خندید و گفت:
-ولش کن بابا،ولی پسر عجب اعجوبه ایه این بشر،کاسه کوزه بابائه رو شکست.خیلی خوشم اومد.
لحظه ای اندیشید و گفت:
-این حرکات شجاعانه اش یه دست مریزاد داره.
-دیوونه شدی؟
-من نمی تونم،تو بهش بگو جمعه ببریمش کوه؟
-کوه؟
-ای بابا،تو امشب چته،کوه،کوه.
و با دو دست شکل یک قله را نشان داد.وحید لبخند زنان نگاهش می کرد و سعید برنامه سه روز بعد را بی توجه به وحید و نظر نازنین،برای رفتن به کوه چید.
فصل ششم
سعید با بی تفاوتی آشکاری رانندگی می کرد.نازنین و پری به آرامی با هم صحبت می کردند و وحید که صدای آرام نفس های نرم او را پشت سر خود احساس می کرد،غرق در دنیای خیالات،به روبرو خیره شده بود.دیشب خجالت زده به نازنین گفته بود:
-سعید پیشنهاد داده فردا بریم کوه.
-سعید؟!
چشمان متعجب نازنین او را به خنده انداخته بود و نازنین که دلیل خنده او را دریافته بود با خنده گفته بود:
-نکنه شما مجبورش کردین؟!
چقدر دلش می خواست،همان طور روبروی او بایستد.و صورت خندانش را تماشا کند.جواب داده بود:
-موضوع اینجاست که خودش پیشنهاد داده.
صدایش را پایین آورد و ادامه داد:
-می گه که کار شما در مقابل پدرم قابل تحسین بوده و باید بهتون پاداش داد.
نازنین شرمزده سر به زیر انداخته بود و گفته بود:
-عمو رو از دست خودم نارحت کردم.
-حرفای پدر رو به دل نگیرید،همین طورم رفتارش رو.
نازنین لبخند زده و گفته بود:
-به من می گن مهمون پرو.
-خواهش می کنم در مورد خودتون این جوری صحبت نکنید.
-پس آقا سعید ما رو به کوه دعوت کرده.می تونم پری رو هم بیارم دیگه؟
وحید لحظه ای اندیشید و بعد جواب داده بود:
-البته،ما خوشحال می شیم.
و حالا آنها دراتومبیل بودند و به طرف کوه می رفتند.نازنین گفت:
-کوهنوردی باید حس خوبی داشته باشه.
سعید از آیینه نگاهش کرد.پری گفت:
-عالیه!باید تجربه اش کنی.
وحید پرسید:
-شما قبلا کوه نرفتین؟
-نه به معنای دقیق کلمه،گاهی وقتا اطراف شیراز رفتیم.ولی کوه واقعی نه.
سعید گفت:
-پس امشب باید مراقب بدن دردتون باشید.
پری شرم زده و دستپاچه گفت:
-اگه دوش آبگرم بگیرن زیاد بدن درد نمی گیرن.
وحید خندید و گفت:
-معلومه تجربه پری خانوم تو این جور موارد زیاده.
-من به ورزش علاقه دارم،مخصوصا کوهنوردی.
و زیر چشمی به سعید نگاه کرد وحید گفت:
-مثل سعید،اول کوه واسکی،بعد شنا.
نازنین گفت:
-فکر می کنم تو این جمع تنها منم که اول راه می مونم.
وحید گفت:
-من خودم نوکرتون هستم.
سعید نگاهش کرد و لبخند کجی روی لبش نشست.وحید احساس کرد بخار از سرش بلند می شود.دوباره آنچه را نباید گفته بود نازنین گفت:
-من نمی خوام مزاحم و سربار کسی باشم.
سعید با لحن مسخره ای گفت:
-مزاحمت نیست،وحید خوشحالم می شه.
وحید اخم کوچکی به او کرد و حرف سعید را تایید کرد و گفت:
-اختیار دارید نازنین خانم.
پری گفت:
-اگه بتونی نفست رو تنظیم کنی و همین جورم راه رفتنت رو کار سختی نیست.
سعید گفت:
-یک تجربه!
وحید تشر زد:
-سعید!
و پری خجالت زده سر به زیر انداخت نازنین گفت:
-اگه شما روش موثرتری بلدید بگید.
-نه من نظر خاصی ندارم.
دوباره همه ساکت شدند.وحید دلش می خواست حرف بزند.دلش می خواست صدای او را بشنود و نفس های گرم او فضا را معطر کند.ذهنش را برای پیدا کردن بهانه ای گشت و پرسید:
-از پدر و مادرتون چه خبر؟
-بی خبر نیستم،مامان هر روز بهم زنگ می زنه.
-حال عمو کمال چطوره؟
-مامان می گفت دکتر براش آزمایش نوشته و گفته بعد از جواب آزمایش نظرش رو می ده.ظاهرا که امیدوار بودن.
سعید گفت:
-امیدوارم خوب بشن و زودتر برگردن.
نازنین گفت:
-بله منم امیدوارم،حداقا مزیتش اینه که از دست من راحت می شید.
وحید با لحن متعرضی گفت:
-خواهش می کنم نازنین.
لحظه ای اندیشید و اضافه کرد:
-خانم.
پری لبخندی زد که جز از چشم سعید که داشت از آیینه نگاهش می کرد از چشم بقیه پنهان ماند.سعید لبخندی زد و گفت:
-دیگه داریم می رسیم،آماده صعود که هستید.
نازنین کودکانه جواب داد:
-نه،من نه.
و همه را به خنده انداخت.نازنین پرسید:
-واسه چی می خندین؟
وحید گفت:
-سعید داره شوخی می کنه.
-تلافی می کنم آقا سعید.
-گردن من از مو باریک تره خانم.
نازنین خندید و گفت:
-می گم عمو حالت رو بپرسه.
-آخ،من اگه از کوه افتادم تقصیر کسی نیست،خودخواسته بود.پری به آرامی گفت:
-خدا نکنه.
نازنین متعجب نگاهش کرد و پری خجالت زده سر به زیر انداخت.وحید گفت:
-شیطونی بسه،یه جای پارک پیدا کن.
جای پارکی پیدا کردند و پیاده شدند.نازنین با شوقی کودکانه و معصوم به اطراف نگاه کرد.وحید از دیدن حالت او سرخوش بود و احساس نشاط می کرد.نازنین نفس عمیقی کشید و گفت:
-تنظیم تنفس ها همراه با تنظیم قدم ها.
و لب هایش به خنده باز شد.سعید در اتومبیل را بست و گفت:
-و تقسیم انرژی.
نازنین دست پری را گرفت و گفت:
-احساس می کنم تا خود قله می تونم برم.
و به راه افتاد.وحید و سعید هم در کنار هم به راه افتادند.سعید گفت:
-عجب هوائیه پسر!
-ازت ممنونم.
-هوم؟
-نگاهش کن،انگار دیگه اون دختر سه روز پیش نیست.
-اون خودش روحیه قوی ای داره.
-ممنونم که تو هم درکش می کنی و باهاش کنار می آی.
-تو چرا از طرف اون تشکر می کنی؟
وحید خندید و سر به زیر انداخت.سعید گفت:
-تو آدم بشو نیستی.
-آرزو می کنم تو هم یه روز،به روز من گرفتار بشی.
سعید چهره درهم کشید و گفت:
-من مثل تو نیستم.
و به سرعتش افزود و از کنار وحید گذشت و جلوتر رفت.وحید همان طور که می رفت نگاهش می کرد و در دل گفت؛ ((امیدوارم یه روز من رو درک کنی سعید!))
هوا بسیار مطبوع بود.جمعیت شلوغ و خندان روی سنگ ها پا می گذاشتند.همه به رفتن فکر می کردند،رفتن و رسیدن به اوج،به بالاترین نقطه.نازنین می رفت و پری متفکر درکنار او گام برمی داشت.وحید خود را به آنها رساند بود و با نازنین از کوه و کوهنوردی صحبت می کرد.سعید که عقب تر بود نگاهشان می کرد.نسبت به نازنین نه احساس تنفر داشت نه احساس حسادت.برعکس به خاطر علاقه وحید به او،احساس می کرد او هم به نوعی نازنین را دوست می دارد.دلش می خواست به سرعتش اضافه کند و به نازنین تشر بزند،دیگر نمی خواهد او در کنار وحید قدم بردارد،اما نمی توانست دلش می خواست،همان جا بایستد و بگوید،می خواهد بازگردد و روز همه را خراب کند.اما در توان خود نمی دید نازنین را که امروز خوشحال تر و سرحال تر از همیشه بود برنجاند.احساس می کرد،علاقه ای که وحید به این دختر پیدا کرده روی سیستم فکری او اثر گذاشته و ناخودآگاه او را به موجودی که برادرش را به خود علاقه مند کرده بود،علاقه مند کرده است.او به دنبال آنها کشیده می شد و از این رفتن لذت می برد.
پری قدم آهسته کرد.احساس می کرد مزاحم گفتگوی وحید و نازنین است و خود را در جمع دو نفره آنها،زیادی احساس می کرد.کم کم از آنها عقب ماند.سعید نگاهش کرد.به سرعتش افزود و خود را به او رساند و گفت:
-کوهنوردی که عقب میمونه.
درته صدایش استهزاء موج می زد.پری جواب داد:
-نه،عقب نموندم.
-اگه دلت می خواد همین جا بشین،برگشتنی می آییم دنبالت.
-ممنونم آقا.
از او جلو زد.چند قدمی عقب رفت اما ایستاد و گفت:
-تنظیم تنفس،تنظیم قدم ها و شبم که رفتی خونه دوش آب داغ.
خندید و به سرعت از او دور شد.پری بغضش را به زحمت فرو خورد و به آرامی از کوه بالا رفت.
روز خوبی را پشت سر گذاشته بودند.سعید که از بودن درکنار برادرش و دختری که مورد علاقه او بود،سر کیف آمده بود،شیطنت می کرد.سر به سر نازنین می گذاشت و وحید را دست می انداخت.با گوشه و کنایه از علاقه او به نازنین می گفت و وحید را از جا می پراند.درجمع آنان پری چون غریبه ای سر به زیر نشسته بود و خود را مستحق دخالت درگفتگویشان نمی دید.سعید با هیاهو گفت:
-می خوام یه رازی رو در مورد وحید بگم.
وحید غرید:
-سعید،بسه دیگه.
-می گم حتی اگه از حقوقم کم کنی.نازنین این وحید ما...
-نازنین خانم.
نازنین لبخند شیرینی زد و گفت:
-نازنین بهتره.
سعید چشم هایش را برای وحید درشت کرد نازنین خندید.سعید ادامه داد:
-این وحید ما...بگم وحید!
-نه!
-بگو سعید،بگو،آقا وحید اجازه بدین بگه.
-نازنین می گه وگرنه من نمی خواستم لوت بدم،این وحید ما...
وحید چشم غره ای به او رفت.سعید گفت:
-اخم می کنه می گه نگم.
نازنین نگاه مهربانش را به وحید دوخت و گفت:
-بذارین بگه دیگه.
-می خواد مزخرف سر هم کنه.
سعید با شیطنت گفت:
-پس عاشقـ..شدنت مزخرفه.
-سعید اگه یه کلمه دیگه بگی...
نازنین گفت:
-چی گفتی؟چی چی شدن؟من نفهمیدم.
-تهدید می کنه،متاسفم.
-آقا وحید!
-سعید من حرفم رو زدم حالا خود دانی.
سعید با خنده دست هایش را بالا آورد و گفت:
-من نمی تونم روی حرف داداشم حرف بزنم.
نازنین گفت:
-این جوری که نمی شه.
-نمی شه دیگه،داداش بزرگمه احترامش واجبه.
وحید به پری اشاره کرد و با سر او را به نازنین نشان داد.نازنین گفت:
-پری جون ساکتی؟
پری به خود آمد.نگاهش کرد و گفت:
-نه،گوش می دم.
سعید خندید و گفت:
-معلومه که داری گوش می دی.
پری سر به زیر انداخت.وحید به او اخم کرد و گفت:
-پری خانم احساسا غریبی نکنید.
-نه آقا.
-با من این جوری صحبت نکنید.
سعید گفت:
-این حرف در مورد من صدق نمی کنه ها.
-بله آقا.
نازنین نگاه تندی به سعید کرد و رو به پری گفت:
-پری جون اگه خسته ای بریم پایین.
-نه نازنین خانم،ایشون نسخه پیچی شون خوبه،تنظیم تنفس...
پری اجازه نداد سعید بقیه جمله اش را کامل کند،ایستاد و با گفتن:
-معذرت می خوام.
از آنها دور شد.وحید نگاهی به سعید کرد و گفت:
-تو حتما باید با یه نفر لج کنی تا روزت بگذره.
-آره،بهم حال می ده،کیف می کنم.
-سعید،تو رو خدا دست از مردم آزاری بردار.
-اه دختره بی شعور روزمون رو خراب کرد.
او هم ایستاد و به طرف دیگری رفت.وحید نگاه عذر خواهش را به نازنین دوخت.نازنین لبخند محزونی زد و گفت:
-سعید اخلاقای عجیب و غریبی داره.
-من متاسفم.
-می رم باهاش حرف بزنم.شما هم لطفا از دل پری در بیارید.
بلند شد و به طرف سعید که پشت به آنها و رو به دره ایستاده بود رفت .در کناش و گفت:
-اینجا خیلی قشنگه!
سعید با چهره ای درهم کشیده به روبرو خیره شده بود.وحید نگاهشان می کرد ناگهان چیزی در وجودش فرو ریخت.یعنی ممکن بود نازنین سعید را دوست داشته باشد و می خواست با او حرف بزند و پری فقط بهانه بود.اما این امکان نداشت،حداقل از طرف سعید مطمئن بود.سعید هیچ گاه به او خیانت نمی کرد.دلش آرام شد که اگر نازنین هم بخواهد سعید به خاطر او،او را زا خود خواهد راند.به پری که بر روی تخته سنگی نشسته بود و در فکر بود نگاه کرد و دوباره به طرف نازنین و سعید چرخید.آنها کنار هم ایستاده بودند.صدایشان را نمی شنید اما می دید که نازنین حرف می زند.نازنین گفت:
-روزتون خراب شد؟
-مهم نیست.
-آدم عجیبی هستی،یه لحظه آفتابی،یه لحظه ابری،ابری نه،طوفانی.
-معذرت می خوام ولی الان اصلا حوصله ندارم.
نازنین که به سختی یکه خورده بود،گفت:
-معذرت می خوام.
می خواست بازگردد که سعید گفت:
-به خاطر رفتارم معذرت می خوام.
نازنین پشت به او ایستاد و گفت:
-مهم نیست،اگه ممکنه برگردیم.
-گفتم که معذرت می خوام.
-از من عذر خواهی نکنید از یکی دیگه باید معذرت خواهی کنید آقا سعید.
و روی کلمه آقا تاکید بیشتری کرد.سعید خندید و گفت:
-لجباز و یکدنده.
-مثل خود شما.
سعید به طرف دره چرخید و گفت:
-حق با شماست،من آدم یکدنده و خودخواهی هستم.
نازنین هم به طرف او چرخید.سعید که به روبرو خیره شده بود،ادامه داد:
-دلم می خواد مهربون باشم،اما نمی شه.نمی تونم دخترا رو خوب تحمل کنم.یا ساده باهاشون کنار بیام.البته نه با همه اشون.کافیه یه چیزی تو وجودشون باشه که جذبم کنه،اون وقت جونمم براشون می دم.اما از دخترایی که مثل دخترا رفتار می کنن حالم به هم می خوره.
-اگه مثل پسرا رفتار کنن که اون وقت دیگه دختر و پسر بودن معنی نداره.
-نه،نه،منظورم این نیست.منظورم اینه که نباید فکر کنن همه چیز قر و اطوار دخترونه اس.شما بهش چی می گین...ناز و عشوه.
نازنین خندید و گفت:
-حالا من چیکار کردم که مستحق نظر عنایت شما شدم؟
سعید از گوشه چشم نگاهش کرد.حالا می فهمید که چرا وحید این گونه در عرض چند ساعت،تغییر کرده و شیفته این دختر شده.به او حق می داد.گفت:
-کمتر کسی رو دیدم که جلوی پدر وایسته.در حقیقت کسی رو ندیدم.
-به جز خودت.
سعید خندید و گفت:
-و وحید.
نازنین با تعجب گفت:
-وحید!؟
-راستش فکر می کنم خودخواهی من تا حدودی به خاطر رفتار وحید باشه.
-متوجه نمی شم.
-وحید همیشه پشتیبان من بوده،همیشه ازم حمایت کرده و همیشه بهم واسه پریدن پر و بال داده.همین باعث شده حس خودخواهی و یکدندگی تو من تقویت بشه.
-شما دو نفر رو که می بینم،حسودیم می شه.دلم می خواست منم خواهر یا برادری داشتم و این قدر باهاش خوب بودم.
-وحید همه دنیای منه.
خودش هم نمی دانست چرا ایستاده و با نازنین صحبت می کند.اصلا به او چه ارتباطی داشت که او و وحید چه احساسات مشترکی دارن؟یا این که نظر او در مورد برادرش چیست؟چرا باید با نازنین در مورد دختر ایده آلش حرف می زد؟نازنین گفت:
-دیگه واقعا داره حسودیم می شه.
صدای وحید،نگاه او را به طرف دیگر چرخاند:
-به چی؟
نازنین خندید و گفت:
-سعید داره از شما تعریف می کنه.
وحید که از افکار چند لحظه پیشش شرمنده شده بود و در دل خود را ملامت می کرد که در مورد سعید و نازنین فکرهای بد کرده است،گفت:
-سعید به من لطف داره.
سعید به پری نگاه کرد و گفت:
-فکر کنم،یه معذرت خواهی بهش بدهکارم.
-منم موافقم.
سعید خندید و گفت:
-بمونه تو کفش،چون ازش معذرت خواهی نمی کنم.فعلا.
وحید و نازنین را در کنار هم گذاشت و از آنها دور شد.نازنین با تعجب نگاهش کرد و گفت:
-اون واقعا چشه؟
وحید پشت سرش را خاراند و خندید.نازنین به وحید نگاه کرد.وحید شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-سعید این طوریه دیگه.
-اصلا نمی شه شناختش.
وحید نفس عمیقی کشید و گفت:
-هوا عالیه!
نازنین لبخند زد.سعید را فراموش کرد و به دره خیره شد.وحید از گوشه چشم نگاهش کرد.دلش می خواست به او بگوید دوستش دارد.دلش می خواست نامش را فریاد بزند و کوه صدایش را آن قدر در خود تکرار کند که هرگاه باد بوزد،نام او را از میان کوه ها و دره هابه گوش برساند.نازنین معصومانه به روبه رو خیره شده بود و صورتش از شادی لبریز بود.وحید نگاه کرد تا چیزی بگوید.نگاه خیره او را دید که شرمزده سر به زیر انداخت و به آرامی گفت:
-بهتره برگردیم پایین.
پری به نیمکت تکیه داد و گفت:
-دلم واسه اینجا تنگ شده بود.
نازنین لب هایش را غنچه کرد و ببا حالت قهر آلودی گفت:
-واسه من چی؟
-واسه تو که بیشتر.
-من که تو این دو روز داشتم دیوونه می شدم.اون قدر از عزیز خانم پرسیدم،پس پری کی می آید؟که حسابی از دستم ذله شده بود.
-مامانم نمی ذاشت بیام.زورکی تونستم راضی اش کنم.
-متاسفم پری،من باعث شدم تو از اونا دور بشی.
-من خوشحالم که اینجام پیش تو،تو این خونه.
-نمی دونی جات چقدر خالی بود.وحید دیشب می گفت،حسابی بهت عادت کردیم.
پری سر به زیر انداخت و گفت:
-آقا وحید لطف دارن.
-دیروز غربی اومدم اینجا.خیلی احساس دلتنگی می کردم.وحید پنجره را باز کرد و گفت؛ ((تنها نشستی نازنین؟))گریه ام گرفت،زورکی خودم رو کنترل کردم.
پری خندید و گفت:
-من که دیشب تو رختخوابم گریه می کردم.خیلی بهت وابسته شدم.
نازنین گفت:
-دیگه دارم لوس می شم ها.
-اگه تو برگردی شیراز من دیگه...
جمله اش را نیمه کاره رها کرد.نازنین دستش را گرفت و گفت:
-من بازم می آم دیدنت.
پری از گوشه چشم به اتاق پسر ها نگاه کرد و گفت:
-منم می آم شیراز.
-عالیه!مگه نه؟
پری بیشتر از دو هفته بود که در این خانه بود.در هوایی نفس می کشید که با نفس های سعید در آمیخته بود.در اتاقی می خوابید که پشت دیوار آن سعید می خوابید.با او سر یک میز می نشست و با او در یک خانه زندگی می کرد و تمام این ها را مدیون نازنین بود.سعید را از مدت ها پیش می شناخت.سه سالی بود که مادربزرگش برای این خانواده کار می کرد و او گاهی که به پیرزن سری می زد سعید را دیده بود.اولین بار او را از پشت پنجره دید.قد بلند،با موهای مشکی،دسته گل رزی به دست داشت و او را که شیفته گل رز بود،شیفته خود کرد.سعید،پسر مغرور و خودخواهه آقای مجد که هیچ گاه به اطرافش توجه نداشت.مادربزرگش نهیب زده بود:
-برو تو اتاق من،اینجا چرا وایستادی؟آقا اومد.و او گریخته بود و دلش پشت پنجره جا مانده بود.پشت در اتاق نشسته بود و صدای هیاهوی شلوغ پسری با دسته گل رز،قلبش را درهم فشرده بود.صدای خنده های او،حرف زدن او و شیطنت هایش،او را مجذوب خود کرده بود.
تمام شب در رختخواب از این پهلو به آن پهلو چرخیده و سعی کرده بود طرح اندام سعید را با آن دسته گل به فراموشخانه ذهن بسپارد و هر بار که چشم برهم گذاشته بود،او را دیده بود که با دسته گل رز به طرفش می آید.لبخند زنان دسته گل را به طرفش می گیرد.نگاهش که به مادربزرگش می افتاد و اختلافات طبقاتی اشان که به یادش می آمد قلبش فشرده می شد ولی می دانست که کسی نمی تواند،احساس او را تغییر بدهد.احساسی که هیچ گاه به زبان نخواهد آمد.دیگر دیدن مادربزرگ بهانه بود و او می آمد تا سعید را ببیند.حتی شنیدن صدای او آرامش می کرد.مدت ها با خود جنگیده بود،به خود نهیب زده بود و هر بار ناموفق راهی خانه آقای مجد شده بود تا بهانه ای برای دیدن سعید پیدا کند.سعیدی که در تمام این مدت حتی متوجه حضور او در خانه شان نشده بود و حالا نازنین آمده بود و او برای ماندن بهانه ای داشت.دو هفته بود که احساسش از بند آزاد شده بود و بی محابا خود را به رخ می کشید و او اجازه داده بود،قلبش از این مدت به نظر او بسیار کوتاه،نهایت استفاده را ببرد.می دانست این روزها خواهند گذشت و او با مهار احساس قلبی خویش و آزار خود،حسرت روزهایی را که می توانست از بودن در کنار سعید لذت ببرد،خواهد خورد.نازنین گفت:
-چقدر از این که تو اینجایی خوشحالم.
پری دو روز به دیدن خانواده اش رفته بود و نازنین که در مدت دو هفته و با توجه به دوری از پدر و مادرش نیاز شدید به یک دوست و تقویت روحیه خود به پری دلبسته شده بود،دو روز تمام فرصت داشت تا به مسائل اطرافش با دید بازتری نگاه کند.رفتار های عجیب و غریب سعید و محبت های بی شائبه و همه جانبه وحید که در لفافی از شرم و احساس احترام پیچیده شده بود را بسنجد و از نتایجی که به دست آورده بود عذاب بکشد.دلش نمی خواست باور کند،اما بودن هر روزه درکنار دو جنس مخالف که جذاب هم بودند باعث شده بود تا در وجودش چیزی به خروش آید.با خود اندیشید؛ ((بابا من رو به اینا سپرده،چون بهشون اعتماد کامل داشته،به منم اعتماد کامل داشته.می دونسته من هم مراقب خودم هستم،هم مراقب آبروی خانوادگی مون.می دونم احمقانه اس،بچه گانه اس،دیوونه گی ایه،اما من حس می کنم یه جورایی از این پسره خوشم می آد.خوب اگه خودش نمی خواست و اون طوری باهام رفتار نمی کرد مسلما بهش فکر نمی کردم.اما نه،اگه بابا و مامان برگردن و ببینن من؟!اما بابا که می دونست تو این خونه دو تا پسر جوون هست،اون که خودش تحصیلکرده اس و درک می کنه،تازه مامانم همین طور،اونا اگه می خواستند آتیش و پنبه رو کنار هم نمی ذاشتن.تازه من دختر خیلی خوبی هستم که تا حالا حرفی نزدم.هر کس دیگه ای جای من بود مقاومتش رو از دست می داد و می رفت و بهش می گفت،حتی التماسش می کرد.اما من...من چی؟مامان و بابا چی؟))دلش می خواست با کسی حرف بزند از او کمک بخواهد و به راهنمائی هایش عمل کند.بارها اندیشیده بود کاش می توانست با پری صحبت کند و نظر او را هم بداند.اما خجالت می کشید.می ترسید پری او را مسخره کند و یا حتی او را دختری بی ادب و نزاکت بداند.نمی خواست کسی در مورد نوع تربیت خانوادگی او فکر بدی کند و به همین خاطر این احساس را از همه حتی از خودش هم پنهان می کرد.رفتارش با پسر ها عادی و حتی در نوع خود سرد بود.سعی می کرد در رفتارش با آنها جانب احتیاط را نگاه دارد.دوستانه رفتارکند،اما نه آنقدر دوستانه که آنها را بر خود و خود را بر آنها جری کند و همین موضوع باعث شده بود،پسر ها همیشه در رفتارشان با او،احترام و احتیاط را با هم داشته باشند.
پری خندید،نازنین نگاهش کرد و گفت:
-به چی می خندی؟
-به اینجا،اون قدر ارومه که هر دونفرمون رو ساکت کرده.
نازنین به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-تا چند دقیقه دیگه بچه ها می آن و اینجا...
و صدای بوق ماشین آمد.پری دستپاچه شد.رنگش پریده بود و قلبش به شدت می تپید.نازنین گفت:
-وحید پشت فرمونه،اونه که برسه بوق می زنه.
و لبخند زد.پری مضطربانه نگاهش کرد.اگر سعید همراه او نیامده باشد.به خود نهیب زد؛ ((ساکت شو دختر))اما قلبش بی صبرانه سعید را می طلبید.سعید را با آن نگاه سرد و رفتار مغرور.نازنین گفت:
-اینجا خونه ساکت و در حقیقت مسکوتیه اما دیشب یه اتفاق بامزه توش افتاد.
پری به سختی لبخند زد.نازنین هنوز دهان باز نکرده بود که پنجره اتاق وحید باز شد و صدای بلند سلام کردن او،سینه فضا را شکافت.پری و نازنین جوابش را دادند.وحید که هر روز به هوای دیدن نازنین،راه شرکت تا خانه را با سرعتی زیاد طی می کرد،با صورتی خندان و چشمانی شیطنت خیز گفت:
-حال شما خوبه پری خانم؟
-بله آقا.
-نازنین خانم چیکار می کنه؟
-خوبم،ممنون.
نازنین به طرف اتاق سعید گردن کشید و گفت:
-سعید رو نیاوردی؟
وحید سرش را به طرف اتاق سعید کج کرد و جواب داد:
چرا،اومده؟
پری احساس قلبش به شدت خودش را به دیوار سینه اش می کوبد.دستانش را به سختی درهم گره کرده بود و سعی می کرد بر خود مسلط باشد.نازنین بی آنکه متوجه حال او باشد،فریاد زد:
-سعید!
پنجره اتاق سعید باز شد.پری بی اختیار از روی نیمکت بلند شد و سلام کرد.سعید بی آنکه جوابش را بدهد.رو به نازنین کرد و گفت:
-بله؟