نازنین گفت:
-فکر می کنی جواب پدر و مادرش چی بوده؟
پری به خود امد و گفت:
-هان؟
-حواست به من نبود.
-معذرت می خوام.
-مهم نیست.
-چی پرسیدی؟
-گفتم فکر می کنی آقا و خانم مجد چی گفتن؟
پری لبخند آرامش بخشی زد و گفت:
-نگران چیزی نباش،انشاءا..که درست می شه.
-دلم می خواد مامان و بابا زودتر بیان.
پری به اون خیره شده بود.نازنین نگاهش کرد و پرسید:
-چرا این جوری نگام می کنی؟
-دارم فکر می کنم تو همون دختر دیروزی که با گریه اومد تو اتاق و گفت من فردا برمی گردم شیراز.
نازنین با شرمی دخترانه خندید و گفت:
-تا حالا شده یه حسی رو از همه،حتی از خودت قایم کنی و اونو تو دلت پس بزنی؟مثلا مریض باشی و دکتر گفته باشه حق نداری؟مثلا نمی دونم،شیرینی بخوری و تو به خاطر سلامتیت حرف دکتر رو گوش می کنی اما هر وقت شیرینی رو می بینی به زحمت جلوی خودت رو بگیری که چیزی نخوری.بعد بری دکتر و دکتر بهت بگه حالا آزادی هر چی دلت می خواد بخوری.تو که پیش همه،حتی خودت وانمود کردی میلی به شیرینی نداری.حالا می آی و دو لپی شیرینی می خوری.تو همیشه شیرینی دوست داشتی فقط وانمود می کردی نمی خوای شیرینی بخوری.درسته؟
پری خندید،خنده ای تلخ که به سرعت از روی لب هایش محو شد نازنین گفت:
-چیزی نیست که تو بخوای درموردش با من حرف بزنی؟
پری نگاهش کرد و خجالت زده به سرعت نگاه از او دزدید و گفت:
-نه،مثلا چی؟
-هر چی؟تو باید بگی.
-نه،چیزی نیست.
نازنین خندید و گفت:
-دروغگوی خوبی هم که نیستی.
پری پتو را تا زیر گردنش بالا کشید و گفت:
-بهتره زودتر بخوابیم.
نازنین خندید و گفت:
-شب بخیر.
-شب بخیر.
پری چشم برهم گذاشت.دلش می خواست با نازنین حرف بزند،اما نمی توانست.نمی خواست او را از راز قلبی خویش آگاه کند.نمی خواست مورد تمسخر قرار بگیرد.بین او و سعید دریایی از مشکلات و مسائل فاصله انداخته بود.او وانمود کرد شیرینی دوست ندارد،اما تمام ذرات تنش شیرینی را طلب می کرد.
***
سعید فنجان چای را در دست فشرد و گفت:
-من می خوام برم ایتالیا.
آقای مجد با تعجب گفت:
-چی؟
-گفتم تو نمایندگی ایتالیا من می خوام کار کنم.
-کی به تو گفته شرکت می خواد تو اروپا نمایندگی بزنه؟
سعید همان طور که نگاه خیره وسردش را به فنجانی که بین انگشتانش فشرده می شد دوخته بود،جواب داد:
-خودم فهمیدم.
-دروغ گفتن،شرکت چنین قصدی نداره.
فنجان را روی میز گذاشت و به پدرش خیره شد و گفت:
-من وحید نیستم که بتونین سرم کلاه بذارین.
آقا مجد که به زحمت سعی می کرد خود را خونسرد نشان بدهد گفت:
-دلیلی نداره درو...
جمله اش را نیمه کاره رها کرد.سعید گفت:
-من می خوام برم ایتالیا!
آقای مجد،نرم تر شد و پرسید:
-تو از کجا شنیدی؟
-وحید بهم گفت دارین پنهانی یه کارایی می کنین.دو،سه تا تلفن لازم بود تا سر در بیارم اینجا چه خبره!
-پس در حقیقت دور من رو یه سری جاسوس گرفتن.
-مربوط به اطرافیان شما نیست.
-پس مربوط به چیه؟
-منم واسه خودم ارتباطاتی دارم.
-آقای مجد لبخندی زد و گفت:
-خوبه،چیزای جدید می شنوم.
-من نیومدم اینجا درمورد آدمای اطراف شما و یا چیزایی که می شنوید حرف بزنم،من اومدم بگم من می خوام برم ایتالیا،به عنوان نماینده شرکت.
-و اگه من بگم نه؟
-به هر حال من از ایران می رم.
-با برادرت؟
سعید چهره درهم کشید و جواب داد:
-اون تو ایران می مونه.
-اولین باره که می بینم...
به میان حرف پدرش دویدو و گفت:
-حالا می بینید.
فکر می کردم همیشه با همید.
سعید با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و گفت:
-حرف آخرتون چیه؟
-نشون دادی که لیاقتش رو داری.
-کی می تونم برم؟
-عجله داری؟
-کی آقای مجد؟
-حداکثر تا یک ماه دیگه.
-خوبه،ممنونم قربان.
از اتاق پدرش بیرون رفت و او را متفکر و حیران بر جای گذاشت.به مقابل اتاق سعید رسیده بود که وحید به سرعت از اتاق بیرون پرید.نزدیک بود به هم بخورند.دست هایش را بالا برد و گفت:
-ببخشید.
سعید نگاهش کرد.چشمانش از خوشی می درخشید و تمام صورتش پر از خنده بود.
-بیرون می ری؟
وحید کمی این پا و آن پا کرد و گفت:
-می رم خونه.
-خبریه؟
سر به زیر انداخت و گفت:
-نازنین زنگ زده بود،گفت خاله مریم تلفن زده و گفته تا هفته دیگه می آن.
-تبریک می گم.
-ممنون از مامان اجازه گرفتم برم دنبال نازنین با هم بریم بیرون،تو نمی آیی؟
-نه،بهتون خوش بگذره.
-ممنون.
به راه افتاد.هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که برگش و گفت:
-اگه بابا پرسید یه جوری سر و تهش رو هم می آری؟
-آره.
او را در آغوش کشید و با خوشی گفت:
-واسه ات تلافی می کنم.
به همان سرعتی که او را در آغوش کشیده بود،رهایش کرد و با قدم هایی بلند،به طرف درخروجی رفت.سعید قدم به دفتر برادرش گذاشت.پریسا ایستاد و سلام کرد.بی آنکه جواب سلام او را بدهد،به طرف اتاق وحید رفت.پریسا گفت:
-رفتن بیرون آقای مجد.
ایستاد و به پریسا نگاه کرد و بی آنکه حرفی بزند از دفتر بیرون رفت.خودش هم نمی فهمید چرا اینگونه شده است.از دیروز تا به حال،حواسش به خودش نبود.حواسش به هیچ کس نبود.صدای پری در سرش می پیچید؛ ((نه آقا شما نرید)) و او نمی توانست از تصور دیدن وحید و نازنین که شادان و خرم،شانه به شانه هم قدم برمی دارند و روی نیمکت زیر درخت بید مجنون می نشیند بیرون بیاید.نمی توانست نامی برای احساسش پیدا کند.آنها را می دید که دست در دست هم قدم بر می دارند و او فقط دورشدنشان را به تماشا ایستاده است.
نازنین با آن نگاه نافذ و بارانی که وقتی می خندید هر بیننده ای را به وجد می آورد که بی خود و بدون دلیل با خنده اش هم نوا شود،خودش هم نمی دانست از دور شدن برادرش بیشتر ناراحت است یا از نزدیک شدن نازنین.
از خودش می پرسید((موضوع چیه؟سعید اصلا می فهمی دور و برت چه خبره؟تو باید خیلی هم خوشحال باشی،مثل هر برادری که وقتی برادرش زن می گیره خوشحال می شه.احساس خوشی می کنه و برای برادرش و دختر مورد علاقه اش،گوش کن دختر مورد علاقه اش،آرزوی خوشبختی می کنه))دختر مورد علاقه اش؟!و سعید نمی خواست باور کند او هم قلبا به نازنین علاقه دارد.می اندیشید؛ ((دیوونه شدی سعید،نازنین زن برادرته،می دونی چی می گی!تو همیشه مثل وحید بودی.لیسانس یکی،لباسا یکی،علایق یکی،ولی این دلیل نمی شه که تو هم مثل وحید به نازنین علاقمند بشی.اصلا مگه نازنین لیسانس یا لباسه که وحید بتونه اونو با تو...باید بری سعید،باید بری.))شاید این گونه نبودن وحید و ندیدن نازنین برایش عادت می شد.شاید روزی که می توانست با خودش کنار بیاید و احساس واقعی اش نسبت به نازنین را درک کند به ایران بازمی گشت و آن روز حتما می توانست بفهمد از نازنین به عنوان همسر برادرش خوشش می آید یا از او به خاطر دوریش از وحید،متنفر خواهد شد.به خود که آمد سوار تاکسی بود و می رفت.یادش نمی آید کی تاکسی گرفته و آدرس کجا را داده.به راننده که بی خیال رانندگی می کرد نگاه کرد.سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم برهم گذاشت.حرکت آرام ماشین او را به خلسه می برد و از خود رهایش می کرد.دلش می خواست این ماشین همین طور برود تا آخر دنیا و دوباره دنده عقب بگیرد و باز گردد واو همین طور روی صندلی بنشیند و بر روی عبور سریع دقایق چشم ببندد.
نفهمید چند دقیقه طول کشید.صدای راننده تاکسی او را به خود آورد:
-بفرمایید آقا.
چشم باز کرد روبروی در کافی شاپ بود.گفت:
-چقدر می شه؟
پول را حساب کرد و پیاده شد.خودش هم نمی دانست اینجا چه می کند؟روبروی کافی شاپ ایستاد و نمی دانست چه باید بکند.دستی به شانه اش خورد:
-دم در بده بیا تو.
به طرف صدا برگشت.مهیار با صورتی خندان پشت سرش ایستاده بود.پرسید:
-تنهایی؟
به زحمت لبخند زد و جواب داد:
-از این طرفا رد می شدم.
مهیار به طرف در رفت و گفت:
-چرا وایستادی؟
به دنبال مهیار کشیده شد.پیشخدت باغ تعجب نگاهش کرد و گفت:
-خوش اومدین.
مهیار صندلی را برایش عقب کشید و گفت:
-بفرمایید قربان.
روی صندلی نشست.مهیار خندید و گفت:
-چقدرم خودش رو می گیره.
و خودش روبرو.ی او روی صندلی نشست.مهیار گفت:
-می بینم که دوقلوها از هم جدا افتادن.وحید کجاست؟
به میز چشم دوخت.دنبال بهانه ای می گشت تا از جواب دادن فرار کند.حتی به دنبال بهانه ای بود که از کافی شاپ فرار کند.پیشخدمت نجاتش داد.
-چی میل دارید قربان؟
به مهیار اشاره کرد.مهیار گفت:
-هر چی بخورم،می خوری؟
سر تکان داد و مهیار سفارش داد.پیشخدمت که رفت دوباره او و مهیار تنها شدند.
-خب،چه خبر؟
-خبری نیشت.
-فامیلاتون چطورن؟
قلبش به سختی فشرده شد.جواب داد:
-خوبه.
-پسر این فامیلا رو کجا قایم کرده بودین؟
-هی،حرف دهنتو بفهم.
-چی شد؟
تو داری درمورد...
می خواست بگوید((زن داداشم))اما خودداری کرد.ترسید مهیار مسخره اش کند و بگوید؛ ((دیدی شما هم از هم جدا می شین اونم به خاطر یه زن))و گفت:
-فامیلای ما حرف می زنی.
-اون دختره،دوست فامیلتون؟
سعید به تندی نگاهش کرد و گفت:
-خب،که چی؟
-بدجوری دل شهریار رو برده.
-تو وکیل وصی شهریاری که سنگش رو به سینه می زنی؟!
-خواستم بدونی.
-مهیار یه لطفی بهم می کنی؟
-حتما.
-سفارشت رو که آورد،ورش دار برو سر یه میز دیگه.
مهیار لبخندی زدد و گفت:
-حالا دیگه به خاطر یه زن من رو از سر میزت بلند می کنی؟
ایستاد و سلام کرد.سعید به عقب برگشت.منا پشت سرش ایستاده بود و سلام کرد.سعید سر برگرداند.مهیار خندید و گفت:
-بعدا می بینمت سعید.
و از آنها دور شد.منا پرسید:
-اجازه هست؟
سعید جوابی نداد،بی توجه به او روی صندلی نشست و پرسید:
-خوبی؟
سعید چهره درهم کشید و جواب داد:
-خوبم.
پیشخدمت سفارش مهیار را اورد.سعید گفت:
-بذارید رو میز.
پیشخدمت سفارش را روی میز گذاشت و در حالی که با ترید به آنها نگاه می کرد از میز دور شد.سعید به منا اشاره کرد و گفت:
-بفرمایید.
-ممنون.
فنجان قهوه را به طرف خود کشید و گفت:
-فکرشم نمی کردم یه روز شما به قهوه مهمونم کنید.
-الانم این کارو نکردم.
-بله،من خودم رو تحمیل کردم.
-اینم سفارش مهیار بود.
-پس مدیون مهیارم.
سعید سالن را به دنبال مهیار با نگاه کاوید.منا گفت:
-منتظر وحید هستین؟
نگاهش کرد و جواب داد:
-نه،اون نمی آد.
-نمی آد؟
-نه.
تکانی خورد به نشانه رفتن.منا به سرعت و با لحنی ماتمسانه گفت:
-خواهش می کنم سعید.
بدنش شل شد و روی صندلی آرام گرفت.منا نفس عمیقی کشید و گفت:
-آدم از دوست داشتن خجالت نمی کشه.
سکوت کرد تا سعید چیزی بگوید ولی سعید حرفی نزد.منا ادامه داد:
-اون دختره...
-حوصله حرفای بیخود رو ندارم.
-من تو رو دوست...
-گفتم حوصله حرفای بیخود رو ندارم.
-مثل همیشه.
نگاهش کرد.منا به فنجان قهوه خیره شده بود.سعید گفت:
-چرا به فکر زندگی خودت نیستی.
-دارم دنبالش می گردم.
-می دونی که من دوستت ندارم؟
-می دونم که تو هیچ کس رو دوست نداری.
-اشتباه می کنی.
منا نگاهش کرد و با تحکم گفت:
-نمی تونی سر به سرم بذاری.
-من دروغ نمی گم.
-اما عاشق نقش بازی کردنی.
سعید پوزخندی زد و گفت:
-شاید این جور باشه.
-حالا من باید چیکار کنم؟
-برو دنبال کار و زندگی خودت.
-اما تو؟!
-منم می رم دنبال کار و زندگی خودم.
-نیومدم یه سری حرفای تکراری رو دوباره تکرار کنم.
-پس برو.
-اینم که همون تکراه.
-پس نذار تکرار بشه.
-من هیچ حرف تازه ای ندارم.
-هیچ حرفی؟
سعید نگاهش کرد و گفت:
-چرا یه حرف تازه دارم.
-به نظر نمی آد تو پیام آور خبرای خوش باشی.
سعید خندید و گفت:
-حق با توئه،نیستم.
-خب؟
-من به زودی از ایران می رم.
-بلوف می زنی.
-می دونی که نمی زنم.
-این امکان نداره.
ایستاد و گفتک
-دیگه نمی آم اینجا.
منا هم ایستاد.دست به جیب برد و پنج اسکناس هزار تومانی روی میز گذاشت.منا ملتمسانه نگاهش کرد و گفت:
-خداحافظ.
و این اولین باری بود که از منا خداحافظی می کرد.منا سر به زیر انداخت و گفت:
-خداحافظ.
پیش از آنکه مهیار تکان بخورد،سعید از در بیرون رفتد و به سرعت تاکسی گرفت.
-دربست.
سوار شد.راننده پرسید:
-کجا تشریف می برید؟
-هر جا که رفتی،واسه ام فرقی نمی کنه،کرایه اشم هر چقدر بشه می دم.
راننده تاکسی با تعجب نگاهش کرد.سعید سرش را به صندلی تکیه داد و چشم برهم گذاشت.تاکسی حرکت کرد.راننده گفت:
-حال نداری آقا؟
سعید جوابش را نداد و راننده که بور شده بود درسکوت به رانندگی ادامه می داد.حرکت آرام ماشین،سعید را به خلسه برده بود.انگار که در گهواره باشد.دلش می خواست بخوابد و خواب به چشمانش نمی آمد.اتومبیل می رفت و او مصرانه،بر روی عبور از دنیا و آدم هایش چشم بسته بود.
فصل نهم

به خودش قول داه بود آرام باشد و آرام بود.دلش می خواست چند هفته ای را که ایران است با خاطراتی خوش به پایان برساند و بی هیچ کدورتی از ایران برود.خانم مجد باشنیدن خبر رفتنش ساعت ها غصه خورده بود و وحید او را به خاطر این تصمیمش سرزنش کرده بود،اما پدرش برخلاف آنها معتقد بود این سفر برایش لازم است.حتی برای همسرش توجیح می کرد؛ ((این وابستگی بین اینا کمتر شده به نفع هر دوشونه))و نازنین خود را مسئول این تصمیم می دانست.دلش می خواست فرصتی پیدا کند و از او بخواهد نرود و سعید آن قدر خود را درگیر کار کرده بود که زمانی برایش باقی نمی ماند.خودش را در کار غرق کرده بود و آن را بهترین راه فرار از اندیشیدن به مسائل پیرامون می دانست.زودتر از همه می رفت و آخر شب،خسته و درهم به خانه باز می گشت.حتی وحید را هم به ندرت و در حال عبور می دید و غالبا به سردی با او احوالپرسی می کرد.
نازنین گفت:
-می خوای من باهاش حرف بزنم؟
وحید دستی به موهایش کشید و گفت:
-نه خودم باهاش حرف می زنم.
-اما...
-می ترسم یه چیزی بهت بگه و کدورتی بینتون به وجود بیاد.
نازنین سر به زیر انداخت و گفت:
-من مقصرم.
-نه،اصلا این طور نیست.به هر حال این اتفاق یه روزی باید می افتاد.
-فکر می کنم سعید منو مسئول می دونه،خوب یه جورایی هم حق داره.
-نازنین!تو باید به فکر آیندمون باشی.خاله و عمو جمعه می رسن ایران.ما باید به این خاطر خوشحال باشیم.
نازنین با گونه های گلگون لبخند زد و گفت:
-من خوشحالم،فقط سعید؟!
وحید با حالتی متفکر گفت:
-امشب باهاش حرف می زنم.
-خاله،خیلی ناراحته!
-می دونم سعی می کنم منصرفش کنم.
نازنین به ساعتش نگاه کرد.نزدیک یازده بود.بلند شد.وحید متعجب نگاهش کرد و پرسید:
-کجا؟
نازنین لبخندی زد و مچش را بالا آورد و ساعت را نشان داد.وحید گفت:
-به این زودی یازده شد؟
نازنین به آرامی گفت:
-درسته عمو بهمون چیزی نمی گه،اما هنوزم کاملا موافقت نکرده.
-اون موافقه،مامان خودش بهم گفت.
-با من که سرسنگینه.
وحید چشمکی زد و گفت:
-اگه منم جای اون بودم با آدم متمردی مثل تو این طوری رفتار می کردم.
-چه خبره قربان؟
وحید خندید.نازنین گفت:
-هیس!
وحید ایستاد و گفت:
-نگران بابا نباش،اون اگه راضی نبود دماری از روزگار ما در می آورد که نگو.بابا عادت داره با هر چیزی اول مخالفت کنه و بعد بگه موافقه.به قول سعید،فکر می کنه این جوری بیشتر مزه داره.
نازنین ابروهایش را بالا کشید و خندید.وحید گفت:
-دوستت دارم.
نازنین خجالت زده سر به زیر انداخت و با گفتن:
-شب بخیر.
به سرعت به طرف اتاقش رفت.وحید تا آخرین لحظه که پشت در اتاقش پنهان شد نگاهش کرد.در که بسته شد روی مبل نشست و از پنجره به آسمان مهتابی خیره شد و لبخندی روی لبش به رقص درآمد.
بیشتر از نیم ساعت بود که روی مبل نشسته بود و انتظار سعید را می کشید.در که باز شد روی مبل تکانی خورد.سعید خسته و درهم به طرف اتاقش می رفت.صدایش زد:
-سعید.
سعید یکه خورد.به طرف وحید چرخید و سلام کرد:
-سلام،خسته نباشی.
-ممنون.
به طرف اتاقش رفت.وحید صدایش زد و گفت:
-کارت دارم اگه ممکنه؟
و با دست به مبل اشاره کرد.سعید جواب داد:
-خسته ام،متاسفم.
-من تا الان منتظرت بودم.
-باشه واسه یه فرصت دیگه.
-سعید یادم نمی آد چیزی ازت خواسته باشم و تو پشت گوش انداخته باشی.
سعید آرام آرام به طرف مبل رفت و روبروی برادرش نشست و سر به زیر انداخت.وحید پرسید:
-کارا چطور پیش می ره؟
-خوبه،راضی ام.
-بابا می گفت کارای دفتر ایتالیا رو به عهده گرفتی.کارهایی رو که اون ممکن بود تا دو ماه دیگه نتونه بهشون برسه با سرعت داری جفت و جور می کنی؟
-کار خاصی نداشت بابا پشت گوش می انداخت.
سعید سکوت کرد.وحید گفت:
-پس مامان چی می شه؟
-تو پیشش هستی دیگه.
-من خودمم و تو تویی.
سعید نگاهش کرد و گفت:
-واسه همینم هست که می خوام برم.
-سعید موضوع چیه؟من به جهنم،فکر مامان باش.داره دق می کنه.
-نوه هاش که دور و برش رو گرفتن،من رو فراموش می کنه.
-پس من حق دارم یه همچین فکری بکنم؟
-به تندی نگاهش کرد و گفت:
-چه فکری؟
-تو به خاطر نازنین داری می ری.
رنگ سعید پرید.به سختی خود را کنترل کرد و با صدایی لرزان گفت:
-این موضوع هیچ ربطی به نازنین نداره.
-سعید من و تو تا همیشه برادریم هیچ کس نیست که بتونه بین ما فاصله بندازه،تو توی قلبم جای خودت رو داری و نازنین هم جای خودش رو.
سعید نفسی به راحتی کشید و گفت:
-موضوع این نیست.
-وقتی بهم دروغ می گی می فهمم.
-من باید برم وحید.
-ولی ما.
-متاسفم،واسه مامان متاسفم.من باید برم.
بلند شد و به طرف اتاقش به راه افتاد.وحید گفت:
-اولش فکر کردم داری شوخی می کنی ولی می بینم که واقعا جدی هستی.
به طرف وحید چرخید و گفت:
-منم اول فکر کردم تو داری شوخی می کنی،فکر کردم یه بازی دیگه اس،اما دیدم که نیست،ولی نتونستم باورش کنم.اومدن نازنین توی این خونه از اول اشتباه بود.حیف روزای خوبمون که بعد ازاومدن اون از بین رفت.
-ربطی به نازنین نداره.
-با من بحث نکن!می دونی که داره همه چیز به خاطر اونه.
-سعید،تو...
-نه گوش کن،تو وحید،تو همه چیز رو خراب کردی.تو گفتی که هیچ زنی بین ما فاصله نمی ندازه ولی خودت به خاطر یه زن منو از زندگیت بیرون کردی.تو،تو...
نتوانست جمله اش را کامل کند به طرف اتاقش رفت و در را محکم به هم کوبید.وحید به اتاقش رفت.در را به شدت باز کرد و گفت:
-حداقل به حرفای من گوش کن.
سعید روی تخت افتاد و دستش را در مقابل صورتش حایل کرد.وحید گفت:
-من بیست و هفت سالمه،حق دارم زندگی خودم رو داشته باشم.من تو رو دوست دارم،حالا اگه تو یه آدم رو می خوای که مطلقا مال تو باشه،اون آدم من نیستم.چون تو هم نمی تونی ادعا کنی مطلقا به یک نفر تعلق داری.یه نصیحتی بهت می کنم سعید،عاقلانه تر فکر کن.
از در بیرون رفت و سعید را بر جا گذاشت.سعید غلتی زد و رو به سینه روی تخت افتاد و سرش را در بالش فرو کرد.احتیاج داشت بیشتر فکر کند.
***
نازنین دسته گلی را که در دست داشت جابه جا کرد و به طرف سالن گردن کشید.خانم مجد خندید و گفت:
-هنوز هواپیماشون روی زمین نشسته دختر.
نازنین خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت:
-دلم واسه اشون یه ذره شده.
آقای مجد به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-من که گفتم زوده،شما عجله داشتید.
وحید زیر چشمی به نازنین نگاه کرد و گفت:
-می آن.
نازنین به پری که مغموم و متفکر در گوشه ای ایستاده بود،نگاه کرد و گفت:
-معذرت می خوام پری،نباید تو رو با اصرار می آوردم.
پری لبخندی تصنعی زد و گفت:
-خیلی هم خوشحالم که اومدم.
نازنین به آرامی زیر گوش وحید گفت:
-سعید نیومد.
وحید خجالت زده جواب داد:
-مهم نیست.
-نمی خوام از من ناراحت باشه.
-نیست،دیگه هم بهش فکر نکن...پری چشه؟
-نازنین به پری نگاه کرد و گفت:
-خسته شد،نباید به زور می آوردمش.
-شایدم با من درد مشترک داره.
-یعنی چی؟
-تو تا چند روز دیگه می ری،اونم مثل من ناراحته.
-یعنی باور کنم تو ناراحتی؟
-نازنین نمی بخشمت.
خندید و گفت:
-باور می کنم.
-اگه با من بود نمی ذاشتم از تهران بری.مامان اصرار می کنه شیراز بیاییم خواستگاری.
نازنین با خجالت سر به زیر انداخت.وحید خندید و گفت:
-خجالت که می کشی حسابی بامزه می شی.
نازنین تصنعی چهره درهم کشید و گفت:
-دیگه قرار نشد...
بلندگوی فرودگاه اعلام کرد؛ ((پرواز شماره دویست و سی و هشت از لندن به زمین نشست))نازنین با خوشحالی گفت:
-اومدن.
و به سرعت به طرف سالن دوید.وحید گفت:
-وایستا منم بیام.
و به سرعت به دنبال او رفت.خانم مجد خندید و گفت:
-نیگاشون کن،مثل بچه ها می مونن.
آقای مجد گفت:
-تشخص خودشونو حفظ نمی کنن.
خانم مجد گفت:
-بهتره بریم.
و به راه افتادند.پری هم ایستاد.انگار همه او را از یاد برده بودند.سلانه سلانه به دنبال آنها به راه افتاد.
نازنین خودش را در آغوش مادرش رها کرده بود و به شدت گریه می کرد.آقای مجد گفت:
-نازنین،عزیزم الان مامان و بابا فکر می کنن پیش ما خیلی بهت سخت گذشته که این جوری گریه می کنی.
آقای محبیان دستان وحید را به سختی فشرد و گفت:
-از دیدنت خوشحالم پسرم.
وحید که از شنیدن این جمله به شدت خوشحال می نمود،پرسید:
-حالتون که بهتر شد؟
-عالی ام!نمی دونید هوای وطن چه جلایی به روح آدم می ده!
-خوشحالم که می بینم حالتون خوب شده.
نازنین خودش را به پدرش چسباند و گفت:
-خوشحالم که اینجایید.دیگه نمی ذارم بی من جایی برید.
آقای مجد گفت:
-بهتره بقیه حرفا رو بذاریم واسه خونه.
نگاه نازنین به پری که آرام و سر به زیر گوشه ای ایستاده بود افتاد.با هیجان گفت:
-خدای من!پری معذرت می خوام اون قدر هول شدم که فراموش کردم تو هم با مایی.
دست او را گرفت و پیش کشید و گفت:
-معرفی می کنم،دوست عزیز من،پری؛پدرم،مادرم.
خانم محبیان گفت:
-پس پری خانم ایشون هستن.
دستش را به طرف او دراز کرد و گفت:
-ممنون که تو این چند هفته پیش نازنین بودین و نذاشتین جای خالی ما رو زیاد احساس نکنه.
پری خجالت زده دست او را گرفت و گفت:
-خواهش می کنم.
و به آرامی سر بلند کرد و به خانم محبیان نگاه کرد.خانم محبیان لبخند مهربانی زد.آقای محبیان هم از او تشکر کرد و گفت:
-اون قدر تعریف شما رو از نازنین خانم شنیدم که مشتاقانه دلم می خواست از نزدیک ببینمتون و ازتون تشکر کنم.
-نازنین به من لطف داره.
-تو خودت خوبی پری.
آقای مجد گفت:
-فکر می کنم خسته اید،بهتره بریم.
آقا ی محبیان شانه بالا انداخت و گفت:
-وقتی دستور می ده باید اجرا بشه.
و با خنده به دنبال آقای مجد به راه افتاد.نازنین بازو در بازوی مادرش حلقه کرده بود و در حالی که مشتاقانه نگاهش می کرد گفت:
-حتما خیلی خسته اید!
و به راه افتاد.دست پری را هم گرفت و گفت:
-بیا بریم دیگه.
خانم مجد هم شانه به شانه آنها به راه افتاد.وحید هم چمدان ها را برداشت و به دنبال آنها به راه افتاد.آقای محبیان پرسید:
-سعید خان چطوره؟
-درگیر کارشه.
-کاراش؟
آقای مجد خندید و گفت:
-شرکت یه نمایندگی تو ایتالیا زده،نمی دونم این ناقلا از کجا فهمید،پاشو کرد تو یه کفش که من می خوام برم ایتالیا.منم موافقت کردم.حالا داره به سرعت کاراش رو ردیف می کنه که زودتر بره اونجا.
-با وحید می رن؟
-نه،تنها می ره.
-تنها؟عجیبه!
آقای مجد خنده کشداری کرد و گفت:
-چندانم عجیب نیست.بذار عرقت خشک بشه،واسه ات تعریف می کنم.
-چی رو؟
-عجله نکن رفیق عزیزم،عجله نکن.
خانم محبیان گفت:
-تمام مدت تو فکر تو بودم.
خانم مجد به جای نازنین جواب داد:
-ما که اینجا مواظبش بودیم.
-به خاطر همین بود که تونستم این همه مدت طاقت بیارم.
نازنین گفت:
-من که حسابی شرمنده خاله این ها هستم.
-انشاءا..می آن شیراز تلافی می کنیم.
-ما که کاری نکردیم.دختر به این خانمی،باید از خدامونم باشه که تو خونه امون باشه.
نازنین محجوبانه خندید.آقای محبیان با لحنی شوخ پرسید:
-حالا چه جوری تو ماشین جا بشیم.
وحید گفت:
-شما برید،ما هم تاکسی می گیریم و می آییم.
خانم محبیان گفت:
-نه،شما برید،ما از فرودگاه تاکسی می گیریم.
آقای مجد گفت:
-جوونا خودشون می آن،بهتره سوار شیم بریم.مخصوصا اینکه شما خسته هم هستید.خانم محبیان با دودلی سوار شد و ماشین به راه افتاد.وحید گفت:
-خوب بریم یه ماشین بگیریم.
پری گفت:
-اگه من نبودم جا می شدی.
-این چه حرفیه!تو هم نبودی جا نمی شدیم.
وحید گفت:
-حق با نازنینه.
پری گفت:
-اگه اجازه بدین من دیگه می رم خونه امون.
نازنین گفت:
-منظورت چیه؟
-تو که دیگه تنها نیستی.ترجیح می دم برم خونه امون.
وحید به نازنین نگاه کرد.نازنین گفت:
-هر جور راحتی.
و به وحید اشاره کرد.یک تاکسی هم برای پری بگیرد.وحید به راه افتاد.نازنین از پری پرسید:
-تو ناراحتی؟
-نه.
-ولی من احساس می کنم تو...
سر به زیر انداخت.پری لبخند تصنعی زد و گفت:
-به خاطر اینکه از تو دور می شم ناراحتم.
-مطمئنی دلیلش اینه؟
گریه اش گرفته بود و می دانست اگر نازنین یک سوال دیگر بپرسد،اشکش سرازیر خواهد شد.آرام آرام به دنبال وحید می رفتند و نازنین می دانست پری از روزی که شنیده سعید قصد دارد از ایران برود به هم ریخته است و نمی خواست او را در این حال ببیند.
نازنین گفت:
-پری تو نمی خوای چیزی به من بگی؟
-در مورد چی؟
-هر چیزی؟
-هیچ حرفی نیست که بخوام به تو بگم.
نازنین کمی من و من کرد و گفت:
-حتی در مورد سعید؟
پری احساس کرد پاهایش سنگین شده و به زمین چسبیده است.توان حرکت نداشت.نفسش سنگین شده بود و بالا نمی آمد.به زحمت خود را سراپا نگاه داشته بود.رنگش پریده بود و لبش می لرزید.نازنین گفت:
-پری؟
-نه،نمی خوام.
سر به زیر انداخت و قطرات اشک روی گونه اش دوید.نازنین دستش را چسبید و گفت:
-پری تو داری گریه می کنی؟
شانه های پری شروع به لرزیدن کرد و نازنین او را در آغوش کشید و گفت:
-پری،پری عزیزم،تو باید به من می گفتی.
-نمی تونستم.
-چرا؟
-سعید!اون...ما به هم نمی خوریم.
-منظورت چیه؟
-اون داره از ایران میره.
-چرا این قدر دیر بهم می گی؟
-مگه فرقی هم می کنه؟
-آره،فرق می کنه،فرق می کرد.
-بین من و اون یه دیوار بتونی هست.یه دیوار که هیچ وقت نمی ریزه.
-این حرفا چیه که می زنی؟
پری خود را از آغوش نازنین بیرن کشید و گفت:
-نمی خوام هیچ کس از این موضوع چیزی بفهمه.
ولی سعـ...
-مخصوصا سعید.
-آخه چرا؟اون باید بدونه.
-اون اگه می خواست می تونست بفهمه.الانم اگه می خواستم به اون خونه برگردم اصلا بهت نمی گفتم.
-ولی تو...
پری به نشانه سکوت دستش را در مقابل دهان نازنین گذاشت و گفت:
-اون داره می ره،اگه می خواست من رو می دید.حالا که اون ندیده،نفهمیده با نخواسته که ببینه و بفهمه و یا دیده و فهمیده و به روی خودش نیاورده،چه دلیلی داره من خودم رو بهش تحمیل کنم.
-ولی تو...
سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
-اون داره می ره،من فقط همین رو می دونم.
تاکسی جلوی پایشان ترمز کرد و وحید از آن پیاده شد.پری به سرعت چشم به زمین دوخت.وحید گفت:
-بازم به ما سر بزن.دلمون واسه اتون تنگ می شه.
پری رو به نازنین کرد و گفت:
-بهم قول می دی؟
نازنین سر به زیر انداخت و گفت:
-آخه...
-قول بده نازی.
-قول می دم.
گونه اش را بوسید و گفت:
-به خاطر روزای قشنگی که بهم دادی ازت ممنونم.
و رو به وحید کرد و بی آنکه نگاهش کند گفت:
-از طرف من از خانواده اتونم عذرخواهی کنید.
-این چه حرفیه خانم؟!
پری سوار ماشین شد.وحید در کنار نازنین ایستاد.پیش از آنکه تاکسی حرکت کند سر بلند کرد و به وحید نگاه کرد.در صورت او به دنبال چشمان خودخواه سعید می گشت.تاکسی حرکت کرد و تاکسی بعد در مقابل آنها توقف کرد.وحید گفت:
-چه یهویی رفت.
نازنین گفت:
-بهترین آدمی بود که دیدم.
سوار شد.وحید کمی با تعجب نگاهش کرد و در کنار او جای گرفت.
آقای مجد گفت:
-خوب کمال جان،انگلیس چه خبر بود؟
-ما که فقط بیمارستانا و مطباش رو دیدیم.
خانم مجد گفت:
-عوضش خدا رو شکر حالتون خوب شد.
-رفتنمون از اولم اشتباه بود.اگه اصرار دوستان و این مریم خانم نبود،من اصلا نمی رفتم اروپا.دکترای خودمون از اونا هم بهترن،هم آقا تر.
آقای مجد گفت:
-اینم عوض دستت درد نکنه است دیگه؟
-ای بابا،همون آزمایشات که تو ایران دادم و همون جواب و همون داروها.
خانم مجد گفت:
-همون جواب؟
-آره،همون جواب.
خانم مجد نگاه پرسشگرش را به خانم محبیان دوخت و گفت:
-یعنی چی؟
خانم محبیان سر به زیر انداخت و گفت:
-همون جوابی رو که تو ایران شنیده بودیم،گفتند؛باید استراحت کنه،اعصابش آروم باشه،از هوای تمیز استفاده کنه و به خودش فشار نیاره.
آقای مجد گفت:
-پس دیگه اوراقی شدی!
و خندید.آقای محبیان گفت:
-چه جورم!
خانم مجد گفت:
-نازنین چیزای دیگه ای می گفت.
-نمی خواستیم اون ناراحت کنیم.
آقای مجد گفت:
-کار خوبی کردین.به هر حال چندان هم لذت بخش نیست،بشنوی پدرت دیگه به درد گاراژ آهن پاره ها می خوره.
خانم مجد اخم کرد و تشر زد:
-این حرفا چیه؟
آقای محبیان خندید و گفت:
-بذارید بگه،داره درد دل خودش رو می گه.
خانم محبیان گفت:
-باید از فردا کارامون رو سامون بدیم تا بتونیم یه شروع تازه داشته باشیم.
خانم مجد گفت:
-چه عجله ای دارین واسه شروع تازه هیچ وقت دیر نیست.
آقای مجد هم حرف همسرش را تایید کرد و گفت:
-تازه از این بعد وقت اضافه هم که خیلی دارین.
-وقتی از شیراز اومدیم همه چیز به هم ریخته بود.به سرعت و با عجله کارامون رو ردیف کردیم.باید زودتر برگردیم و به کارامون برسیم.به وضع و احوال مایملکمون برسیم و واسه آینده امون برنامه ریزی کنیم.
-تا یک هفته که مهمون ما هستین.
آقای محبیان گفت:
-اونو که لطف دارین،اما من و مریم اومدنی تصمیم گرفتیم فردا برگردیم شیراز.
آقای مجد گفت:
-با این عجله!
خانم محبیان لبخندی زد و گفت:
-چند باری از انگلیس با شیراز تماس داشتیم.به خاطر سر و سامون دادن به اوضاع اونجا باید زودتر برگردیم.
-برگردین ولی نه با این عجله،ما هنوز کلی با هم کار داریم.
-انشاءا..شما تشریف بیارید شیراز و ما تلافی زحمتاتون رو بکنیم.
آقای مجد خنده کشداری کرد و گفت:
-اون که حتما ولی ما دلمون می خواست شما بیشتر اینجا بمونید.
-ما هم دلمون می خواست،اما شرایط اجازه نمی ده.
-نازنین می دونه فردا می خواید برگردید؟
-نه،تو هواپیما این تصمیم رو گرفتیم.ولی فکر نمی کنم مخالفتی داشته باشه.
-ولی...
آقای مجد به میان حرف همسرش دوید و گفت:
-نمی تونید از دست ما فرار کنید من همین جا،توی ماشین می خوام خودم رو دعوت کنم خونه اتون.
-برای ما باعث افتخاره.
خانم مجد گفت:
-آقا!
و لبش را به دندان گزید.آقای مجد گفت:
-امروز جمعه است.هفته آینده،این ساعت...
نگاهی به ساعتش کرد و ادامه داد:
-ساعت چهار بعدازظهر ما تو شیراز،خونه شما هستیم.
آقای محبیان خندید و گفت:
-زمان هم می ده.
آقای مجد هم خندید و گفت:
-اونم به اصرار خانم بچه ها.
آقای محبیان گفت:
-از فردا صفحه شطرنج منتظر یه نبرد مردونه اس.
-آماده اش کن که اومدم.
خانم محبیان با کنجکاوی و تردید به خانم مجد نگاه کرد.خانم مجد که سنگینی نگاه او را احساس کرده بود،لبخندی تصنعی زد و برای اینکه مسیر بحث را عوض کند،پرسید:
-دیگه تو انگلیس چی دیدین؟
فصل دهم
روزها پای کشان و کند،انگار که پاهایشان را روی قلب او می گذاشتند و می فشردندش می گذشتند.یک هفته تمام انتظار کشیده بود و طرح صورت زیبای نازنین را در آخرین لحظه ای که دسته چمدان را در دستش می فشرد و سر به زیر داشت از نظر دور نکرده بود.یک هفته تمام بود که خانه اشان در سکوتی تلخ و تبدار فرو رفته بود و التهاب و اضطراب و دوری جانش را به لب رسانده بود.هزاران بار از خودش پرسیده بود؛ ((بد نیست اگر بهش زنگ بزنم؟)) و هزاران بار به خودش جواب داده بود؛ ((طاقت بیار پسر.))درست در روزهایی که به سعید احتیاج داشت،سعید خود را از او دور می کرد و او تمام هفته،روی نیمکت حیاط پشتی به تنهایی نشسته بود و به غروب خورشید و سیاه شدن آسمان خیره شده بود.تا زمانی که مهتاب کاملا آسمان را می پوشاند و او در تمام مدت،خاطرات روزهای خوش گذشته را مرور می کرد.هوا کم کم سرد شده بود ولی او این خنکی گزنده را دوست داشت چرا که نازنین او مدت ها،روی همین نیمکت می نشست و به برگ های پریشان بید مجنون چشم می دوخت.وقتی می خندید گونه هایش چال می افتاد و چشمان براقش،برق بیشتری داشت.
روزی که می رفت به وحید گفته بود:
-هفته دیگه می بینمت.
و آقای مجد با هیاهو و سر و صدا می گفت که برای جمعه آینده به شیراز خواهند رفت.و فردا روز موعود بود.وحید به آسمان خیره شده بود و صورت نازنین را نقاشی می کرد که صدای سعید او را به خود آورد:
-مزاحم که نیستم؟
به خود آمد.صاف نشست و گفت:
-نه،اصلا.
سعید بر گوشه ای از نیمکت نشست و گفت:
-شب قشنگیه!
-آره،خیلی قشنگه!
و دوباره به آسمان خیره شد.سعید کمی این پا و آن پا کرد و گفت:
-فردا می رید شیراز؟
وحید به طرفش برگشت و گفت:
-مگه تو نمی آی؟
سعید سر به زیر انداخت و جواب داد:
-فکر نکنم.
-ولی نازنین و عمو کمال از تو قول گرفتن که حتما با ما بیای شیراز.
-بهشون قول ندادم،فقط گفتم اگه بتونم می آم.
-دلم می خواد تو هم باشی.
-واسه خواستگاری؟
-آره،واسه خواستگاری.
-نمی تونم بیام.
-ولی...هر جور میلته.
هر دو سکوت کردند.سعید احساس کرد دلش می خواهد حرف بزند.شاید این آخرین فرصتی بود که آنها برای در کنار هم بودن داشتند.گفت:
-هوا سرد شده.
-آره سرد شده.
-پاییز دیگه.
-آره پاییزه.
به وحید نگاه کرد و از خودش پرسید؛ ((چی شده؟من و اون داریم چرت و پرت می گیم،پس کجان اون دوقلوهای کوچیک و بزرگ)) و گفت:
-اومده بودم یه چیز دیگه بگم ولی دارم درباره آب و هوا صحبت می کنم.
وحید به تلخی لبخند زد و سعید گفت:
-اومده بودم بهت تبریک بگم.
-ممنون.
-و برات آرزوی خوشبختی کنم.
-ایشاءا..واسه تو.
سعید به تلخی جواب داد:
-آره،واسه من.به هر حال اگه تو این مدت رفتاری از من سر زده که تو رو ناراحت کرده معذرت می خوام.
-من بهت حق می دم.فقط امیدوارم در آینده مثل قدیما بشیم.
-فکر می کنم که یه مدت که ازتون دور باشم،بتونم با خودم کنار بیام.
-تو واقعا می خوای بری؟
-چاره ای ندارم.
-می تونم بپرسم چرا؟
-چرا؟
به وحید نگاه کرد و کلمه((چرا؟)) درهزار توی ذهنش هزاران بار تکرار شد.ایستاد و گفت:
-من می رم بخوابم.
هنوز قدم از قدم برنداشته بود که وحید پرسید:
-به خاطر نازنینه؟
بی آنکه به برادرش نگاه کن جواب داد:
-نه.
-مطمئن باشم؟
به تندی به وحید نگاه کرد و گفت:
-می فهمی داری چی می گی؟
وحید هم ایستاد و گفت:
-نازنین...
سعید به میان حرفش دوید و گفت:
-زن داداش خوبه منه.
و مطمئن بود این کلمه را از صمیم قلب گفته است.وحید گفت:
-ببین باهام بیا بریم شیراز.می خوام وقتی داریم با خانواده اش حرف می زنیم تو هم پیشم باشی.
-شب بخیر.
به راه افتاد.وحید دوباره روی نیمکت نشست و به آسمان خیره شد.فردا فصل تازه ای در زندگی او آغاز می شد.
***
خوشحال بود یا غمگین نمی دانست؛دیگر چه اهمیتی داشت فردا چه اتفاقی خواهد افتاد؟یک ساعت پیش با وحید صحبت کرده بود و وحید خوشحال گفته بود:
-قبول کردن.
و او فقط جواب داده بود:
-مبارکه.
خودش را محکم بغل کرد.روی نیمکت دنجشان نشسته بود و از سرما مورمورش می شد.باران نم نم می بارید و قطراتش از جلوی تنور چراغ که رد می شد خودش را بیشتر به رخ می کشید.سعید،آرام و مطیع،زیر قطرات باران نشسته بود و گذشته ها را مرور می کرد.مدرسه رفتند و یکی از همکلاسی هایش،او را در کلاس اذیت می کرد.خودش هم نفهمید وحید از کجا این موضوعه را فهمیده بود و گوش همکلاسی اش را تابانده بود و به او گفته بود:
-دلم می خواد خودت همیشه همه چیز رو بهم بگی،من و تو داداشیم.
و او چقدر زیاد به وحید،به برادر بزرگش افتخار می کرد.همیشه با هم بودند و از آن روز به بعد بیشتر به هم وابسته شدند و اخلاق بد پدر،به هم نزدیک ترشان کرد.
باران نم نم می بارید.هوا سرد بود و او مورمورش می شد.قطرات ریز باران که روی سر او بهم پیوسته بودند،روی پیشانی اش سر می خوردند و او تمام روزهای خوبشان را در ذهن ورق می زد.بازی کردن ها،بدو بدو کردن ها،بزرگ شدن و شروع اولین لحظات ناب که برای وحید و او،همیشه به یک نقطه ختم می شد.خلاصه شدن درهم و حالا وحید رفته بود تا زندگی جدیدی را شروع کند.یک لحظه ناب که در سعید خلاصه نمی شد و امروز چه شادمانه،صدایش پشت تلفن می لرزید،وقتی می گفت:
-تموم شد،موافقن.
باران شدت گرفته بود.خودش را محکم تر از پیش بغل کرد.موهای مشکی اش زیر هجوم باران خیس شده بود.آب از کت و پیراهنش گذشته بود و پوست تنش را قلقلک می داد.
صدای عزیز خانم او را به خود آورد:
-آقا نمی آید تو،بارون تند شده.
نگاه بی رمقی به قاب پنجره که عزیز خانم را در خود گرفته بود انداخت و جواب داد:
-نه،فعلا نشستم.
-خیس شدی که.
-عزیز خانم!
-چتر بیارم؟
سر برگرداند تا به آسمان سیاه و ابری شب نگاه کند.قطره ای باران به طرف چشمش هجوم آورد.به سرعت سر برگرداند و جواب داد:
-نه،به بارون احتیاج دارم.
-چی گفتین؟
-گفتم نه عزیز خانم.
-آقا ممکنه سرما بخورین،سینه پهلو کنین،خانمم که نیست.
ذهنش به طرف شیراز پرواز کرد.می توانست صورت همه را در ذهن مجسم کند.چشمان وحید از خوشحالی می درخشید و نازنین حتما محجوبانه لبخند می زد.مادرش خوشحال بود و پدرش به ساعتی که در جیب جلیقه اش گذاشته بود،نگاه می کرد.
می توانست صدای خنده های عمو کمال را بشنود و اخم شیرین خاله مریم را ببیند.دلش می خواست وقتی نازنین سینی چای در دست در مقابل همه خم می شود او را می دید که خجالت زده نگاه از چشمانش می دزد و به قندان می دوزد.عزیز خانم گفت:
-چتر بیارم دیگه؟
-نه عزیز خانم،نه.
-آقا نمی شه که.