وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان یک شنبه ی غم انگیز4

  یخ زده ام .درست لحظه ی آخر توی خیالم صداش از دور به گوشم میرسه انگار اسمم رو صدا می زنه.

.چقدر صدای بم و گرمش رو دوست دارم. همون صدای گرم همیشگی, مثل وقتهایی که همراه پیانو زدن می خوند . چقدر صدای بم و گرمش رو دوست داشتم.صدا کن مرا صدای تو خوب است.صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. صدا کن مراصدا کن مرا........خونه ی پانی مثل همیشه شلوغه پر از سر صدا ,با کلی مهمون جدید که دسته دسته مشغول حرافی و قهقه های بی سر وته اند. چشمم بین غریبه ها دنبال یه قیافه آشنا میگرده اما انگار اینجا هم هیچکس آشنای من نیست و من انگار معتاد به این غریبه ها شدم . آنیتا با اون لبخند گل وگشادش میاد طرفم همراهش دو تا مرد میانسال هست - وای سلام رها جان. توام که اینجایی کلک . دوباره قراره آشوب به پا کنی دیگه- سلام تا تو اینجا هستی من ادعایی ندارم عزیزم- بزار اول معرفی کنم تا بعد . رها جون دوست نازم , مهندس بهزاد امیری که تعریفشون رو قبلا برات کرده بودم ایشونم برادرشون بهروز - از آشناییتون خوشحالم- منم همینطوربهروز جلوی خدمتکاری رو که سینی به دست داره رد میشه رو میگیره گیلاسی رو به دستم میده و خودش زودتر از بقیه گیلاسش رو بلند میکنه- به افتخار این آشنایی دل انگیززهر خندی می زنم فکر میکنم" واقعا که چه آشنایی دل انگیزی فقط اگر واسه چند ثانیه هم که شده نگاه هیزت رو از روی من برداری".گیلاس رو بلند میکنم و به لب میبرم. یکی از دوستای آنیتا از پشت به شونه اش میزنه, آنیتا بر میگرده و با شوق شروع به احوالپرسی میکنه . تا نگاه بقیه متوجه این تازه وارده گیلاس رو توی گلدون پشت سرم خالی میکنم . سرم رو که بالا میگیرم نگاهم توی یه جفت چشم سیاه قفل میشه, صاحب چشم ها داره با لبخند استهزا آمیزی خیره خیره نگاهم میکنه ,برام سری خم میکنه. سعی می کنم بی توجه رومو برگردونم .حالا که جمع شلوغ تر شده با عذر خواهی ساده ای از بقیه فاصله می گیرم , مثل همیشه یه گوشه می ایستم و بی اون که ببینم به دیگران نگاه میکنم . تو افکار سیاهم غرقم که صدایی منو از جا می پرونه .- بفرمایید .صدای صاحب چشمای سیاهیه که چند لحظه پیش من رو زیر نظر گرفته بود . چه چشم های گیرایی , چه نگاه عمیقی . با یه لبخند مسخره به من خیره شده . توی دستاش دو تا گیلاس مشروبه که یکیش رو به سمت من دراز کرده . یکی از لبخندای عروسکیم رو تحویلش میدم و بی خیال گیلاس رو ازش می گیرم.- برای باز کردن باب آشنایی بد نیست. با چشماش به گیلاس توی دستش اشاره میکنه- ظاهرا شما همچینم معطل بهانه نمی مونین. - من معطل هیچی نمی شم.پوزخندی صورتم رو پر میکنه . عجب اعتماد به نفسی. اینم ظاهرا یکی از همون طبلهای تو خالیه .از اون نامرداش هم هست دیده سر گیلاس قبلی چه بلائی آوردم میخواد مسخره ام کنه .- نترسین مسموم نیست . گیلاس خودش رو به لب می بره و یه جرعه می خوره .یه نگاه به گیلاس توی دستم می ندازم . مردد می مونم چی کار کنم . گیلاسش رو به طرفم دراز می کنه و با پوزخندی میگه این یکی امتحان پس دادست حیف که دهن زدست .نفسم رو بیرون میدم و می گم :- مسمومتر از سم هم مگه میشه؟یه ابروش رو بالا میده و نگاهش از نوک انگشتای پام تا صورتم رو ورنداز میکنه . یه لبخند کج توی صورتش میشینه که خودش به اندازه کافی گویا هست .- من متین اعتمادیم .با همون حالت مطمئن و متکبر منتظره تا من چیزی بگم که نمی گم .- منم از آشنایی با شما خوشحالم . خوشحالترم میشم اگه اسمتونو بدونم.- خوشحالی که زوری نیست .گمان هم نمی کنم این آشنایی اونقدارا طول بکشه که اسم من لازمتون بشه.بی توجه از کنارش رد میشم و میرم طرف روشنک . اصلا حوصله ی این مردای از خود راضیِ کنه رو ندارم. مردایی که فقط براشون قدر یه شب ارزش داری و فرداش با ملحفه های تخت تو رو هم عوض میکنن .روشنک با دیدنم مثل همیشه لا قیدانه میخنده ومیگه :- بابا بی خیال . دنیا دو روزه . یه روزش دیروزه یه روزش امروزه . سخت نگیر .- یعنی من کشته ی این جملات فلسفی توام . تو حیف شدی به خدا.- آره دیگه من واقعا حیفم .کسی قدر نمی دونه .مثلا همون آقا خوش تیپه که الان داشت با تو گپ میزد . وگرنه جای برج زهرماری لنگه تو میومد سراغ من .- جان تو اگه زودتر میدونستم با کمال میل تقدیمت می کردم .*******صدای در که بلند میشه میفهمم بالاخره گورش رو گم کرده و رفته بیرون. تنم درد میکنه . می رم توی دستشویی . خون گوشه لبم رو پاک میکنم . بازو و یه قسمت از شونه ی چپم سیاه شده . حالم مثل همیشه گرفته است . صدای زنگ موبایلم می کشونتم توی اتاق . به شماره ی روی صفحه نگاه میکنم. روشنکه .- سلام - سلام . چطوری بانوی شکست خورده ؟- حالت خوشه ها روشنک !- من عادت ندارم مثل تو خودم حال خودم رو بگیرم .- عجب خود بیخودیم من پس من - بابا سخت نگیر این هزار بار .امشب یه مهمونی توپ خونه ی بهرام ایناست .بیا بریم حالت میاد سرجاشبه کبودی های بدنم فکر میکنم و به زندگیم که از اونها هم سیاه تره . می خوام بگم نه . حوصله خودمم ندارم چه برسه به یه مشت آدم هرزه ی متظاهر ولی نمی فهمم با چی لج میکنم .- باشه یه جا قرار بزار با هم بریم .****با روشنک که از در میریم تو با اولین نگاه به شلوغی و سر صدا از اومدنم پشیمون میشم .لباسی که انتخاب کردم آستین سه ربعه با یقه ی هفت خیلی باز و دامن کوتاه که حتی روی زانو هام هم نمی رسه . روی شونه ام مرتبش میکنم تا مطمئن شم کبودی ها رو می پوشونه .- او لَه لَــــــه . ببین کی داره میاد . رد نگاه روشنک رو می گیرم و می رسم به سپهر . سپهر با اون چشمای آبی و جیبای پر پول لقمه ی چربیه برای هر کدوم از زنها و دخترای این جمع الکی خوش. بالاخره میرسه به ما . نگاه هیزشو می دوزه به من .- به به . رها جـــــــــــون . چطوری ؟جونو طوری میکشه که چندشم میشه . اخمام میره تو هم . فقط براش سری تکون می دم .- تو چی کار می کنی که قیافت هر چی جدی تر میشه جذابترم میشی ؟ جان خودم مهره مار داری دختر .تو دلم میگم جذابتر میشم چون تو عادت به لبخندهای مکش مرگ ما داری نه اخم های درهم .روشنک که انگار این نادیده گرفته شدن بد جوری خورده توی ذوقش دستشو توی بازوی سپهر حلقه میکنه و اونو با خودش می کشونه یه طرف دیگه .می رم یه گوشه . امشب حتی دیگه حوصله جنگولک بازیم ندارم . حتی نمی تونم قاطی جمع دیوونه ی اینا بشم بلکه وسط این بازیای مسخره خودمو و دردامو گم کنم . خیره میشم به اون وسط , پیست رقص . چه جای خوبیه برای من که به همه ساز زندگی رقصیدم . - نگاه حسرته یا تحقیر ؟صدا از جا می پروندم . بازم همون مرد چشم سیاهه . این دفعه هم عین اجل معلق درست کنار دستم سر و کلش پیدا شده . ظاهرا علم غیب هم داره . نگاهم هم حسرت بار بود هم تحقیر آمیز .اما دلم نمی خواد کسی به این راحتی درون من رو بخونه اونم منی که اینجا بین این آدمها حتی اسم خودم رو هم ندارم . بی جواب ازش میگذرم و میرم وسط پیست . با آهنگ اسپانیایی که داره پخش میشه به تنهایی پا میکوبم . توی هیچ چیز این زندگی که به جایی نرسیدیم لا اقل رقاصه ی خوبی شدیم . حیف از اون هم چیزی به ما نماسید . موزیک که قطع میشه می ایستم . همه کنار کشیدن و به رقص من نگاه می کنن . تمام حرصم رو سر پاهای بدبختم خالی کردم که به ذوق ذوق افتادن . سپهردوباره پیداش میشه .- دختر تو آتیش به پا میکنی . این تن عین نسیم اینقدر نرم این ور اون ور میره که هیچ کس نمی تونه ازت چشم برداره . زدی رو دست جنیفر و شکیرا .این دور رو با من برقص .- نه دیگه . خسته شدم .می خوام یه نفس بگیرم .دنبال یه همرقص دیگه بگرد .می رم کنار پنجره . تقریبا پشت پرده ها خودمو استتار می کنم . یه لیوان شربت جلوم ظاهر میشه . بر می گردم . بازم همون مرده . لیوان رو ازش می گیرم و لاجرعه سر می کشم . ساکت فقط نگاهم می کنه . دوباره زل می زنم به شب بیرون پنجره . دستی دور بازوم حلقه میشه .- خوشگل خانوم قایم شدن فایده نداره . گیرت انداختم . یه دور هم با ما برقص کلک .اه این سپهر مزاحم باید تو هر مهمونی و پارتی باشه حتما ؟ بر میگردم . متین هنوزم کنارم ایستاده . نگاه و لبخند تمسخر آمیزش دوباره بر گشته .بهش توجهی نمی کنم . - همرقص من باید قدش به من بخوره . من که نمی تونم کفشامو در بیارمو با تو برقصم .- شما با ما برقص من روی پنجه هام وای میستم . - این قدر خوردی که روی پا بند نیستی . روی پنجه وایستی که نقش زمین میشی.توی چشمای آبی سپهر طوفان به پا میشه .متین مداخله می کنه و اون یکی بازوم رو می گیره .- ببخشید ولی قول این دور رقصو من قبلا گرفتم .دیر رسیدی رفیق .بعد من رو با خودش میکشونه یه گوشه دیگه ی سالن . بازوی مجروحم توی دستشه و صورت من از شدت درد بد جوری در هم رفته .صدای قرچ قرچ دندون هام رو به وضوح می شنوم . بر میگرده بهم نگاه میکنه .بازوم رو ول میکنه و من آهی از سر درد و آسودگی میکشم . ابروهاش در هم میره و چشماش ریز و دقیق میشه توی صورتم اما هنوزم چیزی نمی گه . برای اولین بار بهش دقت می کنم .نزدیک سی ، سی و دو ساله و بلند قده حداقل 185 , چهارشونه و ورزشکاری , گندمگون و خیلی خوش لباس . خیلی خوشگل نیست اما شدیدا جذابه. قیافش من رو یاد ببرهایی میندازه که در کمین شکارن .دوباره یه ابروش بالا میپره .- خوب رها خانوم . انگار سنجش من تموم شده .- مثل اینکه معرف حضور هستم .- من چیزی بخوام و نشه؟ هرگز . ولی ترجیح می دم بقیه اش رو از خودت بشنوم .- منم ترجیح می دم کسی دماغشو توی زندگی من نکنه همونقدر که خودم دوست ندارم توی زندگی خصوصی کسی سرک بکشم .ازش دور میشم. تمام شب سعی می کنم این فاصله رو حفظ کنم.نمی دونم چرا؟ اما این مرد مرموز بدجوری من رو نگران میکنه .********* نگاه خیره ی مردک شکم گنده , خلیلی حالم رو به هم میریزه . فکر می کنم اگه خونه مونده بودم بهتر نبود ؟ نگاه های هرزه مگه با هم فرق می کنن ؟ چه رفقای مست حمید چه امثال خلیلی ؟اما بازم دوست ندارم الان خونه باشم . اینجا حداقل احساس بره ی تنهای گیر افتاده بین یه لشکر گرگ رو ندارم .لااقل اینجا تنها قربانی جمع نیستم . هنوز دنبال راه فرار از نگاه های چندش آور خلیلی میگردم که همراه متین سمت من میان .فکر می کنم گل بود حالا شد گلستان . روبه روی من که می رسن خلیلی یه لبخند گل و گشاد تحویلم میده . حتی از این فاصله هم بوی گند مشروبی که خورده دلم رو به هم میزنه . جلو میاد که صورتمو ببوسه که خودم رو عقب میکشم .- مهندس آثار جرم روی صورتتون می مونه - از نظر من بلا مانع است- فکر منو بکنید کلی پول این آرایش رو دادم تا آخر شب لااقل باید دووم بیارهبه وضوح بهش بر میخوره . به جهنم . می خوام سر به تنش نباشه مردک وقیح . هر کاری هم می کنم از رو نمی ره .- رها ,عزیزم می خوام بایکی از دوستام آشنات کنم . مهندس متین اعتمادی . متین سری خم می کنه و دستشو جلو میاره .- تعریفتون رو زیاد شنیدم به دستش نگاه می کنم و فقط سرمو تکون می دم . فکر میکنم خدا رو شکر این خلیلی هم چیز چندانی از من نمی دونه وگرنه تا الان تا سایز لباس زیر دوست پسر سابق دختر خاله هامم به متین گفته بود . خصوصا حالا که حسابی سرش گرمه . متین به دست آویزونش نگاهی می کنه و گوشه ی لبش بالا میره . خدمتکاری رو که نزدیک ماست صدا میزنه و ازش سه تا گیلاس مشروب می گیره . یکی رو به دست من میده ویکی هم به دست خلیلی . گیلاس خودش رو بالا میبره .- به سلامتی این آشنایی با بدجنسی لبخندی میزنه . بلافاصله تلافی کرده .عجب آدم نامردیه این !یادم باشه هیچ وقت گزک دستش ندم . گیلاسم رو به لب میبرم اما نمی خورم . متین که متوجه شده لبخندش پررنگتر میشه . یه موزیک ملایم پخش میشه و همه زوج زوج میرن وسط پیست تا تانگو برقصن . متین دستش رو طرف من دراز میکنه .- افتخار میدی ؟تو این فکرم که حالا اینو چه کار کنم که روشنک صدام میزنه . به بهانه ی صحبت با روشنک از اونها دور میشم . خدا رو شکر یه جا این سنسورهای روشنک روشن شد. می دونه از خلیلی هیچ خوشم نمیاد .- به موقع به دادت رسیدم یا نه ؟ دوباره این کوتوله شکم گنده مختو گذاشته بود تو سینی ؟ - آره واقعا- ولی حیف فرصت هم صحبتی با اون جیگر بغل دستیشو از کف دادی . نمی دونی آنیتا با چه حرصی داشت نگاهت میکرد- میدونی روشن فکر میکنم شیطان اگه صورتی داشت مسلما شبیه متین بود . همین قدر جذاب و همین قدر وسوه انگیز و حتما همین قدر ترسناک .*******خسته ام .بدجور خسته ام . اونقدر که نای بالا رفتن از پله ها رو هم ندارم .تنها چیزی که می تونم بهش فکر کنم یه فنجون قهوه ی داغه و تخت گرم و نرمم به اضافه ی یه موزیک ملایم . در خونه رو که باز می کنم مانتو و مقنعه ام رو روی اولین مبل پرتاب میکنم . می خوام برم توی آشپزخونه که صدای موزیکی که از اتاق حمید میاد به گوشم میرسه. چه عجب امشب اومده خونه ! یکم دقیقتر که گوش میدم طنین قهقه ی پر عشوه ی زنی میخکوبم میکنه .به جای آشپزخونه به طرف اتاق میرم . لای در باز مونده . چیزی که میبینم حالم رو منقلب میکنه . خدایا آخه چرا امشب که من تا سر حد مرگ خسته ام ؟اون از روزم که با رئیس قسمت دعوام شد . اینم از شبم . قهقه ها به نفس نفس زدن تبدیل میشه .وای نه تحمل این یکی رو دیگه ندارم .نفرت انگیزه . گوشی رو بر می دارم و به روشنک زنگ میزنم .- الو روشن , امشب از مهمونی خبری نیست ؟- به علیک های .منم خوبم مرسی .- خوب بابا سلام . پرسیدم چه خبر ؟- باز چی شده پاچه میگیری؟- روشن!- چه خبرته ؟ نه به ناز اون موقعت نه به الانت- اصلا بیخیال . خدافظ- چه زود هم بهش برمیخوره !آدرسو بنویس که دلم برای اخلاق سگ سگیت یه ذره شده.*********هنوز از راه نرسیده سپهر روی سرم خراب میشه .- ااااااااا توام که اینجایی. همین الان داشتم با خودم میگفتم پارتی ایندفعه عجب کسل کننده است .کاش تو هم میومدی که دیدمت .- همین مونده بود تو یکی مستجاب الدعوه بشی .انگار نه انگار که چیزی گفتم یه نگاه هرزه به سرتا پای من میندازه .- چه لباسی پوشیدی امشب . چه نایسه . رنگش رو پوستت فوق العاده است .به لباس آبی ای که مهتاب از دبی سوغات برام آورده نگاه میکنم . چقدر از این لباس بدم میاد . اگه نمی خواستم هر چی زودتر از خونه تو اون وضعیت بیرون بزنم محال بود بپوشمش .- خدا رو شکر تو طراح لباس نشدی .هنوز جمله ام رو تموم نکردم که ازکنارش رد میشم .اما انگار با چسب به من چسبیده باشه همراهم میاد . میرم پیش روشنک . طوری توی صورت مرد مقابلش محو شده که حتی پلک هم نمی زنه .مرد داره با ته لهجه امریکایی چیزایی راجع به بازار خراب سهام تو اروپا حرف میزنه . موندم از کی تا حالا روشنک اینقدر اقتصادی فکر میکنه ! بالاخره سخنرانی آقا تموم میشه وروشنک من رو می بینه وشروع میکنه به معرفی که دستی توی بازوم حلقه میشه .بر می گردم . سپهره که هنوزم عین کنه کنار من وایستاده . چشم غره ام رو نادیده میگیره . خودم رو کنار میکشم . اما هنوز دست بردار نیست . امشب دیگه اصلا حوصله ی این یکی رو ندارم . سرم رو به گوشش نزدیک میکنم .کلی ذوق مرگ میشه . آروم بهش میگم قبل از اینکه گیلاس توی دستم رو بکوبم تو صورتت دستتو بکش کنار . صدای سائیده شدن دندوناش رو روی همدیگه می شنوم .اما انگار از لحنم فهمیده چقدر جدیم که راهش رو کشید و رفت . سر درد امانم رو بریده .دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار بلکه با متلاشی شدنش آروم بگیره . روشنک قیافمو که میبینه می فهمه چه حالیم که بهم می گه :- کیفمو گذاشتم تو اتاق اولی . هر جور مسکن باب میلت باشه توش پیدا میشه .بعد هم یه چشمک تحویلم میده. حتی نا ندارم ازش تشکر کنم. فقط امیدوارم تا رسیدن به اتاق به کسی نخورم .در رو باز میکنم و میرم تو. تو نوری که از بیرون میاد دنبال کیف روشنک می گردم . پیش خودم میگم همیشه با این تیپ بنفش کیف یاسی رنگ بزرگش رو ست میکنه .باید همین جاها باشه . یه دفعه در پشت سرم بسته میشه و همه جا تو سیاهی فرو میره . برمیگردم بلکه چراغ رو روشن کنم که محکم می خورم به کسی . نمی بینمش . - روشن تویی ؟ پس کو این کیفت ؟ دو تا استامینوفن خواستیم ها!- آخی مسکن می خوای ؟ خودم آرومت میکنم عروسکم .صدای سپهر توی گوشم زنگ میزنه . میام از کنارش رد شم و برم بیرون که محکم مچ دستم رو میچسبه . هر کاری میکنم نمی تونم دستم رو آزاد کنم .- ول کن دستمو وگرنه ....- وگرنه چی ؟ با چی می کوبی توی صورتم . اگه با لبای نازت باشه که ممنون میشم .صورتشو میاره جلو . بوی تند الکل می پیچه توی سرم . تا خرخره مشروب خورده .- بزار برم سپهر . الان حالت خوب نیست .- اتفاقا از همیشه بهترم .میکشوندم گوشه ی اتاق . چشمهام به تاریکی عادت کرده . گوشه اتاق یه تخت خواب فرفورژه است . - سپهر اذیت نکن .- اذیت کنم چی میشه ؟ این همه تو منو اذیت کردی یه شبم من. نترس بهت قول میدم بد نگذره .- ولم کن دیوونه - آره من دیوونه ام .اما تو دیوونه ام کردی . پس دختر خوبی باش و وحشی ام نکن . پنجه میندازم به پرده ی پنجره تا تعادل خودم رو حفظ کنم .اما اون همچنان من رو دنبال خودش میکشه .با کشیده شدنم پرده رو هم پاره می کنم . حالا نور چراغ توی خیابون صورت کریه شو رو روشن می کنه . چشماش سرخ سرخه . انگار ازشون خون می چکه . توی دلم میگم خدایا من هر کاری کرده باشم هنوزم بنده ی توام .هنوز هم پاکی ام رو می خوام .- پست فطرت عوضی . ولم کن .دست آزادم رو بلند نکرده توی هوا می قاپه . پرتم می کنه روی تخت . هر چی تقلا می کنم نمی تونم خودم رو رها کنم . صدای جیغ و دادم توی سر و صدای مهمونها و موزیک بیرون گم میشه . هر کاری که می تونم می کنم تا از خودم محافظت کنم . چنگ می ندازم .گاز میگیرم . می خواد با لباش هم کامی از من بگیره و هم صدام رو خفه کنه .بوی گند نفسش حالمو به هم می زنه .سرم رو به این طرف و اون طرف تکون میدم .- آشغال . نه . خدا یا به دادم برس ...مستاصل شدم .اما میدونم ناامیدی برای من برابر با باخته .هنوز با همه ی توانم دارم می جنگم که در اتاق باز میشه .یه نفر میاد تو وازپشت یقه ی سپهر رو میگیره و با یه مشت پرتش میکنه یه گوشه . یه لگد جانانه هم نثارش میکنه .بعد من رو که گیج ودرهم ریخته ام توی یه حرکت بلند میکنه .حالا توی نوری که در تو سرک میکشه می بینمش .متینه . من رو می کشونه بیرون . همچنان سر در گمم که مانتوم رو می ندازه روی دوشم و از در ورودی بیرون می برتم . در یه ماشین رو باز میکنه و من رو می فرسته تو.من همچنان گیج وگنگ فقط اطاعت می کنم .حالم بده .نفسم بند اومده.توی سکوت یه خورده توی خیابونا می گردیم . هنوز تمام تنم می لرزه . نمی دونم از ترسه یا شدت ضعف . بعد از نیم ساعت متین به حرف میاد .- آدرس خونتو بده برسونمت .اسم خونه هم انگار گلوم رو فشار میده .یه نگاه بهش میندازم که حسابی جدیه .جدی اما آروم .- خونه نه . نمی خوام برم خونه . منو ببر خونه ی روشن- روشنک باید هنوزم توی مهمونی باشه خدایا کجا برم ؟کجا رو دارم که برم؟ به ساعتم نگاهی میندازم . ساعت از یازده و نیم هم گذشته .برای مهمونی رفتن عادی خیلی دیره .تنها جایی که فکرم میرسه خونه ی دانشجویی بهاره و دوستاشه . آدرس رو میگم و چشم میدوزم به چراغهای رنگی توی تاریکی خیابون . متین تو سکوت رانندگی میکنه . جلوی آپارتمان پیاده میشم . تازه یادم میفته هنوز ازش تشکر نکردم بر میگردم و خم میشم .شیشه رو پائین میکشه وبهم نگاه میکنه .توی نگاهش هیچ چی نیست .- نمی دونم امشب از کجا پیدات شد اما هر چی بود واقعا ازت ممنونم .صدام میلرزه .سری تکون میده یعنی مهم نیست . فکر میکنم تا هیمن جا بسشه دیگه .میرم طرف در . زنگ میزنم اما هر چی صبر میکنم کسی جواب نمی ده . دوباره تلاش می کنم اما بی فایده است . از توی گوشیم شماره ی بهاره رو پیدا میکنم .- الو بهار . خودتی ؟ کجائی؟- به ! سلام بانوی کم پیدا - سلام . چطوری ؟ چه کار میکنی ؟- ای ! اوضاع دانشجوی شب امتحانیه دم امتحان چطوره ؟ اومدم شیراز بلکه توی فرجه قبل امتحانا یه کم درس بخونم . الانه دیگه هر کی رفته سی خودش .وا میرم . نمی فهمم از بهاره خداحافظی می کنم و گوشی رو قطع می کنم یا نه .روی پله های دم در میشینم . سرم رو توی دستام میگیرم که یه جفت پا جلوی خودم می بینم . سر بلند میکنم و متین رو می بینم که رو به روم ایستاده .هنوز نرفته . زیر بازوم رو میگیره و از جا بلندم میکنه . بی اراده دنبالش میرم .سوار ماشین میشم . بدجوری در مونده شدم . راه می افته بد از یه مدت با ریموت در حیاط خونه ای رو باز میکنه و میریم تو . ماشین رو پارک میکنه .یه لحظه فکر می کنم من رو کجا آورده این ؟نکنه ...؟ بد با خودم می گم چه فرقی می کنه؟ من که در هر حال جایی رو ندارم برم .اگر از چنگ سپهر بیرون نکشیده بودم یه کم زودتر این بلا سرم نازل میشد .پیاده میشم و پشت سرش میرم تو ساختمون . یه خونه ی ویلائی دوبلکس بزرگ رو جلوی روم میبینم . برمیگردم و دوباره به اون چشم میدوزم . آروم به نظر میاد . آروم و ملایم اون قدر که من رو هم تحت تاثیر قرار میده .با اشاره ی دست تعارفم میکنه برم تو . توی سالن , کنار شومینه , روی اولین مبل میشینم . اونم میره بیرون بی حس به دور و برم نگاهی میندازم . توی نور ملایم سالن همه چیز شیک و آنتیک به نظر میرسه .اما حوصله ی توجه به ریزه کاریها رو ندارم . بعد از چند دقیقه با دو تا لیوان شربت بر میگرده . یکیش رو میده دست من و رو به روم میشینه . ساکت فقط نگاهم میکنه. من چشم میدوزم به لیوان توی دستام . - اینجا.......؟- خونه ی منه .دوباره سکوت میکنه . سکوتش بد نیست . آزارم نمی ده . انگار می خواد اجازه بده خودم رو پیدا کنم .دیگه حتی توی صدا ونگاهش هم اون نیش همیشگی نیست .به لیوانم اشاره می کنه .- نترس مسموم نیست .یاد اون روز اول میفتم .لبخند کمرنگی میزنم.بعد ادامه میده.- میتونم لیوان خودمو بهت تعارف کنم اما حیف دهنیه .نمی دونم چطور , اما لیوانمو روی میز میزارم . لیوان اون رو از دستش می گیرم و لاجرعه سر میکشم . می خندم گر چه خنده ام تلخه .- تعارف اومد نیومد داره .خندم ادامه داره .اما خودم هم می دونم که حالم عادی نیست . بلند میشم می رم کنار پنجره رو به حیاط می ایستم .از صدای قهقه ی خودم تنم یخ میزنه . انگار تمام اتفاقات امشب رو توی شیشه ی پنجره می بینم . نمی فهمم کی خنده ام جاش رو به یه گریه ی تلخ میده . متین میاد پشتم می ایسته . حضورش رو حس می کنم . دست روی شونه ام میگذاره . برمیگردم و دستش رو پس می زنم . چشمام تار می بینه . می خوام برم که مانعم میشه . دیوونه میشم .یاد حمید می افتم ، یاد سپهر، بعد مشت هام رو گره می کنم و با تمام توانم پشت سر هم می کوبم توی سینه اش . دستام رو مهار می کنه و من رو توی بغل می گیره . یه کم تقلا می کنم اما بعد رام آغوشش میشم . سرم رو توی سینه اش میگذاره. هق هق ام سکوت خونه رو خط می زنه . آروم آروم موهام رو نوازش میکنه و میزاره تا خودم آروم بشم .یه لحظه فکر می کنم چقدر گرمای آغوشش خوبه . چقدر حس دستاش خوبه . کاش کسی رو داشتم که هر وقت جلوی دنیا کم میارم پناهم بده . خودم رو از تو بغلش بیرون می کشم . بد انفجاری بود .نمی تونم به صورتش نگاه کنم. گونه های خیسم رو با پشت دست پاک می کنم . فقط می تونم با صدای خفه ای بگم : - متاسفم .- عیبی نداره . خیلی وقت بود این طرفا طوفان نشده بود .دست میگذاره پشتم , از پله های گوشه سالن راهنماییم می کنه سمت بالا . در یکی از اتاق های بالا رو باز میکنه می فرستتم تو . هنوز مردد وسط اتاق ایستادم که بر میگرده . توی دستش یه دامن بلند و یه پیراهن سفید مردونه است . لباس ها رو بهم میده و میگه- حد اقل از لباسای خودت برای خواب راحتتره . این جوری نگاهشون نکن . مد جدیدن . بعد میره بیرون .در رو هنوز نبسته که سرش رو دوباره میاره تو - کلید روی در هست .یدکش هم دست بی بی خانمه که امشب نیست . من عادت ندارم تو خواب راه برم اما از بابت تو مطمئن نیستم . بهتره در رو از پشت قفل کنی .در رو پشت سرش میبنده . اول به لباسای توی دستم و بعد به اتاق نگاهی می ندازم . اتاق نسبتا بزرگیه با یه تخت خواب یک نفره و میز آرایش . دکوراسیون ساده اما خیلی شیکی داره .میرم طرف در . کلید رو توی مشتم می گیرم .اما بعد فکر می کنم من که بی دلیل این قدر به این مرد اعتماد کردم .این کلید دیگه چیز چندانی رو عوض نمی کنه . دوباره رهاش می کنم . لباس عوض میکنم .روی تخت دراز میکشم .با وجود خستگی وحشتناک تمام طول شب رو خواب و بیدار می گذرونم.سپیده سر نزده بلند میشم لباس می پوشم .پاور چین پاورچین پله ها رو میام پائین . می خوام بدون اینکه اون رو دوباره ببینم بزنم بیرون اما نمی دونم چرا . پام به پارکت کف سالن نرسیده صدای سلامش در جا میخکوبم می کنه .سعی میکنم وقتی جوابش رو میدم صدام واضح و بدون لرزش باشه .- سلام- چه سحر خیز ! صبحانه حاضر و آماده انتظار سر کار خانمو میکشه . بیا ببین چه کدبانویی شدم برای خودم .دست بی بی خانمم درد نکنه .طوری حرف میزنه و رفتار میکنه انگار صد ساله همدیگرو میشناسیم . دنبالش میرم . صبحونه ی مفصلی روی میز چیده . نفس عمیقی می کشم و سعی میکنم مثل خودش راحت باشم . پشت میز میشینم .- مثل اینکه من اینجا مهمون بودم , تو از قحطی برگشتی که چنین میزی چیدی ؟- نه فکر کردم تحویلت بگیرم میخوای فرار کنی جون داشته باشی .جا می خورم . خوب این وقت صبح با این وضعیت فهمیدنش خیلی هم مشکل نبوده . خودم رو مشغول خوردن میکنم .- ترسیدم صاحب دامن بیاد خیلی خوشش نیاد بی اجازه لباسشو پوشیدم .- صاحب دامن اگه اینجا زندگی می کرد پیراهنشم بهت میداد .- گفتم شاید پیراهنش سایزم نبوده .- دامنو به سفارش مهتا خواهرم سوغات آوردم . هر چند مطمئنم روی حساب چشم و هم چشمی با خواهر شوهرش چنین چیزی خواسته و گرنه این جور مدلا رو معمولا نمی پوشه.- در هر حال من باید امروز برم سر کار .- کجا کار می کنی ؟- توی یه شرکت نرم افزاری . الانم اگه زودتر نجنبم حسابی دیرم میشه . اول صبحم با غرغر رئیس شیرین میشه . از یه آژانس برام ماشین می گیری لطفا؟سری تکون میده و میره سمت تلفن . نمی دونم با چیزایی که این چند وقته دیدم چقدر احمقانه است که فکر کنم یکی یه شب قراره بشه فرشته ی نجات کسی مثل من .****** از حموم بیرون میام و رو به آینه موهام رو با حوصله اتو میکشم .این بار کار آرایشگر فوق العاده بوده . مدل خوردی که موهام رو کوتاه کرده با سرای نوک تیز به صورتم میاد .پیراهن زمردی رنگی رو که هر روز پشت ویترین تماشا میکردم و تا دیروز دلیلی برای خریدنش نداشتم , می پوشم . برمیگردم و از نیمرخ نگاهی به خودم توی آینه میندازم . از ترکیب رنگ زمردی روی پوست سفیدم خوشم میاد . طرف بدبین ذهنم دوباره شروع میکنه به سوال و جواب . چطور دیروز موقع خریدن پیراهن سوال همیشگی رو از خودم نپرسیدم ." برای کی ؟" چطور امروز دارم با میل به این مهمونی میرم ؟ من که همیشه فقط برای فرار از تنهایی به این جور مجالس پناه میبردم . من که فقط می خواستم تو این مهمونی ها اونقدر خودمو خسته کنم که نتونم به زندگی آزار دهنده ی خودم فکر کنم .پس چرا این دفعه خیلی هم از رفتنم نارارضی نیستم ؟ خودم ,خودم رو تبرعه می کنم . توی این چند ماه به اشتباه برای شاد بودن دنبال دلیل می گشتی . قبلا این طور نبودی . می تونستی با بهانه های کوچیک هم خوش باشی . دوباره طرف بدبین می گه " خوب بهانه ی تو الان چیه ؟ ". میخوام صداهای توی سرم رو خفه کنم که انگار یکی اون وسط توی گوشم میگه " به همه داری دروغ میگی آفرین !اما به خودت چی؟". همه ی این افکار رو پس می زنم . بر عکس این اواخر با دقت آرایش می کنم .وقتی میرسم هنوز مانتوم رو درنیاوردم که چشمم توی مهمونا می گرده .به خودم میگم " فقط می خوام ببینم امشب کیا هستن ؟ " تازه یاد سپهر میفتم . با همه ی وجودم آرزو میکنم اون نیومده باشه .فکر دوباره دیدنش هم تموم تنم رو میلرزونه . فکر میکنم با وضعیت دفعه ی قبل دوباره اومدنم حماقت محضه . امشب هر بلائی سرم بیاد حقمه . باقی مردای این مجلس هم تو نامردی جلوی سپهر کم نمیارن .روشنک رو وسط مهمونا پیدا می کنم .می رم پشت سرش و دستم رو دورش حلقه می کنم .- سلام روشن جون .- ااا جل الخالق ! این کیه که شکل رهاست ؟- نشناختی ؟ حق داری آخه از همیشه خوشگل تر شدم .- نه بابا ! نشنیده بودم این اواخر کسوف داشته باشیم .- چطور؟- آخه هر چی نگاه می کنم خورشید رو نمی بینم که بفهمم آفتاب از کدوم طرف دراومده تو خوش اخلاق شدی .- آفتاب در نیومده . من از اولش ماه بودم . منتها تو هنوز شب چهارده منو ندیدی .همین موقع چشمم میفته به متین و نمی فهمم که روشنک چه جوابی بهم میده .لبخندم ناخودآگاه پر رنگ میشه .می رم به طرفش . قبل از اینکه حرفی بزنم لبخند طعنه آمیز همیشگی روی لبهاش میشینه و یه ابروش رو بالا میده .بعد از اون شب دیگه ندیدمش . دوباره شده همون متین قبل.- ببینم تو این مدت کلاس دفاع شخصی رفتی که دوباره این طرفا پیدات شده اونم با این تیپ ؟- نه ! می خواستم برم اما از چند شب پیش تا حالا تصمیمم عوض شد . فکر کردم تو این دوره ی گرونی مغز خر هم قیمت خون شده . سپهر اون قدرا هم ثروتمند نیست .تمسخر نگاهش بیشتر میشه . انگار اونم به همون چیزی فکر می کنه که چند دقیقه ی پیش من فکر می کردم . به وسعت عملکرد مردها توی نامردی .نمی فهمم یکدفعه یه دختر قد بلند خیلی خوش هیکل از کجا پیداش میشه . از گردن متین آویزون میشه و گونه اش رو به گونه ی اون میسایه . شروع میکنه به احوالپرسی اون هم گرم و صمیمی . اما من همه ی حواسم به ظاهرشه که عین هنرپیشه های هالیوودی خوش تراشه . خصوصا رون های خوش ترکیبی که کوتاهی پیراهنش خوب به نمایش گذاشتتشون .یه لحظه بدن ترکه ای خودم رو با اون مقایسه میکنم و می بینم من در برابر اون هیچ جذابیتی ندارم . بی خود نیست حمید نگاهم هم نمی کنه . با صدای متین به خودم میام سعی می کنم دوباره لبخند رو برگردونم روی لبهام . - رها ،رکسان رو قبلا دیده بودی ؟- نه گمان نمی کنم .رکسان هچنان رو به متین ادامه میده :- من تازه برگشتم . اصلا حوصله ی این جور مهمونی ها رو نداشتم . خوب شد اومدم وگرنه نمی دیدمت .صدای ظریف زنگداری داره . چهره اش زیر آرایش معمولیه با بینی ای که خیلی خوب عمل شده .اما هیکل خوب و لوندیش زیباتر از اونچه هست نشونش میده . دوباره شروع میکنم به مقایسه . اگه منم دماغم رو عمل کنم چطور میشم ؟ حالا گیرم خوشگل هم شدم که چی ؟ اصلا برای کی؟ برای مردی که نمی بینتم ؟ یا برای نگاه های هرزه ای که من رو شبیه مسواکشون می بینن , به هر باغی برسن یه گلی میچینن .چه گلیش هم فرقی نداره ؟یا برای کس دیگه ؟ دوباره صدای متین منو از افکارم بیرون می کشه .- کجائی؟- داشتم فکر میکردم منم امشب چندان حوصله ی این مهمونی رو ندارم.پیش خودم میگم "اینجا جای امثال رکسان و متینه . من اینجا یه جور وصله ی ناجورم ." سری تکون می دم و میرم طرف دیگه ی سالن . آرش که با زن و مردی میانسال مشغول گپ زدنه نگاهش روی من مونده . وقتی می بینه تنها ایستادم با یه لبخند نرم طرفم میاد . فکر می کنم آرش جز معدود مردای این مهمونیه که نگاهش آزارم نمی ده . یه جراح اعصاب موفق در اوایل چهل سالگی جذاب اما آروم که همیشه حد خودش رو حفظ میکنه . به من میرسه و نگاه مشتاقش رو به چشمام میدوزه . - نبینم افسونگر مجلس رو افسون کرده باشن .- خرافاتی نبودی آرش.- با اعتمادی بودی ؟نمی فهمم لحن آرش سوالیه یا توبیخی . هر چند شاید آرش حق داره . من چی میدونم از اون مرد جذاب جز اسمش؟ - من چندان نمی شناسمش اگه جز دار ودسته ی جادوگرهای خبیثه .- هیچ کس چندان اونو نمی شناسه . به خاطر همین هم مرموزه .- قضیه جنایی پلیسی شد . جالبه . تعریف کن .یه نگاه عجیب بهم میکنه .- خوشم نمیاد از ماجراهای مرد دیگه ای حرف بزنم .- ما زن ها فضولی تو خونمونه .با نگاه مشتاقی زل میزنم توی چشماش که شروع میکنه به تعریف کردن .- ظاهرا تحصیلاتش رو تو فرانسه تموم کرده و مهندسی آی تی خونده . اما هیچ کس واقعا نمی دونه اون کجا و چی خونده چون از هر چیزی که فکر کنی یه سر رشته ای داره . یه شرکت بازرگانی موفق رو اداره میکنه که معلوم نیست کجاهای دنیا شعبه داره .تو هر کاری که فکر کنی یه دستی داره . از زندگی خانوادگیش هم که اصلا نمی شه چیزی فهمید . - بالاخره اون باید با یکی روابط نزدیکی داشته باشه که بشه منبع خبری . دوست دختر سابقی چیزی؟- دوست دختر ؟ بهترین ها رو انتخاب میکنه و ظرف نهایتا دو ماه به هم میزنه . - میگم جز سی آی ای , چیزی نیست ؟- شاید هم باشه .************همه ی آدم ها با وجود همه ی احتیاط ها باز هم ناخود آگاه به سمت کشف ناشناخته ها کشیده میشن . مثل من که بعد از هزار تا اما و اگر باز هم کشیده میشم سمت خونه ی روشنک . با خودم عهد کرده بودم که هیچ بهانه ای رو قبول نکنم و توی خونه بمونم اما حالا رو به روی آپارتمان روشنک ایستادم و منتظرم تا بیاد بیرون . بالاخره میاد و راه میفتیم . هنوز ماشینش رو روشن نکرده که طاقت نمیارم و سوالی رو که پشت لبهام به زور حبس کرده بودم می پرسم .- چی شد روشن جون ؟- هیچی هنوز روشنش نکردم .- چی می گی تو ؟ یه کاری ازت خواسته بودم ها !- ماشین رو می گم . بزار سوار شم بعد سوال پیچ کن .- حالا آمارش رو گرفتی یا نه ؟- نه به اون موقع که می گفتم یکی از همین خوش تیپ ها رو لقمه بگیر . می گفتی پیف پیف . نه به حالا که بی قراری . خوشم میاد خوب تیکه ای رو هم پیدا کردی کلک.- بالاخره میگی چی ازش فهمیدی یا نه ؟- دقیقا هیچی .- بین این همه آدم هیچ کس نمی شناسدش ؟ پس چه جوری دعوتش می کنن ؟بعد فکر میکنم تو رو چطور دعوت می کنن؟ روشنک بخاطر موقعیت و پول پدرش اونجا آشنا داره و تو هم روشنک رو داری که مثل بقیه فقط یه چیزهایی ازت می دونه و بس .- این جوری که ، همه فقط میدونن مایه دار و کله گندس و آشنایی با یه همچین آدمی یه روزی به درد میخوره .میرم توی خودم . روشن با یه ضربه به بازوم هلم میده کنار و برم میگردونه توی فضای ماشین .- دیوونه نمی خوای باهاش شریک شی که اینقدر دنبال تحقیقاتی . می خوای خوش بگذرونی . خوش گذرونی هم یعنی بیخیالی . بیا بریم مهمونی و بی خیال دنیا بشیم .گیجم . سر درگمم . دلم برای یه استراحت درست حسابی ، یه خواب آروم و یه نخود آرامش تنگ شده . فکر می کنم دارم با خودم چه کار می کنم ؟ صبح تا شب از خودم کار می کشم و بعدش رو هم به شب بیداری می گذرونم . تنهایی شده خوره و افتاده به جونم . داره مغزم رو از کار میندازه . دیگه نمی فهمم درست چیه غلط چیه . به زحمت شماره ی خانم اکبری ، منشی سابق آرشام رو پیدا کردم . باهاش تماس میگیرم . آرشام مطب رو تعطیل کرده و فقط توی یه بیمارستان خصوصی کار میکنه . آدرس میگیرم و میرم تا ببینمش . چراش رو هنوزم نمی دونم . انگار هر وقت به ته خط میرسم به سرم میزنه برم سراغ اون . تنها مرد قابل اعتمادی که میشناسم . توی راهروی بیمارستان سرگردون این طرف و اون طرف میرم . میدونم تازه از اتاق عمل بیرون اومده و بعد یه جراحی سنگین رفته برای استراحت. دلم رو میزنم به اقیانوس و در اتاق رو باز می کنم . سعی می کنم با فکر کردن به فرعیات ذهن خودم رو از اصل موضوع منحرف کنم . " خاک تو سرت دختر ، مهندس شدی اما هنوز در زدن یاد نگرفتی " از لای در پاورچین پاورچین میرم تو که می بینم روی مبل راحتی خوابیده . آروم و معصوم . محو تماشا کردنش میشم . نگاه کردن بهش هم بهم آرامش میده . همین طور که دارم تمام خطوط صورت و بدنش رو دنبال میکنم ، میرسم به یقه پیراهنش که به خاطر لم دادن به یه طرف توی تنش کج شده و یکی از دکمه هاش هم بازه . توی دلم تلخ میخندم و میگم " دختره ی هیز چشمات رو درویش کن " می خوام ازش چشم بردارم که برق چیزی توی گردنش دوباره نگاهم رو برمیگردونه . یه قدم میرم جلوتر و دقیق تر میشم . یک دفعه شونه هام می افته . قلبم از حرکت وای میسته . گردنبند ون یکادیه که من براش خریده بودم . دلم زیر و رو میشه . نمی فهمم! اون که این گردنبند رو هم برام پس فرستاده بود . پس اینجا توی گردنش چه کار میکنه ؟ مطمئنم که هنوزم توی جعبه ی خاطره هامه . با بلندترین قدم هایی که می تونم بردارم بیرون میرم . توی خیابون عین دیوونه ها میدوم . نمی فهمم چه جوری خودم رو به خونه می رسونم . یه لنگه کفشم رو در میارم و با لی لی خودم رو به اتاق خواب میرسونم . میرم سراغ جعبه و محتویاتش رو کف اتاق پخش میکنم . با دست لا به لای وسایل میگردم و زنجیر رو پیدا می کنم . می گیرمش جلوی چشمام و بهش زل میزنم . مات می مونم . چطور میشه این گردنبند دو جا باشه؟ مگه اینکه ...!!!؟؟؟توی دلم به حماقت خودم میخندم رفتم که چی بشه؟ که داغ دل اون رو تازه کنم؟ که مژده ی خاطره هاش رو خراب کنم ؟ یا این رهای اسیری که جای مژده ی خوب اون رو گرفته به رخش بکشم ؟*************توی این مجلس با وجود کلی آشنا باز هم احساس غریبی می کنم . اون هم وقتی حتی یک نفر ازبین این همه من واقعی رو نمی شناسن . متین رو از دور می بینم . این بار سعی می کنم به عهد خودم وفادار باشم و یه کم ازش فاصله بگیرم . حالا با وجود حرف های آرش و روشنک فکر می کنم یه کم احتیاط تو این شرایط بهتر باشه . اونم برای من که بی تعارف با خودم میدونم جذب گیرایی متین شدم شاید هم جذب محبت اون شبش هر چند هنوزم روی خوشی ازش ندیدم.هوای سالن خونه ی بهروز هم مثل هوای زندگی من گرفته و خفه است . از ساختمون می زنم بیرون و میام توی حیاط , حیاط که نه باغ . لا به لای درخت ها می چرخم و سعی میکنم با نفس های عمیق دود و دم توی سالن رو از ریه هام بیرون کنم .چشمم میفته به متین که کنار بهرام نزدیک گلخونه ایستاده و با حرارت سر موضوعی بحث می کنن . فکر میکنم این چند وقت چرا از هر طرفی که میرم با متین رو به رو میشم . اونقدر توی افکارم غرق شدم که نمی فهمم چطور یک دفعه بهرام نقش زمین می شه . ناخودآگاه میرم نزدیکتر که می بینم متین گیلاسی رو که توی دستشه به تنه ی درخت نزدیکش می کوبه و با لبه ی گیلاس شسکته گلوی بهرام رو می بره . یک لحظه یخ می بندم . سر جام خشک میشم و زل می زنم به دستای خون آلود متین . خدایا من یک شب رو توی خونه ی این آدم سر کردم . گیجم اما نه اونقدر که نفهمم متین خودنویس توی جیبش رو در میاره و تکه هاشو از هم باز می کنه . سر لوله ی خودنویس رو توی بریدگی گلوی بهرام فرو می کنه و دورش رو با کراواتی که قبلا از گردن اون باز کرده می بنده . تازه جرات می کنم تا جلوتر برم .- رها بهروز رو خبر کن . می فهمم داره با من حرف می زنه . می خواد کاری انجام بدم . اما ذهنم معنی کلمه ها رو درست سرجای خودشون نمیذاره . متین خودش بهروز رو صدا میزنه .میرم طرف بهرام . روی صورتش خم میشم . روی گلوش , یه کم بالاتر از بریدگی بدجوری ورم کرده . در یه چشم به هم زدن دور و برش شلوغ میشه . بهروز و چند نفر دیگه بلندش می کنن و می برنش . ولی من هنوز همون طور سرجام روی زانوهام نشستم . به خونی که روی زمین ریخته خیره میشم . خون ... یاد هفته ی پیش میفتم . یاد حمید که با سر هولم داد توی میز شیشه ای آشپزخونه . دوباره خودم رو کف سرد زمین می بینم که از سر شکسته ام خون روی سرامیک های آشپزخونه می ریزه . یه لحظه فکر می کنم کاش یه نفر گلوی حمید رو پاره می کرد . کاش یه نفر گلوی من رو پاره می کرد .دو تا دست از پشت بازو هام رو می گیره و از جا بلندم می کنه . با خودش من رو می کشونه نزدیک پله های ورودی ساختمون و بعد می نشونتم روی یکی از پله ها . تازه وقتی بعد از یک دقیقه دستی با یه لیوان شربت به سمتم خم میشه نگاهم رو از اون نقطه می گیرم و می بینم صاحب دست ها متینه .- یه کم بخور حالت بهتر میشه .دستم رو که برای گرفتن لیوان جلو می برم می فهمم هنوز هم دارم می لرزم . متین کنارم می شینه . دست می ندازه پشت کمرم و سرم رو به بازوش تکیه می ده .- نترس خانوم کوچولو . تا حالا زنبور گزیدگی ندیدی ؟ برمی گردم و نگاهش میکنم . دیگه توی نگاهش تمسخر نیست . چقدر بدنش گرمه . می خوام از جام بلند شم . اما سرم سنگینه و تلو تلو می خورم . متین بلند میشه کنارم می ایسته و کمکم می کنه . فکر می کنم چقدر به کسی که دستم رو بگیره احتیاج دارم. برمیگردم توی سالن اما یه گوشه روی یه صندلی میشینم . پاهام تحمل وزن بدنم رو ندارن .متین هم کنارم میشینه . - امشب درست ندیدمت .جوابش رو نمیدم و فقط نگاهش می کنم .- فکر میکردم شجاعتر از این حرفها باشی .- ببخشید تا حالا شاهد قتل نبودم.میزنه زیر خنده اون هم با صدای بلند . چه خنده ی عجیبی !جذاب اما همون قدر هم ترسناک .- قتل !!! من اگه بخوام کسی رو بکشم این قدر به خودم زحمت نمیدم . بهرام رو یکی از زنبور های باغ گزید . اگر اون کار رو نمی کردم خفه میشد . تو چه طور چنین فکری کردی ؟- آدمی که نمی شناسم و هیچ کس هم چیزی ازش نمی دونه گلوی یه نفر رو توی تاریکی باغ پاره میکنه . باید چه فکری می کردم به نظرت ؟- پس مشکل اینه . من که خواستم با هم بیشتر آشنا بشیم . تو تمایل چندانی نشون ندادی . حالا هر چی می خوای بدونی خیلی راحت می تونی از خودم بپرسی .- تو کی هستی ؟- این رو هنوز نفهمیدی ؟ متین اعتمادی .- فقط یه اسم ؟- تک پسر مهندس اعتمادی بزرگ . شرکت تجاری پدرم رو که بهم ارث رسیده اداره می کنم . حیف بابام زودتر از اونچه انتظارش رو داشت مرد . ندید من نقشه های اون رو برای شرکتش عملی کردم حالا توی دو سه تا کشور شعبه های شرکت رو گسترش دادم . یه خواهر کوچولو دارم که بعد از ازدواجش خیال مادرم راحت شد . با هم رفتن تا پیش خاله هام توی کانادا زندگی کنن . غیر از این ها به هیچ جای این دنیا وصل نیستم . یه کم مکث میکنه و توی صورتم دقیق میشه تا اثر حرفهاش رو توی چهره ام ببینه . اما من هنوز هم احساس می کنم جوابم رو نگرفتم هر چند به روی خودم نمی آرم . - دیدی اونقدرها هم مرموز نبودم . حالا نوبت تواه.- من یه دختر معمولیم از یه خانواده ی معمولی با یه زندگی معمولی.چیزدیگه ای نمی گم . هنوز هم سرد و یخزده ام .اون هم ساکت فقط نگاهم میکنه . فکر می کنم واقعا یه آدم فقط همینه ؟ رو به آینه به خودم میگم " من نمی رم . نه من نمی خوام برم به این مهمونی. بهتره این یه دفعه رو خونه بمونم " .بعد فکر میکنم اگر قرار نیست که برم برای چی موهامو فر زدم و آرایش کردم و حالا هم توی کمد دنبال یه لباس خوب می گردم ؟ اصلا این بار هم مثل همیشه . چه دلیلی داره که نرم ؟ بعد از یه جنگ اعصاب حسابی با حمید که دیگه حتی حاضر به حفظ ظاهر پیش خانواده ها هم نیست یه کم تنوع برام لازمه . فکر کن داری میری جشن عروسی ای که الان باید با حمید اونجا باشی . لباس می پوشم و از آژانس یه ماشین کرایه می کنم . اما وقتی سوار میشم آدرس تالار عروسی بهناز رو به راننده میدم . دم در چشمم که به شلوغی و جمعیت میفته از اومدنم پشیمون میشم . اگه حتی به جای مهمونی رفتن و دیدن متین و روشنک ، خونه مونده بودم بهتر بود تا اینکه بیام اینجا .هر چند دیگه خیلی دیره چون عموی حمید منو دیده . بعد از تبریک میرم توی سالن خانومها . هنوز از راه نرسیده نگاه کنجکاو همه رو روی خودم حس میکنم . مادر حمید جلو میاد .- سلام مادر.- سلام .چه عجب ما شما رو دیدم .- ما که همیشه زیر سایه ی شمائیم .- این سایه ما چطوره که ماهیچ وقت نمی بینیمتون ؟ حمید هم اومده ؟ دلم براش یه ذره شده .- نه نتونست بیاد .- وا عروسی دختر عموش نیومد . چه کار واجبی داشت ؟چی می تونم جواب بدم ؟ بگم نیومد تا همین سوالها رو از من بپرسید ؟ تا کلافه شم ؟ تا تنها بمونم ؟ تا ... - یه قرداد توی اصفهان گرفته بود رفته بود اونجا . برای برگشتن بلیط گیرش نیومد .این بار حنانه جواب میده .- مژده یه کم کمکش کنی جای دوری نمیره ها ! زن و شوهر که دیگه من و تو ندارن . یه گوشه ی زندگیتون رو بگیر این قدر حمید سگ دو نزنه !!!چشمام گرد میشه . زبون درازم توی دهنم قفل شده و هنوز جوابی بهش ندادم که نگاهی از سر تا پا بهم میندازه و میگه - ناراحت نشیا ولی نیست که خیلی سفیدی این رنگ مشکی اصلا بهت نمیاد .چی می تونم بگم وقتی خانواده خودم هم همین طور من رو متهم می کنن . وقتی بابا فکر می کنه به خاطر ازدواج اجباریم با حمید کنار نمیام که اون از خونش فراری شده . که لابد هنوزم بلند پروازم و حمید دنبال برآورده کردن رویاهای منه . چه میدونن که الان همه ی رویای من بودن کنار مردیه که یه شونه ی محکم برای تکیه کردن داشته باشه و یه آغوش گرم برای این که حس کنم یه زندگی عادی دارم . توی خیال خودمم و نمی فهمم که حنانه چه کنایه های دیگه ای رو بار من می کنه . احساس خفقان می کنم همین که یه کم می گذره بلند میشم و بعد از تبریک مجدد به بهانه ی تنهایی زودتر میزنم بیرون . پناهی ندارم جز سیاهی و تنهایی خونه ای که در و دیوارش با من آشناترن تا صاحب اون .*******همون تیپ شب عروسی خودم رو درست کردم و لباس پوشیدم . می خوام تلافی اون مجلس رو دربیارم . از در که میرم تو باچشم دنبال متین می گردم . بعد طرف بدبین ذهنم شروع میکنه به سرزنش کردن . " تو که میگفتی اومدی جایی که یه چند ساعتی رو بی خیال همه چی خوش باشی. پس چه کار به اون داری ؟" خودم رو بلافاصله تبرعه میکنم که من از اول هم آدمای مرموز رو دوست داشتم . از کتابی هم که بشه پایانش رو حدس زد بدم میاد . که یکدفعه از جا می پرم .- احیانا دنبال من نمی گردی ؟مثل همیشه بی صدا معلوم نیست از کجا پیداش میشه . همون لبخند کج همیشگی روی صورتشه . شیک و مارکدار پشت سرم ایستاده .- دنبال تو ؟ نه . دنبال تو برای چی ؟ مگه حلوایی چیزی قسمت میکنی که دنبالت بگردم ؟- افتخار زیارت خودمو به دیگران می بخشم .- احتمالا زیادی بذل و بخشش کردی که الان کاسه ی گدائی دست گرفتی .ابروئی بالا میندازه و با همون لحن شیطتنت بار میگه .- امروز لنزاتو نزدی .متوجه کنایش میشم اما به روی خودم نمیارم .- این چشمای شهلا به نظرم احتیاجی به لنز ندارن .از دور آرش رو میبینم که با ناراحتی به من نگاه میکنه . می دونم از بودن من کنار متین چندان راضی نیست . انگار متین هم متوجه آرش میشه که من رو با خودش میکشونه وسط پیست رقص. - تعریف رقصتو زیاد شنیدم . جای اینکه وایستی یه گوشه تا نگاه حسرت بار بقیه رو بکشونی سمت خودت یه کم نشونم بده چی بلدی . خصوصا که امشب خوشگلتر هم شدی بیکاری برات خوب نیست .یه آهنگ اسپانیایی داره پخش میشه . چیزی که من توش مهارت زیادی دارم. با ریتم آهنگ می چرخم و پا می کوبم و توی آغوش متین گم میشم . بوی تلخ عطر گرون قیمتش مستم کرده .همرقص خوبیه خیلی خوب . آهنگ که تموم میشه من هنوز تو آغوششم و نگاه خیلی از دخترای مجلس روی ما ثابت مونده . یه لحظه پیش خودم میگم ای کاش... نه من حق ندارم چنین آرزوی محالی داشته باشم . آتوسا نمی زاره بیشتر از این با خودم درگیر باشم .- سلام متین جانبا متین دست میده و گونه اش رو به گونه ی اون میچسبونه . فکر می کنم چقدر بلند قده که با کفشای پاشنه بلند, هم قد متین شده .متین مهلتی بهش نمیده.- چه عجب این طرفا پیدات شده . - گفتم شاید یه همرقص خوب احتیاج داشته باشی .کنار متین می ایسته و دستش رو توی بازوی اون حلقه می کنه . برمیگرده رو به من و با همون ژست همیشگی یه نگاه به من میندازه .- هر چند ظاهرا تو به تنهایی عادت نداری . بالاخره در هر شرایطی پیدا میشن کسائی که دورت رو بگیرن .نیش کلامش رو خیلی خوب حس می کنم . اما من هم کم نمیارم.- آتوسا جان هیچ کس جای سیرنی مثل تو رو نمی تونه پر کنه .- سیرن؟- اله ی زیبایی توی یونان باستان .- اله ی زیبایی سیرن بود ؟- آره عزیزم . سیرن بود . تبلیغات کفشای جدید پرادا رو ندیدی که از پوست کروکودیلای فرانسوی ان . زده چون سیرن با پرادا .به متین نگاه میکنم که لبخنده کج همیشگی اش حالا بزرگ و پررنگ شده . آتوسا به طرف متین برمیگرده و زود بحث رو تغییر میده . - بابا رو دیدی ؟- نه هنوز متاسفانه .- خیلی دوست داشت امشب ببینتت . ببینم کجاست .همین که از ما فاصله میگیره . متین طاقت نمیاره .- از کی تا حالا اله های یونانی القابشون رو به هم قرض میدن ؟- از وقتی بابای دخترا میرن خواستگاری . حالا عروس خانوم بله رو گفتی یا نه ؟نکنه زیر لفظی می خوای ؟کنایه ام رو از خبر دست اولی که دارم به روی خودش نمیاره .- نه . من هوس نکردم توی طوفان و بین صخره ها گیر کنم .- با خرد اودیسیوس مشکلی پیش نمیاد .- خردم بهم میگه با دختری که فقط غرور ونوسو داره وگرنه هیچ ربطی به اله ها نداره کاری نداشته باشم بهتره . من که نمی خوام از بهشت رونده بشم . به آواز سیرن ها گوش میدم اما میدونم آواز دهل شنیدن از دور خوش است .یاد حرف آرش میفتم ." معلوم نیست کیه و واقعا چی کارست".همین موقع آتوسا با پدرش , توتونچی بزرگ بر میگرده . مرد درشت هیکلی حدود شصت ساله که ثروت هنگفتش باعث شده به همه از بالای برج میلاد نگاه کنه . به من هم نگاهی میندازه که یعنی گورت رو گم کن . اما من طبق معمول به روی خودم نمیارم . توتونچی دستی به شونه ی متین می زاره و خیلی صمیمی برخورد میکنه .- چطوری پسرم ؟- خوبم . ممنون . اما شما باید بهتر باشین .- هه هه . میدونی من دیگه به سن بازنشستگی رسیدم . کارا دیگه برای پیرمردی مثل من خیلی سنگین و خسته کننده شده .- برای مردای مدیری مثل شما زندگی بدون کار کسل کننده است - نه . من اگه پسر کاردانی مثل تو داشتم کارها رو می سپردم دست اون و الان راحت میرفتم دور دنیا رو می گشتم . مگه من از دنیا چی میخوام ؟ تا حالا هم هر چی تلاش کردم برای آتوسا بوده . دلم نمی خواد این همه ثروت رو بدم دست یه آدم نالایق . تو که تاجر خوبی هستی می فهمی چی میگم. بقیه ی خواستگاری غیر مستقیم توتونچی رو نمی شنوم . فکر میکنم واقعا مرموزه . از ثروت میلیارد دلاری توتونچی گذشتن یا کار یه دیوونه است یا کار یه درویش مسلک . اما ظاهرا متین هیچ کدومشون نیست . وقتی توتونچی میره تازه به خودم میام .- فکر میکردم تاجرهای خوب از معاملات پرسود نمی گذرن .- سود و زیانش رو که بزاری توی کفه های ترازو میفهمی ضررش بیشتره .- آره واقعا ضرر میکردی . یه عروسک خوشگل با کلی ثروت !! چه مغبونی میشدی تو .- دوره ی عروسک بازی هر کسی بالاخره یه روز تموم میشه . - این یعنی تو فکر میکنی این معامله به ریسکش نمی ارزه ؟با لحن مرموزی جواب میده .- این یعنی من شرط بندی های کوچولوی هیجان انگیز خودمو به چنین معامله ای ترجیح میدم .نگاه گیج و یخ زده ی من رو که میبینه می خنده و میگه - مثلا شرط می بندم امشب یه پیشنهاد ازدواج از طرف آرش منتظرته .اما توی ذهن من هنوز هم جمله اش تکرار میشه " شرط بندی های کوچولو " نمی دونم چه بلایی سرم اومده . هر چی هست با همه ی وجودم می پذیرمش . دیگه با ناامیدی و نگرانی پا توی مهمونی نمی زارم . چشمام روشنتر می بینه . خنده هام طنین گرفته ان. انگار تا عمق هر کلمه رو می فهمم . سبک بال قدم برمیدارم . از در تو نرفته دنبال متین می گردم . این بار دیگه انکار نمی کنم . دنبال متین می گردم . می بینمش مثل همیشه خوش تیپ و جذاب , بین چند تا مرد و زن میانسال ایستاده و ظاهرا با دقت بحث رو دنبال می کنه . می رم طرفش . آروم بهش می گم .- میشه منم بازی؟یه لبخند نرم روی لبش میشینه و کمی اون طرفتر می ره تا من هم کنارش بایستم .- رها رو که میشناسین سیمین جان .- البته .سیمین شمس رو چند باری دیدم . می دونم چند تا کارخونه رو تنهایی ادراه می کنه . با لبخند باهم دست میدیم . به نشونه ی احترام برای بقیه هم سری خم می کنم . بحث دوباره از سر گرفته میشه . نمی فهمم بحث سر تجارته یا بازار سهام جهانی , جنگ توی یه گوشه ی دنیا یا سیل گوشه ی دیگه ی این قاره . نمی دونم کدوم متین رو باید باور کنم . این مرد جدی و دقیقی رو که کنارم ایستاده و همه منتظرن تا نظرش رو بشنون یا اونی رو که با هم از اساطیر یونان و شعر می گیم یا اون یکی که ...اونقدر غرق افکار خودمم که نمی فهمم کی مهرنوش خودش رو قاطی جمع می کنه . نگاهش می کنم اون سمت متین ایستاده و بازوی متین رو چسبیده . زیبایی خیره کننده ای داره . طوری که نگاه مردها رو همه جا دنبال خودش میکشه .همه ی اجزا چهره اش شبیه به مادر ایتالیایی شه فقط قد بلندش رو از پدر سرمایه دارش به ارث برده و مسلما غرور و ثروت اون رو . می دونم که مدتی با متین رابطه داشته . می دونم که هنوز هم دوست داره با متین باشه . جمع کم کم پراکنده میشه . من می مونم ,متین و مهرنوش .تازه بحث بین اون دو تا شروع میشه .- اوف . من که سردرد گرفتم . - بحث های بزرگ ترها معمولا برای بچه ها کسل کننده است .- این همه بحث بی خود فقط برای پول .- ببینم مهرنوش . اگر یکی دو روز بابات حسابت رو پر نکنه اون وقت هم همین طوری می گی"فقط برای پول"؟مهرنوش موضوع صحبت رو تغییر میده . خیلی واضحه که نمی خواد با متین بحث کنه اما من همچنان ساکت فقط شنونده ام . مهرنوش گیلاسی از روی میز کنار دستش برمیداره و به متین تعارف میکنه .- بخور به سلامتی این شبها که دیگه برنمی گردن .- ممنون اما من نمی خورم .مهرنوش با لحن مسخره ای میگه .- تازه سر شبه . تو که حالا حالاها ظرفیت داری- نگفتم که زیادی خوردم!- عابد شدی ؟- نه عاقل شدم . امشب به قدر کفایت خوش هستم . می خوام به کبد بیچاره ام یه استراحتی بدم .مهرنوش انگار تازه من رو می بینه نگاه تحقیرآمیزی بهم میندازه و می خواد گیلاس رو سمت من بگیره که متین مداخله می کنه .- رها اینقدر مودب هست که با من همراه بشه . - خیلی وقت بود ازت خبری نبود .دل من که خیلی برات تنگ شده بود .با وجودی که می فهمم از من چندان خوشش نیومده اما یه لرزشی توی صداش هست که معلومه داره راست میگه . چشماش پر از اشتیاقه .این رو دیگه این روزها راحت تشخیص میدم . درست برعکس متین .اما اون نگاهش به متین گرمه .- دلیلی برای برگشتن نداشتم .- یه قراری بذاریم همدیگه رو ببینیم . دیدارمون نیفته به قیامت .- گمان نمی کنم لزومی داشته باشه اونجا هم همدیگه رو ببینیم .از سردی و جدیت صداش من هم یخ می بندم چه برسه به مهرنوش . همه ی تلاش مهرنوش میشه یه لبخند بی قواره و عزم رفتن می کنه .- در هر حال خوشحال شدم دیدمت .متین فقط سری تکون میده و خیلی زود برمیگرده طرف من .- دلم براش سوخت . گناه داشت متین .- براش بهتره بره دخیلش رو جای دیگه ببنده .- تو همیشه رسمت اینه ؟ یکی رو به خودت وابسته کنی و بعد رهاش کنی .- من اینکار رو نکردم .- مهرنوش دختر خوبیه . از این ها نیست که پی چیزی غیر از خودت اومده باشه .- من هم نگفتم بده . اما جواهر نابی هم نیست . بلاتکلیف و باری به هر جهته . من نباشم امشب نه چند وقت دیگه توی آغوش یه نفره دیگه است . - این دلیل نمی شه باهاش این کار رو بکنی .- من هیچ وقت به هیچ کس قولی برای آینده ندادم . هیچ وقت هم به هیچ کدومشون نگفتم دوستشون دارم . کلا محاله حرفی رو بزنم که بهش اعتقادی ندارم .چنان شمرده و محکم جوابم رو میده که نمی تونم دیگه حرفی بزنم . چند ثانیه طول میکشه تا دوباره خودم بشم .ته دلم میلرزه از حرفاش . - راجع به من چه فکری می کنی ؟ خوبه می دونم حداقل رو راست ازت می شنوم .انگار غیر از دلم صدام هم میلرزه . لحن متین آروم میشه و با اون چشمای جادوییش زل میزنه توی چشمام .- تو مال اینجا نیستی .نمی فهمم اینجا چه کار می کنی. هر چقدر هم که خودت رو شبیه به اینها جلوه بدی معصومیت ته چشمات یه ساز مخالف می زنه .- لابد شنیدی "وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود".- مرواریدی که توی صدف باشه در امانه .- از مروارید خوشم نمیاد . الماس رو ترجیح میدم . خالص و کمیاب و سخت .فقط با خودش میشه برشش داد .- پس طرفدار عشق ابدى و تسخیر ناپذیرى ای .- هه !تسخیر ناپذیری! آره . آداماس .- اما میگن اگه یه گردنبند از مروارید داشته باشی در برابر حوادث ایمن می مونی .- عادت کردم خودم با هر جور بلایی دست به یقه بشم تا از مروارید استفاده کنم .بازم بین اسطوره ها گیر کردیم .وسط بحث جواهرات درخشان صفحه ی موبایل من هم روشن میشه . نگاه می کنم شماره آشنا نیست . مرددم که جواب بدم یا نه . نگاه خیره متین روی صورتم وادارم می کنه که گوشی رو به گوشم نزدیک کنم .- بله ؟- خانوم صدرائی ؟- بله .- خانوم مژده صدرائی ؟- خودم هستم بفرمائید .- از کلانتری103تماس می گیرم خدمتتون .آقای حمید کاویان چه نسبتی با شما دارن ؟یک دفعه نگران میشم . در عرض چند ثانیه موجی از افکار منفی هجوم میارن طرفم . نکه تصادف کرده ؟ نکنه ... از متین یه کم فاصله می گیرم و آهسته جواب میدم .- من همسرشونم .اتفاقی افتاده ؟- ایشون همراه خانومی هستن که میگن از اقوام شما هستند ضمنا حال عادی هم ندارن .همه ی اون دلشوره یکباره آب میشه اونم آب سردی که روی سرم میریزه .- حالا من چه کار باید بکنم ؟ - سند بیارین فعلا تا بعد . - سند ؟توی دلم میگم خدا بگم چی کارت کنه حمید که فقط دردسرت به من می رسه . که صدای خودش توی گوشی می پیچه .- مژده یه سند پیش مسعود دارم برو ازش بگیر. آدرسش رو حنانه داره . بیا دنبال من و دختر خواهرت .گوشی رو قطع می کنه . نه خواهشی نه چیزی فقط یه دستور لازم الاجرا . معلوم نیست با کدوم زن هرزه ای بوده که حالا باید ادعا کنم دختر خواهرمه . برمیگردم و با قیافه ی کنجکاو متین رو به رو میشم .- مشکلی پیش اومده .- من باید برم .- کجا ؟ می رسونمت .- ممنون . مزاحم تو نمی شم . - من با هیچ کس تعارف ندارم . کاری رو که نخوام نمی کنم .می رسونمت .حوصله ی بحث ندارم . دنبالش راه میفتم مانتو وشالم رو برمیدارم و همون طور که سرسری با روشنک خداحافظی می کنم می پوشمشون . سوار ماشین میشم و با اس ام اس آدرس رو از حنانه می گیرم . نمی خوام زنگ بزنم تا سین جیمم کنه . آدرس رو به متین میدم . میدونم اون هم منتظره تا خودم حرفی بزنم اما سکوت می کنم . به خونه ی مسعود شریک حمید که می رسیم تازه متوجه میشم که نمی دونم باید بهش چی بگم . از متین می خوام منتظرم بمونه و پیاده میشم . زنگ می زنم وفکر می کنم مهم نیست هر چی به ذهنم رسید همون رو می گم .- بله ؟- آقا مسعود؟- خودمم .- من از طرف حمید اومدم میشه یه لحظه بیاید دم در .مسعود در رو که باز می کنه توی صورتم خیره میشه . قبل از اینکه حرفی بزنم من رو به خاطر میاره .- مژده خانوم بفرمائید تو . - ممنون . من رو شناختین .- بله روز عروسی دیده بودمتون . پس حمید کو ؟- برای حمید یه مشکلی پیش اومده تو کلانتریه . به یه سند احتیاج داره گفت بیام سراغ شما .- چه مشکلی ؟ انگار زیر همون نور کم لامپ دم در هم چهره ی درمونده ام کاملا گویا است که میگه .- الان میام .چشمام رو می بندم و توی دلم به حمید بد و بیراه میگم . - بفرمائید .چشم که باز میکنم می بینم که مسعود سند به دست رو به روم ایستاده و لباس بیرون پوشیده .- همراهتون میام شاید کاری پیش اومد .- ممنون . سند بذاریم امشب میاد بیرون تا بعد هم دیگه خودش هست . لازم نیست بیشتر از این تو زحمت بیفتید .لحنم اونقدر گویا هست که بفهمه دلم نمی خواد من رو با حمید توی وضعیتی ببینه که نمی دونه چیه . سند رو به دستم میده . بعد از یه تشکر , خداحافظی می کنم و دوباره سوار ماشین متین میشم .- حالا کجا برم ؟- کلانتری 103 .- سند لازم داشتی ؟- آره- می تونستی به من بگی . برای کی می خوای ؟- خود اونی که لازم داره باید جورش می کرد . تا همین جاش هم به من لطف کردی .می دونه تا نخوام محاله حرفی بزنم به خاطر همین دیگه ادامه نمی ده .جلوی در کلانتری که می رسیم می پرسه .- بازم فقط منتظر بمونم ؟- اگه زحمتی برات نیست .- گفتم دوست ندارم با من تعارف کنی .می رم توی کلانتری . به لطف حمید پام به کلانتری هم باز شد . یه لحظه فکر می کنم قالش بزارم اما بعد از فکر کردن به عواقبش پشیمون میشم . حالا دیگه می دونم حمید تعادل روانی درستی نداره . میرم پیش افسر نگهبان و سند رو تحویل میدم اما در مورد دختری که همراهش بوده اظهار بی اطلاعی میکنم . حاضر نیستم به خاطر حمید یه همچین دروغی بگم . حمید رو که میارن وقتی می فهمه عصبانیت رو به خوبی می تونم توی چشماش ببینم .پیراهنش پاره شده و گوشه ی لبش خونیه . وسائلش رو تحویل می گیره و با هم می ریم سمت در خروجی .- یادمه گفتم بگی صبا دختر خواهرته .- دروغ بگم ؟ بر فرض من بگم کی باور می کنه ؟ - اونش دیگه به تو ربطی نداشت .- متعجبم خودت رو چرا ول کردن .- نشنیدی میگن پول رو روی جنازه بذاری بلند میشه ؟- آقای مایه دار چرا از اولش پول رو ندادی که کارت به اینجا نکشه ؟- به تو چه ؟- پس دفعه ی دیگه توی هر هچلی افتادی یادت باشه به من چه.حمید بی اینکه چیزی بگه راهش رو می گیره و می ره . حتی ازم نمی پرسه نصفه شبی چکار می کنم . همین طور ایستادم و رفتنش رو نگاه می کنم که با صدای بوق ماشین متین به خودم میام . سوار میشم و سرم رو به پشتی ماشین تکیه میدم . چشمام رو می بندم و سعی می کنم به هیچی فکر نکنم .- میشه من رو برسونی خونه ی روشنک ؟تا خونه ی روشنک رو تو سکوت طی می کنیم . فکر می کنم اگه روشن رو نداشتم چه کار میکردم ؟ یا اگر متین نبود؟وقتی ماشین می ایسته چشمام رو باز می کنم .- ممنون و خداحافظ .دستگیره ی در رو می گیرم که بازش کنم اما پنجه ی متین زودتر دست دیگه ام رو می چسبه .- رها هر وقت هر مشکلی داشتی می تونی روی کمک من حساب کنی .- امشب خیلی کمکم کردی متشکرم .- نه نکردم . این کار رو یه راننده ی آژانس هم می تونست بکنه . من خیلی کارها از دستم برمیاد . این خیلی کارها رو دوست دارم برای کسی بکنم که ارزشش رو داره . روی من حساب کن .اونقدر جدی حرف میزنه که گرمای حرفش رو بیشتر از گرمای دستش حس می کنم . لبخندی روی لبهام میشینه و فقط پلک هام رو به هم می زنم و از ماشین پیاده میشم . توی فاصله ای که روشنک جواب آیفون رو میده به متین که هنوز نرفته نگاه می کنم . در که باز میشه ماشین اون هم حرکت می کنه . هوای تازه رو با همه ی وجودم توی ریه هام می کشم و فکر می کنم دیگه خسته نیستم. کلافه زل زدم به صفحه ی مونیتورم . هر چی فکر میکنم نمی فهمم این ارور لعنتی از کجا میاد .صدای زنگ موبایلم از تو فکر و خیال میکشدم بیرون . تو دلم میگم " چه عجب یکی از این دوستای بی مرام یاد ما کرد " . شماره ای که روی صفحه ی گوشیم افتاده رو نمی شناسم . زیر لب غرغر میکنم . شانس نداریم که . لابد دوباره یکی اشتباه گرفته .- بله- سلام خانم خانماصداش رو که میشنوم باورم نمیشه . هر چند همون لحن شوخ در عین حال جدی مخصوص خودش رو داره اما برای اینکه ضایع نشم می پرسم .- شما؟- یعنی منو نشناختی ؟ خیلی خب باشه متینم- شماره ی منو از کجا آوردی؟- هنوز سلام بلد نیستیا . باید یه کم ادبت کنم .از حرفش خوشم نمیاد اما لحن گرمش مانع میشه چیزی بهش بگم .- جوابم رو ندادی- از روشنک گرفتم سکوت میکنم . حرفی برای گفتن ندارم . زندگی شبانه ی من مال من نبود شبها من رها بودم و روزها دوباره خودم میشدم . سکوتم رو که میبینه خودش ادامه میده .- تو که سراغی از من نمی گیری . گفتم من تماس بگیرم یه قراری با هم بزاریم .- قرار ؟اینو که میگم شروع میکنم خودم رو فحش دادن . ای خدا لعنتت کنه مژده . چرا گیج بازی درمیاری.- آره یه قرار برای امشب بزاریم همدیگه رو ببینیم . ساعت 9 توی رستوران می بینمت . با کس دیگه ای که قرار نداشتی؟ هر چند اگرم که داری مهم نیست .کنسلش کن .چه از خودمتشکر!!! اصلا ازم نپرسید می خوام برم یا نه . بیا مژده خانم دستت پیش اون هم رو شه که برای دیدن اون نه نمیاری .- برای شام ؟- آره . آدرس رستوران رو برات اس ام اس میکنم . می بینمت .تماس رو که قطع میکنه . به گوشی توی دستم خیره میشم . یه لحظه یه لبخند میزنم و فکر میکنم امشب سر قرار بکارمش تا یاد بگیره دیگه از این به بعد خودش نبره و بدوزه . اما زود لبخندم محو میشه فکرمیکنم اگه نرم و بمونم توی اون چهاردیواری حال خودم بیشتر از اون گرفته میشه . شونه بالا میندازم و مثل همیشه تصمیم گرفتن رو میزارم واسه ی لحظه ی آخر .*************بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم حالا دم در رستوران وایستادم . پاهام دیگه پیش نمیره . یه لحظه دلم می خواد دستم رو بلند کنم و محکم بکوبم توی سر خودم . دختره ی دیوونه اون مهمونی های آنچنانی رو میری ، توی خونه اش رفتی ، حالا توی این رستوران قراره چه اتفاقی بیافته مثلا که دل دل می کنی . توی در شیشه ای رستوران آخرین نگاه رو به خودم میکنم . بارونی کوتاه و کلوش کرم رنگم رو با کیف و کفش پاشنه ده سانتی همرنگش ست کردم . روسری ساتن ابریشم کرم و قهوه ایم رو روی سرم مرتب میکنم و میرم تو . یه چشم دور رستوران می گردونم اما نمی بینش . - می تونم کمکتون کنم ؟برمیگردم و به گارسون رستوران نگاه می کنم .- آه . بله . من مهمون آقای اعتمادیم .یه لحظه پیش خودم فکر میکنم نکنه اون کاری که من با اون میخواستم بکنم اون با من بکنه و ضایعم کنه . اگه نیومده باشه یا مثلا ...؟ بعد میگم خنگ خدا این کار رو بکنه که چی بشه ؟ مگه همه مثل تو دیوونه ان ؟ - بله . خواهش میکنم بفرمائید از این طرف .نفس راحتی میکشم و پشت سرش راه میافتم . میزی رو یه گوشه ی دنج ،رو به پنجره ی سراتاسری رستوران نشونم میده و میره . متین پشتش به منه . اما از پشت هم هیکل ورزیده اش رو میشه تشخیص داد . چند قدم که بهش نزدیک میشم به حرف میاد .- اگه یه کم دیرتر میومدی می خواستم یه تیم نجات رو بفرستم دنبالت .- از کجا فهمیدی منم ؟فاصله ی بینمون رو با سه قدم بلند طی میکنم .یه دستم رو روی پشتی صندلیش میزارم . برمیگرده و با یه ابروی بالا رفته و لبخند کج همیشگیش نگاهم میکنه .- جدا فکر میکنی صدای قدم های تو رو تشخیص نمیدم ؟یه لرز عجیبی توی تنم میشینه . مطمئنم لبخندم که از اول سعی کردم دلنشین به نظر بیاد رنگ پریده و محو شده . به جاش لبخند اون پررنگتر میشه . بازوی همون دستی رو که به صندلیش تکیه دادم رو میگیره و منو سمت خودش میکشه . توی یه لحظه ی خیلی کوتاه گونه ام رو می بوسه . و دوباره دستم رو آزاد می کنه . من اما هنوزم مات و مبهوتم .- نمیشینی ؟خودم رو جمع و جور میکنم و روی صندلی رو به رویی میشینم . توی دلم یه دعای خیر نثار کسی می کنم که لوازم آرایش رو اختراع کرد .لا اقل زیر اون همه رژ گونه گر گرفتگی صورتم پیدا نیست .برای اینکه کنترل خودم رو دوباره به دست بیارم از پنجره یه نگاهی به بیرون میندازم . شب تهران از این بالا روشن و زیبا دیده میشه . عجب منظره ی گول زننده ای !!- زیباست اما نه به زیبایی تویکدفعه برمیگردم ونگاهش میکنم . نکنه حواسم نبوده دوباره بلند بلند فکرکردم ؟ حواس پرت همین جوری یه لبخندی تحویلش میدم که گارسون میاد طرفمون که سفارشمون رو بگیره . متین با سر به طرف من اشاره میکنه .- اول خانمگارسون منتظر به من نگاهی میندازه و من به متین .- من مهمون توام . پس انتخاب با تو . میدونم که خوش سلیقه ای- از سلیقه ام در مورد خودت اینو حدس زدی؟- مگه منو انتخاب کردی؟ابرویی بالا میندازه و به جای جواب رو میکنه به گارسون . بعد از سفارش غذا دوباره تنها میشیم . - خب چه میکنی؟ - مثل همیشه- مثل همیشه یه جواب کوتاه و مبهم- چی باید بگم ؟ من یه آدم معمولیم چیز هیجان انگیزی توی زندگیم نیست- نه حداقل چیزی که بخوای برای کسی تعریف کنیحرفاش بوداره نگاهاش از حرفاش هم بدتره- من یه پدر و مادر دارم که زندگی خودشون رو دارن منم مستقل زندگی میکنم . تو دلم میگم به کسی هم مربوط نیست که چطور و چرا؟- کارمم که می دونی . سرگرمم میکنه .پیش خودم ادامه میدم "البته اگه از سرگرمی هم بگذریم خرج این لباسای گرون قیمت رو باید از یه جا دربیارم از پول تو جیبی حمید که نمیشه " .متین که تا الان زل زده بود به چشمام .به حرف میاد .- تو فراسازان کار میکنی ؟- آره یه کار... صبر کن ببینم اینم روشن بهت گفته ؟- نه خودت اون روز گفتییادمه که بهش گفتم تو یه شرکت نرم افزاری کار میکنم اما اسمی از جایی نبردم . نگاهش میکنم و چیزی نمیگم .- میدونی که کار من هم بی ارتباط به نرم افزار نیست .می خوام یه پست مدیریتی توی شرکت خودم بهت پیشنهاد بدم .- چرا؟- من آدم های زرنگ رو زود تشخیص میدم آدم های قابل اعتماد رو از اون هم زودترسعی میکنم از توی چشماش چیزی دستگیرم بشه بلکه بفهمم منظور واقعیش چیه انگار خودش هم میفهمه . یه لبخند صمیمی روی لباش میشینه و نگاهش گرم میشه . دستم رو که روی میزه توی دست بزرگ و گرمش میگیره و با انگشت شستش پشت دستم رو نوازش میکنه .- بیشتر از همه ی اینا دوست دارم نزدیکم باشیبه دستامون که روی میزه نگاه میکنم . چقدر دستاش اطمینان بخشن .چقدر محکم دستم رو گرفته . چقدر به محبت تک تک انگشتاش احتیاج دارم . فکر میکنم آخرین بار کی کسی این جوری دستم رو گرفته ؟ اصلا کسی بوده ؟ کی حس کردم میشه به کسی تکیه کرد ؟ خدایا چقدر از قوی بودن خسته شدم . - خب خانمی ؟ دوباره به چشماش نگاه میکنم . نه، اگه بخوام برم باید همه چیز رو بگم . از این که رها نیستم و ازاین که کی هستم . نه جراتش رو دارم نه توانش رو . تازه فراسازان مشکلی ندارم . غیر از سرزدن های گاه و بیگاه فرهان که میخواد دور از چشم زنش گاهی زیر آبی بره که میدونم با اون هم چطور باید کنار بیام . اما دلم نمیخواد الان جوابش رو بدم . میترسم حمایت دستاش رو از دست بدم . سرم رو یه کم کج میکنم و با لوندی جواب میدم- میشه اول غذا بخوریم ؟ با شکم گرسنه نمی تونم درست فکرکنم .میخنده و چیزی نمیگه . تا آخر شب دیگه نه اون از این قضیه چیزی میگه و نه من .ایندفعه با متین توی یه پاساژ قرار گذاشتم . خندید گفت چرا اونجا ؟ گفتم می خوام برم خرید می تونی کلاست رو بزاری کنار باهام بیا وگرنه که هیچ . از دورمیبینمش که دم در پاساژ ایستاده . مثل همیشه خوش تیپ اما این دفعه اسپورت پوشیده . توی کت کتون و شلوار جین هم زیادی جذابه برای من . لبخند میزنم میرم طرفش که سری تکون میده و میگه - کاش اول بریم یه ساعت برای تو بخریم- دیدی این دفعه تو سلام یادت رفت ؟ غر نزن اول کاری . دیر امدن جز کلاس کاری خانمها است.میدونم می خواد جواب پیشنهادی رو که داده بگیره اما اول میزاره یه کم بگردیم . پشت ویترین یکی از مغازه ها میخ پیراهنی میشم که تن مانکنه . یه پیراهن دکلته ی بنفش خوش رنگ که روی سینه اش پر از غنچه های رزه . وسوسه میشم که بخرمش اما چشمم به قد و قواره اش که میفته پشیمون میشم . اونقدر کوتاهه که تا زیر باسنم فقط میرسه . لباس باز می پوشیدم خیلی کارها هم میکردم اما نه دیگه تا این حد .خصوصا از بعد از قضیه ی سپهر . از جونم که سیر نشده بودم . البته از جونم که چرا اما از عزت نفسم نه هنوز .- خیلی قشنگه .امتحانش نمیکنی ؟- نهمیفهمم متین تعجب کرده .بعد کلی زل زدن میگم نه نمی خوامش . به روی خودم نمیارم و رد میشم متین هم دستش رو میندازه دور کمرم و همراهم میاد . یه حالی میشم . من لاغر و ظریف ، بازوی اون عضله ای و ورزیده . انگار که من رو بغل زده باشه . با خودم درگیرم . هم حال خوبیه هم نیست . نباید باشه . دارم با خودم کل کل میکنم که بالاخره متین به حرف میاد .- جواب منو ندادی . هنوزم میخوای فکرکنی؟طرف عاقل مغزم بالاخره برنده میشه . خودم رو از توی دستاش بیرون میکشم و به جاش یه لبخند تحویلش میدم .- اول بپر دو تا آیس پک بخر بیار بعد .میره و چند دقیقه بعد آیس پک به دست برمیگرده . یکیش رو میگیره طرف من .- بالاخره چی شد ؟ میای یا نه ؟- اگه رئیسم بشی که دیگه نمی تونم بهت بگم بپر آیس پک بخر بیار .- این یعنی نه دیگه؟جای جواب سرم رو یه کم کج میکنم و مظلوم نگاهش میکنم . یک دفعه میزنه زیر خنده .تو دلم میگم این هم دیوونه ایه برای خودش ها ! بعد جواب خودم رو میدم بعله دیگه دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید .یک دفعه به صدای جیغ یه بچه به عقب برمیگردم . یه دختر کوچولو از پله ها ی پاساژ افتاده پایین و گریه میکنم . میرم طرفش . نفسم بند میاد . آوینه . میدوم جلو بغلش میکنم سرش رو میگیرم توی سینه ام . بعد از چند ثانیه که از خودم جداش میکنم تازه میفهمم آوین نیست . فقط شبیه به اونه .تو دلم میگم دختره ی خنگ آخه آوین اینجا چه کار میکنه ؟ بعد جواب میدم خود تو اینجا چه کار میکنی ؟ دخترک رو که معلوم نیست بزرگترش کجاست می بوسم و نوازش میکنم .بعدم آیس پکم رو میدم دستش که تازه مادرش از راه میرسه . برمیگردم طرف متین که داره با دقت نگاهم میکنه . بهش که میرسم میخنده و آیس پک خودش رو طرفم میگیره- ظاهرا تو اگه دهنی من نباشه چیزی از گلوت پائین نمیره جوابش رو نمیدم .تو دلم غوغاست . چقدر دلم برای آوین تنگ شده . چقدردلم برای آرشام تنگ شده . چقدر دلم برای خودم تنگ شده .*******************بدجوری حوصله ام سر رفته . خصوصا که درگیر یه تنبیه خود خواسته ام .دو ساعت مرخصی میگیرم بلکه یه سری به مامان اینا بزنم دلم باز شه . هر چند این دل صاحب مرده!! دیگه برای من دل نمیشه . سرم پایینه و دارم وسائلم رو جمع میکنم که سر و کله ی فرهان پیدا میشه. - سلام خوشگل خانم- سلام . از شنیدن صداش جا میخورم . قبلا هم چند باری شرکت اومده بود اما همیشه رئیس شرکت بود و به بهانه ی دیدن برادر زنش میومد سرکی هم تو کار من می کشید اما این بار رئیس رفته یه سفر کاری و پیداش نیست .- این طرفا؟نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و ناخواسته اولین چیزی که به ذهنم میرسه رو به زبون میارم .- اومدم تو رو ببینمفکر میکنم هر بهانه ای بوده قبلا براش آوردم . این دفعه چه جوری میشه سنگ قلابش کنم؟- خوشحالم کردی- داری جایی میری؟- دو ساعتی مرخصی گرفتم- پس به موقع اومدمتو دلم میگم آره دقیقا عین اجل معلق، به شرطی که این احمدی فضول راپورتم رو بهت نداده باشه .- آره ، فقط کاش از قبل بهم خبر میدادی- مگه کاری داری؟- از قبل با روشنک قرار گذاشتممیگم روشنک چون هم میشناسدش هم می دونم ازش خوشش نمیاد . ابروهاش میره تو هم- کار واجبی دارین؟- واجب که نه . ولی اخلاق روشن که دستته . پوزخندی میزنه که یعنی خودتی- حیف شد - بزار یه زنگ بهش بزنم اگه هنوز راه نیفتاده بپیچونمشدوباره چهره اش باز میشه . شماره ی روشنک رو میگیرم و خدا خدا میکنم سرش جایی بند نباشه.- سلام .یکی یدونه رفیق خودم . - سلام . چه عجب یاد ما کردی؟- چطوری روشن جون ؟ کجایی؟- کجا باید باشم ؟سر قبر زن بابای گرامی .- آخ،آخ .پس راه افتادی- آره اونو که از دو سالگی راه افتادم- نه بابا کنسل چیه ؟ فقط خواستم بگم من شاید یه کم دیر برسم.- سرت جایی خورده رها جون ؟ چرا دری وری میگی دختر ؟ - نه بابا حتما میام . آره دم پاساژ میبینمت- داری منو رو فیلم میکنی یا بغل دستیت رو؟- روشنک جان این چه حرفیه ؟ یه روشن که بیشتر نداریم- خیلی خب بابا فهمیدم . حالا باید واقعا بیام یا نه ؟- اونو که اگه لطف کنی ممنونت میشم . - از دست تو من کی راحت میشم ؟- منم همین طور عزیزم . می بینمت.تماس رو قطع میکنم . سعی میکنم با مظلومترین حالت ممکن به فرهان نگاه کنم .- نمی خواستم این جوری شه . ببخشید . اما اون هفته تولدش هم یادم رفت . امروز رو هم اگه نرم خیلی بد میشه تو دلم میگم خدا رو شکر آقایون جز در موارد لزوم تاریخ تولد خودشون رو هم یادشون میره.- باشه عزیزم . ایراد نداره .اما تا اونجا که می تونم برسونمت- زحمتت میشه .فکرمیکنم می خوای مچ من رو بگیری؟ کور خوندی . یه لبخند بهش میزنم که نهایت تلاشم رو می کنم خبیثانه نباشه . با هم از شرکت میریم بیرون و سوار BMW شاسی بلندش میشیم .خداییش هر چیش بد باشه ماشینشو دوست دارم . سعی می کنم بحث رو خودم شروع کنم که به هر جایی نکشه .- از ماشینای شاسی بلند خوشم میاد . ماشین تو هم حرف نداره .باید خوش رکاب باشه نه ؟- بد نیستاین یعنی خفه شو . میخوام به مسائل مهمتر بپردازم .- قیمتی الان حدودا چنده ؟- برای تو فقط قیمت یه خواهش تو دلم میگم انگار اینم فهمیده من به همین راحتیا خر نمیشم . می خواد بهم وعده وعید بده . صد سال سیاه من اگه خودم رو به این ارزونی بفروشم . توی راه تا میاد یه چیزی بگه من مسیر رو می کشونم تو جاده خاکی . بالاخره میرسیم دم پاساژ.- امروزم که نشد درست حسابی همدیگه رو ببینیم . به جاش یه قرار دیگه بزاریم . چطوره؟- خیلی خوبه . شمارم رو که داری منتظره تماست هستم .تو دلم میگم البته اگه جوابت رو دادم .- خب دیگه پس تا بعد.میام پیاده شم که مچ دستم رو میچسبه برمیگردم طرفش که یه لبخند مکش مرگ ما تحویلم میده .- کجا ؟ بدون تشکر ؟منظورش رو میفهمم . مور مورم میشه . به زور حالت چهره ام رو حفظ میکنم و سر انگشتام رو می بوسم و میزارم روی لبش .- این رو داشته باش تا بعد .بلافاصله از ماشین می پرم پائین . پیش خودم فکرمیکنم باید دستم رو آب بکشم . از خیابون رد میشم که قیافه ی طلبکار روشنک این دفعه لبخند واقعی رو روی لبام می شونه . سر می برم جلو که باهاش روبوسی کنم ،کنار گوشم زمزمه میکنه .- پس ما افتخار دیدن جنابعالی رو مدیون این مهندس فرغونی ایم . بزار یه آشی براش بپزم که جرات نکنه دیگه واسه من دردسر درست کنه .- مگه هنوز هست ؟- من رو که دید خیالش راحت شد .شر رو کم کرد- روشن تو چرا سایه ی این رو با تیر میزنی ؟- بزار ببینم .نکنه تو راه مختو زده ؟- گم شو - بدم میاد ازش مرتیکه از قَبَل زنش آدم شده ،حالا میخواد واسش زبر آبی بره- بیخیال بریم یه گشتی بزنیم . - فردا تولد زن بابای نازنینمه هنوز واسش هیچی نخریدم مصیبت شدی دیگه .با خودم تو رودروایستی موندم براش کادو بخرم.با هم یه گشتی تو پاساژ میزنیم که چشمم یه پالتو رو میگیره . میریم و می پسندیم به قیمت که میرسه فروشنده یه چیزی میگه که سرم سوت میکشه . بعد از کلی دل دل کردن تصمیم میگیرم بخرمش . کارت بانکم رو میدم به فروشنده که از حسابم برداشت کنه به دقیقه نکشیده کارت رو بهم برمیگردونه.- خانم حسابتون به اندازه ی کافی موجودی نداره - امکان نداره یه دفعه دیگه امتحان کنید فروشنده محض خاطر دل من که با چشمای گشاد شده دارم نگاهش میکنم یه دفعه دیگه کارت رو توی دستگاه میکشه و بعد سری تکون میده و دوباره کارت رو به طرفم میگیره . فکر میکنم آخه چطور ممکنه ؟ من که یه ماهی میشه هیچ چیز خاصی نخریدم . روشنک صدام میزنه .- بیا با کارت من حساب کن فعلا- هوم؟نه- خره بخرش دیگه خیلی شیکه با اون کیف وکفشی عسلیه هم ست میشه.- بیا بریم یه دقیقه تا پائین- چته تو؟ دارم باهات حرف میزنم ها! دیوانه الان فروشندهه پیش خودش میگه اینا از تیمارستان فرار کردن چرا همچین می کنی ؟ تازه داشتم رو مخش راه میرفتم - بیا بریم تا بانک سر خیابوندست روشنک رو گرفتم و همین طور دنبال خودم میکشم . به بانک که میرسم سریع صورت وضعیت ده گردش آخرم رو از عابر بانک میگیرم . زل زدم به برگه ی چاپیه توی دستم .تقریبا دو ماهه هیچ پولی به غیر از حقوق شرکت به حسابم واریز نشده .مات برگه ی توی دستم موندم.- چی شده ؟ نکنه فرهان فهمیده خرش کردی جلوی حقوقت رو گرفته- هان؟- هان و کوفت . هان و درد. دارم میگم دردت چیه؟- هیچی- بابت هیچی داری خل بازی درمیاری؟- بیخیال روشن . بریم دیگه- چی چی رو بریم . خوبه از جلو چشمم تکون نخوردی وگر نه میگفتم یه چیزی زدی . من هنوز واسه اون جز جگر زده کادو نخریدم که .دوباره با روشنک میریم طرف بوتیک ها یه دوری میزنیم . درباره هر چیزی که ازم نظر میخواد فقط می تونم بگم بد نیست .خودش هم میفهمه اصلا پشت ویترین رو نمی بینم . همه ی حواسم به اینه که حمید دو ماهه بر خلاف قرار و روال ، حسابم رو خالی گذاشته . منم که بی خبر از همه جا همه ی موجودیم رو خرج کردم . یه حساب سرانگشتی میگه 12،13 روز تا سر برج مونده و جیب منم تقریبا خالیه . روشنک هنوز هم چیزی انتخاب نکرده .صدای خودش هم دیگه دراومده.- وا بمونه این مار خوش خط و خال که از اون همه مزایای اکازیونش فقط پادردش نصیب ما شد .- روشن خب اگه دوست نداری نرو . چرا اینقدر عین این ننه جونها غر غر می کنی ؟- برم یه بدبختیه نرم یه جور دیگه . خیر سرم جز اونها که کس و کار دیگه ای ندارم . برم بلکه مخ بابام رو کار گرفتم همچنان یه گوشه ی چشمی به ما داشته باشه .اونقدر ذهن خودم درگیر حساب و کتابه که حوصله ی بحث با روشن رو ندارم .ولی دلم براش میسوزه . اونم تنهاتر از منه .دوستش هم که من باشم که هیچ خیری براش ندارم . - روشنک این زن بابای تو ،تو چه مایه هیکلاییه ؟- من رو ببین . دقیقا عین من منتها 4 سایز بزرگتر- پس بگو بشکه است دیگه- نمی دونم بابای من چه طور با این یه کپه گوشت حال میکنه ؟ البته اولا این قدر افتضاح نبود .پول مفت بابام بهش میسازه روز به روز جاده عریض میکنه- میگم این لباس شبه چطوره ؟- کدوم؟- این ماکسی دکلتهه- رو دل میکنه . خیلی تکه . ولی میخرم برای خودم .چه شود این رو بپوشم؟- دو تا بخر یکی هم برای اون بخر- برای اون زیادی نایسه ! تازه سایز اون هم عمرا بشه- خوب نشه ! روشنک یه نگاهی بهم میندازه و می زنه زیر خنده . - خیلی خبیثی تو دختر .فردا همین رو می پوشم میرم مجلسش . بالاخره این خرید کذایی تموم میشه . سر چهارراه ازش خداحافظی میکنم و برمیگردم خونه . هر جور که نگاه میکنم این چند روزه هیچی هم که نخرم بازم یه سری چیزها برای خونه لازم دارم .دیگه پول نقدی هم توی خونه ندارم . میرم سر وقت کشوی پائین تخت و جعبه ی کادوهای سر عقد . از بعد از شب عروسی این جعبه هم برام شده آئینه ی دق که درش رو تا به حال باز نکردم . محتویاتش رو که بیرون می ریزم می فهمم بر عکس من حمید یه سرکی بهش کشیده و سهم فامیل خودش رو از جعبه برداشته . یکی از سکه های باقیمونده رو برمیدارم تا فردا سر فرصت بفروشمش . تو دلم میگم مژده خانم از فردا خرید بی مورد ممنوع . دلخوشی ها محدود می شوند .کنار پنجره ایستادم و تاریکی حیاط رو نگاه می کنم . انگار اون هم حریف تاریکی وجود من نمیشه .توی تاریکی حیاط هیکل بزرگ و وحشتناک حمید رو می بینم که چشماش رو خون گرفته . مثل دیشب , دیشب که تهدیدش کردم اگر بخواد دوباره زن های هرزه رو خونه بیاره این بار جای بحث با اون از پدرش کمک می گیرم .دوباره گردنم تیر میکشه .درد رو , وحشت رو دوباره حس می کنم .دوباره چشمام سیاهی می ره . طعم گس مرگ رو با همه ی سلول های بدنم می چشم . گیلاسم رو به لب می برم اما دستی زودتر از من از پشت گیلاس رو از لا به لای انگشت هام بیرون میکشه . نفس گرمش رو کنار گردنم احساس میکنم قبل از این که توی گوشم زمزمه کنه.- پری کوچولویی که من میشناسم مشروب نمی خوره .برمیگردم و متین رو نگاه می کنم . دستم رو جلو می برم تا گیلاسم رو پس بگیرم .- خیلی خسته ام .- خستگی رو یه خواب خوب برطرف میکنه . نه یه گیلاس مشروب و شب بیداری .قبل از این که جوابش رو بدم نگاه پرسشگرش رو روی رشته های مرواریدی که به گردن انداختم می بینم . رو برمی گردونم . بازوم رو میگیره و دوباره به طرف خودش برم میگردونه . - یادمه از مروارید خوشت نمی یومد .نا خودآگاه دست می برم سمت گلوم و دونه های گردنبند پهن رو لمس می کنم . - نظرم عوض شد . امروز به ترکیب لباسم میومد .ناباور نگاهم می کنه .- دروغ گوی خوبی نیستی .قبل از اینکه عکس العملی از خودم نشون بدم به رشته های سفید چنگ میندازه . در یک چشم به هم زدن دونه های مروارید روی کف سرامیکی سالن می غلطن . اینقدرهمه جا شلوغه که صدای برخورد دونه های مروارید روی کف سالن فقط توی گوش من طنین میندازه .حالا جای اون رشته ها روی گردنم خطوط پهن کبودی به چشم میاد که حتی متین با دیدنشون ابرو در هم میکشه . موهای بلندم رو دور شونه هام پریشون می کنم. از نگاه های خیره ای که در حال کاویدنمن حالم به هم می خوره . متین با کنار دستش کبودی های گردنم رو نوازش می کنه . یه لحظه تو چشماش برق خشم رو می بینم . اما زود به خودش مسلط میشه . بازوم رو می گیره و من رو می کشونه یه گوشه ی خلوت .- این کار کدوم وحشی ایه ؟- یه گرگی مثل بقیه .- واقعا نمی فهمی یا خودت رو زدی به نفهمی ؟ می خواسته بکشتت . چی شده هنوز زنده ای معلوم نیست .- آخه من سگ جون تر از این حرفام .بازم با خودش میکشونتم . رو به روی آینه ی قدی گوشه ی سالن می ایسته و با دو دستش شونه هام رو می گیره و می چرخونتم رو به آینه .- نگاه کن . جای پنجه هاش روی گردنته . شرط می بندم اگه چند ثانیه دیرتر دستهاش رو برداشته بود خفه شده بودی . داری با خودت چی کار می کنی رها؟ برای خودکشی راه های ساده تری هم هست .- ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت.- رها این شعر نیست . زندگیته .- می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند .ستایش کردم ،گفتند خرافات است .عاشق شدم ،گفتند دروغ است .گریستم ،گفتند بهانه است .خندیدم ،گفتند دیوانه است .دنیا را نگه دارید ،می خواهم پیاده شومزدم به سیم آخر.گنگ نگاهم میکنه .میفهمه که دیگه چیزی نمی فهمم .داغ کردم . توی ذهنم کلمه ها چرخ می خورن و توی سرم غوغاست . نمی فهمم چطوری مانتوم رو می پوشم و از در می زنم بیرون . راه میرم و راه میرم . نمی فهمم کی به خیابون اصلی میرسم . اما بین مردمی که از کنارم رد میشن , بین هیاهوی خیابون حضور متین رو کنارم حس می کنم . اون هم پا به پای من میاد .تو سکوت قدم میزنیم . شاید حتی توی سکوت با هم فکر می کردیم . خسته بودم و بعد از یه کم پیاده روی خسته تر هم شدم . اما حالا آرومترم . حالا دیگه فشار دستای حمید رو روی گردنم حس نمی کنم . به متین که کنارم قدم برمیداره نگاه می کنم .- تو هم شدی شریک دیوونگی های من . برای امشب دیگه بسه شریک.بی هیچ حرفی میره کنار خیابون . برام یه تاکسی میگیره و در ماشین رو باز می کنه تا من سوار شم .اما قبل از بستن در توی چشمام که زیر لامپ کم نور سقف ماشین پیدان نگاه می کنه .- خودت رو دوست داشته باش وبه این فکر نکن که دیگران دوستت دارن یا نه. تو لایق دوست داشتنی رها .در ماشین رو می بنده و من رو با هجوم کلمه هاش توی فضای کوچیک اتاقک ماشین تنها میذاره . با روشنک حرف میزنم که یکدفعه رد یه فلز نازک خنک رو روی گردنم حس می کنم . بعد هم دستهای متین از پشت روی شونه هام میشینه . به گردنم نگاه می کنم . زنجیر پلاتینی که یه آویز پروانه ای شکل از همون جنس با نگین های برلیان ,بهش وصله توی گردنم برق میزنه . چشمای روشنک گرد شده طاقت نمیاره و زودتر از من دهن باز می کنه.- بابا خوش سلیقه . هدیه به چه مناسبت؟متین نگاه شوخش رو از چشمای من می گیره اما فقط برای یک لحظه . دوباره با نگاه به من جواب میده .- تاوانه . می خواستم الماس بخرم .اما ترسیدم زیادی روت اثر بذاره و ازم دور شی .می فهمم منظورش چیه .- اما سرت کلاه رفت . اون گردنبند بدل بود .- تو که اصلی . توی چشماش خیره میشم . مثل همیشه بی فایده است . چشمای اون یه راه یک طرفه است . همه چی رو می خونه اما هیچ وقت بهت نمی گه کی جدی حرف میزنه . روشنک می فهمه که حضورش اضافه است و بی صدا دور میشه .متین هم من رو با خودش به یه گوشه ی دنج سالن میبره .رو به روم می ایسته . اونقدر نزدیک که نفسهاش توی صورتم می خوره . با کناره ی دستش موهایی رو که روی شونه ام ریخته به عقب می بره . به درخشش پروانه ی کوچیک توی گردنم نگاه می کنه .- هر وقت به این پروانه نگاه کردی , پروانه کوچولو , یادت باشه که من با توام .دستش رو دور کمرم حلقه می کنه . موزیک ملایمی که پخش میشه مثل یه حریر نازک دورمون رو می گیره . - با من می رقصی ؟- نه من تانگو نمی رقصم .- تو که تو همه جور رقصی استادی . این که دیگه کاری نداره .- مسئله این نیست . من کلا با کسی تانگو نمی رقصم .طوری نگاهم میکنه انگار می خواد بفهمه چی توی ذهنم میگذره . یه لبخند محو روی لبهاش میشینه . که مهرنوش از راه میرسه و دستش رو توی بازوی متین حلقه می کنه . باطنازی دست دیگه اش رو سمت متین می گیره .- برقصیم ؟- من تانگو نمی رقصم .- از کی تا حالا ؟- مدتیه دیگه کلا تانگو نمی رقصم .طور یکه فقط من ببینم چشمکی بهم میزنه و گوشه ی لبش با لبخندی بالا میره . لبخند مهرنوش شبیه به دهن کجی میشه و با نگاه خشمگینی به من میزاره میره .متین سرش رو خم می کنه و آروم بهم میگه .- چه پسر خوبی شدم من . نه مشروب نه رقص نه معشوقه . گمونم تا چند وقت دیگه شرکتم رو تعطیل می کنم می رم مرکز خیریه باز کنم .- یعنی می خوای کلاس خصوصی های شیطونم لغو کنی ؟ بیچاره تازه داشت راه میفتاد .- مگه شیطونتر از تو هم داریم .می خندم به صدای بلند هم می خندم . از اون خنده ها که چشمام هم با لبهام می خندن . توی نگاه متین یه برقی می شینه . برای چند ثانیه به نی نی چشمای من خیره میشه و بعد سر خم می کنه و لبهام رو می بوسه . نمی فهمم چه حسی دارم . گرمی بوسه اش همه ی وجودم رو به آتیش می کشه .اما از درون می لرزم . انگار یه جریان عجیب توی تمام رگ هام می چرخه . من طعم لذتی رو می چشم که هم حقم هست هم نیست . حقمه چون یه لذت طبیعیه که به عنوان یه زن متاهل باید تا به حال تجربه اش کرده باشم . حقم نیست چون نرمی لبهای شوهرم نیست. اما توی این لحظه نمی تونم بیشتر از این فکر کنم . مغزم از کار افتاده و تنم با همه ی توان این خوشی رو ذره ذره جذب می کنه .بوی تن متین بی قرارم می کنه . دلم میخواد دستایی که حالا دورم حلقه شدن محکمتر منو به آغوش متین فشار بدن . دلم می خواد صدای خورد شدن استخوان هام رو بشنوم . دلم می خواد توی آغوشش حل شم . بسوزم . طوری من رو می بوسه که انگار عصاره ی زندگی رو از لب من می مکه .بعد از یه بوسه ی محکم و طولانی وقتی بالاخره سر که بلند می کنه هنوز هم گیجم . طول می کشه تا بفهمم خیلی وقته نفسم رو حبس کردم . چشمهام رو که بی اراده بسته بودم باز می کنم و نگاهم توی چشمای براق و گیرای متین گیر می افته . چه خواهشی وجودم رو گرفته . خواهش دوباره با اون بودن . فکر می کنم چرا ؟ به خاطر حسیه که به اون دارم ؟ چون... . یه صدایی توی ذهنم, سرم داد می کشه . نه . من حتی نباید توی خیالم هم بهش فکر کنم . حق ندارم این جمله رو خراب کنم . حیفه اسم عشق ! لبخند متین رو می بینم و نمی بینم . یک نفر از پشت دستی روی شونه ی متین میذاره و من رو از اون وضعیت نجات میده .از اونجا دور میشم . تازه می فهمم قلبم 1000 بار در دقیقه می زنه . نفس عمیق می کشم و دستم رو روی سینه ام میذارم بلکه آرومش کنم . تازه فرصت می کنم خودم رو سرزنش کنم . به خودم می گم . این دیگه چه کاری بود ؟ چی شد اون مژده ی محکم که اونقدر دم از پاکی می زد ؟ چی شد اون دختری که جلوی صابری وایستاد ؟ کجاست اون که با یه توی دهنی جواب کسی رو میداد که بی اجازه بهش دست میزد ؟ نه دیگه تکرار نمی شه .دفعه دیگه ... به دفعه ی بعد فکر میکنی ؟ اصلا نبایددفعه ی بعدی در کار باشه . نزدیک بودن به متین ممنوع . اصلا یه مدت نیا این مهمونی ها نمی میری که .نمی دونم کی اومدم پیش آرش و یه دختر دیگه ایستادم . فقط وقتی به خودم میام که آرش صدام میزنه و نظرم رو می پرسه . نظرم رو در مورد بحثی که یه کلمه اش رو هم نفهمیدم . فقط یه لبخند گنگ میزنم . که صدای متین از پشت سر غافلگیرم می کنه .- من می دونم نظر رها در این مورد چیه . همون چیزی که منم باهاش موافقم .بر عکس نظر تو آرش , ریسک کردن و جنگیدن هر چقدر هم امکان موفقیت کم باشه بهتر از مدارا کردنه . هر کسی شهامت مبارزه رو نداره . ولی اونایی که جراتش رو دارن گاهی نتایج خوبی هم می گیرن .دختری که همراه آرشه شروع می کنه به ابراز عقیده اما همه ی حواس من به متینه که حالا خیلی آروم توی گوش من زمزمه می کنه .- کجا من رو قال گذاشتی پری کوچولو ؟ فکر کردی من تو رو به این آسونی ها گم می کنم یه لبخند اجباری میزنم و با صدای بلندی که آرش و دختر همراهش هم بشنون میگم .- دیگه باید برم . بعدا می بینمتون .آرش به حرف میاد .- کجا ؟ تو که تازه اومدی . بمون باهات کار دارم.- باشه یه وقت دیگه .سری تکون میدم و ازشون دور میشم اما متین همچنان همراهم میاد . نگاه آرش رو دنبال خودم حس میکنم.فکر می کنم کاش میتونستم خواستگاریش رو قبول کنم . کاش از اول با مردی مثل آرش ازدواج می کردم تا الان اینجا مشغول سرزنش کردن خودم نباشم. یک دفعه می ایستم و برمیگردم رو به متین . - بفرمائید در خدمت باشیم .کنایه ام رو نشنیده میگیره حتی دستم رو که به طرفش دراز کردم تا برای خداحافظی دست بدیم رو هم ندیده میگیره.- می خوای بری باشه . می رسونمت .- خودم میرم .- ماشین که نداری . دیر وقته .- چیزی که زیاده تاکسی تلفنیه .با یه حالت جدی زل میزنه توی چشمام . نگاهش تنم رو می لرزونه.- حتی اگه قول بدم سکوت کنم؟ دیگه ناراحتت نمی کنم رها. باز هم اجازه ندارم برسونمت؟- واقعا ترجیح میدم خودم برم .- پس وقتی رسیدی یه تک زنگ بهم بزن . این رو که میتونی انجام بدی ؟به نشونه ی موافقت سری تکون میدم و به سرعت راه میفتم . نمی تونم به خودم دروغ بگم اگه فقط یه کم دیگه بمونم همه ی اراده ام در برابر متین ذوب میشه . هرچند همین الان هم مطمئن نیستم چیز زیادی ازش باقی مونده باشه . نمی فهمم چم شده . اراده ی من پوچ و پوشالی شده یا متین واقعا با بقیه فرق می کنه ؟ در خونه رو که پشت سرم میبندم تکیه میدم به در و چشمام رو می بندم دوباره بوسش رو به یاد میارم خیل طولانی نبود اما عجیب شیرین و محکم بود . خیلی نمی تونم توی خیالم بمونم اس ام اسی که بهم میزنه از فکر و خیال بیرون میارتم ." هنوز نرسیدی پروانه کوچولوی لجباز؟ "یه تک زنگ بهش میزنم همون جوری که گفته بود. یعنی که رسیدم . حالا به چی رسیدم خودم هم نمی دونم .*******************خودم رو غرق کار کردم . یه شکنجه ی خود خواسته . بیشتر از دو هفته است که جز سر کار هیچ جای دیگه ای نرفتم . حتی خونه ی روشنک . شاید این طوری می خوام تاوان اشتباهاتم رو از خودم پس بگیرم . بعد از کار دوباره پاهام بی اراده من رو تا مسیری نزدیک خونه ی متین می کشونن . خونه ای که شاید دو سه بار بیشتر نرفتم . اما بهتر از کف دستم راهش رو بلدم . به خودم میام و یه تاکسی دربست تا دم خونه میگیرم . حال معتادی رو دارم که داره ترک می کنه . همه ی وجودش به طرف مواد کشیده میشه . اما می دونه که نباید حتی بهش فکر کنه. فکر کردن به اسم متین هم وجودم رو گرم می کنه . نباید از اول این راه رو میرفتم . من که میدونستم نمی تونم یه دوستی ساده با اون داشته باشم . من که از حس خودم خبر داشتم .توی کشمکش ذهنی خودم غرقم که صدای زنگ موبایلم دوباره پرتابم می کنه توی واقعیت . بدون اینکه به صفحه ی گوشیم نگاه کنم تلفنم رو جواب میدم .- الو- چه عجب حداقل شنیدن صدات رو ازم دریغ نکردی.صدای گرم متین از پشت خط منقلبم می کنه .- نمی خوای جوابم رو بدی؟ نمی دونستم جرمم اونقدر غیر قابل بخششه که تاوانش اینقدر سنگینه.- سلام.- سلام بانو .سلام خاتون. - حالت خوبه؟- تو خوبی؟- من آره ولی تو ظاهرا نه .- من الان خوبم.- یاد من کردی؟- تو که دیگه نه تو مهمونی ها میای نه خونه ی من .مجبور شدم یه مهمونی اساسی بگیرم بلکه ببینمت.- مهمونی؟ کی هست؟- پنج شنبه. میای که ؟- پنج شنبه من یه مراسم عروسی دعوتم.- خب جمعه.- گمونم گفتی مهمونی بزرگ اون وقت هنوز تایمش معلوم نیست؟- نه گذاشتم بعد از هماهنگ کردن با تو بقیه رو دعوت کنم.یه حس عجیبی سینه ام رو پر می کنه . این حرفش یعنی بهانه ای برای نرفتن نمی تونم بیارم . یا باید مستقیم بهش بگم که نمی خوام برم یا اینکه دعوتش رو قبول کنم. دوباره اون قسمت نیازمند وجودم بر همه ی اراده و تصمیماتم غلبه می کنه .- باشه . جمعه شب خوبه.- منتظرتم ها خانمی. می بینمت.گوشی رو که قطع می کنه . انگار تازه عقلم برمیگرده سرجاش و دوباره شروع می کنم به سرزنش کردن خودم .اما وقتی کاری رو انجام دادی و تموم شد چه فایده از سرزنش؟


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد