وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان ارمغان باران3

  امتحانم بد نبود اما با همه ی اینا بازم اون جوری که میخواستم خوب نبود...اما خب به قول امیراز هیچی که خیلی بهتر بود.

"بیبین امیر میگی باید برم سراغ شیدا؟"

"چرا فکر میکنی که باید این کارو بکنی؟منظورم اینه که این مساله چه ارتباطی به تو داره؟"

"چه میدونم...اما یه حسی بهم میگه که من باید جلوی اشتباهش رو بگیرم...اخه این دختر دیوونه که نباید به خاطر این اتفاق این همه درسی رو که خونده ندیده بگیره و اینده اشو تباه کنه."

"فرشاد من اصلا این حساسیت تو رو نسبت به این موضوع درک نمیکنم...خب به ما چه که شیدا دیگه نمیخواد بیاد؟اصلا تو از کجا اینو میدونی؟شاید این چند روز واسه اش مشکلی پیش اومده باشه."

ابرو در هم کشیدم و با ناراحتی جواب دادم:

"وای امیر.....باورم نمیشه این خودت تو باشی؟چطور همچین قضاوتی میکنی؟چطوری میتونی این همه بی تفاوت باشی....اصلا...اصلا حالا که دارم بیشتر فکر میکتنم میبینم که من باید به خاطر رفتارهای گذشته ام ازش معذرت بخوام و بهش بگم که من نمیدونستم اصل ماجرا چیه."

امیر ناباورانه و با حیرت در حالی که چشماش رو از تعجب گشاد کرده بود گفت:"یعنی تو میخوای غرورتو بشکنی؟اره؟باور نمیکنم....تو که از فرط غرورت حتی حاضر نبودی به بقیه یه نگاه هم بندازی میخوای همچین کاری بکنی؟"

"امیر جان,پسر دایی محترم بنده واقعا این حرفا با اخلاق و روحیات تو منافات داره...تو تا به حال هیچ وقت از غرور و این حرفا صحبت نمیکردی اما حالا نمیدونم چی شده تو یه ذفعه از این رو به اون رو شدی.من باید پیداش کنم چه تو راضی باشه چه نباشی من باید بهش بگم که حالا که دیگه این قضیه روشن شده نباید خودشو از بقیه مخفی کنه.اگه میخواست همچین کاری بکنه باید همین موقع که تازه به دانشگاه ما منتقل شد و منو تو رو این جا دید میرفت نه الان که همه چی برای همه واضح و روشن شده."

"اما من بازم میگم تو کار درستی نمیکنی."

"واقعا منظورتو درک نمیکنم امیر...من کاملا گیج شدم.مگه خود تو نبودی که همیشه از من میخواستی گذشته رو فراموش کنم و شیدا رو ببخشم؟حالا که من دارم به مرور زمان موفق میشم همچین کاری بکنم تو میخوای جولومو بگیری؟"

امیر با لحنی مهربون تر گفت:

"اخه من فقط خوبی تو رو میخواستم.اگه الانم دارم بهت اصرار میکنم که دنبال این ماجرا رو نگیری صرفا به خاطر اینه که نمیخوام دوباره کسی تو رو که از سعید هم واسه ام عزیزتری یاد گذشته هات بندازه."

از مهربونی امیر لبخند پر رنگی زدم و گفتم:

"ممنون امیر جان.من حرفاتو درک میکنم اما این دفعه با قبل فرق میکنه.این دیگه دست خودمه...دلم میخواد اگه چیزی هم هست همینجا تموم بشه.نمیخوام وقتی تو اینده به پشت سرم نگاه کردم ببینم که زندگیه خیلیا رو تباه کردم.پس لطفا کمکم کن."

"باشه اگه تو خودت این جوری میخوای منم حرفی ندارم.حالا بگو چه کمکی از دستم بر میاد؟"

"میتونی واسه ام شماره ی شیدا رو جور کنی؟"

امیر سوت کشید و گفت:

"چه کم اشتها...لقمه تو گلوت گیر نکنه!"

"خیلی پر رویی امیر برو همین کاری که گفتم و بکن.من تو ماشی خودم منتظرتم.ببینم چی کار میکنی پسر."

و دستی براش تکون دادم و به سرعت ازش دور شدم و به انتظارش نشستم.حدودا نیم ساعت بعد امیر رسید.چهره اش شاد و خندون بود و نشون میداد حسابی موفقه.فرصت ندادم سوار بشه و قبل از اینکه به ماشین برسه پریدم و پایین و پرسیدم:

"شیری یا روباه؟"

برای اینکه سر به سرم بذاره یکی از ابرو هاش رو داد بالا و با شیطنت گفت:

"نمیدونم."

"اذیت نکن دیگه.تلش رو پیدا کردی یا نه؟"

"نمیدونم."

چهره درهم کشیدم و گفتم:

"جوابم و میدی یا خودم برم دنبالش؟"

"نمیدونم."

"امیر بگو دیگه الان موقع این بازیا نیست."

"نمیدونم."

"ببین امیر از اون دهن تو چیزی به جز نمیدونم خارج نمیشه؟"

"نمیدونم."

"برو بابا..."

مثلا نشون دادم که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شده و دارم میرم.از پشت سر با صدایی که خنده در اون موج میزد گفت:

"بچه نشو فرشاد برگرد."

من بی توجه به امیر به راهم ادامه دادم تا اینکه دوباره صدام کرد:

"بابا شوخی بود دیگه بی جنبه.مثلا میخوای چی کار کنی؟"

ایستادم اما بازم جوابی بهش ندادم.دستشو گذاشت روی شونه ام و گفت:

"بس کن دیگه توام...شوخی بود بابا.مشکلت چیه؟"

"مشکل من تویی که هیچ وقت فرق جدی و شوخی رو نمیدونی.اخه تو که میدونی من منتظرتم چرا سرکارم میذاری؟"

امیر دستاشو از پشت روی شونه هام گذاشت و در حالی که منو به سمت ماشین پیش میبرد گفت:

"بیا بریم بچه جون.حالا ول کن اینا رو این تل شیدا رو بچسب.بگو چه جوری یافتمش.!"

"چه جوری؟"

"هیچی به یکی دوتا از دوستاش که رسیدم یه ربع سرشون روگرم کردم بعد شگفتم که با شایان دوست بودم والان چند وقتیه که ندیدمش و شماره اش رو گم کردم.واسه همین ازشون خواستم شماره ی شیدا رو بهم بدن تا مثلا من از شیدا شماره ی شایان رو بگیرم چون الان مثلا یه کار واجب باهاش دارم."

"اهان بعد به قول خدت مثلا اونا هم راحت شمارشو بهت دادن؟"

"اینجوری که داری میگی که نه اما اولش که بهت گفتم اولش دو ساعت براشون رجز خوندم و تعریف کردم تا عاقبت شماره رو دادن."

"خب پس بگو هر چی بلد بودی و نبودی ریختی رو دایره.ولی واقعا میدونستماخرس موفق میشی.امکان نداشت بدون شماره برگردی."

امیر که خیلی زود میتونست دست منو بخونه با حاضر جوابی گفت:

"او او...تند نرو .هه هه منو با سه نقطه اشتباه گرفتی؟!اگه میدونستی که الان این همه جون منو به لبم نمیرسوندی که زود باش بگو چی شده."

"خیلی خب حالا هر چی.تو هم خوب حواست جمعه هاااا.حالا بده به من باید باهاش تماس بگیرم."

از امیر شماره رو گرفتم اما ترجیح دادم تا رسیدن به خونه صبر کنم تا در ارامش بهش زنگ بزنم.و هم اینکه نیاز داشتم که کمی فکر کنم و افکارم رو جمع و جور کنم و شاید هم نیاز داشتم دنبال یه راهی واسه صحبت کردن بگردم تا هم به قول امیر غرورم رو حفظ کرده باشم و هم اینکه همه چیز رو به حالت عادیش برگردونم.

حدود دو ساعت بعد تلفن به دست وسط حیاط با خودم کلنجار میرفتم که باید چی کار کنم و چی بهش بگم تا اینکه اخرش با خودم فکر کردم مرگ یه بار شیون هم یه بار!یا بهش زنگ میزنم و سر و ته قضیه رو بدون ابرو ریزی هم میارم یا هم اینکه یه چیزی میگم که فول میشه و اون میفهمه واسه ام مهمه...!انگار از فکرکردن به این جمله ی اخری ام واسه یخودم هم تعجب اور بود چون به سختی یکه خوردم!!!ایا واقعا وجودش واسه ام مهم شده بود؟چون دوست نداشتم دیگه به این مسئله فکرکنم بدون هیچ فکری شروع به شماره گیری کردم.بعد از چند دقیقه ی طولانی که به نظر میومد به علت ناشناس بودن شماره ام بود در جواب دادن تردید داره پاسخ داد:

"بله؟بفرمایید؟"

.مطمئن بودم خودشه.با اینکه همیشه سعی میکردم پشت نقاب بی تفاوتی قایم کنم اما صداش رو حتی از بین هزاران صدای دیگه میتونستم تشخیص بدم.ذهنم خالی بود و کلمات بهم ریخته شده بودن.اولن باری بود که داشتم مستقیم باهاش صحبت میکردم.بالاخره با صدایی که خیلی سعی میکردم لرزشش رو پشت لحنی محکم پنهون کنم دهن باز کردم:

"ببخشید که مزاحم شدم.با خانوم اکبری کار داشتم.فکر میکنم شما شیدا اکبری باشید درسته؟"

با کلماتی که ازش تعجب میبارید پاسخ داد:

"بله.درسته اما شما رو به جا نیاوردم."

"باید منو ببخشید که بدون معرفی باعث تعجبتون شدم.فرشاد هستم.فرشاد ناصری..."

صدای اه ناخواسته ای که از گلوش خارج شد خیلی کم بوداما همون اه کافی بود تا من حرفم رو قطع کنم و ناخواسته با لحن پر محبتی پرسیدم:

"باعث ناراحتیت شدم؟"

خیلی زود به خودش مسلط شد و گفت:

"نه باید منو ببخشید فقط کمی جا خوردم.انتظار تماس شما رو نداشتم.حالا میتونم بپرسم چی باعث این تماس شما شده؟"

حالا دیگه باید بهش میگفتم که چرا زنگ زدم و قسمت اصلی و مهم و سختش هم همین بود!حالا دیگه درجه ی استرسم بیشتر شده بود!گفتم:

"راستش چند روزه که شما رو دانشگاه نمیبینم اونم تو امتحانات ترم.مشکلی پیش اومده؟"

"ا...ا...نمیدونم چطوری باید توضیح بدم."

دیدم دئاره من و من میکنم خودم دوباره گفتنم:

"دلیل این غیبتاتون که به کار دوستتون شبنم بر نمیگرده؟"

چون دیدم بازم جوابی نداد دنباله ی حرفم رو گرفتم:"حدس زده بودم غیبتتون به اینکه ایشون همه چیز رو برای من گفتن برمیگرده.اما حالا که دیگه هرچی بوده تموم شده و نباید گذشته ها رو زنده کرد.تازه حالا هم من و هم بقیه ی اعضای خوانواده ام با این مسئله کنار اومدیم و شما هم به خاطر دوستتون به این مخمصه افتادین.من دیگه دلیلی برای فرار شما از خودم و خوانواده ام نمیبینم و هم اینکه شما حالا دیگه معلوم شده که مقصر نیستید."


با کنایه ای که در کلامش مشهود بود گفت:

"تازه به این نتیجه رسیدین؟"

منم روترش کردم و جواب دادم:

"شما چه انتظاری داشتین؟حتما اینکه بیام به پاتون بیوفتم که چرا تا الان به خاطر کاری که فکر میکردم مقصرش شمایید و حالا فهمیدم که شما به اصطلاح فداکاری کردین ازتون معذرت بخوام؟"

"من هیچ وقت همچین انتظاری نداشتم اما شما هم نباید قبل از دونستن همه ی حقیقت قضاوت میکردید و بقیه رو به خاط...."

حرفش رو قطع کردم و جواب دادم:

"همه ی حقیقت؟به نظر شما وقتی اون تصادف جز من و فرانک و امیر و شما و دوستتون شاهد دیگه ای نداشته.فرانک بیچاره که همونجا تموم کرد.منم که اصلا متوجه چیزیایی که اطرافم رخ میداد نبودم.فقط میموند امیر که اونم دستش شکسته بود و اونقدر نگران حال من و فرانک بود که نمیتونسته چیز دیگه ای رو تشخیص بده.شما میگین من از کجا باید اینو میدونستم در ثانی این شما بودید که خودتون اعتراف کردین پشت رل نشسته بودین."

"اما شما هم میتونستید چشمتونو به رو حقایق نبندین.میتونستین قضیه رو پیگیری کنین میتونستین خیلی کارای دیگه بکنین"

دیگه واقعا اعصابم خط خطی شده بود.زدم به سیم اخر و گفتم:

"من؟؟؟چطوری میتونستم؟شما فکر میکنین من چشمممو به روی حقیقت بستم و نرفتم این قضیه رو پیگیری کنم اما چرا فکر نمیکنید که دوست شما مسبب اصلی اش بود.؟منم بعد از یه عمل سخت و خطرناک دوباره تونستم بیناییم رو به دست بیارو وگرنه الان اینده یمنم تموم شده بود....من چطور میتونستم کنار کشیده باشم وقتی که حتی واسه اخرین بار هم نتونستم فرانک عزیزتر از جونم رو بیبینم..اونم در واقع دوستم بود نه خواهرم...هنوز هم که هنوزه هیچ کس نتونسته جای اونو برام پر کنه حتی امیر که از رگ گردنم به من نزدیک تره.شمام لطف کنید از اون بالا برای من تصمیم نگیرید و یک طرفه به قاضی نرید من خیلی ممنونتون میشم.خداحافظ"

دیگه مطمئنم اگه فقط 2 دقیقه بیشتر باهاش حرف میزدم کنترلم از دست خودم خارج میشدم.پس زوتر خداحافظی کردم و قبل از اینکه شیدا در جوابم چیزی بگه گوشی رو با حرص قطع کردم و در دل هرچی دلم خواست بارش کردم!!!<دختره ی پر رو فکر کرده کیه....انگار الان یه چیزی هم بدهکار شدم بهش..حالا خوبه که من بهش زنگ زدم و کلی دارم با ادب باهاش صحبت میکنم تقصیر ان بود که کار رو به جاهای باریک کشوند.اگه اون این حرفا رو نمیزد منم این طوری صحبت نمیکردم ما دیگه نتونستم خوددار باشم>

ولی بازم ته دلم میدونستم که نباید همه ی تقصیر رو به گردن اون انداخت و منم باید محتاط تر عمل میکردم و صدام رو بالا نمیبردم ولی حالا هرچی شده گذشته بود.پس تصمیم گرفتم بیخیال باشم و فکرم و مشغول نکنم.

.

.

.

.

.اخرین سطر جزوه ام هم به اخرش رسید و من از پشت میز تحریر بلند شدم و روبه روی پنجره ی بالکن ایستادم.شب مهتابی بود و حلال ماه هم کامل.همیشه عاشق شب 14م ماه بودم چون وقتی قرص ماه کامل میشد رنگش هم عوض میشد.هیچ وقت سفید نبود.تقریبا رنگش وقت قرص کامل به نخودی میزد.برگشتم و یه نگاهی به اتاقم انداختم.انگاری اولین بارم بود که درست و دقیق براندازه اش میکردم.اتاق 24 متری که رنگ در و دیوارش سبز پسته ای بود و با رنگ سرویس خوابم هم خوانی داشت.یه میز تحریر و یه کتابخونه که کل سطح دیوار شمالی رو میپوشوند.روی میز کامپیوتر هم لپ تاپم روشن بود و صفحه ی یاهو باز بود که از 2 ساعت پیش بازش کرده بودم تا این باکسم و چک کنم اما بعدش یادم اوفتاد که هیچی از درسم رو نخوندم وهمون جوری ولش کردم تو هوا!!!تا ببینم کی وقت میکنم به کارم برسم. و تختم که سمت چپ اتاق بود و میز عسلی کنارش که روش اباژور قرمز رنگی وجود داشتکه نور ملایم سبزی پخش میکرد.درست رو به روی تختم هم بالکن بود که نمایی به فضای سبز حیاط داشت و با پرده ی حریر قرمز رنگی زیبا تر به نظر میومد.روتختی ام هم مثل طرح پرده ها رو داشت.و بعدش یه نگاه گذرا به دیوارای اتاقم انداختم که از پوستر های مختلف خواننده ها و ماشین ها پر بود.راستش سرم گیج رفت!!چطور تا به حال متوجه اش نبودم؟!تصمیم گرفتم حتما فردا دیوار ها رو از اون ریخت و قیافه دربیارم.بعدش هم به باند های استریو و سینما خانواده نگاه کردم که جاهای خالی بین وسایلم رو پر میکردو اخرش به تلویزیون و ظبط که سمت در اتاق و روبه روی تخت خواب بودن نگاهی انداختم.قالیچه ی دایره ای قرمز رنگ هم کف اتاق پهن شده بود که قسمتی از پارکت های رنگ چوب اتاق رو زیر خودش میپوشوند.ترکیب رنگ زیبایی بود قرمز و سبز!متضاد ولی در عین حال زیبا!چند وقتی بودکه دیگه خودم به سر و وضع اتاقم نمیرسیدم و این کار به دوش پروانه خانوم بود.


بازم به سمت پنجره برگشتم.نسیم خنکی می وزید و صورتم رو که تازه امروز صبح اصلاح شده بود رو نوازش میکرد.بازم محو تماشای ماه شده بودم که به سرم زد یکم با تلسکوپم بگردم تو فضا!از جعبه های محافظش دراوردمش و سر همش کردم.تلسکوپ دقیق و بزرگی بود.یادم نمیره که امیر سال قبل واسه ام به مناسبت تولدم خریده بود چون میدونست چقدر عاشق فضا و ستاره هام.گذاشتمش پشت دیوار کوتاه بالکن و خودمم پشتش واستادم.هرچی نگاه میکردم چیزی دیده نمیشد تو دلم گفتم ای بابا اینم که اساسی شنگول میزنه!چرا چیزی نشون نمیده.؟خیر سرمون یه شب اومدیم کندوکاو کنیم!

یه نگاه به حیاط کردم که دیدم فرناز روی تاب نشسته.اولش فکر کردم که خوابش برده اما بعد کمی که دقت کردم فهمیدم که بی حرکت و صامت به یه نقطه خیره شده.زانو هاشو توی بغلش جمع کرده بود و لباس نازکی به تن داشت.اما انگار یه چیزی هم توی دستش بود.از اون فاصله نمیتونستم خوب تشخیص بدم.پس رفتم پایین تو حیاط.اصلا متوجه اومدن من نشده بود و حالت قبلی خودش رو حفظ کرده بود.

یه نگاهی به دفتر فانتزی که دستش بود انداختم.یه چیزایی هم توش نوشته بود.اما چون هوا تاریک بود و فرناز هم چراغای باغ رو روشن نکرده بود نمیتونستم بخونمشون.

اروم اروم کنارش جا گرفتم و فرناز به خاطر تکون خوردن تاب بالاخره متوجه اومدن من شد.

سعی کرد با دستش دفترش روازم مخفی کنه و پشتش قایمش کرد.نگاهی به سمتم انداخت و به زور لبهاشو به نشونه ی لبخند کج کرد.میخواست لبخند بزنه اما انگار این کار واسه اش خیلی سخت بود.عاقبت صبرم تموم شد و صداش زدم:

"فرناز؟"

"بله؟"

"خوبی؟چیزی شده؟چرا تو این هوا اینجا نشستی؟سرما میخوری هیچی هم که تنت نیست."

"اوهوم.حالم خوبه.من چیزیم نمیشه.اتفاقا عاشق این هوام."

"پس چرا...گرفته به نظر میای؟"

"نمیدونم."

"نمیدونی یا دوست نداری من بدونم؟"

"اینم واقعا نمیدونم.فرشاد؟"

"جونم؟"

میتونم باهات حرف بزنم؟"

"البته.چرا که نه؟"

"میدونی اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم.گاهی با خودم فکر میکنم کاش منم هنوز یه خواهر داشتم...کاش فرانک هنوز پیشمون بود...کاش من یکی رو داشتم که باهاش راحت حرف بزنم."

از حرفاش فهمیدم که بر خلاف اون چیزی که میگه حالش اصلا خوب نیست و شدیدا به یکی نیاز داره که باهاش ساده و رو راست حرف بزنه.سعی کردم خودمو مشتاق نشون بدم و در قواقع اینطور هم بود.اماساکت موندم تا دوباره خودش صحبت کنه.چند دقیقه در سکوت به صدای جیرجیرک ها گوش سپردم و اروم اروم تاب رو به حرکت دراوردم تا اینکه فرناز شروع به صحبت کرد:

"فرشاد به نظر تو من هنوز بچه ام؟یعنی منظورم اینه که...اخه چطور بگم به نظر تو من هنوز خوب و بد رو تشخیص نمیدم؟"

"نه...ابدا.چرا همچین فکری به ذهنت خطور کرده؟"

"نمیدونم شاید به خاطر... اصلا ولش کن.میشه فراموشش کنی؟"

ادامه ی حرفش رو خورد و به من و من افتاد.با اینکه از این حرفاش اصلات سر درنیاوردم

اما بازم برای اینکه از دپرسی دربیاد لبخند گرمی زدم و دستمو دور شونه اش حلقه کردم:

"باشه.اگه تو دلت نمیخواد منم فراموشش میکنم.اما نمیخوای بگی چی خواهر کوچولوی منو دپرس کرده؟"

فرناز نگاهی به صورتم انداخت و چون لبخندم رو دید دلگرم شد و گفت:

"شاید بهت گفتم...اما الان فکر میکنم که امادگی شو ندارم باشه؟"

"باشه.اما هر موقع که فکر کردی میتونی باهام صحبت کنی بهم بگو.قبوله؟"

"حتما.مطمئن باش."

"حالا دیگه نمیخوای از جات بلند شی؟هوا داره سردتر از قبل میشه.پاشو بریم تو."

"تو برو من تا چند ثانیه ی دیگه میام."

فهمیدم دلش نمیخواد من دفترش رو ببینم.واسه همین زیاد گیر ندادم و فقط به جمله ی "زود بیا تو"اکتفا کردم.اما وقتی رفتمبالا از گوشه ی پنجره زیرچشمی نگاهش کردم .در حالی که مواظب بود من نبینمش از جاش بلند شد و دفترش و پشت سرش قایم کرد.بالاخره بعد از چند دقیقه برق اتاقش خاموش شد و من هم وقتی خیالم از بابت فرناز راحت شد,دوباره به طرف تلسکوپ رفتم و بعدش کاشف به عمل اومد که از اول اون تلسکوپ بیچاره نبوده که شنگول میزد این من بودم که درپوش لنز رو برنداشته بودم!!!به قول امیر روی هرچی تیزهوش و نابغه بود رو کم کردم.جمعش کردم و چون خسته بودم زیر پتو خزیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.

خواب راحتی کردم و صبح زودتر از حد معمول بیدار شدم و یه دوش گرفتم و صبحانه ی مفصلی خوردم.همه چیز اماده بود تا روز خوبی رو داشته باشم اما از اول صبح بدبیاری هام شروع شد.اولش اینکه تایر ماشینم پنجر شده بود و من چون روی اینکه ماشینم تمیز باشه و برق بزنه حساس بودم نمیتونیتم با ماشین مامان یا بابا یا هر چیز دیگه ای برم.چون هنوز چند دقیقه وقت داشتم خودم خواستم پنچری رو بگیرم.کیفم رو روی نیمکت گذاشتم و کتم رو در اوردم.رفتم به سمت اخر باغ تا از اتاقک انبار اونجا جک و بردارم و پنجری تایر رو بگیرم که یه چیزی وسط درختا روی زمین توجه ام رو جلب کرد.از بس فوضولی ام گل کرده بود نزدیکش شدم و از روی زمین برش داشتم.وااااااای خدای من باورم نمیشد.!!همون دفتری بود که فرناز سعی میکرد دیشب از من مخفی اش کنه. رفتم جک و از توی انبار برداشتم.اولش خواستم دفترش رو که بهش میومد دفتر خاطات باشه به فرناز بر گردونم اما چیزی از دورن به من میگفت که باید بخونمش.چون واقعا نیاز داشتم که بدونم چی تو فکرش میگذره یا اصلا چرا دیشب اونقدر کاراش و حرفاش مشکوک بود.ماشین رو روبه راه کردم و دفتر فرناز رو توی کیفم گذاشتم و به طرف دانشگاه را افتادم.


انگار تموم عالم و ادم دست به دست هم داده بودن تا من روز بدی داشته باشم.اینو از اونجایی میگم که شیدا هم تصمیم به لجبازی با من و گرفته بود و چون میدونست با حرفای رد و بدل شده ی دیروز چشم دیدنش رو ندارم از عمد اومده بود دانشگاه.

بعد از امتحان که ساعت 10 برگزار میشد هیجان خوندن دفتر فرناز منو مجبور کرد زودتر از همیشه از بچه ها جدا بشم و در جواب امیر که پرسید کجا به این زودی فقط گفتم باید به کارام برسم.

وقتی رسیدم خونه لباس هامو عوض کردم و یه لیوان شیر شکلات داغ درست کردم.روی صندلی های راحتی حیاط لم دادم و به بخار گرمی از لیوان بلند میشد خیره شدم.با اینکه خیلی کنجکاو شده بودم بدونم چی ازارش میده اما بازم دچار تردید شدم.خیلی با خودم درگیر بودم.اما در اخر خودم رو ملزم دونستم که اگه چیزی هست که میتونم کمکش کنم باید این کار رو بکنم.با این افکار تردید ها از ذهنم پر کشیدند.

محتاتانه دفترو باز کردم و به صفحه ی اولش چشم دوختم.با خط زیبایی نوشته بود:

"جمله حیرانند و سر گردان عشق

ای عجب این عشق سرگردان کیست؟"

"نمیدانم چگونه وصفش کنم؟ هنگامی که به من بی توجهی میکند و همیشه چشم هایش را از من میدزدد؟

چگونه از او بنویسم؟ هنگامی که به هر بهانه ای سعی میکند من را بیازارد و اتش حسد را در وجودم شعله ور سازد؟

چگونه او را یاد کنم؟چطور میتوانم او را در قلبم داشته باشم هنگامی که بی تفاوت و با نفرت از کنارم گذر میکند؟

مثل غروبی بس دلگیر,یک غروب نفسگیر دلم گرفته است...

دلم از همه چیز و همه کس گرفته است...مثل دیوانه ها,مثل یک دیوانه ی تنها و بی کس درددل هایم را با دلم در میان میگذارم...!

دلی که خود پر از درد است,دلی که حتی با وجود بودن تو در ان باز هم پوچ و خالی است و میشنود دردهایش را...!

دردهایش را میشنود تا شاید دوایی برای ان ها بیابد...

دلم گرفته است مثل لحظه های پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ درخشان زیر پرتو مهتاب...

مثل لحظه ی پنهان شدن ماه در پشت ابرهای سیاه دلم گرفته است...

مثل لحظه ی که سعی میکنی مرا تحقیر کنی و کوچک بخوانی دلم گرفته است...

مثل لحظه ی که دست در دست دیگران هر روز از مقابلم میگذری تا به من اثبات کنی هیچ چیز برایت دست نیافتنی نیست و هیچ چیز و هیچ کس در برابر نگاهت یارای مقابله ندارد...

مثل لحظه ی به واقعیت پیوستن یک کابوس دلگیرم و افسرده...

احساس تنهایی در من بیشتر شده است و تنهایی جای خالی دلم را پر کرده است...

لحظه ای که دلتنگ میشوم دلم میگیرد و ان لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم...

کاش دلتنگ نمیشدم و ای کاش درد تنهایی مرا خرد نمیکرد...چه لحظه های غریبی است...نفسگیر,بی عاطفه و سرد...

چشمانی خسته,دلی شکسته,ای وای باز این دل به غم نشسته...

ان زمان بود که دوای درد خود را یافتم...دوای تمام غم ها,غصه ها و تنهایی ام را یافته ام!!

یک قطره اشک,دو قطره اشک,سه قطره اشک,گونه ای خیس و صدای نفس گیر هق هق خسته ام سکوت شب را در هم میشکند...

در پایان ارام ارام و خالی خالی شدم...و بغض دیرینه ام شکسته شد...

کاش از همان اول میدانستم دوای درد من درون چشمهایم است...

شاید خواب میدیدم گفته هایت را تا دیروز.ان زمان که با ابی های دریا دوست نبودم...اما عاشق گشتم در پناه همه ی عشقی گسترده تر از همه ی ابی دریا و حتی اسمان ها.عشقی که حتی خودم هم به نا درستی ان پی بردم...اما چه فایده ای در این پی بردن بود زمانی که برای حذر کردن از ان خیلی تاخیر داشتم.اما همین حالا هم میتوان کاری کرد...نمیدانم شاید هم نشود.در وضعیتی گیر افتاده ام که توان تشخیص چیزی را ندارم...

و سرانجام در همین دریا ها و بیکرا ن اسمان های این عشق غرق شدم...

چه کسی بود مرا ندا داد؟

هر کس بود بر تنهایی وسیعم چه زیبا غلبه کرده بود...

بالاخره توانستم خود را بیابم اما تو هنوز هم همان ادم گذشته مانده ای...

بارها دلم خواسته از تو بپرسم که از این ازار دادن من چه سودی میبری؟بپرسم که ایا به مقصودت رسیده ای؟بپرسم بعد از این همه بازی های بچگانه چه موقعی دست از این بازی برخواهی داشت؟..."

نوشته هاش گنگ و نا مفهوم بود.نمیدونستم در مورد کی نوشته بود.هرچقدر هم فکر میکردم چیزی به ذهنم نمیرسید.باید ادامه اشو می خوندم باید یه چیزی از نوشته هاش پیدا میکردم....اخه یه جوری ضد و نقیض بود.نمیتونستم منظورش رو بفهمم...کی بود که اذیتش میکرد؟

قبل از اینکه بخوام ادامه اشو بخونم فرناز وارد حیاط شد و من به سرعت و با مهارت دفتر رو مخفی کردم و سعی کردم قیافه ی معمولی داشته باشم.انگشتام رو دور لیوان بزرگ مخصوصم که به قول فرناز اندازهی دوتا پارچ بود(!) حلقه کردم.اما کاملا یخ کرده بود و اصلا قابل خوردن نبود.فرناز به من رسید و گفت:

"سلام داداش خودم.چرا اینجا نشستی؟امروز امتحانم نداشتی؟"

"سلام عزیزم.چرا تازه از دانشگاه اومدم.چه خبر؟امتحانت خوب بود؟"

"اوهوم..ای بدک نبود."

بعدش به سمت ساختمون رفت.بعد از اینکه به پشت سرم نگاه کردم و از رفتنش مطمئن شدم.پاورچین پاورچین رفتم اتاقم تا ادامه ی نوشته های فرناز و بخونم.از پنجره نگاهی به حیاط انداختم و دیدم فرناز دنبال چیزی تو باغچه میگرده.پنجره رو باز کردم و از همون بالا پرسیدم:

"دنبال چیزی میگردی؟"

رنگش پرید وجواب داد:

"هان؟نه...نه."

پنجره رو بستم و بعد از چند دقیقه فکر کردن به این نتیجه رسیدم تنها کا برای کمک به فرناز اینه که اول بدونم نوشته هاش در مورد کیه.دست بردم تا صفحه رو ورق بزنم که سنگینی نگاهی رو حس کردم.سربرگردوندم و در کمال ناباوری وحیرت فرناز رو با چشمهایی که از قطرات اشک میدرخشید و صورتی برافروخته درکنار خودم دیدم.

اصلا نمیدونستم کی اومده بود که متوجه اش نشدم.

نمیدونستم باید برای اثبات کاری که کرده ام چی بگم.اما عاقبت بعد از چند ثانیه که به بلندی چند ثانیه کشید از روی صندلی بلند شدم و رو به روش قرار گرفتم.میخواستم به حرف بیام اما خودش زودتر از من عکس العمل نشون داد و به سمت اتاقش دوید.

دفتر و بستم و رفتم اتاق فرناز.درخالی که دمر روی تختش افتاده بود به ارمی گریه میکرد اما نهاونقدر کهنتونم صداش رو بشنوم.

دفترو روی پاتختی اش گذاشتم و صداش زدم:

"فرناز؟فرناز جان؟"

با اینکه جواب نداد ادامه دادم:

"حالا که اتفاقی نیوفتاده...منو ببین....نمی خواستم تو کارات دخالت کنم اما واسه ات نگران بودم عزیزم.بلند شو...پاشو دیگه."

هرچی باهاش حرف میزدم جوابی بهم نمیداد.کنارش نشستم و دستش رو گرفتم و کشیدم.صورتش رو از روی بالشت برداشت و خودشو تویبغلم انداخت:

"فرشاد...فرشاد..."

"هیش...لازم نیست چیزی بگی یا توضیحی بدی خب؟تازه اونجوری هم که تو فکر میکنی نبوده.."

و بعد برای عوض کردن جو با خنده گفتم:

"ناقلا تازه فقط صفحه ی اولش روتموم کرده بودماااا...خوب سر موقع مچم رو گرفتی...خواستم بهت بگم هر وقت بخوای میتونی در موردش حرف بزنیم باشه؟


بعد از اینکه کمی فرناز رو دلداری دادم و اروم تر شد.از اتاقش اومدم بیرون.خواستم کمی با افکارش تنها بمونه تا کمی فکر کنه و بهش گفتم هر موقع و هر وقت که دلش خواست میتونه باهام صحبت کنه...راسش خیلی فکرمو مشغول کرده بود.فرناز در مورد کی این جوری نوشته.به ذهنم فشار میاوردم تا شاید کسی رو که فرناز میگفت و پیدا کنم اما چیزی به خاطرم نرسید.به حر حال هر کسی هم که بود خوب تونسته بود تا چند وقت ذهن منو درگیر خودش بکنه.

بارها خواستم مستقیم با فرناز حرف بزنم اما ترسیدمهمین رابطه ی خوبی هم که الان با هم داریم از بین بره.پس در ظاهر نشون دادم که بیخیالش هستم اما هنوز هم فکرم پیرامون این مسئله دور میزد.

اما تو این چند وقت سعی میکردم کارا و رفتار فرناز رو زیر نظر بگیرم اما بازم هم به جایی نمیرسیدم.فرناز هم دیگه اون ادم سابق نبود.کمتر حرف میزد و بیشتر اوقات توی اتاقش میموند.حتی دیگه مثل قبل واسه مهمونی ها سر و دست نمیشکوند و حتی هر موقع که جایی دعوت بودیم فرناز به بهونه ای فرار میکرد و با ما هراه نمیشد.بالاخره دوره ی امتحانای ما هم تموم شد و تا 2 هفته آوانس داشتیم.چند وقتی بود که دسته جمعی مسافرت نرفته بودیم.معمولا من و امیر با دوستامون میرفتیم و بقیه هم اگه فرصتی برای این کار پیدا میکردن جدا میرفتن, پس این دو هفته وقت خوبی بود تا حال و هوامون عوض بشه.و تو این اب و هوا بهترین و نزدیکترین جا میتونست شمال باشه.فقط دعا میکردم فرناز مثل این چند وقت اخیر از جمع کناره گیری نکنه و حالمو نگیره!فرناز بعد از امتحاناش حدودا فقط یه هفته میتونست استراحت داشته باشه واسه همین قرار بود بعد از یه هفته فرناز با بقیه برگردن تا بتونن به کاراشون برسن اما من و امیر چون میخواستیم بیشترین استفاده رو از بیکاریمون ببریم تا اخر هفته ی دوم بمونیم از حالا کنگر خورده بودیم و لنگر انداخته بودیم!

همون طور که انتظار داشتم وقتی بهش گفتم برنامه ی سفر ریختیم اخماش رفت تو هم و بازم بنای مخالفت گذاشت.سعی کردم با زبون خوش راضیش کنم باهامون بیاد:

"اخه عزیز من واسه چی نمیخوای بیای؟پس میخوای اینجا تنهایی چی کار کنی؟هان؟"

"خب نمیخوام دیگه...حسش نیست."

"یعنی چی این حرفا؟تو چند وقتی خیلی افسرده شدی.مطمئن باش حال و هوای شمال الان حسابی حالتو سرجاش میاره."

"اگه من نخوام حالم سرجاش بیاد باید چیکار کنم؟"

"تو که باز حرف خودتو میزنی...لجبازی نکن دیگه.همه متوجه این رفتار اخیرت شدن یا اینکه از ما سراغت رو میگیرن.تو چهره ی مامان دقت کردی این چند وقت چقدر به خاطر تو ناراحته؟این کارات واقعا همه رو نگران کرده...لطفا کمی فکر کن به وضعیتی که پیش اوردی."چون دیدم بازم جوابی نمیده فکر کردم بازم سر حرفش هست و نمیخواد بیاد...اما وقتی اخر شب از جلوی در اتاقش رد شدم دیدم داره ساک جمع میکنه هم خوشحال شدم و هم تعجب کردم!

چون من عاشق مسافرت بودم.و البته در صورتی خیلی دوست دارم برم سفر که تنها نباشم و همیشه یه تعداد زیادی از دوستام یا خانوده ام همراهم باشن.و حالا هم که اخرش فرناز قبول کرد همراهمون باشه مسلما خیلی خوشحال شدم. نمیدونم گاهی فکر میکنم من فرناز رو خیلی بیشتر از یه خواهر دوست دارم.

صبح روز بعد با 4 تا ماشین راه افتادیم.من و امیر و سعید و باران با هم بودیم و بقیه هم هر کدوم تو ماشینای خودشون.هر چقدر به فرناز اصرار کردم با ما بیاد به حرفم گوش نکرد و سوار ماشین خاله شد.وقتی نشستیم تو ماشین امیر گفت:

"فرشاد یه سوپری دید نگه دار.""چی کار داری اول صبحی امیر؟"

"اول صبح چیه؟ساعت هشته...کار دارم دیگه."

وقتی واسنادم رفت و 10 دقیقه بعدش با یه بغل خوراکی برگشت.چون دیرمون شده بود و همه جلوتر از ما بودن زود پامو روی گاز فشار دادم و سعید در همون حال گفت:

"اوه اوه اوه...چه خبرته؟؟؟ارومتر برو فرشاد"

جواب دادم:

"باید اقا داداش خودتو سر زنش کنی 2 ساعته مارو اینجا کاشته...علف سبز شد این پایین.یکی نیست بهش بگه رفتی بخری یا بسازی؟ بفرما حالا از همه عقب موندیم"

امیر:" بیا و خوبی کن...!رفتم واسه شما 2 ساعت دقت به خرج دادم این همه هله هوله خریدم..."باران:"بعدش یه سوال امیر,دقتش کجاش بود؟"

امیر دستشو کرد و جیب شلوارش و جیباشو گشت بعد گفت:

"اااااا...همین الان تو جیبم بود...نمیدونم کجا رفت!!!این چه سوالیه دختر خوب؟من چه میدونم دقتش کجاش بود؟"

سعید:"خب دیوونه خودت میگفتی با دقت انتخاب کردی حالا می گفتیم میخوای هسته ی اتم بشکافی!!!"


امیر چون خودش دیوونه ی سرعت و خوش گذرونیه(!)به بهونه ی اینکه از بقیه جا موندیم وادارم کرد با بیشترین سرعتم پیش برم و خودش صدای پخش ماشین رو تا اخرش زیاد کرد.از اونجایی که امیر از سلیقه ی من خوشش نمی اومد شروع کرد به غر غر کردن و گفت:

"اینم سلیقه است که تو داری این همه اهنگ غمگین گوش میدی که بشینی زار زار گریه کنی؟...حداقل بذار این چند روز یه بادی به سرت بخوره بچه جون!!!شاید توام مثل ما شدی!"

سعید برای حرص دادن سعید گفت:

"چرا فعلتو جمع میبندی؟همه که مثل تو شیرین نمیزنن!!اخه باهوش کدوم ادم عاقل و سالمی رو دیدی که وقتی حالش خوش نیست اهنگ شاد گوش کنه؟البته این بلانسبته توئه هاااا...چون هر کی ندونه ما که میدونیم تو کلا از 7 دنیا ازادی!!!!....تو خونه که کلا خودتو به جنون میزنی!"

با این حرف سعید من و فرناز به خنده فتاذیم چون واقعا درست بود...امیر در هر شرایطی هم که بود عقب نشینی نمیکرد.حالا دیگه بعد از چند سال اخلاق و رفتارمون کاملا به هم شبیه بود البته نه در بعضی از مسائل.

باران در حال خندیدن با تعجب گفت:

"راست میگه امیر؟"

امیر با لحن و قیافه ی بامزه ای گفت:

"نه.چی چی رو راست میگه؟ دست گلت درد نکنه سعید جان!"

سعید باز میخواست یه چیز دیگه بگه که امیر دستشو گذاشت روی بینی اش و گفت:

"ببین این تن بمیره (!) یه دقیقه ساکت باش...من که میدونم تو اگه یه بار دیگه درمورد این مسئله دهنتو باز کنی همه چی که از صبح تا شب اتفاق میافته رو میریزی رو دایره!!!پس جون من بس کن دیه...آبرو ی منو جلو این دوتا(با دستش به منو باران اشاره کرد)نبر ...افرین پسر گل!"

سعید با لحن کشداری جواب داد:

"حالا ببینم چی میشه....باید در موردش فکر کنم."

من واسطه شدم و گفتم:

"وااااای!میشه شما دوتا داداش سه نقطه(!)که یکی تون از یکی دیگه بدتره دعوای مسخره تون بذارید واسه بعد...امیر اگه توام راست میگی و میخوای حال بهمون بدی اولا چند تا از اون اهنگای نابت که به اصطلاح خودت توپن رو بذار ثانیا هم یه کار ی بکن حوصله امون سر نره!"امیر قیافه ی اندیشمندانه ای به خودش گرفت و دستشو زد زیر چونه اش:

"در مورد نکته اول نظر شما کاملا بحق و درسته اما در مورده دومی..."

از اون حالت مسخره در اومد و مثل ادم ادامه داد:

"ببخشید ها مگه من دلقکتونم که سرگرمتون کنم!به من چه حوصله ات سر رفته...رو که نیست سنگ پا قزوینه."

گفتم:

"اوه اوه اوه کی میره این همه راه رو.بس کن دیگه..این همه از وقتمون با چرت و پرتای تو گرفته شد...اصلا نخواستیمهمون اهنگاتو بذاری بهتر از اینه که نقش وراج و بازی کنی...!"

امیر با لب های جمع شده به من گفت:"باشه باشه...میبینمت بعدا.دارم برات"

"هر چی داری بذار در کوزه ابشو بخور."

و سی دی روکه امیر از کیفش رداتورده بود رو از دستش قاپیدم و توی پخش گذاشتم.

بد نبودن...! البته به قول امیر واسه عوض کردن حال و هوا!چون من بازم روی حرف خودم پافشاری میکردم و گفتم بالاخره سلیقه ی هر کس به خودش و روحیه اش ربط داره و کسی نمیتونه اونو تغییر بده.

هنوز 2 دقیقه از اخرین باری که امیر حرف زده بود نمیگذشت که دوباره یه چیزی یادش می اومد و باز روز از نو روزی ازنو!شروع میکرد به کل کل و دعوا با باران و سعید.

دقیقا 5 دقیقه ی بعد امیر دهن بازکرد و گفت:

"بچه ها یکم اکتیو باشین!!بابا هی شما ساکت میشین من باید بحرفم."

"خب بابا جون من تو ام ساکت بذار رانندگیمو بکنم...این دوتا سعید و فرناز هم که یا هی با گوشی هاشون ور میرن یا نشستن اروم دارن منظره ی بیرون و تماشا میکنن.من نمیدونم تو چرا هی میخوای این ارامشو به هم بریزی؟"

"ای بابا...از دست شما پیرمرد پیر زن هااا.همش ساکت و خیره میشینین یه گوشه که چی رو ثابت کنین؟!اههههه جای فرناز خالی...اگه بود الان منو اون کل اینجا رو دوتایی میذاشتیم رو سرمون...راستی فرشاد چرا فرناز با نیومد؟اون که کشته مرده ی این جور مسافرتا بود الان که اینجا جا میشد چرا رفت تو ماشین عمه؟"

"چه میدونم..."

و برای اینکه بقیه به فرناز و حرکاتش بیشتر از این مشکوک نشن ادامه دادم:

"گفت دیشب تا صبح کار داشته و بیدار مونده..این بود که کمی خسته بود و خواست استراحت کنه..."

خودمم بابت دوروغایی که میگفتم عذاب وجدان داشتم اما خب چاره ای نبود...اما باران دوباره من و با سوالش به درد سر انداخت:

"مطمئنی فرشاد؟صبح که خسته به نظر نمیرسید..."

من:"چی؟....نه نه.مطمئنم"

باران:"اتفاقی افتاده فرشاد؟چند وقتیه دیگه نه بهم زنگ میزنه...نه از خوه میاد بیرون...اگر هم بخوام باهاش برم بیرون بهونه میاره."

"نمیدونم...یعنی چیزه...اممم..."

یهو یه جرقه زد تو ذهنم:

"درساش سنگین تر شده...اخه دیگه سال اخره.فکر نمیکنم دلیل دیگه ای داشته باشه."

باران که انگار با من و من کردنا و صرز حرف زدن من پی به اوضاع درونم برد به ظاهر قبول کرد و با حرکت سرش حرفامو تایید کرد اما یه چیزی بهممیگفت که بعدا شخصا در موردش باهام صحبت میکنه!نمیدونم شاید خنده دار به نظر بیاد اما باران به نظر من از اون دسته ادمایی بود که چشماش میتونستن باهات حرف بزنن.

با چند تا توقف کوتاه در بین مسیر بالاخره به مقصد رسیدیم.


از جاده ی اصلی خارج شدیم و بعد از طی یه جاده ی باریک بالاخره در قرمز رنگ ویلا جلومون نمایان شد.امیر با نزدیک شدن به ویلا نفس پر صدایی کشید و گفت:

"اخیش.رسیدیم دیگه."

"حالا نیست که تو خیلی رانندگی کردی واسه همین اینقده خسته شدی!"

"فرشاد جان تو لازم نیست فسفر بسوزونی!تو نحرفی کسی فکر نمیکنه لالی!"

میخواستم جواب دهن پر کنی به امیر بدم که سعید گفت:

"حالا دوباره نوبت شما دوتاست؟بذارید این تعطیلاتمون رو خوش بگذرونیم."

با تک بوقی در ویلا به وسیله ی نگهبان باز شد و داخل شدیم.هیچ چیز کوچکترین تفاوتی نکرده بود.هنوز هم تابی که از زمان بچگی برامون به تنه ی درخت وصل کرده بودن سرجاش بود.!دوچرخه های ما که هر وقت اینجا بودیم باهاشون لب ساحل ویراز میدادیم و مسابقه میذاشتیم!!!همیشه باران برنده بود!حتی خیلی راحت از ماپسرا جلو میزد و میبرد!امیر هم همیشه گله داشت که چرا یه دختر باید بتونه روی ما رو کم کنه!

میز و صنلی های سفیدی که گوشه ای از حیاط زیر سایه ی درختا جا خوش کرده بودند و آدم رو برای بهره بردن از هوای ازاد بیرون ترغیب میکردن!بوی بوته های گل سرخ و یاس و شب بو توی محوطه ی باغ پیچیده بود و عصر سحر امیزی رو رقم میزد.بر خلاف تهران که تو این فصل هوا سوز سردی داشت, هوا کاملا مطبوع بود.و جون میداد واسه قدم زدن.

نگاهم رو به ساختمون دوختم...هنوز هم مثل قبل باشکوه و گاهی در شب عجیب و رازآمیز به نظر میرسید...یاد وقتایی میافتادم که همیشه فرناز و فرانک و باران از شب این خونه میترسیدن و بیشترین عامل به وجود اوردن این ترس من و امیر بودیم!همیشه ته دلشون و خالی میکردیم و داستانای من دراوردی تعریف میکردیم!

ناخوداگاه با صدای بلند فکرم رو به زبون اوردم:

"یاد اون روزا به خیر!چه قدر زود گذشت...من که میخواستم زود بزرگ بشم حالا میفهمم که چرا بقیه میگفتن زیاد عجله نکن..."

امیر:"حالا باز چرا تو بابا بزرگ احساس پیری میکنی؟؟؟مگه چقدر گذشته؟هنوز که اول جوونیته"

باران با لبخند دلنشینی گفت:

"راست میگه امیر.تو چرا اینهمه احساس پیری میکنی؟هنوز هم میتونین مارو بترسونین یادتونه؟"

امیر گفت:

"مگه میشه یادمون بره....حالا که فکر میکنم میبینم فرشاد هم با وجود عقل کم و ای کیو پایینش بد چیزی نمیگه ها!!!"

یکی محکم زدم پس کله ی امیر که شپلق صدا داد!!!

"خب پس با من بودی اره؟؟؟اره؟؟من ای کیو م پایینه؟من عقلم کمه؟"

"اوهوی چته؟!چرا میزنی؟سه نقطه گیر اوردی؟!"

توی صورتش براق شدم و گفتم:

"تو چرا توهین میکنی؟"

قبل از اینکه امیر جواب بده یه چیزی خورد پشت کله.برگشتم دیدم سعید بود که یه همچین پس گردنی نثارم کرد....عجب ضرب دستی هم داشت!!!!

در حالی که داشتم با دستم سرم و میمالیم به سعید گفتم:

"ا...مگه مشکل داری دیوونه؟!دردم اومد!"

"نه بابا...چی میگی؟من فکر کردم الان که نازت کردم خوشت اومد...مثلا ما اومدیم اوقاتمون رو خوش سپری کنیم اینجا نه اینکه وایسیم تو حیاط به کل کل شما ها گوش بدیم."

امیر زد زیر خنده بریده بریده و گفت:

"اینو بیبین هنوز نرسیده جو گیر شده!!...چه ادبیاتی حرف میزنه...."

لحن سعید را تقلید کرد و با چهره ی مسخره ای گفت:

"ما اومدیم اینجا اوقاتمون رو خوش سپری کنیم....اگه میخوای اوقاتت و سپری کنی بفرما این همه ماشین برو خودتو بکش به سپرشون اوقاتت خود به خود سپری میشه!!!"

لج سعید با این حرف دراومد و من و باران و امیر رو به شدت به خنده انداخت.

سعید هم زیرلبی چیزی نثار امیر کرد و دور شد!

کل کل چند دقیقه پیشم رو فراموش کردم و دستمو روی شونه ی امیر گذاشتم و گفتم:

"خیلی فاز داد....!روش حسابی کم شد...هنوز سرم میسوزهاین دادش توام عجب دست سنگینی داره!!!"

باران گفت:

"فرشاد جان شما زیاد جدی نگیر مطمئن باش امیر 6 برابرشو تو یخونه سرش میاره!"

در تایید حرف باران گفتم:

"واقعا هم.!معلوم نیست چی کارش کرده که دیگه زود به نقطه ی جوش میرسه!"

در حالی که با هم میخندیدیم از بچگی مون صحبت می کردیم وارد سالن شدیم.

بابا و دایی وخاله و همین طور بقیه حدودا 1 ساعت قبل از ما رسیده بودن!چون امیر اونقدر وسط راه به بهونه های مختلف ما رو متوقف میکرد و اونقدر الکی وقت تلف میکرد که باعث شد این همه دیر برسیم.

سلام کردیم بلافاصله سیل سوالات به سمتمون سرازیر شد! عمه زودتر از بقیه پرسید:

"بالاخره رسیدین بچه ها؟داشتیم نگران میشدیم."

مامان اضافه کرد:

"کجا مونده بودین شماها؟"

علی اقا گفت:

"گوشی هاتون و هم که جواب نمیدادید.!"

و در اخر زندایی پرسید:

"فرشاد جان پس سعید کجاست؟"

خودم جواب دادم:

"هیچی این امیر و که خودتون بهتر میشناسید شونصد جا استراحت(!!)فرمودن...این بود که دیر رسیدیم..در مورد گوشیهامون هم باید بگم که این باز برمیگرده به امیر شناسی(!)

بازم خودتون میدونین ایشون وقتی بزنه به سرش هیچ کس جلو دارش نیست...صدای پخش رو با اون اهنگای تندش زیاد کرده بود که ما همین الان که کر نشدیم و سالمیم از ماشین پیاده شدیم سجده ی شکر کردیم!دیگه در مورد نبودن سعید هم بازم برمیگرده به امیر که فراریش داد...! یعنی عصبانی اش کرد اونم رفت بیرون!"

دایی خندید و گفت:

"نه بابا فرشاد میبینم توام راه افتادی هاااا...انگار این امیر بدجوری روت تاثیر میذاره."

چشمکی نثار امیر کردم و گفتم:

"پسر نوح با بدان بنشست****خاندان نبوتش گم شد !!!حکایت ماست دیگه!"

امیر:"کم کم دارم به خودم امیدوار میشم!چه شاگردی پرورش دام!تو دست پرورده ی خودمی!"


باران به طرف فرناز رفت و دستشو گرفت وگفت:

"پاشو.پاشو تمبل خانوم.بیرون هوا به این خوبی بعدش تو اینجا نشستی که چی بشه؟"

"باران خسته ام تازه از راه رسیدیم بیخیال شو."

"اوه اوه مگه کوه کندی که خسته ای؟...عمرا راه نداره.پاشو یکم چربی بسوزون دختر.چاق شدی.!"

فرناز که رو این مسئله حساس بود بالاخره لبخدی زد و گفت:

"من؟من چاق شذم؟پاشو بریم یه دوری بزنیم تا بعدش بفهمی کی چاق شده!"

خوشحال شدم که بالاخره باران دست رو ی نقطه ضعف فرناز گذاشت و وادارش کرد تا از لاک خودش بیرون بیاد!!!هرچی باشه اینم یه راه حل بود!

باران رو به مامان و خاله کرد و گفت:"مامان,خاله من و فرناز میتونیم بریم همین اطراف یه دوری بزنیم؟شایدم تا لب ساحل رفتیم."

خاله:"باشه عزیزم فقط زیاد طولش ندید تا 1,2 ساعت دیگه هوا تاریک میشه."

باران:"اوکی .زود برمیگردیم."

باران و فرناز بعد از عوض کردن لباساشون از خونه خارج شدند و منم رفتم یه دوش بگیرم.

وقتی از حموم اومدم بیرون سعید برگشته بود و داشت با امیر دبلنا بازی میکرد!کلی هم دور برداشته بود که من حتما میبرم!!!با خودم گفتم:چه اعتماد به نفسی داره این امیر!

مامان و زن دایی و خاله هم توی حیاط مشغول گپ زدن بودن.

بابا و علی اقا و دایی هم که هر سه تا عین هم عاشق گل و گیاه بودن توی گلخونه ی شیشه ای پشت خونه بودن.

چون امیر و سعید گرم بازی بودن ترجیح دادم تا وقتی که مثل بچه ی آدم بدون دعوا بازی میکنن تنهاشون بذارم تا وقتی دوباره مثل بچه ها باهم کل کل نکردن چند ساعتی ارامش داشته باشم.!شاید خنده دار به نظر بیاد اما این دوتا وقتی که به هم میرسیدن چه حالشون خوب بود چه بد باید باهم دعوا راه میانداختن وگرنه روزشون شب نمیشد!البته خیلی هاشون هم الکی و مسخره بود!

تصمیم گرفتم غروب برم لب دریا.چند دقیقه ای وقت داشتم. ربدوشامبرم رو عوض کردم و لباس پوشیدم.صندل هامو پوشیدم و در راهی که از اخر باغ به دریا منتهی میشد پیش رفتم.

حالا دیگه خیلی راحت میتونستم بوی دریا رو حس کنم.با اینکه هوا مرطوب و شرجی بود نفس عمیقی کشیدم و روی شن های ساحل دراز کشیدم.حتی به خیسی موهام هم توجهی نکردم.یکی از دستامو زدم زیر سرم و نیم خیز شدم طوری که بتونم غروب رو هم تماشا کنم.رنگ اب دریا کم کم سرخ میشد و خورشید رو درخودش فرو میبرد.یه ان خنده ام گرفت!چقدر امروز من احساساتی شده بودم!ولی درنوع خودش چیز بدی نبود.!!رنگ قرمز هوا هم کم کم تیره شد.بلند شدم نشستم و به دستام تکیه دادم.کم کم ماه بالا اومد و روی اب دریا موج های نقره ای ایجاد کرد.منظره ی بدیع و زیبایی رو ایجاد میکرد اما حیف که دیگه وقت نداشتم و چون به کسی چیزی درمورد اومدنم نگفته بودم بلند شدم و ماسه ها رو از رو ی لباسام و موهام تکوندم و به سمت خونه راه افتادم.

با وجود تاریکی هوا خیلی راحت راهو پیدا کردم.چون حتی با چشم بسته هم میتونستم این راهو برم و برگردم بدون اینکه حتی به یه درخت برخورد کنم!از بچگی اینقدر ار این راه رفت و امد کرده بود که تک تک قسمتاش رو میشناختم.سلام کردم و رفتم اتاق تا دوباره لباسای خاکی ام رو عوض کنم.لب تاپم رو برداشتم و وایرلس کامپیوتری و که توی اتاق من بود روشن کردم. در حالی که از پله ها پایین میاومدم چشمم به فرناز و باران افتاد که یه گوشه ی دنج از سالن طوری که کسی متوجه اشون نباشه در حال پچ پچ بودن.روی یه کاناپه نشستم و یه چند تا برنامه ی جدید واسه ی گوشیم دانلود کردم.باز هم حوصله ام سر رفته بود.به امیر نگاه کردم و اونم زیرکانه منو زیر نظر داشت چشماش مثل وقتایی که قصد خراب کاری داشت از همون فاصله برق میزد.!مثل همیشه منظورم رو درک میکرد کنارم نشست و یواش در گوشم گفت:

"میخوای یه کاری کنم امشب برنا ممون جور بشه؟"

منم که چند وقت سرم واسه شیطونی درد میکرد با اشتیاق بهش چشمک زدم و گفتم:

"باز میخوای چه اتیشی بسوزونی؟"

"هر اتیشی باشه مطمئنم توام بدت نمیاد؟"

"تو که میدونی دیگه چرا میپرسی؟!"

امیر نقشه ی فوق العاده ای داشت که مطمون بودم خیلی اجراش فاز میده!ولی به زمان اجراش خیلی مونده بود!!!

ساعت حدودا یازده و نیم بود که برای صرف شام رفتیم.من و امیر برای رسیدن به وقتی که منتظرش بودیم لحظه شماری میکردیم اما انگارلحظه ها خیلی کشدار بودن!

بالاخره با وجود اینکه صبح توی راه بودیم بقیه رضایت دادن ساعت 1 برن بخوابن تا من و امیر نقشه ی شیطانیمون رو عملی کنیم!!!


امیر یه فلش از جیبیش در اورد و زدش به تلویزیون.4,5 تا فیلم توش ریخته بود.یه چشمک بهم زد و با صدای زمزمه واری گفت:

"قسمت اولش رو خودم میخوام اجرا کنم!حالا بیبین چه جوری مجبورشون میکنم تا اخر فیلما رو نگا کنن و حرص بخورن!یه کاری میکنم که هیچ راه برگشتی نداشته باشن!"

امیر برای در اوردن لج فرناز و باران گفت:

"بچه ها من و فرشاد میخوایم فیلم بیبینیم و من از همین حالا میدونم که شما دوتا نمیتونین ببینین و هی مثل دخترای دبستانی وسط فیلم داد و بیداد میکنین.پس لطفا همین حالا بلند شن مثل بچه های خوب برین سر جاتون لالا کنین!"

امیر درست تشخیص داده بود چون صدای دخترا با این حرف به هوا رفت.فرناز اول گفت:

"واقعا که امیر...واسه ات متاسفم!میشه یه چیزی رو که در مورد بعضی ها درسته عمومیت ندی!اولا که همه مثل همنیستن و دوما هم اینکه مثلا خودت پسر شجاعی؟نیست باران؟"

باران:"چرا...فرناز راست میگه.شما دوتا کی میخواین قبول کنین که ما هم دیگه بزرگ شدیم و اون دختر کوچولو هایی نیستیم که موهامون و بکشین و اذیتمون کنین؟!"

امیر که خیلی انتظار همچین حرفایی رو میکشید بی تفاوت شونه هاشو بالا انداخت و گفت:"خود دانید..به من و فرشاد ربطی نداره اگه دیگه تا صبح خوابتون نبرد و از سایه های خودتون هم میترسیدید.ما دوتا هیچ مسولیتی قبول نمیکنیم و ..."

باران سریع حرف امیر و قطع کرد و با پوزخندی رو به فرناز گفت:

"همچین میگه ما مسولیت قبول نمیکنیم انگار که ما بچه های 3,4 ساله ایم و میخواد ببرتمون اردو!!!"

دخالت کردم و گفتم:

"اووو اووو دختر خاله ی عزیز لطفا این قدر دور برندارید!شاید یه دفعه منصرف شدید و جا زدید!"

فرناز به جای باران جواب منو داد:

"میشه شما لطف کنین به جای نصیحت کردن و ادای بابابزرگا رو در اوردن کمی روتونو کم کنید!هیچ چیزی دلیل نمیشه منو باران عقب بکشیم.مگه نه باران؟"

"البته که همین طوره!"

نقشه امون گرفت!شاید اولش قبول میکردن برن اما با حرفای منو امیر مصمم شدن که به ما بفهمونن چیزی از ما کم ندارن.!و این دقیقا خواسته ی ما بود!

امیر هم مجبورشون کرد با فاصله ی کمی از تلویزون بشینن و خودش هم همه ی لوستر ها و چراغ های سالن و هال و پذیرایی و خلاصه کل خونه رو خاموش کرد و فقط اباژور بالای سر خودمون رو که نور قرمز پخش میکرد روشن گذاشت.تو دلم گفتم بفرما اینم از جلوه های ویژه!

امیر فیلم رو پلی کرد.واقعا که سلیقه اش حرف نداشت!به معنای واقعی کلمه فیلم ترسناکی بود وحتی منم بعضی جاهاش تنم میلرزید چه برسه به فرناز و باران!

یواش بازوی امیر رو که بیخیال کنارم روی کاناپه لم داده بود و فشار دادم و زیر گوشش گفتم:

"خاک بر سرت امیر!با این فیلم که منم هیچ وقت تنهایی خوابم نمیبره چه برسه به این دوتا!اگه بلایی سرشون بیاد چی امیر؟؟؟"

امیر:"برو بابا فرشاد بچه شدی؟چیزی نمیشه!تازه این که اول کاره!بذار برسیم به مرحله اصلی!"

چشم به ساعت دوختم که هنوز 1و نیم رو نشون میداد...مونده بودم بقیه اشو چه جوری تحمل کنم.اخه واقعا دیدن همچین فیلمی تو شب ترس ادمو دو چندان میکرد...فقط تو یه چیز مونده بودم که این امیر چه جوری میتونست با لبخند خیلی راحت و عادی فیلم و تماشا کنه در حالی که من از ترس سعی میکردم کمتر نگاهم به صفحه ی تلویزون بیاوفته !!!

دیگه نمیدونستم داره چی به باران و فرناز میگذره! چون جلوتر از من و امیر نشسته بودن و نمیتونستم چهره هاشون و ببینم اما مطمئن بودم حال اونا از من 100 درجه بدتره و فقط برای ثابت کردن حرفاشون بقیه ی قیلم و میدیدن...حدودا 45 دقیقه بعد فیلمش تموم شد

ته دلم جشن گرفته بودم که بالاخره فیلمش به اخر رسید و مجبور نبودم دیگه تحملش کنم.!

انصافا به خودم قول دادم دیگه در همچین نقشه هایی با امیر همکاری نکنم!


اونقدر درگیر فکرام بودم که اصلا حواسم نبود که باران و فرناز مبهوت از جاشون تکون نمیخورن!چند بار صداشون کردم ولی جواب ندادن!!!

یه جورایی نگران شدم و دستمو روی شونه هاشون گذاشتم و تکونشون دادم تا بالاخره به حالت عادی برگشتن!فرناز سریع بازوی باران رو محکم چسبید .

مثلا میخواستن نشون بدن که اصلا نترسیدن و همه یشریاط عادیه. ولی رنگ هرداوتاشون مثل گچ دیوار سفید سفید بود!

بلند شدن و درحالی که بدون هیچ حرفی اروم اروم به سمت اتاق خواباشون که طبقه ی پایین بود رفتن زیر لب شب بخیر گفتن و وارد اتاقها شدن.

امیر لبخند پررنگی زد و گفت:

"خب..این از قسمت اول نقشه.!حالا بزن بریم برای ادامه ی کارمون!"

یه گوشه از پذیرایی پشت میز ناهارخوری که زیاد توچشم نبود کمین کردیم.دقیقا 10 دقیقه بعد همونجوری که انتظارش رو داشتیم فرناز از اتاقش اومد بیرون و یه نگاهی به دور و برش کرد و خیلی سریع خودش و به پشت در اتاق باران رسوند و با تک ضربه ای وارد شد!

دقیقا مطمئن بودیم که اون شب هیچکدومشون تنهای خوابش نمیبره!

امیر دوریبینش و با سه پایه اش برداشت و رفتیم تو حیاط...از خوش شانسی ما اتاقی که باران و فرناز انتخاب کرده بودن طبقه ی پایین بود.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد