وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان یک شنبه ی غم انگیز2

  پله های کافی شاپ رو با دو بالا میرم . به پشت در که می رسم نگاهی به ساعت می اندازم .خوبه درست سر وقت رسیدم .می خوام در رو باز کنم بازم فکر می کنم اگه نیومده باشه چی؟ اگه سر کار باشم چی؟به کسی هم توی خونه جریان رو نگفتم .بگم که چی ؟ بعدا بهم بگن مواظب گوشی خودت هم نتونستی باشی ؟ به جهنم بالاخره یه کاریش می کنم . میرم تو . همون اولین نگاه پشت میز کنار پنجره می بینمش .سعی میکنم نفس عمیق و آسودگی خاطرم رو خیلی بروز ندم . جلو میرم .

- سلام

- سلام . عصر به خیر

- دیر که نکردم

- نه درست سر وقت . حال شما ؟

از این همه مودب شدن یک دفعه اش ناخودآگاه ابروهام بالا می پره . خودش میفهمه و می خنده .

- اثرات زهره چشم گیریه دیروزه .

خنده ام رو نصفه نیمه می خورم . هر چند توی چشماش یه نگاه معصومی هست که آدم خیلی هم نمی تونه بهش سخت بگیره .

- ولی ظاهرا به حد کافی نبوده .هنوزم من ایستادم و شما نشستین

انگار خیلیم تو جمع کردن لبخندم موفق نبودم که دوباره دل وجرات گرفته و شوخی رو شروع میکنه .

- آخی تعارفتون نکردم ؟ از تعارف دیروزم خیری ندیدم آخه

صندلی رو عقب می کشم میشینم رو به روش . گارسون میاد دو تا قهوه میزاره جلومون و میره . چشماش پر شیطنت میشه . به روی خودم نمیارم .

- اگه لطف کنین گوشی منو بدین زودتر رفع زحمت می کنم .

- نه بابا .همین جوری که نمیشه . یه نشونی ای چیزی .

- نشون به اون نشون که دیروز برای این که گوشیمو پیدا کنم بهش زنگ زدم بعدم شما جواب دادین .

- هر کی یه شماره ای رو بگیره گوشی مال خودشه ؟ یعنی اگه من به شما شماره بدم شمام لطف کنین یه زنگی به من بزنین گوشی بنده مال شما شده ؟

نمی خوام بحث رو کش بدم . انگار این طرف از منم زبون دارزتره .

- یه نوکیا تاشو مشکیه .

گوشی رو از توی جیبش در میاره میگیره طرفم . دستمو جلو می برم که گوشی رو بگیرم که دستش رو عقب میکشه . اخمام میره تو هم .

- اااااامژدگونیش چی میشه .

- بله؟

- یه رسم پسندیده داریم به اسم مژدگانی . نشنیدین تا حالا ؟

- چقدر؟

- نفرمائید . من کلا آدم کم توقعیم .همین که یه قهوه مهمونم کنید کافیه .

- خیلی خوب . قبول

گوشی رو میگیره طرفم و میگیرمش . بازش میکنم و یه نگاهی می اندازم .

- کسی زنگ نزد ومسیجاتو باز نکردم.شماره خودمم تو گوشیت سیو کردم .

- خدا رو شکر لپ تابمو گم نکرده بودم وگرنه تا الان سایت کاخ سفیدم هک کرده بودین .شمارتونم گمون نمی کنم لازمم بشه.

- قابلی نداشت .گذشته از این گمان نمی کنی ولی مطمئن که نیستی .ضمنا یکی از عکس خوشگلاتو هم برداشتم که بزارم روی شمارت توی گوشی خودم .

چشمام گرد میشه . فکر کنم رنگم حسابی میشه شبیه به ارواح .براق میشم تو صورتش که یه چیزی بارش کنم .چشمم به نگاه شیطونش که میفته یادم میاد اصلا توی گوشیم عکسی نگه نداشته بودم .یه کارت ویزیت میگیره طرفم

- این یکی رو مطمئنم لازمت میشه . قلبت داشت وای می ایستاد .

کارت رو میگیرم "دکتر آرشام آوانسیان "

- دست شما درد نکنه .آقایون اطبا همگی اینقدر خیرخواهن؟ یا فقط شمائین که همه جا دنبال مشتری جور کردنید .

- چه کنیم فداکاری تو ذاتمونه .

میخوام گارسون رو صدا کنم پول این قهوه کذائی رو حساب کنم که مانعم میشه و میگه

- این دفعه رو من حساب کردم اما یادت باشه یه قهوه به من بدهکاری . خانمِ؟

- من مژده ام .

- ببین تو رو خدا . دنبال مژدگانی بودیم خود مژده گیرمون اومد .

پشت چشمی براش نازک می کنم که بقیه حرفش رو می خوره . از کافی شاپ میایم بیرون .

- خوب .خیلی ممنون . خداحافظ

- چی چی رو خداحافظ . لااقل یه تعارف می کردی منو می رسوندی

- شما که ماشین دارین . اونم از نوع مرغوبش

- مثل اینکه بدجور چشمت این ماشین منو گرفته ها . بدبخت چه بلایی هم سرش اومد . فقط خواهشا چشمت یه وقت خودم رو نگیره که اول جوونی هزار تا آرزو دارم .

- چی؟

- هیچی داشتم میگفتم دیروز تصادف کردم . اینه که اگه لطف کنین منو تا یه جایی برسونین ممنون میشم .

مردد نگاهش میکنم .آخرم ریموت ماشینو میزنم و تعارفش میکنم .بلافاصله سوار میشه .

- سکوت خوبه ها .اما من می ترسم بد عادت شم .

- دست بیخ گلوی جنابعالی نذاشتم که سکوت کنین .

- یه بیو بدین بد نیست.

- نیومده پسر خاله شدیا !

- نه قربونت از اون چشم غره ها به من نرو . می ترسم بعد شب تو رختخوابم غرق میشم.

از پر رویی این دکتر از راه نرسیده چشمام گرد میشه .

- کجا برم ؟

- فعلا مستقیم برو . من27 سالمه . رزیدنت قلب ام . شهید بهشتی درس خوندم .

- 27؟

- چه کنیم دیگه . جز نوابغ بودیم .

- مواظب باش ندزدنت.

- اتفاقا چند تا پیشنهاد خوب برای فرار مغز ها داشتم . بپیچ به راست . بهت می خوره 24 سالت باشه .

- نه بابا !!!خودت حدس زدی یا کسی هم کمکت کرد؟

- خوب خودت بگو

- دکتر شدی ولی یاد نگرفتی سن خانمها رو نمی پرسن .

- حالا مثلا چی میشه ؟ می ترسی پشیمون شم پیشنهاد ازدواجمو پس بگیرم ؟!!!

- هه ههه !بی مزه .

- عجب آدمی هستی زیر زبون منو کشیدی بازجویی ام کردی حالا یه کلمه هم بروز نمیدی

- دانشجوی سال آخرIT دانشگاه تهرانم . رشته تحصلیم به کار شما نمیاد خدا رو شکر . نسبت به بابابزرگی مثل توام بچه محسوب میشم .

- بچه جان از بزرگترت اجازه گرفتی داری با ماشینش بازی میکنی ؟ هر چند ماشین بازی پسرونه است . بپیچ به چپ .

- اگه جای این همه چپ و راست آدرس بدی راحتتر نیست .

- آخه بچه ای هنوز . می ترسم گم شی .

- آخه نگرانم با این سن و سال آلزایمر بگیری به مقصد نرسیده رو دستم بمونی .

- خوشم میاد کم نمیاری . فرعی بعدی رو برو راست بعدش دیگه مستقیمه .

بعد از کلی چپ و راست برمیگردیم جلوی کافی شاپ .

- تشخیص طبیت هم اگه به اندازه آدرس دادنت خوب باشه که وای به حال مریضات . برگشتیم سر جای اولمون که .

- خوب ماشینمو که نمیشد همین جا ول کنم به امان خدا .

- تو که گفتی ...

- من گفتم تصادف کردم .نگفتم ماشین نیاوردم که . رفتیم یه دوری زدیم خوش گذشت . تا بعد.

همین طوری مات و مبهوت به این موجود نگاه می کنم که با لبخند پیاده میشه . میره طرف هیونداش که یه کم دورتر از کافی شاپ پارکش کرده.

**********

سر کلاس ساختمان داده ها استاد با لهجه ی غلیظی داره یه مبحث سخت رو درس میده و به قیافه ی هاج و واج ما هم اصلا اهمیتی نمیده وهمچنان زده روی کانال زبان اصلی و با دور تند جلو میره . همه تند تند دارن نت برمیدارن که یک دفعه جو جدی کلاس رو صدای بنیامین به هم میریزه . " دنیا دیگه مثل تو نداره ...". همه برمیگردن و به من زل میزنن . هول میشم . هر چی کیفم رو زیر و رو میکنم موبایلم رو پیدا نمی کنم ."نه داره نه میتونه بیاره ..." استاد هم بالای سرم ایستاده و با عصبانیت نگاهم میکنه و با پنجه ی پا به زمین می کوبه .تو دلم میگم انگار با ریتم آهنگ ضرب گرفته . لبم رو گاز میگیرم بیشتر از این با لبخندم اوضاع رو خراب نکنم .کیفم رو برمیگردونم و موبایلم میفته روی دسته ی صندلی .صبر استاد تموم میشه و به حرف میاد .

- اگه به سلامتی گوشیتون رو پیدا کردین , تشریف ببرین بیرون . هم شما به تلفنتون میرسین هم ما به درسمون .

- معذرت می خوام . الان خاموشش میکنم .

- از روز اول گفتم سر کلاس من موبایلا خاموش . بیرون .

صدای خنده ی چند تا بچه ها اعصاب رو به هم میریزه . خصوصا یوسفی که دوباره خودشیرینیش گل می کنه .

- لابد منتظر تماس خیلی مهمی بودن .خدا رو خوش نمیاد جوون مردم اون طرف خط بال بال بزنه.

دلم می خواد جواب دندون شکنی بهش بدم اما برای امروز به حد کافی استاد رو عصبی کردم . نمی خوام آخر ترم باهام سر لج بیفته .وسائلم رو جمع میکنم و از در کلاس میزنم بیرون .صدای زنگ گوشیم هم همزمان قطع میشه . زیر لب با خودم غرغر میکنم . خدا بگم این مهدی رو چه کار کنه . صد دفعه گفتم " به موبایل من دست نزن . به این میگن تلفن نه اسباب بازی .نمی فهمم مامان و بابام چی فکر کردن که تازه بعد ده سال هوس بچه دوم کردن .حالا من مجبور باشم با یه پسر بچه 10 12 ساله سر و کله بزنم. اصلا این خروس بی محل کی بود که آبروی منو سر کلاس برد ؟ "تا می خوام شمارش رو چک کنم دوباره زنگ میزنه . به صفحه ی گوشیم که نگاه می کنم اسم آرشام رو می بینم . آرشام دیگه کدوم ...؟

- بله ؟

- سلام . صبح به خیر .

صداش رو میشناسم . همون راننده ی اون روزیه .

- علیک . امرتون ؟

- امروز انگار خیلی خوش اخلاقی ها .

- همینه که هست . فرمایش ؟

- زنگ زدم قرار بزاریم امروز ناهار با هم باشیم .

- ببین آقای دکتر . اشتباه گرفتی .

- اااا! یعنی این شماره ی مژده خانوم نیست ؟ ولی صدای شما که خیلی شبیه اونه . شما برادر دوقلوشین ؟

- من از این لوس بازیا خوشم نمیاد . شما دکترا که دست و بالتون بازه . برو سراغ یکی که از نمکدونی مثل تو خوشش بیاد.

- آره واقعا . میدونم اگه با تو ناهار بخورم سوءهاضمه میگیرم . ولی چه کار کنم ؟ قهوه ی تلخو به آبنبات قیچی ترجیح میدم .

- با توجه به بی مزگی تو همون آبنبات برات بهتره .

- بیا به جای بحث درباره ی آشپزی به یه تشخیص پزشکی در مورد مرض تو برسیم . فکر کنم صبح از دنده ی درستی از خواب بیدار نشدی قولنج کردی .

از کوره در میرم .

- همین الان به خاطر تلفن جنابعالی از کلاس اخراج شدم اگه دستم بهت برسه خودم دکتر لازمت میکنم . شیرفهم شد ؟

بی توجه گوشی رو خاموش می کنم

توی حیاط دانشکده با چند تا از بچه هاایستادیم و لشکر کشی می کنیم برای رفتن به سینما .چشمم به سمن می افته که با شونه هایی افتاده از ساختمان اداری دانشگاه بیرون می آد . به طرفش می رم یکی محکم میزنم پشت کمرش .

- آی خانم کجا ؟کجا ؟ استاد آزاد امروز نیومده .می خوایم بریم سینما .توام میای ؟

- نه حوصلشو ندارم .

- بیا دیگه . خوش می گذره . از این اتفاقا قرنی یه دفعه بیشتر نمی افته ها !

- باشه یه دفعه ی دیگه .

بی توجه , همون طور که توی عالم خودش غرقه ساختمون دانشکده رو دور میزنه . همیشه هر شیطنتی توی دانشکده باشه یک طرفش به من و سمن ختم میشه چه وقتیکه اطلاعیه ی ساختگی عدم تشکیل کلاسها را به تابلو اعلانات میزدیم یا وقتی فلاپی های تکالیف کلاس های دیگر را از قفسه استاد برنامه نویسی کش میرفتیم . هر چند با هیچ کدوم از بچه های کلاس دوستی نزدیکی نداره اما من و سمن رابطه ی خوبی داریم . نمی فهمم امروز چرا بر خلاف همیشه گرفته است . دنبالش میرم .

- چی شده بابا ؟ آخر ترمه بیا بریم قبل امتحانا یه انرژی توپ بگیریم .که شب امتحان فاتحمون خوندست .

بدون اینکه نگاهم کنه به یکی از کلاس ها میره . روی صندلی میشینه و سرش رو روی دسته اش می ذاره .

- تو برو خوش بگذره .

- بیا دیگه .بابا ما که نمی ریم فیلم ببینیم میریم ملت رو فیلم کنیم .

- حسش نیست مژی.

- بدون تو مزه نمیده آخه. بیا خودم حالت رو جا میارم ضعیفه .

جوابم رو نمی ده اما تکون خوردن شونه هاش متحیرم میکنه . دستم رو میزارم زیر چونه اش و سرش رو بلند می کنم . صورتش خیس اشک شده . سرش رو روی سینه ام می ذارم .صبر میکنم بلکه یه کم آروم شه . نمی تونم حدس بزنم چی شده . سمن هیچ وقت از زندگی شخصیش حرف چندانی نمیزنه . شاید همین نقطه اشتراک ما دو تا است که به هم نزدیکترمون می کنه .

- چی شده سمن ؟ چرا گریه میکنی دختر . نکنه عاشق شدی ما خبر نداریم ؟

سرش رو برمیگردونه . پوزخند تلخی می زنه .

- شنیدی میگن گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره ؟

- حالاچی شده مگه؟

- ولم کن مژده حوصله ندارم .

- خب بگو دردت چیه ؟

- دست از سرم بردار .

- تو که میدونی من چه کنه ای ام . جون مادرت بگو چته .

اینو که میگم بغضش میشکنه و شروع میکنه به هق هق .

- مامانم . مامانم داره از دستم میره .

- درست حرف بزن ببینم چی میگی.

- قلبش مشکل داره . باید عملش کنن .

- خوب این که غصه نداره . دور از جونش مرض لاعلاج نگرفته که این جوری آب غوره می گیری .

- آخه چه جوری . ما که بیمه نیستیم .عملشم چند میلیون خرجشه .

- بالاخره جور میشه . یه وامی قرضی چیزی... . دنیا که به آخر نرسیده بچه جان .

- وام که ضامن می خواد .من از کجا بیارم ؟ قرضم کسی نمونده که بهش رو ننداخته باشم .

- بابات...

- سه سال پیش که بالاخره خودشو تو مواد خفه کرد فکر می کردم هر چی بدبختی بود دیگه تموم شد . نمی دونستم قرار نیست یه آب خوش از گلوی ما پائین بره . مامانم هم که خیاطه شغل دولتی نداره که بتونیم کاری کنیم . دیروز رفتم پیش عموم به اون رو زدم .میگه "بابات کلی به من بدهکار بوده نداده . دیگه ندارم که بخوام بهتون قرض بدم ". یکی نیست بگه اون موقع هم اگه چیزی می خواستیم بهمون می گفتی" بدم بابات همشو دود می کنه" . یه قرون به ما قرض نمی دادی . نمی دونم چه خاکی توی سرم بریزم .

- خانواده مامانت چی ؟ اونا نمی تونن کمکتون کنن ؟

- فقط یه خاله دارم که اگه زندگی خودشون رو راه ببرن هنر کردن .

- با گریه که چیزی درست نمیشه . خدا بزرگه.

- عملش سنگینه و سخته . عمل هم کنه معلوم نیست نتیجه اش چی بشه .

- با گریه ی تو هم چیزی درست نمیشه . پاشو فعلا بریم . باهم یه فکری میکنیم بالاخره .

میگیردم و از توی جیبم یه دستمال کاغذی بیرون میارم . میگیرم طرفش.

- بزار مثل این بچه کوچولو ها دماغتو تمیز کنم .فین کن عسیسم .

یه لبخند کج و معوج میاد رو لبش .

- مسخره .

تو دلم جوابش رو میدم .آره مسخره ام که فکر میکنم بالاخره یکی باید این وسط مسئولیت کارا رو قبول کنه .

*****

با سمن میریم دنبال گرفتن وام از صندوق قرض الحسنه. از ساختمون که بیرون می آییم سمن لبه ی جدول خیابان میشینه .

- چی شد دختر ؟ چرا نشستی ؟

- این همه دوندگی آخرش هم پولی که میدن نصف پول بیمارستانش هم نمی شه . این ترم مامان حالش خوب نبود پول دانشگاه رو هم ندادم . وام صندوق رفاه رو هم باید تصفیه کنم .

بلندش می کنم .

- خوب نیست اینجا نشستی . بیا بریم این پارک بغل .

ساکت روی نیمکت کنار هم نشستیم .مغزم دیگه کار نمی کنه . به هر جا که میشید سر زدیم . به بابا رو زدم که با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم گفت :" من این همه پولم کجا بود با حقوق کارمندی ؟ " اما بیشتر انگار می خواست بگه " باز یکی دو چیکه اشک اومد این خانم ها باورشون شد !" . سراغ عموی سمن هم رفتیم که کاش اونجوری که فکر میکرد جوابمون رو میداد . لا اقل سنگین تر بودیم . به سمن نگاه میکنم که غمبرک زده . دیگه عقلم به جایی قد نمیده .به بساط مجسمه های گچی کنار پارک زل زدم . چشمم از روی صورتک های گریان روی صلیب کشیده ای می چرخه .فکری توی ذهنم روشن می شه . موبایلم رو در میارم و شماره می گیرم . دعا میکنم بعد چند هفته هنوزم من رو یادش باشه . خدا خدا میکنم نپرسه شما؟

- بله ؟

- سلام . عصر به خیر . چطوری ؟

- به به سلام . از احوال پرسی های شما .

نفس راحتی می کشم . به سمن که متعجب نگاهم می کنه لبخندی میزنم . تو دلم میگم از اون همه هوشی که دمش رو میزد لااقل حافظه ی خوبی داره . ترشی نخوره یه چیزی میشه .

- کاری نداره حالا می پرسم خوبی ؟

- ممنون . تو چطوری ؟هر چند پرسیدن نداره . معلومه خیلی خوبی که بالاخره یاد من افتادی.

- از اون جایی که من آدم پیچیده ای ام حالمو تصویری باید ببینی تا بفهمی چطورم . حالا کی وقت داری یه قراری بزاریم .

- فردا خوبه ؟

- خوبه . کافی شاپ کویر همون ساعت . خوبه ؟

- خوبه . کاری نداری ؟ باید برم .

- نه .پس می بینمت .

هنوز هم سمن همان طور عجیب نگاهم می کنه .

- چیه ؟ منم یه چند تا دوست و آشنا دارم شاید به یه دردی بخورن .

- دوست وآشنا یا دوست پسر و اینا ؟

- اااااا سمن . منو دست کم گرفتی یا درست نشناختیم هنوز ؟ من و این حرفا ؟من که به این جماعت از خودراضی رو بده نیستم . اما شاید شد یه استفاده ای از این موجودات بی مصرف ببریم .بالاخره باید خلقتشون یه دلیلی داشته باشه یا نه.

***********


به ساعتم نگاه می کنم . بیشتر از بیست دقیقه از وقت قرارمون گذشته اما هنوز هم از آرشام خبری نیست . توی ذهنم براش خط ونشون می کشم . فقط دلم می خواد نیاد و من رو سر کار گذاشته باشه زنده زنده می سوزونمش .

بالاخره با یه لبخند از راه میرسه . از چهره ام می خونه که چقدر عصبانی ام . دستهاش رو به علامت تسلیم بالا می بره .

- باور کن قبل از اومدنم یه مورد اورژانسی پیش اومد .

- شانس آوردی غیبت نزدم هنوز برات وگرنه دفعه ی بعد باید ولیت رو می آوردی .

- قول میدم پسر خوبی باشم . یه لنگه پا واینستون منو اینجا .

- خوب بگیر بشین .

دستش رو دراز میکنه طرفم .

- حالا میشه سلام احوالپرسی کنیم؟

بی توجه به دستش جوابش رو میدم.

- سلام

- قهر نکن دیگه . من که عذرخواهی کردم.

- مگه بچه ی دو ساله ام که قهر کنم؟

نگاهی به دستش که هنوز توی هواست میندازه و بعد سری تکون میده که یعنی چی؟پشت میز میشینه .

- من کلا با آقایون دست نمیدم.

- به قیافه ات نمیاد اینقدر بچه مثبت باشی. نکنه من مشکلی دارم ؟

- بحث بچه مثبتی نیست . بحث درست و غلطه .

- آهان !قرار گذاشتن درسته اما دست دادنت غلطه؟

- شما دکترا همه ی توصیه های پزشکی رو میدونید . به همه شون عمل می کنید؟ دکتر سیگاری که اصلا نداریم؟

گارسون میاد طرفمون و بحث عوض میشه.

- بستنی میخوری ؟هوا امسال زود گرم شده .

دو تا بستنی سفارش میده . بعد از رفتن گارسون یه ابروش رو بالا می بره و به من زل میزنه .

- خوب چه خبر ؟

- گرون شده دل و جگر. آخر ترم دانشجوهای شب امتحانی چه خبر می تونه باشه ؟

- آهان ! واسه خاطر همین بالاخره بعد هیفده هیجده روز یاد من افتادی

- آره دیگه . مگه دکتر قلب نبودی؟ گفتم بیای یه کم قوت قلب بهم بدی .حالا شما چه خبر ؟

- بیمارستان و مطب و مریضو ... چه خبر می تونه باشه ؟

- مریض و دوست دختر و همکارای جوون و دلبر و پرستارهای خوشگل منتظر شوهر و...

- بابا قافیه .مریضای من بیچاره همه پیرمرد پیرزنن . شانس ندارم که .

- خوب میرفتی یه رشته ی دیگه مثلا جراحی پلاستیک . همه مریضات دخترای جوون بودن .میومدن واسه جراحی بینی .

با انگشت نوک دماغمو بالا می برم . میزنه زیر خنده .

- کاش زودتر باهات آشنا شده بودم یه مشورتی ازت برای انتخاب رشته می گرفتم .

- حالا اوضاع کارت چی جوری هست . جراحی هم میکنی یا مریضای بدبخت رو به اتاق عمل نرسیده به کشتن میدی .

- منو دست کم گرفتی ها . یه دفعه بیا ببین چه می کنم .

- من که شرمندتم . کلا قلب ندارم . ولی یه دوست دارم مامانش ناراحتیه قلبی داره .

بعد همه ی اون چیزی رو که از سمن شنیدم با یه کم پیاز داغ براش تعریف میکنم .با دقت گوش میده و وقتی حرفام تموم میشه با یه لبخند با مزه میگه.

- گفتم تو بی خودی سراغ ما رو نمی گیری. قضیه ی همون شانسیه که گفتمت ندارم ها

- خودت کارت ویزیتت رو دادی گفتی لازمم شد باهات تماس بگیرم . ناراحتی میریم پیش یه دکتر دیگه .

- باشه برو پیش یه دکتر دیگه.

- ااا!!! پس قسم پزشکیت چی میشه ؟

- خیلی پر رویی دختر . میدونستی ؟

بعدسری تکون میده و میگه .

- فردا پرونده ی پزشکیش رو بیار ببینم اصلا ناراحتیش چیه . با مددکاری بیمارستانمون هم حرف میزنم ببینم چه کار میشه کرد .

- کجا بیارم ؟

- مطب .

- اُکی .آدرس میدی ؟

- همون کارت ویزیتِ که میگفتی ها آدرس روش هست .

- میدونم ولی آخه کارتت ...

- فکر نمی کردی لازمت بشه انداختی دور.

- نه به این شدت . فقط گمش کردم .

یه کارت دیگه بهم میده و میگه

- ببینم این یکی رو هم گم می کنی ؟

*******

سر کلاس نشستم که حس میکنم دارم می لرزم .دقت می کنم می فهمم دوباره گوشیمو گذاشتم توی جیب مانتوم .خدا رو شکر حداقل روی سایلنت گذاشتمش. درش میارم و نگاهی به صفحه اش میندازم .اسم آرشام روشن و خاموش میشه . به استاد بداخممون که نگاه می کنم قیدبیرون رفتن از کلاس رو میزنم .یه نگاه به اطراف می ندازم . سریع پامو میزارم روی سیم ویدئو پروژکتور که از کنارم رد شده .تصویر اسلاید روی تخته می پره . تا استاد سرگرم عیب یابی میشه سرم رو میزارم روی میزو گوشیم رو جواب میدم.

- الو ؟

- سلام . چطوری ؟

- چی شد ؟

- چرا اینقدر صدات گرفته است ؟

- سر کلاسم .

- کلاستون تو اعماق چاه برگزار میشه ؟

- می گی یا نه ؟

- همه چی حله بگو مامان دوستت فردا ساعت 10 بیاد بیمارستان .

- پول عمل ؟

- گفتم که همه چی درست شد . با یکی از استادام هم هماهنگ کردم .

- دمت گرم و رخت میگون .

یک دفعه یه چیز تیزی توی پهلوم فرو می ره دست و پام یک متر می پره . سر بلند می کنم . می بینم سارا با نوک خودکار به من می زنه .

- نزدیک بود لو بری .شانس آوردی به موقع پاتو ور داشتی .

از خوشی طاقت نمیارم تا آخر کلاس صبر کنم . خم میشم و از پشت با نوک پا محکم به ساق پای سمن می کوبم . وقتی برمیگرده یه لبخند و چشمک تحویلش میدم . لباش با یه لبخند ملایم از هم باز میشن .

*******

با سمن روی نیمکت بیرون اتاق عمل نشستیم . توی چند ساعت گذشته اونقدر حرفهای امیدوار کننده توی گوش سمن زمزمه کردم که دهنم کف کرده . هر چی دعا از حفظ بودم خوندم . در اتاق عمل باز میشه و آرشام میادبیرون . سمن جلو میدوه . اما انگار جرات پرسیدن چیزی رو نداره . من به حرف میام .

- چی شد ؟

- عملش خوب بود .الان تو ریکاوریه .

سمن از شدت ضعف روی زانوهاش میفته .

- پاشو پاشو باید یه شیرینی درست حسابی بدی . بی خودی هم خودتو به غش و ضعف نزن که این یکی هم بیفته گردن من .

با آرشام سه تایی میریم کافی شاپ نزدیک بیمارستان . سه تا سان شاین سفارش میدیدم و میشینیم دور هم . خیره میشم به آرشام که یه لبخند مهربون و موقر روی صورتشه . با اینکه از قیافه اش خستگی میباره اما با حوصله داره جواب سوالای سمن رو میده . وقتی اون روز بهش زنگ زدم فکرنمیکردم کاری برامون بکنه . پیش خودم گفتم تیری است در تاریکی . نشد هم که نشد . اما بیچاره چیزی کم نذاشت .پیش خودم فکرمی کنم یه خورده که بگذره از اون دکترهای خوب میشه بعد تو دلم میخندم و میگم مگه الان نیست . یک دفعه آرشام برمیگرده طرف من . من رو با اون لبخند میبینه که زل زدم بهش یه لبخند آنچنانی میشینه رو لبش و شیطون نگاهم میکنه . به روی خودم نمیارم و سرم رو به خوردن سان شاینم گرم میکنم . تو دلم با خودم قرار میذارم ازش یه تشکر درست و حسابی بکنم . امروز که با این ضایع بازی که درآوردم دیگه نمیشه


با خودم فکر می کنم عجب روز بدیه امروز . اون از صبح تو دانشگاه که این پسره یوسفی دوباره موی دماغم شد . این از الان . پسره با اون ریختش که عین اشباح سیاه می مونه و همیشه خدا بوی سیگارش آدم رو خفه می کنه گیر داده به من . سر کلاس زبان موقع کنفرانس من که شده برگشته می گه " عجب لهجه ای فکرکنم زدین زبان اصلی . فقط صحنه نداشته باشه یه وقت با حراست درگیر می شیم " . استاد هم که جای اینکه یه چیزی بهش بگه هرهر میخنده . الان هم که اومدم عیادت مامان سمن و برگشتم . موقع برگشتن جزوه ها رو برداشتم کیفمو جا گذاشتم . خوبه حالا خودمو جا نذاشتم ! هر چی هم به نگهبان اصرار می کنم نمی زاره برم بالا میگه وقت ملاقات تموم شده . بابا من روکه دیدی الان از ملاقات اومدم . بدون کیفم چطوری برگردم ؟ همین طور زیر لب غرغر می کنم و دور خودم می چرخم . که محکم می خورم به کسی . برمیگردم و آرشام رو می بینم .

- ااا این دفعه دیگه تو مقصر بودی . خانوم دنده عقب اومدی اونم بدون راهنما .

- آرشام سربه سرم نزار که اصلا حوصله ندارم ها !

- خدا رحم کنه . حالا چی شده ؟

- کیفمو پیش سمن جا گذاشتم .این نگهبانِ هم نمی زاره برم بیارمش .

- خوب زنگ می زدی سمن می آوردش .

- بعد بگو من آی کیوم زیاده .خوب موبایلم هم تو کیفمه دیگه .

- یعنی من موبایلمو بدم حله ؟

- نچ . شماره چی ؟

- نخیر آی کیو ی تو زیاده که شماره دوستت رو هم حفظ نیستی .بیا ببینم .

دنبالش میرم . با نگهبان صحبت می کنه .

- آقای یوسفی بزار این خانوم یه دقیقه بره کیفش رو بیاره .

همین طوری که پله ها رو بالا می دوم فکر می کنم عجب تصادفی هر دو تاشون یوسفی ان . به اتاق که می رسم می دوم تو .کیفم رو چنگ می زنم و به نگاه حیرون سمن می خندم و میگم.

- کاری پیش اومد زنگ بزن , بی تعارف .

از در اتاق که بیرون میام میبینم در آسانسور بازه می پرم توش . کی حوصله داره این همه پله پیاده بره . وقتی پایین می رسم می بینم آرشام با خنده نگاهم می کنه .

- ببینم خانوم شما به زبان فارسی مسلطین ؟

- چی ؟

- اگه روی در آسانسور رو نگاه کنی می بینی نوشته مخصوص حمل بیماران.

- خوب منم بیمارم دیگه . همین الان یه تصادف سنگین داشتم . خودت که شاهد بودی .

- من فکر می کردم تو کیفتو بالا جا گذاشتی اما ظاهرا اخلاقت جا مونده بوده .کار داری؟

- نه میرم خونه .

- پس تو محوطه ی بیمارستان یه خورده صبر کن می رسونمت .

صبر می کنم . بیست دقیقه بعد لباس عوض کرده و از در بیمارستان میاد بیرون .همون طور در حال حرکت به من می گه بریم . پشت سرش راه میفتم و فکر می کنم عجب بلند بالا است ! توی ماشین سکوت بر قراره . بد جوری کنجکاوم اما برای پرسیدن دل دل می کنم .میفهمه با شیطنت می گه :

- بپرس .

- چی رو ؟

- همون که می خوای بپرسی رو .

- من که چیزی نمی خوام بپرسم .

- پس این چشمای منه که داره دو دو میزنه که بگم نگم ؟

- اااامممممم . نمی دونم اصلا چی می خوام بپرسم . فقط خواستم راجع بهت بیشتر بدونم .

- من یه پدر و مادر خوب دارم . پدرم تو کار تولید پوشاکه مادرم خانه دار . یه خواهر و برادر بزرگتر از خودم هم دارم که هر دو تا ازدواج کردن. خودمم که میبینی بچه ی خوب خوش تیپ ماه مامان جیگر .

- اااادیدی چی شد؟

- چی شده؟

- هی بهت گفتم جراحی پلاستیک بخون گوش نکردی . حالا تو این دوست ورفیقات جراح پلاستیک پیدا نمیشه؟

- واسه ی چی؟

- بسکه دروغ گفتی دماغت شده قد خربزه . بچه جان کمتر خالی ببند . ماه !! خوش تیپ!!

- خب چی بگم ؟

- حقیقت رو . بهتره خودت اعتراف کنی اونجوری بهت تخفیف میدیم .

- اولا بهار تموم شد . دیگه از تخفیف آخر فصل خبری نیست . دوما اعتراف رو یا پیش کشیش می کنن یا بازپرس . تو کدومشونی الان ؟

- آرشام کلیسا هم میری ؟

- گاهی اوقات

- چه پسر بدی ! یه دفعه میشه منم باهات بیام؟

پوزخندی میزنه و لحنش برای بار اول تلخ میشه .

- فکر میکنی اونجا چه خبره ؟

- مسلما خبر خاصی نیست . خدا همه جا هست . منتها بعضی جاها ما بیشتر با خدائیم .

برمیگرده و یه لحظه نگاهم میکنه . نگاهش دوباره مهربون شده منتها انگار غیر از مهربونی یه چیز دیگه هم توی چشماش هست . وقتی میبینه این جوری گذاشتمش زیر ذره بین دوباره به حرف میاد .

- دیدی درست حدس زدم

- چی رو؟

- مفتش بودن جنابعالی رو

- اوی درست حرف بزن

- بگو بیبنم کجای حرفم غلطه .من این همه از خودم گفتم تو تا حالا یه کلمه هم درباره ی خودت بروز ندادی .

- من یه زندگی معمولی دارم . یه برادر 12 ساله ی محصل . یه مامان خانه دار و یه بابای کارمند .چیز تعریفی ای نیست . تو چی شد پزشکی خوندی ؟

- بابام دوست داشت منم مثل آرشاک , برادرم کار اون رو دنبال کنم اما من از بچگی دوست داشتم دکتر شم .

- چرا ؟

یه لحظه برمیگرده طرفم و با یه حالت خاصی نگاهم میکنه .

- بچه که بودم یه همسایه داشتیم که من و پسرش خیلی با هم صمیمی بودیم با اینکه باهم , هم سن بودیم اما اون چون از من درشتر بود همیشه هوامو داشت . با هم مدرسه میرفتیم , با هم شیطنت میکردیم . دوازده سالمون بود که یه روز تو خیابون دوچرخه سواری می کردیم یه ماشین زد بهش . بعد از سه روز که تو کما بود مرد. من تمام اون سه روز فکر می کردم اگر من دکتر بودم شاید می تونستم یه کاری براش بکنم .

چهره ی گرفته اش نشون می ده بر گشته به خاطراتش . اما زیاد طول نمیکشه که دوباره میشه همون پسر بچه ی شیطون و میخنده .

- خوب .مصاحبه تموم شد ؟ بنده پذیرفته شدم؟

- به عنوان ؟

- بعد این همه مدت تازه میگی تایتانیک زنه بود یا مرده . می خوام ببینم لقب جک به من میرسه یا نه ؟

یه ابروش رو انداخته بالا و داره وراندازم میکنه .متوجه شیطنتش میشم .

- نوچ . اشتباه گرفتین . من رز نیستم .

- اونو که میدونم . جنابعالی کاکتوسید .

- دوباره به روت خندیدم پر رو شدی؟

- حالا نمیشه همیشه به روی ما بخندین ؟

جدی میشم بهش نگاه میکنم .

- نه نمیشه. من اهل دوست پسر و این جور برنامه ها نیستم .

- چرا اونوقت ؟

- دوست پسر و دوست دخترا مدام یا در حال پیچودن همدیگه ان یا دارن دروغ میگن یا همدیگه رو کنترل میکنن . بعد یه مدت هم سر هیچی دعوا می کنن بهم میزنن .بدون اینکه بدونن اصلا برای چی شروع کردن . این وسط هم یکی احساساتش صدمه میبینه همیشه .من نه از دروغ نه از سرک کشی دیگران تو زندگیم نه از حرفای صد من یه غاز و دلبری بی خود خوشم نمیاد . تازه اینا مال اولشه کم کم توقع آقایون بالا هم میره .

- خدا رو شکر . دختر برادر من با این که سه سالشه از تو لوندتره .

دوباره میزنم تو خط شوخی .ابرو هامو تو هم گره میکنم و با مشت میکوبم به بازوش که برمیگرده و با چشمای گرد شده نگاهم می کنه .

- اوی ! چه کار می کنی ؟ بخوای باهام دست بدی من نجسم . اما برای کتک کاری ایرادی نداره بهم دست بزنی ؟

- اولا بهت گفتم من با برد پیتش هم از این صحبتا ندارم . دوما دفاع از خود بود کتک کاری چیه ؟

- آینه بدم خدمتتون . همچین آنجلینا جولی هم نیستی ها .بعدش هم راست میگی کتک کاری چیه . ایراد ضرب و جرح .

- تو قلب می خونی یا پزشکی قانونی ؟

- هیچکدوم من پاپ می خونم

بعدم میزنه زیر آواز

من نباشم کی تحمل می کنه حال تو رو

با رقیب رفتن و اذیتا و آزار تو رو

تو خودت داور میدون شو بگو

کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو


- خب بابا تو فکر کردی کی هستی ؟ انریکو لابد ؟

- از همین زبون درازینت خوشم میاد . حالا آخرش چی؟

- گفتم که من دوست دختر کسی نمیشم

- دوست که می تونیم باشیم؟

- بی هیچ توقعی؟

- بی هیچ توقعی .

*******



کارای ترخیص مامان سمن تموم شد . آرشام با این که امروز بیمارستان کاری نداره اما اومده تا اونها رو برسونه خونه . توی برخورد با اونها اونقدر متین و موقر شده که من یکی باورم نمیشه همون پسر بچه ی شیطون همیشگی باشه . سمن و مامانش رو میرسونیم .

- خوب حالا کجا بریم ؟

- منو برسون سر خیابون اصلی .باید برم خونه.

- ای بابا بازم خونه ؟ یه کوهی کمری شیطنتی . جون تو شرارت خونم افتاده .

- من امتحان دارم . باشه بعد . برای شیطنت هم دانشگاه وقت زیاد دارم .

- توی بچه خرخون و شری؟

- با خر خونی هم یه جور آتیش میشه به پا کرد .اگه بدونی امروز چی کار کردم .

- چه دسته گلی به آب دادی؟کلاس نداشتی که بگم با استادتون بحثت شده .

- پسره بود که گفتم . یوسفی . امروز سر امتحان پشت سر من نشسته بود هی التماس می کرد بهش تقلب برسونم . خیلی هم ازش خوشم میاد سر امتحانم منو ول نمی کنه. یه نگاهی به سوالا کردم دیدم هی داره میگه سوال دو سوال دو . سوال دو هم یه سوال شش نمره ای تمیز . شروع کردم نوشتن و بعدم با سخاوت برگه ام و باز گذاشتم تا از روی دستم بنویسه .

- این بود شیطنتت ؟ خوبه حالا ازش خوشت نمیاد و این همه هم اذیتت کرده وگرنه چی کار میکردی ؟

- چقدر عجولی . بزار بقیه اش رو بگم . بعد یه جوری تابلو زل زدم به بغل دستیم که مراقب بلندم کرد و نشوندم چند تا صندلی جلوتر . بعد منم با خیال راحت روی کل جواب سوال دو خط کشیدم و از اول نوشتمش .

- چرا اونوقت ؟

- آخه یه دری وری هایی نوشته بودم که فقط از دانشجویی مثل این یوسفی انتظار میرفت

- بابا تو دیگه کی هستی ؟

*******

امتحانام بالاخره چند روز پیش تموم شدند . زنگ میزنم به آرشام و دعوتش میکنم همون کافی شاپ همیشگی .

- سلام ستاره سهیل . چه عجب !

- سلام .اشتباه گرفتی دکتر جان . من مژده ام . ستاره کیه ؟ ا...اعلم .

- قسمت سهیلش رو با تو بودم . با این اخلاقت فقط به پسرا میری

- میگم یه دفترچه یادداشت بخر اسم دوست دخترات رو بنویس قاطی نکنی

سفارش قهوه و کیک میدم .

- خوب حالا مناسبت این ناپرهیزی امروز چیه ؟

- گواهی ناممو گرفتم .

چشم های آرشام از تعجب گرد میشه بعد چند لحظه میزنه زیر خنده .

- هیس! جوک سال رو شنیدی این جوری میخندی ؟

- بهتر از اون . خانوم گواهی نامه نداشتن و منو قیمه قیمه میکردن سر اون تصادف .

- امتحان قبول شده بودم فقط گواهی نامم هنوز نیومده بود .

- آخ اگه یه کم دیرتر ترمز کرده بودم و بعدش پلیس از راه میرسید !

- دیدی که من به موقع ماشینو کنترل کردم .

موبایلش زنگ میزنه و نمی تونه جواب منو بده . به صفحه گوشیش که نگاه میکنه اخماش میره تو هم و رد تماس میکنه .

- کیه ؟ خانوم بچه ها؟

- نه بابا یه مزاحم زبون نفهم .

- کیس جدید ؟ نه بابا کیس جدید رو که رد نمی کنن لابد کیس قدیمه . نکنه همون ستاره خانومه که ذکر خیرش بود ؟دلت رو زده ؟

- دلی نبرده بوده که حالا بتونه بزندش

- چیه خوشگل نیست ؟ تیپش با آقای دکتر نمی خونه ؟

- نه بابا یه پهلوون سبیل کلفت خاطر خوام شده !

- حالا چی می خواد این پهلوون پنبه ؟

- به اسم مریض میومد مطب . اوایل فکر میکردم خود مریض پنداره . بعد معلوم شد قراره من رو مریض کنه .

- نه بعد معلوم شد مریضه منتها جای قلبش مغزش معیوبه که اومده گیر داده به یکی مثل تو .

- دلتم بخواد

- فعلا که دل اون می خواد تو هم نامردی نکردی زدی قلبشو شکستی . دیگه جدی جدی مجبوری مداواش کنی . حالا نوار قلب ازش گرفتی ؟ اگه نوارش به ضبط ما میخوره بده ما هم ببینیم .

- نخیر ازش آزمایش گرفتم معلوم شد درصد روش زده بالا .

- نه مثل اینکه حسابی کفریت کرده . می خوای شرش رو از سرت کم کنم .

- ما را به خیر شما امیدی نیست . تو خودت شر نشو واسه من

- میل خودته

- حالا چکار میخوای بکنی ؟

- اا . تا الان که شر بودم . نمیشه جونم کشک که نیست . بی خودی فسفر بسوزونم .

- تو شر اینو از سر من کم کن شیرینیت محفوظ .

- پس آآآآی نفس کش !

- نقشه ات چیه ؟

- یه روز بهش بگو بیاد مطب فقط حواست باشه روز بیکاری من باشه .

- که چی بشه ؟

- دیگه دیگه

- با این حساب خدا بیامرزتش.

********

آخر وقته . همه چیز مرتبه .پشت پوستر سرتاسری که که کنج دیوار مطب رو پوشونده ایستادم .پوستر سرتاسری جوری این گوشه رو پوشونده که کسی متوجه فضای خالی پشتش نمیشه. فکر می کنم لاغر بودن هم یه جاهایی به کار میاد . دل توی دلم نیست . حتی از فکر نقشه ای هم که کشیدم هیجان زده میشم . چند تا ضربه به در میخوره و در باز میشه . از سوراخ ریز روی پوستر نگاهی به دختری که وارد اتاق میشه میندازم . توی دلم حق رو به آرشام میدم که بخواد یه جوری این دختر , روژان رو از سر خودش باز کنه . اونقدر آرایش کرده که معلوم نیست خودش چه شکلیه .با وجود کفش های پاشنه بلندش متوسط به نظر میرسه . لباسهای عجیب و غربیش لبخندم رو کش میده .با آرشام خوش و بشی میکنه .آرشام هم تعارفش میکنه تا روی صندلی ای که پشت به من باشه بشینه . یکی دو دقیقه که میگذره آرشام دختر رو که حسابی سرگرم دلبریه تنها میزاره تا به خانم اکبری , منشیش سفارش دو تا فنجون قهوه رو بده .

من خیلی نرم از پشت مخفیگاهم میام بیرون . از پشت دستی روی شونه ی دختر میزارم . برمیگرده و با دیدن من جا میخوره . بیچاره حق داره . اون هم با هیبتی که من برای خودم درست کردم . یه لباس گشاد سرتا پا سفید پوشیدم که بیشتر شبیه رداست . شال سفیدی روی سرم انداختم . موهای بلند و مشکیم اطراف صورتم پریشون شدن . با سایه های گریم صورتم رو مثل گچ سفید کردم و دور چشمهام رو یه هاله ی کبود کشیدم . لبهام رو هم محو کردم . همون طور پا برهنه یه قدم دیگه به سمتش برمیدارم .رنگش میپره . اما خودش رو نمیبازه .

- ببخشید شما ؟

- دست از آرشام من بکش . وگرنه من دست از تو نمی کشم.

- پرسیدم شما؟

- هر کی تو این معرکه بمونه به آتیشش میسوزه . دست از آرشام من بکش.

- به شما چه ارتباطی داره؟

- بعد از اون همه رسوایی آرشام حق منه چه باشم چه نباشم .

همین موقع آرشام برمیگرده . روژان طلبکارانه رو میکنه به آرشام و میگه :

- آرشام این خانم کیه ؟ چی میگه؟

- کدوم خانم؟

برمیگرده طرف من و با انگشت بهم اشاره میکنه.

- این خانم.

آرشام به سمت من نگاه میکنه . ابروهاش رو بالا میبره و دوباره به روژان نگاه میکنه . با یه پوزخند میگه:

- با مزه بود .

- یعنی چی؟ دارم میگم این خانم اینجا چه کار میکنه؟

- بار اولش بامزه بود . تکرار یه شوخی لوسش میکنه .

- شوخی چیه ؟ یه سوال پرسیدم . جواب نداره؟

- درست حسابی بپرس تا جوابت رو بدم.

- درست و حسابیش اینه . این خانم که اینجاست کیه ؟

- این خانم روژانه . یکی از مریض های من . البته از اون لحاظ .

یه پوزخند میزنه و همون طوری که این حرف ها رو میزنه میره طرف یکی از صندلی ها . که صدای داد روژان درمیاد.

- میشه جدی باشی.

- من جدیم . تو خودت داری باب شوخی رو باز میکنی.

- تکلیف من رو با این خانم روشن کن .

- کدوم خانم ؟ جز تو که کسی اینجا نیست.

روژان با حرص برمیگرده طرف من و با دست من رو نشون میده .

- پس این کیه ؟

- تو حالت خوبه؟

- آرشام من رو مسخره کردی؟

- خودت میفهمی چی میگی ؟ فقط من و تو این اتاقیم و آینه هم ندارم که بگم خودت رو دیدی. چیزی مصرف کردی ؟ توهم زدی.

- مواظب حرف زدنت باش . دارم میگم این خانومی که کنارم ایستاده و سفید پوشیده کیه؟

این بار من به حرف میام .

- آرشام اگر می تونست من رو ببینه وقتی هنوز نفس میکشیدم میدید . تو رو هم ول میکنه .

میایسته رو به روی من و با عصبانیت سرم داد میکشه

- معلوم هست برای خودت چی میگی ؟

آرشام نزدیکش میاد و با تعجب نگاهش می کنه .

- روژان حالت خوبه ؟ با کی داری حرف میزنی؟

- من حالم خوبه . تو ضعف بینایی گرفتی که این دختر رو نمی بینی.

آرشام میره کنار در مطب و خانم اکبری رو صدا میزنه . خانم اکبری که توی چهار چوب در میایسته آرشام خیلی جدی ازش میپرسه .

- خانوم اکبری الان چند نفر تو این اتاق هستن؟

خانم اکبری هم انگار سوال مسخره ای شنیده که یه نگاه عاقل اندر سفیه به آرشام میندازه و جواب میده .

- سه نفر

روژان بلافاصله میگه .

- بفرمائید

- خانوم اکبری میشه نام ببرید

- شما ,روژان خانم و من .

حالا آرشام رو به روژان میکنه و طلبکارنه میگه

- شما بفرمائید

- من رو دست انداختید

آرشام میره طرفش و سعی میکنه آرومش کنه . مچ دستش رو میگیره و نبضش رو چک میکنه بعد هم پلکهاش رو پائین می آره و یه نگاهی به چشماش میندازه. تو همین فاصله من خیلی آروم برمیگردم سر جای اولم . روژان که حالا حسابی کلافه شده یه کم عقب میکشه . داد و بیدادش مطب رو برمیداره .

- من حالم خوبه فقط نمی فهمم این چه بازی ایه سر من درمیاری

- کدوم بازی؟

- همین دختره که......

برمیگرده که من رو نشون آرشام بده اما می بینه شبحی که میدیده دیگه توی اتاق نیست .

- کجا رفت؟

- کی کجا رفت؟

- این دختره دیگه ؟

- تا الان که می گفتی اینجاست حالا میگی رفته . خانم اکبری از اون موقع کنار درایستاده . خودت هم که بودی کسی از تو اتاق بیرون نرفته .می خوای بری خونه یه کم استراحت کنی ؟

روژان یه کم فکر میکنه . ظاهرا گیج شده . میشینه روی مبل سر جای اولش و سرش رو توی دستاش میگیره . خانم اکبری هم از اتاق میره بیرون . من دوباره برمیگردم پشت سر روژان . خم میشم و کنار گوشش زمزمه می کنم .

- از زندگی من برو بیرون . از زندگی آرشام من برو بیرون .

روژان با شنیدن صدای من از جا میپره . بلند میشه و به من زل میزنه . همون طور از آرشام میپرسه.

- یعنی الان تو این دختر رو توی اتاق نمی بینی ؟

- چی شد ؟دوباره برگشت؟

عصبانی میاد یقه ی من رو بگیره که دست زدن به من همانا و پریدن برق سه فاز از کلش همان .ازتو لبم رو گاز میگیرم که خنده ام نگیره . خوبه بی خودی اینقدر سیم و دم و دستگاه به خودم وصل نکردم . بابتش مجبور شدم یه قرار مزخرف رو با یکی از پسرای یبس بچه مثبت برق الکترونیک دانشگاه بزارم و یه ساعت تمام به چرندیاتش گوش بدم . بهش گفتم این لباس برقی رو برای بالماسکه می خوام . حالا از فردا که دیگه کاری به کارش ندارم پیچوندنش مصیبته .

روژان متعجب یکم زل میزنه بهم و بعد یک دفعه مثل فشفشه از در اتاق بیرون میزنه و کشون کشون پیر مردی رو که توی اتاق انتظار نشسته با خودش میاره تو . با یک دست آستین کت پیرمرده رو چسبیده و با دست دیگه اش به من اشاره می کنه.

- آقا شما این خانم رو می بینی؟

پیرمرد طرف من نگاهی میندازه و بعد با یه نگاه دلسوزانه به روژان زیر لب استغفرا... میگه .

- جواب من رو ندادین . می بینیدش؟

- کی رو بابا جان؟

- همین خانم رو دیگه که رو به رومون وایستاده.

- جز خودت که اینجا خانمی نیست دخترم.

من با یه صدای آروم نجوا می کنم .

- چرا باید من رو ببینه ؟ من دنبال کس دیگه ای اومدم.

نگاه روژان چند باری بین من و پیرمرد می چرخه و بعد با عجله کیفش رو چنگ میزنه و از مطب بیرون می دوه . گمانم هنوز پاش رو از ساختمون بیرون نگذاشته که دیگه طاقت نمیاریم و همگی می زنیم زیر خنده .پدر خانم اکبری همین طوری که می خنده با شرمندگی می گه .

- اما گناه داشت بنده ی خدا.

آرشام که از شدت خنده اشک به چشماش اومده یه کم خودش رو جمع و جور میکنه و جواب میده .

- حسن آقا گناه رو من داشتم که گیر چنین کنه ی نچسبی افتاده بودم .تقصیر خودش بود.

راه میافتم برم سمت دستشویی که آرشام می گه .

- کجا داری سِن رو همین جوری ترک می کنی؟

- میرم صورتم رو پاک کنم.

- فقط مواظب باش توی آینه خودت رو نگاه نکنی که وحشت می کنی.

شیر آب رو باز میکنم که سر و صورتم رو بشورم یک دفعه فشار آب کم و زیاد میشه و آب می پاشه روی لباسم و یه گوشه اش رو خیس میکنه . از همون یه تکیه جریان برق از سیمای لخت میرسه به تنم و جیغم بلند میشه . بلافاصله لباس رو از روی تنم دور میکنم خوبیش اینه که اینقدر گشاده میشه یه متر از بدنم جلوتر نگهش دارم . صدای خنده ی آرشام به گوشم میرسه .

- چی شد؟ من که گفتم به خودت نگاه نکن . بدبخت روژان . جدی جدی داشت سکته میکرد و مریض خودم میشد .


امروز روز پزشکه .فکر میکنم حالا وقت جبرانه . می خوام غافلگیرش کنم . میرم بیمارستان . بابت کادوئی که براش خریدم کلی ذوق زده ام . از اطلاعات سراغ بخش قلب رو می گیرم و به نگهبانی که جلو مو می گیره میگم برای دیدن دکتر آوانسیان اومدم . میگه باید بیرون منتظرش بمونم . یه قیافه مظلوم به خودم می گیرم و میگم:

- آخه روز پزشکه اومدم غافلگیرش کنم .اگه بهش زنگ بزنم که دیگه سورپریز نمیشه .

- چه فرقی میکنه ؟ خلاف مقرراته . غیر از ساعت ملاقات کسی اجازه نداره بره بالا.

- خواهش میکنم .تو این گرما این همه راه اومدم. یه کاریش بکنید دیگه لطفا .ایشا... عروسی بچه های خودتون.

- لا اله الا اله ! باشه ولی اگه کسی پرسید من بهت اجازه ندادما .

- باشه خیلی ممنون .

از بخش پرستاری سراغ آرشام رو می گیرم . یه دفعه هر سه تاپرستاری که اونجان برمیگردن طرف من . یه جوری عجیبی منو نگاه می کنن که فکر می کنم شاخ در آوردم . یکی شون با یه لحن عجیبی میپرسه :

- چه کارشون دارین ؟

- باهاشون کار شخصی دارم . هستن ؟

- رفتن به یکی از مریضا سر بزنن الان بر میگردن .

همین طوری که نگاه هر سه شون روی منه با هم پچ پچ میکنن .آخر سر یکیشون طاقت نمیاره .

- نامزدشون هستین ؟

- نه .

طوری نگاهم می کنه که یعنی خوب پس چی ؟ اما من رومو بر میگردونم . چی باید جواب بدم ؟ که خودش میاد .

- امروز از صبح احساس خوش شانسی میکردم ها .بگو دلیلش چی بوده .

- سلام .قربونت . با این همه احوالپرسی شرمنده ام نکن .ممنون منم خوبم .

- سلام . چی شده این طرفا .

- برای دیدن جنابعالی آدم باید حتما مریض بشه ؟ اگه این طوره خداحافظ

رومو بر میگردونم که مثلا می خوام برم . کیفم رو می گیره و میگه "خودت رو لوس نکن که اصلا بهت نمیاد ".منو می بره طرف یه اتاق و هدایتم می کنه تو . از ذوقم طاقت نمی آرم صبر کنم و همین که پاشو میذاره توی اتاق کادوم رو به دست میگیرم .

- روزت مبارک.

- ای بابا کی روز مرد شد ما نفهمیدیم .

- ااااا نخیر . تو کی مرد شدی ما نفهمیدیم ؟

- پس فکر میکردی زنم ؟؟می خوای همین الان مدرک نشونت بدم مطمئنت کنم که مردم ؟

دو تا دستش رو به کمربندش آویزون می کنه و یه لبخند شیطون میشینه روی لبش. با کیفم محکم می کوبم به بازوش.

- دوباره من تو روت خندیدم پر رو شدی بچه ؟

- مگه چی گفتم ؟ گفتم برم شناسنامه واست بیارم مطمئن شی.

نگاهش که به صورت جدیم می افته دستش رو برای گرفتن جعبه ی توی دست من دراز می کنه .

- بیا از اصل موضوع منحرف نشیم .بقیه ی انحرافات رو بزاریم برای بعد .حالا مناسبت این هدیه چیه ؟؟آهان روز پدر شده . وای یعنی من بابا شدم ؟؟؟ آخ جون .

- مسخره می کنی ؟ باشه اصلا اشتباه شد این کادو هم مال تو نیست .

- چی چی رو مال من نیست .بعد عمری یکی می خواد به ما کادو بده ها .جان تو نمی دونم مناسبتش چیه .

- روز پزشکه .

- خدا روح ابن سینا رو قرین رحمت کنه . یه خیری ازش به ما رسید .

هدیه رو از دستم می گیره ,در حقیقت می قاپه . منتظرم ببینم عکس العملش چیه . در جعبه رو که باز می کنه دلقکِ بیرون می پره و شروع می کنه به خندیدن . آرشام هم یک دفعه خودشو عقب می کشه . از شدت خنده روی پاهام بند نیستم . خودشو سریع جمع و جور میکنه . می گه :

- بخند .نوبت من هم میشه .

- حالا کو تا روز مهندس .

- برای تو باید عروسک وروجک آقای نجار رو بگیرم

جعبه رو برمی داره و تازه چشمش میفته به خودنویس توی دست عروسک .

- دستت درد نکنه . به به مارکدارم هست .کی میشه باهاش سند خونه ، ویلا ، ماشین ،هواپیما ...

- این اونقدرا جوهرش نمیکشه خدارو شکر

- چه دیدی .شاید باهاش یه سند ازدواج امضا کردم که همه ی اینا رو شامل شد .

- چه خوش اشتها

پیجش میکنن .

- باش برمیگردم . آخرای شیفتمه .

برمیگردم توی راهرو ی بخش . از توی یکی از اتاق ها صدای گریه ی یه بچه میاد. سرک می کشم . توی اتاق یه پیرزن 50،60ساله بستریه و یه دختر بچه ی 4 ،5 ساله . دختر گریه می کنه . میرم جلو موهای فرفری مشکی خوشگلش ریخته توی صورتش. لب تختش میشینم و موهاش رو با دست کنار می زنم .

- چی شده خوشگل خانم . چرا گریه می کنی ؟

بی توجه به من به گریه اشو ادامه میده .

- من یه شکلات خوشمزه دارم ولی فرشته ی مهربون بهم گفته فقط باید به یه دختر خوش اخلاق بدمش .

سر بلند میکنه تا نگام کنه .

- همون فرشته ی مهربون توی سیندرلا ؟

- آره همون . تو یه دختر خوب خوش اخلاق می شناسی ؟

- اوهوم . خودم .

دست می کنم توی کیفم . یه شکلات بزرگ رو در میارم تا نصفه باز میکنم که دستاشو کثیف نکنه و میدم بهش . شروع می کنه به خوردن . نگاهش میکنم چشمای خوشگل عسلی اش توی صورت رنگ پریده اش درشتر به نظر میان . لباش کبود شده . شکلات رو که تموم میکنه با یه دستمال دستاشو تمیز می کنم .

- نگفتی اسمت چیه . اسم من مژده است .

- آوین .

- اسمت چقدر قشنگه .

صدای آرشام نگاهمو می کشونه سمت در .

- اینجا چه کار می کنی ؟

بلند میشم که آوین دستمو می گیره.

- می خوای بری ؟ نمیشه نری آخه من حوصله ام سر میره .

- الان خانوم پرستاره میاد بیرونم می کنه آخه بی اجازه اومدم . اما اگه قول بدی دختر خوبی باشی بازم میام .

عروسک آویز موبایلمو باز می کنم و میدم به آوین .

- دوست داری با این بازی کنی ؟

- اوهوم .

- باشه مال تو .

میرم سمت در . با آرشام از بیمارستان می زنیم بیرون .

- آوین برای چی بستریه ؟

- مادر زادی قلبش مشکل داره باید پیوند قلب بگیره .

- طفلک . چرا تنها بود ؟ نمیشه توی بیمارستان مادرش پیشش بمونه ؟

- مادرش هم مشکل قلبی داشته . موقع زایمان فوت کرده . پدرش هم مجبوره بره سر کار . ظاهرا کُردن . اقوامشون شهرستان زندگی می کنن . به خاطر همین تنها می مونه .

- من یه وقت ها میام بهش سر میزنم . اشکال نداره که؟

قبل از جواب دادن ،سر تکون میده و سرش رو بالا میگیره .

- ای خدا چی میشد جای این قلب مهربون باوفای پاک یه قلب مریض به ما هم میدادی.

*************

جلوی تلویزیون لم دادم و مدام کانالها رو عوض میکنم. صدای اعتراض مامان بلند میشه .

- چقدر از این کانال به اون کانال میکنی .بزار یه جا رو ببینیم دیگه . بزن شبکه سه سریال داره .

- آه بازم سریالهای آبکی ؟ همش زنایی که جز گریه کاری بلد نیستن و مردایی که فکر وذکرشون گرفتن زن دومه .

صدای زنگ موبایلم سخنرانیم رو نا تموم میزاره . به صفحه ی گوشیم نگاه میکنم که اسم آرشام داره روش روشن و خاموش میشه . با حرف مامان به خودم میام .

- کیه ؟ ساراست ؟

- هوم ؟ آره .

میرم تو اتاق و در رو میبندم .

- سلام . این وقت شب یاد ما افتادی ؟

- چی کار کنیم با مرامیه دیگه .گفتم شاید دلت برام تنگ شده باشه روت نشه بگی .

- تو هم که عکس من روت زیاد!!!

- بده گفتم حالت رو بپرسم یه ناهار شاهانه هم دعوتت کنم .

- نه .اما می ترسم رژیم غذایی تو به هم بخوره .خبریه؟دست ودلباز شدی؟

- گفتم مهمونت کنم تو هم یه کم پول خون مردم رو بخوری ببینی چه مزه ای داره . یه کاری هم باهات دارم .

- گفتم سلام گرگ بی طمع نیست .

- آخ مامانم اینا ! مواظب باش نخورمت.

- چی کار کنم خوردنیم دیگه . فقط قبلش دست و روتو بشور . بهداشتی باشه .

- تقصیر منه خودم رو واسه خاطر خانم به زحمت میندازم .خوبی به ما نیومده ظاهرا

- من که کلا مایه ی رحمتم .حالا مگه چی کار کردی که آخ و ناله ات بلند شده پیر مرد ؟

- اون جایی که گفتی برای کارآموزی می خوای بری ؟

- خوب ؟ چی کار کنم؟سارا من رو کشت بس که زنگ زد . برم ؟

- از من می پرسی نه . آمارش رو گرفتم . فکر نکنم جای مناسبی برای دختری مثل تو باشه .

لحنش اونقدر جدی شده که دیگه چیزی نمی پرسم .

- باشه . ممنون .

- خواهش میکنم. پس فردا ساعت 11 میبینمت دیگه.آدرس رو برات می فرستم


******

با یه حالت عصبی به میز رو به روم خیره شدم . آرشام که با کارد وچنگال افتاده به جون محتویات بشقابش و مشغول خوردنه ، بالاخره متوجه میشه .

- چیه ؟ این غذا رو دوست نداری ؟ بهت گفتم خودت انتخاب کن .

- مشکل غذا نیست .

- پس مشکل چیه؟ نگو رژیمم که رژیم سی ساله عوض شده

- رژیم کیلو چنده ؟مشکل رستورانه .

- چرا؟

- با این همه کارد و چنگال و لیوان که اصلا نمی دونم باید باهاشون چیکار کنم سرگیجه گرفتم .

- تو که همیشه خودتی . فقط خودت باش تا راحت باشی .

- آخه می ترسم اگه من راحت باشم تو ناراحت شی .

- خیالت راحت . من به کارای تو عادت دارم . اگه جور دیگه برخورد کنی تعجب می کنم .

گلای گلدون وسط میز رو درمیارم و میزارم کنار دستم . از بین کارد و چنگالها دو تاش رو کنار میزارم . بقیه رو دسته میکنم و میریزم توی گلدون . یه لیوان رو هم کنار میکشم و با حرکت دست اون یکی رو از میز سرازیر میکنم پایین . با صدای شکستن لیوان همه برمی گردن طرف ما . اما من یه لبخند میزنم و آهی از سر آسودگی میکشم . سر بلند میکنم . آرشام سر تکون میده و میخنده و بعد با اشاره دست گارسون رو که به طرف ما میاد برمیگردونه .

- شکستنی ها را شکستی ؟حالا اگه راحت شدی و نمی خوای سر منم بشکونی غذامون رو بخوریم ؟

- کله ی تو نشکنه . خیالت راحت بفرمایید .

- امممم. غذا چطوره ؟

- بزار یه لقمه از این گلوی وامونده بره پائین

- تو توی همه کارا عجله داری غذا خوردنت هم استثنا نیست .

- آرشام مقدمه نچین . اصل کار رو بگو

- مگه خیابونه که اصل وفرع داشته باشه ؟

- من تو رو نشناسم که دیگه باید برم بوق بفروشم .اون چشمای شیطونت بی خودی این جور برق نمی زنه .

- خوب فردا قراره با چند تا دوستای هم دوره ایم بریم کوه . هر کدوم با یکی میان تنها نباشن . منم که بعد از به هم خوردن جریانم با سونیا فعلا تنهام .

- چند نفریم ؟

- این یعنی باهام میای ؟

- این یعنی چند نفر قراره بیان ؟

- سروش و مهرداد و دوست دختراشون .امید هم اگه بتونه بیاد با نامزدش .

- من تا حالا کوه نرفتم .

- حالا میای . خوش میگذره . بچه های خوبین .

- اوه اوه . تو تعریف کنی یعنی قراره تو کوه زلزله بشه یا بهمن بیاد .

- یه خورده شیطنت کنیم ؟

- تو که میدونی شیطون پیش من کارآموزی میکنه .

یه نایلون میزاره رو صندلی کنار دستم . توش رو نگاه می کنم . لباسهای گل گلیه محلی توشه با یه سری گردنبند عجیب غریب . استفهام آمیز نگاهش میکنم .

- خوب ؟

- خوب که اونا فکر میکنن من تنها میرم .

یه خورده نگاهش میکنم تا بفهمم منظورش چیه .ابروهاش رو بالا میندازه و لبخندش پر رنگ میشه . تازه منظورش رو میفهمم.

- گفتم تو بی خودی از این ولخرجی ها نمی کنی !!!

*******

حوصله ام حسابی سر رفته . لباسهای گل گلی رو پوشیدم و گردنبندها روهم آویزون گردنم کردم . یه کم پن کیک برنزه زدم که پوست سفیدم تابلو نباشه با یه خال مشکی روی چونه و چند تا خال ریز بین ابروهام . این پا اون پا میکنم بلکه زودتر از راه برسن . اصلا دلم نمی خواد به نگاه بقیه فکر کنم . آرشام ازم فاصله گرفته و داره مسیر رو نگاه میکنه تا هر وقت رسیدن بهم علامت بده که آماده باشم . بالاخره اومدن . خودم رو جمع و جور میکنم .امید آخرین لحظه انصرافش رو اعلام کرده بود . جمع پنج نفرشون که به من میرسه خودم رو میندازم جلوی دختری که از توصیفات آرشام میدونم نازنین دوست مهرداده .

- ای خانوم خوشگله ! کف دستت بده فالت ببینُم .

- ممنون من به فال اعتقاد ندارم .

- بزار بِگُم . اگه غلط بود پولُم نده .

سروش پوزخندی میزنه و میگه :

- میخوای چی بهش بگی" اقبالت بلنده اما رقیب داری . یکی بد تو میخواد چشماش آبیه متمایل به مشکیه " . تو اگه می تونستی کاری بکنی برای خودت می کردی .

- من که نگُفتُم می تونُم سرنوشتِ عوض کنُم . من فقط گفتُم میتونُم ببینمش . خدا تقدیر هر کی رِ اَ قبل می دونه . می دونه هر کی به چه راهی میره .

مهرداد که انگار از حرف من خوشش اومده دستشو میگیره طرف من و میگه مال منو بگو .

- ها! دکتری نه؟ درد مردم درمون می کنی . خدا درد دلت درمون کنه که یه مادر علیل داری . ای خانوم خوشگله که باته دوست داری اما پول توی بساطت نیست دستش بگیری عروست کنی . خدا بزرگه غصه نخور . اونم دوستت داره باهات میسازه . بریز و بپاش به هیشکی خوشبختی نیاورده . دلاتون به هم بدین خوش میشین . یه امتحان سخت تو راه داری .دلت قرص کن که جواب تلاشِت میگیری انشا ...

تا مکث میکنم نازنین که کنار مهرداد وایستاده و به کف دستش جوری زل زده انگار می خواد جدی جدی این چیزا رو توش ببینه .دستش رو جلو میاره و میگه

- مال منم بگو .

- اقبال دو تا عاشق که از هم جدا نمیشه . هول داری . میترسی بشِش بگی اما تونُم خاطرش میخوای .اگه او پسره ی چشم سفید روزگارت سیاه کرد دلیل نمی شه همه مثل هم باشن . بابات کلافَن . میگه تکلیفت زودتر معلوم کن . خوب به بابات بگو پسر به ای خوبی آقائی , همه چی که پول نی ...

مهتاب مهلت نمیده سروش رو با دست کنار میزنه و میاد جلو . یهو می پره وسط حرفم

- برین اونور تکلیفتون معلوم شد بزارین ما بفهمیم چی به چیه .

دستشو می گیرم و یه نگاه عمیقی بهش میندازم .

- درسِت ول کردی سی چی ؟ خوشگذورنی به آدم نون و آب نمیشه که . دل یکی رو شکوندی حواست جمع کن خدا دلت نشکونه . پسر عاموت هنوزم منتظر جوابه . فامیل گوشت فامیل بخوره استخونش دور نمی ندازه . دل دل نکن . فرنگ چی چی داره که ایجا نداره . اول جا پات قرص کن بعد قدم وردار . ای آقا خوش تیپه که باته پسر خوبیه اما اهل موندن نی . از من گفتن حالا خود دانی .

مهرداد میپره وسط .

- تو جدی جدی دیوید کاپرفیلد بودی ما نمی دونستیم . اقبال این آرشام رو هم ببین که فعلا بخت ازش برگشته و تنهاست .

به زور خندم رو کنترل میکنم و جوابش رو میدم.

- خیالت رسیده . ای شاخ شمشاد از تو زبلتره .

- آرشام پته ات رو ریخت رو آب .

بعد دوباره سروش طرف من برمیگرده و اعتراض میکنه

- دست شما درد نکنه می خواستی فقط پنبه ی ما رو بزنی دیگه .

- دروغ گفتم بگو نه .من گفتم پسر خوبی ای دکتر خوبیم هستی . فقط هی مثل گنجیشک از ای شاخه به او شاخه میپری .

- خوب دیگه چی ؟

- کف دستت بده تا بشِت بگم.

دستشو دراز میکنه طرفم . من بعد از یه نگاه اخمی می کنم و میگم .

- چیزی نداره .

- اون که نداره مو اه . به ما که رسید کور رنگی گرفتی ؟بگو . پول خوبی بهت میدم .

- اقبال بد که گفتن نداره .

- هر چی هست بگو . میخوام بدونم .

- خوت خواستی . کارات راست و ریس کن . مسافری . خدا اجلت رسونده . بی خود خوت خسته نکن برو دنبال دوا درمون. حلالیت بگیر او دنیا کارت گیر نباشه.

اخم های سروش میره تو هم و رنگش میپره . میخواد زود به خودش مسلط شه و زیر بار نره مثلا

- دروغه . همش حرف مفته .

- مو که از اول گفتُم دروغ گفتُم پولُم نده . ولی از مو گفتن بید . سینه ی مونه لابد که یه ماه خس خس مانه . ای درد بی درمون چیه شما دکترا میگید . سرطانه روله .

سروش جدی جدی خودشو باخته مات و مبهوت نگاهم میکنه . اما معلومه اصلا حواسش جای دیگه است . آرشام که از اول کنار ایستاده بود و فقط حالت های ناباور و متعجب دوستاش رو نگاه می کرد دیگه نمی تونه خودش رو کنترل کنه. می زنه زیر خنده . به صدای قهقه اش بالاخره بقیه چشم از من می گیرن و برمیگردن طرف آرشام .

- این جوری که تو گفتی این بدبخت به هیچ کاری نمی رسه . همین الان سکته میکنه.

این بار من در حالی که لچک سکه دوزی شده رو از روی روسریم بر میدارم جواب میدم .

- پس تو اینجا چه کاره ای آخه . دلمون خوشه دکتر قلب با خودمون آوردیم.

مهرداد که سریع الانتقالتر از بقیه بود از تو شک اومد بیرون و گفت .

- خیلی نامردین . من یکی که واقعا باورم شده بود .

مهتاب که هنوز گیجه می پرسه

- من نفهمیدم . جریان چیه ؟

سروش که حالا خنده اش گرفته جوابش رو میده :

- جریان ؟ هیچی دو ساعته همگی سر کاریم . ما رو که تا بهشت زهرا هم بردن و برگردوندن .

کیسه لباسام رو از کنار درخت بر میدارم و در حالی که سمت قهوه خونه سنتی میرم و میگم .

- ببخشید تا شما بفهمید جریان چیه من برم لباس عوض کنم که تو این هوای خنک اصلا هوس آب خنک خوردن نکردم .

تو دستشویی کنار قهوه خونه لباسای محلی رو از روی مانتو و شلوار جینم در میارم . صورتم رو میشورم و یه آرایش ملایم هول هولکی هم میکنم . بلندترین قدمهای ممکن رو برمیدارم تا میرسم به بقیه . سروش محفل رو دست گرفته و داره سر به سر آرشام میذاره . میرم جلو و دست به کمر رو به روی سروش میایستم .

- مظلوم گیر آوردی ؟

- مظلوم ؟ آه ما شما دو تا رو نگیره شانس آوردین . اونوقت می گی این ورپریده مظلومه .

مهرداد مداخله میکنه .

- بدون کف بینی هم می تونم بگم دیرمون شده . راه بیفتین تو راه واسه قیمه قیمه کردن همدیگه وقت زیاد دارین.

- مهرداد جون این دو تا دستی دستی داشتن منو میکشتن .دیگه وقتم کجا بود؟

آرشام میزنه پشت سروش و رو به من میگه .

- بذار یه خورده با مژده آشنا شی خودت میفهمی که حقیقت رو بهت گفته . اجلت رسیده اونم از نوع اجل معلق .

بعد با چشم و ابرو به من اشاره میکنه .پشت میکنم به اونها و شروع میکنم به بالا رفتن .اما کم نمیارم .

- دستت درد نکنه تقصیر منه که از تو حمایت میکنم . حالا شانس آوردی بهشون نمی گم که این نقشه ی خودت بود که !

صدای داد سروش نگاه افرادی رو که دور و برمون ایستادن میکشونه سمت ما.

- پس نقشه ی توی نامرد بود . حالا تا بالای کوه بیا . از اون جا ما خودمون سریع السیر میفرستیمت پائین .نامرد چه جوری دلت اومد این کار رو با من بکنی ؟

- قسمت جنایی اش کار خود مژده بود .

- بابا من هنوز جوونم . هزار تا آرزو دارم .تازه می خوام نامزد کنم . برم نامزد بازی . زن بگیرم . بچه دار بشم . بچم بهم بگه بابائی , بابائی . منم داد بزنم ضعیفه بیا این بچه رو ساکت کن.

یه لحظه برمیگردم عقب و میبینم سروش از پشت بازوشو انداخته دور گردن آرشام و مثلا داره خفش میکنه . بعد از یه کم شوخی از هم جدا میشن .دو به دو کنار هم بالا می ریم . کنجکاو همه جا رو از نظر میگذرونم . و مدام سوال میپرسم . کی می رسیم ؟ چقدر میریم بالا ؟ کی برمیگردیم ؟ با نازنین و مهرداد زود صمیم میشم . هر چند آدم زود جوشیم ولی زیاد حوصله ی ناز و ادای مهتاب رو ندارم هر چند از حرفاش میشه فهمید توی دلش هیچی نیست .بعد از کلی خنده و شوخی و توی سر وکله ی همدیگه زدن بالاخره وقت ناهار خوردن میرسه . توی رستوران بعد از سفارش دادن همگی بلند میشن که برن دستاشون رو بشورن جز من . مهتاب صدام میزنه .

- مژده مگه تو نمیای؟

- نه بابا دارم از پا درد میمیرم . مثلا دفعه ی اولمه اومدم کوه . یه دفعه میخواستین برین تا قله بعد واسه استراحت وایستین .

- پاشو بیا . چه جوری میخوای با این دستا غذا بخوری ؟

- همون جوری که از دو سالگی تا حالا میخوردم . شماها دکترین و پاستوریزه . بدن من اگه هر چند وقت یه بار بهش میکروب نرسه مریض میشم .

سروش هم برمیگرده و میشینه .

- راست میگیا . منم شدیدا امروز تمایل دارم یه آزمایش عملی روی این میکروبها انجام بدم . برای ارتقا سطح علم و دانش آدم باید از خودش فداکاری نشون بده .

بقیه که میرن سروش رو میکنه به من و میگه .

- وای این مهتاب اینقدر حرف میزنه مهلت نمیده به آدم .سرسام گرفتم . درست حسابی که به هم معرفی نشدیم . لااقل الان یه خورده از خودت بگو .

- مهتاب پر حرفی کرده سر درد گرفتین . الان بخوام حرف بزنم بدتر میشه .

- نه نمیشه . بگو ببینم چی کار میکنی ؟

- هیچی . کار بدی نمیکنم .اومدم کوه اگه خدا قبول کنه .

سروش میخنده . جاش رو عوض میکنه و روی یه صندلی نزدیکتر میشینه . از نگاهش خوشم نمیاد

- اونو که اگه خلوص نیت داشته باشی حتما قبول میکنه .چطور با آرشام آشنا شدی ؟ آخه میدونی که مسیحیه ؟

ابروهام بالا می پره . تو دلم میگم یعنی چی ؟ یه جوری میگه انگار قانقاریا داره بچه پر رو .

- شما چطور باهاش آشنا شدین آخه میدونین که مسیحیه؟

- یه دختر فرق داره . گمان نمی کنم این رابطه به جایی برسه .

توی دلم میگم پس دردت اینه ؟

- اتوبوس نیست که قرار باشه به جایی برسه .رابطه ی من و آرشام اونطوری نیست که فرق داشته باشه . از اون گذشته مهم اینه که آرشام پسر خیلی خوبیه .

- اگه صرف خوب بودن باشه که منم پسر خوبیم . می تونی امتحان کنی .

نگاهم میفته به بقیه که دارن میان طرف ما . آرشام اما چهره اش بدجوری گرفته است . توی آخرین لحظه جواب سروش رو میدم .

- مسئله اینجاست که مشک آن است که خود ببوید .

مهتاب تا میرسه به ما طاقت نمیاره و میپرسه .

- بحث سر چی بود ؟

- داشتیم از آشنایی با آرشام حرف میزدیم .

مهرداد می پرسه .

- راستی تعریف نکردین چطوری با هم آشنا شدین .

- تصادفی

- خوب یعنی چطوری ؟

- گفتم که تصادفی . یعنی با هم تصادف کردیم .

منتظرم تا آرشام هم وارد بحث بشه و با هم جریانو تعریف کنیم اما آرشام سرش رو انداخته پائین و خیلی ساکت فقط با ظرف سالاد بازی میکنه .تا آخر روز همین طور ساکت می مونه !


یه نامزدی خصوصی توی پارک جمشیدیه بعد از خواستگاری رسمی دیشب فکر من بود .که با استقبال بقیه مهردادو نازنین و رو حسابی غافل گیر کرد . یه نهار هم گردن مهرداد انداخت . داریم بعد از کلی خنده و شوخی و خوش گذرونی بر میگردیم . اما آرشام همچنان گرفته است . آرشام و بقیه میرن تا ماشین ها رو بیارن دم در .فقط من می مونم که این کفش های جدید بد جوری پام رو زده و دیگه نمی تونم قدم از قدم بردارم . سروش هم که با ماشین مهرداد اومده کنار من می مونه .

- مژده !زنگ نزدی یه حالی از ما بپرسی؟ گفتم اون روز شماره ام رو هول هولکی بهت دادم شاید گمش کردی.

- من معمولا زنگ نمی زنم ضد حال میزنم

- گاهی هم مثل بچه گربه چنگ میزنی

- آره منتها فقط روی موشای موذی

- تو خودت می گفتی رابطه ی تو وآرشام اون طور نیست

- رابطه ی تو و مهتاب چی ؟

- رابطه ی ما توی بن بست گیر کرده . فکر می کنم من و تو بیشتر با هم می تونیم کنار بیایم .من فقط میگم احساساتی تصمیم نگیر

- اتفاقا عقلم بهم میگه هر چی از تو دورتر باشم بهتره

- مثل اینکه یادت رفته آرشام مسیحیه

- آره اما یه مسیحیه خوب بهتر از یه مسلمون نامرده

از در پارک میرم بیرون . آرشام پشت دیوار ایستاده و یه طور عجیبی ما رو نگاه میکنه . از خودم می پرسم "حرفامون رو شنیده ؟ "

با بچه ها خداحافظی می کنیم و سوار ماشین آرشام میشیم . آرشام هنوز هم ساکته . ضبط رو روشن میکنه و چند تا آهنگ رو رد میکنه تا میرسه به یه آهنگ . صدای ضبط رو زیاد میکنه .

- آرشام چیزی شده ؟ خیلی ساکتی .

لبخند گرمی میزنه و بر میگرده من رو نگاه میکنه .

- نه طوری نشده . مگه تو سواری توی سکوت رو دوست نداری ؟اونم با موزیک .گوش کن ببین چه ترانه ی خوبیه .

به صدای خواننده گوش میکنم .

انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه

یا روی تیشه چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی

شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

فکر می کنم" حرفامون رو شنیده ."

***********

با حرص به سنگریزه های زیر پام لگد میزنم . برای بار دهم شماره ی آرشام رو میگیرم باز هم گوشیش خاموشه .زیر لب غرغر میکنم که خودش میدونه حسابی دیر کرده که گوشیش رو هم خاموش کرده . صدای بوق ماشین هایی که کنارم میایستن اعصابم رو خورد کرده . هر چی خودم رو به طرف دیوار های کنار خیابون می کشم بی فایده است . این یکی از همه سمج تره . زیر لب هر چی فحش بلدم نثارش می کنم اما فقط زیر لب . هر چی عقب جلو میرم باهام میاد . سرم رو انداختم پائین و اصلا به روی خودم نمیارم اما دست بردار نیست . از زیر چشم یه نگاهی میندازم . یه پراید سفیده . اونقدر سماجت میکنه که کفرم بالا میاد . سرم رو بلند می کنم و دهنم رو باز میکنم که یه چیزی بهش بگم اما نگاهم میافته به آرشام که پشت فرمون نشسته و داره بهم می خنده .نمی دونم باید عصبانی باشم یا بخندم . سوار میشم .

- ببخشید آقا مستقیم میرم .

- دربست دیگه ؟

- حالا اگه ناراحتین در رو باز بزارم اما عواقبش پای خودتون .

- تنهایی ؟

- کسی که دیر کنه رو باید قال گذاشت .

- من شرمنده ام . تو که خودت شرایط کاری من رو می دونی .

- آره جون خودت . معلوم نیست کجا داشتی شیطنت میکردی دوباره انداختی گردن کارت .

با یه لحن معصومی رو می کنه بهم و میگه .

- یعنی من دارم دروغ میگم.

نگاهش اونقدر زلاله که میمونم این آرشام مظلوم رو باور کنم یا اون یکی که توی شیطنت دست همه رو از پشت بسته .

- حالا سر ماشین خودت چه بلایی آوردی؟

از صندلی عقب یه جعبه شیرینی برمیداره . درش رو باز می کنه و میگیره طرفم .

- فروختمش .

- لابد این هم شیرینی فروششه . معمولا ماشینشون رو که مدل بالاتر میکنن شیرینی میدن ها .

- بخور تا بهت بگم شیرینی چیه .

یکی از رولت های خامه ای رو برمیدارم .

- خوب حالا بگو . نکنه زن گرفتی ؟ خوب حق داری دیگه ازدواج خرج داره .

- برای آوین یه قلب پیدا شده .

تو این مدت چند باری با شکلات و عروسک رفته بودم ملاقاتش . این دختر کوچولوی شیرین زبون دل من و آرشام رو بدجوری برده بود. خصوصا من که عاشق بچه ها اونم از نوع دختر بودم . از شنیدن این خبر حسابی ذوق می کنم .

- وای جدی میگی ؟

- همه کاراش رو کردیم . فردا صبح عملش می کنن . براش دعا کن .

اون قدر خوشحال میشم که تمام مدت از عمل آوین حرف میزنم . اصلا یادم میره جریان ماشین رو بپرسم .

**********

اونقدر استرس داشتم که تمام شب رو نخوابیدم و برای آوین دعا کردم . حوصله ی کلاس رو ندارم اما خونه هم نمی تونم بمونم و زیر نگاهای کنجکاو مامانم دووم بیارم . بالاخره بعد از چند ساعت وقتی نمی تونم با آرشام تماس بگیرم . از دانشگاه میزنم بیرون و میرم بیمارستان . عمل آوین هنوز تمام نشده . از پرستارها که حالا دیگه بها رفت و آمدایی که داشتم من رو می شناسن راجع کسی که قلبش رو به آوین پیوند میزنن می پرسم که صدای اعتراض یکی از پرستارها بلند میشه .

- باورت نمیشه یه زن جوون بود که شوهرش تمام اعضای بدنش رو فروخت .

- فروخت؟

- آره گفته بود برای اینکه قلب زنم رو اهدا کنم باید بیست میلیون بهم بدین.

- بابای آوین که یه کارگر ساده است این همه پولش کجا بود ؟

- دکترا و پرسنل بیمارستان بیشترش رو جور کردن کلی از پولش رو هم دکتر آوانسیان داد.

تازه میفهمم هیوندای آخرین مدل آرشام چی شد . دل تو دلم نیست . بسکه قدم رو رفتم پاهام از حس افتاده . میرم طرف نمازخونه ی بیمارستان . کسی نیست .یه گوشه وای می ایستم به نمازخوندن . اینجوری هم خودم آرومترم هم فکر میکنم کمک بیشتری به آوین کردم . نمازم که تموم میشه چشمام رو می بندم که با خدا حرف بزنم .ذهنم خالیه فقط می تونم بگم خدایا به آوین کوچولو کمک کن .سر برمیگردونم دنبال کتاب دعایی چیزی که آرشام رو خسته و غرق فکر خیره به خودم دم در میبینم .وقتی نگاهم رو روی صورتش میبینه تکیه اش رو از روی چهارچوب در میگیره .

- مژده تو همیشه نماز می خونی ؟

- آره

- چرا؟ فکر میکنی خدا بهت جواب میده؟

- نمی دونم جوابم رو میده یا نه .نمی دونم اصلا من رو می بینه یا نه.اما همیشه فکر می کنم وقتی بیشتر از 1400 ساله هر روز اونم روزی سه بار بهم میگه "حی علی خیر العمل "حتما یه خیری توی این بهترین کار هست که من نمی فهممش .

نمی دونم نماز خوندن آرومم کرده بود یا آرشام رو اون طور دیدم حواسم پرت شد . تازه یاد آوین می افتم . از جا می پرم و میرم طرف آرشام .

- عمل چی شد؟

- خوب بود . وسط کار داشتیم از دست میدادیمش اما برگشت.

- چی فکر کردی کلی دعا پشتش بود.

- من هم براش نذر کرده بودم . نذر حضرت ابوالفضل .

این رو که میگه به چشماش نگاه میکنم . عجب نگاه شفاف و زلالی توشون نشسته .

**********


هنوز چشمام گرم نشده که با صدای زنگ گوشیم از جا میپرم . اول یه نگاه به ساعت میندازم که 1:20 رو نشون میده . فکر می کنم نصفه شبی کدوم دیوونه ای شماره رو اشتباه گرفته . صفحه ی گوشیم رو که نگاه میکنم اسم آرشام روش خاموش و روشن میشه .

- الو

صدای موسیقی شنیده می شه با صدای نفس های آروم آرشام پشت خط.

- 'Cause I only feel alive

when I dream at night

even though she's not real

it's all right

'cause I only feel alive

when I dream at night

every move that she makes

holds my eyes

and I fall for her every time


- ببخشید اشتباه گرفتید . اینجا ایران است . صدای مژده .

حالا صدای خنده اش رو هم می تونم بشنوم .

- اااا. شما فارسی هم بلدین ؟

- چون تنها زمانی احساس می کنم زنده ام

- که شبها به رویا می رم

هر حرکتی که اون انجام میده

چشمام رو خیره می کنه

ومن برای همیشه دلباختش شدم

- خدا رو شکر دلباخته شدی . عقلت رو نباختی که این وقت شب زنگ زدی .

- تا صدات رو نمیشنیدم خوابم نمی برد

- به به . به مبارکی زبون باز کردی . دیگه باید جشن تولدتو بگیریم .

- عاشق همین شیرین زبونی هاتم .

- می گم دیوونه ای نگو نه .خدا رو شکر خواب مامان و بابای من سنگینه وگرنه باید میگفتم نصفه شبی یه نفر تنش میخارید خوابش نمی برد . منم در راه رضای خدا یه چند تا تیکه بارش کردم . حالا هم بچه ی خوبی باش برو به مامان بابا شب بخیر بگو .دستشویی ات رو برو .مسواک بزن . دعات رو بخون و بخواب .

- منم دارم دعا می خونم .بهترین دعای دنیا رو .نجوای عاشقانه. شنیدی خدا به دل های عاشق نزدیکتره ؟

نمی دونم چی توی صداش هست که دلم رو می لرزونه . اونقدر که نمی تونم جوابش رو بدم نمی تونم خودم رو بزنم به اون راه . فقط وقتی به خودم میام که اون با یه شب به خیر آروم گوشی رو قطع می کنه . دوباره روی تختم دراز میکشم اما انگار خواب از چشمام فرار کرده . نگاهم میافته به پوستر خط نوشته ای که به دیوار اتاق زدم.

هر کسی را نه بدان گونه که « هست »، احساس می کنند

بدان گونه که « احساسش » می کنند ، هست

فکر می کنم یعنی من اون کسی هستم که آرشام فکر می کنه؟ فکر می کنم اگر اون روز یه جور دیگه اتفاق میافتاد هنوز هم من اینجایی که الان هستم , بودم ؟ خوب یادم میاد اون روز رو .

برعکس همیشه که وسائلم رو همین طوری توی کیفم میریزم . این بار با حوصله همه رو جمع می کنم و توی کیفم می چینم . دیگه کسی توی کلاس نمونده . امروز که کلاس زودتر تموم شده انگار همه ی بچه ها می خوان از همین نیم ساعت هم حد اکثر استفاده رو ببرن . آروم آروم میرم سمت در ورودی دانشگاه . فکر می کنم کاش لااقل این بار آرشام به موقع بیاد . همین طوری هم مجبورم کلی منتظرش بمونم . به جلوی در نرسیده صدای بوق مداوم یه ماشین لبخند رو به لبم میاره . فکر می کنم آرشام دوباره می خواد ادای مزاحم ها رو دربیاره .شیطنتم گل می کنه تا محلش نذارم . کاری کنم بابت مزاحمت یه گوشمالی درست حسابی از طرف بعضی بچه های خوش غیرت دانشگاه هدیه بگیره. اما از ترس حراست از تصمیمم منصرف میشم . سر که می چرخونم به جای آرشام ، سروش رو پشت فرمون ماشینش می بینم که منتظره منه . نمی دونم چرا اما از دیدنش خوشحال که نمی شم هیچ دلشوره ی عجیبی پیدا می کنم . میرم طرف اون که حالا از ماشین پیاده شده .

- سلام .

- سلام . چطوری؟

- ممنون . اینطرف ها ؟

- اومدم تو رو ببینم.

انگار آب سرد روی سرم میریزن وا میرم.

- چیزی شده؟

- نه طوری نشده . فقط میخواستم باهات صحبت کنم . میشه سوار شی؟

مسخ شده سوار ماشین میشم . وقتی میشینم تازه یادم میافته که آرشام قراره دنبالم بیاد تا بریم دیدن آوین . سروش هنوز راه نیفتاده که اعتراض می کنم.

- میشه اول بگی چی شده . چون آرشام قراره بیاد دنبالم .

- کی میاد؟

- یه نیم ساعت دیگه.

- پس نمی رسیم جائی بریم. می خوای یه قراری برای یه وقت دیگه بزاریم؟

- اصلا من نمی دونم جریان چیه . اون وقت چه قراری بزاریم؟ نمی شه همین حالا بگی؟

اول یه کم به من نگاه می کنه بعد از شیشه ی جلو نگاهش رو به بیرون می دوزه و مکثی می کنه . وقتی دوباره به طرفم برمیگرده توی چشماش برقی هست که نمی تونم بفهممش.

- ببین مژده , می دونم که تو تا امروز حتی به حرف هایی هم که من بهت زدم فکر نکردی . شاید من درست منظورم رو بیان نکردم. اما این دفعه رو فقط به من گوش کن لطفا. آرشام دوست منه . من بهتر از تو می شناسمش . پسر خیلی خوبیه . حق داری شیفته اش بشی . اما من قبل از تو اون رو می شناختم . قبل از تو هم دخترایی توی زندگی اون اومدن و همشون هم بعد از یه مدتی رفتن . اگر می بینی اون به تفاوت مذهب بین شما دو تا اهمیت نمی ده از سر این نیست که تو روش تاثیر خاصی گذاشتی .به خاطر اینه که براش فرقی نمی کنه چه تو رو بعد یه مدت ول کنه چه یه دختر ارمنی رو . تازه در مورد تو می تونه همین رو بهانه قرار بده .

- صبر کن . دیگه ادامه نده . از این حرف ها می خوای به کجا برسی؟

- می خوام بهت بگم تو این رابطه داری زیادی از خودت مایه میذاری.

- من کاری نکردم که بعدا پشیمون بشم . تو هم لازم نیست نگران من باشی.

- من فقط میگم احساساتت رو جایی سرمایه گذاری کن که فایده داشته باشه . این جوری فقط با روحیه خودت بازی کردی.

- حرف اگه از احساسات باشه آدم ها باید بی توقع به کسی ببخشنش نه اینکه پی سرمایه گذاری باشن.

- من دوستت دارم نمی خوام صدمه ببینی.

- پس مسئله اینه. فکر می کردم بهت تفهیم کردم روی تو هیچ وقت هیچ حسابی باز نمی کنم.

من در چه فکری بودم و اون توی فکر چی !!! فقط یه لحظه نگاهش میکنم توی چشماش یه چیزی است اما شبیه به دوست داشتن هم نیست .با عصبانیت از ماشین پیاده میشم . اون هم همین طور. راه می افتم که برم اما صدای سروش رو همچنان از پشت سرم میشنوم.

- دوستت دارم .تو که اینقدر روشن فکری باید بدونی دوست داشتن توی هیچ مذهبی گناه نیست.

پیش خودم میگم دوست داشتن نه اما توی همه ی مذاهب خیانت به یه دوست گناهه. میرم توی راهروی دانشکده و تصمیم می گیرم همون جا منتظر آرشام بمونم . اونقدر توی افکار خودم غرقم و با عصبانیت پیش خودم غرغر می کنم که نمی فهمم آرشام از اونی هم که باید دیرتر میاد دنبالم .چشمم که به لبخندش میفته نفسم رو با صدا بیرون میدم و سعی میکنم تمام اون افکار مزخرف رو هم باهمون نفس بیرون بریزم .

- ببخشید ببخشید . میدونم دیر کردم اما به جان خودم رفته بودم دنبال یه چیز واجب برای تو.

- چه چیز واجبی اون وقت؟

- یه چیزی که بهت هدیه بدم که چون دیر اومدم راحت بتونی باهاش من رو چوب بزنی .

- صبر کن ببینم تو رو چه جوری راه دادن توی دانشکده؟

- این هم از معجزات منه دیگه.

اونقدر نگاهش مهربون و شوخه که همه ی ناراحتیم بخار میشه و میره توی هوا .دنبالش راه میافتم و سوار ماشین میشیم. نیم ساعتی رو که تا ساعت ملاقات مونده رو به روی هم توی کافی شاپ میشینیم .برق شیطنت دوباره توی چشمای آرشام میشینه .

- هدیه ات رو نمی خوای؟

- کدوم هدیه ؟

- همون که به خاطرش دیر اومدم.

- پس واقعا یه چیزی وجود داره . خب بده ببینم.

آرشام از توی کیفش یه جعبه ی جواهر بیرون میاره که روش یه غنچه ی رز کرم چسبیده. نگاهی به دستش که با جعبه به طرفم دراز شده میندازم و بدن اینکه جعبه رو بگیرم چشم به چشماش میدوزم.

- قرارمون این نبود . گفتم هدیه ی گرون قیمت ممنوع.

- این یکی فرق می کنه . تو اول بازش کن .

جعبه رو با بی میلی می گیرم . همین که بازش می کنم دهنم هم باز می مونه .یه حلقه طلا سفید با یه ردیف برلیان روش روی پایه ی ساتن سرخ جعبه بد جوری چشم نوازه .چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم . فکر می کردم رابطه ی من و آرشام هیچ وقت به اینجا نمی رسه . فکر می کردم رابطه ی ما از یه نوع دیگه است . مات و مبهوت سر بلند می کنم و به آرشام که با هیجان و محبت نگاهم می کنه خیره میشم.

- ولی من فکر می کردم که قرارمون این نبود.

- قرارمون چی نبود؟ اینکه من دوستت داشته باشم ؟ یا اینکه بخوام باهات ازدواج کنم؟

به مِن مِن افتادم . نمی خوام چیزی بگم که حال خوش اون رو خراب کنم . اما توی وجود خودم هم آشوبه . فکرم کار نمی کنه.

- ولی من , یعنی ما اصلا نمی تونیم حتی بهش فکر کنیم.

- چرا ؟ چون من مسیحی دنیا اومدم و تو مسلمون ؟ تا جایی که من می دونم اسلام اونقدر بخشنده هست که به هر کسی هر وقتی یه فرصت دوباره بده . بعد هم ازش نمی پرسه تو قبلا چی بودی . می پرسه چه کار می خوای بکنی. می تونم مسلمون بشم نه ؟

حرف هاش ,لحنش اونقدر محکم و اطمینان بخشه که نمی تونم جوابی بدم . به خودم میگم " اگه تا حالا به قضیه این جوری نگاه نکردی حالا نگاه کن ." قبل از اینکه چیزی بگم صدای اون دوباره توی گوشم میشینه.

- بعد از اون هم به قول یکی دوست داشتن توی هیچ مذهبی گناه نیست .

آب دهنم رو به سختی قورت میدم و سرم رو پایین میندازم . این بار آرشام زودتر رسیده بود . با زودتر رسیدنش چیزی رو دیده بود که نمی دونم چطور تفسیرش می کرد. اما هر چی بود ظاهرا تصمیم گرفته دیگه دیر نکنه . در هیچ موردی.

نگاهم برمیگرده به پوستر روی دیوار .به جوابی که هنوز هم به آرشام ندادم . می دونم باید زودتر تصمیم بگیرم اما نمی دونم چطور ؟ فکر می کنم شاید باید همه چیز رو از اول مرور کنم . اصلا چی شد که به اینجا رسیدم ؟ حالا درگیر یه رابطه ی ممنوعه ام بایه پسر مسیحی. هیچ وقت زیاد دور بر پسرها نبودم . همیشه فکر می کردم احتیاجی به این جور روابط ندارم . هر چند هیچ وقت خیلی با مامان صمیمی نبودم . خواهر و برادر هم سن و سالی هم نداشتم که با هم راحت باشیم . شاید ترس همیشگی مامان از حرف مردم بهم یاد داده بود زیاد با فامیل صمیمی نشم و همیشه مواظب اون چیزی که می گم و اون کاری که می کنم باشم. تفسیر های اشتباه دوستام هم بهم فهمونده بود هر چقدر هم که ساده باشی همیشه دیگران مرتصد تعبیری از رفتارت هستند که به شخصیت خودشون نزدیکتره تا تو . اما توی همون برخورد های اول با آرشام فهمیدم که لازم نیست نگران هیچ تفسیری باشم . اون من رو ساده میدید . همون جوری که واقعا بودم . برعکس اون چیزی که توی اطرافم میدیدم هیچ وقت قصد سوء استفاده از من رو نداشت . شاید به خاطر همین خیال میکردم می تونم به عنوان یه آدم فارغ از جنسیتش باهاش در ارتباط باشم .یه دوست بدون هیچ پسوند و پیشوندی . از اون هم توقع داشتم من رو همین طور ببینه . شاید به خاطر همین هنوز هم هضم این جریان برام سخته . من فراموش کرده بودم جنسیت چیزیه که نمیشه از کسی جداش کرد . جنسیت چیزیه که یه نفر حتی قبل از شخصیت حتی قبل از اسمش اون رو می گیره . درست از همون بدو تولد .


تو یه خیابون شلوغ همون طوری که من دوست دارم دور میزنیم و خواننده رو با سکوت همراهی می کنیم . ضبط که میره روی آهنگ بعدی یه گوشه ای رو بالاخره پیدا میکنه و ماشین رو به زحمت پارک میکنه . نگاهم رو از خیابون می گیرم و میگم

- همچین اون طوری هم که میگن فوق العاده نبود من که فکر نمیکنم اون قدرا هم غمگین باشه

- اما این آهنگ به آهنگ خودکشی مجار معروفه .

- پس لابد مجارا یه چیزیشون میشده .فیلمش رو دیدی؟

- آره . جالبه . میگیرمش تو هم ببینی .

- راستی مگه امروز یک شنبه نیست . سرکارم که نرفتی . پس چرا اینجائی؟

زل میزنه توی چشمام . یه لبخند ملایم میشینه توی صورتش.

- کعبه تویی ، صنم تویی، دیر تویی، حرم تویی،

دلبر محترم تویی ، عاشق بینوا منم

- تغییر رشته دادی ؟ شاعر شدی امروز .

- تو هر کسی رو شاعر می کنی.

- دوز رمانتیسم خونت زده بالا . یه آزمایش بده .

- آزمایش دادم .گفتم یه بیماری مهلک گرفتم که درمانش فقط تویی.

- ببین اگه این طوری پیش بره دپرس میشم بعد “Gloomy Sunday گوش میدم بعد افسردگی میگیرم خودکشی میکنم خونم میافته گردنت ها!

- تو خودکشی کنی من میمیرم خون منم میفته گردن تو بی حساب میشیم .

- اه . نگفته بودی فیلم هندیم زیاد می بینی. داره مور مورم میشه .

- اسم ما پسرا بد در رفته . تو که از هر موجودی بی احساس تری .

- نخیر خیلی هم با احساسم منتها احساساتم رو بی خودی خرج نمی کنم.

- آهان یعنی الان من جز مواردبی خودیم .

- نه تو جز موارد نخودی ایه .

بعد هر دو نخودی می خندیم. نگاهش پر میشه از احساس .

- حالا نمی خوای جواب خواستگاری این نخودی رو بدی؟ دلم هم قد یه نخود شده ها.

نگاهش می کنم . خوب نگاهش می کنم برای اینکه خوب ببینمش . فکر می کنم خوشبختی مگر چقدر چیز عجیبیه ؟ همین که کنار یه نفر بتونی خودت باشی کافی نیست؟ همین که یه نفر تو رو به خاطر همین که واقعا هستی دوست داشته باشه ؟ بتونی دوستش داشته باشی ؟اصلا مگه کسی می تونه این پسر بچه ی پاک و شیطون رو دوست نداشته باشه ؟ اما نمی دونم چرا ته دلم یه ترس مبهم هست.

- بزار یه خورده ی دیگه فکر کنم باشه؟

*******************

- کجا بودی ؟

هنوز پا توی خونه نذاشتم صدای مامان غافلگیرم می کنه .

- سلام علیکم . منم خوبم مرسی . شما خوبین؟

- مزه نریز . پرسیدم امروز کجا بودی ؟

- من کجا رو دارم برم ؟ یا دانشگاهم یا اگه خدایی نکرده بچه ها برنامه ای نداشته باشن میریم یه دوری میزنیم .

- امروز کجا رفتی ؟

- یک شنبه ها معمولا برنامه ی من چیه؟

- مثل آدم جواب من رو بده!

- مامان میشه بگی چی شده ؟

- فروغ امروز دیدتت .

یه لحظه قلبم توی سینه فرو میریزه اما سعی می کنم به روی خودم نیارم . می دونم چشمام من رو لو میدن . رو برمیگردنم که برم توی اتاقم .

- خوب چشمش روشن . زیارتش قبول .

- میگفت با یه پسره سوار ماشین بودی تو ونک .تاکسی هم نبوده!

مغزم سریع شروع می کنه به مواخذه و محاسبه . حالا چی کار کنم ؟ چه جوابی بدم ؟ دروغ که دوست ندارم بگم . اصلا فایده ای هم نداره . راستش رو چه جوری بگم ؟ حالا فرضا راستش رو هم گفتم مامان چی کار می کنه ؟ می گه ایرادی نداره ؟ از اول به من میگفتی ؟ توی ذهنم پوزخندی میزنم و جواب میدم . آره ! حتما ! مامان نمیزاره بیشتر از این فکرکنم .

- تو بودی یا نه ؟

- آره .

- چه غلطی میکردی ؟

- کار بدی نمی کردم که قرار باشه جواب پس بدم .

- دیگه چه کار می خواستی بکنی ؟ این بود نتیجه ی اعتمادی که بهت کردیم ؟

- توضیح میدم .

- چه توضیحی ؟ آبروی ما رو بردی . همین مونده بود فروغ هر جا میره بشینه و بلند شه بگه " مژده دوست پسر داره . خودم با یه پسره دیدمش ."

- من برای حرف مردم زندگی نمی کنم . فروغ هر چی دلش می خواد بگه . راست میگه دخترای خودش رو جمع و جور کنه . این پسره هم...

مکث می کنم . چه طوری باید به مامان بقبولونم که هیچی اون طوری نیست که اون فکر می کنه ؟ که من هنوز هم دختر عاقلیم ؟

- این پسره چی ؟ با بقیه فرق داره ؟ همه ی دخترا همین فکر رو می کنن .

- این پسره آدم متشخصیه .

- آدمهای به ظاهر متشخص سر دخترای مردم کلاه نمیزارن؟

- این اون جوری نیست . از من خواستگاری کرد .من هم داشتم در موردش فکر می کردم .

- پس این جوری خرت کرده .

- مامان !!!

صدای دادم توی گوش خودم هم تکرار میشه .

- بد میگم ؟ این آدم حسابی شما نمی تونست با پدر و مادرش و دسته گل و شیرینی بیاد خواستگاری ؟

- اینا که شما میگی مال یه خواستگاری رسمیه . من هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست که بگم پاشه بیاد . وگرنه اون تا حالا ده بار پیشنهادش رو داده .

مامان یه کم آرومتر میشه . یه قدم عقب نشینی میکنه . با یه لحن آرومتر می پرسه .

- حالا این پسره کی هست ؟ چی کارست ؟

در یه تصمیم آنی فکر می کنم اول از نقاط مثبت شروع کنم . مشکل اصلی رو بزارم برای آخر سر .

- پزشکه . رزیدنت قلبه . از یه خانواده ی خوبه . یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داره که هردو تا تحصیل کرده و متاهلند . پدرش توی کار تولید پوشاک مردونه است . خودش هم خیلی آدم خوبیه . کارای مامان سمن رو هم اون درست کرد .

- چقدر میشناسیش؟

بعد از این همه توضیح این سوال یعنی ...

- یه چند باری همدیگه رو دیدیم .

- پس برای چی شک داری؟

رسیدیم به همون چیزی که ازش می ترسیدم .

- همه چیزش خوبه . تحصیلاتش , کارش , خانواده اش , اخلاقش . فقط یه مسئله ای هست که اون هم خودش می گه مشکلی نیست . حالا نمی دونم ...

شروع می کنم به من من . نمی دونم اون زبون درازم کجا رفته ؟ فکر نمی کردم گفتنش اینقدر سخت باشه . میدونم قبل از این که مامان چیزی بپرسه باید بگم وگرنه توی موقعیت ضعف قرار میگیرم .

- آرشام مسیحیه .

رنگ مامان سفید میشه . چند لحظه فقط من رو نگاه می کنه .بعد یک دفعه صورتش قرمز میشه . صداش بالا میره .

- دستم درد نکنه . همین مونده بود که زن یه ارمنی بشی . پس کار از پای بست ویران است .

- چه ویرانی ؟ ارمنیه که ارمنیه . خوب مسلمون میشه .

- مگه رنگ لباسه که همین جوری عوضش کنه آب هم از آب تکون نخوره. حرفشم نزن .

- اول ببینیدش بعد راجع بهش نظر بدین .

- ببینیمش این قضیه تغییر می کنه ؟ فکرشم نکن .

- بزارین من هم حرف بزنم بعد بگین حرفشم نزن .

- بابات بفهمه قیامت می کنه .

- نیست که شما به بابا نمی گین ؟

- بالاخره باید اون هم از دسته گل دختر یکی یدونه اش خبر داشته باشه .اول تا آخرش که به گوشش می رسه .

- چه دسته گلی ؟ نه گناه کردم نه خلاف .

مامان جوابم رو نمیده . بلند میشه و میره توی آشپزخونه . قرصای فشار خونش رو می خوره و میره توی اتاق خوابش . این یعنی پایان بحث . البته فقط تا وقتی همه چیز رو برای بابا تعریف نکرده . بحث واقعی اون موقع است .

***************

همه ی جواب هام رو برای بار هزارم توی ذهنم مرور می کنم . از وقتی بابا اومده خودم رو توی اتاقم حبس کردم . توی اتاق مشترکم با مهدی . هیچ صدایی جز موزیک گوشخراش بازی کامپیوتری مهدی نمی آد . این سکوت بد فقط یه معنی داره . یعنی مامان هنوز هم داره ماجرا رو برای بابا تعریف می کنه .

- مژده . مژده کجایی ؟

با این که فکر می کردم خودم رو آماده کردم اما باز هم با صدای بابا از جا می پرم . از همون جایی که هستم جواب میدم .

- بله؟

- پاشو بیا اینجا ببینم .

از روی تختم بلند میشم . احساس ضعف می کنم . یه نگاه به مهدی میندازم که بی خیال دنیا پشت میز کامپیوتر نشسته و سر خوشه که من یادم رفته بیشتر از 4 ساعته داره بازی می کنه . کاش من الان جای اون بودم . یه نفس عمیق می کشم . به خودم میگم کاری نکردم که بترسم . فقط قراره از عقیده ام دفاع کنم . تا حالا مجبور نبودم مقابل بابا بایستم چون همیشه یه طرف بودیم . اما حالا باید بتونم از پس ابراز عقیده ام بر بیام .همین که از اتاق میرم بیرون چشمم میفته به قیافه ی کلافه و درهم بابا .اون هم به محض اینکه من رو می بینه مهلت نمیده و شروع میکنه به سوال و جواب .

- مامانت چی میگه ؟ این پسره کیه ؟

- پزشکه . داره ...

اجازه نمیده حرفم رو ادامه بدم . کلمه ها توی دهنم می ماسن .

- مسیحیه .

- بله . اما ...

صدای بابا بلند میشه .

- این بود نتیجه ی آزادی که بهت دادم ؟

- بابا یه لحظه اجازه بدین .

- اجازه بدم که چی بشه ؟ بری با یه پسر ارمنی تو خیابونا بگردی . دستم درد نکنه با این دختر تربیت کردنم .

- بابا ارمنیه .کافر و جانی و خلافکار که نیست . کار بدی هم نکرده . خواستگاری کرده .

- تو هنوز نمی دونی یه دختر مسلمون با یه پسر ارمنی نمی تونه ازدواج کنه ؟

- می دونم . اما اینم میدونم اسلام می گه هر کس هر وقت که بخواد می تونه مسلمون بشه . خودش هم اینو میدونه و قبول داره .

- خودش الان قبول داره . بعدش رو باید دید .

- شما یه دفعه ببینیدش بعد راجع بهش قضاوت کنید .

- ببینمش هم فرقی نمی کنه . نظرم همونیه که گفتم . دیگه اسم این پسره رو هم نمیاری .

- آخه بابا...

بابا بلند میشه و میره اما همون طوری هم محکم جوابم رو میده .

- آخه بی آخه . فعلا هم خودم میبرمت دانشگاه و میارمت .

فکر می کنم اگر قراره بجنگم باید آرشام هم بدونه



نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد