وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان شوهر غیرتی من/پارت سیو هفت

ارباب زاده به ترنج خیره شد و گفت:
_زود باش ببرش داخل عمارت وگرنه جنازه اش رو میفرستم داخل
با شنیدن این حرفش تموم وجودم لرزید انگار ترنج فهمید چون دستم رو گرفت و همراه خودش کشید به سمت عمارت رفتیم ، ایستادم و به ترنج خیره شدم با ترس گفتم:
_ارباب حتما خیلی عصبی شده
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت:
_نترس باهات کاری نداره چون همراه من بودی و من ازت خواسته بودم
_اما …
وسط حرفم پرید و با آرامش گفت:
_نترس نمیزارم بهت آسیبی برسه
بااینکه ترنج سعی داشت من رو دلداری بده اما خودم خیلی خوب میدونستم که ارباب مثل چی از دستم عصبیه و اصلا  من رو نمیبخشه ارباب عصبی تر از این حرف ها بود مخصوصا انقدر از من متنفر بود که دنبال هر بهانه میگشت تا یه بلایی سر من دربیاره!
بعد از خوردن شام هم داخل سالن نشسته بودیم و مشغول صحبت کردن بودیم که صدای سرد و خشک ارباب زاده بلند شد:
_بابا من باید برای مدتی برم شهر کار دارم
ارباب سالار بهش خیره شد و گفت:
_باشه تو این مدت میسپارم یکی هواسش به کار های روستا باشه
ارباب زاده درست شبیه پدرش بود از لحاظ ظاهری اما اخلاقی اصلا شباهتی نه به مادرش داشت نه پدرش چون خیلی سنگدل بود ، صدای ترنج بلند شد:
_بابا
ارباب سالار بهش خیره شد و گفت:
_جان
_نمیدونید امروز چیشد
_چخبر بوده امروز مگه شیطون بلا
_من و ستاره رفته بودیم تو حیاط نگو پسر منیر خانوم چشمش ستاره رو گرفته و گفته برید خواستگاری
ارباب سالار لبخندی زد و گفت:
_عروس من خیلی خانوم و محجوب حق دارند همه عاشقش بشند اما نباید کسی بهش نگاه کنه چون اون عروس اهوراست!
سرم رو پایین انداخته بودم و تموم مدت سکوت کرده بودم میدونستم صورتم از شدت خجالت شبیه لبو شده از طرفی میترسیدم نگاهم به ارباب زاده بیفته ، ارباب زاده بلند شد به من خیره شد و گفت:
_پاشو بریم بخوابیم من فردا باید صبح زود برم
با شنیدن این حرفش بلند شدم و در حالی که صورتم سرخ و سفید میشد شب بخیری گفتم و به سمت اتاق مشترکمون رفتیم که صدای سرد ارباب زاده بلند شد:
_خوب
بهش خیره شدم و گفتم:
_چی !؟
ارباب زاده عصبی پوزخندی زد و گفت:
_پس امروز برات خواستگار پیدا شده هان !؟
با ترس به صورت قرمز شده اش خیره شدم میدونستم آرامشش بخاطر آرامش قبل طوفان بود.

_ارباب زاده بخدا من خبر ندارم نمیدونم اصلا اون پسره کیه نمیشناسمش حتی ندیدمش بخدا دارم راست میگم
به سمتم اومد و قبل از اینکه بهم فرصت بده یه کشیده زد تو گوشم حس کردم یه طرف صورتم بیحس شد از شدت درد واقعا دستش سنگین بود
_ببین دختره ی احمق تو زن منی کافیه ببینم داری برای هر خری عشوه میای یا خواستگار برات پیدا میشه اونوقت خودم چالت کنم همینجا
با ترس به چشمهای قرمز شده اش خیره شده بودم قادر نبودم حتی از خودم دفاع کنم دوباره ارباب زاده خیلی وحشتناک شده بود عصبی من رو هول داد و گفت:
_زود باش بتمرگ امشب ریدی تو اعصابم!
با شنیدن این حرفش با قدم های لرزون به سمت تخت رفتم و خیلی بیصدا دراز کشیدم چشمهام رو بستم زیاد طول نکشید که خوابم برد.
#ارباب_زاده

به چشمهای بسته شده اش خیره شده بودم خیلی آروم خوابیده بود دستی روی گونه ی کبود شده اش کشیدم دوست نداشتم راه به راه کتکش بزنم اما وقتی شنیدم براش خواستگار پیدا شده نتونستم خودم رو کنترل کنم و تموم عصبانیتم رو سر ستاره خالی کردم
باید حساب اون پسره ی عوضی چشم چرون رو هم میرسیدم چجوری جرئت کرده بود به زن من نگاه کنه و در کمال وقاحت از مادرش بخواد خواستگاریش کنه مگه میشد ندونه اون زن منه ، دوباره عصبی شده بودم
از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم ، تو سالن بابا رو دیدم به سمتش رفتم کنارش نشستم و گفتم؛
_شما هنوز نخوابیدید !؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد بهم خیره شد و گفت:
_نه
نفس عمیقی کشیدم که اینبار صدای بابا بلند شد:
_تو حالت خوبه چرا بیداری هنوز نخوابیدی ؟!
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_نه زیاد یخورده عصبی هستم!
با شنیدن این حرف من دست از کار کشیدن با مهره هایی که کنارش بود کشید  بهم خیره شد و گفت:
_اون دختر بیچاره رو اذیت نکن
با شنیدن این حرف بابا اخمام تو هم رفت
_من کاری باهاش ندارم
_ستاره همون دختر بچه ای که عاشقش بودی پس چرا داری الان با کارات میترسونیش و اذیتش میکنی میخوای بکشیش ؟!
با شنیدن این حرفش بابا برای یه لحظه حس کردم قلبم ایستاد تصور از دست دادن ستاره وحشتناک بود خیلی زیاد!

به بابا خیره شدم هنوز تو بهت حرف قبلیش مونده بودم که اسمم رو صدا زد:
_اهورا !؟
به سختی لب باز کردم و با صدای گرفته ای گفتم:
_بله
_هواست کجاست من دارم باهات حرف میزنم اما انگار داخل یه دنیای دیگه هستی و اصلا متوجه حرف هات نیستی!
با شنیدن این حرفش لبخند نصفه نیمه ای تحویلش دادم و گفتم:
_ نه بابا هواسم به حرف های شماست بفرمائید
یه جوری بهم نگاه کرد یعنی خر خودتی نفس عمیقی کشیدم که صدای بابا بلند شد
_دیگه نمیخوام با ستاره هیچ رفتار بدی داشته باشی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش سر تکون دادم و گفتم:
_اما من که با ستاره هیچ رفتار بدی نداشتم پس شما چرا دارید اینو میگید !؟
با شنیدن این حرف من نگاه عاقل اندر سهیفانه ای بهم انداخت و گفت:
_همه میدونند تو با ستاره مشکل داری و داری اذیتش میکنی اونوقت توقع داری من از کار های پسرم بی خبر باشم
با شنیدن این حرف بابا شرمنده سرم رو پایین انداختم که صداش بلند شد:
_من و نگاه کن!

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد