گم شدن رعنا انقدر ذهنم را مشغول کرده بود که زندگی عادی و اطرافیانم را به کلی از یاد برده بودم. با اشاره ها و کنایه های گاه بی گاه شهاب تصمیم گرفتم همان روز با آوا صحبت کنم. وقتی تلفن رو برداشت، فوری گفتم: امروز برنامه ات چیه؟
لحظه ای ساکت ماند و بعد خندید: زهر مار ترسیدم. چی شده؟************************
نوشته های آخر دفتر مربوط به مرگ آقا ، پدر بزرگ رضا و پیش آمدن دعوا و قهر بین مادر رضا و خانم (مادر بزرگش ) بود.چیز مهمی که مربوط به رعنا باشد در آن وجود نداشت. البته در اشاره های کوچکی که به رعناکرده بود، طبق معمول از رفتارهای عجیب و افت تحصیلی اش شکایت داشت. وقتی دفتر را کنار گذاشتم ، ساعت نزدیک هشت بود. صورتم را شستم و سر میز صبحانه نشستم. به سختی می توانستم برای دیدن رعنا صبر کنم.هزار سوال بی جواب در مغزم می چرخید. مادرم که متوجه حالم شده بود، بدون هیچ سوالی چای ریخت و جلویم گذاشت. بعد از خوردن صبحانه به کلینیک زنگ زدم و از خانم احمدی خواستم تمام قرار ملاقاتهای آن روز را لغو کند. بعد با دقت لباس پوشیدم و آرایش کرم. می خواستم مرتب و آراسته باشم. شهاب رفته بود و مجبور بودم خودمبهتنهایی برم، ناچار شماره تلفن رضا را گرفتم تا آدرس دقیق را بگیرم. بااولین زنگ خودش گوشی را برداشت ، از او آدرس خواستم که گفت: این چه حرفیه؟ من خودم میام دنبالتون.
روی صندلی نشستم تا کمی آرام بگیرم، گفتم : نه ، شما زحمت نکشید، خودم میام. فقط اینکه دفعه پیش آمدم ، الآن درست یادم نیست خونتون کجا بود.
صدای رضا رگه ای از خواهش و تمنا داشت : اجازه بدید بیام دنبالتون، ماشین که هست ، من هم که بیکارم.تا ده دقیقه دیگه می رسم.
قبل از آنکه فرصت اعتراض پیدا کنم تماس قطع شد. ناچار مانتو و روسری ام را پوشیدم و به انتظار رضا نشستم. مادر و پدر برای خرید آجیل و شیرینی بیرون رفتند و من ماندم و هزار فکر و خیال. سرانجام صدای زنگ بلند شد. با عجله بلند شدم و جلوی آینه آخرین نگاه را به خودم انداختم. مانتو کِرِم با شلوار و روسری قهوه ای رنگم حسابی جور در می اومد. چشمهایم کمی قرمز بود ، که آن هم به علت بی خوابی دیشب بود. اما خط چشم و ریمل تا حدودی قرمزی چشمهایم را پوشانده بود.وقتی در را بستم رضا به ماشین تکیه داده بود و پشت به من داشت. وقتی سلام کردم به سرعت برگشت و لحظه ای به من خیره ماند. با خنده گفتم: مترسید ، دراکولا نیستم ، دیشب خوب نخوابیدم.
بلوز سبز سیری روی شلوار شیک خاکی رنگی پوشیده بود. موهایش خیس و به هم چسبیده روی سرش به هم ریخته بود، چشمهایش کمی پف داشت، اما روی هم رفته جذاب بود. موهای مجعد و کوتاهش ، قیافه شیطان و دوست داشتنی برایش درست کرده بود. بعد از چند لحظه به خود آمد و گفت: سلام از ماست، راستش کمی جا خوردم.
به طرفش رفتم : چرا؟ زود اومدم؟
سرش را تکان داد و در ماشین را برایم گشود : نه ، ولی قیافتون با همیشه خیلی فرق داره، یه لطخه نشناختمتون.
سوار شدم و در را بستم: چون دیشب خوب نخوابیده بودم یه کمی ترسناک شدم، ببخشید.
رضا راه افتاد، سر کوچه لحظه ای استاد و گفت:
-منظورم این نبود، من همیشه شما رو تو کلینیک دیدم ، ساده و با روپوش و مقنعه تیره...
گوشهایش قرمز شدهبود، نفس پر صدایی کشید و گفت:
-بگذریم!
می دانستم که خجالت کشیده ، متوجه منظورش شده بودم، رضا هیچوقت مرا آرایش کرده و با لباس رنگی ندیده بود. اما نخواستم بیشتر از آن معذبش کنم ، برای همین گفتم : راستی رعنا رو چطور پیدا کردین؟ این مدت کجا بوده؟
سرعت ماشین را کم کرد و سرش را تکان داد ، گفت: اولِ هفته مامانم زنگ زد به کارگرمون بیاد برای خونه تکونی ، البته الآن چندهفته است بدبخت داره کار میکنه اما هنوز تموم نشده، ولی اخمهایش رفت تو هم، نگو کارگره از روی نردبون افتاده و پاش شکسته، بعد به هزار نفر زنگ زد، این در اون در زد تا یک نفر پیدا کنه بقیه کاراشو بکنه ، اما کسی را پیدا نکرد تا ناچار شد علی رغم میلش زنگ بزنه خونه خانم تا از شوکت خانم که چندین و چند ساله کارهای خانم رو انجام میده بخواد برای کمک بیاد.
-چرا مادرتون نمی خواست از کارگر مادرش استفاده کنه؟
-قصه اش مفصله ، این چیزا تو فامیل مریض ما مُسریه ، همه با هم قهرن. مامان و خانم هم از موقع مرگ آقات با هم قهرن و فقط عید به عید همدیگرو می بینن ، اونم فقط به خاطر حرف مردم، در هر حال مامان با هزار اگر و اما زنگ زد خانه خانم ، اتفاقاً خود شوکت گوشی را برداشت و خیلی گرم حال و احوال مامان رو می پرسه، قبل از اینکه مامان درخواستشو مطرح کنه ، شوکت میگه حتماً با رعنا خانم کار دارید، الآن تو حیاطه، می خواهید صداش کنم. مامان تقریباً پشت تلفن غش کرد. من گوشی رو گرفتم و با شوکت حرف زدم. نگو رعنا اصلاً فرار نکرده و تمام روزهایی که ما در به در تو پزشکی قانونی و بیمارستان ها دنبالش می گشتیم ، ور دل مامان بزرگش نشسته بوده ، به شوکت گفتم: آخه چرا به ما خبر ندادی؟ بیچاره با تته پته گفت: من روحم خبر نداشت که شما نمی دونید رعنا اینجاست.
رضا پوز خندی زد و گفت: خود من ده بار به خونه خانم زنگج زدم و سراغ رعنا رو گرفتم ولی یه کلمه بهم نگفت ، نترس ، رعنا اینجاست. تو رو خدا می بینید؟ همه فامیل دارن ما هم فامیل داریم. این اتفاق برای هر کی می افتاد همه فامیل بسیج می شدن تا رعنا پیدا بشه، اما مادر بزرگ بنده یه کلمه حرف هم نزد تا حسابی مامانو دق بده. حتی به من هم رحم نکرد. نمی دونید تو این مدت چی کشیدم! چند تا جسد مجهول الهیه با قیافه های وحشتناک و درب و داغون دیدم تا مطمئن شم رعنا نیست. به چند هزار تا هتل زنگ زدم و به چند تا بیمارستان سر زدم. مامان تو این مدت داغون شده ، شبها صدای گریه اش نمی ذاشت بخوابم ، خانم که این ها رو نمی دونه، من نمی دونم سر چی با مامان قهر کرده ، ولی هر چی بوده به جای خود، باید بفهمه که تو این موقعیت وقت انتقام و قهر و لجبازی نیست. من این وسط چه گناهی کردم؟ باور کنید گاهی اوقات فکر میکنم از من بد بخت تر پیدا نمیشه ، تا بچه بودم که از ترس گوشه اتاقم کز می کردم و گوش هامو می گرفتم که صدای دعوای پدر و مادر رو نشنوم ، بعد که بزرگ شدم مدام نگران رعنا بودم که از دیدن صحنه دعوای اونها صدمه نخوره، بعد از طلاق همش سعی کردم جای خالی بابا رو برای مامان و رعنا پُر کنم که اونا احساس کمبود نکنن، احساس مسوولیت خفه ام کرده، خیلی جالبه که در هیچ مرحله ای هم موفق نبودم، بعضی وقتها دلم می خواد بذارم برم، خیلی از دوستانم سر و سامان گرفتن، زنو بچه دارن، آینده دارن، یا دنبال تفریح و گشت و گذارن! اما من همیشه خَسِر الدنیا و الاخره بودم ، هر کی منو می بینه چشمش از حسودی در می آد ، فکر می کنن من با اون خونه بزرگ ، ویلای شمال، یک عالم پول و ثروت هیچ غمی ندارم، اما به خدا قسم دلم می خواد برای همیشه جامو با این گدای سر کوچه عوض کنم. ولی مطمئنم سر یک ماه گدائه بر می گرده و لباساشو ازم پس می گیره.
اشک روی گونه های رضا برق می زد و صورتش در هم بود و صدایش از شدت بغض می لرزید. آهسته گفت: من هیچوقت طعم زندگی رو نچشیدم، همیشه ازم انتظار داشتن مثل آدم بزرگها رفتار کنم، هیچوقت بچگی نکردم. نه محبت مادر دیدم ، نه پدر. نه مثل بقیه پسر ها دوست و رفیق دارم و نه هیچوقت دنبال تفریح و مهمونی و مسافرت بودم. همش گفتم بذار این درست بشه بعد، ولی مشکلات زندگی ما هیچوقت تموم نمیشه! تازه به این نتیجه رسیدم که من هیچوقت فرصت زندگی کردن به دلخواه خودم رو ندارم، مدام باید دنبال رعنا باشم و به مامان دلداری بدم. شدم چوب دو سر طلا.
بغض گلویم را گرفته بود. نمی دانم چرا انقدر برای رضا ناراحت بودم. بی اختیار دستم را دراز کردم و روی دستش گذاشتم. مثل برق گرفته ها سزش را چرخاند و با چشم های اشک آلود نگاهم کرد.گفتم: بهت حق میدم ناراحت باشی. اما به این فکر کن اگه تو نبودی چه بلایی سر رعنا یا مادرت میومد، تو در حقشون فداکاری بزرگی کردی که شاید حالا نفهمن ، ولی مطمئن باش یه روزی ازت ممنون میشن.
رضا ماشین را نگه داشت. دست دیگرش را روی دستم گذاشت و گفت:
-اگه بدونم تو پاداش اینبه قول خودت فداکاری هستی ، همیشه شاکر خدا هستم.
حرفی نزدم. رضا ماشین را روشن کرد و راه افتاد.دستش را رها کردم و تابه خانه شان برسیم در دل به خودم لعنت فرستادم که چرا این کار را کردم.
به محض رسیدن مردی بلند قد با صورتی استخوانی در حیاط را باز کرد و سری برای رضا تکان داد. رضا بوق زد و وارد شد. پرسیدم : این آقا ابراهیم است؟
دوباره خشکش زد: نه، ولی تو از کجا ابراهیمو میشناسی؟
خندیدم: خوب ، خودت دفتر خاطراتت رو بهم دادی...
چشمهایش پُر از خنده شد: آهان! ترسیدم ، فکر کردم شاید غیب گو هم هستی و من خبر ندارم.
سعی کردم از نگاهش پرهیز کنم.دلم میخواست صحنه ای که چند دقیقه قبل پیش آمده بود ازضمیرم پاک کنم، ولی نمی توانستم ، دلم نمی خواست رضا در موردم فکر بدی بکنه. اما می دانستم زمان به عقب بر نمی گردد، و آن اتفاق هم افتاده است. پیاده شدم و نفس عمیقی کشیدم. سوز سرد هوا جایش را به بوی بهار داده بود. درختان حیاط جوانه های کوچک و روشنی زده بودند. ناگهان پر از نشاط و شور زندگی شدم. به جهنم که دست رضا رو گرفته بودم و او هر فکری می خواست می توانست بکند. دلم نمی خواست روزم رو با این افکار بیهوره خراب کنم. رضا درِ ورودی را باز کرد و ایستاد تا من وارد شوم. به محض ورود مادر رضا جلو دوید و بی حرف مرا در آغوش کشید. بوی عطر گران قیمتش بینی ام را پر کرد. بغض آلود گفت:
-خوش اومدی سایه جون، رضا بهم گفته بود که تو چقدر ناراحت رعنا بودی، حالا خدا رو شکر پیدا شده.
کمی عقب رفتم و گفتم: امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشید.
از گوشه چشم متوجه رعنا شدم که مثل روحی بی صدا از پله ها پایین اومد. موهایش کمی بلند شده بود و از حالت تیکه تیکه در اومده بود. بلوز و شلوار سفیدی پوشیده بود. با دیدن من کمی جا خورد ولی به سرعت برق آشنایی چشمانش را پر کرد. پیدا بود که مرا به یاد آورده. جلو رفتم و پایین پله ها در آغوش کشیدمش. کمی بدنش را منقبض کرده بود، چند ضربه آرام به پشتش زدم و زمزمه کردم:
-چقدر خوشحالم که دوباره می بینمت. دلم برات حسابی تنگ شده بود.
صدایش آهسته و آرام بود: خیلی ممنون.
وقتی خانم مظفری به آشپزخانه رفت ، با اشاره پنهانی من رضا هم از جایش بلند شد و گفت: من موهام خیسه ، باید حتماً خشک کنم وگرنه سرما می خورم.
وقتی رضا هم رفت، رو به رعنا که ساکت گوشه مبل نشسته بود کردم و گفتم: خوب رعنا جون بهت خوش گذشت؟
نگاهم کرد. به نظرم اخلاقش خوب بود و مثل آن دفعه از حرف زدن طفره نمی رفت.
گفت: بد نبود.
بعد چشمانش را تنگ کرد و گفت: یه سوالی ازتون دارم...
با مهربانی گفتم: هر سوالی داری بپرس.
-شما برای چی میایید خونه ما؟ کی هستید؟
انتظار چنین سوالی رو نداشتم، ولی دلم نمی خواست رعنا پی به دستپاچگیم ببره ، در حالی که سعی می کردم خیلی خونسرد و عادی باشم گفتم:
-من خواهر دوست برادرت رضا هستم، همون یه بار که دیدمت خیلی از تو خوشم اومد. برای همین وقتی فهمیدم گم شدی، خیلی ناراحت شدم و هر روز از رضا یا مامانت می پرسیدم که از تو خبری دارن یا نه!
رعنا به سادگی گفت: ولی من گم نشده بودم.
خندیدم: خوب ما که نمیدونستیم. فکر می کردیم تو گم شدی. کاش خداقل یه تلفن به مامانت می زدی و می گفتی کجاهستی ، خیلی نگرانت بود.
-فکر نمی کنم.
اول فکر کردم اشتباه شنیدم، اما دوباره گفت: اون هیچوقت نگران من نبوده؛ و هرگز هم نگران نمی شه.
-ولی تو اشتباه می کنی ، نمیدونی چقدر بی قراری میکرد. رضا هم همینطور، داشت دیوونه میشد.به هر جایی که فکرش رو بکنی سر زد. رعنا حرفم را قطع کرد: پس چرا یکبار هم که شده دم خونه خانم نیومد؟
حق به جانب گفتم: چون ده دفعه زنگ زده و مادر بزرگت بهش گفت هیچ خبری از تو نداره.
چشمهای رعنا با تیزبینی مرازیر نظر داشتند. گفتم: اگر باور نمی کنی از مادر بزرگت بپرس. اون بهت میگه که رضا چند بار زنگ زده و سراغ تورو گرفته...
رعنا آهی کشید و در مبل جا به جا شد. منکه از سکوت رعنا شیر شده بودم ادامه دادم:
-تو نباید بی خبر از خونه بری، مادر و برادرت تو رو خیلی دوست دارن و برات خیلی نگرانن....
صدای خشم آلود رعنابلند شد: کی گفته اونا منو دوست دارن؟
نمیدانم چرا به هشداری که در صدای رعنا بود توجهی نکردم و به وراجی ادامه دادم:
-رضا ده ها بار به من گفته که تو رو از همه کس تو دنیا بیشتر دوست داره، مادرت هم ممکنه به زبون نیاره ولی خدا شاهده که وقتی تو رفتی به چه روزی افتاده بود. رعنا اونا دوستت دارن...
-پس حتماً از روی دوست داشتن ، وقتی که اون همه بهش احتیاج داشتم منو ول کرد و رفت؟نه؟
در صدایش استهزاموج می زد. جوابی ندادم. می دانستم که لبریز از خشم وکینه است و شاید اصلاً حرفهای منو نمی شنید. از جایش بلند شد و بی آنکه به من نگاه کند گفت:
-اون فقط رضا رو دوست داره، نه منو! هیچوقت هم دوستم نداشته و براش اهمیت نداشتم. حالا هم این کارو می کنه که مردم نگن چه مادر بی رحمی...
با ملایمت گفتم: هر کسی ممکنه تو زندگیش مجبور بشه کاری رو بکنه که مادرت کرد. خیلی از پدر و مادر ها از هم جدا میشن ، ولی بچه هاشون هر دو دوست دارن و به زندگیشون ادامه میدن.تو چرا باید این همه مادرت رو برای اینکه از پدرت جدا شده شرزنش کنی و مقصر بدونی؟
از چشمهای رعنا آتش می بارید. خیری خیره نگاهم کرد و گفت : اینا رو مادرم بهت گفته؟
فوری گفتم: من از لا بلای حرفهاش فهمیدم که تو از وقتی اونها از هم جدا شدن انقدر ناراحتی و برایاین جدایی مادرت رو مقصر می دونی، انگار پدرت رو خیلی دوست داشتی و ...
صدای فریاد عصبی رعنا حرفم رو قطع کرد:اینارو اون بهت گفته؟ حتماً بهت گفته خیلی سعی و تلاش کرده که جای خالی پدر رو برام پر کنه و من دخترنمک نشناسی هستم؟ نه؟ اون جرات نکرده واقعیت رو بهت بگه ... اون هیچوقت جرات نداشت که اعتراف کنه و بگه چه بلایی سرم آورده... حالا نقش یه مادر گریان و معصوم رو برام بازی می کنه که نهایت تلاش خودش رو برای خوشبختی ما کرده ، ولی رعنای زبون نفهم و نمک نشناس هنوز که هنوزه به پدرش علاقه داره و یاد اونو تو قلبش زنده نگه میداره و برای اینکه از لذت داشتن چنان پدر مهربانی محروم شده، مادر فداکارش رو مقصر می دونه؟آره؟
ساکت ماندم. منتظر جواب نیست ، آنقدر عصبانی بود که می توانستم گرمای تنش را حس کنم. جیغ کشید: اون فقط یه بی شرف ِ پست فطرته ، اون مادر نیست، یک زن از خود راضی و پول پرسته که دخترشو برای یک قرون دو زار فروخت؛ وقتی هم بهش گفتم باور نکرد. فکر کرد دارم براش خیالبافی می کنم، بعداً هم منو مقصر می دونست، با اینکه حرفی نمی زد اما از نگاهش می خوندم که منو مقصر میدونه، روی همه چی سر پوش گذاشت و ماسک معصومانه یک مادر واقعی و فداکار کشید روی صورتش...
رعنا همان طور که جیغ می کشید و اشک می ریخت ، به طرف بوفه شیک و مملو از کریستال رفت و با شدت در بوفه رو باز کرد. بعد با یه دست تمام کریستالهای گرانقیمت داخل قفسه را روی کف سنگفرش شده هال ریخت، کریستال ها با صدای مهیبی به زمین برخورد کردند و هزار تکه به اطراف پخش می شدند.
-برای این آشغال ها ...برای پول... برای این خونه کثافت...برای لباس های مارک دار و سفر خارج ... منو فروخت!
کلمات آخرش از شدت گریه نامفهوم و منقطع بود. رضا سراسیمه از پله ها پایین اومد. در همان وقت مادرش از آشپزخانه بیرون اومد و با دیدن رعنا در آن حال فریاد زد:
-چی کار داری می کنی؟
رعنا خنده ای عصبی سر داد و یک مجسمه بلوری را محکم به طرف مادرش پرت کرد. اما مجسمه به بازوی من خورد که بین او و مادرش ایستاده بودم. از شدت ضربه روی زمین افتادم. صدای رعنا به هق هق تبدیل شده بود:
-دروغگو! حتماً به همه همین دروغ ها رو تحویل دادی، نه؟ چرا جرات نداری حقیقت رو بگی؟ هان؟
دوباره یه مجسمه بلوری دیگر به سمت مادرش نشانه رفت، داد زد:
-خیلی دلت می خواد همه فکر کنن تو یه مادر فداکار و یه خانم هستی؟ نه؟ اما کور خوندی... خوب می دونی برای دل خودت مارو زاییدی، بعد هم که فهمیدی چی شده دیگه خیلی دیر بود! برای همین پاتو گذاشتی رو پشت منو رفتی بالا ، تو منو قربونی خودت کردی...
رضا که هاج و واج به رعنا نگاه می کرد با فریاد من از جا پرید و از پشت رعنا رو بغل کرد. دست رعنا رو مجسمه رو میفشرد ، محکم گرفت. بلند شدم و به طرفش رفتم، عصبی می لرزید و جیغ می زد ، بازویم به شدت درد گرفته بود و می سوخت. خانم مظفری روی یک مبل افتاده بود و داشت گریه میکرد. دست رعنا رو گرفتم و گفتم:
-حتماً حق با توئه رعنا جون ، من یه کاری می کنم که مامانت حقیقت رو به همه بگه، انقدر خودتو اذیت نکن. می خوای یه قرص آرام بخش بهت بدم؟
جوابم را نداد. فوری یه قرص از داخل کیفم در آوردم و به طرف صورتش بردم.
-بیا من خودم هم بعضی وقتها حال تورو پیدا می کنم ، اینا رو دکتر داده، خیلی خوبه...
مشکوک بر اندازم کرد و قرص را گرفت. رضا با ملایمت دستش را گرفت و به طرف پلکان برد. صدایش را می شنیدم که رعنا را دلداری می داد: انقدر حرص نخور رعنا، از دست هر کی ناراحتی ، ناراحت باش اما انقدر به خودت فشار نیار.
وقتی رعنا رفت دستم را روی بازویم گذاشتم و کمی ماساژ دادم ، بلکه دردش آرام شود، خانممظفری با دستمال چشمهایش را پاک کرد و گفت:
-می بینید؟خودتون شاهد بودید چه حرفهایی به من زد؟ حالا کریستالهای نازنینم فدایِ سرش!
-ببینید خانم مظفری ، شما و رضا از من خواسته بودید به رعنا کمک کنم، اما اینطور که معلومه قصد واقعی تون این نیست...
از جا جهید: چی؟ شما چطور جرات میکنید...
فوری گفتم:سوء تفاهم نشه ، ولی اینطور که معلومه شما حقیقت رو به من نگفتید. من اطمینان دارم که شما علت واقعی افسردگی و پرخاشگری رعنا رو می دونید، حالا چرا نمی گید به خودتون مربوطه، ولی اینو بدونید اگه می خواهید واقعاً دخترتون معالجه بشه احتیاج به کمک داره، و شما تنها کسی هستید که می تونه با گفتن واقعیت به رعنا کمک کنه.
از جاش بلند شد و بدون هیچ حرفی اتاق را ترک کرد. خواستم مانتو و روسری ام را بپوشم که یه تیکه شیشه در پایم فرو رفت.در اوج درد و سوزش خنده ام گرفته بود.امروز چقدر بلا سرم اومده بود وهنوز پوست کلفت آنجا ایستاده بودم. رضا از بالای پله ها با دیدن صورت در هم رفته من گفت: چی شده؟
-نالیدم: شیشه رفت تو پام...
به سرعت پایین اومد و روی مبل نشاندم. بعد پایم را بالا آورد و با دقت بهکف پایم خیره شد. خجالت می کشیدم اما چاره ای نداشتم. روی سنگها جای خون آلود پایم مانده بود. عاقبت رضا گفت: ایناهاش ، چقدر هم فرو رفته...
بعد با دستش محکم شیشه را بیرون کشید. خونم از پایم سرازیر شد و رضا دستپاچه بلند شد و گفت: تکئن نخور، الآن میرم باند و چسب میارم.
وقتی عاقبت پایم را ضد عفونی و پانسمان کرد ، تقریباً نیم ساعت گذشته بود.زیر لب گفت:
-چی به رعناگفتی که اینطوری دیوونه شد؟
برایش به طور خلاصه تعریف کردم و بعد از جا برخاستم. رضا کفشهایم را از جلوی در آورد و گفت:
-کفشهاتو بپوش اینجا پر از خورده شیشه است.
نگاهی به در آشپزخانه انداخت و با صدای آهسته گفت: تو از حرفهای رعنا چیزی دستگیرت شد؟ مامان چی رو باید می گفته که نگفته؟ نمی دونم چرا اینقدر کینه مامان رو به دل گرفته...
آهسته جوابش را دادم: هر چی هست مادرت می دونه ، چون رنگش به شدت پریده بود. حالا چه جریانی هست که دلش نمی خواد کسی خبر دار بشه ، نمی دونم. اما دیر یا زود می فهمیم چون مادرت دیگه طاقت راز داری نداره.
در را باز کردم و هوای خنک و تمیز را با اشتیاق به ریه هایم کشیدم. رضا پشت سرم از در خارج شد و گفت: حالا چرا داری میری؟
لنگ لنگان از پله ها پایین رفتم : دستم حسابی درد می کنه ، می خوام برم بیمارستان یه عکس بندازم، شاید استخوانش ترک برداشته باشه.
-دستت چی شده؟
خندم گرفت، گفتم: امروز بلایی نمونده که سرمن نیامده باشه ، رعنا یه مجسمه به طرف مامانت پرت کرد که خورد به بازوی من...
رنگ از روی رضا پرید. با وحشت و نگرانی جلو آمد: ببینم...
آستینم را بالا زدم و در همان حال گفتم : چیزی نیست، فقط برای اطمینان...
اما کبودی وخون مردگی وسیعی که در بازویم ایجاد شده بود ، مهلت ادامه حرف زدن را ازم گرفت. رضا چشمانش را با درد بست و گفت: اگه یک میلیون بار بگم شرمنده ام و معذرت می خوام بازم کمه...
-تقصیر هیچکس نیست، رعنا هم دست خودش نبود. مهم نیست.
در کسری از ثانیه ، قبل از آنکه بفهمم چه اتفاقی داره میفته ، رضا خم شد و روی کبودی بازویم را بوسید. با خجالت به طرف در دویدم. جای بوسه اش مثل یک گل آتش می سوخت.وقتی در را پشت سرم بستم ، می دانستم که به دنبالم می آید.
از کلینیک خسته و نالان به طرف خانه بر می گشتم، سه چهار روز از آخرین باری که بهخانه رعنارفته بودم می گذشت. بعد از آن اتفاق رعنا به پیله سکوتش پناه برده بود و به گفته رضا زیاد حرف نمی زد و اکثر اوقات در اتاقش در حال زمزمه اشعار فروغ بود. بعد از آن جریان سعی کردم کمتر با رضا صحبت کنم. همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود که گیج و حیران بودم. جلوی در خانه پا به پا کردم و زنگ زدم. آن روز همراه رضا به بیمارستان نزدیک خانه شان رفتیم و عکس انداختیم. خدا رو شکر هیچ شکستگی در استخوان بازویم دیده نمی شد، دکتر با دیدن کبودی روی بازویم برایم مسکن تجویز کرد تا اگر درد داشتم استفاده کنم. علی رغم اصرارهای زیادم رضا هزینه عکس و ویزیت دکتر را حساب کرد و برای هزارمین بار معذرت خواهی کرد. درراه خانه هر دویمان ساکت بودیم، انگار هر دو از حرف زدن می ترسیدیم.
در افکارم غرق بودم که ناگهان در باز شد. وحشت زده سرم را بالا گرفتم: خنده بلند شروین از جا تکانم داد: چیه سایه ، نترس جن نیستم...
هیجان زده او را در آغوش گرفتم و گفتم: چقدر دلم برات تنگ شده بود، کی اومدی؟
-صبح، مامان گفت اگه یه کم زودتر می اومدیم تو رو می دیدیم.
تند تند گفتم: خب چه خبرا؟ آزاده چطوره؟ کجاست؟
همانطور که حرف می زدم وارد هال شدم.صدای ظریف آزاده از آشپزخانه بلند شد:
-سلام، من اینجام.
خوشحال به طرفش دویدم و لحظه ای بعد هر دو در آغوش یکدیگر بودیم. بعد از چند لحظه کمی عقب رفتم و به آزاده نگاه کردم. پوست سفیدش برنزه شده بود.لاغر تر شده بود و همین موضوع قدش را کمی بلندتر نشان می داد.
-به چی نگاه می کنی؟ خیلی زشت شدم؟
خندیدم: این چه حرفیه؟ تو همیشه مثل نقاشی می مونی ... اما لاغر تر شدی.
آراده حرفی نزد، شروین به جایش گفت: دیگه چه بهتر ، همه خانم ها آرزو دارن لاغر باشن.
نگاهی به برادرم انداختم : اتفاقاً به تو خوب ساخته، چاق شدی.
مادرم از آشپزخانه اومد بیرون گفت: حق آزاده رو خوردی؟
تا ظهر حسابی سوال پیچشان کردیم. آزاده کمتر حرف می زد و شروین بر عکس پر انرژی و سر حال جواب همه سوالها رو با شرح کوچکترین جزئیات می داد. سر انجام بعد از خوردن ناهار ، شروین و آزاده لباس پوشیدند تا به خانۀ پدر آزاده بروند. قرار شد شب شهاب به دنبالشان برود. وقتی بچه ها رفتند از فرصت استفاده کردم و به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم ، اما قبل از آنکه دراز بکشم شهاب وارت اتاق شد و روی صندلی نشست: چه خبرا؟
خنده ام گرفت. می دانستم منظورش از خبر ، آواست. گفتم: هنوز آوازنگ نزده، ده بار برات تعریف کردم که چی گفتم و چی شنیدم، دیگه دم به دقیقه نپرس.
شهاب که نمی خواست دستش را رو کند گفت: کی گفته من از آوا خبر خواستم؟ می خوام بدونم از رضا و خواهرش خبر داری یا نه؟
-چطور مگه؟
شهاب سرش را تکان داد: هیچی چند روزه شرکت نیومده گفتم شاید تو خبر داشته باشی.
بعد با لحنی کنایه دار گفت: این روزها انگار تو بیشتر از من از رضا خبر داری!
بدنم داغ شد و می دانستم صورتم قرمز شده، اما سعی کردم خونسرد و بی تفاوت باشم.
-اینطورا هم نیست. رضا اگه هم به من زنگ می زنه، فقط برای رعناست. من هم الآن خیلی وقته ازشون خبر ندارم. تو یه زنگ بزن خونشون ببین چه خبره؟
-باشه...
منتظر بودم شهاب بلند شود. اما سر جایش نشسته بود و تکان نمی خورد. عاقبت مِن مِن کنان گفت: این آوا هم دیگه داره ناز می کنه ها ، میگم شاید خجالت می کشه، بهتر نیست خودت یه زنگ بزنی؟
بی حوصله و خسته بودم و حال سر و کله زدن نداشتم گفتم:
-حالا چرا اینقدر عجله داری؟ نه به اون موقع ها که هر چه اصرار می کردیم ناز می کردی ، نه به حالا هول شدی.
گوشهای شهاب از خجالت سرخ شد.زیر لب گفت: این حرفها نیست. میگم تا شروین و آزاده هستن اگه قراره مراسمی چیزی برگزار بشه، زودتر خبر بشیم، چون اینا برن دیگه معلومنیست کی بیان، مامان رو هم که می شناسی ، تا همه نباشن پاشو از خونه بیرون نمی ذاره.
می دانستم که حق با شهاب است، بهترین فرصت بود که اگر خواستیم برای خواستگاری برویم.
-خیلی خوب بهش زنگ می زنم.
شهاب از جایش بلند شد : پس زودتر ، حوصله ندارم منتظر بمونم.
برای اینکه اذیتش کنم ، گفتم: فوقش یکی دو سال طول بکشه ، چیزی نیست که، چشم به هم بزنی می گذره.
شهاب چشم غره ای به من رفت و گفت: الآن وقت شوخی نیست.
بعد از اینکه شهاب از اتاق بیرون رفت به زنگ زدم. ماندانا گوشی را برداشت و با شنیدن صدای من فریادی از شادی کشید:
-وای سایه...وقتی آوا گفت برادرت ازش خواستگاری کرده ، اصلاً باورم نشد. تو بگو راسته؟
-آره راسته، برو فکر لباس باش.
قهقهه زد: من از خوشحالی لخت میام!
پرسیدم: خودت چطوری؟ حتماً بعدش هم نوبت توئه، آره؟
-نه بابا ، من حالا حالا ها قصد ندارم خودمو تو هچل بندازم، وقتی یادم میاد که چه بچه بازی ای سر بهنام در آوردم ، خودم خندم می گیره، می خوام کار کنم و پول جمع کنم...
-خوب؟
-هیچی ، بعدش با تورهای مسافرتی برم بگردم. می دونم اگه شوهر کنم باید کنج خونه بپوسم.
-این طورها هم نیست. اگه با یه آدم متناسب خودت ازدواج کنی به اتفاق میرید گردش و مسافرت، البته بهتره هر دختر و پسری اول احساس نیازبه ازدواج رو در خودش رو حس کنه و بعد اقدام کنه ، تو همون بهتره که اول کارت رو داشته باشی تا وقتش بشه.
-آره، ولی دیگه فکر می کنم برای تو و آوا وقتش رسیده باشه، فکر کنم یکی دو سالی از حضرت نوح کوچکتر باشی، آره؟
با خنده گفتم: اونقدری تفاوت سنی نداریم بچه جون، حالا گوشی رو بده دست بزرگترت.
ماندانا قهقهه زد: گوشی...
چند لحظه بعد آوا پشت خط بود. به محض شنیدن صدایش گفتم:
-تو مثلاً قرار شد به ما خبر بدی، رفتی گل بچینی؟
-حق با توست، ولی من خیلی با خودم درگیر شدم. نمی دونم باید چه جوابی بدم.
-وا...چه لوس شدی.یعنی برادر ما دیگه از اون خواستگار خل و چلت که می خواستی بهش بله رو بگی بد تره؟
-نه بابا ، شهاب خیلی هم پسر خوب و ایده آلیه، من خودم مشکل دارم.
با خنده گفتم: خوب عزیزم اینکه غصه نداره، من مشکل عالم و آدم رو حل می کنم ، تو هم روش. حالا مشکلت چیه؟
آوا نفس عمیقی کشید و گفت: راستش من به درد شهاب نمی خورم. اون می تونه ازدواج خیلی بهتری داشته باشه.
-یعنی چی ؟ مگه تو چه عیبی داری؟
-خوب...مادر و پدر من از هم جدا شدن، این یک مشکل اساسیه، الآن شهاب متوجه نیست ، ولی چند وقت دیگه این موضوع ناراحتش می کنه. فرض کن تو هم ازدواج کنی ، خوب شهاب پیش شوهر تو و زن شروین کم میاره دیگه.
-این حرف تو درسته، ولی شهاب دیگه بچه نیست تو رو هم خیلی وقته می شناسه ، یه شبه که عاشق نشده ، از اول هم می دونست پدر و مادر تو از هم جدا شدن...
آوا ساکت ماند ، با سماجت ادامه دادم: حالا از این مشکل که بگذریم ، جواب تو مثبته یا بازم مسئله ای هست؟
-نه مشکلی نیست . البته دلم میخواد قبل از هر چیزی با خود شهاب صحبت کنم.
با شادی گفتم: پس مبارکه.
آوا هم خندید : بازم تو!
به محض گذاشتن گوشی ، شهاب در اتاق را باز کرد. با عصبانیت ساختگی گفتم:
-من از دست تو خواب ندارم، بابا جون بذار من یک دقیقه کپه مرگمو بذارم.
شهاب جلو آمد و دو طرف صورتم را بوسید.
صورتم را در هم کشیدم: اَه با اون ماچ کردنت. انگار تو دهن نهنگ رفتم. برو بذار استراحت کنم. از خستگی در حال مرگم.
شهاب بی صبرانه گفت: چی گفت؟زنگ زدی؟
می خواستم بیشتر اذیتش کنم ، ولی دلم به حالش سوخت. تمام اجزای صورتش منتظر بود. برایش حرفهای آوا را تکرار کردم، بعد از تمام شدن حرفهایم گفت: تمام این مدت تردید و دو دلی ام به خاطر همین بود.از تو که پنهون نیست ، می ترسیدم زندگی من و آوا هم به بن بست برسه. خوب آخه... مادر آوا هم... اصلاً ولش کن، بعد سعی کردم یه تصمیم درست بگیرم و نتیجه این بود که آوا نباید تاوان اشتباه پدر و مادرشو پس بده.نه؟
سرم را تکان دادم و گفتم: دقیقاً همینطوره، مسئله بعد اینجاست که تو این جدایی تقصیر اصلی رو پدر آواداره ، نه مادرش. برای همین نترس از اینکه آوا مثل مادرش باشه ، دعا کن مثل پدرش نباشه. در هر حال خوب فکراتو بکن ، چون آوا داره قبل از هر اتفاقی چشماتو باز می کنه ، بعداً نباید هیچ گله و شکایتی بکنی ، یا خدای نکرده بهش طعنه بزنی و عرصه رو بهش تنگ کنی. شهاب در سکوت سر تکان داد. رو تختی ام را کنار زدم و کش موهایم را باز کردم و گفتم:
-حالا دیگه تشریف ببرید بیرونتا بنده هم یه چرتی بزنم.
شهاب بلند شد و به طرف در رفت. قبل از اینکه در را باز کند گفتم : در ضمن آوا گفت اول باید با خودت صحبت کنه...
صورتش شکفته شد: چرا زود تر نگفتی؟ یعنی بهش تلفن کنم؟
زیر پتو رفتم و گفتم: اینو من باید بهت بگم؟ خوب خودت زنگ بزن باهاش یه قرار بذار بری د بیرون ، یه چیزی کوفت کنید و حرفاتون رو بزنید، چقدر تو بی عرضه ای!
شهاب خندید: آخه دفعه اوله که می خوام زن بگیرم.
وقتی رفت به فکر فرو رفتم. این هم از برادرم که با بهترین دوستم ازدواج می کرد.ترس اندکی در دلم خانه کرد. تکلیف من چه میشد؟ چنان در کار غرق شده بودم که به هیچ کس و هیچ چیز توجهی نداشتم. نکند تا آخر عمر مجرد بمانم؟ یا شاید مجبور به ازدواج با پیر مردی زن مرده شوم! آخرین خواستگارم همون کیارش بود که از نداشتن خواستگار هم بد تر بود. بعد از آن هم انگار به سختی بهشان برخورده بود که دیگر تماسی با ما نگرفتند. انگار انتظار داشتند در جواب محبتهای دکتر محتشم ، من هم به کیارش جواب مثبت بدهم. خصوصاً اینکه فهمیده بودند ما از نظر اقتصادی وضع متوسطی داریم و حتماً پیش خودشون حساب کرده بودند ما از وصلت با خانواده ای که از نظر مالی چندین پله از ما بالاتر هستند بسیار راضی و خوشحال خواهیم شد. انقدر فکر کردم تا عاقبت خوابم برد. وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود و صدای خنده از هال می اومد. بلند شدم و لباس پوشیدم.وقتی دراتاق را باز کردم همه جمع بودند و در حال صحبت و خنده بودند. سلام کردم و روی دسته مبلی که آزاده رویش نشسته بود نشستم. عمه زیبا و شوهرش هم برای دیدن شروین آمده بودند. شهاب نبود و حدس می زدم با آوابیرون رفته باشند. بعد از مدتی گفتگو ، مادر و عمه به آشپزخانه رفتند تا به غذا سر بزنند. من هم دست آزاده رو گرفتم و به اتاقم بردم. احساس کردم آزاده از چیزی ناراحت است، مثل سابق خنه رو و شاد نبود. روی صندلی نشست و من هم مقابلش نشستم. آزاده با خنده گفت:
-چقدر صورتت پف کرده، بهت حسودی ام میشه، برای خودت راحتی...
-من خیلی هم راحت نیستم آزاده، بعضی وقتها از خستگی از حال میرم. زندگی منم شده تاب خوردن بین خونه و کلینیک و مرکز مشاوره. نه تفریحی ، نه مهمونی، نه زندگی ... بلاتکلیف هستم. نمی دونم عاقبتم چی میشه ؟ انقدر کار می کنم تا پیر بشم و از پا بیفتم.
آزاده سری با تاسف تکان داد و گفت: قدر این دوران رو بدون سایه، با دوستات برو اینور اونور ، کوه ، سینما، استخر، مهمونی ، بعد که ازدواج کنی حسرت این روزها رو می خوری..
می دانستم که در واقع از تجربه خودش حرف می زند. گفتم: تو از یه چیزی ناراحتی؟نه؟
چشمان درشت و زیبایش بارانی شد. لحن صدایش غم و ناراحتی اش را فاش می کرد.
-در واقع خسته شدم ولی دلم نمی خواد اعتراف کنم.
-از چی خسته شدی؟ شروین ناراحتت کرده؟
سرش را تکان داد، آهسته گفت: وقتی با شروین ازدواج می کردم یک عالمه آرزوهای قشنگ داشتم، ولی از وقتی رفتیم ماهشهر ، انگار همه آرزوهام مردن ، من دارم دیوانه میشم. بد تر از همه این که خودم با رضایت رفتم. یعنی شروین قبل از اینکه بخواد بره از من پرسید ، بهم گفت اگه دوست نداشته باشم همینجا می مونه ، ولی من احمق فکر می کردم زندگی یه زن و شوهر جوون تو یه شهرستان دور افتاده، بدون خانواده هایشان ، خیلی رویایی و رمانتیکه، دیگه نمی دونستم که از کسالت و بی حوصلگی می میرم. از صبح که شروین میره تا بعد از ظهر ، وقتی بر می گرده هیچ جا نیست بگردیم ، نه دوست و آشنایی داریم ، نه از مراکز تفریحی و پارک وسینما خبریه ، سر تا سر شهررو میشه تو یه ربع دید. چقدر کتاب و مجله بخونم؟ چقدر فیلم ببینم؟ چقدر به در و دیوار زل بزنم تا شروین بیاد؟
دستمالی به طرف آزاده گرفتم و گفتم:
-خوب تو هم برو سر کار، رشته تحصیلی توهم خیلی خوبه، می تونی تدریس کنی.
آزاده پوزخند زد: تدریس؟ تا صد سال دیگه همه شغلهایی که من می تونم انجام بدم پَُره، تا افراد بومی هستن به من کار نمی دن که، هر کاری هم بخوام بکنم هزار تا حرف توش در میاد. شهر کوچیکه اگه دست تو دماغت بکنی ، نه تنها همه می فهمن تا شب هزار تا هم میذارن روش میگن در حال دزدی دیدیمش!
-خوب با شروین صحبت کن. شاید بتونه انتقالی بگیره...
-مگه شروین مسخره منه؟ امروز بگم بریم ، فردا بگم برگردیم؟
-حالا تو باهاش حرف زدی؟
آزاده سرش را به علامت منفی تکان داد: نه، با هیچکس حرفی نزدم، فقط به تو دارم میگم ، چون می دونم تو خیلی عاقلی ، با اینکه از من کوچکتری ولی عاقلانه و منطقی تصمیم میگیری.
چند لحظه هر دو ساکت ماندیم، بعد صدای ضععیف آزاده سکوت را شکست:
-سایه من حامله هستم.
با خوشحالی بلند شدم و در آغوشش گرفتم: وای مبارکه ، چقدر خوب...
صدای بغض آلودش بلند شد: چقدر بد! من اصلاً نمی خواستمش.
مثل برق گرفته خشکم زد: چی؟
-من خودم تکلیفم معلوم نیست، دلم نمی خواد یه بچه هم این وسط سر گردون باشه.
-چی داری میگی آزاده؟ تو و شروین با هم مشکلی ندارید، تو با شرایط زندگیت مشکل پیدا کردی که تونم خیلی راحت حل میشه ، فکر کردی شروین شغلشو به تو و بچه اش ترجیح میده؟
-نمی دونم!
-چی داری میگی؟ تو همون آزاده ای که همیشه تو هر مسئله ای یک نکته مثبت پیدا می کردی؟ تو همون آزاده ای که با خونسردی همه کار انجام میداد؟ پس اون همه اعتماد به نفست کجا رفته؟
آزاده با صدای بلند به گریه افتاد: نمی دونم، سایه نمی دونم.
دستش را گرفتم: خودتو لوس نکن، تو بقیه مردمو ندیدی که با هزار جور مشکل کنار میان وبه آینده امیدوارن، شوهر معتاد، بچه عقب افتاده ، بی پولی ، فقرو... تو نباید اینقدر زود از جا در بری، اونهم برای مسئله به این کوچیکی، این بچه می تونه زندگیت رو عوض کنه، دیگه انقدر حوضله ات سر نمی ره، وقتی بچه به دنیا بیاد انقدر سرت گرم میشه که نمی فهمی چطور شب میشه، چطور روز میشه.
اشکهایش را با دستمال پاک کردم و گفتم: شروین می دونه تو حامله ای؟
-نه ، می خواستم قبل از اینکه بفهمه...
-آزاده تو داری درباره یک بچه حرف می زنی، می فهمی؟ چطور اینقدر راحت این فکر ها رو می کنی؟ در ضمن شروین پدر ایبن بچه است ، حق داره بدونه. شما باید با هم تصمیم بگیرید، مطمئن باش اگه شروین بفهمه که تو سر خود کاری کردی خیلی از دستت می رنجه ، آن وقت یه مشکل بزرگ دیگه هم به مشکلاتت اضافه میشه. در ضمن این کار خیلی خطر ناکه ، جون خودت هم به خطر می افته.
آزاده غمگین گفت: می گی چی کار کنم؟
-ساده ترین کار اینه که با شروین صحبت کنی. همونطوری که با من حرف زدی با اونم حرف بزنی. من مطمئنم شروین انقدر تو رو دوست داره که هر کاری می کنه تا تو ناراحت نباشی.حالا تا کی اینجا هستید؟
-فکر کنم تا سیزده به در.
-خوب دیگه چه بهتر ، خیلی فرصت داری تا با شروین صحبت کنی و تصمیم بگیری، فکر نکن به شروین هم خوش می گذره، به اونم سخت می گذره و دلش نمی خواد تا ابد اونجا بمونه. اونم تا شرایطش بهتر بشه بر می گرده، پس قول میدی که قبل از انجام هر کاری با شروین صحبت کنی؟ آزاده سرش را به علامت مثبت تکان داد و صورتش را بوسیدم و گفتم:
-انقدر غصه نخور عزیزم واسه نی نی بده. الهی عمه قربونش بره.
آزاده خندید: برو بابا تو هم ! عمه عمه می کنی.
بعد از شام عمه زیبا رو کرد به من و گفت: سایه جون چی کار می کنی؟ خیلی وقته به ما سر نزدی.
-شرمنده یه کمی سرم شلوغ شده ، ببخشید.
آقا مجتبی با محبت گفت: آخر سال مردم همه یه کم قاطی می کنن . سر تو رو شلوغ می کنن. عوضش اونور سال راحت میشی.
شروین پرسید: چطور؟
-خوب دیگه، عید تموم شده و همه تا خرخره زیر بار قرض رفتن و به فکر پس دادن قرض هاشون هستن ، اینه که کمتر به پر و پای هم می پیچن.
با خنده گفتم: عمو مجتبی فکر می کنه من تو کلانتری کار می کنم.
وقتی عمه و آقا مجتبی رفتند من و آزاده به آشپزخانه رفتیم تا ظرفها رو بشوریم، آزاده آهسته گفت: تو همین یه روزه که اومدم کلی روحیه ام عوض شده، کم کم داشت خندیدن یادم می رفت.
با محبت گفتم: خوب تو هر چند وقت یه بار بیا تهران، روحیه ات هم عوض میشه.
-آخه شروین تنها می مونه.
-عیب نداره، شروین یه هفته تنها بمونه بهتره تا یک سال افسردگی و ناراحتی تو رو تحمل کنه.
تازه ظرفها تمام شده بود که شهاب آمد. صورتش می درخشید. لبخند پهنی روی صورتش دیده میشد. تا وارد شد مادر با خنده گفت: به به ! معلومه که شیری!
شهاب بدون حرف به اتاقش رفت ، فوری دنبالش رفتم و در اتاق را باز کردم.
-چی شده شهاب؟ با آوا رفته بودید بیرون؟
شهاب ادای با مزه ای در آورد و گفت: برو بیرون می خوام کپه مرگمو بذارم ، اَه.
می دانستم ادای منو در میاره، با حرص بالش رو به طرفش پرت کردم و گفتم الآن زنگ می زنم از آوا می پرسم.
شهاب خندید: بله شما جاسوس دو جانبه دارید.
بعد روی تخت نشست: هیچی نشد، طبق معمول کلی تو سر و کله هم زدیم تا به نتیجه رسیدیم.
-خوب چی شد؟
-دیگه خوابم میاد برو بیرون.
صدایش را به تقلید از من نازک کرده بود. گفتم: خیلی خوب تو بازم به من احتیاج پیدا می کنی دیگه، اونوقت حالتو می پرسم.