_راس ساعت پنج باید تموم ترجمه ها آماده باشه بخاطر بی نظمی شما من نمیتونم تموم نظم شرکت رو بهم بریزم زود باشید برید سر کارتون
با شنیدن این حرفش با دهن باز بهش خیره شدم خودش گفته بود برای فردا میخواد ترجمه هارو پس چرا الان داغ کرده بود میخواستم چیزی بگم اما منصرف شدم به سمت ارسلان که ساکت ایستاده بود تموم مدت و داشت به من و اردلان نگاه میکرد برگشتم و گفتم:
_میبینمت بااجازه
سری تکون داد ، به سمت اتاق حرکت کردم تا مشغول آماده کردن ترجمه ها بشم خداروشکر نصفش رو از قبل انجام داده بودم و چیزی تا پایانش نمونده بود وگرنه معلوم نبود میخواستم چجوری تموم کنم و اردلان حرصش رو سر من خالی کنه ، تقریبا راس ساعت چهار تموم ترجمه ها تموم شد بلند شدم و ترجمه هارو به سمت اتاق اردلان بردم تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم بدون اینکه در رو ببندم گفتم:
_ترجمه هارو آماده کردم و اومدم تحویل بدم
با شنیدن صدام بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_در اتاق رو ببند
در اتاق رو بستم.
_بیا جلو!
متعجب به سمتش رفتم که سرش رو بلند کرد با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و گفت:
_ارسلان رو از کجا میشناسی!؟
یعنی اون ارسلان رو نمیشناخت نمیدونست ما با هم نامزد بودیم و قرار بود ازدواج کنیم کمی به مخم فشار آوردم که یادم اومد اون موقع اردلان ایران نبود چ دلیلی داشت بهش بگم پس
_یه دوست!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_دوست !؟
_آره یه دوست قدیمی مشکلی هست !؟
بلند شد به سمتم اومد با هر قدمی که بهم نزدیک میشد قلبم با شدت بیشتری داشت تند تند میزد حس میکردم هر لحظه ممکنه رسوا بشم پس سرم رو پایین انداختم که حالا روبروم ایستاده بود صدای خش دارش بلند شد
_سرت رو بلند کن ببینم
سرم و بلند کردم به چشمهاش که حالا خیلی عجیب داشت برق میزد خیره شدم
_یه دوست قدیمی با عشق به دوستش نگاه میکنه !؟ فکر کردی من احمقم یا کودن
_من هیچ فکری نمیکنم بعدش از خودم مطمئن هستم الان هم اگه اجازه بدی میخوام برم به کارم برسم !؟
به چشمهام خیره شد و ادامه داد:
_فکر نکن من احمقم و نگاه یه عاشق رو نمیشناسم بهتره ازش فاصله بگیری وگرنه خیلی برات گرون میشه حق نداری وقتی اسمت تو شناسنامه من هست هرزه گی کنی تو تا آخر عمرت باید تقاص پس بدی
نمیخواستم با بیشتر حرف زدن بحث رو کش بدم از این صحبت و بحث تکراری خسته شده بودم فقط ساکت بهش داشتم نگاه میکردم وقتی سکوتم رو دید بهم اشاره کرد برم سر کارم به سمت اتاق کار خودم رفتم و دوباره مشغول شدم چقدر سخت بود دیدن ارسلان و مهم تر از همه رفتار بد اردلان باهام نمیدونم چرا به اردلان واقعیت رو نگفتم که قبلا یه رابطه احساسی بین من و ارسلان وجود داشته و نامزدش بودم چرا سکوت کردم میدونستم اگه از زبون کسی دیگه ای بفهمه خیلی برام بد میشه اما کی میخواست ارسلان رو ببینه دوباره و چیزی از گذشته ی من بهش بگه
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن صدای آزاده شکه سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم داشت با بهت بهم نگاه میکرد چشمهاش از شدت خشم و تنفر داشت برق میزد اما من با دلتنگی حالا بهش خیره شده بودم خیلی وقت بود ندیده بودمش اسمش رو با عجز صدا زدم:
_آزاده
با خشم غرید:
_اسم من رو به زبون کثیفت نیار
با شنیدن این حرفش ساکت شدم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم خیلی سال گذشته بود آزاده دختر عموی من و اردلان بود بهترین دوستم بود همدم تنهاییم با هم بزرگ شده بودیم اون عاشق اردوان بود همیشه و این رو فقط من میدونستم اردوان قرار بود بره خواستگاریش اما نمیدونم اون شب چی شد چ اتفاقی بین اردوان و خواهرم افتاد که آخرش به مرگ اردوان خطم شد آیا واقعا میخواست به خواهرم تجاوز کنه این یه سئوال برام شده بود.
_با چ رویی اومدی اینجا هان !؟
_آزاده من ...
عصبی وسط حرفم پرید و گفت:
_خفه شو میفهمی هنوز هم با دیدنت داغ دل من تازه میشه چجوری تونستی اردوان رو بکشی اردوان اصلا اهل این حرف ها نبود و نیست اون هیچوقت به تو به چشم بد نگاه نکرد اون عاشق من بود میخواست بیاد خواستگاری من چجوری تونستی بکشیش و به جسم بی جونش که کشتیش تهمت بزنی هان !؟
به هق هق افتادم چی میشد اون شب نحس من جای اردوان کشته میشدم تا هم ازدواج خواهرم پیش میرفت هم اردوان کشته نمیشد چی میشد اون شب اردوان مست نمیکرد اون شب نحس حتی نمیدونم واقعا اردوان مست کرده بود !؟
_من و ببخش!
با شنیدن این حرفم به سمتم هجوم آورد و خیلی غیر منتظره سیلی محکمی به صورتم کوبید شوری خون رو داخل دهنم احساس میکردم چشمهام رو با درد بستم و باز کردم که صدای پر از تنفرش بلند شد
_فقط برات یه آرزو دارم امیدوارم عاشق بشی و عشقت جلوی چشمهات ترکت کنه جوری که دردش از پا درت بیاره همونطوری که تو عشق من رو ازم گرفتی و کاری کردی باهام که هر روز بمیرم با اینکه زنده ام اما اصلا حس آدم زنده رو ندارم امیدوارم روزی صدبار آرزوی مرگ کنی
فقط با چشمهای پر از اشک و قلبی پر از درد بهش خیره شده بودم نمیتونستم حتی لب باز کنم و از خودم دفاع کنم آه چ کردی تینا چ کردی خواهر بی وفای من!
_چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای اردلان دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم که صدای عصبی آزاده بلند شد:
_این قاتل تو شرکت تو چیکار میکنه اردلان عقدش کردی بدون اینکه هیچکدوم از ماها خبر داشته باشیم حالا آوردیش تو شرکتت تا کار کنه چرا داری از قاتل داداشت حمایت میکنی هان !؟
اردلان با اخم بهش خیره شد و گفت:
_داد نزن
آزاده پوزخندی زد و گفت:
_چرا دوست نداری کسی متوجه بشه با قاتل داداشت ازدواج کردی هان !؟
اردلان دست آزاده رو گرفت و بدون توجه به من به سمت اتاقش برد.
روی صندلی افتادم و سرم رو روی میز گذاشتم دوست داشتم برم جایی که هیچکس نباشه و انقدر داد بزنم تا هنجره ام پاره بشه خدایا کی میخواست این عذاب تموم بشه!
اردلان با قدم های بلند به سمتم اومد عصبی بازوم رو گرفت و مجبورم کرد بلند بشم بلند شدم به چشمهای عصبیش خیره شدم تند تند نفس میکشید و این نشون میداد بیش از حد عصبانیه و میخواد خودش رو کنترلش کنه چند تا نفس عمیق کشید و با صدایی که سعی میکرد بلند نباشه گفت:
_چی به آزاده گفتی حال و روزش اون شکلی شده بود هان !؟
خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_من چیزی بهش نگفتم!
با شنیدن این حرف من از کوره در رفت و عصبی فریاد کشید:
_دروغ نگو کثافط هرزه
با درد چشمهام رو بستم داشت به من فحش میداد به منی که هیچوقت از هیچ احدی فحش نشنیده بودم توهین و کنایه زدن ندیده بودم حالا باید هر لحظه شاهد تخریب غرور و شخصیت خودم میشدم ، اما با وجود همه چیز باز هم خیلی ساکت بهش خیره شده بودم دوست نداشتم داخل شرکت بی آبرو بشم ، وقتی سکوت من رو دید عصبی با پشت دستش کوبید تو دهنم فقط چشمهام رو بستم از شدت دردش لب گزیدم تا صدای آخ من هم بلند نشه! انگار با این کار من عصبی تر از قبل شد چون فکم رو تو دستش گرفت و با خشم تو صورتم غرید:
_به من نگاه کن!
با شنیدن صداش چشمهام رو باز کردم و بهش خیره شدم خیلی وحشتناک شده بود صورتش همیشه موقع عصبانیت رگ گردنش برجسته میشد و صورتش قرمز همینطور چشمهاش که رگه های قرمزش پیدا بود و همین باعث ترسناک شدن بیش از حدش میشد آب دهنم رو فرو بردم
_حق نداری با آزاده حرف بزنی عصبیش کنی یا کمتر از گل بهش بگی تو حق نداری آزاده رو حتی برای یه ثانیه ناراحت کنی وگرنه بهت قول میدم جوری بزنمت که مثل سگ صدا بدی!
بی اختیار دهن باز کردم و گفتم؛
_من با آزاده هیچ صحبتی نداشتم خودش فقط صحبت کرد! درضمن من رو از چی میترسونی کتک خوردن !؟ من سال هاس به کتک خوردن تحقیر شدن ، نیش و کنایه های بقیه عادت کردم پس من رو از چیزی که برام عادی شده نترسون
عصبی پوزخندی زد و گفت:
_پس نمیترسی آره
خیلی سرد لب زدم
_نه
_امشب باهات کاری میکنم که تا آخر عمر داری فراموش نکنی میخوام ببینم بعدش همینجوری بلبل زبونی میکنی.
با اینکه ترسیده بودم اما اصلا کم نیاوردم دوست نداشتم ببینه ترس من رو نگاه عمیق و پر از حرفی بهم انداخت رفت با رفتنش نفسم رو آسوده بیرون دادم.
* * * * *
شب شده بود روی مبل نشسته بودم و داشتم کانال های تلویزیون رو بالا پایین میکردم که تلویزیون خاموش شد! نگاهم به اردلان افتاد با نگاه یخ زده اش بهم خیره شده بود سرد گفت:
_لباسی که روی تخت گذاشتم رو میپوشی امروز قراره با دنیای دخترونت خداحافظی کنی
با شنیدن این حرفش وحشت زده بهش خیره شدم و با صدای تقریبا بلندی فریاد زدم:
_چی !؟
_صدات رو بیار پایین فکر نمیکنم کر شده باشی و نشنیدی چی بهت گفتم درسته !؟
_من نمیخوام باهات رابطه داشته باشم!
به سمتم اومد که بلند شدم و روبروش ایستادم به چشمهاش خیره شدم صداش بلند شد:
_فکر کردی نظرت برای من مهمه !؟ امشب باید من و تمکین کنی بیخود تو رو عقدت نکردم فهمیدی !
با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_ تو من رو عقد کردی ازم انتقام بگیری خوب باشه بگیر انتقام من رو کتک بزن شکنجه کن تحقیر کن اما رابطه نه نمیخوام با مردی باشم که عاشقش نیستم نمیخوام ....
صدای پوزخندش بلند شد
_نکنه عاشق کسی هستی که نمیتونی
میخواستم حرصش بدم اما لعنت به دهنی که بی موقع باز میشه
_آره عاشق هستم میخوام یه شب رویایی با عشقم داشته باشم نه بخاطر ...
دستش رو دور گلوم پیچید که احساس کردم چشمهام داره از حدقه میزنه بیرون حس کردم اصلا نمیتونم نفس بکشم با صدای گرفته ای گفتم:
_دستت رو بردار لطفا!
عصبی بدون توجه به صدای گرفته ی من بهم خیره شد و خشن گفت:
_هرزه چجوری جرئت میکنی جلوی چشمهای من از مرد غریبه صحبت کنی هان!
دستش رو محکم دور گلوم داشت فشار میداد حس میکردم روحم داره بالا میاد چشمهام داشت از حدقه میزد بیرون نمیدونم چی تو صورتم دید که دستش رو برداشت نفس راحتی کشیدم پی در پی داشتم نفس عمیق میکشیدم صدای خش دار و عصبیش بلند شد:
_برو دعا کن هیچ بلایی سرت درنیاوردم هرزه وگرنه امروز باید همینجا زنده زنده چالت میکردم تا به خودت جرئت ندی بیای و درمورد یه شب رویایی صحبت کنی
بی شک این مرد یه دیوونه بود که جنون داشت ، داشت من رو خفه میکرد با دیدن سکوت من دوباره عصبی شد چشمهای قرمز شده اش رو بهم دوخت و با خشم غرید:
_ امشب که نه اما فردا شب به بدترین شکل ممکن بکارتت رو ازت میگیرم و مثل یه سگ باهات رفتار میکنم
بعد تموم شدن حرفش به سمت اتاقش رفت طولی نکشید که از اتاق اومد بیرون لباس هاش رو عوض کرده بود و از خونه خارج شد ، خودم رو روی مبل پرت کردم یعنی غیرتی شده بود !؟ محال ممکن بود اون برای من غیرتی بشه شاید حرصش دراومد که اون شکلی باهاش صحبت کردم اما کم مونده بود من رو خفه کنه پسره ی روانی!
* * * * *
_این چ لباسیه پوشیدی گمشو عوضش کن !
با شنیدن صدای عصبیش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم میدونستم داره بهونه میاره لباس من هیچ مشکلی نداشت همونطور که بهش خیره شده بودم گفتم:
_لباس من هیچ مشکلی نداره چی داری میگی !؟
به سمتم اومد یقه ی لباسم رو تو دستش گرفت و جر داد با چشمهای گرد شده بهت زده بهش خیره شدم لباسم رو از وسط پاره کرد بود تازه به خودم اومد با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم:
_وحشی دیوونه شدی ببین چ بلایی سر لباسم در آوردی !؟
با دیدن سکوتش بهش دقیق شدم داشت خیره خیره بهم نگاه میکرد رد نگاهش رو گرفتم که نگاهم به سینه های سفید خوش فرمم افتاد که حالا بیرون بود و اون داشت خیره نگاه میکرد سریع شالم رو روی سینه ام گرفتم و بهش تشر زدم
_هوی به چی خیره شدی !؟
با شنیدن این حرف من نگاهش رو بهم دوخت پوزخندی که حرصم رو درمیاورد زد و گفت:
_داشتم به چیزی که مال منه نگاه میکردم میخواستم ببینم میشه فردا شب باهاش حال کرد یا نه میدونی عاشق زن هایی هستم که بدن س*ک*سی دارند اما بدنت انقدر بدترکیب که فکر نمیکنم بتونی برام یه شب رویایی بسازی!
داغ کرده بودم با شنیدن حرف هاش سرم داشت سوت میکشید این عوضی چی داشت میگفت برای خودش با عصبانیت خواستم دهن باز کنم و جوابش رو بدم که خیلی سرد و خشک گفت:
_زود باش لباست رو عوض کن داره دیر میشه باید راس ساعت به این مهمونی برسم
نفسم رو با حرص بیرون دادم با این عوضی حتی نمیشد جر و بحث کرد حرف حرف خودش بود از اون جایی که منم دنبال دعوا و بحث نبودم به سمت اتاق رفتم و لباس ماکسی سیاه بلندی پوشیدم که هیچ بهونه ای دیگه نداشته باشه وقتی از اتاق خارج شدم نگاهی به سر تا پام انداخت با رضایت نگاهش رو ازم گرفت و گفت:
_مانتوت رو بپوش بریم
مانتوم رو پوشیدم کیفم رو برداشتم و همراهش از خونه خارج شدیم امروز یه مهمونی بزرگ برگزار شده بود بخاطر شرکت برای همین اردلان دعوت شده بود و از اونجایی که بعضی از اعضای فامیل هم تو این همونی بودند من رو همراه خودش آورده بود چون نمیخواست هیچکس بفهمه با من مشکل داره ، پوزخندی روی لبهام نشست همه میدونستند اردلان من رو عقد کرده تا شکنجه ام کنه و انتقام بگیره وگرنه هیچ دلیل دیگه ای نداشت!
با رسیدن به مهمونی یه گوشه ایستاده بودم و اردلان مشغول صحبت با همکاراش و دوستاش بود داشتم دور و اطراف رو نگاه میکردم که صدای آشنایی از پشت سرم اومد:
_طهورا
با شنیدن صدای تینا شکه به عقب برگشتم خودش بود خیلی خوشگل شده بود و سر حال تر از گذشته با دقت بهش خیره شده بودم اون هم داشت به من نگاه میکرد اگه صد سال میگذشت من باز هم نمیذاشتم خواهرم قصاص بشه و تاوان بده من عاشقانه خواهرم رو دوست داشتم و حاضر بودم بخاطرش هر کاری انجام بدم حتی اگه اون بی وفا باشه من رو اول از همه طرد کنه!
اشک تو چشمهاش جمع شده بود صداش داشت میلرزید
_خیلی شکسته شدی
لبخند تلخی به این حرفش زدم و گفتم:
_اما تو خوشگلتر شدی
چونش لرزید
_معذرت میخوام
همین رو گفت و سریع از کنارم گذشت به مسیر رفتنش خیره شده بودم چرا نیومد بغلش کنم من میخواستم به اندازه تمام این سال ها بغلش کنم
_طهورا
با شنیدن صدای اردلان از افکارم خارج شدم دستی به چشمهای نمدارم کشیدم و بهش خیره شدم با صدای گرفته ای گفتم:
_بله !؟
با اخم بهش خیره شد و گفت:
_هواست کجاست !؟
بدون توجه به این حرفش پرسیدم:
_چیزی شده !؟
_زود باش همراه من بیا طبقه بالا باهات کار دارم
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم و همراهش به سمت طبقه بالا رفتم داخل اولین اتاق شد که من هم پشت سرش داخل اتاق شدم من رو داخل اتاق خفت کرد که با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم
متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_داری چیکار میکنی اردلان دیوونه شدی !؟
با اخم بهش خیره شد و با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت:
_خواهرت چی داشت بهت میگفت !؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
_برای همین اینجا تو این وضعیت من رو خفت کردی ببینی خواهرم چی داشت میگفت !؟
_جواب بده انقدر زبون درازی نکن
از اونجایی که نه حوصله بحث و نه اعصاب دعوا داشتم بهش خیره شدم و مکالمه چند دقیقه ای من و خواهرم رو بهش گفتم که با دقت بهم خیره شد و گفت:
_با هیچکدوم از فامیل حرف نمیزنی فهمیدی !؟
سری تکون دادم و گفتم:
_آره حالا میشه بری کنار!؟
_نه
به چشمهاش خیره شدم و کلافه گفتم:
_دیگه چی میخوای !؟
با لحن خاصی گفت:
_رژت زیادی پررنگ زیادی دست و دلبازی کردی!
با شنیدن این حرفش دستم بالا اومد که دوباره صداش بلند شد:
_میخوای چیکار کنی !؟
_میخوام پاکش کنم!
چشمهاش خمار شد:
_بزار من زحمتش رو بکشم
و قبل از اینکه حرفش رو درک کنم لبهاش روی لبهام قرار گرفت با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم خیلی آروم و ماهرانه لبهام رو به بازی گرفته بود حس خاصی نسبت به بوسه اش داشتم قلبم داشت بی وقفه خودش رو میکوبید ، وقتی دید دارم نفس کم میارم ازم جدا شد دستش رو روی لبهام گذاشت و خش دار گفت:
_دیگه هیچوقت این رژ رو نزن وگرنه تضمین نمیکنم که لبهات رو کبود نکنم فهمیدی !؟
مسخ شده فقط سر تکون دادم که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لبهام رو تمیز کرد همینطور لبهای خودش که رژ من روی لبهاش بود.
در اتاق رو باز کرد بهم اشاره کرد برم بیرون از اتاق جفتمون خارج شدیم که نگاهم تو چشمهای تینا افتاد که داشت به من و اردلان نگاه میکرد با فشاری که اردلان به دستم آورد نگاه ازش گرفتم و حرکت کردیم که صدای اردلان کنار گوشم بلند شد:
_به هیچ عنوان حرف هام رو فراموش نکن!
فقط تونستم خیلی آروم باشه ای بگم هنوز تو شک بودم گیج و منگ برای همین ساکت عین یه رباط دنبال اردلان حرکت میکردم
بلاخره مهمونی تموم شد تموم شد و من اردلان برگشتیم خونه به سمت اتاق خودم داشتم میرفتم که صدای اردلان از پشت سرم بلند شد:
_کجا !؟
ایستادم به سمتش چرخیدم به صورتش خیره شدم و گفتم:
_دارم میرم بخوابم
پوزخندی زد و گفت:
_چجوری میتونی انقدر راحت بخوابی داداشم رو کشتی حالا راحت میری بخوابی !؟
نفس عمیقی کشیدم باز هم بحث همیشگی نمیخواستم کش بدم برای همین سکوت کردم انگار با سکوت من بیشتر عصبی شد چون به سمتم اومد و با صدایی که به وضوح داشت از شدت عصبانیت میلرزید گفت:
_چرا باید داداش جوون من که میخواست به عشقش برسه کشته بشه و تو راست راست زنده برای خودت بگردی چرا تو نمردی!؟
چشمهام رو با درد بستم الان باید بهش چی جواب میدادم من مقصر اون اتفاق نبودم اما حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم چرا چون خودم این رو انتخاب کرده بودم
_چشمهات رو باز کن!
چشمهام رو باز کردم به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم
_دوست دارم همونجوری که داداشم رو کشتی بکشمت! اما با مردنت لطف بزرگی بهت میکنم باید باشی زجر بکشی باید تقاص پس بدی هرزه
به سختی لب باز کردم
_من هرزه نیستم
عصبی لبخندی زد و گفت:
_هستی اگه نبودی به داداش بیگناه من تهمت نمیزدی اگه نبودی داداش من رو نمیکشتی.
تموم مدت فقط خیره داشتم نگاهش میکردم که یقه ام رو تو دستش گرفت و گفت:
_کاش ...
ساکت شد ادامه نداد یقه ام رو ول کرد و از خونه رفت بیرون نفسم رو آه مانند بیرون دادم من نمیخواستم اذیتش کنم اون خودش داشت خودش رو اذیت میکرد هیچوقت با انتقام گرفتن آدم آروم نمیشد!
* * * * *
داخل اتاق نشسته بودم و حسابی سرگرم آماده کردن پرونده های جدید شرکت بودم که صدای قهقه ی بلندی هواسم رو پرت کرد با حرص بلند شدم و از اتاق خارج شدم که با دیدن صحنه روبروم حس کردم پاهام بیحس شد ، اردلان همراه یه دختر جوون لوند دختره دستش رو دور بازوی اردلان حلقه کرده و داشتند به سمت اتاقش میرفتند صدای قهقه ی جفتشون شرکت رو برداشته بود
هیچوقت اردلان رو این شکلی ندیده بودم چرا من احساس بدی داشتم با دیدنشون چرا داشتم از درون آتیش میگرفتم این چ حسی بود که من داشتم
_طهورا !؟
با شنیدن صدای منشی بهش خیره شدم سئوالی که گفت:
_حالت خوبه چرا صورتت رنگ پریده اس !؟
_من خوبم!
هنوز حرفم رو باور نکرده بود
_اما ...
با جدیت گفتم؛
_خوبم
و داخل اتاق شدم دوباره نمیخواستم هیچکس حال بد من رو بفهمه وقتی خودم هنوز دلیلش رو نمیدونستم ، یعنی بخاطر دیدن اون دختره کنار اردلان تا این حد حال من خراب شده بود غیر ممکن بود فقط بخاطر این موضوع باشه
دستم رو روی قلبم مشت کردم و محکم کوبیدم روش! چرا داشت اینجوری بی وقفه میکوبید
با حسادت به دست های قفل شده اشون خیره شده بودم نمیدونم این حس حسادت مثل خوره افتاده بود به جونم صدای ارلان من رو به خودم آورد نگاهم رو از دست هاشون گرفتم و به صورت اردلان خیره شدم و سرد گفتم:
_ بفرمائید !؟
_راس ساعت هشت تموم پرونده های شرکت مهین تاج رو آماده میکنی و برای من ایمیل میکنی از الان هم کارت رو شروع کن که راس ساعت هشت تموم باید بکنی و برام بفرستی
با دهن باز بهش خیره شدم و گفتم:
_اما ساعت هفت ساعت کاری تموم میشه من چرا ...
وسط حرفم پرید:
_چون کم کاری داشتید باید جبران کنید.
بعد تموم شدن حرفش بدون اینکه منتظر هیچ جوابی از جانب من باشه دست اون دختره رو گرفت و گذاشت با رفتنش هر چی فحش به دهنم اومد بارش کردم آدم انقدر بی وجدان چطوری میتونست از من انتظار داشته باشه تا ساعت هشت شرکت باشم اما مجبور بودم به حرفش گوش کنم چاره ای جز این نداشتم انگار قرار بود همیشه به من ظلم بشه چ پیش اردلان چ پیش خانواده خودم.
راس ساعت هشت تموم پرونده ها رو آماده و ایمیل کردم از شدت خستگی انگشتام داشت ذوق ذوق میکرد بلند شدم وسایلم رو برداشتم و از شرکت خارج شدم هیچکس داخل شرکت نبود.
کنار خیابون منتظر ماشین ایستاده بودم!
اما دریغ از یه ماشین تازه سر شب بود متعجب بودم چرا هیچ ماشینی نیست زیر لب داشتم به اجداد اردلان و خودش فحش میدادم که ماشینی جلوی پام ترمز کرد سرم رو بلند کردم با دیدن ماشین مدل بالایی کنار پام یه تای ابروم بالا پرید
شیشه ماشین بالا رفت و صدای سرد و خشکی بلند شد:
_سوار شو
با فکر اینکه مزاحم بدون اینکه موقعیت رو درک کنم مثل همیشه عصبی دهن باز کنم تا جد و آبادش رو به فحش بکشم
_عمت رو سوار کن مرتیکه یالغوز!
با باز شدن در ماشین توسط راننده گارد گرفتم و گفتم:
_یارو من اینکاره نیستم بخوای غلطی بکنی همینجا کارت رو یکسره میکنم مطمئن باش ....
با دیدن اردلان حرف تو دهنم ماسید اون اینجا چیکار میکرد نگاه بدی بهم انداخت و گفت:
_داری چ غلطی میکنی !؟
صاف ایستادم و بهش خیره شدم به من من افتادم
_ من ...
عصبی حرف من رو قطع کرد
_نصف شب تو خیابون چ گوهی میخوری !؟
با شنیدن این حرفش طلبکار بهش خیره شدم و گفتم:
_تازه ساعت نه شب کجا نصف شب !؟
بعدش پوزخندی به صورت عصبیش زدم و گفتم:
_مثل اینکه فراموشی گرفتی یادت رفته خود تو من رو تا ساعت هشت تو شرکت نگه داشتی
بدون اینکه توجهی به حرف های من بکنه یا اهمیتی بده با صدای سردی گفت:
_زود باش سوار شو
با حرص دندون قروچه ای کردم و سوار ماشین شدم ، از شدت حرص دوست داشتم فکش رو پایین بیارم مرتیکه گودزیلای عوضی رفته بود عشق و حالش رو با دوست دخترش انجام داده بود حالا برگشته بود من رو بازخواست و تهدید میکرد.
نمیدونم چقدر گذشت و من تموم مدت در حال حرص خوردن بودم وقتی ماشین ایستاد سریع پیاده شدم و به سمت خونه رفتم اردلان هم پشت سر من داشت میومد داخل خونه شدیم داشتم به سمت اتاقم میرفتم که صداش از پشت سرم بلند شد:
_وایستا!
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش چرخیدم بهش خیره شدم.
_تو قبلا نامزد داشتی !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم نفسم رفت با بهت بهش خیره شدم این رو از کجا فهمیده بود هنوز مبهوت بهش خیره شده بودم که پوزخندی زد و گفت:
_فکر کردی نمیدونم نامزد داری و اون پسره عشق سابقته هان !؟
به سختی لب باز کردم
_اینارو از کجا میدونی !؟
به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و با غضب گفت:
_واقعا میخوای بدونی اینارو از کجا فهمیدم آره فکر کردی میتونی اینارو از من مخفی کنی و خارج از چشم من با اون پسره ی کثافط هر گوهی خواستی بخوری هان !؟
_داری اشتباه میکنی!
پوزخند عصبی زد و گفت:
_که دارم اشتباه میکنم آره
بی هوا فکم رو تو دستش گرفت و محکم فشار داد که فقط چشمهام از درد بسته شد با صدای گرفته ای گفتم:
_دستت رو بردار اردلان!
_چیه دردت گرفت نمیتونی تحمل کنی هان !؟
_از کجا حرصت گرفته میخوای سر من خالی کنی !؟ اینکه من قبلا تو گذشته نامزد داشتم چیزی نیست که انقدر عصبی بشی این تو گذشته ی من بوده پس به تو هیچ ربطی نداشته
با شنیدن این حرفم انگار بیشتر عصبیش کرده باشم که تو صورتم فریاد زد
_تو همه چیزت به من مربوط میشه فهمیدی !؟
ساکت بهش خیره شده بودم که بلند تر از قبل فریاد زد:
_باتوام فهمیدی !؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
_آره فهمیدم
دستش رو برداشت انگاری آرومتر شده بود اما همچنان عصبی بود دستش رو به نشونه ی تهدید جلوم گرفت و گفت:
_دیگه حق نداری چیزی رو از من پنهون کنی فهمیدی حتی اگه تو گذشته ات بوده باشه تو زن منی باید همه چیزت رو بهم بگی همه چیزت به من مربوط میشه
فقط سر تکون دادم خواست چیزی بگه دوباره اما نمیدونم چی تو صورت من دید که پشیمون شد گذاشت رفت ، با رفتنش به سمت اتاق خودم رفتم همین که داخل شدم قطره اشکی روی گونم چکید که با حرص پسش زدم
اردلان واقعا یه روانی به تمام معنا بود رسما داشت من رو به باد کتک میگرفت!
* * * * *
_سلیطه پسرم رو به کشتن دادی خون به جیگرم کردی حالا اومدی زندگی اردلان رو خراب کنی آره هرزه !؟
با چشمهایی که از شدت گریه داشت تیر میکشید بهش خیره شده بودم سخت بود اون هم خیلی زیاد عمه ای که تا دیروز نازک تر از برگ گل بهم نگفته بود حالا داشت من رو به رگبار فحش و کتک میبست!
_عمه ...
با خوردن سیلی محکمی تو دهنم ساکت شدم دستم رو روی گونه ام گذاشتم ، عمه با عصبانیت بهم خیره شد و داد زد:
_چجوری تونستی پسر من رو بکشی هرزه !؟
لبهام از شدت گریه داشت میلرزید تموم وجودم با دیدن گریه های عمه داشت میلرزید میدونستم چقدر دلش خون
با شنیدن صدای باز شدن در خونه برای اولین بار خوشحال شدم از اینکه اردلان اومده بود شاید میتونست من رو از این وضعیت نجات بده
_چخبره اینجا مامان!؟
عمه با اخم بهش خیره شد و گفت:
_چجوری تونستی اینو عقد کنی هان !؟
اردلان عصبی شده بود این از حالت نگاهش مشخص بود
_مامان لطفا این بحث رو همینجا تمومش کن
عمه اشک تو چشمهاش جمع شد
_با قاتل برادرات ازدواج کردی بچم میخواست ازدواج کنه تو اوج جوونی به قتل رسوندش بعدش بهش تهمت زد پسر من چشم دل پاک بود قرار بود براش برم خواستگاری داماد بشه بچم میخواست ازدواج کنه ...
اردلان محکم بغلش کرد با دیدن حال و روز عمه حال من هم بشدت بد شده بود
سلام ببخشید چرا رمان اراز" یا همون طهورا و اردلان " فقط دو قسمتش هست باقیش کجاس8ت؟؟؟