باغ کناری رو خریدید. اول راضی به این فروش نبودم اما دیدم من که زیاد اینجا نمیام. دلیلی نداره که بیخودی اینجارو نگه دارم....همین باعث شد که کمی از باغ رو به وکیل شما بفروشم.
گلی سینی قهوه رو روی میز گذاشت و به آشپزخونه برگشت. روبروی مرد تازه وارد نشستم و تعارفش کردم.
- بفرمایید لطفا. باید امر مهمی داشته باشید آقای..
- مهرداد صابری هستم.
- بله. آقای صابری. میگفتم. باید برای کار مهمی به اینجا اومده باشید.
مهرداد فنجونش رو برداشت و با لبخند مرموزی گفت:
- خیلی وقت بود که به املاکم سر نزده بودم.از دیدن اینجا و تغییراتش به وجد اومدم و خواستم تبریکی گفته باشم.
خنده ای عصبی کردم و زیر لب گفتم:
- مسخره اس.
مهرداد نشنید و یا اگر شنید به روی خودش نیاورد.قهوه اش رو با خونسردی خورد و گفت:
- شما تا کی اینجا اقامت دارین؟
- چطور؟
- به ظاهر نمیاد اهل اینجا باشین. اما تغییرات هم نباید فقط برای گذروندن تعطیلات بوده باشه.
- لزومی نمیبینم تا به شما بگم که تا کی اینجا میمونم.
گوشه ی لبش رو جوید و گفت:
- بله. اما من خواستم بدونم تا اگه کمکی بود در خدمت باشم.
- خیر آقای محترم. من به کمک شما احتیاجی پیدا نمیکنم.
بلند شد. کتش رو صاف کرد و گفت:
- از آشناییتون فوق العاده خوشحال شدم.
نگاهش کردم. به نظر پرروترین انسان روی کره ی خاکی میومد. حالم از این حرفهای چرتش بد میشد.تا دم در خروجی تنها رفت و م تنها دست به سینه نگاهش کردم.در رو با بازدمی بلند باز کرد و خارج شد. بعد از بسته شدن در گلی به سمت اومد و گفت:
- برای چی راهش دادی به خونه؟
- سرزنشم نکن. اصلا توقع دیدن اون رو پشت در نداشتم.
- حتی اگه یه سگ ولگرد هم بود اون رو راه میدادی؟حواست کجاست آخه؟
- دیدی که چطوری باهاش برخورد کردم. دیگه تموم کن این بحث رو ...
چشمانش تا سقف دوران پیدا کرد و مشغول جمع کردن میز شد. من هم بی حوصله نشستم و منتظر موندم. صدای زنگ بلند شد. اینبار گلی در رو باز کرد و من از دیدن چهره ی پدر و مادرم در قاب در از خوشحالی به سمتشون دویدم.
پدر از دیدن نوه هاش به وجد اومده بود و لحظه ای هم از بازی کردن با اونها غافل نمیشد.مادر هم درحالی که فرهاد روی پاهاش نشسته بود مدام تعریف میکرد که توی این چند وقته چه چیزهای پشت سر کیارش شنیده و چه اتفاقهایی در نبود من رخ داده. اما من از شنیدن این حرفها خوشحال نمیشدم. هربار که صحبت به سمت کیارش میرفت از مادر میخواستم تا جلوی بچه ها از اون صحبت نکنه. اما مادر بعد از چند لحظه دوباره همه چیز یادش میرفت :
- یه روز تو خونه نشسته بودم و مشغول کارهای روزمره بودم که تلفن زنگ زد.گوشی رو برداشتم و هرچی الو الو کردم صدای از پشت خط نیومد. فقط صدای نفس میومد. حدس زدم شاید کیارش باشه. چند بار به اسم صداش کردم که تا اسمش رو بردم گوشی رو قطع کرد. مطمئن شدم که خودشه.
- مادرررررر....خواهش میکنم.
سری تکون داد و گفت:
- ای بابا... چه میدونم.ولش کن اصلا.میگم اینجا چرا انقدر کوچیک و دلگیره؟
زهرخندی زدم و گفتم:
- هه...مثلا بزرگتر هم شده. میبینی مادر مثل تبعید شده ها چطور با سختی زندگی میکنم؟
- بمیرم الهی برات. اما غصه نخوریا...همه چیز درست میشه.فقط صبر داشته باش. صبر.
نفس عمیقی کشیدم و به پدر و بچه ها خیره شدم که با هم مشغول بازی بودند.لبخندی روی صورتم نشست. نگاه کردن به بچه هام غم هام رو از یادم میبرد.
- پدر میوه هم بخورید.شما هیچی نخوردید.
پدر خنده ای کرد و گفت :
- اونقدر بچه هات شیرین اند که دلم نمیاد یه لحظه ازشون غافل بشم.
مادر لبهاش رو کج کرد و گفت:
- حالا خوبه به زور من اومده اینجاها....حالا واسه من نوه شناس شده.
پدر زیر لب میخندید و مشغول پوست کندن میوه شد.
- بابایی به منم میدی؟
- ماهچهره بیا اینجا من برات پوست بکنم. بابا اردلان و اذیت نکرد.
- نه بزار بشینه. بهش میدم.
- پس خودتون چی؟
پدر یه پرتقال دیگه از توی ظرف برداشت و پرتقال قبلی رو نصف کرد و بین دخترا تقسیم کرد.
- اها ببین حالا شد..
هیچ وقت فکر نمیکردم که پدر رو یه روزی اینطوری ببینم. بدون کتاب در دست و پیپ گوشه ی لب. با چشمانی خندون و جنب و جوش بچه گانه. بچه ها توی یه نصف روز اونقدر با مادر و پدرم اخت شده بودند که میترسیدم جدایی از اونها مکافاتی بشه برای بعد. عصر که شد برای خوردن عصرونه به باغ رفتیم.اطراف باغ دیواری نداشت و به سختی میشد تشخیص داد از کجا به بعد باغ برای همسایه ی کناری هست. هنوز کمی از اومدنمون به باغ نگذشته بود که مهرداد هم به باغ خودش اومد و جلوی در عمارتش روی صندلی روبروی من نشست. طوری نشسته بودیم که فقط من میتونستم ببینمش. مادر و پدر مشغول بازی با بچه ها بودند. از دور لبخند شیطنت باری زد و کلاهش رو به نشانه ی احترام از روی سر برداشت. کلاه حصیری بزرگی داشت برای جلوگیری از آفتاب. سعی میکردم نگاهش نکنم اما احساس میکردم هر لحظه نگاهش روم سنگینی میکنه. تا شب که ما توی باغ بودیم اون هم همون جا نشسته بودو قهوه میخورد و سیگار برگ میکشید. گستاخی خاصی داشت که برای من غیر قابل تحمل بود. به ساختمون که برگشتیم از داراب خواستم تا کنار ساختمون دیوار بکشه و محدوده ی ما رو مشخص کنه.چند روزی رو که مادر و پدرم پیشم بودند روزای خیلی خوبی بود که میدونستم دیگه تکرار نمیشه.آخر هفته بود که اونها قصد رفتن کردند. دوری از هم خیلی سخت بود اما چاره ای نبود.بچه ها بیتابی میکردند و بعد از رفتن اونها باز من ماندم و دلتنگی و بچه ها و یکنواختی گذشته.
فصل دهم
صدای خوردن سنگی کوچک به شیشه بلند شد. پرده رو کنار زدم. داراب بود. با بی میلی از جا بلند شدم و به سمت در رفتم.
- چی شده؟
- آقا مهرداد اومدند. مثل اینکه کارتون دارند.
- ای بابا. این مردک دست بردار نیستا.
داراب اطرافش رو نگاهی انداخت و بعد آروم گفت:
- اومده واسه تبریک. یه دسته گل هم آورده. به گمونم خودش درستش کرده. خیلی کج و کوله اس.
و بعد به خنده افتاد. تبریک؟ چی شده بود که باید بابتش تبریک میشنیدم؟شنلی دورم انداختم و به سمت در باغ رفتم. مهرداد پشتش به در بود و با شنیدن صدای در برگشت و دسته گل رو به سمت من گرفت.خنده ام گرفت. داراب راست میگفت به نظر میومد که دسته گل رو خودش درست کرده. همون طوری نگاهش کردم.
- نمیگیرین؟
- دلیل خاصی داره این گل؟
- بابت دیوار کشی اطراف باغ. خوب شده. باید من هم دیوار بکشم.
با لحنی نیش دار گفتم:
- بله. به منظور محفوظ موندن از چشم مزاحم کشیده شده.
دسته گل رو مصمم تر جلو آورد و گفت:
- و این گل برای تبریکه.
با خشم نگاهش کردم و گفتم:
- من به گل شما احتیاجی ندارم آقا.
با خونسردی گفت:
- اما اگه بگیرید هم اتفاقی نمی افته.
- از اینجا دور میشید یا مجبورم میکنید جور دیگه ای برخورد کنم؟
- بله بله. دور میشم. اما شما نمیتونید من رو از دیدارهای بعدی با خودتون منع کنید.
- شما خیلی پررو تشریف دارین. دلیلش رو اصلا نمیفهمم.
نگاهی جسورانه بهم انداخت و گفت:
- علاقه خانم محترم. علاقه.
خشم تمام وجودم رو برافروخته کرده بود و گرمای خون رو توی صورتم حس میکردم. در رو به روش بستم و به داخل رفتم. میلرزیدم و بغض راه گلوم رو گرفته بود. گلی هراسان به سمتم اومد و مدام سوال پیچم میکرد.
- کی بود؟ چی گفت که انقدر آشفته شدی؟
- اون فکر کرده کیه که به خودش جرات داده با من اینطور برخورد کنه؟
- از کی حرف میزنی؟
- مهرداد صابری. مزاحم جدیدی که فکر کرده اینجا هنوز مال اونه.
- واقعا همچین فکری کرده؟
- آخ گلی.....اون یه دیوونه اس. بهم گفت که بهم علاقه مند شده...
- چی؟ علاقه؟ میخواستی بهش بگی که تو هنوز شوهر داری...
- یعنی اگه شوهر نداشتم به علاقه اش جواب مثبت میدادم؟تو عقل از سرت پریده؟ نمیبینی کوچولوهای منو که چطور دارن زندگی میکنند؟ اونوقت من به فکر همسر باشم؟ مردک .. مردک فکر کرده کیه که به خودش جرات داده به من ابراز علاقه کنه؟
- آروم باش مهربانو. اون حق نداره که با تو کاری داشته باشه.مطمئن باش. خبالت راحت باشه. من و داراب کنارتیم. از هیچی نترس.
******************
اون شب تا صبح توی تب میسوختم و گلی بعدها بهم گفت که توی خواب حتی هذیون هم میگفتم. اونقدر از این آدم متنفر شده بودم که دلم میخواست هرچه زودتر اونجا رو ترک کنم و به تهران برگردم.توی نامه جدیدم به مادر از تصمیمم نوشتم اما مادر در جواب نوشت که این کار احمقانه ترین کار ممکنه اونم توی این اوضاع و شرایط.دچار سردرگمی شده بودم.تمام اهالی اون روستا من رو میشناختندو ممکن بود با حضور مهرداد و کارهای احمقانه اش حرف و حدیثی پیش بیاد.دیگه کمتر از خونه بیرون میرفتم و به داراب و گلی هم سپرده بودم تا اگه مهرداد اونرها پیداش شد با تندی باهاش برخورد کنند. روزهام رو با بچه ها میگذروندم و گاهی کتابی میخوندم.نامه های مادر تنها ارتباطم بود با اجتماع و بس.انگار زندگیم نفرین شده بود. اما باید این دوران سخت رو طی میکردم.چیزی که خیلی عذابم میداد بی تابی بچه ها بود و دلتنگی هاشون برای مادر و پدرم. اما من چطور میتونستم دلداریشون بدم در حالی که خودم هم دلتنگ اونها بودم.ماهچهره مدام ازم قصه میخواست و گلچهره خاله بازی. گاهی ناچار بودم سرشون داد بزنم اما بعد که نگاه معصومشون رو میدیدم به خودم لعنت میفرستادم و میرفتم کنارشون تا براشون قصه بگم و باهاشون بازی کنم. فرهاد رو هم به گلی میسپردم. چند وقتی بود که بعد از اون ماجرا دیگه از مهرداد خبری نداشتم.از این بابت خیلی خوشحال بودم.اون شب همه خواب بودند و من هم با فرهاد بیدار بودم. کمی بهانه میگرفت و بعد از خوندن قصه ای خوابش برد.خوابم نمیبرد. هوای تهران و دوران مجردیم به سرم زده بود.یاد روزی افتادم که با کیارش آشنا شده بوم. اون روز احساس میکردم خوشبخت ترین دختر دنیا هستم اما حالا دلم میخواست یه بار دیگه اون روز تکرار بشه تا من با تمام قوا سیلی محکمی به کیارش بزنم و نابود کنم این روزگار شوم رو. لباس های قدیمی ام رو از توی چمدون در آوردم.یه دامن قهوه ای تیره که تا زیر زانوم بود و کت همرنگ اون رو به تنم کردم.کلاهی هم به سرم گذاشتم و کفش های پاشنه بلندم رو که از اون زمان حسابی نو مونده بود رو به پا کردم. برگه های مخصوص نقاشی ام رو از کمد در آوردم. هوس کشیدن یه تابلو کرده بودم. کمی طراحی کردم و بعد به باغ رفتم.یکی از چراغ ها رو روشن کردم و مشغول قدم زدن شدم. از صدای سنگ ریزه های زیر پام خوشم میومد. چشم هام رو بستم و راه رفتم...صدای افتادن چیزی پشت سرم نفسم رو بند آورد.قلبم انگار در جای خودش احساس تنگی میکرد و چشمهام رو لحظه ای بستم و به عقب برگشتم.چشم هام رو که باز کردم از شدت خشم دلم میخواست فریاد بزنم . میخندید و خونسرد لباسش رو از گرد و خاکی که بر اثر پرشش از روی دیوار بهش مبتلا شده بود رو پاک میکرد.
- هیش. نترسید. منم مهرداد.
کمی عقب رفتم. نفسم به شماره افتاده بود.بغضی گلوم رو در بر گرفته بود که توانایی پاسخ به این کار بچگانه و به دور از عقلش رو نداشتم بدم.
- توی باغ خودم بودم.صدای پات رو شنیدم. حدس زدم که تو هم مثل من بی خوابی زده به سرت.
بغضم رو به سختی فرو دادم و گفتم:
- تو یه حیوون به تمام معنایی.
اخمی تصنعی کرد و گفت:
- چطور دلت میاد اینطور خطابم کنی؟
و بعد خنده ای از روی مستی کرد و گفت:
- چه کلاه خوشگلی. خیلیییییییییی بهت میاد.
- گمشو بیرون تا فریاد نزدم.
- فریاد برای چی؟چرا اینقدر غیر قابل نفوذ هستی دختر خوب؟ ما میتونیم آینده ی خوبی باهم داشته باشیم. لطفا به عقب نرو.الان میخوری زمین. مهربانو باور کن من به تو علاقه دارم و توی این مدتی که اینجا هستم از همه چیز زندگیم زدم و اینجا موندم. میدونی چرا؟ چون وجود تو برام آرامش بخشه.توی تو چیزی وجود داره که من و اینجا نگه میداره. کششی داری که در مقابل اون اجازه ی نفوذ نمیدی و این دیوانه کنده اس.آه خدای من.این چه وضعیه؟این چه معامله ایه که تو با من میکنی؟تو دختر زیبای هستی و البته منم فکر نمیکنم که مرد کریهی باشم که تو اینطور از من بیزاری و ازم فرار میکنی. دخترهای زیادی هستند که برای ارتباط با من حاضرند هرکاری بکنند و اون وقت تو داری با من اینطوری تا میکنی...چقدر تو بیرحمی...مواظب باش...پشت پات یه سنگه...من که کاری باهات ندارم...چیزی نیست سنگه . نترس...میدونی؟ میخوام یه اعترافی بکنم!الان که اینطوری رنگ پریده شدی حتی جذابتر از قبل هم شدی.وای که نمیدونی چطور من رو دیوونه ی خودت کردی.
جلوتر اومد و خواست چیزی بگه که با تمام قوا فریاد زدم و داراب رو صدا کردم.لحظه ای بعد چراغهای سالن روشن شد و مهرداد رنگش پرید.
داراب با چشمانی از خواب پف کرده از ساختمون بیرون اومد. با یک نگاه همه چیز رو فهمید.با خشم به سمت مهرداد رفت و این بار این مهرداد بود که از ترس به عقب میرفت بدون اینکه پشت سرش رو نیم نگاهی بندازه.
- داراب خان باور کنید منظور بدی نداشتم....یه لحظه صبر کنید....الان همه چیز رو توضیح میدم.مهربانو تو یه چیزی بگو.
صدای از خشم دورگه شده ی داراب تو مغزم پیچید:
- خفه شو مردک.اسم مهربانو رو تو دهن کثیفت نیار.
از دیدن چهره ی داراب که هر لحظه سرختر میشد و شنیدن صدای دورگه اش تنم به لرزه افتاده بود.صدای گریه ی پسرم بلند شده بود.صدای گلی هم یک لحظه از صدا کردن اسم من قطع نمیشد.لرز کرده بودم.شنلم رو محکم تر دورم پیچیدم و نظاره گر اون دو مرد شدم.مهرداد تقریبا به دیوار رسیده بود.دستان داراب هم بالا میرفت تا گردن مهرداد رو بچسبه.از حدس زدن لحظه ی بعد و خفه شدن و دست و پا زدن مهرداد تنم مور مور شد.نمیدونم چطور ولی یک دفعه فریاد زدم:
- داراب ولش کن.......
داراب ایستاد.تفی به صرت مهرداد انداخت و سیلی محکمی به گوشش نواخت.....گلی از شنیدن صدای سیلی از ساختمون بیرون اومد و با دیدن اون صحنه هراسان به سمت من دوید.با دیدنش نفس عمیقی کشیدم. انگار حضورش خیالم رو راحت تر میکرد.مهرداد هر لحظه به در باغ نزدیک تر میشد. پاورچین و آروم....داراب کلید انداخت و در باغ رو باز کرد و بعد از گفتن یه “ هررررری ” بلند مهرداد به سرعت از باغ بیرون رفت.با رفتنش نفسی عمیق کشیدم اما دیگه تاب ایستادن نداشتم.روی دو زانو به زمین افتادم و بغضم ترکید. داراب چنگی به موهاش کشید و عصبی به دیوار تکیه داد. گلی نوازشم میکرد و توی ذهنش به دنبال کلمات میگشت برای تغییر جو...اما داراب زودتر به حرف افتاد.
- بانو ، این وقت شب تو باغ چیکار میکنی. این مردک... مردک مراعات دیوارها رو هم نمیکنه. پریدن رو یاد گرفته.نمیدونم دفعه ی بعدی هم وجود داره یا نه اما بهتره نباشه....چون اون وقت این منم که بهم ثابت میشه که قاتل زاده شدم...امشب به خاطر تو و تمام یادگاری هایی که از کیارش داشتم کاری نکردم اما برای بار دیگه قولی نمیدم...
گلی که دهانش باز بود تا حرفی بزنه از سکوت داراب استفاده کرد و گفت:
- بهتره برگردیم تهران. اینجا نا امن شده ....
داراب با سر تائید کرد.مبهوت هر دو رو نگاه کردم.
- جنگه ، میفهمید؟هر لحظه ممکنه توی تهران هم بمب و موشک بندازن. من چطور میتونم با این سه تا بچه برگردم تو اون شهری که دیگه اونجا هم نا امنه..
گلی اشک هام رو پاک کرد و با لحنه مادرانه ای گفت:
- اگه قرار باشه بلایی سرمون بیاد همین جایی هم که هستیم میتونه با یه اتفاق کوچیک سرمون بیاد...تورو خدا بهانه نیار.
صدای گریه ی فرهاد دوباره بلند شد. افکارم منگ بود. اجازه تمرکز و تفکر در این باره رو نداشتم.با نگرانی نگاهشون کردم و گفتم:
- فردا...فردا تصمیمم رو بهتون میگم...باشه؟
اون شب کسی خوابش نبرد. چهره ی حیوانی مهرداد هر لحظه جلوی چشمم بود و از ترس دیدن کابوس اون حیون پلک رو هم نمیزاشتم. اونقدر اشک ریخته بودم که چشم هام بدجوری پف کرده بود.از نگاه کردن به داراب و گلی شرمنده بودم. اونها به خاطر من تمام شب رو بیدار بودند و این عذابم میداد. اون روز صبح درارب رو به زور به اتاقش فرستادم تا بخوابه و گلی رو سرگرم بچه ها کردم تا خودم غذا درست کنم و به خونه برسم. حس جدیدی بود. بعد از کلی وقت میرفتم توی آشپزخونه!!
- چه خوب میشد اگه این تنبلی اجازه میداد همیشه خودم غذا درست کنم. انگار یادم رفته که چطور باید برنج آبکش کنم.
- نمیخواد تو کار کنی مهربانو. برو پیش بچه هات خودم کارها رو میکنم.
- نه. برو بیرون. تو خسته ای. دیشب نزاشتم تو و داراب یه لحظه بخوابین.
- خب تو هم نخوابیدی.چشم هات رو نگاه کن...پف کرده از بس دیشب گریه کردی.
- مهم نیست. شاید لازم بود.
- لازم بود؟ آخه این حرفها چیه که میزنی؟
- نمیدونم.
- تصمیم گرفتی برای برای رفتن به تهران؟
- هنوز نه...اما دلم لک زده برای دیدن مادر و پدرم.برای خونه ام.
- حواست هست که دخترت گلچهره امسال باید بره مدرسه؟ بعد هم نوبته ماهچهره اس و بعد هم فرهاد. پشت سر هم.خدایا چقدر زود بزرگ شدن...
- و من پیرتر...
- تو هنوز دهه ی بیست سالگی رو تموم نکردی که از این حرفها میزنی. خیلی بده که آدم تو اوج جوونی احساس پیری بکنه ها!
اون روز اونقدر خسته شدم که شب خیلی زود خوابم برد.فردا صبح هم هرچی فکر کردم دیدم بهتره به تهران برگردیم و حق رو به گلی و داراب میدادم که تهران رو با وجود جنگ به اینجا ترجیح بدن. بهتر دیدم تا به مادر چیزی نگم تا با بهانه هاش قدم هام رو سست نکنه. این زندگی من و گلی و داراب بود و ما حالا راضی به برگشت بودیم.اون رو زدر حالی روستا رو ترک کردیم که دیگه خبری از مهرداد نبود.
*****************
داراب کلید انداخت و در باغ رو باز کرد.چشمم که به باغ و عمارت افتاد قدم هام سست شد و پاهام لرزون...فرهاد رو محکم به آغوش گرفته بودم و هر دو سمتم دخترها لباسم رو چسبیده بودند. بی اختیار اشکهام سرازیر شده بو د و نمیدونستم چطور براشون توضیح بدم که دلیل این اشک ها چیه...حتی خودم هم دلیلی برای این کارم نداشتم.بی اختیار سیل اشک هام روون شده بود.گلی ایستاد و نگاهم کرد. گره ی روسریش رو محکم کرد و گفت:
- نمیخوای بیای تو؟
- چرا...دخترا برید تو .
انگار منتظر کسب اجازه بودند تا به سرعت به باغ برن و دنبال هم بکنند و جیغ بکشند از خوشحالی.آروم آروم قدم برمیداشتم و به جلو میرفتم.
- گلی من...
- تو چی؟ نگو که میخوای برگردی.
- نه....
نگاهم کرد. انگار زاده شده بود تا سر از افکارم در بیاره.
- خونه ی مهین بانو رو هم از فکرت بیرون کن.
لبخند تلخی زدم.به در عمارت که رسیدیم از درهای شیشه ای و بلند عمارت نگاهی به سراپای خودم کردم.همه چیز عوض شده بود.حتی لباسها و پوششم.مانتوی بلندی به تنم بود و روسری ای به سرم.اما هنوز هه کفش های پاشنه بلند به پا داشتم.
- گلی ، شیشه ها خیلی کثیف اند.
- تمیزش میکنم. مثل اینکه ما نبودیم بارون زیاد اومده.
- سه سال ، حتی اگه بارون هم نیاد شیشه غبار میگیره.
گلی دستگیره ی در رو کشید.در به سختی و با صدای قیژ بلندی باز باز شد.دکور خونه همون طور بود که موقع رفتنم.همه چیز مزتب بود. اما غبار روی همه چیز نشسته بود. انگار در نبود من و کیارش اسباب خونه هم غم خورده بودند و دل چرکین شده بودند از این همه بی رحمی.عکس کیارش هنوز روی طاقچه ی شومینه روبروی در ورودی خودنمایی میکرد.مادر بدری یادش رفته بود که بعد از رفتنش خاطرات خودش و کیارش رو هم ببره.مست خاطراتم بودم.درست وسط سالن ایستاده بودم و به اطرافم نگاه میکردم. کت بلند کیارش و کلاه مشکی اش که از شب رفتنش یادش رفته بود بپوشه هنوز روی چوب لباسی کنار راهرو بود.گرد و خاک اون رو هم در امون نزاشته بود. نگاهم رو به دورتادور سالن انداختم و لحظه ای مکث کردم. بغضم ترکید از دیدن عکس بزرگ شده ی روز عروسیمون که هنوز هردو لبخند به لب داشتیم.زانوهام سست شد و روی دتا زانو به زمین افتادم. گلی هول شد و به سمتم اومد و فرهاد رو از توی آغوشم بیرون کشید.
- همین امروز جمعشون میکنم.بلند شو برو توی اتاق و استراحت کن.اینطوری دیوونه میشی.
- گلی؟ کیارش من کجا رفته؟ من فقط کیارشم رو میخوام.همسرم رو.این توقع زیادیه؟دلم تنگ شده برای دستهاش.برای لبخند های مهربونش.اون واقعا دوستم داشت. به خدا راست میگم. خودش بهم گفته بود.میگف من تنها امید زندگیشم.پس الان چطور داره بدون امید زندگی میکنه؟ها؟گلی..اون تمام زندگی من بود. چطور دلش اومد ترکم کنه؟آخه این انصاف بود؟خسته شدم از بس همه برام دل سوزوندن.پس کی میخواد این خواب لعنتی تموم بشه و کیارش از در اتاق بیاد تو تا صدام کنه و بگه بیدار شو عزیزم ، گلم ، عشقم...صبح شده. گلی، خواهش میکنم به کیارش بگو برگرده....
- مهربانو عزیزم گریه کن و خودت و سبک کن.اما ... از من نخواه تا بهت امیدی بدم که خودش عین نا امیدیه.
گریه امونم رو بریده بود و یک ساعت فقط نشسته بودم روی زمین و به حال خودم اشک میریختم. به عکس کیارش زل زده بودم و نبودش و با تموم وجود حس میکردم. چقدر دلتنگش بودم با تموم بدی هایی که در حقم کرده بود.خسته بودم از تنهایی در حالی که بایدبا شوهرم جونی میکردم و لذت بهترین روزهای زندگیم رو میبردم. اما حقیقت مقل همیشه تلخ بود و دست ما از تقدیر کوتاه...
******************
- بهتره اینجا رو بفروشی و بری یه جای دیگه. اینطوری با نگاه حتی به دیوار گوشه ی اتاق هم یاد یه خاطره می افتی از اون پست فطرت.خاطره که فقط عکس نیست. ذهن آدم از صدتا دوربین عکاسی ثبتش قوی تره. جوونی و احساساتی.نمیخوای که توی افسردگی شدید بلای سرت بیاد. ها؟
- بلا بزرگتر از این؟نه مادر. من توی خونه ی خودم راحتترم.
- از بس خیره سر و لجبازی.باشه. بمون همیجا. اما حق نداری که حتی یه قطره اشک بریزی.
- چشم.
- مدرسه خوب این نزدیکی ها سراغ داری؟
- دارم.
- بهتره گلی رو بفرستی ببینه کدوم مدرسه ها بهتره. راستی بدری خبر داره برگشتی؟
- نه.
- بهتر. نزار بفهمه برگشتی.ممکنه دوباره یه بلایی سرت نازل کنه.
- مادر....این چه حرفیه که میزنی؟اون که گناهی نداشت.
- آره . گناهی نداشت.اما دنهاش رو بد موقعی بسته نگه داشت.
- حق داشت.شاید من توی اون زمان از روی احساسات بیخود و بیجهتم کاری میکردم که به ضرر کیارش میشد.
- ای کاش میمرد تا ما رو هم از سردرگمی در بیاره.
- سردرگمی؟ما که داریم زندگی عادی خودمونو میکنیم.سردرگم چی هستیم؟
- سردرگم اینکه تو یه مرد بالا سر زندگیت نیست.
- داراب که ....
- منظورم شوهره.نه راننده و باغبون.
- شوهر؟
خنده ای عصبی کردم و فنجون قهوه ام رو محکم کوبیدم روی میز.
- هی چته؟ چرا نمیخوای باور کنی که دیگه شاید بعد از این کسی نیاد سراغت؟ فکر کردی تا ابد همین طوری ترگل ور گل میمونی؟بچه هات چه گناهی کردند که باباشون مرد نبود؟
- هیچ مردی سرپرستی سه تا بچه ی کوچیک و به عهده نمیگیره.من بچه هام رو زیر دست پدر خونده نمیندازم.بچه های بی گناه من رو پدرشون هم نخواست که ببره.حالا یه مرد دیگه...
- من مردش رو سراغ دارم.
با چشمانی کنجکاو نگاهش کردم.گوشه ی لبم از شدت تحریک اعصابم میپرید و دستهام هر لحظه مشتی میشدند و بر کف دست دیگرم کوفته میشدند.
- تازگی ها یه مرد به مطبم میاد. مرد خوبیه و از تو خیلی چیزها میدونه.
- از من؟
- آره. خیلی عاشقه. باور کن.
لبخند مرموز مادر عصبی ترم میکرد. برای کشف اون مرد تمام مردهای اطرافم رو از نظرم گذروندم.
- اون کیه؟
- مهرداد صابری.
حالت تهوع بدی بهم دست داد. دهانم خشک شد و نفسم به شماره افتاد.مادر دست و پاش رو گم کرده بود و مدام یپرسید که چم شده یه هو.گلی رو صدا میکرد و از پارچ کنار دستش آب میپاچید روی صورتم.گلی که دیگه به این حالت های من عادت داشت با خونسردی کمی از معجونی که تازگیها به خوردم میداد رو آرود و در حلقم ریخت و من مدتی بود که به تلخی اون عادت کرده بودم.
- چرا یه هو اینطوری شد؟
- چی بهش گفتید؟
- دختره دیوونه شده.هی بهش میگم اینجا رو بفروش گوش نمیده.
بغضم و فرو دادم و گفتم:
- کاش درد من فقط این خونه بود. مادر مهرداد یه مزاحمه. یه آدمه پسته که من از اون فرار کردم و برگشتم اینجاو. اونوقت اون اومده مطب شما برای من رل یه عاشق پیشه رو بازی کرده؟
مادر قضیه رو فهمید اما برعکس تصور من از مهرداد دفاع کرد.
- خب بهت علاقه مند شده. این مگه بده؟تنها خواستگاریه که با دیدن بچه هات رم نکرده و فکر تورو از تو مغزش دور نریخته. در ضمن اونقدر پولداره که به فکر اموالت هم نیست.میدونی اون خودش هم قبلا یه ازدواج ناموفق داشته مثل تو. به خاطر همین بهتر میتونه درکت کنه.
- بس کنید تورو خدا.یه کم منطقی باشید و به زور من رو وادار به ره کاری نکنید. من که باری رو دوش شما نزاشتم که می خواید از شرم خلاص شید.
- من نگرانتم مهربانو میفهمی؟
- نه.چطور باید بفهمم که نگران حال الانم هستید اما به فکر آینده ی بدم با اون مرد نیستسد؟خواهش میکنم این بحث رو تموم کنید تا وادار به توهین نشدم.
مادر با بغض نگاهم کرد.از جمله ی آخرم رنجیده بود.اما اگر اینطور نمیگفتم میخواست به دفاعش از اون مردک پست ادامه بده.
- تو به خاطر اینکه من نگرانتم میخوای به من توهین کنی؟ پس اگه رهات کنم میخوای چیکار کنی؟حتما نفرینم میکنی هان؟
- ببخشید. منظور بدی نداشتم. اما درک کنید....
مادر از روی مبل بلند شد و مصمم گفت:
- بهتره همون کاری رو بکنی که صلاح میدونی.من دیگه کاری با تو ندارم. فکر کن مادری نداری.دلسوزی های من رو همیشه همین طور پاسخ میدی.
- مادر صبر کن. آخه من چه رفی زدم که شما اینطوری رنجیدین؟
- اگه خواستی میتونی بیای و به پدرت سربزنی. اما من دیگه به این خونه نمیام.
فقط تونستم نظاره گر باشم. رفتن مادر اونقدر سریع انجام شد که تا به خودم اومدم دقایقی بود که رفته بود.من هم طبق معمول کاری جز زار زدن به حال زار خودم نداشتم و اینبار هم گلی آرامبخش دردهام بود.
فصل یازدهم
- ننه گوهر مادرم هست؟
- نه مادر جون.
- کجاست؟
- مطب.
- میخواستم شام بیام پیشش.
- امشب مهمون ویژه دارن.
- ویژه تر از من؟
- ننه والا من بی تقصیرم. گفته ویژه اس. دیگه من نمیدونم در چه حده و کیه.
سیم تلفن رو به دندون گرفتم.کمی فکر کردم و گفتم:
- باشه . پس بعدا زنگ میزنم.
- باشه مادر جون. خدا به همراهت.
گوشی رو که گزاشتم گلی چشم به دهانم دوخت.با نا امیدی آه بلندی کشیدم:
- خونه بود. اما ننه گوهر گفت نیست.
- خب شاید واقعا نبوده.
- نه.مادر حتی یکبار هم پنج شنبه ها صبح مطب نرفته.میشناسیش که دیگه. عادتش رو تحت هیچ شرایطی ترک نمیکنه.
- توقعش شده. اما تو باید منتش رو بکشی. چیزی که ازت کم نمیشه. مادرته.
- آره.
با گلی به آشپزخونه رفتیم تا ترتیب میز ناهار رو بدیم. یک هفته ای شده بود که مدرسه ها باز شده بود و گلچهره به مدرسه میرفت. ماهچهره رو هم فرستاده بودم کودکستان.اینطوری فرصت بیشتری برای رسیدگی به خونه و تک پسرم داشتم.فرهاد چهار ساله شده بود.تا به حال پدرش رو ندیده بود و من نمیدونستم چطور میتونم معنی و مفهوم پدر رو بهش بفهمونم. از بزرگ شدنش و پرسیدن اینکه پدرش کجاست میترسیدم. این حتی برام یه کابوس شده بود. دخترها حتی به اندازه ی خاطره ای کوچیک پدرشون رو به یاد داشتند اما پسرم ...دلم به حالش میسوخت. شاید در آینده بخت برگشتگی اون از من بیشتر میبود. اون از دخترها بیشتر به من وابسته بود و هر لحظه کنارم بود. موقع خواب ، موقع بازی ، موقع کشیدن نقاشی. و این من رو میترسوند و بیشتر نگرانم میکرد. گاهی که توی تنهایی خودم اشک میریختم با بهت نگاهم میکرد و اون هم به گریه می افتاد. و من نگران اینکه نکنه پسرم دچار افسردگی و دیوانگی بشه.اما فرهاد ، پسری عادی و شیرین بود. آروم و زیبا. و من شاید بیشتر از هرکسی بو اون علاقه داشتم.ظهر گلچهره و ماهچره از مدرسه برگشتند و بعد از خوردن غذا مشغول انجام تکالیفشون شدند و کمی استراحت کردند.برای هردوشون مربی آموزشی استخدام کرده بودم تا هم کمک درسی گلچهره باشه و هم کم کم الفبا رو به ماهچهره یاد بده.خودم هم عصرها با فرهاد سرگرم بودم و گاهی هم با هم به باغ میرفتیم و من باغبانی میکردم.این کار رو خیلی دوست داشتم و باعث میشد یه آرامش قشنگی بگیرم.عصر دوباره به مادر زنگ زدم اما اینبار هم ننه گوهر با بهانه ای من رو از صحبت با مادرم البته به درخواست خود مادر منع کرد.از بی محلی های چند روزه ی مادر عصبی شده بودم و اون روز برای اولین بار بود که به سیگار لب زدم.دور از چشم گلی وبچه ها.میدونستم که گلی بابت این کارم سرزنشم میکنه.اما احساس میکردم با این کارم ژست آرامش به خودم میگیرم!گاهی برای تبرعه ی خودم از این اشتباه ، مادرم رو باعث این اعتیاد به سیگار متهم میکردم اما قطعا خودم بی میل شروع نکرده بودم.یک هفته از ماجرای منت کشی های من و تلفن زدن هام به مادر میگذشت. مادر حتی یکبار هم جوابم رو نداده بود. من هم تصمیم گرفته بودم تا دیگه بهش زنگ نزنم. هرچند که گلی اصرار داشت تا برای عذرخواهی به خونه ی پدریم برم اما من هم دختر همون مادر بودم!بعد از یک هفته صدای زنگ تلفن بلند شد و به عادت همیشه گلی گوشی رو برداشت.بعد از کمی صحبت فهمیدم که مادر پشت خطه.خوشحال بودم از اینکه بالاخره فهمیده اشتباه فکر میکرده و دست از لجبازی برداشته.لحظه ای بعد گلی گوشی رو به سمتم گرفت.انگار از چیزی رنجیده بود.گوشی رو که دم گوشم گزاشتم خواستم به مادر اخطار بدم که چرا گلی رو به خاطر من ناراحت کرده که مادر گفت:
- مهربانو ، مادر بدری مرده.
از این همه عجله برای گفتن این خبر ناخوشایند شکه شدم.مکثی طولانی کردم که گفت:
- میشنوی؟
- آره. چطور؟ کِی؟
- دیروز. هفتاد رو پر کرده بود.دیگه دلیلش که مهم نیست.
- مادر ، مادر بدری اگه آدم بدی بود میتونست تمام اموالش رو به خیریه ببخشه یا همه رو توی قمار ببازه و برای چزوندن من یه قرون هم به من نده.گناه داشت. چرا اینطور در موردش حرف میزنی؟
- خیلی خب. با من بحث نکن.بهتره یه مراسم آبرومند براش بگیری. توی خونه ی خودش.دوشتا و آشناهاش اونجا هستن.میشناسیشون؟
- بعضی هاشون رو...
- خوبه. پس مراسم رو بگیر و همه چیز رو تموم کن که دیگه کلا این لکه ی ننگ از تو دامنت پاک بشه.
- مادر...
- بهتره بری خونش. همین الان برو تا دوستای مفت خورش چیزی از اونجا کش نرفتند.میدونی که ؟ گدا گشنه زیاد دور خودش جمع کرده بود.
- شما نمیاین؟
- چرا میام . اما عصر.تو بهرته الان بری.
تلفن رو که قطع کردم آهی کشیدم . یاد تمام مهربونی های مادر بدری افتادم.یاد روز اولین دیدارمون افتادم که اون برای دیدن من پیش قدم شده بود و گفته بود عیبی نداره تو هم یه روزی جبران میکنی.حالا روز جبران من بود.اون حتی از مادرم هم بیشتر هوام رو داشت. شیر دادن به بچه هام رو اون یادم داده بود و توی تب و لرز بچه ها باهام سهیم میشد.حالا من نمیتونستم به خاطر یه شب اون هم به خاطر اینکه برای تنها پسرش راز نگهداری کرده بود چشم مییستم رو همه چیز. زن خوبی بود. خدا بیامرزتش... چمدون کیچیکی از وسایل ضروری ام رو جمع کردم و با فرهاد و گلی روونه ی خونه ی مادر بدری شدیم. به داراب هم سپردم که وقتی دخترها رو از مدرسه آورد اونها رو به معلمشون بسپره.نمیدونستم تا کی قراره اونجا بمونم اما دلم نمیخواست بچه ها توی اون شرایط اونجا باشم.وقتی رسیدیم یکی از دوستان مادر بدری اونجا بود و در رو برامون باز کرد. میشناختمش. زن خوبی بود. به قول مادر گدا گشنه نبود.اولین بار نبود که به اونجا مرفتم ، اما از آخرین بار کلی زمان گذشته بود و من چیز زیادی از قبل یادم نمیومد.حیاط و عمارت بزرگی داشت. نمیدونستم یه خونه به این بزرگی به چه درد یه پیرزن تنها و پیر میخورد.البته اکثرا تنها نبود اما کیارش در انتخاب خونه برای مادرش افراط کرده بود دست و دلبازی به خرج داده بود.با وروود من به اون خونه وقتی متوجه شدند که عروس مادر بدری بوده ام احترام خاصی بهم گذاشتند و من شدم همه کاره ی اونجا.برای هر کاری از من کسب اجازه میشد و من هم ترتیب سامان دهی به اوضاع بلبشوی اونجا رو دادم.مادر هم عصر اومد و دوتای ترتیب خاکسپاری و ختم آبرومندی رو دادیم.طی یک هفته تمام کارها تموم شد و وکیل خونوادگیمون هم اومد و طبق وصیت مادر بدری تمام اموال به جا مونده از اون به نام من شد. از اینکه این همه ثروت توی این چند سال متعلق به من شده بود هم خوشحال بودم و هم میترسیدم. خب خوشحالی از این بود که خودم و فرزندانم توی آینده از نظر مالی در رفاه بودیم و ترس هم از این بود که اگه مردی بخواد به زندگیم نزدیک بشه شاید فقط به خاطر ثروتم باشه.همین طور در آینده برای بچه ها.وقتی داشتم اون خونه رو ترک میکردم ترجیح دادم وسایل همون طور به یادگار از مادر بدری بمونه. موقع رفتنم غم خاصی داشتم. اینکه شاید تنها راه ارتباطی ام با کیارش از طریق مادر بدری بسته میشد. بعد از این اتفاق ترجیح دادم کمی توی زندگیم تغییر ایجاد کنم. توی کلاسی ثبت نام کردم و دوستای جدیدی پیدا کردم. اوایل دوری من از فرهاد برای هردومون سخت بود اما کم کم به این دو ساعت دوری یک روز درمیون عادت کردیم.یک هفته ای از ثبت نام توی کلاس میگذشت. از داراب خواسته بودم تا دنبالم نیاد و من هم مثل بقیه با دوستهام به خونه برگردم. سپیده دوست جدیدم بود. تقریبا هم سن و سال من.تازه ازدواج کرده بود. دختر سبزه و کوتاه قدی بود. خیلی هم وراج. اما من این وراجی رو با تموم وجود دوست داشتم. این یه جوری اولین معاشرتم بعد از چندین سال با جامعه ام بود. اون روز توی راه طبق معمول سپیده از جریان های روز قبلش تعریف میکرد و من هم گوش میدادم که صدای آشنایی متوقفمون کرد.
- مهر بانو؟
از اینکه به عقب برگردم میترسیدم.از اون صدا هراس داشتم و خاطره ی خوشی نداشتم. سپیده ایستاد و متعجب نگاهم کرد.صاحب صدای آشنا آهسته بهم نزدیک شد و روبروم ایستاد. سپیده با تعجب نگاهش میکرد و من با ترس. اون مهرداد صابری بود. مزاح جدید و بد پیله.قدمی به عقب برداشتم و با خشم نگاهش کردم.
- میتونم چند لحظه باهات صحبت کنم؟
- نه. خواهش میکنم از اینجا برو. خواهش میکنم.
سپیده که متوجه حال بد من شد و دید انگار اون مرد مزاحمه دست من رو گرفت و پشت سر خودش کشوند و سینه اش رو جلوی مهرداد سپر کرد.
- نشنیدید؟ دلش نمیخواد باهاتون صحبت کنه.
مهرداد دندونهاش رو به هم فشرد و شعی در نشون دادن آرامشش داشت اما آروم نبود.
- خانم محترم که اسمتون رو هم نمیدونم ، من با مهربانو کار واجبی دارم.
- اسمم هرچی که هست...اما شما حق ندارید مزاحم ما بشید.
لحظه ای هرسه ساکت شدیم.اما من انگار حالم دست خودم نبود.بدون اینکه خودم بخوام سپیده رو کنار زدم و روبروی مهرداد ایستادم.
- خیلی خوب. حرف میزنیم. اما فقط چند دقیقه کوتاه.
سپیده که از رفتار من چیزی نمیفهمید مبهوت نگاهم میکرد. خودم هم نمیفهمیدم چرا یک لحظه ازش میخوام که دور بشه و لحظه ی بعد...مهرداد لبخندی پیوزمندانه زد و کمی اونورتر منتظر موند.
- سپیده میبینی که چه سمجه. برو من خودم برمیگردم.
- دیوونه ای ها...یه دفعه میای پشت من سنگر میگیری بعد میگی باشه حرف بزنیم. میخوای من منتظر بمونم با هم برگردیم؟
- نه . خودم برمیگردم. ممنون عزیزم.
هنوز گیج نگاهم میکرد.
- خب برو دیگه.
- باشه. خدافظ.
مهرداد روی نیمکتی که توی پارک کنارمون بود نشسته بود. روبروش ایستادم و منتظر موندم تا شروع به حرف زدن بکنه.
- نمیشینی؟
- نه. منتظرم. زورتر شروع کن.
- خب ، خب راستش من نمیدونم تو چرا اینقدر از من میترسی.نمیدونم چه خطایی کردم که باید باهام اینطوری برخورد کنی...من ازت یه رابطه ی صمیمی و دوستانه میخوام اما تو نا امید از همه چیز خیلی سرد برخورد میکنی.بی روحی...میفهمی چی میگم؟دختری به سن تو که نباید اینطوری باشه.
پوزخندی زدم.اما چیزی نگفتم.از این حرکتم گیج شد و به لکنت افتاد:
- منظورم از ارتباط آشنایی بیشتر و در نهایت ازدواجه...میدونی؟ آخه چطوری بگم؟ من اصلا آدم خجالتی و بی عرضه ای در رابطه با حرف زدن با خانم ها نیستم اما نمیدونم چرا جلوی تو اینطوری کم میارم.شاید ... شاید به دلیل علاقه اس.
اینبار به خنده افتادم. یاد اون شبی افتادم که از دیوار باغ پریده بود و من و چقدر ترسونده بود.
- یاد خجالت افتادی...یادت رفته اون شبی رو که از دیوار باغ من پریدی تو؟ اون شب اثری از خجالت و لکنت رو توی تو نمیدیدم.
عرق پیشونی اش رو پاک کرد و با منگی لبخندی زد و گفت:
- نه . نه یادم نرفته... خب فکر میکردم تو هم به من علاقه داری و اصولا نباید اینقدر غیر قابل نفوذ باشی...
- بس کن لطفا. من حاضر نیستم برای خوشی خودم بچه هام رو زیر دست ناپدری بندازم.اونوقت تو از نفوذ حرف میزنی؟
- من دوستت دارم مهربانو.این رو واقعا میگم و نمیدونم دیگه چطوری باید بگم که باورت بشه.من تورو میخوام یعنی تورو با تمام چیزهای اطرافت. بچه هات هم جزوی از تو اند. باور کن دوستشون دارم و مثل پدر واقعی باهاشون رفتار میکنم.
- بس کن. اینجا جای حرف زدن نیست. خیلی بده که کسی از اینجا رد بشه و صحبت های بی هدف ما رو بشنوه. اونوقت چه فکری میکنه؟ هه... راستی داراب هنوز هم ازت کینه ی بدی به دل داره...درضمن جواب من هم منفیه و این یعنی اینکه هیچ وقت نظرم عوض نمیشه. فهمیدی یا نه؟
کیفم رو محکم چسبیدم و از کنارش به سرعت رد شدم.میدونستم که کلی حرف برای گفتن داره اما من دلم نمیخواست هیچ کدوم رو بشنوم.اخلاقش به کلی تغییر کرده بود. من این رو به وضوح میفهمیدم. دیگه از اون لبخند گستاخ گونه که من رو به یاد کیارش می انداخت خبری نبود و به جاش با کلی فروتنی و احترام ابراز علاقه میکرد.اما من دیگه حالم از ابراز علاقه ی مردهای اطرافم به هم میخورد.مهرداد دیگه پیداش نشد.گرچه از طریق مادرم پیغام های زیادی میداد اما من دیگه ندیدمش. من تازه یادم افتاده بود که بچگی کنم. حال اون روزهام خوش بود. زبان رو تا مرحله ی بالای ادامه دادم اما به یکباره دلم و زد و خودم رو خونه نشین کردم.
سال 67 جنگ ایران و عراق تموم شد. اون سال نفسی راحت کشیدیم. خیالم راحت شده بود.انگار یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود. هر لحظه توی لحظه های جنگ منتظر بودم تا بمب و موشکی بر سر من و فرزندانم فرود بیاد.ہاما حالا دیگه همه چیز تموم شده بود. از این اتفاق ، یعنی آزادی خرمشهر اونقدر خوشحال شده بودم که مهمونی بزرگی گرفتم و تمام اقوام و دوستانی که تا اون روز کمتر تونسته بودم ببینمشون رو دعوت کردم خونه ام. باغ و عمارت رنگ و بوی تازه ای گرفته بود. این هفت سال بدون اتفاق نبود. گاهی که تلفن به صدا در می اومد تنم میلرزید. تازگی عادت کرده بودیم به زنگ خوردن تلفن و حرف نزدن شخص پشت گوشی. من و گلی میدونستیم که اون مزاحم جدید کیارشه...من هم عادت کرده بودم به شنیدن صدای سکوتش.گاهی از این همه سکوت بغضم میترکید و به هق هق می افتادم. تازگی براش سربسته حرف میزدم...از بچه ها ، از دلتنگی ها ، از نبودنش ، از مردهای اطرافم که در نبود اون به خودشون اجازه میدادند تا به من ابراز علاقه بکنند...و مرگ مادرش که به وضوح حس میکردم صدای گریه اش رو هنگام شنیدن مرگ مادر بدری...
سال هفتاد بود. گلچهره سال آخر دبیرستان بود. هر سه فرزندم به مدرسه میرفتند. صبح بود که من و گلی مشغول دوختن کوبلن بودیم.
- خوبه اینطوری خوبه؟
از زیر عینک نگاهی کرد به تابلوی کوبلن و گفت:
- آره...فقط انقدر صفت ندوز.پارچه کشیده میشه.
- اووووم...باید تا قبل از تولد فرهاد تمومش کنم.میخوام برای کادوی تولدش بهش بدم.
- اما فرهاد میگفت هوایمای کنترلی میخواد.
- اشکالی نداره. اونم براش میخرم.
گلی اخمی کرد و گفت:
- فکر نمیکنی زیادی به حرفش گوش میدی؟قرار نیست پسر لوسی تحویل جامعه بدی آآآآآ.
- چطور دلت میاد اینطوری در مورد فرهاد من صحبت کنی. یادت که نرفته...من همین یه پسر رو دارم.
گلی دهانش رو باز کرد تا جوابم رو بده که صدای آیفون بلند شد.هوفی کرد و در حالی که به سمت آیفون میرفت با صدایی بلند که من بشنوم گفت:
- فکر نکن کم آوردم آآ.
خندیدم.
- هر حرفی بزنی باز هم من کار خودم رو میکنم. تو هم بهرته بری و اون هواپیما رو برای فرهاد بخری.
لحظه ی کوتاهی گذشت که گلی به سالن برگشت.
- کی بود؟
- یه پسر جوون. گفت با تو کار داره.
- آخ جوون...یه پسر جوون.اونم با من...
و بعد قهقه ای زدم و از جا بلند شدم تا به استقبال مهمونم برم.خدا رو شکر لباس مناسبی به عادت همیشه تنم بود.دستی به موهام کشیدم و کنار در منتظر ایستادم.زیادطول نکشید که پسری حدودا 26-7 ساله با پوستی گندمگون و موهایی حالت دار و روشن و چشمانی سبز جلوی در ظاهر شد. لبخندی موقر به لب داشت و با احترام سلام کرد.خدایا م این پسر رو میشناختم.چقدر چهره اش آشنا بود.
- خدای من چقدر تو آشنایی...
با همون لبخند نگاهم میکرد. دستش رو به سمتم آورد و گفت:
- خوشحالم که دوباره میبینمتون ، مهر بانو.
انگار کشف بزرگی کرده بودم. فریاد زدم:
- خدایا...تو بهرامی. پسر همایون و سوزی...چقدر بزرگ شدی تو.اصلا تغییر نکردی.فقط قد کشیدی و زیباتر شدی. وای چقدر دلتنگ مادرتم. حالش چطوره؟ ببینم همایون هم مثل کیارش از ایران رفت؟ ای وایی.حواسم کجاست؟ بیا بهرام جون.بیا بریم بشینیم.
به خنده افتاده بود.مدام بعد از شنیدن هر جمله ی من قهقه ای مردونه میزد.هر دو به سمت سالن پذیرایی رفتیم و گلی اسباب پذیرایی رو آماده کرد.
- مادرم دوسالی میشه که فوت کرده...
شکه شدم.دلم میخواست حالا که بهرام رو دیدم دوست قدیمی و رفیق شفیق چهار ساله ام رو هم میدیدم.
- چطوری؟ خدا رحمتش کنه. خیلی دوستش داشتم.
سرش رو پایین انداخت.انگار غمش هنوز هم تازه بود.
- سکته کرد.البته زمانی که پدر خواست بره هم سکته ی خفیفی کرد اما اینبار دیگه برگشتی نبود.
دلم براش سوخت.
- ناراحت نباش عزیزم. بالاخره تو زندگی بهرتی از بچه های من داشتی.پسر من حتی کیارش رو ندید.ببینم پدر تو کجاست؟
- تو یکی از شهرهای کشورهای اروپایی. با عمو کیا.
زبونم بند اومد و فقط نگاهش کردم. از دیدن حال من هول شد و سریع گفت:
- چیز بدی گفتم؟ تو رو خدا یه چیزی بگید.
- کیارش؟ تو از اون خبر داری....؟
- خب بله. بیشتر هم به همین دلیل مزاحمتون شدم که از عمو کیارش بهتون خبر بدم.
- اون زنده اس؟
- بله. اما شرایط خوبی نداره.من هر فصل به پدرم سر میزنم. براشون پول میبرم اما خب اوضاعشون باز هم سر و سامون نمیگیره. عمو کیارش افسردگی شدیدی گرفته... گاهی کابوس های وحشتناکی میبینه و از ترس زبونش بند میاد.متاسفم که اینو میگم اما ... یه مدت هم توی یه تیمارستان بستری شده بود.حالا هم گاهی خوبه و گاهی بد.البته زمانی هم که خوبه مدام تو فکره و از گذشته حرف میزنه.خب ، باور کنید که سخته.
حال خودم رو نمیفهمیدم. مدام گریه میکردم و با دقت به بهرام گوش میدادم.باورم نمیشد...
- عمو کیا ازم خواست بیام پیشتون. مادرم اون روزها که پدرم رفت با اینجا تماس گرفت اما کسی گوشی رو برنمیداشت. ما هم فکر کردیم شاید از اینجا رفته باشید. اما عمو کیا گفت که مطمئنه شما اینجایین. چون پشت خط صداتون رو میشنوه. خب من اول فکر کردم توی خیالاتش یه حرفی زده اما خب اصرار که کرد اومدم اینجا و دیدم اشتباه نکرده...
زیر لب گفتم “ پس خودش بود...! ”
- مهربانو ، اگه اجازه بدید دیگه من برم.
- کجا؟ من تازه تو رو پیدا کردم.دیگه نمیزارم از پیشم بری.راستی تو پیش کی زندگی میکنی؟
- تنها...
- چرا تنها؟ بیا و اینجا با ما زندگی کن. اینجا جا زیاده. من و دخترهام و پسرم خوشحال میشیم. راستی دخترهام رو یادته؟
لبخندی زد و گفت:
- بله...گلچهره و ماهچهره .
- آره. یه پسر هم دارم . فرهاد. ته تغاری و عزیز دردونه ی مادرش. خب حالا نظرت چیه؟ میمونی یا نه؟
- اهل تعارف نیستم.توی خونه ی خودم راحت ترم.اما بهتون قول میدم که بازم بهتون سر بزنم.
- پس ناهار ور اینجا باش.
- شرمنده ام که نمیتونم قبول کنم. آخه ناهار با یکی از دوستام قرار دارم. اونقدرها هم تنها نیستم.خونه ی من همون خونه ی پدریمه. باز هم میام پیشتون.
- منتظرت هستم.
بهرام رفت و من و با یه عالم افکار دور و نزدیک تنها گذاشت.اون روز از اتقم بیرون نیومدم و در رو روی خودم قفل کردم و به یاد گذشته تمام عکس های قدیمی رو دورم ریختم. صفحه ای از آهنگ مورد علاقه ی کیارش رو گذاشتم روی گرام قدیمی...پس هنوز زنده بود.شاید دلم براش تنگ بود. با تموم نا مهربونی هاش.خبر مرگ سوزان من رو بیشتر برد به گذشته.یاد تموم اون جشن ها و پیکنیک های خونوادگی بخیر. شیطنت های بهرام و شکار کبک مردها. شکئوه های سوزی از زندگیش. اون شب هم گریه کردم و هم خندیدم. برام شد یه شب به یاد موندنی.اما یه فکر نزاشت تا صبح بخوابم...من باید به دیدار کیارش میرفتم.