صدای بوق ممتد ماکرویو نشون می داد که کارش تموم شده.حوصله نداشتم برم غذا رو از توش دربیارم.تو این افکار بودم و با خودم کلنجار میرفتم که اصلا چیزی بخورم یا نه که کتابی روی اپن اشپزخونه توجهم رو جلب کرد.پشت جلد کتاب نوشته ای خودنمایی میکرد:
بالاخره امیر رضایت داد از روی زمین بلند شه و ما بیمارستان رو ترک کردیم. پرسیدم:
"کجا میری؟ "
"رستوران."
"رستوران؟؟؟"
"اوهوم"
"مخت تاب برداشته.الان؟تو منو از بیمارستان کشوندی که بریم رستوران؟"
"بهت نگفتم چه طوری کلاس امروز صبح و بهم زدم؟"
"نچ.راستشو بگو امیر باز چه اتیشی تو دانشگاه سوزوندی؟"
"اتیشه خاصی نبود.!یه اتیش معمولی بود که خودش شعله ور شد!امروز صبح با دکتر .... کلاس داشتیم.بهت گفتم که یه ربع قبل از کلاس بابام زنگ زد منم گفتم زشته که من نرم بیمارستان.واسه همین قبل از اینکه استاد بیاد سر کلاس وقتی هیچ کس تو کلاس نبود رفتم و با یه پیچ گوشتی یکی از پیچ های صندلی شو باز کردم!مطمئن بودم با این کار بلایی به سرش میاد به خاطر قد کوتاه و وزن خیلی زیادش!"
من که از تعجب چشمام 6 تا شده بود با لحنی که در اون تعجب و سرزنش موج میزد گفتم:
"امیییییییییییییییییییر.دی وونه تو چی کار کردی؟"
"چی میگی تو واسه خودت.دو جسله پیش کلاس هایی که باهاش داشتیم رو غایب بودیم رفته بودیم صفا سیتی.اگه این جلسه هم میفهمید تو نیستی میدونستی چیکار میکرد؟جلسه ی قبل گفته بود اگه کسی 3 جلسه غیبت داشته باشه حذف واحد میشه و گفته بود به کسایی هم که غیبت دارن بگیدکه منظورش دقیقا به من و تو بود.یعنی اگه این جلسه نمیومدی این واحدت پاس نمیشدهمین امروز صبح بچه ها بهم گفتن."
"پس تو میخوای بگی به عبارتی فداکاری کردی برام؟؟؟؟؟؟؟؟؟"
"چه عجب از مغز نداشته ات استفاده کردی یه چیزی فهمیدی"
"خب وقتی اومد سر کلاس چی شد؟"
"هیچی دیگه مثل همیشه بدون لبخند و خشک و رسمی اومد تو کلاس و با هزار اکراه زیرلب یه سلامی کرد.کیفش و گذاشت روی میز و یه چرخی وسط کلاس زد و با نگاه تحقیر امیز مارو بر انداز کرد.وقتی خواست بشینه سر جاش صندلی از هم وا رفت و کلاس از خنده مفجر شد.اصلا رفت رو هوا.واقعا هم خیلی خنده داشت.باید بودی و میدیدی چه بلایی سرش اوردم."
منم در حالی که از دست امیر خیلی خنده ام گرفته بود و می خندیدم بریده بریده گفتم:
"بعدش....چی..شد؟"
"خب تو اول یکم مهربون تر سوالتو تکرار کن.چون هنوز به خاطر بهم ریختین کلاس صبح تشکر نکردی ازم."
"امیر.حوصله ندارم. میزنم یه بلایی سرت میارم."
"امیر و کوفت!مگه نمیگم مهربون سوال کن.در ضمن حق نداری اسم منو این جوری ببری.!"
"امیر"
"یکم مهربون تر تازه به اضافه ی تشکر!"
"امیر اخه این چه مسخره بازیه که راه انداختی.ما که این حرفا رو نداریم."
"چرا این حرفا رو داریم.زیاد هم داریم.میخوام یکم ناز کنم.!!!!اگه قبول نکنی خودم به دکتر....میگم تو غایب بودی"
"اخه دیوونه..."
نزاشت حرفمو ادامه بدم.گفت:
"رو حرف بزرگترت حرف نزن بچه سوسول!همین که گفتم یا تشکر میکنی یا امارتو به استاد میدم."
"امیرجون دستت درد نکنه.خوب شد؟"
"نخیر اصلا هم خوب نشد.قبول نی"
"چرررررررررررررا؟اصلا حالا که این طور شد.به جهنم.هر کاری کردی به خودت مربوطه.نه به من.اصلا من خودم امارتو به دکتر میدم تا بفهمه چه دانشجو با ادبی داره..!!!"
"برو بابا...جرات نداری"
"چرا خیلی خوب هم دارم.فکر کرده خودش پسر شجاعه!مزخرف!!!!!"
"راستی گفتی پسر شجاع یه سوال برام پیش اومد"
چهره امیر جدی بود و توش نشونه ای از شوخی پیدا نبود.گفتم:
"خب بپرس."
"از تو که این همه باهوش و با ادب وخرخون ا ببخشید منظورم درسخون بود هستی میتونم یه سوال بپرسم؟"
"اوهوم"
"یعنی اصلا خجالت نکشم؟!"
با خودم گفتم چی میخواد بپرسه؟
"مگه تو اصلا خجالت کشیدن بلدی؟!!!"
باشه حالا که اصرار میکنی میپرسم.ببینم تو میدونی اسم پدر پسر شجاع قبل از تولد پسر شجاع چی بوده؟"
رومو برگردوندم و به امیر که داشت جدی و مظلومانه نگام میکرد چشم دوختم و زدم زیر خنده.!امیر گفت:
"ا....خب چرا میخندی سوسمار.جواب منو بده دیگه.دارم راست میگم!از بچگی که این کارتون و میدیدم واسم سوال شده بود!!!!"
من هنوز داشتم میخندیدم و امیر با لبخندی محو و چشمایی که از شیطنت میدرخشید ادامه داد:
"فرشاد.جدی جدی گفتما. "
"خیلی دیوونه ای.گفتم حالا چی میخواد بپرسه.مسخره!حالا جدا داری کجا میری؟"
"بذار من بقیه ی داستان و واسه ات تعریف کنم..."
پریدم وسط حرفش و گفتم:
"بگو بگو.گوش میدم."
"جونم واسه ات بگه که بعد از کلی خنده و مسخره بازی اون وسط هیچ کس به فکر دکتر... نبود.همه فقط میخندیدن.اون قدر صدای خندیدنمون بلند بود که وقتی استاد...داشت رد میشد فهمید تو کلاس یه خبریه چون سر کلاس دکتر...کسی حق نداره نیشخند بزنه چه برسه به قهقهه!!!!!خلاصه اقا,چون دوست جون جونی اقا دکتره ابولحول ما بود بدون در زدن اومد تو و دید بلللللللللللللللللللللله ما چه بلایی سر دکتر اوردیم!!!”
خب بعدش چی شد؟"
"تا اومد توصدامو عوض کردم و داد زدم اقا مگه اینجا طویله است؟؟؟!!!!!لطفا در بزنید بعد داخل شید.از شما بعیده.اینو که گفتم خنده ی بچه ها شدت گرفت.دیگه فقط مونده بود بیوفتن از روی صندلی هاشون کف کلاس...!حالا اینش که خوبه وقتی استاد بدون در زدن وارد شد و من بهش تیکه انداختم هاج واج مونده بود که این کی بود که زایه اش کرد.بعد از چند ثانیه به خودش اومد و رفت سمت دکتر که کف کلاس تقریبا دیگه دراز کشیده بود و صدای ناله اش بین خنده های ما گم شده بود!میخواست از روی زمین بلندش کنه که نتونست..."
امیر یه نگاه به من که دیگه تقریبا از فرط خنده نفسم بالا نمیومد کرد و با لحنی شوخ ادامه داد:
"داشتم میگفتم نتونست.حالا چرا نتونست بلندش کنه چون وزن دکتر خیلی زیاد بود!!!و طبق قوانین فیزیکی و علمی همچین چیزی امکان نداشت!ابدا!رفت چند تا از اساتید دیگه رو خبر کرد و اومدن 10 نفری با هم بلندش کنن که گفتن نمیشه و باید جرثقیل بیاد جمعش کنههههههههههه!!!!!اخرشم مجبور شدن زنگ بزنن امبولانس بیاد با والکر و برانکارد ببرنش بدن تحویل زنش بگن این اقا تون تو مدرسه شیطونی کرده.معلماش ادبش کردن!!!!!"
من که روی صندلی ماشین ولو شده بودیم و تا چند دقیقه فقط به حرفا و اداهای امیر میخندیدم.تا اینکه امیر گفت:"پسر عمه,مردی؟"
بعدش ادامه داد
"خدا رو شکر که از شر تو یکی خلاص شدم.اخیش."
وقتی دید من جواب نمیدم و فقط میخندم گفت:
"پاشو سوسمار.پاشو خودتو جمع کن!جلف!کیو دیدی تو ماشین این شکلی بخنده.پاشو جمع کن بساطتو"
دیدم کنار یه رستوران واستاده و میخواد پیاده شه.
از ماشین پیاده شدم و با حالتی که به سختی خنده امو کنترل میکردم گفتنم:
"پس امروز کلاس خیلی خنده داربوده"
امیر سرش رو به علامت مثبت تکون داد و وارد رستوران شد.پشت سرش داخل شدم و سر یه میز نشستیم.گفتم:
"امیر دمت گرم.واقعا این کارات تشکر داشت.خیلی حال کردم."
"جاااااااااانم؟این دیگه چه طرز حرف زدن بود؟به گوش عمه برسه پوستت و میکنه."
"پس اگه به گوش دایی برسه چه اتیشی سوزوندی چی کارت میکنه؟"
"اگه کلاغا خبر ندن چیزی نمیشه."
"بعد اگه اون وقت کلاغا خواستن حق السکوت بگیرن چی اونوقت؟"
"ما خودمون دربست مخلص اون کلاغای خبرچین هستیم.امروز ناهار مهمونه من."
"باشه.چون میبینم خیلی اصرار داری و داری پر پر میزنی قبول میکنم.حالا بگو چرا ما رو برداشتی اوردی اینجا.میرفتیم خونه یه چیزی میخوردیم؟"
"اخه به خاطر پیروزی امروز بچه ها رو دعوت کردم این رستوران ناهار مهمونه من باشن؟"
"دعوت کردی؟؟؟اینجا؟"
"په نه په دعوتشون کردم سازمان انتقال خون یکم مثل ومپایرها خون بخوریم!!!!!!"
"کوفت په نه په امیر! حالمو بهم زدی تو رستوران"
"اومدن"
به جایی که امیر خیره شده بود نگاه کردم و دیدم بچه ها دارن یکی یکی میرسن.امیر واسشون دست تکون داد و بچه ها اومدن سر میز ما.امیر به یکی از گارسون ها گفت چند تا از میزا رو به هم بچسبونه تا همه سر یه میز بشینیم.سر ناهار هم بچه ها از کارای امیر تعریف کردن و هم امیر ور تشویق کردن هم کلی خندیدن.بعد از ناهار وقتی امیر پول غذا رو حساب کرد همه با هم از رستوران اومدیم بیرون و از بچه ها خدافظی کردیم.
وقتی نشستیم توی ماشین رو به امیر پرسیدم:"بچه ها از کجا فهمیدن خرابکاری امروز, کار تو بوده؟"
"مگه کسی هست که منو نشناسه؟؟!هر خرابکاری و شیطنتی تو دانشگاه باشه یه طرفش منم دیگه.!"
"واقعا امیر اگه یه حرف درست تو زندگیت زده باشی دقیقا همین جمله بوده.!"
دوباره امیر به سمت بیمارستان رفت تا یه سر به خاله بزنیم. اما چون ساعت ملاقات تموم شده بود اجازه ندادن بریم ملاقات.امیر وقتی داشتیم تو ماشین مینشستیم گفت:
"بوی دماغ سوخته میاد.فرشاد.مگه نه؟"
"ببین امیر اصلا حال و حوصله اتو ندارم.میزنم فکتو میارم پایین."
"الهی....بابات قوربونت بره.مامانت دورت بگرده.چی شده؟کی پسر عمه امو ناراحت کرده!؟"
"خودت دورم بگردی و فدام بشی."
"حالا هرچی...میگی چه مرگت شده؟"
"اخه فردا تز داریم."
"اوووووووووووووه حالا کو تا فردا.من گفتم چی شده حالا.بچه خرخون به درستم میرسی."
"اره امیر جان باید هم این جوری بگی اگه همین به قول خودت خرخونی نبود که الان منو تو پزشکی دانشگاه تهران نمیخوندیم.یادته 3 سال پیش با چه بدبختی اینجا قبول شدیم؟"
"اوهوم.یادمه بد جور.حالا الان میریم خونه درس میخونیم.حال تو ام جا میاد.let's go"
رفتیم خونه ی ما و با امیر درس خوندیم و امیر شب بعد از شام رفت.کتابی رو که صبح روی اپن توجهم رو جلب کرده بود یادم اومد.از فرناز پرسیدم:
"فری اون کتاب روی اپن مال تو بود؟"
فرناز همیشه از ایکه من اسمشو نصفه نیمه صداکنم بدش میومد اون موقع هم چون میخواستم اذیتش کنم بهش گفتم فری! جواب داد:
"فرشاد ببینم چرا تو دوست داری عذابم بدی؟خوشت میاد؟"
"راستشو بخوای اره خیلی دوست دارم اذیتت کنم!"
فرناز با صدایی که از بغض میلرزید گفت:
"واقعا که فرشاد.خیلی لوسی"
بعدش بلند شد و راه افتاد سمت اتاقش.فهمیدم که خیلی ناراحته و الانه که اشکش در بیاد.دویدم سمتش و قبل از اینکه بتونه بره توی اتاقش راهش رو سد کردم.
با خنده به صورتش نگاه کردم و گفتم:
"فرناز؟"
جواب نداد.دوباره گفتم
"جون من ناراحت شدی؟"
با حرص جواب داد:
"په نه په اشک شوقه!!!"
"ای بابا تو و امیر هم که یاد گرفتین فقط بگین په نه په"
"دلمون خواسته."
"وای خواهری چی شده؟انگاری از دست من خیلی ناراحتی که این جوری جواب میدی.الهی که من بمیرم.معذرت."
بازهم جواب نداد ولی باید از دلش درمیاوردم.
"هنوزم نبخشیدی؟دلت میاد؟"
بغلش کردم و گفتم:
"هنوز دلخوری؟ببخشید خب من که حرفی بدی نزدم."
دیدم یهو زد زیر خنده و گفت:
"چیزی نشده فرشاد.فقط خواستم یکم خودمو لوس کنم.!!!"
"پس بگو منو سرکار گذاشتی دیگه.شمام بله؟"
ریز ریز خندید و گفت:
" ما هم بله"
" حالا دیگه منو سر کار میزاری شیطون؟نشونت میدم."
فرناز زود رفت تو اتاق و در رو بست.رفتم پشت در و گفتم:
"کاریت ندارم دیوونه بیا بیرون."
"نمیام تو هر کاری داری از پشت در بگو.میشنوم."
"اون کتابی که روی اپن ب..."
"مال دوستمه فرشاد.دق و دلیتو سرش خالی نکنی هااااا.اصلا من خودم میام بیرون.به اون کاری نداشته باش."
"ترمز کن.ترمز کن.دنده عقب بگیر با هم بریم.همچین میخواد از کتابه دوستش دفاع کنه که انگار بچه ی نداشته اشه!!!!."
"دست بهش نزنی فرشاد.مگه نه خودت میدونی و بابا"
"باشه باشه.من کاریش ندارم .فقط خواستم بپرسم نوشته ی پشت جلدش رو خوندی؟"
"نه"
"خواستم ازت کتابش رو قرض بگیرم نوشته ی پشتش رو بنویسم"
فرناز در اتاق رو باز کرد و اومد بیرون.به سمت اشپزخونه رفت و کتاب رو برداشت و پشت جلدش و خوند.بعد از چند ثانیه گفت:
"داداشیه ما از کی تا حالا به این مطالب علاقه مند شده؟"
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
"فقط ازش خوشم اومد گفتم بنویسمش."
فرناز کتاب رو به سمتم گرفت و گفت:
"فقط زود بیارش میخوام بخونمش.""ok.چی شده چرا این جوری نگام میکنی؟"
"هیچی یکم تعجب کردم چون هیچ پسری اهل این جور کارا نیست.حالا چی شده تو یه روزه مهربون شدی و عذرخواهی میکنی و از این جور مطالب خوشت میاد, خداعالمه که تو سرت چی میگذره؟؟؟!"
"بهتره در موردش زیاد فکر نکنی مغزت منفجر میشه...نباید بهش فشار بیاری.!"
"مخ خودت متلاشی میشه.میدونی چرا؟اخه تو اصلا مغز نداری!"
رفت تو اتاق و در رو بست.
صبح که از خواب بیدار شدم یه جوری فکر میکردم یه روز متفاوته!به قول فرناز کلا عوض شده بودم!!!اماده شدم و رفتم دانشگاه.(تازه اوله ماجرا از اینجا شروع میشه)سر کلاس توجه ام به دانشجوی تازه ای جلب شد.قیافه اش خیلی اشنا به نظر میرسید.انگار قبلا دیده بودمش اسمش هم خیلی واسه ام اشنا بود.شیدا اکبری.از صحبت ها و پچ پچ های بچه ها فهمیدم دانشجوی جدیدیه که تازه از یک دانشگاه دیگه خودشو منتقل کرده به دانشگاه ما.به محض اینکه کلاس تموم شد اروم از امیر پرسیدم.
"امیر به نظرت این خانم اکبری اشنا نمیاد؟"
امیر نیم نگاهی به اون که در حال حرف زدن با دخترا بود انداخت و گفت:
"به نظر اشنا میاد.ببینم جزو فامیل های دور که نیست؟"
شونه بالا انداختم و گفتم:
"نه......یعنی فکر نکنم."
وقتی برگشت و ما رو متوجه خودش دید با نگاهی مشکوک ما رو برانداز کرد و رفت.دو ساعت دیگه کلاس بعدی مون شروع میشد.تصمیم گرفتیم با امیر بریم یکی از کافی شاپ های اطراف تا زمان بگذره.سر میز که نشستیم امیر یه دفعه با صدای نسبتا بلندی گفت:
"یادم اومد!"
یه نگاه به اطراف انداختم و با اخم گفتم:
"صداتو بیار پایین.همه دارن نگامون میکنن."
"خیله خب بابا بزرگ!تو هم فقط بلدی دعوا کنی.میدونی چی یادم اومد؟فامیل اکبری واسه ات اشنا نیست؟"
با اینکه خیلی واسه ام مهم بود خودمو به بیخیالی زدم با لحنی بی حوصله گفتم:
"که چی؟"
"که اینکه ایشون همونیه که 3 سال پیش باهاش تصادف کردیم."
این جمله ی امیر منو به چند سال پیش برد.وقتی که تازه دانشگاه قبول شده بودیم و داشتیم میرفتیم ثبت نام.یکی از روزای اخر شهریور.روز قبلش منو امیر به مناسبت همین قبولی از خانواده هامون هر کدوم یه ماشین خیلی گرون هدیه گرفته بودیم.خب بالاخره دیگه قبولی پزشکی اونم دانشگاه تهران اصلا چیز کمی نبود و همه هم میدونستن اون سال منو امیر خیلی زحمت کشیده بودیم وتیریپ بچه درسخون بر داشته بودیم.وقتی کارای ثبت نام تموم شد و ما داشتیم برمیگشتیم تقریبا نزدیکای ظهر بود و هوا هم بی نهایت گرم.
موبایلم زنگ خورد.من همون طور که پشت فرمون بودم گوشی رو جواب دادم:
"بله؟"
صدای فرانک از اون طرف خط شنیده میشد.
"سلام به داداشی خودم.چطولی؟خوفی؟"
"اره من خوب خوبم.با امیر داریم از دانشگاه برمیگردیم."
"اوه اوه اوه دیگه داداشم دانشگاه قبول شده و ما رو تحویل نمیگیره و..."
"ما غلط بکنیم...کجایی؟"
"اگه بیای دنبال خیلی گلی...!"
"زبون نریز کوچولو. فقط بگو کجایی؟"
فرانک ادرس خونه ی دوستش رو داد و خداحافظی کرد.چون به ادرس نزدیک بودیم تصمیم گرفتم قبل از رسوندن امیر برم دنبال فرانک.نیم ساعت بعد م در خونه ی دوستش تو ماشین منتظرش بودیم.روی صندلی عقب جا گرفت و سلام کرد.
"سلام به دانشجویان محترمه ی مکرمه ی مغفوره.!!"
من و امیر خندیدیم و امیر گفت:
"فرانک اینا که مونث بود...حالا چرا مغفوره؟"
"چون دیگه دانشگاه و درس و کتاب و تحقیق و پاچه خواری واسه نمره و ..الی اخر.""خب پس اینا رو هم به این لیست تو مغزت اضافه کن خوردن و خوابیدن ممنوع,علافی و خیابون متر کردن ممنوع, دو دره کردن کلاس ها ممنوع,در مورد واحد ها هم امروز یه اصل مهم یاد گرفتیم.قانون پایستگی واحده!!!قانونش اینه((واحد ها نه پاس میشوند و نه از بین میروند,بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال میابند!!!!!!))"
فرانک در حالی که میخندید گفت:
"جدا؟؟فرشاد امیر راست میگه؟؟؟شما امروز این همه چیز یاد گرفتین؟"
"اگه امیر میگه حتما یاد گرفته دیگه."
همون طور که با امیر و فرانک در حال شوخی و خنده بودیم وارد اتوبان شدیم و من سرعتم رو زیاد کردم.از اینه دیدم که فرانک داره دنبال چیزی تو کیفش میگرده.برگشتم عقب که ازش بپرسم دنبال چی میگرده که با فریاد امیر که صدام میکرد به خودم اومدم و فرمون ماشین رو کج کردم اما بازم ماشینم با ماشینی که به تازگی کنار اتوبان متوقف شده بود برخورد کرد و باعث شد اون به گارد ریل های کنار اتوبان بخوره.صدای جیغ فرانک رو شنیدم .تو اخرین ثانیه سرم با جسم سختی خورد و دیگه هیچی احساس نکردم چون همه چیز تاریک شده بود.
نفهمیدم چه قدر توی همون حالت بودم تا اینکه چشمامو باز کردم.اما باز هم سیاهی بود و سیاهی.سرم سنگینی میکرد.فکر میکردم هنوز توی ماشینیم اما نمیفهمیدم چرا همه جا تاریکه.گفتم:
"امیر....امیر خوبی؟فرانک؟"
صدای زنی رو شنیدم که به کسی گفت:
"دکتر رو خبر کنید.مریض تخت 28 به هوش اومده."
صدای پاهایی رو شنیدم که از من دور شدن.باز چشمام رو بستم چون تلاش رو بیهوده میدونستم.
احساس کردم که چند نفر بالای سرم پچ پچ میکنن.چشمام رو باز کردم.صدای گفتو گو ها قطع شد.انتظار داشتم نور چشمام رو بزنه و منو از شر تاریکی نجات بده!اما چه انتظار بی حاصلی.فقط تاریکی مطلق بود.دستم رو به طرف سرم بردم.انگار باند پیچی بود.کسی صدام زد:
"فرشاد.فرشاد جان.خوبی؟"
صدا برام خیلی اشنا بود.خیلی به مغزم فشار اوردم تا صاحب صدا رو بشناسم.با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم:
"فرناز...خودتی؟"
فرناز جواب داد:
"اخ ....اره داداشه گلم.حالت خوبه؟"
بعد مثل بچه ها ادامه داد:
"به خدا دیگه اذیتت نمیکنم قول بده زود خوب بشی."
و زد زیر گریه.
صدای گرفته و بغض کرده ی مادرم رو شنیدم که گفت:
"خدا رو شکر که به هوش اومدی."
بعد سرش رو روی دستم گذاشت و زار زد.دیگران سعی میکردن ارومش کنن.کم کم داشتم صاحبان صدا هارو تشخیص میدادم.صحنه ی تصادف جلوی چشمم ظاهر شد و به سرعت گفتم:
"امیر کجاست؟فرانک حالش خوبه؟"
این جمله رو که گفتم گریه های مادر و فرناز شدت گرفت:
فرناز نالید:
"فرانک؟...کدوم فرانک؟دیگه فرانکی وجود نداره....."
تقریبا فریاد زدم:
"امکان نداره....فرانک؟بهش بگید بیاد و این بازی رو تموم کنه.با من شوخی نکنین"
پدر گفت:
"اروم باش."
حس کردم پدر هم گریه میکنه.واسه همین دوباره با لحنی خشمگین گفتم:
"اخه چرا کسی بهم من راستشو نمیگه؟....چرا همه جا تاریکه؟من میخوام فرانک رو ببینم."
سعید گفت:
"الان دکتر میاد.تو استراحت کن."
هنوز حرف های فرناز باورم نمیشد.مگه میشد فرانک مرده باشه؟نه امکان نداشت.دکترسلام و احوال پرسی سرسری با بقیه کرد و گفت:
"مشکل چیه پسرم؟"
"همه جا تاریکه.چیزی نمیبینم."
حس میکردم در اون حالت همه چشم به دهن دکتر دوختن و منتظر عکس العمل اون هستن.دکتر چشمام رو معاینه کرد و در جواب پدر و مادر و بقیه که میخواستن ببینن چه بلایی سرم اومده گفت:
"فعلا باید از سرش سی تی اسکن و ام ار ای گرفته بشه.اون وقت میتونم نظر قطعی رو اعلام کنم."
با این جمله پدر و مادر که منتظر خبر امیدوار کننده ای بودن ناله سر دادن و حال بدی پیدا کردن.
بعد از رفتن دکتر پرسیدم:
"یکی به من ولقعیت رو بگه؟فرناز راست میگه؟؟؟فرانک کجاست؟"
امیر سعی در اروم کردنم داشت و گفت:
"حالا بعدا معلوم میشه.فعلا به فکر خودت باش."
سرش فریاد زدم و گفتم:
"لعنتی بگو دیگه چه بلایی سرش اومده."
امیر با سختی بقیه رو از اتاق بیرون کرد و از اونها خواست تو راهرو منتظر بمونند.
"ببین فرشاد اصلا دوست ندارم مقدمه چینی کنم چون خودت بالاخره میفهمی.چون فرانک کمربند ایمنی اشو نبسته بوده از ماشین پرت شده بود بیرون و متاسفانه همین باعث شده از بین بره."
تنها صدای موجود در اتاق صدای هق هق گریه ی من بود که سکوت رو به طرز فجیعی میشکست.امیر پیکر خسته و رنجورم رو در اغوش کشید و نوازش کردم و مدام از من میخواست اروم باشم و صبر کنم.با وجود حال بدی که داشتم از دایی و بقیه خواستم پدر و مادر و فرناز رو ببرن خونه و منو تنها بذارن.خیلی اصرار کردم تا موافقت کردن همه برن به جز امیر و دایی.دوست نداشتم کسی منو تو اون وضعیت ببینه و ترحم کنه!شاید هنوز با اینکه روی تخت بیمارستان بودم و جایی رو نمیدیدم بازم غرورم رو حفظ کرده بودم و همچنین نمیخواستم اینه ی دق خانواده ام باشم.خاله و علی اقا و باران, زن دایی و سعید با پدر و مادر و فرناز به سختی از تختم دل کندن و سر اخر رضایت دادن که برن.به شرطی که دایی دائم باهاشون در تماس باشه.هر چند که میدونستم توی خونه هم اورم ندارن اما همین که از محیط بیمارستان دور بشن منو راضی میکردم.چون با اینکه نمیدیدمشون بازم میتونستم از صدا و صحبت هاشون بفهمم که چه روحیه ی داغونی دارن.همه مدام گریه میکردن و یه لحظه اروم نمیگرفتن.روحیه خودم هم خیلی افتضاح بود.من خودم و اون راننده رو مسئول مرگ فرانک میدونستم.با اصرار دایی و دکتر ازمایشهای لازم رو انجام دادن و منو به اتاقم برگردوندن.
امیر کنارم بود و دایی برای گرفتن جواب ازمایش ها رفته بود.
دایی وارد شد و گفت:"نتایج ازمایشها اومده باید ببرمشون پیش دکتر.امیر توام باهاممیای؟"
امیر بیمعطلی جواب داد:
"اره.اره"
دایی و امیر رفتند و من تنها در اتاق به جا موندمچددقیقه بعد امیر دایی برگشتند
"دکتر چی گفت؟"
کسی جوابی نداد و من دوباره گفتم:
"چرا چیزی نمیگید؟....پس حتما اتفاق بدیافتاده....انتظارشو داشتم."
امیر گفت:
"فرشاد به خاطر ضربه ای که به سرت وارد شده,....چطوربگم..."
"امیرادامه بده.میخوای بگی که من بینایی مو از دست دادم"
"متاسفم."
به سختی جواب دادم:
"لطفا تنهامبذارید."
دایی وامیر که وضعیت منو دیدن از اتاق خارج شدند.
تقریبا یه هفته از اون حادثه میگذشت.مراسم ترحیم فرانک هم بدون حضور من برگزار شد و من نتونستم برای اخرین بار ببینمش.دردی بسیار سخت و طاقت فرسا بود.دست خودم نبود اما از همه عالم و ادم متنفر شدهبودم.با خودم فکر میکردم که چه نقشه هایی رو باید با خودم به گور ببرم.و همین طور فرانک....اون ارزو های زیادی داشت...خیلی دوست داشت دور دنیا رو ببینه.بهش قول داده بودم که این هفته دو تایی بریم شمال...........ولی این رویا ها هیچ وقت واقعی نمیشدند.
میلی بهدیدن هیچ کدوم از اعضای خانواده و فامیل نداشتم.همه چیز برام کاملا واضح بود.درموقعیتی که فکر میکردم بهتر از اون برام پیدا نمیشه سقوط کردم.سقوطی که فکر میکردمبه قیمت تباه شدن زندگی و اینده امه...
خانواده ام اصرار داشتن منو پیش دکترا مختلف ببرنو امیر هم در این مورد خیلی با من کلنجار میرفت.اما من میلی به دکتر رفتننداشتم.اصلا زیر بار حرف کسی نمیرفتم چون خودم رو مسبب مرگ فرانک میدونستم.و این رو که دیگه نمیتونستم ببینم رو به عنوان یه درد و عذاب همیشگی و برای جبران سهل انگاری که داشتم پذیرفته بودم. شهریور ماه داشت تموم میشد و من و امیر باید اون سال با هم اولین ترمدانشگاه رو تجربه میکردیم.اما افسوس که امکانش نبود.امیراصلا راضی نمی شد برهدانشگاه.یه روز که تصمیم داشتم در این مورد باهاش جدی صحبت کنمگفتم:
"بالاخره کهچی؟میخوای چیکار کنی؟تا وقتی من تو این وضعیتم توم میخوای ترک تحصیلکنی؟"
عصبانی شد وگفت:
"اره.ارهمیخوام نرم دانشگاه.ببینم کی میخواد مجبورم کنه"
منم عصبی بهشتوپیدم:
"من میخواممجبورت کنم.مگه مغز خر خوردی احمق؟"
"اره اقا جون.تو این جوری تصور کن.ببین منو توبا هم زحمت کشیدیم,باهم درس خوندیم,با هم امتحان دادیم,با هم یه جا و یه رشته قبولشدیم.....اصلا شاید اگه تو نبودی من فکر کنکور دادن هم نبودم چه برسه به قبول شدنتو همچین رشته ای.من نمیتونم برم.جای تو اونجاست نهمن."
"ببین من روزاول هم تو بیمارستان بهت گفتم این اراجیف رو تحویل من نده.تو هم لایقش هستی.دوستندارم حس کنم به خاطر من اینده ی بقیه هم خراب میشه.تو هم اگه منو درک کنی میفهمیاصلا دوس ندارم یه غم دیگه رو قلبم تلنبار بشه.میتونی بری و هر روز واسه ام تعریفکنی چی شده..."
خنده ای تلخ کردم و ادامه دادم"مثل دخترا!دوست ندارم حتی یه واو جابذاری.!!!!قبول؟"
"اخه.."
"اخه و اما و اگر و ایا و زیرا نداریم.اگه میخوای خوشحال باشم همینیه کار رو واسه ام انجام بده؟؟؟"
امیر با عصبانیت به من گفت:
"وقتی تو دوست داری زجر کشیدن دیگران رو تماشا کنی توقع داری من خوشحالت کنم؟؟؟فرشاد تو واقعا نمیفهمی داری چه بلایی سر بابا و مامانت و بقیه میاری یا اینکه میدونی و خودت رو میزنی به اون راه؟اونا فرانک رو از دست دادن تو نباید یه درد دیگه به بدبختی هاشون اضافه کنی.قلب عمه ضعیف شده با هر بهوونه ی کوچیکی قلبش میگیره.فرناز میلی به ادامه درسش نداره و باران هر کاری میکنه نمیتونه به اینده امیدوارش کنه.اون پشتوانه های بزرگش رو از دست داده و حس میکنه دیگه کسی حمایتش نمیکنه....ای کاش میتونستی چهره پریشون و رنج دیده ی بابات رو ببینی.اونا الان حس میکنن به جای یه نفر دو نفر رو از دست دادن .تو فکر میکنی با این لجبازی بچه گونه چی درست میشه؟؟؟؟تو باید دوباره سر پا وایسی و خانواد ه ات رو جمع و جور کنی...نه این که مثل یه تیکه گوشت بی مصرف بشینی رو تخت بیمارستان."
حرف ها و هشدار های امیر درست بود.من باید به خودم میومدم.سرانجام تسلیم خواست اونا شدم و به دکتری که دوست سعید معرفی کرده بود مراجعه کردیم. دکتری ایرانی الاصلی بود که امریکا زندگیمیکرد.سالی یکی دو بار هم به سرزمین مادریش که یه روز وطنش بود سر میزد.فارسی رو همخیلی راحت و روون صحبت میکرد که جای تعجب داشت.
با دیدن نتایج ازمایش هاگفت:
" به طور کلی حداقل 5 درصد ضرباتی که به سر و صورتوارد میشه منجر به صدمه بهعصب بینایی میشه که اینصدمه باعث کاهش شدید دید میشه و الان در هیچ جایدنیا برای افرادی که به این عارضه دچار میشن، درمان قطعی وجودنداره...."
بااین جملات تنها امید من از بین رفت.اما دکتر ادامه داد:
" بعضی از پزشکان در زمینه این بیماری هیچدرمانی را انجام نمیدن و بعضی ها هم برای کاهش التهاب اعصاب کورتن تجویز می کنن کهعوارض عمومی خطرناکیداره مثل بیماری های خونی وکلیوی.اما شما خوش شانس هستید چون جمجمه ی شما در تصادف شکسته,میشه از یه روش دیگه استفاده کرد.بایک جراحی سعی میکنم استخوانی رو که در کنار عصبچشم در مغز موجب فشار امدن بهش میشه را بردارمبه امید اینکه اگر عصب در اون ناحیه آزاد شود به بهبود بیماری کمککنه."
وقتی حرفدکتر تموم شد.هجوم موج مثبت رو به قلبم احساس کردم و خوشحال از داشتن اینده ای روشنو زیبا خودم رو برای عمل اماده میکردم.و از خدا ممنون بودم که بالاخره دعا هام جوابداد.اما هرچی فکر میکردم به نتیجه نمیرسیدم چرا ادما فقط موقع داشتن مشکل و سختی وبیماری یاد خدا میوفتن.به خودم قول دادم که اگه دوباره تونستم ببینم و از اتاق عملسالم بیام بیرون هیچ وقت نمازم رو ترک نکنم.و از این تصمیم واقعا هم خیلی راضی بودمچون ارامش قلبی فوق العاده ای به من میبخشید و تحولی شگرف تو زندگیم به حسابمیومد.اما با همه ی این ها ذره ای از عذاب وجدان من نسبت به مرگ فرانک کم نشد.
روز عملاسترس شدیدی داشتم اما بروز نمیدادم.چون این راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم.بهگفته ی دکتر عمل که قرار بود روی من انجام بشه درصد خطری خیلی بالایی داشت.پدرومادر قبول نمیکردن و از من میخواستن که به حرفشون گوش بدم و راهی المان بشم.اما منبه هیچ وجه از حرفم کوتاه نمیومدم و میخواستم اگه قراره بمیرم بهتره ایران بمیرم.نههیچ جای دیگه.
امیرهمش سعی در اروم کردن من داشت چون انگار میدونست ترس عجیبی از این عملدارم.
یه ساعت بعدش باید میرفتم زیر تیغ جراهی.فقط امیر کنارم بود.پدر در گیر و دار کارهای بیمارستان بود و خودم از دایی خواسته بودم که مامان رو ببره خونه خودشون تا استرحت کنه و بیاد.دیگه باید پیداشون میشد.برای اینکه به شرایطم فکر نکنم شروع کردم به حرف زدن با امیر تا سرم گرم بشه.از امیر پرسیدم :
"راستی اونی که ما باهاش تصادف کردیم چی شد؟اصلا کی بود؟نمیدونم چرا بعد از این همه مدت یادش افتادم.""یه خانومی بود به اسم اکبری.اتفاق خاصی واسه اش نیوفتاد.چون ما به صندوق عقب ماشینش خورده بودیم فقط ماشینش خسارت دید.""پلیس کی رو مقصر اعلام کرد؟""هم اون و هم ما.اون نباید کنار اتوبان وایمیستاد و تو هم نباید از سرعت مجاز بیشتر میرفتی.""تو مطمئنی که حالش خوبه؟خودت دیدیش؟""اره بابا.نترس عذاب وجدان!چیزیش نشده.از منم سالم تر بود.”"از تو سالم تر بود؟مگه تو چت شده بود؟راستشو بگو""هیچی بابا دستم یه خورده همچین بگی نگی شکست!"با صدای بلندی گفتم:"چییییییییی؟شکست؟تو الان باید بگی؟""چه خبرته؟بیمارستان رو گذاشتی رو سرت.حالا مگه چی شده بود که باید میگفتم.""تازه میپرسی چی شده بود؟من که به هوش اومدم که تو حالت خوب بود...""خب اره دیگه.تو 24 ساعتی که بیهوش بودی منم دستم رو گچ گرفتم و از بیمارستان مرخص شدم.یعنی اصلا بستری نبو ........ "حرفش رو ادامه برید و گفت:"سوتی دادم در حد المپیک""خدایا..اینجا چه خبره؟چرا هیچ کس بعد از یه ماه به من نگفته بود 24 ساعت بی هوش بودم.؟؟؟؟یعنی من ارزش همین و هم نداشتم؟خوبه والا""به من چه؟دونستن تو چه دردی دوا میکرد؟مثلا میخواستی چیکار کنی؟"دیدم امیر تا حدودی راست میگه و من بیخود عصبانی شدم واسه همین سعی کردم بحث رو عوض کنم.با لحن شوخی گفتم:"یعنی الان دیگه دستت گچ نداره؟""متاسفانه یا خوشبختانه دیروز بازش کردم.""اه چقدر بد.میخواستم اذیتت کنم.کاش میشد روش یادگاری بنویسم...البته بعد عمل.""اگه تو بخوای یه بار دیگه میرم گچ میگیرم.""اره اره برو.""ترش نکنی یه وقتی.""نترس.من باید ترشی تو رو بخورم بعد شاید ترش کنم.!""فعلا که باید تو رو ترشی انداخت.موندی رو دست مامان و بابات!"در همین بین پرستار اومد و خواست منو اماده کنه.امیر ازش خواست دست نگهداره تا بقیه بیان و از همه خداحافظی کنم.کمی بعد مامان وبابا وفرناز و بقیه از راه رسیدن.از همه خداحافظی کردم و گفتم:"اگه دیگه سالم از زیر این عمل نیومدم بیرون....خودتون حلالم کنید."قبل از ورود امیر رو صدا کردم و اروم گفتم:"دوست دارم این حرفم رو اویزه ی گوشت کنی.اگه برام اتفاقی اوفتاد مواظب بقیه باش و..."امیر با صدایی بغض الود نالید:"ادامه نده دیوونه...به خدا می سپارمت."پدر و مادر صورتم رو بوسیدن و من در میون سیل گریه های مادر و فرناز و ناراحتی اعضای فامیل به اتاق عمل وارد شدم.دکتر که مرد شوخی بود گفت:"خب اقا پسر..الان موهاتو میتراشن.مشکلی که باکچلی نداری؟""نه"دکتر گفت:"چرا حالت بده؟تو این مدت اصلا ندیدم بخندی....خواهرت رو خیلی دوست داشتی؟از خانواده ات شنیدم که تازه خواهرت رو از دست دادی."با تکون دادن سرم موافقت کردم و دکتر ادامه داد"تسلیت میگم.غم اخرتون باشه""ممنون""نا امید نباش..همه چیز درست میشه....تا پنج بشماری دیگه هیچی نمیفهمی"ماسک اکسیژنی روی صورتم قرار گرفت و من شروع کردم به شمردن:"یک, دو,سه..."و قبل از اینکه شمارش من تموم بشه بی هوش شدم.............تقریبا یه هفته بعد بینایی کاملم رو به دست اوردم و این رو یه شانس دوباره برای برای زندگی و ساختن اینده میدونستم در حالی که لطفی بزرگ بود از طرف خدا.وقتی بار اول بعد از عمل خانواده ام رو دیدم باورم نمیشد اونا همون ادمای قبلی باشن.پدر و مادر و حتی دایی و خاله و بقیه بسیار شکسته و عصبی به نظر میرسیدند.میشد گفت در همون چند هفته به اندازه ی سه چهار سال تغییر کرده بودن.پای چشم های فرناز و مادر حلقه ای مشکی حکایت از سختی های این مدت میکرد.امیر هم لاغر شده بود و استخوونی به نظر میرسید.در این مدت باران کنار فرناز بود و ازش مراقبت میکرد.. 50 %شیدا اکبری رو که باعث شده بود تصادف کنیم رو مسبب تباهی زندگیم میدونستم.و البته خودمم احساس گناه میکردم. قبل از عمل احساس بدی بهش نداشتم وبه این فکر میکردم که بالاخره خودمم هم به اندازه ی اون مقصر بودم.اما وقتی چهره ها ی رنگ پریده و پریشون خانواده ام رو دیدم و به این فکر افتادم که دیگه هرگز فرانک رو نمیبینماحساس خیلی خیلی بدی نسبت به اون و خودم داشتم و با اینکه ندیده بودمش انا ازش متنفر شدم.عذاب وجدان مثل یه طناب که به دور گردنم بسته شده باشه بود وهر روز و هر زمان سعی داشت من رو خفه کنه.حدودا 10 روز بستر بودم.یه روز همین خانوم شیدا اکبری با پدرش برای عیادت به بیمارستان اومدن.اصلا چشم دیدنش رو نداشتم و دلم میخواست از اتاق بیرونش کنم اما امیر مانعم شد و بهم گفت پدر چون میدونسته تقصیر توام بوده رضایت داده و ازشون شکایت نکرده. تقریبا اواسط ابان بود و من شانس دیگه ای برای ادامه تحصیل در رشته ی مورد علاقه ام رو داشتم.مدارک پزشکی رو به دانشگاه ارائه کردم تا بتونم با کمک امیر و کلاس های جبرانی عقب موندگیم رو برطرف کنم.دانشگاه هم به دلیل موجه بودن غیبتم دوباره قبولم کردن و من تونستم توی یکی دو ماه خودم و به بقیه داشجو ها برسونم و با امیر هم کلاس بشیم.اما هر کاری میکردم باز هم نمیتونستم جای خالی فرانک رو پر کنم چون همه چیز فابل جبران بود الا مرگ.....امیر چون دو سه بار بیشتر از من شیدا رو دیده بود و در جریان کارها بود زودتر از من تونسته بود بشناستش و حالا اون زخم کهنه سر باز کرده بود و احساسات گذشته دوباره در من بیدار شده بود.بعد از سه سال دست تقدیر دوباره ما رو روبه روی هم قرار داده بود .تنفر من هم دوباره سر جای اولش برگشته بود .
ب