وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان ارمغان باران6

  ادرس بیمارستان و به راننده دادم اما با فکر اینکه با وجود وسایل همراهم نمیتونم کاری انجام بدم ازش خواستم من و به یه هتل برسونه و ازش خواستم بمونه تا برگردم.

10 دقیقه ی بعد در حالی که در طبقه هشتم برج سوییت گرفته بودم و وسایلم و منتقل کردم دوباره سوار همون ماشین شدم.با اینکه به بیرون خیره شده بودم اما به اطرافم توجهی نداشتم و فقط منتظر بودم زودتر برسم.نیمه شب بود و سعی میکردم با وجود اینکه خسته بودم و به خاطر به هم ریختن ساعت ها پلک هام روی هم نیوفته.محوطه ی بیمارستان و که با سنگ های دایره شکل پوشونده شده بود طی کردم.اما هر چه قدر با نگهبانی ورودی سر و کله زدم اجازه ورود نمیداد.نگاهی به ساعت مربعی بزرگ که روی پایه فولادی کمی دورتر از ورودی قرار داشت انداختم نزدیک 3 بود.ساعت مچیم و که هنوز ساعت ایران و نشون میداد تنظیم کردم و ناامید راهی رو که اومده بودم برگشتم.

الارم گوشیمو برای ساعت 7 تنظیم کردم و از بیخوابی بیهوش شدم.

*******

جین سورمه ای و تی شرت سفید پوشیده بودم.با کفش های اسپورت سفید.از در ورودی که وارد شدم بلافاصله شایان و دیدم که روی نیمکت قرمز رنگی زیر سایه ی بلوط پر قطر نشسته بود و پا روی پا انداخته بود.جلو رفتم اما از بس تو فکر بود متوجه نشد.دستم و جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:

"شایان...حالت خوبه؟اتفاقی افتاده؟"

لبخند محوی زد و بلند شد:

"سلام.نمیدونستم به این زودی خودت و میرسونی."

"سلام.حالش چطوره؟"

"خیلی بهتره...اگر بخوای میتونی ببینیش."

در حالی که باهاش به سمت ساختمون بلند شیشه ای بیمارستان هم قدم میشدم گفت:

"دیشب به هوش اومد...در مورد تو چیزی بهش نگفتم حتما سوپرایز میشه!"

قبل شایان در اتاق و باز کنه خودش باز شد و زن و مردی که حدس میزدم پدر و ماردش باشن بیرون اومدن.جوون تر از چیزی که فکر میکردم بودن.مادرش موهای پر کلاغی کوتاهی داشت و پدرش قد بلند و چهارشونه بود.شایان گفت:



"پدر ایشون فراد هستن...همون که دربارشون باهاتون صحبت کرده بودم."



دستم و دراز کردم وگفتم:



"سلام.از اشناییتون خوشوقتم."



مادرش هم گفت:



"سلام فرشاد جان.ما هم از دیدنت خوشحال شدیم."



اقای اکبری گفت:



"چهره ی شما برای من خیلی آشناست."



یادم اومد پدرش بعد از جریان تصادف یکی دوبار من و دیده بود اما من به خاطر مشکلی که برای بیناییم داشتم اولین بار بود که میدیدمش.گفتم:



"بله اقای اکبری...اگه خاطرتون باشه من 3 سال پیش با دوست شیدا خانوم تصادف کردم که ایشون گردن گرفتند...اما اولین باره که افتخار اشنایی باهاتون نصیبم شده."



"اوه بله بله...حالا یادم اومد.ما دیگه باید برگردیم ملیحه جان خیلی خسته است.از 2 روز پیش نخوابیده.ما دیگه باید برگردیم."



و رو به شایان گفت:



"پسرم تو که اینجا میمونی؟مادرت بالاخره راضی شد استراخت کنه...ما بعد از ظهر برمیگردیم.اگه اتفاقی افتاد با من تماس بگیر خودمو میرسونم."



و با خداحافظی از کنار ما دور شدند.شایان دستگیره در و چرخوند و وارد شد.منم پشت سرش داخل شدم.شیدا که روی تختی کنار پنجره پشت به ما خوابیده بود بدون اینکه برگرده گفت:


"شایان اومدی؟"



و منتظر جواب موند برگشت و از دیدن من در کنار شایان به شدت جا خورد.رنگ پریده بود و کلاهی سفید رنگ به سر داشت.لباس راسته و گشاد سفید رنگ بیمارستان از همیشه لاغرتر نشون میداد.چقدر دلتنگ دیدن چشمهاش بودم.اما حالا دیگه برق نشاط نداشت.دستگاه های جور و واجور بهش متصل بود.قدرت تکلم نداشتم و حرفی نمیزدم.



بالاخره شایان سکوت و شکست و گفت:



"شیدا جان بهتری؟"



شیدا که به نظر میومد از شوک اولیه خارج شده باشه رو به شایان گفت:



"اون چرا اینجاست؟"



مثل شیر برنج وا رفتم اما شایان انگار نه انگار که صداش و شنیده باشه به طرف در برگشت تا خارج بشه اما قبلش زیر گوشم گفت:



"بابت رفتارش معذرت ولی نذار که فکر کنه ترحم میکنی."



چشمام و بستم و نفس عمیق پر سر و صدایی کشیدم.همزمان شایان در و بست و بیرون رفت.بیتابانه بهش چشم دوختم.چند قدم جلو رفتم و روی صندلی کنار تختش نشستم.



نمیدونستم چی باید بگم.به اینجاش دیگه فکر نکرده بودم.اصلا من بعد حدودا یه سال از اون سر دنیا اومده بودم اینجا که بهش چی بگم؟



گفت: ناخوداگاه یاد اولین بیماری افتادم که مسولیتش به عهده ی من بود...دختر زیبایی بود و بی شباهت به شیدا نبود ولی نارسایی قلبی شاید میتونست دلیل موجهی برای کنار کشیدنش از صفحه ی زندگی باشه....درست به خاطر داشتم که فردا صبحش که باید برای سر زدن بهش میرفتم فهمیدم که دیگه زنده نیست....خیلی متاثر شدم.هرچند من پزشک معالجش نبودم اما یادمه امیر تا چند وقت بابت این مسئله که اولین بیمار و به کشتن دادم سر به سرم میذاشت.



و فکر کردم اگه یه روز واقعا همچین اتفاقی بیفته چه بلایی سرم میاد؟؟؟فحش ابداری نصیب خودم کردم و سعی کردم ذهنم و منحرف کنم.



بالاخره به حرف اومد:



"میشه بدونم دلیل حضورتون چیه؟"



"اشکالی داره چند دقیقه باهات حرف بزنم؟"



"مگه الان داریم چی کار میکنیم؟"



در تمام این مدت صورتش و به طرف پنجره چرخونده بود و بی احساس و سرد صحبت میکرد.



"میتونم اول ازت بخوام با من حرف بزنی نه پنجره."



روشو برگردوند و گفت:



"بفرمایید.منتظرم."


"نمیدونم چه جوری باید شروع کنم...راستش همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.اما شاید قبلش یه عذرخواهی بهت بدهکار باشم.فرانک برام عزیز بود.باید درک کنی.در ضمن منم تو بد شرایطی گیر افتاده بودم.از طرفی مرگ فرانک و از طرف دیگه هم نابینایی خودم اونم در زمانی که خیلی بهش احتیاج داشتم....من خیلی برای بدست اوردن اون صندلی دانشگاه اونم تو رشته ای که خیلی بهش علاقه مند بودم تلاش کرده بودم.نمیخواستم به راحتی از دستش بدم...اون خیلی راحت میتونست ایندمو تباه کنه...بگذریم...هیچ وقت متوجه نشدم تو چرا باید برای دوستت همچین کاری میکردی؟میدونستی که شاید مجبور بشی بقیه ی عمرت و تو زندان بگذرونی؟"



"سالهاست که شبنم و میشناسم...شاید از دوران راهنمایی ...به خاطر خانواده اش هم که شده باید ازش حمایت میکردم.اون تو شرایط خاصی گیر افتاده بود."



"فقط به همین دلیل؟"



"به نظرت کم میاد؟دیگه چه دلیلی لازم داری؟اصلا میخوام بدونم واسه چی اومدی اینجا؟دنبال چی میگردی؟"



"اوه...خب....تند نرو."



"تند نرم؟چطور میتونم زمانی که بقیه میخوان دل بسوزنن؟"



"بس کن...من از همچین چیزایی به شدت متنفرم که همه چیز و به ترحم و دلسوزی ربط میدن...نسبت بهش الرژی دارم."



"راحتم بذار...هیچی از این حرفا عایدت نمیشه."



"اما من هنوز کامل حرفام و نزدم...ممکنه بد شرایطی باشه اما میخواستم بگم که من...من بهت علاقه دارم شیدا..."



در حالی که به سختی نفسش و بالا میکشید گفت:



"فقط از اینجا برو"



قصد حرکت نداشتم...میخواستم دوباره توجیح کنم که خیلی زود متوجه شدم که صدای دستگاه کنترل کننده طپش قلب فضای نیمه خالیه اتاق و پر کرد.



به خوبی میدونستم نشونه های چیه...ضربان کم کم به صفر میرسید و مانیتور خط صافی و نمایش میداد.



به سرعت برق از اتاق بیرون زدم و با اینکه اون ثانیه به کل زبان انگلیسی و از یاد برده بودم کمک خواستم.



دوباره قبل از رسیدن دکتر و پرستار ها به اتاق وارد شدم.هیچ کاری از دستم بر نمی اومد فقط تونستم کنج اتاق روی زمین مچاله بشم و به این فکر کنم که چرا حالا؟



چرا الان که همه چیز مشخص شده باید همچین اتفاقی می افتاد...اونم درست زمانی که میخواستم به همه چیز اعتراف کنم...ادعا میکردم که عاشقشم پس چرا هیچ غلطی نمیکردم؟



دستم و به دیوار گرفتم و خواستم روی پا بلند بشم که چشمام تار شد و پخش زمین شدم...حس کرددم پیشونیم خیس شد اما اهمیتی نمیدادم.



فکر میکردم اونقدرا شلوغ باشه که کسی متوجه من بشه اما هجوم توجه به من متوجهم کرد که در اشتباهم...کسی دستش و دور بازوهام انداخت و در حال تلاش بود تا بیرونم ببره...


از ضعیف بودن خودم حالم به هم میخورد...قدرتم و به دست اوردم و اولش با تهدید و خشونت و بعدش با التماس خواستم بذاره بمونم.



همون موقع در باز شد و پرستار دیگه ای با دستگاه شوک دوان دوان وارد شد...بی اختیار چند قدم بلند به جلو رفتم....نه...نه...این امکان نداشت...من نمیذاشتم همچین اتفاقی بیفته...دکتر شروع کرد به شوک دادن.1بار 2 بار 3 بار...جوابی نبود...هنوز نمی تونستم به هیچ وجه اتفاقایی که در و برم می افتاد و درک کنم...زیر لب تکرار کردم:این یه کابوسه....این فقط کابوسه...و برای بیدار کردن خودم در تلاش بودم دست مشت کرده ام و محکم به پنجره کوبیدم...هزاران تکه شد و خون از دستم فواره زد...احساسی نداشتم.حتی درد.



نگاهی اجمالی به ادامای اطرافم انداختم...دست ها در امتدا بدن اویزون بود و هیچ نشونه ای تلاش دیده نمیشد...در حالی که با اعتراض و بد و بیراه ازشون تشکر میکردم به طرفش خیز برداشتم.


هیچ اختیاری از خودم نداشتم.انگار همش مثل یه بازی بود....امکان نداشت باور کنم حقیقه.اصلا مگه امکان داشت..نه.نه معلومه که امکان نداشت.



همه رو کنار زدم و شونه هاشو محکم گرفتم و تکونش دادم با صدایی که از بغض میلرزید به سختی گفتم:



"پاشو عزیزم....پاشو بهشون اثبات کن هیچی حالیشون نمیشه...بگو همشون احمقن که فکر میکنن تموم شده...اذیت نکندیگه شیدا.از جات پاشو...هر چه سریعتر این لوس بازی و تموم کن.من که داشتم از اتاقت میرفتم بیرون لازم نبود برای بیرون انداختنم نمایش راه بندازی...بلند شو ما هنوز با هم حرف نزدیم....من که هنوز حرفام و نزدم انتظار داری بذارم به همین راحتی سرم شیره بمالی...من از تو دیگه رو دست نمیخورم همون یه بار واسه هفت پشتم کافی بود..."



و مثل بچه ها اعتراض کردم:



"پاشو پاشو پاشو پاشو...همین حالا"


دست کسی و که سعی داشت منو به زور از اتاق خارج کنه کنار زدم...فردی میخواست پارچه ی سفید منحوس و روی چهره ی شیدا که حالا دیگه مثل فرشته ها به خواب ارومی فرورفته بود بکشه دوباره دستش و کنار زدم و با فریاد از همشون خواستم که انجا رو ترک کنن...باور داشتم که فقط یه بازی یا کابوسه.در و پشت سرشون قفل کردم.

دوباره شروع کردم به بلند بلند حرف زدن:

"چرا جواب نمیدی؟چشماتو باز کن....بابا اصلا غلط کردم اومدم ... به خدا اگه چشماتو باز کنی قول میدم برم...میرم یه جایی که دیگه امکان نداشته باشه چشمات بهم بیوفته"

اما باز هم هیچ عکس العملس نشون نمیداد...دستی به گونه های خیسم کشیدم...تخت هر شرایطی از اینکه مثل بچه ها اشک بریزم متنفر بودم.

شایان حیرت زده و ناراحت با چشمای قرمز به شیشه ی در میزد.

توجهی بهش نکردم:

" بفرما همین و میخواستی؟من که میدونم مشکل تو چیه....میخوای از زیر زبونم حرف بکشی؟باشه بهت میگم...میگم که خودمم هنوز نفهمیدم چه جوری از اینجا سر در اوردم...اومدم بهت بگم دوستت دارم...واسه خاطر همین جمله ی دو کلمه ای الان اینجام...به خاطر تو اینجام...میخوای بفهمی یا نه؟"

کم کم حس تلخی بهم القا میشد که باعث شد همون جا کنار تختش از پا در بیام و زانو بزنم...دستای سردشو بین دستادم گرفتم:

"چرا اینقدر سردی؟چرا یخ کردی؟"

به طرف شایان برگشتم و داد زدم:

"شایان...بیا ببینش...ازش بپرس چرا اذیتم میکنه."

به طرف در دویدم و بازش کردم:

"شایان بیا بهش همه چیزو بگو...بگو که دوسش دارم.چرا اینجوری نگام میکنی؟بگو واسش پتو بیارن سردشه...بیا اینجا ببینش."

دستش و کشیدم و بردمش پیش شیدا:

"شایان د زود باش دیگه...بهش بگو که چقدر دوسش دارم...بگو دیگه.مگه من قبل از اینکه چیزی بدونم بهت نگفتم میخوامش؟گفتم یا نگفتم؟"

اروم اروم صدام خش دار میشد:

"زود باش حرف بزن دیگه...بگو دست از این بچه بازیا برداره."

شایان:"فرشاد بس کن...دیگه همه چی تموم شده.میفهمی؟"

"نه نمیفهمم.تو ام خفه شو....شما هیچی نمیدونین"

شایان به سرعت از اتاق بیرون رفت...چشمام به طرز مسخره ای میسوخت اما هیچ وقت نمیذاشتم دوباره برنده بشه!

دوباره و دوباره و دوباره تو گوشش خوندم که دوسش دارم....احمقانه سعی داشتم جواب بگیرم....ولی فهمیدم که هیچ سودی نداره قهقهه تلخی زدم و زمزمه کردم:

"خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است



کارم از گریه گذشته که چنین میخندم"


و برای اخرین بار نزدیکش ایستادم.دوباره دستاش و گرفتم و با پشت دستش اشکای مزاحم و که هنوز فرصت پایین اومدن نداشتن پاک کردم..زیر لب گفتم:

"شیدا به خدا دوستت دارم...حالا وقتش نیست...واسه اخرین بار ازت میخوام بیدار شی و ..."

شایان اجازه نداد جمله ام تموم بشه...دست روی شونه ام گذاشت و در حالی که خودش هم گریه میکرد به سختی گفت:

"فرشاد...حالت خوب نیست...باید بریم...همه چیز تمومه...شیدا دیگه..."

نمیخواستم ادامه ی حرفاش و بشنوم...گفتم:



"خفه شایان..تو هم هیچی سرت نمیشه...من میدونم که نمرده...حرفام که هنوز تموم نشده بود...شروع نشده بود که تموم بشه...نبضش هنوز میزنه...من صدای نفس کشیدنش و حس میکنم...برو بگو دکترش بیاد اون وقت میفهمه که فقط بازی بود."



سرم داد کشید:



"بس کن لعنتی.اون مرده... مرده ...راحتش بذار"



"به خدا اشتباه میکنی.... گوش کن...داره قلب میتپه.... صداش و میشنوی؟اره؟"



و سرم و روی سینه اش گذاشتم...نمیدونم چرا با اینکه همه چیز برخلافه چیزی بود که من فکر میکردم پس چرا من واقعا صدای طپش قلبش و میشنیدم...من دیوونه نبودم...میشنیدم.بلند تر از هر صدایی که تا به حال شنیده بودم



فریاد زدم:



"ببین شایان...هنوز دیوونه نشدم اون زنده است...نگاش کن داره نفس میکشه...ببین قفسه ی سینه اش بالا و پایین میره."



شایان یقه ی من و گرفت و تکونم داد و داد زد:



"تمومش کن...تمومش کن لعنتی...اون به اخر خط رسید..."



گروهی از پرستار ها که برای جلوگیری از درگیری و احتمالی و بلند تر شدن صدای ما وارد شده بودن.دستهای شایان که دیگه سست شده بودن و به اسونی جدا کردن و من دوباره به طرف شیدا برگشتم...حس کردم دارم لبخند میزنم:



"دیدی چی شد؟شایانم باور کرده...خیلی بازیگریت خوبه."



پرستار بلوندی که کنارم ایستاده بود با دلسوزی نگاهم میکرد.و بعد جهت نگاهش و به سمت شیدا تغیر داد.



شدیدا تکون خورد و دو انگشتش و روی گردن شیدا گذاشت و صلیبی بر روی سینه رسم کرد فریاد زد:



“Oh my god…she is alive!!!come here”



چند چند صدم ثانیه طول کشید تا همه ی بمارستان در سکوت فرو بره و دکتر دوباره کنارمون حاضر باشه...ضربان قلب و چک کرد و بعدش هم در عین ناباوری گفت:


"nobody can’t expalin…this is a miracle "


من که از اول هم چیزی و باور نکرده بودم لبخند عمیقی زدم و همون موقع سجده ی شکر کردم.....!

شایان کنار در سرخورد و روی زمین نشست.

************

بعد از 6 ساعت که تحت مراقبت های شدید بود بالاخره تونستم دوباره ببینمش.

شایان به من اجازه ی حرف زدن نداد:

"چه اتفاقی برات افتاده بود؟"

شیدا:"من هنوز زنده ام؟؟؟اما...اما این امکان نداره...."

و در حالی که سعی داشت مستقیم به من نگاه نکنه اضافه کرد:

"من تموم حرفاتون و شنیدم...همه ی چیزایی که در مورد من میگفتین...پس من چطور هنوز زنده ام؟؟؟ااما تموم این مدت و توی تاریکی سیر میکردم ولی همه ی صداها رو میشنیدم حتی خیلی بهتر از قبل....حواسی خیلی فراتر از حواس 5 گانه...."

شایان که در میون گریه میخندید بوسیدش و گفت:

"عزیزم همه حالا دارن در مورد تو صحبت میکنن...این فقط یه معجزه بود!"

و زیر لب افزود:شاید معجزه ی عشق!"

پشت به ما زمانی که داشت صورتش و پاک میکرد در حالی که طرف صحبتش من بودم گفت:

"اهای فرشاد دوباره کار دستمون ندی با این حرفات....فعلا تنهاتون میذارم به این امید که وقتی اومدم یه دسته گل دیگه به اب ندی!تازه داشتم از دستش خلاص میشدمااااا...اگه گذاشتی!شانسم نداریم!"

و در مقابل خنده و صورت های سرخ شده ی ما شایانم خندید و بیرون رفت.

"قسمت پنجاه و چهارم"


1 هفته و 3روز و 8 ساعت بعد!

تازه برگشته بودم و در حال عوض کردن لباسام.شیدا تا 4 روز دیگه همراه بقیه ی خانواده اش برمیگشت و به علاوه من دیگه بهونه ای نمونده بود که برای نبودنم نتراشیده باشم!تا همین جاش هم امیر جور من و کشیده بود!تو این چند روز زیاد با هم حرف زده بودیم..در واقع از اول اولش.هرچند چیز زیادی هم نبود!اما تقریبا ما قول و قرارامون و گذاشته بودیم.!

فرناز درو باز کرد و تلفن و به سمتم گرفت.با سر پرسیدم کیه؟

"امیر."

"هوم؟؟سلام.""دیگه توجیحاتم واسه این 10 روز ته کشیده بود.کی رسیدی؟"

"همین حالا...اینجا چه خبر؟"

"یادته که قبل از رفتن بهت گفتم سعید زنگ زده."

"خب خب....تو این مدت وقت نشد درموردش بپرسم.چی شد؟"

"سه روز پیش برگشته"

"هه هه...غلط کرده!همینش مونده باباتو به سکته بده...لابد این دفعه میخواد بانک بزنه!"

"حالا..."

"کاری نداری؟خسته ام میخوام بخوابم."

"برو.فعلا"

با بیحالی روی تخت ولو شدم و در کمتر از یک صدم ثانیه خوابم برد.

حس کردم کسی تکونم میده.لای پلک هامو باز کردم فرناز بود که چیزی میخواست.سعی کردم حواسمو متمرکز کنم:

"هوم؟چیه؟"

"فرشاد.فری...منو میرسونی؟"

"کجا میری؟"

"زبانکده...هیچکس منو نمیرسونه مامانم سوییچ ماشین و قایم کرده...میگه گواهینامه تو بگیر بعد."

"خب که چی؟بذار بخوابم جون هر کی دوست داری."

"دههههههه...پاشو دیگه.اگه بگم که یکی دو روزه سعید اون ورا میپلکه چی؟"

سیخ نشستم:

"چییییی؟"

"نخود چی...همون که شنیدی.هر بار میخواست باهام حرف بزنه محلش نذاشتم.از شانسم همون موقع بابا اومد دنبالم اما سعید و ندید."

"جهنم و ضرر...اماده شو میرسونمت."

همونچور که زیر لب غرولند میکردم به امیر اس دادم:

"میدونی سعید و کجا میشه پیدا کرد؟باید خیلی چیزا رو بفهمه."

"مشکلی پیش اورده؟"

"هنوز نه...ولی فعلا پیشگیری بهتره..(!)"

"چند بار باهام تماس گرفته بود.ریجکت کردم.فکر کنم بشه شمارش و پیدا کرد."

**********

سه چهار روزی میشد که خودم فرناز و میرسوندم.امروز شیدا باید برمیگشت و من در حال اماده شدن بودم.

جین ابی نفتی جدیدم رو با بلیز سورمه ای که حاشه های سفید مشکی چهارخونه داشت پوشیدم.کلاه لبه دار مشکیبا ارم آدیداس هم سرم کردم.شبیه پسر بچه ها شدم!

1 ساعت بعد شیدا اس داد:

"کوشی پس؟ما رسیدیم.تازه نشستیم رو باند!"

"بابا چه سرعتی داری تو خانومی!بذار برسین!تا از گمرک رد بشین اونجام!"و عینک مارک police دور سفید و از تو کنسول بیرون کشیدم و به چشم زدم.

خوشبختانه به موقع رسیدم.جلو رفتم و باهاشون دست دادم و احوالشون و پرسیدم.حاضرم قسم بخورم باباش جوری به من نگاه میکرد که انگار میخواست بگه این سیریش دیگه چی میخواد....البته شاید قسمتیش به این دلیل بود که از حادثه ی اون روز چیز زیادی نمیدونستند!

هرچند پرپر زدنای من بیشتر از همه دلیل وجود من و اونجا اثبات میکرد اما فقط هنوز شایان خبر داشت!

وقت برگشت با کف دست ضربه ای به پیشونیم زدم و بلند گفتم:فرناز

با خونه تماس گرفتم.پروانه خانوم جواب داد:

"سلام فرشاد جان."

"سلام.فرناز رفته؟"

"اره پسرم.بابات وقتی میخواست بره رسوندش فقط فرناز گفت اگه زنگ زدی بگم بری دنبالش چون سر مامان و بابات شلوغه."

گوشی و قطع کردم و سعی کردم به این فکر نکنم که فقط تا یه ربع دیگه کلاسش تموم میشه.

با گوشیش تماس گرفتم:

"خودم و میرسونم.منتظرم بمون."

و قطع کردم.

زمانی که با صدای ترمز وحشتناک متوقف شدم شعید راه فرناز و سد کرده بود و سعی میکرد باهاش حرف بزنه.


فرناز تقریبا پشت سرم قایم شد.تقریبا فریاد زدم:

"اینجا چه غلطی میکنی؟"

ساکت و مثل سنگ یخ بود:

"مطمئنا با تو کاری ندارم."

"تو چطور روت میشه دوباره خودتو نشون بدی....میدونی اگه دایی بدونه شاخ شمشادش بعد از گندی که زده برگشته چی به سرت میاد؟"

با خون سردی نفس عمیقی کشید:

"اونش دیگه به تو مربوط نیست...الانم بهتره وسط حرفای من پارازیت نیای."

از میون دندونای قفل شده ام گفتم:

"بهتره گورتو گم کنی...بزن به چاک"

در نهایت عصبانیت حرف میزدم و فقط چون فرناز دستم و میکشید بدون کلمه ی دیگه ای اونجا رو ترک کردم وگرنه مردم حتما شاهد یه صحنه ی اکشن بودن!

همون موقع توی ماشین به امیر تلفن کردم و خواستم هر جوری شده سعید و برگردونه هر خراب شده ای که ازش اومده....فقط این کم مونده بود که سعید فرناز و بدزده!

روز بعدش همراه امیر برای دادن بلیط هواپیما به سعید به هتل رفتیم.هنوز کسی جز من و امیر و فرناز از اومدنش خبر نداشت.رزرویشن هتل اطلاع داد که سعید صبح گفته منتظر ماست.

در اتاق باز بود.تمایلی به رفتن نداشتم گفتم منتظرش میمونم تا برگرده...

صدای امیر تقریبا واضح به گوش میرسید:

"سعید میخوام شاید برای هزارمین بار سعی کنم باهات خوب باشم...هرچند کاری که تو در حق خانواده کردی به هیچ وجه قابل بخشش نیست اما من به کسی حرفی نزدم...فرض کنیم که اون سهم الارثت بوده...من همیشه دوست داشتم سعید...اما...اما حالا دیگه بهتره اجازه بدی همه در ارامش زندگی کنن نمی..."

اما فقط 1 ثانیه بعد کافی بود که صدای شوک زده ی امیر و بشنوم که سعید و صدا میزد.فریاد کشید:

"فرشاااااااد"

وارد اتاق خواب شدم.

سعید اروم روی صندلی رو به روی پنجره نشسته بود اما چشم هاش گرد و رنگش زرد شده بود....روی عسلی کنار دستش پاکت سفید رنگی وجو داشت...

هیچ نشونه ای از خودکشی دیده نمیشد....امیر روی زمین زانو زده بود و سرش و بین دستاش مخفی کرده بود...به نظر میومد در حال گریه کردن باشه.به سرعت خودمو بالای سر سعید رسوندم و دستمو که میلرزید روی پیشونیش گذاشتم...خیلی سرد بود...انگار خیلی وقت پیش کارش تموم شده بود...

*******

چیزایی که سعید نوشته بود تکون دهنده بودن...اون زمانی فهمیده بود سرطان خون داره که به مرحله ی حاد رسیده بود و دیگه امکان درمانی براش وجود نداشت.نمیخواسته به کسی چیزی بگه در نهایت با اینکه فرناز و دوست داشته مجبور میشه بدون سر و صدا بره....اون مقدار پولی و که برداشته به حساب موسسه ی خیریه ای واریز شده تا برای کشورهای افریقایی هزینه بشه...ترجیح میداده فکر کنن بدون اجازه این کارو کرده تا اینکه کسی بدونه اون فقط برای اینکه کمتر از چند ماه برای زنده موندن وقت داره قصد جبران داره....البته قسمتی از این حقایق همیشه ناگفته موند...فقط دایی و بابا و من و امیر در جریان بودند...و این مرگ سعید و برای ما سخت تر میکرد...

*******

شخصی در حالی که موهام و بهم میریخت مجبورم میکرد بیدار بشم.مطمئنا کسی جز فرشاد نبود که اسمم و صدا میزد:

"عزیزم شیدا...شیدا خانوم...شیدایی بیدار شو دیگه. "

به سرعت هشیار شدم و درحالی که چشمام و میمالیدم پرسید:

"کی اومدی فرشاد؟"

"10 دقیقه ای میشه...بگو ببینم این چیه؟ زود تند سریع جواب پس بده ببینم.!"

"چی چیه؟"

در حالی که ابرو هاشو با بدجنسی بالا داده بود لپ تاپو به سمت من برگردوند و گفت:

"این و میگم؟"

ناله ای از گلوم خارج شد:

"هی وای...چرا خوندیش فرشاد...قرار بود خیر سرم غافلگیرت کنم.خوابم برده بود.!"

و توی سرم و توی اغوشش جای دادم.

"الهی من قربونت بشم...فدای سرت...حالا واقعا چیزیه که من فکر میکنم؟"

"اره...سعی کردم واقعیت و بنویسم...همونجوری که تو واسم تعریف کردی!"

فرشاد که هم خوشحال و هم ذوق زده شده بود گفت:

"من که میدونم تو کلی از خودت نعریف کردی....شرط میبندم پررنگ ترین نقش واسه خودته!"

"نچ نچ نچ...اشتباهه...خیلی حیف شد که نقشم نقش بر اب شد!حالا بگو ببینم امروز چه روزیه؟"

"تولدم؟تولدت؟تولدش?سالگر د ازدواج؟سالگرد اشنایی؟سالگرد نامزدی؟پس حتما تولد پسرخاله شوهر عمه ی دختر عموی زن دایی مامانته!"

همینجوری یکی یکی میپرسید و من ابروهامو به علامت نه بالا میدادم.

"تو با این حدسیاتت منو کشتی!!!امروز 3 سال و 8 ماه و 5 ماه و 2 هفته و 5 روز و 18 ساعته که ازدواج کردیم!!!!میخواستم بهت هدیه بدمش!!!"

در حالی که میخندیدم و محکمتر بغلش میکردم گفتم:

"تو دیوونه ای شیدا"


 


پــــــــــایــــــــــــانـــــــــ

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد