وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 13 (قسمت آخر)

رمان کاش یک زن نبودم قسمت 13 (قسمت آخر)

رضا متوجه اشتباهش شده بود مرتب با من تماس میگرفت و هر چی سعی میکرد که این کدورتو از دل من بیرون بیاره موفق نمیشد

چند روز بعد از این جریان رضا با گل و شیرینی اومد خونه ی من .

وقتی در را باز کردم اخمهام در هم گره خورده بود نیم نگاهی به رضا کردم .

رضا با لبخند و خوشرویی گفت : خانم . خانما .. گل خانم من ... ماه من ...تعارف نمیکنی بیام داخل ؟ برای امر خیر مزاحمتون شدم .

حرف رضا رو به شوخی گرفتم . کمی خودمو از کنار در کنار کشیدم تا رضا وارد بشه .

بطرف آشپز خاه رفتم تا برای رضا نوشیدنی بیارم . رضا گل و شیرینی را بطرفم تعارف کرد و گفت : اینها برای شماست عروس خانم . میشه بنشینی . کار مهمی باهات دارم .

کمی دست وپامو گم کرده بودم گفتم : بذار برات یه چیزی بیارم . بعد میام پیشت میشینم .

رضا منو با فشار دستش سر جام نشوند در چشمهام خیره شد و گفت : کتی من خیلی به تو و حمایتهای تو احتیاج دارم . تو با همه دخترای دیگه فرق داری . تو تنها کسی هستی که در شرایط سخت بدون هیچ توقعی کنارم بودی ...تو بعد از ساناز تنها کسی هستی که منو بخاطر پولم نمی خواد ... از ت می خوام که منو تنها نزاری و با هم و در کنار هم زندگی کنیم .

پوزخندی زدم و گفتم : چیه /؟ دنبال زن صیغه ای میگردی ؟

گفت : چه فرقی میکننه ... مهم اینه این که تو خانم خونه من میشی و منو از تنهایی در میاری .... کتی من برات همه امکاناتی فراهم میکنم ... خونه ، ماشین

گفتم : من از اینکه بصورت عاریه زن کسی باشم متنفرم که بعد از اینکه مهلت صیغه ام تموم شد بندازیم از خونه ات بیرون ... من از کلمه صیغه هم بند بند وجودم میلرزه ... من بخاطر تجربه تلخی که در گذشته ام داشتم از شما مردها دل خوشی ندارم و بهتون اصمینان ندارم .

دستای منو توی دستاش گرفت و گفت : تو اشتباه میکنی عزیزم . این چه طرز فکریه که راجع به من داری ؟ من با همه مردهای دیگه فرق دارم . من هیچوقت تنهات نمیزارم .


به یاد حرفهای بهراد افتادم احساس میکردم رضا یی که الان روبه روی من نشسته یک بهراد دیگه است به یاد 7 سال پیش افتادم .و حرفهای احمقانه دبیر معارفمون که منو تشویق به صیغه کرد و باعث این همه اتفاقات شد . به یاد ساناز بیچاره افتادم که چطور عاشق رضا بود و حالا همسرش دستای منو توی دستاش گرفته بود و از آینده ای مشترک با من حرف میزد .

مثل اسپند روی آتیش از سر جام بلند شدم .

با عصبانیت گل و شیرینی رو برداشتم و بطرف رضا دراز کردم و گفتم : اگر دنبال زن صیغه ای هستی کنار خیابان ریخته ... لازم هم نیست اینقدر براشون زبون بریزی یا خرج کنی ..... حتی هستند زنهاییکه خرج تو رو هم بدن تا تو صیغه شون کنی .... ولی من از اونهاش نیستم .... گل و شیرینیتو بردار و زود از خونه ی من بزن به چاک ...

رضا در حالیکه بهت زده به من خیره شده بود و از طرز برخورد من متعجب شده بود دسته گل و شیرینی رو از من گرفت و از روی کاناپه بلند شد . خواست حرفی بزنه که من با فریاد گفتم : صداتو نشنوم دیگه ... برو بیرون


وقتی صدای محکم بسته شدن در رو شنیدم زیر لب گفتم : احمق ... واقعا که ذلیل زنهایی


از بعد از اون اتفاق رضا مرتب به موبایلم زنگ میزد ولی من تماسهاشو جواب نمیدادم .

شبها از فکر و خیال خوابم نمیبرد . من که منتظر همچون لحظه ای بودم نمیدونم چرا حالا اینطور بهم ریخته بودم ؟ ساناز و چهره خونینش حین خودکشی و پیکر لاغر و نحیفش حین خاکسپاری یک لحظه از جلوی چشمام دو ر نمیشد .

بیکاری سخت منو بهم ریخته بود آقا ابراهیم یک کار بی دردسر و پر در آمد به من پیشنهاد داد .

بردن جنس برای مشتریها ی آقا ابراهیم .

نمی خواستم این پیشنهادو قبول کنم ولی وقتی آقا ابراهیم دوباره بدهکاریمو یاد آوریم کرد ترجیح دادم که برای مدت کوتاهی به این کاردوباره مشغول بشم اینقدر بریز و به پاش داشتم که علی رغم اینکه ماهانه از رضا پول قابل توجهی میگرفتم باز هم نتونسته بودم بدهیمو با آقا ابراهیم صاف کنم .

اوایل از انجام این کار احساس عذاب وجدان میکردم ولی وقتی به یاد خماری خودم می افتادم با خودم فکر میکردم که چرا فقط من باید اینهمه بدبختی بکشن ؟ و اگر من این مواد و به مشتریها نرسونم یکی دیگه میرسونه .

یک شب وقتی خسته از یک مهمانی که آقا ابراهیم ترتیب داده بود بر گشتم دیدم رضا توی ماشینش دم خونه من منتظر نشسته .

جلوتر رفتم و زدم به شیشه ماشینش .

رضا در وباز کرد و پیاده شد .

گفت : سلام ، من خیلی وقته اینجا منتظرتم .. میشه باهات صحبت کنم ؟

خمیازه ای کشیدم و گفتم : بیا تو اینجا جای مناسبی برای حرف زدن نیست این وقت شب .

و راهنماییش کردم به داخل منزل .

رضا بی مقدمه گفت : . من روی حرفهای تو خیلی فکر کردم تو راست میگی .. من برای بدست آوردن تو حاظرم هر چیزی رو که تو بگی قبول کنم .

لبخندی زدم و گفتم : هر کاری ؟

گفت : آره ، هر کاری که تو بگی قبوله ..... حتی راضیم به عقد دایم خودم در بیارمت

با ملایمت گفتم : رضا ف من توی زندگی قبلیم وضع خوبی نداشتم . دلم امنیت می خواد .. دوست دارم یک پشتوانه داشته باشم .... برای همین ...

رضا به تندی گفت : خوب من تکیه گاه و پشتوانه ات میشم

سکوت کردم در حالیکه احساس میکردم در اون لحظه قلبم داره از سینه ام بیرون میزنه.

بعد از یک مکث طولانی رضا به چشمام خیره شد و گفت : فرشته زیباییها ... با من ازدواج میکنی؟

از روی کاناپه بلند شدم و یک سیگار روشن کردم و گفتم : باید فکر کنم

رضا یک لحظه نگاه ملتمسانه شو از روی من بر نمیداشت خوشحال شد وگفت : پس جای امیدواری هست که بانوی من جواب مثبت بدن .. خیلی خوشحالم ..........دیروقته دیگه مزاحمت نمیشم

و مثل بچه ها منو در آغوش گرفت و بوسید و رفت .

و من متعجب از حرفهای رضا، در دلم احساس شعف میکردم .

در دلم وسوسه عجیبی احساس میکردم از یک طرف دوست داشتم از این وضعیت زندگیم رها بشم و یک پشت وپناهی داشته باشم . از طرفی میدونستم رضا فرد مناسبی نیست و به یاد ساناز می افتادم که چطور رضا باعث مرگ ساناز شده بود.

هر شب کابوس میدیدم . خواب میدیدم سانازبا لای سر یک جنازه نشسته و گریه میکنه . نزدیکتر که میرفتم ، جنازه خودمو میدیدم

و سراسیمه از خواب می پریدم .

یک شب وقتی بعد از اون کابوس وحشتناک از خواب بیدار شدم . دفتر خاطرات سانازو باز کردم و دوباره شروع کردم به خواندن .

ساناز واقعا رضا رو می پرستید و رضا در حق ساناز چقدر بدی کرده بود . هر روز با یک زن جدید . هر روز تحقیر . توهین

وقتی سپیده صبح زد ، دفتر خاطراتو بستم ....... از تردید و دودلی در آمده بود وتصمیمو گرفته بودم .

حوالی ظهر با رضا توی یک رستوران قرار گذاشتم .

رضا قبل از من به رستوران رسیده بود . از دور شاهد بودم که چطور دل توی دلش نیست و ساعتشو نگاه میکنه .

به طرف رضا رفتم و سلام و احوال پرسی کردم با رضا .

رضا به چشمهای من خیره شد و گفت : تصمیمتو گرفتی عزیزم ؟

گفتم : آره ، ولی قبلش می خوام بهت یه حقیقتی رو بگم .

رضا متعجب به من خیره شد و گفت : بگو

گفتم : من اسممو به تو دروغ گفتم . اسم من ماراله.

رضا یک سیگار روشن کرد و یک پک عمیق به سیگار زد و گفت : چرا دروغ گفتی ؟

سرمو زیر انداختم و گفتم : راستش فکر نمیکردم قضیه ما جدی بشه ... بعد هم هر چی سعی کردم راستشو بهت بگم دیگه روم نمیشد . من باید راستشو بهت می گفتم رضا جان..... حالا از ازدواج با من منصرف شدی؟

لبخندی زد وگفت : مارال. کتی ....یا هر اسم دیگه ....برای من تو مهم هستی نه اسمت .....معلومه که پشیمون نشدم

دستاشو توی دستام گرفتم و گفتم : رضا جان تو خیلی خوبی ....ولی باید به من حق بدی که از آیندم بترسم ..من 2 تا شرط دارم تا باهات ازدوا ج کنم .

کنجکاوانه گفت : هر چی باشه قبول.

گفتم : اول اینکه می خوام رضایت بدی تا سعید از زندان آزاد بشه . چون من شدیدا عذاب وجدان میکنم و نمیتونم ببینم یک جوان بیگناه 10 سال توی زندان باشه .

رضا کمی تعجب کرد و گفت : شرط دومت چیه ؟

از طرز برخورد کمی جا خوردم ولی خودمو جمع و جور کردم و ادامه دادم : یادته که بارها بهت گفتم من توی زندگی مشترک یک پشتوانه و امنیت می خوام ......

کمی مکث کردم و گفتم : می خوام مهریه ام یک آپارتمان باشه که قبل از این که با هم عقد کنیم به نام من کنی ..... بعد هم باهم میریم اونجا زندگی میکنیم .

معلوم بود رضا از شرایطی که من براش گذاشتم تعجب کرده .چون سکوت سنگینی بین ما حکمفرما شد .

وقتی سنگینی نگاههای رضا و این سکوت و احساس کردم صلاح ندیدم که دیگه اونجا بنشینم . کیفمو برداشتم و از روی صندلی بلند شدم و رو به رضا کردم و گفتم : از سکوتت جوابمو گرفتم ، پس اون ابراز علاقه هات همش الکی بود ....

و خواستم از رستوران خارج بشم که رضا بدنبالم اومد بند کیفمو گرفت تا بایستم و لبخندی زد و گفت : هر دو شرطتت قبوله .... خانه هم هدیه من به تو هست نه مهریه ات .


از فردای اون روز دنبال رضایت دادن و کارهای آزادی سعید بودیم ....و عصرها هم به دنبال خانه می گشتیم .

سعی میکردم به رضا خیلی محبت کنم که احساس کنه در انتخاب من اشتباه نکرده .

بعد از چند روز خانه ای به دلخواه و سلیقه من در شمال شهر خریدیم ...... خانه ای که به سلیقه من بود و هیچکس نمیتونست اونوازم بگیره ، خانه ای با کف سرامیک سفید و شومینه و آشپزخانه ی اوپن..... چیزی که از دوران نوجوانیم آرزوشو داشتم و همیشه توی ذهنم تجسمش میکردم و حالا آرزوهام واقعیت پیدا کرده بود .ولی توی ذهنم همیشه همسری مثل سعیدو تجسم میکردم. آرزوم این بود که همسر یک مرد غیرتی مثل سعید بشم . برای آزاد شدن سعید لحظه شماری میکردم

از اینکه میدیدم تونستم رضا رو متقاعد کنم تا رضایت بده و سعید آزاد بشه از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم .


یک شب پریسا به خانه من امده بود و یک جشن دو نفره برای پیروزیمون گرفته بودیم.

که صدای آیفون خانه بلند شدم ....گوشی رو برداشتم و پرسیدم : بله

رضا بانشاط گفت : خانم خانما مهمون نمی خوای ؟

آیفون و گذاشتم و رو به پریسا کردم و گفتم : رضا ست

پریسا بیدرنگ از سرجاش بلند شد و گفت : من میرم توی حمام ....رضا اگر بفهمه من و تو باهم دوستیم خیلی بد میشه .

و سراسیمه خودشو به حمام رسوند .

من در خانه رو باز کردم در حالی که سعی میکردم خودمو خونسرد نشون بدم .

رضا دسته گل زیبایی خریده بود به سمتم دراز کرد و گفت : تقدیم با عشق

دسته گلو از رضا گرفتم و بوسیدمش و دعوتش کردم که داخل بشه .

رضا با تعجب کمی اطرافو نگاه کرد و گفت :مهمون داشتی؟

کمی هول شدم و گفتم : نه ....یعنی آره ....دوستم بود الان پیش پای تو رفت .

و مشغول جمع کردن وسایل شدم .

رضا به سراغ یخچالم رفت و گفت : از اون مشروب خوشمزه های همیشگیت داری ؟

گفتم: آره ....همون پایینه .

شیشه مشروب و برداشت و ریخت توی یک لیوان و شروع کرد به خوردن لیوان و بالا گرفت و گفت : به سلامتی مارالم که خوشگلترین زن روی زمینه

احساس میکردم رضا حالت طبیعی نداره ...ولی لبخندی تحویلش دادم و گفتم : تو همیشه به من لطف داری

رضا از یک بسته خیلی زیبا رو به سمتم دراز کرد و گفت : این پیراهنو برای تو خریدم . می خوام الان برام بپوشیش.

هدیه رو باز کردم ...پیراهن بسیار زیبا و شیکی بود ........به اتاق رفتم تا پیراهنو بپوشم .

واقعا در اون پیراهن زیباییم صد چندان شده بود ...موهامو پشت سرم جمع کردم و وارد پذیرایی شدم ولی یکدفعه سر جام ایستادم .

یادم رفته بود که دفتر خاطرات سانازو از زیر میز تلویزیونی بردارم و رضا هم متو جه دفتر خاطرات ساناز شده بود .

اینجا پایان بازی بود .....ومن نمیتونستم هیچ جوری این قضیه رو جمع و جور کنم .

رضا بدون توجه به ورود من داشت دفتر خاطراتو ورق میزد و عکسهای لابه لای دفترو میدید .

بعد از چند دقیقه متوجه حضور من شد با حالت غضب آلودی گفت : تو با ساناز دوست بودی ؟

به سمت رضا اومدم و گفتم : نه . ساناز به من پناه اورده بود ....ولی اینقدر افسرده شده بود که خودکشی کرد

رضا بلند بلند شروع کرد به خندیدن و گفت : اینقدر که بی جنبه بود ، خوب از خونه انداختمش بیرون ....دیگه خودکشی کردن نداشت .

در حالیکه رضا دوباره لیوانشو از مشروب پر میکرد گفت : حالا این دست تو چیکار میکنه ؟

دفتر و از دستش کشیدم و گفتم : بیا ببین صفحه آخر این دفتر رو بخون . اینو شب آخر که خونه من بود خطاب به تو نوشته . برای توا نامرد که وقتی فهمیدی بیمارستانه حتی راضی نشدی به دیدنش بیای یا هزینه بیمارستانشو پرداخت کنی .

چشمان رضا از شدت عصبانیت سرخ شده بود فریاد زد : خوب به تو چه ؟تو چیکاریه ؟ نکنه میخواستی انتقام سانازو از من بگیری ؟

مثل اینکه یک جرقه در ذهنش زده شده باشه از سر جاش پرید و به سمتم اومد و منو پرت کرد به سمت دیوار و گلومو با دستای سنگین و مردونش شروع کرد به فشار دادن و فریاد میزد : یعنی همه این کارات و عشق و عاشقیات الکی بود ؟ تو با من بازی کردی مارال..........

احساس خفگی میکردم ....راه تنفسم بند آمده بود و به سختی نفس میکشیدم فقط به زحمت تونستم چند کلمه بگم : کمک ، کمک ، من دارم خفه میشم

ولی رضا همچنان با چشمهای خشمگینش به حرف زدنش ادامه میداد و گلوی منو بیشتر میفشارد.

دیگه داشتم از هوش میرفتم

که ناگهان صدای پریسا رو از پشت سر رضا شنیدم

پریسا به سمت رضا هجوم آورد و شروع کرد با کنار کشیدن رضا از پیکر بی جان من

پریسا فریاد میزد : ولش کن عوضی ...کشتیش..........یه نفر بستت نبود می خوای این یکی هم بکشی


رضا انگار تازه متوجه حضور پریسا شده بود که گلوی منو رها کرد و چند قدم عقب عقب رفت و انگار که زبونش بند آمده باشه بریده بریده به من و پریسا اشاره کرد و گفت : شماها شریک شیطونید ............تو اینجا چیکار میکنی ؟.........شما دوتا باهم نقشه کشیدید تا منو نابود کنید

و تلو تلو خورون خودشو به کاناپه رسوند و روی کاناپه نشست در حالیکه از شدت خشم میلرزید .

پریسا هراسان بسمت من دوید ....من سرفه میکردم ولی از اینکه در اون شرایط پریسا کنارم بود احساس دلگرمی میکردم .


رضا از روی کاناپه بلند شد و شروع کرد به تند تند قدم زدن .مثل یک شیر زخم خورده به خود میپیچید .

ناگهان شروع کرد به بلند بلند خندیدن .

من و پریسا به رضا خیره شدیم در حالیکه ترس عجیبی در دلمون رخنه کرده بود .

رضا حین خندیدن میگفت : از مادر زاده نشده کسی که به من رودست بزنه .......شما دوتا بدبخت ضعیفه فکر کردید تونستید منو از پا دربیارین ...نه بیچارهها ....اونی که از پا در اومد و بدبخت شد من نبودم شما دوتا بودید .

پریسا گفت : چی میگی رضا .؟ گم شو از خونه برو بیرون وگرنه پلیس خبر میکنم .

رضا گفت : باشه میرم ولی قبلش می خوام یه حقیقتو بهتون بگم ..

من وپریسا متعجب به هم خیره شدیم

رضا خودشو به من و پریسا نزدیک کرد و موهای من وپریسا رو در دستاش گرفت و شروع به کشیدن کرد و گفت : شما هردوتاتون ایدز دارید .

من شروع کردم به خندیدن و گفتم : خیلی بچه ای رضا .... دروغ مسخره ای بود .

رضا به سمت کتش رفت و یک جواب آزمایش از توی جیبش در آورد و به سمت من وپریسا انداخت و گفت : بیاین نگاه کنید ... من ایدز داشتم و دارم پس در نتیجه تو و پریسا و حتی ساناز و خیلیهای دیگه از من ایدز گرفتن .

و شروع کرد بلند بلند به خندیدن .

پریسا آزما یشو برداشت در حالی که ناباورانه سرشو تکان میداد گفت : این امکان نداره ...دروغه ...دروغه

من جواب آزمایشو از دست پریسا گرفتم و شروع کردم به ورق زدن صفحه های آزمایش ...روی برگه اول با خط قرمز نوشته شده بود ..اچ آی وی مثبت

رضا دستاشو بالا آورد و گفت : خوب دیگه بای بای بانووان گرامی ... به من که خیلی خوش گذشت . دیگه مزاحمتون نمیشم .خوش باشید

و تلوتلو خورون از در رفت بیرون .

منو پریسا سعی میکردیم تا صبح همدیگررو دلداری بدیم وفکر میکردیم شاید در آزمایش رضا اشتباهی رخ داده یا اینکه من و پریسا اصلا مبتلا نباشیم

ولی پریسا اصلا روحیه خوبی نداشت و مرتب گریه میکرد

قرار بر این گذاشتیم که فردا . اول وقت بریم و هردو آزمایش ایدز بدیم تا مطمین بشیم.


دل تو دل من و پریسا نبود پشت در آزمایشگاه نشسته بودیم و منتظر جواب

متصدی آزمایشگاه هر چی میگفت جوایب چند روز دیگه حاضره ما اصرار کردیم و گفتیم اورژانسیه .

من و پریسا جرات نمیکردیم حتی کلامی با هم صحبت کنیم .

و بالاخره بعد از 3 ساعت جواب حاضر شد .

متصدی آزمایشگاه از اتاق بیرون اومد ما به سمتش دویدیم و گفتیم : خانم نتیجه چی شد .؟

برگه هارو به سمتمون دراز کرد و گفت : نتیجه ها حاضره بفرمایید . جواب مثبته

با من من ولکنت گفتم : یعنی هر دوتامون ایدز داریم؟

سری به علامت تاسف تکان داد و گفت : متاسفانه بله ... ولی ایدز پایان زندگی نیست شما میتونید مثل آدمهای عادی زندگی کنید و......


دیگه حرفهای متصدی آزمایشگاههو نمیشنیدم دنیا دور سرم می چرخید. پریسا با شنیدن این خبر از هوش رفت و مسوولان آزمایشگاه سعی میکردن که بهش آب قند بدن . و من روی صندلی آزمایشگاه نشستم و برای سرنوشت نکبت بارم زار زدم .

بعد از چند ساعت سعی کردم به خودم مسلط بشم ..پریسا رو به خونه اش رسوندم و خودم برگشتم به خانه ام .

فردا سعید از زندان آزاد میشد و من که برای آزادی رضا لحظه شماری میکردم حالا دوست داشتم فردا هیچگاه فرا نمیرسید .

تا صبح مشروب خوردم وسیگار کشیدم و اشک ریختم و

وقتی از خواب بیدار شدم 1 ساعت به آزادی سعید بیشتر نمونده بود .

با عجله لباسهامو عوض کردم و توی آیینه خودمو نگاه کردم . چشمهای سرخ و ورم کرده ..موهای ژولیده و انگار چندین سال پیرتر شده بودم .


تمام طول راه به آرزوهایی که در سر داشتم فکر میکردم . به خونه قشنگی که همیشه آرزوشو داشتم . به سعید که دوست داشتم باهاش ازدواج میکردم و توی اون خونه زندگی میکردم ..............ولی همه چیز دیگه تموم شده بود .


با دسته گل روی به روی در زندان منتظر رضا شدم ...با نگاه اول رضا رو نشناختم

چقدر شکسته شده بود محاسن و ریشهای بلند و چند تار موی سفید که در لابه لای موهای قشنگش به چشم می خورد .

بیدرنگ در آغوش رضا پریدم و بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن ...دیگه حتی نمیتونستم شونه های مردونه سعید و که همیشه آرزوشو داشتم برای همیشه برای خودم داشته باشم .

رضا دستی روی سرم کشید و منو نوازش کرد و گفت : عزیزم ف مارالم دیگه همه چیز تموم شد . دیگه نمیزارم تنهایی رو احساس کنی ....دختر کوچولو من همه دارن نگاهمون میکنن ...من خیلی گشنه ام بیا بریم یه رستوران که من مدتهاست که دلم لک زده برای یک چلو کباب مشت .

لبخندی زدم و با هم به سمت رستوران به راه افتادیم .


در طول راه سعید مرتب از خا طرات زندان برام میگفت ولی من انگار هیچ چیز نمیشنیدم در افکار خودم غرق بودم .

در رستوران سعید به چهره من خیره شده بود و لحظه ای چشم از من بر نمیداشت

می گفت : مارال می خوام قد تمام روز هاییکه در کنارت نبودم نگاهت کنم .. میدونم اگر تو نبودی من حالا کنار زندان بودم ...من تا آخر عمرم مدیون تو هستم و حاضرم زندگیمو به پات بریزم .

و من لبخند تلخی زدم ونقطه نا معلومی خیره شدم .

سعید ادامه داد : میدونم توی این مدت خیلی سختی کشیدی . من دیگه نمیزارم حتی غم کنج دل کوچیک تو لونه کنه ...

وبعد روی صندلی بغل من نشست و بیدرنگ گفت : مارال ، با من ازدواج میکنی ؟

از حرف سعید یکه خوردم کمی خودمو جمع و جور کردم . من که همیشه آرزوی این لحظه رو داشتم حالا حتی نمیدونستم باید جواب سعید چی بدم

این بیماری لعنتی به زودی تمام وجودمو میگرفت و من میدونستم که با وجود من در زندگی سعید ، سعید نمیتونه روی خوشبختی رو ببینه .

باید به سعید حقیقتو میگفتم ولی چطور میتونستم توی چشمهای پاک و معصوم سعید خیره بشم و این حقیقت تلخو بهش بگم .

به چشمان سعید زل زدم و گفتم : سعید ، من اون مارالی نیستم که تو ، توی ذهنت از من برای خودت ساختی .... من نمیتونم با تو ازدواج کنم .

سعید مات و مبهوت به من خیره شده بود .

اشکهای گرمم بی در نگ از چشمام سرازیر شدن و من نمیتونستم مانع ریختن اشکهام بشم .

از سر جام بلند شدم و از رستوران با عجله خارج شدم .


یک وانت گرفتم و رفتم خونه و کمتر از یکساعت همه وسایلمو جمع کردم و بار وانت کردم . نمیتونستم دیگه حتی یک لحظه توی چشمای معصوم سعید نگاه کنم . می خواستم جایی برم که سعید دیگه پیدام نکنه .

وسایلمو منتقل کردم به خانه ای که رضا برام خریده بود .

وقتی خسته از کار اسباب کشی روی کاناپه ولو شدم و می خواستم یک سیگار بکشم . موبایلم شروع به زنگ زدن کرد.

خواستم جواب ندم که دیدم شماره پریسا افتاده .

با عجله دکهمه پاسخگویی رو زدم.

مارال : سلام پریسا جان ... حالت چطوره؟ ببخش من باید حالتو میپرسیدم ولی بخدا فرصت نشد

از اون طرف خط صدای گرفته پریسا به گوش رسید که با لحن خاصی گفت : مارال من بازی رو تموم کردم .... من کشتمش

با نگرانی پرسیدم : پریسا حالت خوبه ؟چی داری میگی ؟ کی رو کشتی ؟ تو الان کجایی؟

صدای پریسا هر لحظه کمتر به گوش میرسید با کلام منقطعی گفت : اون حق زندگی رو از من گرفت ...من زندگیمو دوست داشتم ..

و ارتباط تلفنی قطع شد

نگران و مضطراب شده بودم .

هر چقدرسعی میکردم با موبایل پریسا تماس بگیرم در دسترس نبود .

یاد رضا افتادم . شاید پریسا پیش رضا بود ...به موبایل رضا هم تماس گرفتم ولی دستگاه خاموش بود .

حرفهای پریسا به طرز عجیبی نگرانم کرده بود . احساس میکردم اتفاق بدی افتاده .

یک آژانس گرفتم و خودمو به شرکت رضا رسوندم ولی نه پریسا و نه رضا شرکت نبودن ..به خانه پریسا رفتم ولی اونجا هم نبود.

درمونده شده بودم و نمیدونستم باید کجا برم که یاد خانه رضا افتادم .

آدرس خانه رضا رو به راننده آژانس دادم .ولی.........

وقتی رسیدم که دیگه خیلی دیر شده بود .

امبولانسی در منزل رضا ایستاده بود و دو جنازه که ملحفه سفید روشون کشیده بودن وسط خیابان بود .

ازدحام جمعیت را کنار زدم و به هر زحمتی بود خودمو جلو رسوندم .

تپشهای قلبم دوبرابر شده بود ...این صحنه ها برام تداعی مرگ سرا بود .

خودمو به بالای جنازه هایی که غرق در خون بودن رسوندم و ملحفه رو از روشون کنار زدم .

و جیغ بلندی کشیدم .

پریسا و رضا در درگیری باهم هر دو کشته شده بودن .

مارال کمی روی نیمکت پارک جابجا شد چشمهای زیبا و آسمونیش خیس اشک شده بود از توی کیفش یک دانه سیگار در آورد و مشغول کشیدن شد .

دخترک مبهوت به مارال خیره شده بود . باور آن چیزهاییکه شنیده بود و حلاجی انها براش سخت و دشوار بود .

مارال به نقطه نامعلومی خیره شد و گفت : من بخاطر یک تصمیم احمقانه همه زندگی و آیندمو از دست دادم . روزی صد بار آرزوی مرگ میکنم ولی افسوس که هنوز زنده ام .

من بخاطر غیرت و تعصب بیجای برادر و پدرم الان اینجام . من بخاطر رفتار غیر انسانی بهراد الان اینجام وبخاطر حماقت خودم.

مردن وزنده بودن من ، برای هیچکس فرقی نداره .

اما تو پدر داری . مادر داری و خانواده که الان همه نگرانتن .

اگر من الان بمیرم یک انگل از جامعه کم میشه ولی تو خیلی حیفی که بخوای به روزگار من دچار بشی .

من اگر بمیرم حتی یکنفررو ندارم که سر قبرم بیاد و برام فاتحه بخونه .

اینقدر گناهکارم که میدونم حتی خدا هم منو به خودم واگذاشته.


چند پسر جوان دوان دوان بطرف مارال و دخترک آمدن در حالیکه فریاد میزدن : مارال پشو مارال بدو بدو ...مامورها ... بالاتر هم گلریزو گرفتن .

مارال هراسان ازروی نیمکت بلند شد اینقدر هراسان بود که فراموش کرد کوله پشتیشو با خودش ببره.

ما رال با عجله شروع کرد به دویدن و فرار کردن .

و به دنبال مارال چند مامور نیروی انتظامی هم میدوند .

بعد از چند دقیقه دخترک به خود ش آمد و متوجه کوله پشتی مارال شد .

ولی دودل بود که بدنبالش برود یا نه .

از روی نیمکت بلند شد نگاهی به ساعتش کرد . ساعت 9 شب بود . لابد تا آن موقع خانواده اش متوجه غیبت او شده بودن .

دخترک تصمیمش را گرفت کوله پشتی را برداشت و گامهایش رااستوار برداشت .

وقتی از پله های پارک بالا رفت وبه خیابان اصلی رسید ازدحام جمعیت توجه او را بخودش جلب کرد .

تصادف سختی شده بود و انگار یک نفر فوت شده بود .

دخترک کمی نزدیک جمعیت شد . هر کس چیزی میگفت

- بیچاره دختر ه سر ضرب مرد دیگه آمدن آمبولانس هم فایده ای نداره

دیگری میگفت : حالاببین خانوادش چی میکشن

و پسری با قامت بلند میگفت : انگار دختر فراری بوده . مامورا دنبالش بودن . دختره هم داشته فرار میکرده که تصادف میکنه و درجا میمیره


دخترک از شنید حرفهای مردم احساس ترس عجیبی کرد .

خودش را به بالای جنازه رسانده .

و از دیدن پیکر بی جان مارال که غرق در خون در گوشه ای از خیابان افتاده بود و عابران اطرافش پول می ریختند ... شوکه شد .

تلو تلو خوران خودشو به گوشه ای رساند و کوله پشتی مارال را باز کرد .

یک دفتر چه خاطرات زیبا را از درون کیف بیرون آورد و آن را باز کرد .

صفحه اول دفتر با قلم درشت و خط زیبایی نوشته شده بود :

کاش یک زن نبودم


پایان       

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد