ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
صبح که از خواب بیدار شدم پدر و مادر خونه نبودن و فرناز هم رفته بود مدرسه. یه دوش گرفتم و رفتم امیر رو از خواب ناز و راحتی که داشت بیدار کنم.اما مگه این امیر بیدار میشد؟؟؟اخرش مجبور شدم تا کلاسمون دیر نشه با یه پارچ اب سرد رفتم سروقتش.تا پارچ اب و یخ یه روش خالی کردم انگار که شک 220 ولت برق بهش وصل کرده باشن بلند شد و نشست سرجاش.یه دقیقه ای گذشت وقتی دیگه به خودش اومد و فهمید پارچ اب دسته منه و کار کاره منه,اولش شروع کرد دنبالم دویدن ولی چون خواب آلود بود و بهم نمیرسید برام خط و نشون کشید و از اتاق زد بیرون.رفتم دم در اتاق تا ببینم چی کار میخواد بکنه که دیدم پله ها رو دوتا یکی رد کرد و رفت پایین.بعد هم صدای در اومد که فهمیدم رفته تو حیاط.رفتم در تراس اتاقم رو باز کردم و رفتم بیرون.فوضولی ام گل کرده بود و میخواستم ببینم چی کار میخواد بکنه.اول رفت سمت دیگه ی حیاط پشت شمشاد ها که اولش نفهمیدم چیکار داره.اما بعد که اومد بیرون یه شلنگ بزرگ هم دستش بود.یه راست رفت سراغ شیر اب کنار استخر و یه شلنگ که نمیدونم از کجا پیداش کرده بود رو بهش وصل کرد.شیر اب رو باز کرد و سر شلنگ رو به سمت تراس اتاق من نشونه گرفت!
در حالی که سعی میکردم فرار کنم و برم تو اتاق داد زدم:
"چی کار میکنی دیوونه ی احمق؟؟؟"
امیر با خوشحالی خندید . گفت:
"اسمش تلافیه!اسمش انتقامه!این سهم توئه...واسه سعید هم د ارم!حالا ببین چه بلایی سرش میارم که مرغای اسمون به حالش ریسه برن!!!"
بعد از اینکه سر تا پای من رو خیس خیس کرد شلنگ رو گرفت سمت در تراس که شیشه هم داشت.شانس اوردم به سرعت رفتم تو اتاق و در رو بستم مگه نه خدا میدونست امیر چه بلایی سر اتاقم میاورد.اون قدر فشار اب رو زیاد کرده بود که میترسیدم پنجره ها رو بشکنه.البته همین جوری هم ابی که تو تراس روی من گرفته بود وارداتاق شده بود و همه جا رو خیس کرده بود.از لباس های منم که همش اب می چکید.دیگه اتاقم فرقی با حموم نداشت!!امیر اب رو بست و منو صدا کرد.یکم لای در رو باز کردم که صداش رو بهتر بشنوم گفت:
"در رو کامل باز کن کاریت ندارم...در ضمن بیا پایین اگه جرائت داری؟"
"نمیام.مگه دیوونه شدم که بیام."
"ای بابا چرا لجبازی میکنی.تو بیا پایین کاری به کارت ندارم"
"التماس کن بدبخت!"
"کییییییییی؟من؟التماست کنممممممم؟؟؟؟؟؟؟عمرا....بیا پایین اون روی منو بالا نیار بالاخره که بهم میرسیم..اگه میگی ازم نمیترسی بیا."
رفتم پایین ببینم باز چی میگه که دیدم داره با پوزخند منو نگاه میکنه:
"چیه؟چیکار داری؟بنال دیگه.....باید هم بخندی موش اب کشیده شدم.از بالا هم که اومدم پایین همین جوری یه رد اب رو زمین موند.خودت باید به مامان بگی تقصیر تو بوده ..."
"وایسا بچه..همین جوری گاز میدی میری خب به من هم فرصت حرف زدن بده.میخواستم بپرسم اون سوییچ ماشین تو نیت که اون جا افتاده؟"
امیر که کنار استخر واستاده بود با دستش یه جایی رو نشون میداد پشت سرم.برگشتم ببینم کجا رو میگه که امیر منو هول داد وسط استخر.بعدش هم خودش شروع کرد به قهقهه زدن.بعد از چند دقیقه دستشو سمتم دراز کرد که منو بیرو بیاره منم نامردی نکردم و کشوندمش تو!!!حالا نخند کی بخند.مثل دیوونه ها تو اب با صدای بلند میخندیدیم به خاطر همین هم کلی اب خوردیم.بالاخره به سختی از اب بیرون اومدیم و با هیکلی خیس لباسامون رو عوض کردیم.امیر لباس نداشت و مجبور شد از لباسهای من بپوشه.من موهام رو خشک کردم.سشوار رو به سمت امیر گرفتم و گفتم:
"بیا بگیر سرتو خشک کن تا سر صبحی سینوزیت نگرفتی."
"نمیخوام بچه سوسول.من مثل تو تیتیش مامانی نیستم."
با بی قیدی شونه بالا انداختم و اضافه کردم:
"به درک!نخواه"
" حالا خوشم میاد یکی این لباسهای منو که تو پوشیدی بشناسه.خیلی حال میده!"
"نترس نمیشناسه.تازه اگرم بشناسه میگیم این لباسمون مثل همه!"
منم با تمسخر گفتم:
"اهان...بعد حتما میخوای بگی هم شلوارت هم تی شرتت فقط شبیه لباسهای منه!.مگه من و تو دوقولوییم که لباسهای عین هم داشته باشیم؟؟؟!"
" حالا بیخیال.سوسمار هم این قدر جوشی؟؟؟چرا این همه حرص میخوری؟شیرت خشک میشه ها!!!!!"
"مرگ.امیر یکم مودب باش."
"نمیتونم.از بس با تو نشست و برخواست کردم دیگه هرچی ادب بلد بودم پریده از سرم!"
"خوبه والا....همین رو کم داشتیم فقط.الان هم که دوباره شیدا اکبری پیداش میشه و اعصاب منو خط خطی میکنه.امیر؟من باید چی کار کنم؟؟؟دارم دیوونه میشم.دلم میخواد خودکشی کنم."
"بیخود...این چه حرفیه.باز دوباره منفی بافی نکن."
"امیر انگار تو برات عادت شده که هر بار پاتو تو دانشگاه بزاری یاد خاطرات بد گذشته ات بیوفتی.."
"اخه نمیتونم امیر...از خودم واون متنفرم.مقصر من وشیدا اکبری بودیم نه فرانک بیچاره...اون چرا باید تاوان پس میداد ؟؟؟"
ببین فرشاد چرا میخوای اتفاقات گذشته رو دوباره زنده کنی و خودتو عذاب بدی؟با یاداوری اون حادثه چیزی عوض میشه؟فرانک زنده میشه؟یا زمان به عقب بر می گرده؟اون اتفاق فقط وفقط مایه ی اذیت شدن اطرافیانت و از همه مهم تر خودته.این که تو هر لحظه داری تکرار می کنی که از خودت و شیدا متنفری باعث میشه اگر هم واقعا چنین حسی نداشته باشی,به وجود بیاد یا اینکه بیشتر بشه.چون سهم زیادی از هر احساسی که ما ادما داریم مثل شادی,تنفر عشق علاقه و محبت و هر حس دیگه ای رو تلقین کردن شامل میشه.دوست دارم به حرفام عاقلانه فکر کنی."
لبخند تلخی به روش زدم و گفتم:
"ممنون...به حرفات نیاز داشتم.اما از من نخواه که کسی رو ببخشم."
"من همچین چیزی رو ازت نمیخوام چون میدونم غیر ممکنه اما حداقل سعی کن در موردش فکرنکنی.باشه؟"
"سعی خودمو میکنم."
امیر با شادی گفت:
"پس بزن بریم که جسد توی سالن تشریح منتظر ماست!"
فرشاد درست میگفت ما اون روز مثل خیلی وقتای دیگه تشریح داشتیم و این کار زیاد موردپسند دخترا نبود!اما شیدا دل و جرات این کارا رو داشت وشاید در بعضی از موارد از پسرا هم بهتر بود.اما من هنوز سعی میکردم باهاش برخوردی نداشته باشم چون با وجود قولی که به امیر داده بودم هنوز شیدا رو که با ترمز کردن بیجا وسط اتوبان باعث مرگ فرانک شده بود رو نبخشیده بودم و با تمام وجود ازش متنفر بودم.
ساعت یازده و نیم بود که دیگه کلاس ما هم تموم شد و از سالن تشریح بیرون اومدیم.وقتی قدم زنان با امیر از دانشگاه خارج شدم شیدا رو دیدم که با پسری که دیشب توی پارک دیدیم و گویا صاحب سگ بود,صحبت میکرد.بعد هم با خنده سوار ماشین شدن و با سرعت زیادی از محدوده ی دید خارج شدند.
اون قدر از دیدن این صحنه بهت زده بودم که با وقتی امیر بازوم رو تکون داد به خودم اومدم.
"چی شده سوسمار؟!باز چی دیدی؟"
"یه چیزی که اگه بهت بگم از تعجب شاخ در میاری!"
"چی؟"
"بریم تو ماشین برات میگم."
بعد از اینکه به امیر گفتم شیدا رو با کی دیدم اضافه کردم:
"میبینی امیر هر چی من سعی میکنم اونو از خودم دور کنم باز یه حادثه ای پیش میاد که دوباره منو درگیر خودش میکنه...فرانک کم بود که دیشب ممکن بود بلایی سر فرناز و باران میومد.درسته که اون پسره میگفت یه حادثه بوده اما حالا ما فهمیدیم اون پسر با شیدا اشناست....چطور بگم....من همه ی اینا رو از چشم شیدا میبینم.اصلا شاید هم این طوری که من فکر میکنم نباشه اما باز هم اگه دیشب اتفاقی میوفتاد باز هم پای شیدا وسط بود."
امیرگفت:
"تو خودتو ناراحت نکن.خدا رو شکر که هیچی نشد...اما من از بچه ها میپرسم و ته و توی قضیه رو درمیارم...قبول؟"
"باشه اما از کی میخوای بپرسی؟"
"فکر کنم دیگه تا فردا همه امار این پسره رو داشته باشن که سایزش چنده یا شماره کفشش چیه!!!تو هنوز بچه ها رو نشناختی.؟بسپارش به من قول میدم تا فردا آمارش رو برات دربیارم."
"اوهوم.باشه"
"منو برسون خونه ی خودمون."
امیر رو در خونه اشون پیاده کردم و موقع خداحافظی گفتم:
"من منتظر خبرت میمونم.چون فردا کلاس نداریم."
"باشه باشه."
پامو روی پدال گاز فشردم و به سمت یکی از مراکز خرید روندم.قصد داشتم برای فرناز هدیه بخرم.بعد از حادثه ای که برای فرانک پیش اومده بود من قدر فرناز رو بیشتر میدونستم و گاهی اوقات بی مناسبت واسه اش هدیه میخریدم.یه گوی شیشه ای چشمم رو گرفت که توش یه دختر و پسر زیبا کنار هم واستاده بودن و دست های پسر دور دختر حلقه شده بود.وقتی هم که گوی رو تکون میدادی توش پر از اکلیل ها ی رنگارنگ میشد.حدس میزدم فرناز باید از این هدیه خیلی خوشش بیاد چون به وسایل فانتزی و تزیینی علاقه ی زیادی داشت و اتاقش همیشه پر از این جور چیز ها بود.یه خرس خیلی بزرگ سفید هم که قدش تقریبا از منم بلندتر بود براش خریدم و به سختی روی صندلی عقب ماشین جا دادم.
وقتی رسیدم خونه هنوز فرناز از مدرسه برنگشته بود.از فرصت استفاده کردم و خرس و جعبه ی کادویی رو روی میزش گذاشتم.بعدشم رفتم اتاق خودم.منتظر شدم تا فرناز برسه خونه.تقریبا یه ساعت بعد فرناز اومد.چون ماشینم رو دم در دیده بود وقتی وارد خونه شد گفت:
"فرشاد؟؟؟خونه ای؟"
جوابی بهش ندادم و اون رفت تو اتاقش که لباساش رو عوض کنه.رفتم پشت در اتاقش منتظر موندم ببینم چه عکس العملی نشون میده.چنده ثانیه بعد با صدای جیغ فرناز که حاکی از خوشحالی و رضایتش بود بی اختیار لبخند به لب آوردم.میخواستم خودم برم تو اتاق که فرناز زودتر در رو باز کرد و خودشو انداخت تو بغلم.بعدش گفت:
"وای وای مرسی داداشیییییییی...چقدر تو گلیییییییییییییی!"
با اینکه میدونستم این حرف رو از ته دلش میزنه اما گفتم:
"بسه بسه به اندازه کافی گوشامو دراز کردی!حالا چرا مثل بچه ها ذوق کردی و بالا پایین میپری؟؟یعنی این قدر خوشحال شدی؟؟؟"
"په نه په!میخوام باهات دعوا کنم دارم خودمو گرم میکنم!!!!!خب معلومه دیگه خوشحال شدم."
"خبه خبه..این قدر زبون نریز دختر!"
"هه هه هه فرشاد چرا مثل پیرزنای غرغرو حرف میزنی؟"
فرناز باحالتی مسخره ادامو در اورد جمله ای رو که گفته بودم تکرار کرد و اخرش گفت:
"ولی فرشاد جدی جدی بیا کمکم کن این خرسه رو جا به جا کنم.بس که گنده است به جون خودت اگه بتونم جا به جاش کنم."
"جون خودت....!کجا میخوای بذاریش حالا؟"
با لحن بچه گونه گفت:
"اممممممم نی دونم...تو شی میگی؟کجا بزالمش بهتله؟"
به فرناز کمک کردم خرسش رو جا به جا کنه و رفتم به اتاقم.دوباره یاد شیطنت های صبح امیر افتادم و خندیدم.
صبح با صدای زنگ گوشیم که مدام توی سرم میپیچبد و قطع نمیشد از خواب پریدم.تا خواستم جواب بدم خودش قطع شد.5 تا هم میس کال داشتم همه مال امیر بودن.به سختی از تختم جدا شدم و ابی به صورتم پاشیدم.در حالی که دوباره خودم رو روی تخت انداختم شماره ی امیر رو گرفتم.
"الو"
"علیک سلام.ظهر شما هم بخیر.ممنون مرسی منم خوبم.خانواده هم سلام دارن خدمتتون.حال همگی خوبه....زیر سایه ی شما.......اخه پسر بد نیست یکم اداب معاشرت بلد باشی!من جواب همه ی سوال هایی که تو باید می پرسیدی رو اتماتیک دادم!نچ نچ نچ نچ چه پسر عمه ی بی ادبی دارم من!!! "
"اهان بعد مثلا تو که این همه ور میزنی و اراجیف به هم میبافی باادبی پسر دایی!!!!هه هه هه هه"
"کوفت په نه په تو حتما با ادبی"
"امیر حوصله بحث ندارم.واسه چی کله صبح منو از خواب بیدار کردی؟"
"تو یه نگاهی به ساعت بندازی بد نیستاااا...ساعت یک ونیمه احمق!میگم من برات نگرانم این همه کم میخوابی هاااا تو لاغر میشی حیفه پسر...! "
"امیر حرفتو بزن اصلا حال ندارم"
"خاک بر سر من که قرار بود واسه ات امار اون پسره رو در بیارم!!!! "
با این حرف امیر مثل صاعقه زده ها سر جام نشستم:
"اصلا واسه ادم حواس نمیزارن که..خب خب چی شد؟کیه؟"
"بچه ها میگفتن اون پسره برادر شیداست.اسمش هم شایانه. "
"دیدی امیر بفرما تحویل بگیر.میدونستم همه ی این اتیشا زیر سر شیدا ست.. "
امیر عجولانه حرفم رو قطع کرد:
"فرشاد تو خیلی بد بین شدی.اون شب تو پارک فقط یه حادثه بود.حالا اگرم اون پسره...چی بود اسمش؟..اهان شایان برادر شیدا باشه ربطی به قضیه ی امشب نداره.اصلا اون روز ما خودمون به سرمون زد بریم بیرون.مثلا اون از کجا میخواست بدونه ما اونجاییم اصلا این ماجراها رو الکی به هم نچسبون چون هیچ ربطی به هم ندارن. "
"درسته....اما...اما ممکن بود من فرناز رو هم به خاطر برادر اون لعنتی از دست بدم. "
امیر که به عصبانی شده بود از اون طرف خط فریاد زد:
"فرشاد این تفکرات بچگونه رو از خودت دور کن احمق....اون ماجرا دیگه تموم شد و رفت حالا دیگه یه خاطره است....تازه فقط که فرناز نبوده اگه بلایی سر باران میومد چیییییییییی؟هان؟تو چرا دیگران رو نمیبینی؟اون تموم شد و رفت لطفا تو اون مغز پوکت فرو کن....این بیش از حد بچگونه و احمقانه است که تو داری اون ماجرا رو کش میدی...هر کسی بود دیگه تمومش کرده بود..میخوای چی رو ثابت کنی؟؟؟؟بگو چی ؟؟؟؟"
بعد هم بدون هیچ حرفی تلفن رو قطع کرد.
امیر درست میگفت.من این چند وقت به شدت مثل بچه ها رفتار کرده بودم.حالا مگه اتفاقی افتاده بود که من خودمو امیر رو با حرفام عذاب میدادم؟اما دیگه نمیتونستم تو چشمای امیر نگاه کنم...اون تو این چند وقت حسابی کمکم کرده بود و راهو به من نشون داده بود اما من با دیوونه بازیام هیچ وقت به حرفاش درست فکر نمیکردم....اما حالا دیگه موقع اش بود که عاقلانه فکر کنم.از امیر عذر خواهی کردم و اونم راحت قبول کرد.اما چیزی که دیگه تمومی نداشت نگاه های سرزنش بار و پر ملامت من بود که گاه و بی گاه به بهانه های مختلف به شیدا دوخته میشد.که گاهی هم اون منو غافلگیر میکرد اما وقتی برق نفرت و خشم منو میدید سرش رو پایین می انداخت و ناراحت میشد.اما هیچ وقت کلامی با هم حرف نزدیم.ولی مطمئن بودم که اونم دقیقا معنی نگاه های سرشار از خشم منو میفهمید.
حدودا یه سال از موقعی که شیدا به دانشگاه ما اومده بود میگذشت.یه روز که سر کلاس بودم یادم رفته بود گوشی ام رو روی سایلنت بذارم.خلاصه چند بار ریجکت کردم تا اینکه خودش فهمید نباید دیگه زنگ بزنه.
امیر که رو صندلی کنارم بود پرسید:
"کیه این قدر زنگ میزنه؟"
"ناشناسه"
"اره جون عمه ات!!!!اگه به مامانت نگفتم."
"دهنتو ببند امیر!میگم نمیشناسمش.""اوهوم...باور کردم"
"به درک!"
بعد از کلاس وقتی تومحوطه از بچه ها جدا شدم امیر از پشت سر صدام کرد:
"فرشاد؟فرشاد؟"
"چیه؟"
"وایسا.باهات کار دارم."
امیر هم یه خداحافظی سرسری از بقیه کرد و همراه من راه افتاد.
"فرشاد خیلی دلم میخواد بدونم کی بود سر کلاس بهت گیر داده بود."
"یه بار که بهت گفتم...ناشناس بود"
"بیا بهش زنگ بزن شاید کار واجبی داشته باشه."
"اگه کار واجبی داشت خودش زنگ میزد دوباره."
"شاید برا کسی اتفاقی افتاده..."
خلاصه امیر اونقدر گفت .گفت تا اینکه راضی شدم زنگ بزنم.
بعد از دو سه بوق کوشی رو جواب داد.صدای نا اشنایی زنی بود که من نمیشناختمش.
"بله؟"
"سلام.فکر می کنم شما نیم ساعت پیش با شماره ی من تماس گرفته بودید."
"بله.شما باید اقا فرشاد باشید درسته؟"
با تردید جواب دادم:
"بله اما شما از کجا میدونید؟"
امیر که دیگه نمیتونست صبر کنه هی زر میزد و میپرسید چی شده.قبل از اینکه جوابم رو بده ادامه دادم:
"ببخشید...یه لحظه."
دستم رو جلوی دهنه ی موبالم گذاشتم و خطاب به امیر گفتم:
"اهه..امیر یه دقیقه خفه میشی؟بذار ببینم چی میگه..."
دوباره موبایل رو روی گوشم گذاشتم:
"می فرمودید؟"
"باید خدمتتون حضوری عرض کنم.امکانش هست اگه ببینمتون؟"
دیگه ماجرا واسه خودمم خیلی جالب شده بود.
"بله...کجا؟"
"اگه براتون مقدور هست همین امروز...ساعت6."
بعدشم ادرس یه کافی شاپ رو داد طرفای جردن.نزدیک خونه مون بود.خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کردم.برای امیر گفتم چی گفته و با هم قرار گذاشتیم.
5 قبل از 6 با امیر بیرون کافی شاپ تو ماشین منتظر بودیم.قرار بود امیر چون مثل همیشه سرش تو کارای منه با من بیاد و تو ماشین منتظر بمونه.وارد کافی شاپ شدم سر یکی از میز ها 3 تا دختر گرم گفتو گو بودن و سر دوتا میز دیگه دوتا دختر و پسر با هم حرف میزدن.روی یکی از میز های رو به روی در ورودی
نشستم.پیشخدمت تازه داشت به سمتم میومد که در باز شد و دختری جوان وارد شد.نگاهی به اطراف امد و با قدم هایی لرزان رو به روی من ایستاد.با صدای ضعیفی رو به من پرسید:
"اقا فرشاد؟"
"بله..."
با دست به صندلی رو به روم اشاره کردم و گفتم:
"بفرمایید"
پیشخدمت پرسید:
"چی میل دارید؟"
دختر که من هنوز اسمش رو هم نمیدونستم با دست اشاره کرد که چیزی نمی خوره اما من یه شیر قهوه سفارش دادم و پیش خدمت از میز ما دور شد.
"خب شروع کنید."
"راستش...چطور بگم...اخه گفتنش کمی مشکله اما من باید بالاخره اعتراف کنم تا از شر این عذاب وجدان خلاص بشم..."
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
"بذارید از اول شروع کنم.من شبنم هستم. دوست شیدا.ایشون رو که میشناسید؟"
با سر جواب منفی دادم و دختر گفت:
"شیدا اکبری, به جا اوردید؟"
خیلی جا خوردم چون اصلا فکرش رو هم نمیکردم.اما به سختی گفتم:
"بله"
"سه چهار سال پیش بود که شما در یه حادثه ی رانندگی خواهرتون رو از دست دادید و خودتون هم برای حدودا دو ماه نتونستید ببینید.شما و البته همه فکر میکنید که شیدا با ترمز بی جایی که کرده بود باعث اون تصادف شده بود اما در حقیقت اون روز اصلا شیدا پشت فرمون نبوده..."
من که واقعا گیج و عصبی شده بودم حرفش رو قطع کردم و گفتم:
"منظورتون از این حرفا چیه؟اگه اون پشت فرمون نبوده پس کی بوده؟"
دختر که حالا دیگه میدونستم اسمش شبنمه با صدایی اروم و لرزون جواب داد:
"من بودم نه شیدا.من گواهی نامه نداشتم اما اون قدر خواهش کردم چون دوست صمیمی شیدا بودم و اون نمیخواست رومو زمین بذاره اجازه داد پشت ماشینش بشینم.اما بعد از اون تصادف شیدا همه چی رو به گردن گرفت و به همه گفت که خودش رانندگی میکرده.هیچ کس حتی پدر و مادرش هم چیزی نگفت چون اون مقصر اصلی رو خودش میدونست که نباید به حرف من گوش میداد.اما من دیگه نمیتونم این بار عذاب وجدان رو به دوش بکشم.فقط من میدونم اون تو این مدت چی کشیده جون بی گناه بوده اما بازم در مقابل نیش و کنایه ها و نگاه های سرزنش امیز اطرافیان سکوت کرده اما من نمیتونم مثل شیدا صبور باشم.با خودم قرار گذاشتم که حقیقت رو بر ملا کنم و بگم که شیدا این وسط بیگناهه.و خوشحالم که این کار رو کردم.حالا هم شما میتونید به پلیس همه چیز رو گزارش بدید و من رو بازداشت کنید چون من ترجیح میدم که به خاطر عذاب وجدان ناشی از اون حادثه بقیه ی عمرم رو توی زندان بگذرونم تا اینکه مثل این چند سال گذشته سر کنم."
من که کاملا از شنیدن این حرفا تعجب کرده بودم وناراحت بودم با صدای گارسون که فنجون رو روی میز قرار داده بود به خودم اومدم که میپرسید:
"چیز دیگه ای لازم ندارید؟"
با دست و سر جواب منفی دادم و رو به شبنم که منتظر عکس العمل من بود گفتم:
"فقط برید.....من با اینکه فرانک واسه ام خیلی عزیز بود خیلی وقته که دیگه اون حادثه رو از یاد بردم....اما..."
حرفم رو نیمه تموم گذاشتم چون میدونستم اگه ادامه بدم و بگم هیچ وقت نمیبخشمش دیگه تا اخر عمرش زندگی راحتی و نداره.در واقع دلم به حالش سوخت.گفتم:
"دیگه بهش فکر نکن.برو به زندگیت برس.بخشیدمت"
خودمم از حرف خودم متعجب شدم.و به این فکر کردم که واقعا لذت بخشش خیلی بیشتر از انتقامه.نفس عمیقی کشیدم و از کافی شاپ خارج شدم.امیر در حال صحبت با موبایلش بود و به در کافی شاپ نگاه نمیکرد.واسه همین تونستم بدون اینکه بفهمه کمی تنها باشم و قدم بزنم.
اخه شیدا چه طور تونسته بود این همه مدت به کسی چیزی نگه و گناه کس دیگه ای رو به گردن بگیره.تو باورم نمیگنجید که یه همچین کاری کرده باشه.پس خدایا من چقدر تو این مدت بهش بدی کرده بودم...باید ازش معذرت بخوام و بگم که
اون تقصیری نداشته...
تو همین فکرا بودم که موبایلم زنگ زد.مثل همیشه امیر بود.
"تو باز کجال غیبت زد؟؟؟؟اقا ما رو اورده سر قرار بعد خودش جیم میشه.تو که تو کافی شاپ نبودی...کجایی الان."
"الان میام تو بشین تو ماشین من میام."
قبل از اینکه باز امیر بلبل زبونی کنه گوشی و قطع کردم و به سمت ماشین برگشتم.
نشستم تو ماشین و به امیر گفتم:
"امیر اصلا اعصاب ندارم بریم یه جایی واسه ات تعریف میکنم؟"
"باز چت شده؟"
"هیچی بریم خونه بهت میگم."
امیر بی هیچ حرفی ماشین رو روشن کرد و راه افتاد...تقریبا وسطای راه بودیم که خودم شروع کردم:
"امیر خودمم هنوز باورم نمیشه..."
"چی رو؟"
"چیزایی رو که اون دختره بهم گفت."
"هااااااان؟..پس بگو!!!دختره چی بهت گفته کلک؟"
"امیر؟؟؟؟الان که وقته شوخی نیست."
"ای بابا از دست تو سوسمار!من بخت برگشته بینوا هروقت اومدم یه چیزی بگم که بقیه بخندن تو زودی زدی تو ذوقم که حالا وقت شوخی نیست...پس بابا بزرگ میشه شما بفرمایید کی وقته شوخیه؟؟"
دیدم بیچاره امیر راست میگه:
"اااااا باشه بابا تو ام دلقک !!!ببخشید دیگه مسخره!"
"بفرما تو طرز عذر خواهیت هم به ادما نرفته..."
"برو بابا...اگه بشنوی چی فهمیدم کپ میکنی."
"بنال دیگه حوصله ام رو سر بردی..."
"باشه دلقک با ادب...کسی که باهاش قرار داشتم خودشو شبنم معرفی کرد و..."
امیر سوتی کشید و گفت:
"خب خب ماجرا داره جالب میشه..."
با نگاه عصبانی من ادامه ی حرفش رو خورد و الکی نشون داد که زیپ دهنشو بسته!ادامه دادم:
"گفت رفیق فابریک شیداست و توی اون حادثه خودش پشا فرمون بوده نه شیدا..."
امیر برگشت و با چشمای گرد شده به من نگاه کرد و ماشین رو کنار خیابون متوقف کرد.بی توجه به نگاه ممتد امیر گفتم:
"شبنم گواهینامه نداشته و با اصراری که به شیدا کرده شیدا ماشین خودش رو به دوستش قرض میده.بعد از اون تصادف توی اون گیر و دار شیدا خودشو راننده معرفی میکنه تا برای دوستش فداکاری کنه و شبنم تو دردسر نیوفته چون انگار خیلی باهم جورن..."
امیر با دهن باز منو نگاه میکرد که گفت:
"خب؟تو چی گفتی؟"
"گفتم که بره و فکرش رو نکنه.."
"نههههههه؟باورم نمیشه؟؟؟؟حالا مطمئنی راست میگفت؟"
"دلیلی نداشت طرف دروغ بگه...تازه حالش هم کلی خراب بود."
"حالا چی شد که بخشیدیش؟تو که میگفتی از شیدا نمیگذرم چی شد این یکی رو بخشیدی؟!نکنه خبریه صداشو در نمی اری!!!"
با اخمی تصنعی گفتم:
"گمشو...بی شعور....فقط همینم مونده!"
"خب حالا چرا عصبی میشی دیوونه!!!گفتم شاید تو از ترشیدگی نجات پیدا کردی...راستی به نظر من باید به عمه و بقیه میگفتی بعدش بهش میگفتی که میتونه بره.."
"بابا و مامان با اینکه خیلی فرانک رو دوست داشتن و بعد از اون خیلی غصه خوردن اما همیشه میگفتن که عمرش به دنیا نبوده و خدا خواسته که تو اون حادثه از بین بره بنابراین واسه اشون فرقی هم نمیکنه...اما داستانو واسه اشون تعریف میکنم....فوقش اگه اونا خواستم خوده شبنم رو ببینن میتونیم از شیدا بخوایم بهش بگه بیاد...چون ظاهرا شبنم خیلی عذاب میکشید و حاضر بود برای خلاصی از زیر بار این عذاب وجدان حتی بره زندان."
"ای وللللل. عجب دل و جراتی داره این دختر."
"بریم خونه امیر سردرد گرفتم..."
"راستی گفتی شیدا یادش افتادم...بابا این دختر عجب کاری کرده.اگه شماها نمیبخشیدین و پلیس هم دستگیرش میکرد اون وقت میخواست چی کار کنه؟"
"چه میدونم...برو خونه امیر الان اصلا نمیتونم در مودش فکر کنم."
امیر دیگه ساکت شد و صدای پخش ماشین رو زیاد کرد و پا بر روی پدال گاز فشرد.
صدای شادمهر بود که فضای ماشین رو پر کرد:
امیر معمولا اهنگ های تند و شاد گوش میداد حالا چرا این یکی رو انتخاب کرده بود جای تعجب داشت!
امیر منو در خونه پیاده کرد و دور شد.میخواستم کلیدم رو از جیبم دربیارم و برو تو خونه که در باز شد و مامان و فرناز از خونه اومدن بیرون.فرناز گفت:
"اااااا؟فرشاد اومدی؟"
"اولا سلام.دوما اره دیگه وقتی الان اینجام یعنی اومدم دیگه.!"
"سلام عزیزم."
به سمت مامان برگشتم و با تعظیم کوتاهی گفتم:
"سلام بر شما ای بانو ی من!"
مادر درحالی که میخندید گفت:
"باشه دیگه پاچه خواری نکن پسر!من و فرناز داشتیم میرفتیم بیرون."
"باشه...به سلامت"
مامان جواب داد:
"خداحافظ فرشاد"
فرناز گفت:
"با بای داداشی!راستی...هیچی هیچی.!برو!"
فرناز جمله اش رو کامل نکرد اما تا به خودم اومدم سوار ماشین شده بودن و رفته بودن.بی خیال شونه بالا انداختم و وارد شدم.بدون در اوردن کفشام راهی اتاقم شدم و لباسام رو عوض کردم.رو به روی لپ تاپم نشستم و روشنش کردم.اما جعبه ی نسبتا بزرگ کادوپیچی شده که روی میز تحریر بود حواسم رو پرت کرد.لبخند بزرگی زدم و برش داشتم.احتمال میدادم کار فرناز باشه...و درست هم بود.!فرناز رو یه کارت که به جعبه چسبونده بودش نوشته بود:
هه هه هه!این هدیه فقط برای غافلگیر شدن شما بود و قصد دیگه ای نبود...هدف مزاحمت بود که خیلی خوشحالم که حاصل شد!!!!
جعبه رو بر داشتم و باز کردم.فرناز واسه ام یه ست چرم که به نظر گرون میومد خریده بود.
باید اعتراف کنم که ازش خوشم اومد و به نظرم فرناز خیلی با وسواس و سلیقه انتخابش کرده بود.
شب سر میز شام جریان شبنم و شیدا رو واسه ی بابا و مامان تعریف کردم.نمیخواستم ناراحتشون بکنم اما خب مجبور بودم براشون بگم.همون طور که فکر میکردم پدر با من موافق بود و میگفت اون ماجرا دیگه تموم شده و فرانک دیگه زنده نمیشه و دلیلی نداره زندگی فرد دیگه ای رو که با بی احتیاطی باعث اون تصادف شده رو تباه کنیم هرچند که خوده شبنم هم تو این مدت عذاب زیادی رو برای این فداکاری دوستش متحمل شده.اما مادر و فرناز نظرشون این بود که شبنم باید تقاص اشتباهی رو که کرده پس بده.گفتم:
"ببینین مامان جان,فرناز شما نباید با مسئله احساسی برخورد کنید...درسته که کار شبنم کار درستی نبوده و اون نباید بدون داشتن گواهی نامه پشت ماشین مینشست اما اگه خود فرانک به جای این دختر بود شما چی کار میکردین؟ایا واقعا شما تا حدودی ار خانواده ی شاکی انتظار نداشتین که فرانک رو ببخشن...تازه اونم در صورتی که مقصر برادر اون دختر هم باشه چی؟؟؟؟منم باید قبول کنم که همهی تقصیرات ماله بقیه نیست و بی احتیاطی من هم یکی از عوامل به وجود اومدن اون تصادف بوده...مگه نه؟نبوده؟"
مادر اشکهاش رو پاک کرد و با صدایی به بغض نشسته گفت:
"تو میگی چی کار کنم؟مگه من میتونم به این سادگی فراموشش کنم؟..."
میون حرف مامان دویدم و با لحن نسبتا تندی گفتم:
"چرا شما فکر میکنین که این کار فقط برای شما سخته؟شما که نمیدونین من تا چند وقت افسرده بودم و احساس عذاب وجدان داشت منو خفه میکرد مجبور بودم چه نقش هایی بازی کنم و چه لبخند های تصنعی و الکی رو برای پی نبردن بقیه به راز دلم بزنم...شما که نمیدونین وقتی من حتی نتونستم برای اخرین بار با فرانک که هزار بار بیشتر از خودم دوسش داشتم ببینم چه حالی پیدا کردم...شما که نمیدونین وقتی حس یه قاتل رو پیدا کرده بودم چه رنجی میکشیدم فقط با کمک امیر بود که من تونستم به زندگی عادی برگردم
...شما عملا هیچی در مورد من نمیدونین..."
و با بغض بزرگی که به سختی کنترلش میکردم به حیاط پناه بردم.خیلی وقت بود که دلم این جوری هوای گریه نکرده بود.روی تاب که تقریبا دورترین نقطه از ساختمون بود نشستم و مثل بچگی هام گریه کردم...صدای هق هق گریه ی تلخم که توی حیاط پیچیده بود و با برگ های درختا که روی زمین فرشی رو از رنگ زرد ایجاد کرده بودن فضای رعب انگیزی رو رقم میزد.تو حال و هوای خودم بود اما حس کردم از زیر بار فشار زیادی خلاص شدم...انگار که بار سنگینی رو از روی دلم برداشته بودن و حال یه پرنده ی سبک رو داشتم که میتونستم تا هر جا بخوام پرواز کنم و محدود به هیچ زمان مکانی نباشم.انگار همه ی کینه ها و نفرت ها و مشکلات رو با این گریه از خودم دور کرده بودم ودلم صاف صاف شده بود!
حالا دیگه چیزایی که برام مثل کوه بزرگ و سنگین بودن به نظرم خیلی خنده دار میومدن...دپداشتم به اتفاقات چند سال اخیر فکر میکردم.به فرانککه از دست رفته بود,به شبنم که ندونسته و نخواسته باعث وقوع مشکلات زیادی توی خانواده ی ما شد,به امیر که تو این مدت از همه به من نزدیکتر بوده و با اینکه هم سن خودمه اما تو خیلی از موارد عاقلانه تر از من رفتار کرده بود,و اخر از همه به شیدا فکر کردم که با وجود گناه نکرده به خاطر رفاقت و فداکاری که برای دوستش انجام داده بود حتما بار سنگینی رو از ملامت بقیه تو این چند سال به دوش کشیده بود...حدودا ساعت نزدیک 3 بود که تصمیم گرفتم برم بخوابم.وارد خونه که شدم پدر رو دیدم که روی مبل نشسته بود انتظار منو میکشید...از خودم شرمنده بودم که باعث ناراحتی شون شدم و پدر رو بیدار نگه داشتم.کنار بابا روی مبل نشستم و گفتم:
"نمیخواستم اون ج.ری حرف بزنم اما دیگه کنترل خودم رو از دست دادم و.."
حرفمو قطع کرد و گفت:
"تو درست میگفتی...ما پدر و مادر خوبی برات نبودیم اگه بودیم متوجه ناراحتیت میشدیم."
"اما من اون موقع واقعا عصبانی بودم و نمی فهمیدم دارم چی میگم...شاید بخشی از حرفام درست بوده باشه اما خیلی هاشون از روی عصبانیت بوده....خلاصه این منم که باید عذر خواهی کنم."
"به هر حال...ما باید بیشتر به تو توجه میکردیم."
"اون موضوع هر چی بوده دیگه تموم شده...دلم نمیخواد دیگه در موردش صحبت کنم.اما باز هم ازتون معذرت میخوام.راستی بقیه کجاست؟"
"تا نیم ساعت پیش منتظرت بودن بیای.با اصرار های من که
گفتم باهات حرف میزدم راضی شدن و رفتن بخوابن."
"باشه ممنون."
بلند شدم و دستم رو سمتش دراز کردم:
"خیلی وقته بیدار بودید...تا صبح چند ساعت بیشتر نمونده.بهتره استراحت کنید."
دستم و به گرمی فشرد ولبخندی زد و بلند شد:
"همین طوره تو هم بهتره بخوابی."
"راستی بابا اون ماجرا چی شد؟مامان و فرناز چی میگفتن؟"
"مادرت میخواست بیاد دنبالت که جلوش و گرفتم و گفتم باید تنهات بذاره.بعد از اینکه کمی باهاشون صحبت کردم اروم تر شدن."
جلوی در اتاقم رسید که ایستادم و گفتم:
"شب به خیر"
"شب تو هم به خیر"
در اتاق رو باز کردم وداخل شدم و خودمو روی تخت انداختم.طولی نکشید که خوابم برد.
صبح در حالی از خواب بیدار شدم که به شدت احساس خستگی و ضعف میکردم.ساعت1 بود.همون لحظه یادم اومد که کلاس صبحم رو ازدست دادم.ابی به صورتم زدم و رفتم پایین.
فرناز تو حال نبود اما مامان رو به روی تلویزیون نشسته بود و به ظاهر داشت تماشا میکرد اما چهره اش غیر از این نشون میداد.انگار به تنها چیزی که حواسش نبود تلویزیون بود!به ارومی کنارش جا گرفتم اما اون اونقدر تو فکر بود که متوجه حضورم نشد.صداش زدم:
"مامان؟"
"ا؟اینجایی عزیزم؟کی بیدار شدی؟"
"منو ببخشید که دیشب ناراحتتون کردم.قصد بدی نداشتم اما اون حرفا از دهنم پرید.انگار باید یه جوری خودمو خالی میکردم."
مادر با چشمایی که به نم اشک نشسته بود دستاش رو به طرفم باز کرد و زمزمه کرد:
"قربونت برم عزیزم.من باید بیشتر حواسم رو جمع میکردم."
"این چه حرفیه؟من دیشب..."
"هیش....چیزی نگو.تو هم مثل فرانک خدابیامرز برام عزیزی.همین که تو از اون حادثه جون سالم به در بردی کلی برام ارزش داشت و روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که تو سالمی."
در میون گریه خنده ای کرد و ادامه داد:
"دیگه داری میشی اقا دکتر!"
"دیگه اون جوریا هم نیست!!!"
در همین موقع صدای فرناز به گوش میرسید که در حالی که داشت اشکاشو پاک میکرد گفت:
"خوب مادر و پسر با هم دیگه خلوت میکنین انگار نه انگار که یه نفر دیگه هم اینجا واستاده و داره حسودی میکنه.!"
مامان با خنده از من جدا شد و رو به فرناز دستاشو باز کرد:
"بدو بیا اینجا حسود خانوم."
فرناز هم در حال خنده خودشو واسه ی مامان لوس کرد و گفت:
"چی کار کنیم دیگه مامان خودمونی!"
"از دست شما دو تا که از بچگی یه ذره هم عوض نشدین.اینم از امیر و فرشاد که هیچ وقت دست از شیطنتشون بر نمیدارن,اینم از تو که مثل گربه کوچولو ها خوتو واسه ام لوس میکنی."
"اگه واسه شما خودمو لوس نکنم پس برای کی خودمو لوس کنم؟"
من از دهنم پرید یه دفعه گفتم:
"واسه شوهرت!"
فرناز با این حرف با عصبانیت ساختگی گفت:
"فرشاااااااااد؟خیلی لوسی"
رو به مامان ادامه داد:
"اااااااااا.مامان میبینیش؟تحویل بگیر اقا پسر گلت رو"
"خیل خب حالا چرا شلوغش میکنی؟مگه چی گفتم.الان خدا میدونه تو دلت چی میگذره..."
"غلط کردی!!!تو دل من؟عمرا...مگه همه مثل تو ان؟معلوم نیست الان کی رو زیر سر داری و منتظر یه فرصتی!هه هه خنیدم!"
با این جمله ی فرناز شلیک خنده ی من به هوا رفت و فرناز و عصبانی تر از قبل کرد:
"رو اب بخندی!بی مزه!"
مادر در حالی که به سمت اشپزخونه میرفت با خنده گفت:
"امان از دست شماها"
بعد از کلی شیطنت و کل کل با فرناز یه زنگ به خونه ی دایی زدم.سعیید تلفن رو جواب داد:
"بله؟"
"سلام"
"ااااا؟فرشاد؟چه خبرا؟"
"هیچی.امیر هست؟"
"اوهوم."
"میشه گوشی رو بدی بهش؟"
"یه لحظه."
صدای سعیید بود که امیر و صدا میزد:
"امیر؟امیر؟فرشاد پشت خط کارت داره"
صدای امیر توی گوشی پیچید:
"بله؟"
"سلام.امروز رفتی دانشگاه."
"اره.اره.چرا تو نیومدی؟راستی اون ماجرا چی شد به عمه اینا گفتی؟"
"اره"
"خب چی شد؟"
"گفتم که همه با نظر من موافقن.کلاس چی شد؟"
"هیچی مثل همیشه بود."
"و بچه های کلاس؟"
امیر با شیطنتی که در صداش موج میزد پرسید:
"کدوم بچه ها؟!"
"امیر خودتو به اون راه نزن خوب میدونی چی میگم."
"اگه منظورت شیدا ست که باید بگم عین تو امروز سر کلاس نبود...نمیدونم چرا.دوستاش ازش خبر نداشتن."
"خب دیگه؟"
"اااااا...فرشاد قرار نبود دیگه امار همه رو ازم بگیریاااا.چند تا چند تا کلک؟؟؟!"
"گمشو...!پسره ی مسخره.کافر همه را به کیش خود پندارد!فکر کردی همه مثل تو ان؟؟؟"
بعد با بدجنسی در حالی که یکی از ابرو هام رو بالا داده بودم اضافه کردم:
"میخوای امار یکی یکی شون رو بدم دست دایی و..."
"نه نه جون من.با من غلط کردم حرف زدم."
"صد بار!"
"خیلی رو داری به خدا.!اگه کارم پیشت گیر نبود بلایی سرت میاوردم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن."
با بی خیالی جواب دادم:
"اوهوم.میدونم میدونم.میشه دیگه الکی هارت و پورت نکنی؟
"اهان اره اره فقط من قبلش یه کار تقریبا کوچولو با مامان و بابات دارم...فکر کنم مشتاق باشن بدونن پسرشون تو دانشگاه چی کار میکنه"
"هه هه هه ترسیدم...من که نمیترسم چون هیچ کار اشتباهی نکردم که بخوام به خاطرش بترسم."
"حالا این حرفا رو بیخیال بابا فردا رو بچسب که امتحان ترم داریم..."
میون حرفش دویدم و گفتم:
"چیییییی؟امتحان ترم؟به این زودی؟برو بابا."
"چی چی رو برو بابا.مثل اینکه تو خونه اتون تقویم نداری یا اگر هم داری اصلا سواد خوندنش رو نداری...بدبخت بیچاره محض اطلاعت باید بگم امروز 5 دی سال 1390 ساعت 1 و 46 دقیقه و 48 نه 49 الان شد 50 ثانیه است."
"برو بچه برو ما خودمون ختم روزگاریم ما رو دیگه سیاه نکن."
"ا فرشاد باورت نمیشه؟میگم به جون تو فردا امتحان داریم."
الکی گفتم:"باشه باشه تو برو درس بخون که فردا این واحدت رو پاس کنی.راستی یه چیز دیگه یادت نره دقیق بخونی و 5,6 تا خودکار هم برای احتیاط فردا همراهت باشه.!بای"
و گوشی رو قطع کردم.داشتم با خودم فکر می کردم این امیر هم خیلی خنگه که فکر میکنه من حرفاش و باور میکنم اما روز بعد وقتی وارد محوطه ی دانشگاه شدم و بچه های کلاس و دیدم که واقعا داشتن بد جور اتو کتابا غرق میشدن برق از سرم پرید و نمیتونستم از جام تکون بخورم یا اینکه حتی پلک بزنم.پسرای کلاس که انگار شب قبل واقعا هیچی از مطالب نفهمیده بودن ریخته بودن رو سر امیر و داشتن اشکال می پرسیدن.یکم اون طرف تر هم دخترا رو صندلی ها ولو شده بودن و از چشمای قرمز و پف کرده و قیافه هاشون معلوم بود که به شدت شب امتحانین و دیشب اصلا پلک رو هم نذاشتن البته در عین حال
وضعشون بهتر از پسرا نیست.با این تفاوت که انگار دخترا یا مشکل نداشتن یا اینکه حس پرسیدن و جواب دادنشون نمیومد!
پس این وسط فقط امیر بود که باید جواب سوالا رو میداد چون انگار دیروز واقعا درس خونده بود.امیر تو یه لحظه که کمی دوروبرش خلوت شد و تونست منو ببینه لبخند شیطانی زد و چیزی به بقیه گفت که برگشتن و به من یه نگاه کردن و چند ثانیه بعد شلیک خنده ی همه به هوا رفت.شروین یکی از بچه های کلاس نزدیکتر اومد و دقیقا روبرو ی من ایستاد و دستش رو جلوی چشمام تکون داد:
"الووووووو؟کجایی جوجو درس خون؟"
به زحمت دهن باز کردم و اروم پرسیدم:
"اینجا چه خبره؟"
"دهههههه!تو نمیدونستی؟؟پس امیر بلوف نمیزد."
امیر هم با همون لبخند شیطانی که گوشه ی لبش جا خوش کرده بود حرف زد:
"پس چی؟فکر کردی همه مثل تو ان که الکی لاف بزنن و خالی ببندن؟"
"اخه تو یه چیزی گفتی که ادم شاخ در میاورد...فرشاد و درس نخوندن؟؟این همه خوشبختی محاله!"
امیر هم گفت:
"همه با هم بگین..."
بعدش همه با هم گفتن:
"اوووووو وووووو وووووووو وووووووو"
این یکی از تیکه کلام های کلاسمون بودکه هروقت یکی از بچه ها سوتی میداد وظیفه ی امیر بود که یاداوری کنه و طرف رو مسخره کنن!!!!!
گفتم:
"بینیش بابا!!این چرت و پرتا چیه اینا میگن؟اینجا چه خبره؟یکی به منم بگه"
این دفعه یکی از دخترا که خیلی هم پر افاده و مغرور و حسود بود وتا اون موقع ساکت مونده بود و زیاد با بقیه نمی جوشید قیافه ای گرفت و رو به من گفت:
"از شما بعیده اقای ناصری!یعنی میخواین بگید نمیدونستین امروز امتحان داریم؟"
زود خودمو جمع و جور کردم و قیافه ی حق به جانبی گرفتم و گفتم:
"البته که میدونستم.اما دلیل این کنجکاویه شما برام جای تعجب داره و هم این خنده ی بی جای بچه ها."
اونقدر این جمله رو محکم و جدی گفتم که پسرا برای حفظ ابرو هم که شده حرف نزدن و الکی خودشونو با سوال و جزوه سر گرم کردن.تو این فرصت یه نگاهی به دور و اطراف کردم اما شیدا رو ندیدم.کم کم داشتم نگرانش میشدم برای همین با همون حالت عصبانی !جلو رفتم ودست امیر رو گرفتم و رو به بقیه گفتم:
"اجازه میدین یه دقیقه استادتون رو قرض بگیرم؟؟"
شروین هم با لودگی گفت:
"البته شما الان بیشتر از ما بهشون احتیاج دارین دیگه!!برو خرخون یه چیزایی از پسر داییت بپرس شاید 2 و 3 رو بگیری."
با این که اصلا اعصاب نداشتم و از خشم و ناراحتی دندونامو روی هم فشار میدادم اما در
کمال ارامش و لبخندی که گوشه ی صورتم دهن کجی میگرد جواب دادم:
"شروین جان میشه شما لطف کنی و دهنت رو ببندی؟؟!"
دیگه این قدر ناراحت از نخوندن درس و ندیدن شیدا بودم که واسه ام مهم نبود که شروین از شدت عصبانیت عظلات صورتش منقبض شد و پوستش به کبودی گرایید.
دیگه منتظر حرفای دیگه ی بچه ها نموندم و دست امیر و کشیدم و از جا بلندش کردم و با هم بی هیچ حرفی راه افتادیم تا اینکه از بچه ها دور شدیم.خودم دهن باز کردم و گفتم:
"شیدا امروز هم نیومده درسته؟"
امیر فقط با تکون دادن سرش تایید کرد و خیره به رو به رو به راهش ادامه داد.دوباره من بودم که پرسیدم:
"اخه چرا؟؟؟؟به خاط من؟"
"نمیدونم اما حدس میزنم بی ارتباط با تو نباشه و اون دوستش چی بود اسمش؟"
دستشو گذاشت روی شقیقه هاش و نشون داد که داره فکر میکنه:
"اهان اهان یادنم اومد شبنم...فکر کنم به خاطر حرفای شبنم بوده"
"اخه چرا؟مگه من چی کار کردم؟خب حالا مثلا دوستش اومده و واقعیت رو برامون گفته این که چیز بدی نیست...اتفاقا خیلی هم خوبه که اون اینقدر با معرفت بوده که حاضر شده واسه بهترین دوستش از خود گذشتگی کنه و تقصیراتش رو به گردن بگیره.اخه...اخه این که دیگه خجالت و ناراحتی نداره که اون نمیخواد منو ببینه.اصلا تقصیر من چی بوده؟"
"هیچی بابا هیچی...خب حتملا واسه اش سخت دیگه که نمی..."
"یعنی این قدر واسه اش مهم بوده که حاضر شده به خاطر اینکه شبنم حقایق رو اعتراف کرده این همه سال رو که درس خونده به باد بده و بیخیال بشه؟این قدر که حتی قید امتحانای ترمش رو هم زده؟"
"نمیدونم امیر واقعا دارم میهنگم...حالا واقعا تو هیچی نخوندی؟یعنی دیروز باورت نشد که امتحاتن داری؟"
"اخه تو همیشه اون قدر دروغ میکنی و اسمونو به زمین میدوزی که ادم دیگه حرفای راستت رو باور نمیکنه!شدی چوپان دروغگو!"
"دستت درد نکنه واقعا..."
بعدش با قیافه ای که ازش مظلومیت میبارید ادامه داد:
"اخه وقتی پسر عمه ی ادم همچین چیزی بگه دیگه وای به حال بقیه."
"حالا دپرس نشو مسخره...!بیا بریم الانه که دیه بچه ها برن سر جلسه."
"چی چی رو بریم؟تو مثل اینکه هنوز داغی نمیفهمی داری چی میگی!اخه مگه تو چیزی هم خوندی؟"
"به....تو هنوز فرشاد و نشناختی پسر.!من که اگه درس نخونم روزم شب نمیشه.خوندم خوبشم خوندم...دیروز بعد از ظهر درسای عقب مونده امو دوره کردم!"
"با با تو دیگه کی هستییییییییییی؟دیوونه واقعا خوندی؟مارو بگو داشتیم خودمونو واسه کی اذیت میکردیم...الحق که شروین راست میگه تو خرخونی!"
"گمشو..!هر چی هیچی بهت نمیگم پررو تر میشی ها....کاری نکن تو رو هم مثل اون جلوی بقیه سوسک کنم."
"نه تو رو خدا همون شروین واسه هفت پشتم بس بود!!!ولی خیلی ازت خوشم اومد خیلی ضایع شد.