بعد از آن روز قسمت1
سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۱ 12:49 ♥♥♥مینا♥♥♥ آرشیو نظرات
فصل اول
جمعه بود.یه روزملس.البته از نظر هوا ملس بود. چون تمام روزهای من مثل هم شده بود. اون روز از درخونهکه بیرون میرفتم نگاهی به ساعت قدیوبلندگوشهی سالن انداختم. برای ثبت خاطرات شبانه ام لازمش داشتم. عادتم بود گرچهمادرم بهم خورده میگرفتواز این کار منعممیکرد.
-تومگه دیوونه ای که مضخرفات روزانه ات روز ثبت میکنی؟ اگه اتفاق خاصومهمی پیش بیاد باید تومغزت ثبتبشه نه تویه دفتر کهوقتی بری خونه یشوهرت ،از ترس اینکه اون افکار بچه گانه ات رومسخرهنکنه نمیبریشومیزاریشور دلِ من. من هم که آشغال نگه دارنیستمومیندازمش دور. پس بهتره خودتوخستهنکنی.
برام دیگه عادت شده بود که بهحرفهاش فقط گوش بدمواز روی احترامسری تکون بدم. زن تحصیل کرده ای بود اماتفکرات خاص خودش روداشتواین روحتی بهمنوپدرم هم تحمیل میکرد. پدرومادرم هر دوپزشکبودندوتوی یه بیمارستان کار میکردندوهمینباعث آشناییوعشقوعلاقه شده بودوحالا هم زندگی خوبی داشتند. گرچه پدر اصلا کاری به کار ما نداشت که بخواد دعواودرگیری بینمونایجادوباعث تلخ شدن زندگی بشه. پدر برعکس مادر بیشتر کتاب میخوند توی خودش وبیشترغرق در تفکراتش بود ودر مواقع بیکاریسری به دوستهای قدیمی اش میزد. مادر هم با دوستان جدیدوبهقولخودشفرنگ رفته اشوبا شخصیتش گاهی دوره میگذاشت.گاهی هم پدر روتوی محفل هایدوستانه اش همراهی میکرد. در کل توی خونه ی ماهمیشه سکوت بودونظموانظباط.من هم کاری به جز درسخوندنوطراحیوخاطرهنویسینداشتم. البته از امسال دیگه مدرسه نمیرفتموترجیح میدادم با دیپلم به زندگیادامه بدم. اما مادر روزی نبود که از این بابت گله نکنه. جمعه هاهمیشه پدرومادر به مهمونی میرفتند. مهمونی ای کهحضوربچه ها توش جایز نبود. بچه ترکه بودم من روبه پرستارخانگی ام میسپردند اما حالا فقط خودم بودموخودم.گاهی حتی از خودم هم خستهمیشدمواز خونه بیرونمیزدم ؛ مثل اون روزجمعه. ساعت دیواری شش عصر رونشون میداد کهاز خونه خارج شده بودم. هنوز نیم ساعتهم از رفتن اونها نگذشته بود. کتودامنکرمی ام روکه مادر به تازگی برام خریده بود روپوشیده بودم.مادر کهنبودبا خیال راحت کلاهی روکه با لباسم ست نبود روبه سرمیذاشتمودر قید این نبودم که که رنگ کلاهم حتما باید با لباسمست باشه. کفش های جدید مادر روپا کرده بودموتوی آینه قدییه ربعی میشد که به خودم زلزدهبودم.اندام خوبی داشتماما کمی قدم کوتاه بود. مادر همیشه برام کفشهای پاشنهبلند میخرید تا کوتاه بودن قدم باعث خجالتش نشه! موهای روشنم رواز پدرمبه ارث برده بودموچشموابروی مشکیوصورتگندمگونم رواز مادر. قدم که میزدماز صدای تق تق کفش های پاشنه بلندم لذت میبردم. گاهی برای تنوع در راهرفتن چشم هام روتا پنج قدم میبستم که البته حواسم بود که اززیر کلاه ، کسی متوجه این عملم نباشهودیونه فرضمنکنه. از دیدن اینکه پنج قدم روچشم بسته تونستهبودمراه برم خوشحال میشدمو مثل یهبچه ذوق میکردم. اما اون روز زیاد حالخوبینداشتم. احساس ضعف میکردم اما نه به پدر چیزی گفته بودمونه به مادر.باد بوی بساط لبوفروش ها رو توی هوا پخش کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و این بو بیشتر تهه دلم و خالی کرد. صدای لبوفروش به مردم شور و شوق بیشتری میداد برای خرید عید . حتی رنگ لبوها. . . لبوهای قرمز توی سیخ های عمودی. . . چقدر زمستون و حال و هواش رو دوست داشتم. همیشه دلم میخواستجلویتک تک مغازه های کیفوکفش فروشیباییستموبه مدلهای جدید نگاه کنم. اما اون روز اون ضعف لعنتی مانع این کار میشد. یک ساعتیروتنها توی شهر چرخیده بودموباخودمکلنجار میرفتم که جلوی ناتوانی صبورباشمومثل یه زن قوی جلوش باییستم.اما کمی بعد مغزم بهمهشدار داد که اگر چیزی نخورم زنده نمیمونم تا اداییه شیرزن رودر بیارم.به نزدیک ترین کافه ای که رسیدمداخل شدمویه کیکوقهوه سفارش دادم. هنوز چند لحظهبیشتر از حضورم نگذشته بود که صداییهمردمن روازحالوهوای خودم بیرونکشید.
- ببخشید ، اجازه هست؟
سرم روبلندکردم.مردحدودا سی ساله ای رو دیدم که با چشمانیوحشی نگاهم میکرد . کت و شلوار و جلیقه رسمی مشکی رنگی تنش بود با بلوزی سفید و کلاه شاپویی هم به سر داشت. سیگار برگ لای انگشتانش رو هم به هیچ وجه نمیشد نادیده گرفت.نگاهش که کردم دود سیگارش رو به هوا فوت کرد. بعد از پرسش اشارهبه صندلی روبروی من کرده بود که من بیتفاوتشانه بالا انداختموگفتم:
- راحتباشید.
مردپیروزمندانهلبخندیزدونشست.
- چیزی سفارش دادین؟
- اوهوم.
- من هم سفارشدادم. اما خب تا بیارن بهشون میگم که اینجام. یه جورایی نقلمکان کردم...
وبا گفتن آخرین جمله خودش قاه قاهخندید. ابرویی بالا انداختموخیرهنگاهش کردم.
- ناراحت شدین؟ منظوری نداشتم. دیدم تنهایین گفتم بیامیه ذره از تنهایی درتون بیارم خانم جوون.
چهره اشآشنایی عجیبی داشت. نمیدونستم چی باید بگم. تا به حال باهمچینمردبی پروایی هم کلام نشده بودم.
- من تنهایی روبیشتر دوستدارم.
- چه بد. خانم جوانو . . . زیبایی مثل شما که نبایدتنها باشه. دوستی رفیقی کسی رونداشتینکه با اون بیاین کافه؟
- اصولابیروناز محل درس با دوستانم ارتباطی ندارم.
- چه بد.
- همه چیز از نگاه شما بده؟!
- خیر ، کارهای عجیب شما تعجبآوره.
بعد که انگارچیزی به یاد آورده باشه سریعوبی مقدمهگفت:
- کیارش پارسا هستم. واقعا منوببخشیدکه خودم رودیر معرفی کردم. آخه توی رفتارشما آرامشی هست که آدم روبیخیال میکنه.
برقیتویچشمهام اومد و جیغ خفیفی کشیدم.دست خودم نبود اما دیدار با اون مرد یه اتفاق بزرگ بود برای من ، توی اون دوران. لب پایینم رو گاز گرفتم و نگاهی به اطراف انداختم که چند نفری برای لحظاتی با نگاه هایی همراه با تمسخر و پوزخند بهم چشم دوخته بودند. برام هیچ مهم نبود که اونها چطور نگاهم میکنند . . . شاید اونها هم تا این لحظه نمیدونستند که افتخار در یک کافه بودن با چه شخص مهمی رو دارند. . . ضعفم روفراموشکردمواگه زبونم بند نیومده بود ازاونمیخواستم تا توی گوشم بزنه کهببینم خوابم یا بیدار! کیارش پارسا آدممعروفی بود اون روزگار اسمش همه جا دیده میشد. کنار هرآدم معروفی حداقل یه عکس انداخته بودوتوی تماممحفل ها ازش اسمی به زبون ها میومد.یه آدمسرشناسوپولدار بود کهعلاوهبر این همه حُسن خوش چهرهودلربا همبود. آب دهانم روبه سختی قورت دادموبعد ارمکثی طولانی دستم روبه طرفشدراز کردم .
- من روعفوکنید که شما روبه جانیووردم! اصولا آدم بیحواسیهستم. من هم مهربانوهستم. مهربانوشایگان.
دستم روبه گرمی فشردوبا چهرهای جسور گفت :
- باید دختردکتر شایگان معروف باشی. درسته؟
- بله. شما...پدرم رومیشناسین؟
- البتهکه میشناسم. پدرت مریضی سخت مادر من رومعالجه کرد ؛ و اون تاامروزسرپاست. من این رومدیون پدر توهستم.
- خوشحالم که حالشون خوبه.
- بهتر نیست بعداز خوردن قهوه بریمبیروناز کافهوچرخی توی شهربزنیم؟
با لبخندی ملیح حرفش رو تایید کردم.
***************
وقتی سوار ماشیناش میشدم ، انگار که روی ابرها راه میرفتم. هنوز از اینکهباهاش برخورد سردی داشتم خجالت میکشیدم ؛ امااونمهربون تر از این بود کهبخواداین موضوع روبه روم بیاره .راننده ی مخصوصداشتویه ماشین خیلی خوشگل که تا اون روز فقطتویفیلم ها دیده بودمش. هر دوعقبنشستیمومشغول تماشای شهر شدیم. جوری باهام صحبت مبکرد که انگار سالهاست که همدیگرو میشناسیم.بحث که کم می آوردیم از پدرم و خاطراتش با اون صحبت میکرد. میگفت علاوه بر اینکه پدرم پزشک خانوادگیشون هست یه دوست قدیمی هم برای اون به حساب میاد که از دوستی با پدرم یه چیز یاد گرفته و اونم اینه که تو هرشرایطی کتاب خوندن بهترین تفریحه. . . ! البته اون این فرضیه ی پدرم رو حسابی کودکانه و بی منطق میدونست . توی تمام صحبت هاش جوری حرف میزد که اگه حتی دروغ هم میگفت میتونستی باور کنی که تنها عالم زمینه. حرفش رو خیلی خوب ثابت میکرد حتی بدون اینکه ازش دلیل بخوای. خوب بلد بود که این گفتگو رو کسل کننده و تکراری نکنه. لحن شیرینی داشت و گاهی میون صحبت هاش طنازی های موقرانه ای میکرد که آدم دلش می خواست سالها بشینه و به حرفهاش ، حتی اگه تکراری هم باشه گوش بده... اما اون انگار همیشه کلی حرف نگفته داشت برای گفتن و تعریف کردن.
میدونستم که با دربار رفت و آمد داره و پست خیلی مهمی هم بهش دادند. پدرش قبل تر نظامی بوده و حالا هم اون روی خوشنامی های پدرش در دربار شخص محبوبی بین شاه و اطرافیانش به حساب میومد. اما من هیچ وقت نفهمیدم این پست مهم درباری چیه! هیچ وقت نگفت. نگفتن که نه ، طفره میرفت و حرف رو با همون لحن خاصش عوض میکرد. شاید حتی خودش هم درست نمیدونست . . . نظامی؟ رئیس دفاتر یکی از درباریان؟ وزیر امور بین الملل؟ مترجم؟ معاونت؟ چی؟ بالاخره که باید یه کاری میکرد. . . اما ، برای من که مهم نبود. مهم خودش بود و کمی هم شهرتش...!
اون روز خیلی از سلایقواعتقاداتم سوال کرد ؛ومن هممثل یه شاگرد زرنگ همه چیز روبراش سریع میگفتم. هنوز نیمه شبنشده بود که من روبه خونمون رسوندوازمقولگرفت که باز هم با هم ملاقات داشته باشیم. میدونستم که اون شماره ی خونمون روداره. وقتی رسیدمخونههنوزکسی خونه نبودومن هم اینبار برخلاف همیشه خوشحالوبا هزارفکروخیال که هر دقیقهولحظه ذهنم روپر میکردبه اتاقم پناه بردمودفتر خاطراتم روباز کردم.
فصل دوم
صدای صفحه ی گرام از توی سالن پائین می یومد. مادر و دوستاش طبق معمول دوره داشتند و امروز نوبت خونه ی ما بود. صداشون یک لحظه هم قطع نمیشد.سردرد گرفته بودم و بد ندیدم که کمی کتاب بخونم. گرچه چیزی هم از کتاب نمیفهمیدم.اونقدر ذهنم درگیر بود که هر خط رو ده بار میخوندم به این امید که یه چیزی بفهمم ، اما هنوز بین خط اول و دوم پرسه میزدم.صدای تقه در اومد و لحظه ای بعد در باز شد. ننه گوهر بود.ننه گوهر زن مسنی بود که از جوونی توی خونه پدری مادرم برای مادربزرگم کار میکرد.گاهی هم مادرم ازش میخواست تا کمکی هم به اون بکنه که اغلب گوهر خونه ی ما بود
-مهربانو جان ، بیا پایین گوشی رو بردار.
-کیه ننه گوهر؟
-آقا کیارش.
حالم خوب شد.انگار تا حالا هیچ وقت سر درد نداشتم.با خوشحالی از روی تخت پریدم پایین و گفتم:
-الان میام.
ننه گوهر در و بست و رفت.سریع رفتم پایین تا بیشتر از این منتظر نمونه.اصلا دلم نمیخواست با دوستان مادر روبرو بشم.لباسم یه پیرهن ساده زرد رنگ بود که کمربند چرمی اش حسابی تو تنم خوش فرمش کرده بود.
-سلام.
هر کسی جوری جوابم رو داد و من سریع و بدون اینکه به چشم های غضبناک مادر نگاه کنم رفتم سمت گوشی تلفن که خدا رو شکر دور از دید عزیزان حضار بود.نفس عمیقی کشیدم و گوشی رو برداشتم.
-بله؟
همون لحن بود. خود خودش.شیطون ولی موقر.
-چطوری کوچولوی دوست داشتنی؟
این اولین باری بود که بعد از اون دیدار رویایی با کیارش صحبت میکردم.هیچ وقت فکر نمیکردم که اینقدر جدی و مصمم رو یحرفش بایسته.
-سلام.خوبم. شما خوبین؟
-عالیییییییی.بهتر از این نمیشه.
بعد کمی مکث کرد و گفت:
-مهمون داری؟
آروم توی گوشی گفتم:
-مادرم مهمون داره.
-خنده ای کرد و گفت:
-ا؟اشکالی داره تو هم یه مهمون داشته باشی؟
-مهمون؟
-اوهوم...دلت نمیخواد دعوتم کنی خونتون؟
-البته ، چرا که نه...
هنوز حرفم تموم نشده بود که حرفم رو قاپید و گفت:
پس من تا یک ساعت دیگه اونجام.
گوشی توی دستم خشک شد.صدای بوق های ممتدِ قطع شدن مکالمه ، توی سرم صدا میکرد. حرفم رو روی هوا گرفته بود. گوشی رو روی دستگاه گذاشتم و آروم مادر رو صدا کردم یه گوشه.مادر هنوز از دستم عصبانی بود و با تندی بهم نگاه میکرد.
-تو عاقبت آبروی منو میبری جلوی اینا.
-تلفن کارم داشت وگرنه نمیومدم پایین.
نفسش رو بیرون فوت کرد و با حرص گفت:
-حالا خدا رو شکر که لباست خوب بود.باید از اول میومدی بهشون سلام میکردی نه اینکه...
-مامان ، کیارش میخواد بیاد اینجا.
مادر و پدر همون شب با تماس کیارش از موضوع با خبر شده بودند.چه راضی چه ناراضی این چیزی بود که کیارش خواسته بود و اونها فقط به حرفش گوش میدادند.کیارش تقاضای رفت و آمد کرده بود و خب مسلما پدر من هم چیزی جز موافقت توی زبونش نگشته بود و مادرم از اینکه کیارش پارسا پیشنهاد معاشرت به دخترش داده هر روز هزار بار افکار آینده اش رو به زبون میآورد.اینکه توی مراسم عروسی چه ها میکنه و تعریف از خونه ی آینده ی دخترش که فقط همه ی اینها یه احتمال بود و بس.
مادر یه هو ساکت شد و چشم هاش رو ریز کرد.تغییر رنگ صورتش رو به وضوح میتونستم درک کنم.لبش رو گاز گرفت و گفت:
-چرا الان میگی؟
-خب چون به منم همین الان گفت.
-کیارش زنگ زده بود اینجا؟!
-اوهوم.
-زودباش برو حمام و بعدش هم یه لباس خوب . مناسب بپوش.زودباش تا نرسیده.
هنوز بهت زده نگاهش میکردم که چهره اش رنگ خوبی به خودش گرفت و لبخند محوی روی صورتش پدیدار شد و زیر لب گفت:
-چه مهمونی ای بشه امروز...حتی باورشون هم نمیشه که امروز چه مهمون عزیزی داریم.
کیارش برای اولین بار بود که میومد خونه ی ما. همیشه پدرم میرفت پیش اون ، البته برای مداوا و درمان. اما خب دوستی کوچیکی هم با هم داشتند.مادر از خوشحالی سر از پا نمیشناخت.دادن پزِ کیارش به عنوان مهمون توی خونه اش به دوستاش بهترین چیزی بود که مادرم میتونست تصور بکنه.
-تو که هنوز وایسادی! بجنب تا پسره نرسیده.
حدودا یه ربعی طول کشید تا هم حمام برم و هم لباس مناسبی بپوشم.لباسم پیرهن گلبهی رنگ ساده ای بود که جذب بودنش هیکلم رو حسابی متناسبتر از اون چیزی که بود نشون میداد.با یقه ای کار شده و آستین های حلقه ای.موهام رو همون طور که خودم بلد بودم بالای سرم جمع کردم و از بالا روی اطراف سرم ریختم.موهام خیلی بلند بود این حالت به موهای لخت من خیلی میومد.آرایش ملایمی هم کردم و ایستادم جلوی آینه ی قدی گوشه اتاقم و نگاهی به خودم انداختم. یعنی من انقدر بزرگ شده بودم؟
-مهربانو؟
صدای مادر بود.احتمالا می خواست مطمئن بشه که لباسم مناسبه یا نه. یا اینکه آرایشم اونقدری که باید باشه هست یا نه! سریع از اتاقم بیرون رفتم و از نرده های بالا نگاهی به سالن انداختم. کسی توی سالن اصلی نبود.مجبور شدم برم پایین تا مادر بیشتر از این عصبی نشده.پله های رو با حالت دو پایین رفتم و هنوز بین پله ی پنجم ششم بودم که مادر و کیارش رو روبروی خودم دیدم. کیارش لبخندی دلنشین روی لب داشت و با آرامش و متانت نگاهم میکرد. کمی خجالت کشیدم.عجیب بود دیدار اول توی جمع خصوصی.
پیراهن آبی ملایمی تنش بود ، همراه با کراواتی بلند و شلواری مشکی و لیوان شربتی به دست. گرمی گونه هام خبر میداد از سرخ شدنشون از خجالت.
چشم به کف سالن دوختم و آروم و زیر لب گفتم:
-سلام.
محکم و مردونه جوابم رو داد و دستش رو به طرفم دراز کرد.
مادر لبخندی تصنعی زد و گفت:
-من میرم پیش مهمونا. مهربانو از مهمونت پذیرایی کن.
چشمی گفتم و مادر ما رو تنها گذاشت.چه جو بدی بود.اصلا نمیدونستم که باید چیکار کنم و چی بگم توی اون لحظه!کمی از شربتش خورد. اونقدر خونسرد بود که انگار همیشه این عادت رو داشته که عصرها سری به ما بزنه.
-چقدر این پیرهن بهت میاد.
-ممنون.
-خسته نشدی؟بیا بریم بشینیم.
لبخندی زورکی زدم که دستم رو گرفت و هر دو رفتیم سمت مبل های سالن ورودی.در حالی که خودش رو روی مبل جا به جا میکرد تا بهتر بشینه کمی دیگه از شربتش رو خورد و گفت:
-از اون روز نتونستم بهت فکر نکنم.دختر تو منو جادو کردی! گاهی پدرت عکست رو نشونم داده بود اما وقتی خودم دیدمت تازه باورم شد که اردلان چه فرشته ای تو خونه اش نگه داشته.
احساس میکردم الانه که سرخی گونه هام تبدیل به رنگ تیره ای بشه.از تعریف هاش حالم یه جوری میشد.یه جور خوب.چقدر حالاتی که برام تعریف میکرد شبیه احساسات من بود. من هم همین حس رو داشتم.حتی یک لحظه هم کاری رو بدون فکر کردن به اون انجام نداده بودم.یه حسی مدام توی این روزها زیر گوشم زمزمه میکرد که اگه ازش غافل بشم حتما میمیرم.
-چقدر غریبی میکنی دختر خوب.نکنه من باید به تو تعارف کنم.ها؟ بیا یه کم از این شیرینی ها بخور رنگت وا شه.
لبم رو گاز گرفتم و گفتم:
-اصلا.نه خیلی هم راحتم.فقط نمیدونم چرا هنوز توی شوک ام.
چشم هاش رو ریز کرد و آروم پرسید:
-نکنه توام تو فکر من بودی؟ها؟ای وروجک دوست داشتنی.
خنده ام گرفت.ظرف شیرینی رو از روی میز برداشتم و گرفتم سمتش.
-لطفا بردارید.وگرنه شب من میمونم و مادرم و اخم و تَخم هاش.
خنده ی بلندی کرد و گفت:
- به خاطر اینکه تو شب کتک نخوری من امشب حسابی از خودم پذیرایی میکنم.
کمتر احساس غریبی و بهت زدگی میکردم.چقدر خوب بلد بود افکار آدم و بخونه.
-مادرت همیشه مهمون داره؟
-نه.مهمونی دوره ایه.هر پنج هفته یه بار به مامان من میرسه.
-مثل مادر من.حتی یه روز هم خونه اش خالی از این زنهای بیکاره نمیشه.البته برای اون که همیشه تنهاست خوبه.
-منم اصلا از این مهمونی ها خوشم نمیاد.
چشم هاش رو ریز کرد.
-حتی اگه من تو اون مهمونی باشم؟
موهام رو پشت گوشم زدم و گفتم:
-نه.اون مهمونی قطعا عذاب آور نیست.
اخمی کرد و گفت:
-آخه از کجا انقدر مطمئنی؟تو که دو روز هم نیست منو میشناسی.
-مردم شناسی ام قویه...
خنده اش مثل بمب صدا کرد.جوری میخندید که من هم به خنده افتادم.توی ساختمون صدایی به جز صدای خنده های من و اون به گوش نمیرسید.
-سینما میری؟
-سینما؟خب اگه پیش بیاد بدم نمیاد.
-یه فیلم جدید روی پرده اس.دوتا هم بلیط دارم.میخوای بریم ببینیم؟
-برای کِی؟
-همین فردا.چطوره؟
-باید با پدرم صحبت کنم.
-پدرت با من.دل خودت چی میگه؟
دل لامذهب من که از همون اول قند توش آب شده بود.شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
-بدم نمیاد.
نفس عمیقی کشید.انگار خیالش راحت شده بود.یه لم داد روی کاناپه و گفت:
-خب.برنامه ی فردامون هم جور شد.
کمی نگاهش کردم.ظرف شکلات خوری رو به سمتش گرفتم.نگاهی به ظرف و نگاهی به من انداخت و گفت:
- اینطوری که تو داری این همه چیزی میدی به من بخورم گمون نکنم که تا فردا سالم بمونم که بریم سینما.
-خوشمزه اس.نمیخوام بهتون بدبگذره.
شیرین و بانمک خندید.لب هاش رو قنچه و چشم هاش رو ریز کرد و از بین شکلات ها یکی برداشت.ظرف رو روی میز گذاشتم که گفت:
-خیلی وقته از همه چیز خسته ام.کاش بتونم با تو فراموش کنم این همه دل مشغولی رو.
توی دلم غوغایی بود.با هیجان اما ناامن نگاهش کردم.یعنی میشد که من بشم مرحم خستگی هاش؟منی که هنوز احتیاج به مرحم داشتم ... چطور میشه؟ کیارش و غیر مستقیم حرف زدن هاش آدم و شوکه میکرد. چرا واضح نمیگفت منظورش از این حرفها چیه؟اگه اونی بشه که من بهش فکر میکنم...وای حتی تصور این همه خوشبختی رو هم نمیتونم بکنم.
صدای مادر ما رو به خودمون آورد.به روبرو نگاه کردم. مادر و دوستای به قول خودش فرنگ رفته و های کلاسش روبرومون بودند که از خوشحالی نیششون تا بناگوش باز شده بود.مادر لبخندی زد و گفت:
-کیارش جان دوستام برای عرض ادب و سلام اومدن ...
هنوز حرف مادرم تموم نشده بود که کیارش سری تکون داد و گفت:
-بله....حالتون چطوره خانوما؟
یکی از دوستان مادرم که قد کوتاه و هیکلی نه چندان متناسب داشت به سمت ما اومد و درحالی که به نشانه ی احترام گوشه ی پیرهنش رو میگرفت و با زانو مثل فنر بالا و پایین رفت گفت:
-خیلی از دیدارتون خوش وقتم جناب پارسا.
بعد رو به من کرد و گفت:
-خیلی خوش شانسی دختر که همنشین آقا کیارش شدی.
دلم میخواست خفه اش کنم.حرفش بیشتر یه طعنه بود تا تعریف.اون میخواست از حسادت منو پیش کیارش کوچیک کنه.کیارش دست منو توی دست گرفت و با مهربونی گفت:
-این از بخت خوب منه که الان پیش مهربانو هستم.اگه اون روز نمیدیدمش معلوم نبود الان در چه حال و روزی بودم.
فشار کوچیکی به دستش دادم تا بفهمه که چقدر حرفش برام دلنشین بود.نگاهش کردم.لبخند مهربونش هنوز روی لبش بود.
بقیه ی مهمون ها هم به سبک خودشون خوش و بشی کردند و بعد هم همه ی مهمون ها رفتند.
من موندم و کیارش و مادر.هر سه نشسته بودیم.کیارش درخواست قهوه کرده بود.تا قهوه ها آماده میشد مادر هم کنار ما نشست.
-خب کیارش امیدوارم امشب و اینجا بمونی.
-نه بهتره باشه برای یه وقت دیگه.دلم میخواد فقط در حد خوردن یه قهوه ی دیگه پیشتون باشم.
-اگه پدرم بیاد ببینه که شما اینجا بودید و بدون اینکه منتظر اون بمونید رفتید نارحت میشه.
نیشگونی از گونه ام گرفت و گفت:
-اردلان از دست هیچ کس ناراحت نمیشه.
مادر نفسش رو بیرون داد و گفت:
-اما بمون.قول میدم بهت بدنگذره.
کیارش کمی گره کراواتش رو شل کرد و گفت:
-باشه.میمونم.
************************
امشب بهترین شام عمرم رو خوردم.
پدر که اومد از دیدن کیارش مات شد...از قبل میدونست که من با کیارش آشنا شدم.اما حظور یک دفعه ایه کیارش براش غیر منتظره بود.کیارش همین امشب به بابا گفت که ما فردا میریم سینما.پدر هم سری تکون داد.
کیارش بعد از خوردن شام و یه دست تخته بازی با،بابا رفت.
زیر گوشم موقع رفتن آروم گفت که خیلی دوست داشت بیشتر بمونه؛اما حیف که نمیشه!
منم فقط بهش لبخند زدم.خب منم دوست داشتم بمونه.
امشب مطمئنم که شوق فردا نمیزاره زود بخوابم.سینما رفتن با اون میتونه بهترین تفریح باشه.
هجدهم دی ماه سال یکهزارو سیصد و پنجاه و دو
تهران
فصل سوم
کت و دامن قهوه ای رنگم رو تنم کرده بودم و به کفشهام نگاه می کردم.احتمالا کفش های شیری رنگم بد نمیشد با این سِت لباس.حالم خاص بود.یه لحظه بی اختیار میخندیدم و لحظه بعد قلبم اونقدر تند تند میزد که احساس خفگی میکردم.کششی به بدنم دادم و کفش های جلو باز و پاشنه بلند شیری رنگم رو به پا کردم.صدای مادر بلند شد:
-مهربانو.بیا دیگه.چیکار میکنی؟
نگاه دیگه ای به خودن انداختم.نه،خوب بودم.اما موهام زیادی ساده بود.
-مهربانو؟اومدی؟
نگاهی به در اتاقم انداختم.باید زودتر میرفتم....اما نمیشد...
سرم رو برگردوندم سمت کمد.کلاه قهوه ای رنگ نیمه توری تهه کمد بدجوری خودنمایی میکرد.صدای مادر دیگه تقریبا مثل یک حکم بود که اگه اجرا نمیشد سرم به باد رفته بود.
-مهربانو!
کلاه رو برداشتم و کیف دستی ام رو هم از روی تخت برداشتم و دویدم سمت سالن پایین.چشم های مادر قرمز شده بود و با اخم نگاهم میکرد.
-هیچ معلومه چیکار میکنی؟میدونی که کیارش روی زمان حساسه!نمیخوای که با این کودن بازیهات پسره رو منصرف کنی؟
لبخندی زورکی زدم و گفتم:
-من آماده ام.حالا هم که دیر نشده.
لبش رو با حرص میجوید و پلک چپش از خشم میپرید.
-زود برو توی حیاط که اگه رسید منتظر نمونه.
چشمی گفتم و به سمت در خروجی رفتم.هنوز مُردَد بودم. ایستادم و بدون اینکه به عقب برگردم آروم پرسیدم:
-مامان،من خوبم؟
میدونستم که داره حرص میخوره.صدای نفسش رو که به شدت بیرون میداد رو شنیدم.اما لحنش حسابی مهربون بود.
-آره عزیزم.درست مثل یه پرنسس شدی.
لبخند بی اختیار دوباره صورتم رو پوشوند.مهلت ندادم که خداحافظی کنه.دستگیره در رو کشیدم و به حیاط رفتم.
کمی طول و عرض حیاط رو قدم زدم و یه گل از توی باغچه چیدم.البته دور از چشم مادر.همیشه بابت این کارم با هم بحث داشتیم.اما خب من عاشق این بودم که هر روز یه گل از توی باغچه بچینم و بزارم توی گلدون کوچیک توی اتاقم.بوی گل یاس گوشه ی دیوار مستم کرد.با تمام وجود ریسه های پایین ریخته شده ی گل یاس رو بوییدم.شاخه ی گل توی دستم رو بین انگشتهام بازی میدادم.
دینگ...دینگ...دینگ....صدای ساعت ایستاده ی گوشه ی سالن بود که ساعت هفت شب رو اعلام میکرد. صدای موتور ماشین کیارش رو شناختم.سمت در رفتم و نفسم رو توی سینه ام حبس کردم تا پیدا بشه و زنگ خونه رو بزنه...
صدای قدم هاش رو بعد از صدای باز و بسته شدن در ماشین شنیدم.خودش بود.متین و با قدم هایی شمرده و آراسته راه میرفت.اینو با تمام وجودم درک میکردم.
صدای زنگ در بلند شد.نفسم رو بیرون دادم و با لبخندی روی لب در رو باز کردم.به خنده افتاد و با لبخندی مردونه گفت:
-پشت در بودی بدجنس؟
شاخه گل توی دستم رو به سمتش گرفتم و گفتم:
-منتظرتون بودم.
گل رو گرفت و نزدیک بینی اش برد و با نفسی عمیق بوش کرد.
-معرکه اس.بیا بریم تا دیر نشده.جامونو میدن به بقیه ها.
**************************************
قسمتی از سالن سینما بود که از بقیه قسمت ها بالاتر بود.با کمی تو رفتگی که بقیه ی افرادی که توی سالن میومدن دید نداشتند به اون جایگاه.هربار که قلبتر به سینما رفته بودم همیشه جلوی اون قسمت که با پرده ی قرمز رنگی پوشیده شده بود رو با تعجب و کنجکاوی نگاه میکردم.سر در نمی آوردم که اونجا چه جایگاهیه.وقتی که از در سالن تو میرفتیم چند نفری جلو اومدند و جلوی من و کیارش تعظیم کردند.یمی از اونها که لباس رسمی کار تنش بود ما رو به سمت همون جایگاه ویژه هدایت کرد.از اون قسمت میشد تمام سالن رو زیر نظر داشت.
کیارش موقع ورود حتی بلیط هم نشون نداد....یاد حرف دیشبش افتادم که میگفت من دوتا بلیط دارم...و حرف امروزش که گفت اگه دیر برسیم جامون رو میدن به بقیه....
ای بدجنس.خوب بلد بود منو درگیر حرف هاش کنه.کیارش موقع رفتن به جایگاه اول خودش رو عقب کششد تا من برم جلو و بعد هم خودش دست زیر بازوی من انداخت و همراه هم به سمت صندلی ها رفتیم. احساس عجیب ترین حس دنیا رو داشتم.توی اون لحظه انگار من پرشکوه ترین آدم روی زمین بودم که برام جایگاه ویژه اعیان و اشراف سالن سینما رو تدارک دیده بودند.
-همین جا خوبه. از اینجا بهتر میتونیم پرده رو ببینیم.
نگاهش کردم که با دیدن لبخند روی لبش ، حرفش رو تایید شده خوندم و همون جا روی صندلی کنارم نشستم.کیارش هم کلاه و کتش رو درآورد و آروم نشست کنارم.ذوق زده بودم.با حیرت به اطرافم و خوراکی ها و نوشیدنی های روی میز کنارم نگاه میکردم.کیارش کتش رو گذاشت روی صندلی کنارش و یه لم داد روی صندلی و با لخند همیشگی و آرامش ذاتیش به من خیره شد.
-نمیخوای کلاهت رو برداری؟
تازه یاد کلاه بزرگ روی سرم افتادم و گوشه ی لبم رو از خجالت گاز گرفتم.کلاهم رو آروم از روی سرم برداشت و موهام رو مرتب کرد.منم برای قدردانی ازش یه گیلاس از نوشیدنی های روی میز پر کردم و سمتش گرفتم.ابرویی بالا انداخت و با یک دست لیوان رو گرفت.
-از حالا؟چی تو سرته دختر؟
منظورش رو نمیفهمیدم.کمی نگاهش کردم که باز خندید و محتوی گیلاس رو به یک ضرب سرکشید.
-خودت نمیخوری؟
-من مشروب نمیخورم.
-دختر اردلان باشی و مشروب نخوری؟
-پدرم هیچ وقت توی خونه مشروب نمیخوره.
گیلاس خالی رو به طرفم گرفت و گفت:
-اوهو....
لیوان رو گرفتم و گفتم:
-بازم بریزم؟
-نه فعلا...باشه تا بعد...
تا فیلم شروع بشه نیم ساعتی مونده بود.هنوز پنج دقیقه هم از ورودمون نگذشته بود اما من حسابی کلافه شده بودم.کیارش همون طور مات و مبهوت لمیده بود به صندلی و گاهی به من خیره میشد و گاهب به پرده ی سالن.من هم کاری جز مودبانه نشستن و گاهی برانداز کردن اطرافم نداشتم.مونده بودم که اصلا برای چی درخواست فیلم دیدن به من داده و حالا داره با این رفتارش منو عصبی میکنه!کمی روی صندلیم جا به جا شدم.نگاهی به کیارش انداختم که با چشمهای خمارش داشت حرکات منو میپایید.لبخندی زورکی تحویلش دادم.مدام حرفهای مادرم توی گوشم بود.
-نکنه با خنگ بازیهات این پسره رو از دست بدی ها!هواست و جمع کن که کاری نکنی ازت دلزده بشه.
اما من واقعا نمیدونستم در مقابل سکوت های طولانی اون چی باید بگم.
-میشه گیلاسم و پر کنی؟
از اینکه بالاخره به حرف اومده بود خوشحال شدم.مثل یه بچه ی حرف گوش کن کاری رو که خواسته بود انجام دادم.گیلاس رو به سمتش گرفتم.با مکثی طولانی و نگاهی چشم در چشم که تا مغز استخوونم و میسوزوند گیلاس رو از دستم گرفت.یه هو بدنم سرد شد و سرم رو پایین انداختم.
-معذرت میخوام که مزاحمتون شدم.
سرم رو بلند کردم. مرد حدودا پنجاه و خورده ای ساله بود که نزدیک در ورودی هم بهمون خوش آمد گفته بوئ.هردو نگاهش کردیم که گفت:
-سالن سینما داره شلوغ میشه ، اگه اذیت میشید تا شروع فیلم پرده ی جایگاه رو میکشم که راحت باشید.مردم رو که میشناسید؟!
کیارش با اشاره دست اجازه اش رو صادر کرد و بعد هم اون مرد رفت.
-این آقا کی بود؟
-رییس سینما.
-اوهوم.
کمی لبش رو تر کرد و گیلاس رو روی میز گذاشت.جعبه ی طلایی رنگ کوچیکی از توی کتش درآ<رد و کت رو دوباره روی صندلی انداخت.جعبه ی سیگار بود.عجیب زیبا بود!سیگاری از توش برداشت و گذاشت گوشه ی لبش.همون طور که سیگار گوشه ی لبش بود نامفهوم گفت:
-میشه برام روشنش کنی؟
-حتما....اما فندک ندارم...
انگار تازه حواسش جمع شده بود.کمی پیچ و تاب خورد و فندکی از توی جیب شلوارش درآورد و داد به دستم.فندک ، نقره ای رنگ و سنگین بود.بوی عطر خوبی هم میداد.عطری که همیشه کیارش میزد.فندک رو روشن کردم و نزدیک سیگار بردم.کیارش پک های محکمی به سیگار زد و به نشانه ی تشکر گونه ام رو بوسید.از کارش گیج و منگ شدم.اولین باری بود که یه رابطه هرچند کوچیک بین من و اون برقرار میشد.مشغول کشیدن سیگار بود و گاهی زیر لب آوازی نامفهوم میخوند.
-هی دختر،تو نمیخوای یه چیزی بگی؟
-من؟
-غیر از تو دختر دیگه ای اینجاس؟
-نه...خب...
-ای بابا.خجالت و بزار کنار.یه کم مشغول شو.چی میخوری بگم برات بیارن؟
-هیچی.
نیشگونی از بازوم گرفت و گفت:
-خودم فهمیدم.هیچی یعنی یه چیز خیلی خوب که روت نمیشه بگی.
-نه...خب فقط یه قهوه.
-مطمئنی چیز دیگه ای نمیخوای؟
بدش نمیومد به زور هم که شده لب منو هم تر کنه.اما من لجباز تر از این حرفها بودم و روی حرف خودم استوار.
-بله.فقط یه فنجون قهوه.
زنگوله ی کوچیکی روی میز بود که تا اون موقع انگار اصلا ندیده بودمش.کیارش از روی میز برداشتش و آروم تکونش داد.بعد از چند لحظه همون پسری که ما رو به اینجا راهنمایی کرده بود اومد.
-دو تا قهوه با یه کیک شکلاتی بزرگ.
بعد آروم به من گفت"
-قهوه اتو با چی میخوری؟
-شیر اگه ممکنه.
-شیر هم بیار.
پسر تعظیمی از روی اطاعت امر کرد و رفت.
بین پک هاش گفت:
-فیلم خوبیه.من بار سوممه که میام واسه دیدنش.
شیطنتم گل کرد.شاید شوخی اونم توی اولین دیدارها با اون یه چیز محالی بود اما دلم و زدم به دریا و گفتم:
-دو بار قبلش با کی اومدین؟
خنده ای کرد و گفت:
-خودت چی حدس میزنی؟
-خب اگه خوشگل نبوده باشه زیاد حسودیم نمیشه.
خنده ی بلندی کرد و گفت:
-اتفاقا خیلی هم خوشگل بود.
-بدجنس...
زیر گوشم آروم گفت:
-اما به پای تو که نمیرسیدن.
خنده ام گرفت.انگار مادرزاد لوند به دنیا اومده بود.دلم میخواست از حرص مشت محکمی حواله ی بازوش کنم و بعد هم از تهه دل بخندم.اما حیف کنه تقریبا غیرممکن بود.
-معذرت میخوام.
-بیا پسر.
پسرک جوون با یک سینی به دست از پشت پرده ظاهر شد.سینی رو که گذاشت کیارش انعام درشتی بهش داد اون هم تشکر کرد و رفت.
بوی قهوه فضا رو پر کرد.
-چه عطر خوبی داره.
-پس بخور تا سرد نشده.
اول فنجون قهوه ای به دست کیارش دادم و فنجون دیگه ای رو خودم برداشتم.
-کیک رو با قهوه میخورید؟
-نه.ترجیح میدم بعدا بخورم.اما تو بخور.رودربایتس نکن.
-نه.منم بعدا میخورم.
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
-هرجور راحتی.
و بعد هم شروع کرد به خوردن قهوه اش.قهوه رو توی سکوت خوردیم و درست لحظه ای که فنجون ها رو روی میز گذاشتیم صدای موسیقی فیلم بلند شد.پرده ی جلوی ما کنار رفت و هردو به تماشای فیلم نشستیم.فیلم بدی نبود.سرگرم کننده بود و گاهی باعث خنده های محکم و بلند کیارش میشد.بعد از دیدن فیلم کمی روی صندلی جابه جا شد و گفت:
-میشه یه کم گیلاسم و پر کنی؟
با تعجب نگاهش کردم.قصد رفتن نداشت.
-چیه؟چرا اینطوری نگاه میکنی؟
لبخندی زدم و سریع گیلاسش رو پر کردم.تشکر کرد و یه یک ضرب محتوی گیلاس رو سر کشید.نفسش رو با صدای بلند بیرون داد.نگاهش به گیلاس توی دستش بود.توی دلم آشوبی بود.جرات پرسیدن جمله ی کی میتونیم بریم روهم نداشتم.اما اون انگار توی این دنیا نبود.هنوز مبهوت بود و گاهی نفسهای عمیقی میکشید.عجب جوی بود.دیگه همه سلن سینما رو ترک کرده بودند و جز من و کیارش کسی اونجا نبود.شاید اگر کمی با آرامش حرف دلم رو میزدم واکنش بدی نمیدیدم!
آروم دست انداختم دور بازوش و خیلی آهسته زیر گوشش زمزمه کردم.
-امکان داره منو برسونید خونه،آقای پارسا؟
انگار نشنید.هیچ واکنشی نشون نداد.بدنم یخ کرد و فقط زل زدم به چشم هاش.پلک میزد.ولی سکوت وحشتناکش کشنده بود.هنوز توی افکار خودم غوطه میخوردم که صورتش رو به سمت من برگردوند و چشم هاش رو ریز کرد.
-چی گفتی؟
پس شنیده بود.قصد آزار منو داشت...احساس خفگی کردم.لبخندی همراه با نگرانی زدم و دوباره گفتم:
-ممکنه که منو تا خونه برسونید؟
دوباره نگاهم کرد.اینبار یکی از ابروهاش رو بالا انداخته بود و حق به جانب براندازم میکرد.به خودم اومدم.هنوز دستم زیر بازوهای قدرتمندش بود و فاصله ی صورتمون از هم دو بند انگشت...لب پایینم رو ناخودآگاه گزیدم و خودم رو خیلی آروم کشیدم عقب.انگار از حرکت من ناراضی شده بود.سرش رو برگردوند و دستی توی موهاش کشید و با صدایی دورگه گفت:
-میگم راننده تا خونه ببرتت.
بیحوصلگی توی صداش موج میزد.از حرفی که زده بودم پشیمون شدم.مطمئنا از دستم دلخور شده بود و من...واقعا کاری نمیتونستم بکنم.
-شما اینجا میمونید؟
بدون اینکه نگاهم کنه کلاهم رو بهم داد و گفت:
-آره.بهتره بری تا دیر نشده.
این کم محلی هاش عذاب دهنده بود.کلاه رو با عصبانیت از دستش گرفتم و گفتم"
-بله.متوجه شدم.میرم تا شما به ملاقات بعدیتون برسید،جناب پارسا!
و بعد هم کلاه رو روی سرم گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم.بدنم از خشم میلرزید و توی حرکاتم سرعت داشتم.دلم میخواست هرچی زودتر اونجا رو ترک کنم.اما صدای قهقهه ی بلند کیارش منو ثابت نگه داشت.فقط دلم میخواست با صدای بلند زار بزنم و به اون بد و بیراه بگم.اونقدر خندید که اشک از چشم هاش سرازیر شد.
-مهربانو تو یه دختر واقعا جسوری....
دلم نمیخواست بغض و اشکم رو ببینه.اون فقط یه مرد مغرور بود که احساس میکرد صاحب تمام لحظات زندگیه منه.کیف دستیم رو از روی میز برداشتم.
-نمیدونم اینی که شما گفتید تعریف بود یا تمسخر.اما من ترجیح میدم تنها برم تا شما هم به ملاقات های بعدیتون برسید.
هر جمله ی من خنده ی اون رو بلندتر میکرد و من رو عصبی تر.دیگه تحمل این همه تحقیر رو نداشتم.خوب که خنده هاش رو کرد رو کرد به من و گفت:
-ببین دختر خوب،من الان اصلا حالم خوب نیست و اصلا بهت قول نمیدم که اگه بیشتر اینجا بمونی اتفاقی برات نیفته.مممم...خودت که بهتر میدونی...
نگاهی به کیارش و نگاهی به امتداد نگاه اون انداختم.چشم هاش روی شیشه های مشروب خشک شده بود.تا ته حرفش رو خوندم.از حرکات خودم خجالت کشیدم.تقصیر من هم نبود.از کجا باید حال و روز اونو درک میکردم.خداحافظی و بیرون رفتم از سالن سینما حتی بیست ثانیه هم طول نکشید و همین دستپاچگی های من دوباره صدای خنده های بلند کیارش رو تا فرسخ ها بلند کرد.
چقدر این موجود دوست داشتنی رو دوست داشتم.
*********************
یه حس عجیبه.یه حسه عجیبه که وقتی ازش جدا میشی و میری توی تنهایی خودت دلت هر دم هواشو میکنه.یه حس عجیبه که میگه کاش همیشه پیشت بود.همون حس عجیبه اس که دوباره زیر گوشت زمزمه میکنه " آخ که اگه الان بود چقدر به این لحظه ها جون میداد با اون شیرینی ذاتیش."
عجیبه ، اما یه احساسه...احساسی که با تمام وجودت درکش میکنی.بودنش چه لذتی داره.اینکه میدونی تو چنگته خودش یه دنیا می ارزه.برای اینکه تو آسیبی نبینی از خودش میگذره.واسه اینکه مَرده.قدرت داره اما پیش تو هنرنمایی نمیکنه.قدرت داره اما با همون قدرتی که حتی ازش استفاده نمیکنه تو رو سحر و جادو میکنه.حالم از این لحظه های تنهایی داره بد میشه.پس چرا تموم نمیشه این ثانیه ها؟!
وقتی رسیدم بابا و مامان مشغول شام خوردن بودند.بابا مثل همیشه در حالی که سرش پایین بود و مشغول خوردن غدا جواب سلامم رو آروم داد و این مامان بود که شروع کرد به سوال پیچ کردنم.اصلا حوصله نداشتم.فقط مطمئنش کردم که همه چیز رو به راهه.مامان خوشحاله...منم خوشحالم...چقدر این چند وقته همه چیز عوض شده.با یه ورود...یه ورود محکم.یه ورود ثابت.ورودی که فقط خودش و نیوورده.شاید با خودش همون احساس عجیب عشق رو آورده.چقدر زود همه چیز اتفاق افتاد.چقدر دلچسبه حتی خلائ های بین دو دیدار...
عشق حتی انتظارش هم شیرینه.
برای امشب کافیه.قول میدم تمام لحظه ها رو خوب ثبت کنم.از حالا به بعد حتی مصمم ترم توی ثبت خاطراتم.
نوزدهم دی ماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه دو
تهران
************************************************** ****************
یک هفته اس که کیارش باهام تماسی نگرفته.مادر مدام بازخواستم میکنه . از ترس رفتار بد اون روزی که سینما رفتم رو براش تعریف نکردم.چطور میتونستم که بگم من با کیارش پارسا ، صاحب اون همه امتیازات و شهرت سیا سی برخورد تند و حقارت باری داشتم.
حتم دارم که کیارش دیگه سراغی ازم نمیگیره.پشیمونم....خدایا قول میدم اگه برگرده کاری نکنم که باعث دلخوری اش بشم.دلم گرفته.شاید با المیرا به یه امامزاده برم.
چقدر دلتنگ اون لعنتی ام.باورم نمیشه که اینطوری منو فراموش کرده باشه.
بیست و ششم دی ماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و دو
تهران
************************************************** *
امروز بالاخره کیارش زنگ زد.باورم نمیشه.اول خودم گوشی رو برداشتم چون فکر میکردم دوستم المیراست.اما تا برداتشتم و صدای اونو شنیدم آب دهنم پرید توی گلوم و همین باعث شد تا اون دوباره به من بخنده.همیشه از این کارش حرصم میگیره. گفت که مجبور بوده برای کار مهمی بره اروپا.گفت که حتی نتونسته باهام خداحافظی کنه.منم قبول کردم.قرار گذاشت که شب بیاد خونمون.نمیتونم به خودم قول بدم که اگه دیدمش از خوشحالی پس نیفتم.امروز بهترین روز زندگی منه.حالا فهمیدم که کیارش هنوز هم منو دوست داره.حتی اگه باهاش اونقدر وقیحانه برخورد کنم!
بیست و هشتم دی ماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و دو
تهران
قبل از رسیدن کیارش خواستم در مورد اون از پدر سوالهایی کرده باشم که با هم پدر با همون خشکی ظاهریش ثابت کرد که سوال پرسیدن ازش یه کار بی فایده اس.
- میگفت شما مادرش رو از یه مریضی بزرگ نجات دادین.
- مرض بزرگی نبود. شاید برای هرکسی پیش بیاد.
- شما رو خیلی دوست داره. مدام از شما برام میگه.
- آره. یه زمانی خیلی باهم رفیق بودیم.
- پدر راست میگه که میخواد از هسرش جدا بشه؟
- آره.
- خب؟
- خب از خودش بپرس.آدم دروغ گویی نیست. برو و بزار من کتابم رو بخونم.
صدای اعتراض مادر بلند شد .
- اردلان جوابش رو بده. همه چیز رو که نمیتونه از اون بپرسه.
صدای زنگ در هر سه مون رو خاموش کرد. از جا بلند شدم و گفتم:
- من باز میکنم.
مادر با تحکم گفت:
- لازم نکرده. بشین گوهر باز میکنه.
لحظه ای بعد صدای ننه گوهر بلند شد.
- خانم ، جناب پارسا تشریف آوردن.
و بعد از اون صدای مردونه ی کیارش رو شنیدم که گوهر رو مخاطب قرار میداد:
- بیا ننه گوهر. نون محلیه. میدونستم دوست داری برات آوردم.
- مرسی کیارش خان. پیر شی ایشالا.
کیارش همیشه با ورودش برای همه ی اهالی خونه هدیه ای حتی کوچیک داشت.از در که وارد میشد اول هدیه ی گوهر رو میداد و بعد به سمت مادرم میومد و با یک دست کلاهش رو در می آورد و روی سینه برای ادای احترام میگذاشت و بعد کنار پدرم میرفت و هر دو ساعتی رو به تخته بازی و نوشیدن می پرداختند. در آخر هم به طبقه ی بالا و سالن پذیرایی می اومد. جایی که من همیشه اونجا منتظرش مینشستم.از راهرو عبور کرد و به سالن رسید. کت و شلوار مشکی ای به تن داشت که هیکل مردونه اش رو چندبرابر جذاب کرده بود. کلاه لبه داری هم به سر داشت و طبق معمول اول گل مادر و بعد پدر و ...!من هم برای اینکه بیکار نباشم تا اومدن او در سالن پذیرایی مشغول پوست کندن میوه میشدم.از بالا گاهی نگاهش میکردم که چطور با پدر بازی میکند و بابت هر جفت شیش چه ذوقی که نمیکنه. کیارش با اینکه شخصیت مهمی بود برای خودش اما خوب بلد بود که چطور با هر کسی رفتار کند. احترام مادر و پدر رو مواقعی که به دیدار من می اومد جور دیگری نگه میداشت و در مراسم هایی که من نبودم میدونستم که همیشه پدر و مادر باید اول به او سلام کنند و خلاصه رسم و رسوم کوچکتری از نظر طبقه رو رعایت کنند. بعد از بازی کردن تخته و نوشیدن شربتی و کشیدن مشترک سیگار برگ از پدر اجازه میخواست تا پیش من بیاد. پدر هم با اشاره ی سر موافقتش رو اعلام میکرد.کت و دامن مغز پسته ایی پوشیده بودم. موهام رو هم آرایشگر مخصوصی که مادرم برای این چند مدت استخدام کرده بود شینیون کرده بود. زنجیر و پلاک زیبایی روهم که اون برام خریده بود رو انداخته بودم. وقتی صدای پاش رو توی پله ها شنیدم از جا بلند شدم و چشم هام رو بستم.میدونستم که الان وقت هدیه ی منه. لحظه ای بعد صدای آکنده با خنده و شیطنتش رو شنیدم که میگفت:
- چیه ؟ منتظر هدیه ای؟
من هم با همون لهن جوابش رو دادم :
- اوهوم. زودباش تا گریه ام درنیومده.
- به چشم.لحظه ای کوتاه طول کشید و بعد گفت:
- خب ، حالا میتونی چشمهات رو باز کنی.
چشم هام رو که باز کردم چشمم به برگه ای افتاد.با تعجب و ابروانی درهم نگاهش کردم.هنوز لبخند روی لبش بود و چشمانش خمار.بی تعارف خودش رو روی مبل انداخت و ورقه رو به سمتم گرفت. با احتیاط برگه رو گرفتم و من هم روبروش نشستم.
- این چیه؟
- فکر نمیکنم خوندن رو فراموش کرده باشی.بخونش.
نگاهم رو از چهره اش برداشتم و به برگه چشم دوختم. حکم طلاق کیارش و همسرش بود. تهه دلم جشنی به پا شد ولی چهره ای ناراحت به خودم گرفتم و گفتم:
- دلم برای اون زن میسوزه.
- اون ازدواج یه ازدواج تحمیلی بود.من هیچ وقت عاشق شیده نبودم.این حق منه که با کسی که دوستش دارم زندگی کنم.
- اما تو یه دختر هم داری.
- اگه اون راحت باشه منم راحتم. اون هنوز بچه اس ، بزرگ که بشه میفهمه که با فرستادنش به فرنگ چه لطف بزرگی بهش کردم. اگه اینجا میموند و هر روز شاهد دعوای من و شیده بود ممکن بود افسرده بشه.
- امیدوارم که از من دلگیر نباشه. کاش میموند تا با ما زندگی کنه.
- تو بهتره به فکر عروسی باشی. ها؟
لبخندی به روش زدم.نگاهش کردم . اون هم خوشحال بود.راست میگفت. عروسی ما از فرنگ رفتن شیده مهمتر بود.قرار بود یک هفته بعد از طلاق کیارش ما ازدواج کنیم.میدونستم که خودش ترتیب همه چیز رو داده. اصولا برای انجام کارهاش از کسی نظر نمیخواست. این عادتش بود و من این رو خوب فهمیده بودم. اما همه ی کارهاش رو به بهترین نحو ممکن انجام میداد.اون حتی برای ازدواج با من هم نظر من رو نپرسیده بود در حالی که من راضی به این ازدواج بودم اما از کارهاش هاج و واج مونده بودم.نمیدونستم که با پدر و مادرم هم صحبتی کرده یا نه اما این مسئله رو طوری به زبون می آورد که انگار ما مدت طولانی ایه که قصد ازدواج داریم.
- یه ژورنال از لوکس ترین لباس های عروس سفارش دادم تا برام بفرستن.یه خیاط هم میشناسم که برای مادرم خیاطی میکنه.فرانسویه اما چند سالی هست که اینجا زندگی میکنه.اون ترتیب لباس عروس رو میده.چطوره؟
- عالیه.
****************************
روزی که کیارش ، ژورنال مخصوص لباس های عروس رو آورد ؛ مادرم سریع ژورنال رو از دستش قاپید و به بهانه ی اینکه من هنوز بچه ام و انتخاب درستی ندارم مشغول نگاه کردن و انتخاب شد. کیارش از کارهاش به خنده اقتاده بود و به شوخی میگفت:
- خب اگه خیلی دوست دارید میتونیم یه جشن هم برای شما و اردلان بگیریم. از نظر من اشکالی نداره.
مادر هم مصمم گفت:
- کیارش بزار من انتخاب کنم. پشیمون نمیشی.
- البته!
من و کیارش یک ساعتی بود که جلوی مادر نشسته بودیم تا مادر انتخابی بکنه. اما مادر لباسها رو با وسواس خاصی نگاه میکرد و از هر کدوم ایرادی میگرفت.من از کارهای مادر همیشه حرص میخوردم.لجباز و مُصِر بود توی کارهاش و اجازه ی اظهار نظر به کسی نمیداد. کیارش بهم قول داده بود که حتما همون چیزی رو سفارش بده که من خودم انتخاب میکنم.مادر مشغول ورق زدن ژورنال بود و زیر لب غرغر میکرد ؛ من هم با حرص مادر رو نگاه میکردم و کیارش هم با کلاهش بازی میکرد.
- مهین بانو ، هنوز انتخاب نکردی؟
- نه. اینها چرا اینقدر چین دار و پفی اند؟
کیارش کلاهش رو روی میز پرت کرد و رو به مادر نیم خیز شد و گفت:
- چون لباس عروس اند نه لباس یه کلفت ساده.
و بعد ژورنال رو از دستان مادر درآرود و به من دادو فهمیدم که مادر از کار کیارش یکه ای خورد اما به روی خود نیاورد.اطاعت عجیبی از کیارش داشت که تا امروز نیدیده بودم حتی از پدر اینطور اطاعت کنه.از جا بلند شد و به بهانه ی خستگی به اتاقش رفت تا استراحت کنه.
- بهتره زودتر انتخاب کنی تا لباست هم زودتر آماده بشه.جشن رو میخوام توی باغ خونه ی خودم بگیرم.چطوره؟
- عالیه.گرچه من تا به حال خونه و باغت رو ندیدم اما مطمئنم که خیلی قشنگه.
- خب بهتره همه چیز برات تازگی داشته باشه.
اون روز لباس عروسی انتخاب کردم که اتفاقا پر ازچین و پر بود و کیارش سلیقه ام رو تحسین کرد.لباسم کلاه و دستکش و یک چتر هم داشت که همیشه آرزوی همچین لباسی رو داشتم.اون روز کیارش من رو با تموم افکارم تنها گذاشت تا بره و به بقیه ی کارها رسیدگی کنه.
فصل چهارم
مراسم عقد و عروسی به طرز شگفت انگیزی به سرعت در راه بود.کیارش از حضور اشخاصی در مراسم عروسیمون صحبت میکرد ، که من فقط میتونستم با چشمانی از حدقه بیرون زده نگاهش کنم. دوستان زیادی داشت که مثل خودش معروف و بزرگ بودند.روز سوم اسفند ماه مراسم عروسی بود.اضطراب و تشویش خاصی ضعف چند ماهه ام رو بیشتر میکرد.به طوری که بعضی وقتها کیارش از دیدن رنگ پریده ام به هول و تشویش می افتاد. اما من برای اینکه توی کارها خلائی ایجاد نشه به گفتن یک جمله ی “ خوبم چیزیم نیست ” اکتفا میکردم.اما اون روز واقعا نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.همون روزی که ضعف از همیشه بیشتر بهم غلبه کرده بود و تمام وجودم در بر گرفته بود و در حالی که میخواستم برای پرو لباس آماده بشم ناخودآگاه به زمین خوردم. خیاط زن فرانسوی مسنی بود که به خاطر چند سالی زندگی توی ایران دست و پا شکسته فارسی میفهمید و چند کلمه ای هم صحبت میکرد. با چشمانی ترسان نگاهم میکرد و به حیرت افتاده بود که عروس سرحال و پرنشاط چند لحظه ی پیش ، چطور تبدیل به این دختر رنگ پریده شده که فرقی با یک مرده ی نیمه جون نداره. دلم میخواست فریاد بزنم و کمک بخوام اما انگار چیزی جلوی صحبتم رو گرفته بود . درون خودم مادرم رو با فریاد صدا میکردم اما در واقعیت حتی به اندازه ی حشره ای کوچیک هم صدایی ازم در نمیومد. بغض و درد راه گلوم رو گرفته بود.زن به سرعت از اتاق خارج شد و لحظه ای بعد که برای من سالها گذشت همراه مادرم وارد اتاق شد. مادر وقتی وارد اتاق شد یک لحظه از دیدن من شکه شد و توی سر خودش زد و من دیگه چیزی نفهمیدم.
*********************
چشمهام رو باز کردم.دقایقی طول کشید تا فهمیدم تو اتاق خودم و روی تختم هستم. از دیدن سر و وضع آشفته ی پدر با صورتی نگران و موهایی درهم که معلوم بود از شدت استرس هر لحظه دست توی اونها کشیده ناراحت شدم. تا به حال پدر رو اون طور ندیده بودم. کیارش هم حالی بهتر از پدر نداشت. و مادر روی صندلی اتاقم به خواب رفته بود. صورت خسته اش رو تا به حال ندیده بودم. به دستم سرمی وصل بود که از دیدنش تنم مور مور شد. کیارش با دیدن چشمان نیمه بازم پدر رو مخاطب قرار داد.
- اردلان ، به هوش اومد.
پدر مثل برق گرفته ها به سمتم اومد و با مهربونی پرسید:
- حالت خوبه دخترم؟
خواستم جوابش رو بدم اما هنوز هم توانایی صحبت نداشتم. با باز و بسته کردن پلکهام بهش فهموندم که هنوز زنده ام ! احساس تشنگی میکردم. زیر لب و با تمام توانایی زمزمه کردم: “ آب “ . کیارش متوجه شد و دستمالی رو از آب خیس کرد و روی لبهام گذاشت. آروم زیر گوشم زمزمه کرد:
- نمیدونی تو این یه روز چند بار مُردم و زنده شدم.
به روش لبخندی کمرنگ زدم.دستم رو توی دستش فشرد. همین که کیارش نگرانم بود برام ، کافی بود. تا به حال ندیده بودم که اینقدر برام کسی نگران باشه. مادر ، پدر ، کیارش . . . و حتما اگر کسه دیگه ای رو داشتم قطعا حالش همین بود. از این که میدیدم پدر با تموم بی توجهیش این طور برای حال من برآشفته شده از تهه قلب به خودم میبالیدم.مادر که تا اون روز کاری جز غرغر کردن سر من نداشت و ایرادهایی ازم میگرفت که نمیفهمیدم چطور به اونها رسیده ، حالا از شدت خستگی ای که معلوم بود شبانه روز به عنوان طبیب و مادرم بالای سرم بیدار بوده به جای من بیهوش روی مبل افتاده بود. پدر بهم گفت که اگه کمی بیشتر استراحت کنم ، حتما خوب میشم. من هم تا چشمهام رو روی هم گذاشته بودم به خواب رفته بودم. بیدار که شدم مادر هم بیدار شده بود و برام سوپ آورده بود تا بخورم. سِرم دیگه توی دستم نبود. مادر سوپ رو تو دهانم میگذاشت و من با اشتها اون رو میبلعیدم.
- کیارش رفته؟
- نه. با پدرت توی حیاط نشسته. طفلک خسته شده. از وقتی فهمید که تو بیهوش شدی یک لحظه آرامش نداشت.
لحظه ای به سکوت گذشت. سوپ که تموم شد مادر با نگاهی خسته گفت:
- ضعفت برای این بود که یک هفته ای بوده که چیزی نخورده بودی. من خونه نیستم هم نباید به فکر خودت باشی؟ عادت کردی که مدام بهت گوشزد کنم که چی کار بکنی و چیکار نکنی؟
- میل نداشتم. غذا از گلوم پایین نمیرفت.
- همین؟ خوبه که هم پدرت دکتره و هم من. راست میگن که کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره !
دستش رو گرفتم و گفتم:
- نمیخواستم نگرانتون کنم.
- اما ما اینطوری بیشتر نگرانت شدیم. هرلحظه مُردیم و زنده شدیم. هنوز بچه ای مهربانو.
صدای کیارش و پدر از توی راهرو میومد. انگار که اومده بودند تو. مادر هر دو رو صدا کرد و گفت که حالم خوب شده. من هم بعد از دیداری با اونها دوشی گرفتم و همراه با کیارش به حیاط رفتم تا کمی قدم بزنم.کیارش دستم رو محکم گرفته بود و با اینکارش من رو به خنده انداخته بود.
- نترس من فرار نمیکنم.
خنده ای کرد و گفت :
- تو که مواظب خودت نیستی. لااقل من باید مواظب بانوی جدید خونه ام باشم.
بعد نگاهی به صورتم انداخت و گفت :
- مهین بانو نمیزاشت به دیدنت بیام. اما من مصرانه اومدم اینجا تا پیشت باشم. دلیل این همه اصرار برای دوری رو نمیفهمیدم. فکر میکردم به خاطر حضور من توی زندگیت به ضعف و نگرانی افتادی. دلیل رو از مهین بانو پرسیدم. گفت که نمیخواسته من تو رو با چهره ی مریض و زرد و رنگ پریده بینم و ازت دلسرد بشم. اما اون نمیدونه که چهره ی رنگ پریده ی تو برای من جذابیتش رو هیچ وقت از دست نمیده. تو حتی جذاب تر هم شدی.
از حرفش به خنده افتادم.
- بس کن کیارش. مادر حق داشته.من واقعا مثل یه موجود فضایی شدم. انگار که سرم به تنم نمیخوره. من حداقل چند کیلو از وزنم کم شده.
- اما ، تو همیشه برای من زیبایی. حتی اگه زشت ترین صورت رو هم پیدا کنی.
- نمیدونستم آدمای معروف هم بلدند شعار بدند.
- چیه ؟ فکر میکنی همه اش شعار و دروغه؟
شانه بالا انداختم.ایستاد و نگاهم کرد. طاقت نگاه مظلومش رو نداشتم. احساس میکردم زیر این همه نگاه خورد میشم. سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- کیارش ، ممنون که ترکم نکردی.
**********************
فردای روزی که از بیهوشی و ضعف دراومده بودم ، مادر صبح زود بیدارم کرد.کیارش هنوز نیومده بود. مادر من رو به زور به حمام فرستاد با این حال که روز قبلش حمام کرده بودم. وقتی از حمام بیرون اومدم بهترین لباسم رو برام حاضر کرده بود.
- چه خبره؟ کیارش قراره بیاد؟
- نه ؛ یه مهمون ویژه داریم.
- مهمون ویژه ؟ از دوستان شماست؟
- نه . میتونی دو تا حدس دیگه هم بزنی.
- شما امروز چه سرحالید ! خب نمیدونم. بهتره خودتون بگید.
چشمان مادر برقی از خوشحالی زد و گفت:
- قراره مادر کیارش به دیدارت بیاد.
لب پایینی ام رو گزیدم. دستی توی موهام کشیدم.
- اما . . .
- اما نداره . باید خوشحال باشی که برای دیدار اول مادر شوهرت خودش به دیدارت میاد.
- خوش...حالم. اما کمی میترسم.نمیدونم چطور باید باهاش رفتار کنم.
- یاد میگیری. همه یه روزی بلد نبودند اما یاد گرفتند. بهتره زودتر لباست رو بپوشی. تا آرایشگر موهات رو درست کنه اونها هم رسیدند. برای ناهار نگهشون میدارم.
مادر رفت و من رو با افکار مغشوش تنها گذاشت. دلم نمیخواست جلوی مادرشوهر آینده ام چیزی کم داشته باشم. لباسم رو سریع پوشیدم و منتظر موندم تا آرایشگر بیاد. تمام مدتی رو که زیر دست آرایشگر بودم به این فکر میکردم که برای بار اول چطور باید با “ مادر بدری ” روبرو بشم . من از کیارش اسم مادرش رو مادر بدری شنیده بودم. اون اینطور صداش میکرد. برام گفته بود که همه چندین ساله که عادت دارند تا اینطور صداش بزند و اون هم عادت به همین اسم کرده. انگار از وقتی که زاده شده مادر پس وند اسمش بوده و حالا هم اگر کسی جور دیگه ای صداش کنه گمون نمیبره که با اون کاری داشته باشه.کلمات و واژگانی که تا اون روز بلد بودم ، همه به یکباره از ذهنم پریده بود. حتی اونقدر گیج شده بودم که نمیفهمیدم برای یه سلام و احوال پرسی ساده چی باید گفت !کار آرایشگر که تموم شد ، نزد مادر رفتم تا سروپام رو برسی کنه . مادر همون طور که دورم میچرخید تا چیزی از چشمش دور نمونه گفت :
- برات یه سرویس طلا خریده ام. روی میز آرایشته. برو اون و بنداز. نباید فکر کنه که ما از اون چیزی کم داریم.
سرم رو به علامت تایید تکون دادم. با دقت نگاهی به موهام کرد.
زیاد به موهات دست نزن ، حتی اگه احساس کردی خراب شده. توی چشمهاش مستقیم نگاه نکن. فکر نمیکنم خوشش بیاد عروس بی پروایی داشته باشه .
بعد با نگاهی به ناخن هام تقریبا فریاد زد :
- چرا ناخن هات رنگی ندارن ؟ برو تو اتاق من و یه لاک همرنگ لباست پیدا کن و به ناخن هات بزن.
بعد در حالی که زیر لب با خودش حرف میزد به طرف سالن پذیرایی رفت . پدر طبق معمول صبحها مطب بود. گوهر هم امروز توی آشپزخونه مشغول بود و زیر لب آواز محلی میخوند. اول به سمت اتاق مادر رفتم تا لاک همرنگ لباسم رو پیدا کنم و به ناخن هام بزنم. بعد هم به اتاق خودم رفتم تا سرویس جدیدم رو بندازم. یه سرویس طلای زرد شیک و دخترونه بود. سلیقه ی مادر همیشه خوب بود. سرویس رو انداختم و نگاهی به خودم توی آینه انداختم. باورم نمیشد که توی همین مدت کوتاه یک ماه و اندی ، از یه دختر بچه ی هفده ساله به دختری که چیزی تا عروسیش باقی نمونده تبدیل شده بودم. با اینکه کیارش از من دقیقا هفده سال بزرگتر بود و دوبرابر سن من سن داشت ، اما من اصلا متوجه این تفاوت سنی نبودم. رفتار کیارش اونقدر به رفتار من نزدیک مینمود که ناخودآگاه فواصل سنیمون رو فراموش میکردم. گاهی با من بچه میشد و به هر چیز قاه قاه میخندید و گاهی من از بزرگ مَنشی اش خجالت زده میشدم. اما این باعث دلسردی هیچ کدوممون نمیشد. صدای مادر رو شنیدم که میگفت :
- مهربانو ، مادر بدری و کیارش تشریف آوردند . عجله کن.
دست و پام رو گم کردم. نگاه آخری توی آینه به خودم انداختم و بعد از کشیدن نفسی عمیق از پله ها پایین رفتم. مادر مشغول خوش آمد گویی به اونها بود. سه پله مونده بود به سالن برسم.همراهشون دختر جوان و لاغر اندامی هم بود که مادر بدری برای راه رفتن به اون تکیه میداد. بلند به هر سه سلام کردم. مادر بدری زنی مسن بود که میشد گفت شصت سال رو پر کرده بود . هیکلی فربه داشت که معلوم بود سنگینی وزنش باعث زانو دردش هم شده. چون کمی لنگ لنگان و با احتیاط راه میرفت.موهای کوتاهی داشت و لباس ماکسی ساده ای به تن. و گردنش پر بود از جواهرات قیمتی که عقل از سر هر آدم میپروند. با سلام کردن من سکوتی حاکم شد. مادر بدری نگاهی قدی به من انداخت و با رویی گشاده گفت :
- به به به به . سلام به روی ماهت عروس قشنگم.
و بعد از او هم کیارش سلامی بلند بالا به من کرد و دور از چشم بقیه چشمکی بهم زد.دخترک جوان هم با کمرویی و آرام سلامی کرد. به سمت هر دو رفتم و با مادر بدری دست دادم و گونه ی گوشت آلودش رو بوسیدم. اون هم محکم بقلم کرد و چنانی بوسه ای از صورتم کرد که احساس کردم صورتم سوراخ شد. مادر هر دو رو به سمت سالن پذیرایی بالا راهنمای کرد. جو خوبی بود. مادر بدری برعکس چهره ی غضبناکش زن مهربون و ساده دلی بود که هر لحظه با حرکات و صحبت هاش جمع رو به خنده میانداخت. کیارش در حضور مادرش کمتر صحبت میکرد و کنار من ساکت نشسته بود.
- مهین ، دخترت به خودت کشیده ها !
- بله . همه اینطور میگن.
- آره ... اما بدت نیادها ، از خودت یه هوا خوشگل تره.
و بعد با گفتن این جمله از خنده ریسه رفت. مادر کمی نگاهش کرد. معلوم بود از این همه رک گویی خوشش نیومده ، اما زور زوری خندید. کیارش هم نگاهی خریدارانه به من انداخت و در سکوت خود ماند. اما من از خجالت و شرم سرخ شده بودم و دمای بدنم بالا رفته بود.
- مهری جان از کیارش شنیدم که مریض بودی. پیش خودم گفتم اشکالی نداره که من اول به دیدنت بیام . یه روزی هم من مریض میشم و تو دست من و میگیری !
- شما لطف دارین مادر بدری.
- راستش من که کسی رو جز کیارش ندارم . تو دیگه عروس خونه ی ما شدی . پیش تو نیام کجا برم؟ دلم به اون زن کیارش خوش بود که اونم زن نبود. اما حالا امیدوارم که تو براش زن خوبی باشی.
- حتما همین طوره. من هم امیدوارم.
صحبت ها به سمت تعریف خاطرات جوونی مادر بدری کشیده شد. همه گرم گوش دادن به صحبتهای او بودیم که صدای زنگ ساعت ، موقع غذا خوردن رو اعلام کرد.ننه گوهر پنج نوع غذا پخته بود که غذای محلی خودش هم جزو اونها بود. هیچ وقت دلم نمیخواست از اون غذا بخورم.نه اسمش رو یاد گرفته بودم و نه از شکلش خوشم میومد. اما پدر عاشق اون غذا بود.عصر هم پدر اومد و کیارش وقتی دید جمع خیلی بزرگونه شده ، پیشنهاد داد تا به حیاط بریم. از ننه گوهر خواهش کردم تا برامون قهوه بیاره .بین درخت های حیاط میز و چند صندلی چیده شده بود که روی اونها نشستیم.
- مادر بدری خیلی زن مهربونیه. مهرش بدجوری توی دلم نشسته.
- با این سن و سالش از من جونتر به نظر میاد.
- با خودت زندگی میکنه؟
- نه ، شیده ازم خواسته بود تا از ما جدا زندگی کنه. منم براش خونه ی جدا خریده ام.
- یعنی تنها زندگی میکنه؟
- آره .
فنجون قهوه ام رو برداشتم و گفتم :
- اما اگه من از این به بعد عروس اون خونه ام ازت میخوام تا مادر بدری هم با ما زندگی کنه.
کیارش با شگفتی نگاهم کرد و گفت :
- جدی میگی؟
- اوهوم.
- نه . ممکنه بعدا از حضورش ناراحت بشی و روت نشه تا با من درمیون بزاری.
- تو در آینده همسر منی. چطور میتونم چیزی رو ازت پنهون نگه دارم؟
کیارش لختی فکر کرد و به لبهاش مدلی داد که یعنی نمیدونم و بعد گفت :
- بهتره با خودش صحبت کنم.
- هر طور راحتی. اما من خواستم ثابت کنم که چقدر از حالا مادر بدری رو دوست دارم.
نیشگونی از گونه ام گرفت و گفت:
-ای زرنگ از حالا میخوای خودت و تو دل مادر شوهرت جا کنی؟
و بعد بلند بلند خندید.مشتی حواله ی بازوی مردونه اش کردم و گفتم:
-هرجور دوست داری فکر کن.همینی که هست.حق حسادت هم نداری!
-حق اعتراض چی؟
چپ چپ نگاهش کردم.ابرویی بالا انداخت و گفت:
-حق برابری؟ حق مردونگی؟ حق تبعیض قاعل نشدن برای جنس مخالف؟حق عضویت؟
زدم زیر خنده که گفت:
-توام حق خندیدن نداری.
-جدا؟ کی میخواد این حق و ازم بگیره؟
-اممم....اممم...خب راستش نمیدونم.
با شیطنت نگاهش کردم و گفتم:
-خوبه که گاهی آدم از زنش حساب ببره نه؟
-نه اصلا؟ ما تفاهم داریم...
-پاشو بریم تو.زشته دیگه.مادر بدری ناراحت میشه.
-چیه کم آوردی؟
-نه.میخوام خودم و تو دل مادر شوهرم جا کنم.
کیارش بلند خندید و هردو به سمت ساختمون به راه افتادیم.